هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تنهایی و دوری از معشوق می‌گوید. او از شب‌های تاریک و بی‌قراری خود سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که معشوق بازگردد. شاعر به تقدیر الهی تسلیم شده و با وجود درد دوری، به آن رضایت می‌دهد. در نهایت، زندگی را افسانه‌ای بی‌سرانته و پوچ می‌داند.
رده سنی: 16+ مفاهیم عمیق عاشقانه، استفاده از استعاره‌های پیچیده و نگاه فلسفی به زندگی ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد.

غزل شمارهٔ ۱۵۸ - ماه سفرکرده

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی ۱

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد
کز بعد مسافر نفرستند سیاهی ۲

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز
سازم به قطار از عقب قافله راهی ۳

خواهم به گدایی به درِ غرفه‌ات آیم
آنجا که تو منزل کنی ای شاه به شاهی ۴

در آه فرود آی، تواند که دلی بود
ترسم که شود آینهٔ حسن تو آهی ۵

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی ۶

تا صبح من و شمع نخفتیم ولیکن
شرح شب هجر تو نگفتیم کماهی ۷

زآن خاطره تا خون نشود خاطرم ای شوخ
دیگر نگذشتیم به خیابان رفاهی ۸

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و برهانیم از چشم به راهی ۹

دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی ۱۰

تا زلف توام باز نوازد به نسیمی
چون شعلهٔ لرزندهٔ شمعم به تباهی ۱۱

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی ۱۲

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
افسانه این بی سر و ته قصه واهی ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
کانال گوهرین در ایتا
۱۱۶۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل شمارهٔ ۱۵۷ - ماه هنرپیشه
گوهر بعدی:غزل شمارهٔ ۱۵۹ - جمال بقیت اللهی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.