هوش مصنوعی:
شاعر از دوستیای میگوید که مانند دامن گشوده شده و سپس رها شده است. او از این که دوستش در روز جدایی حضور ندارد، ابراز ناراحتی میکند و از وضعیت خود میپرسد که اگر اینگونه بماند، چه خواهد شد. در نهایت، او از این که دلش دیگر ماتمی برای جان ندارد، میپرسد که چه چیزی باقی مانده است.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاطفی عمیق و غمگین است که درک آن برای سنین پایینتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، بیان احساسات پیچیده و ناامیدی در متن، مناسب مخاطبانی است که از بلوغ عاطفی بیشتری برخوردارند.
رباعی ۱۵۷ - خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند
خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند
ننشست که تا به روز هجرم ننشاند ۱
گویی که اگر چنین بمانی چه کنم
دل ماتم جان نداشت دیگر چه بماند ۲
ننشست که تا به روز هجرم ننشاند ۱
گویی که اگر چنین بمانی چه کنم
دل ماتم جان نداشت دیگر چه بماند ۲
قالب: رباعی
تعداد ابیات: ۲
۴۳۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:رباعی ۱۵۶ - آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند
گوهر بعدی:رباعی ۱۵۸ - ای دل ز هزار دیده خون میراند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.