هوش مصنوعی:
این داستان درباره زنی با زیبایی و تقواست که به ناحق متهم به زنا میشود و سنگسار میگردد، اما زنده میماند. پس از آن، او با ایمان و حکمت خود، معجزاتی انجام میدهد و در نهایت به شوهرش بازمیگردد و حقایق آشکار میشود. داستان پر از حوادث و آزمونهای الهی است که نشاندهنده قدرت ایمان و عدالت الهی است.
رده سنی:
16+
این متن دارای موضوعات پیچیده مانند اتهام ناحق، سنگسار، و آزمونهای سخت الهی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسن مناسب نباشد. همچنین، درک کامل مفاهیم اخلاقی و مذهبی آن نیاز به بلوغ فکری دارد.
(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش بسفر رفته بود
زنی بودست با حسن و جمالی
شب و روز از رخ و زلفش مثالی ۱
خوشی و خوبیئی بسیار بودش
صلاح و زهد با آن یار بودش ۲
به خوبی در همه عالم علم بود
ملاحت داشت شیرینش هم بود ۳
به هر موئی که در زلف آن صنم داشت
خم از پنجه فزون و شست هم داشت ۴
چو چشم و ابروی او صاد و نون بود
دلیلش نصِّ قاطع نه که نون بود ۵
چو بگشادی عقیق در فشان را
به آب خضر کُشتی سرکشان را ۶
صدف گوئی لب خندان او بود
که مرواریدش از دندان او بود ۷
چو مروارید زیر لعل خندانش
گهر داری نمودی دُرّ دندانش ۸
زنخدانش چو سیمین سیب بودی
ز سیبش قسم خلق آسیب بودی ۹
فلک از نقش روی او چنان بود
که سرگردان چو عشاقش بجان بود ۱۰
کسانی کز سخن دری فشاندند
بنام او را همی «مرحومه» خواندند ۱۱
زنی بودی که دور چرخ گردان
شمردیش از شمار شیرمردان ۱۲
مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه
برای حج روانه گشت در راه ۱۳
یکی کهتر برادر داشت آن مرد
ولیکن بود مردی ناجوانمرد ۱۴
وصیت کرد از بهر عیالش
که تا تیمار میدارد بمالش ۱۵
به حج شد عاقبت چون این سخن گفت
برادر آنچه فرمودش پذیرفت ۱۶
برای حکم او بنهاد تن را
بسی تیمارداری کرد زن را ۱۷
شبانروزی بکار او در استاد
به نو هر ساعتش چیزی فرستاد ۱۸
نگاهی سوی آن زن کرد یک روز
بدید از پرده روی آن دلفروز ۱۹
دلش از دست رفت و سرنگون شد
غلط کردم چه گویم من که چون شد ۲۰
چنان در دام آن دلدار افتاد
که صد عمرش بیک دم کار افتاد ۲۱
بسی با عقل خود زیر و زبر شد
ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد ۲۲
چو کار او ز زن می بر نیامد
دمی با خویشتن می بر نیامد ۲۳
چوغالب گشت عشق و شد خرد زود
گشاده کرد با زن کار خود زود ۲۴
بخود خواندش بزور و زر و زاری
برون راند آن زن از پیشش بخواری ۲۵
بدو گفتا نداری ازخدا شرم
برادر را چنین میداری آزرم ۲۶
ترا دین و دیانت داری اینست
برادر را امانت داری اینست ۲۷
برو توبه گزین و با خدا گرد
وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد ۲۸
به زن آن مرد گفت این نیست سودت
مرا خشنود باید کرد زودت ۲۹
وگرنه، روی تابم از غم تو
ترا رسواکنم گیرم کم تو ۳۰
هم اکنون در هلاک اندازمت من
به کاری سهمناک اندازمت من ۳۱
زنش گفت از هلاکت نیست باکم
هلاک این جهان به زان هلاکم ۳۲
مگر ترسید آن مرد بد افعال
که بر گوید برادر را زن آن حال ۳۳
برفت آن شوم و دفع خویشتن را
به زر بگرفت حالی چار تن را ۳۴
که تا دادند آن شومان گواهی
که کردست از زنا این زن تباهی ۳۵
چو قاضی را قبول افتاد کارش
معیّن کرد حالی سنگسارش ۳۶
ببردندش به صحرا بر سر راه
روان کردند سنگ از چارسوگاه ۳۷
چو سنگ بی عدد بر زن روان شد
گمان افتادشان کز زن روان شد ۳۸
برای عبرت خلق جهانش
رها کردند آنجا هم چنانش ۳۹
زن بی چاره بر هامون بمانده
میان خاک غرق خون بمانده ۴۰
چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز
زن آمد وقت صبح اندک به خود باز ۴۱
بزاری و نزاری ناله میکرد
ز نرگس ارغوان پر لاله میکرد ۴۲
یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی
مگر آن روز میآمد ز راهی ۴۳
شنود آن ناله و بیخویشتن شد
فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد ۴۴
بپرسیدش که ای زن کیستی تو
که همچون مردهٔ میزیستی تو ۴۵
زنش گفتا که من بیمار و زارم
عرابی گفت من تیمار دارم ۴۶
نشاندش بر شتر بردش بتعجیل
بسوی خانهٔ خود کرد تحویل ۴۷
تعهد کرد بسیاری شب و روز
که تا با حال خود شد آن دلفروز ۴۸
دگر ره دلبریش آغاز افتاد
ز سر در همدم و همراز افتاد ۴۹
دگر ره تازه شد گلنار رویش
ز سر در حلقه زد زنار مویش ۵۰
ز زیر سنگسار او آشکارا
چنان آمد که لعل از سنگ خارا ۵۱
عرابی چون جمال او چنان دید
بخون خویش حکم او روان دید ۵۲
ز عشق روی او بیخویشتن شد
ز دردش پیرهن بر تن کفن شد ۵۳
به زن گفتا که شو جفت حلالم
که مُردم، زنده گردان از وصالم ۵۴
زنش گفتا مرا چون شوی باشد
چگونه شوی دیگر روی باشد ۵۵
چو از حد درگذشت آن مهربانی
بخود خواند آخر آن زن را نهانی ۵۶
زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو
نمیترسی ز خشم دادگر تو ۵۷
مرا از بهر حق تیمار بردی
کنون فرمان دیو خوار بُردی ۵۸
چو خیری کردهٔ بزیان میاور
خلل در کعبهٔ ایمان میاور ۵۹
که چون این را اجابت مینکردم
بسی دیدم بلا و سنگ خوردم ۶۰
کنون تو نیز میخوانی بدینم
نمیدانی که من چون پاک دینم ۶۱
اگر پاره کنی صد باره شخصم
نیاید در تن پاکیزه نقصم ۶۲
برو از بهر یک شهوت که رانی
مخر جان را عذاب جاودانی ۶۳
ز صدق آن زن پاکیزه گوهر
گرفت آن مرد اعرابیش خواهر ۶۴
پشیمان گشت از آن اندیشه کردن
که کار دیو بود آن پیشه کردن ۶۵
غلامی داشت اعرابی سیاهی
درآمد آن سیه ناگه ز راهی ۶۶
چو دید او روی زن دل را بدو داد
دل وجانش بسوخت و تن فرو داد ۶۷
دلش را وصل آن زن آرزو خاست
ولیکن مینشد آن آرزو راست ۶۸
به زن گفتا شبم من تو چو ماهی
چرا با من بهم بودن نخواهی ۶۹
زنش گفت این نگردد هرگزت راست
که از من خواجهٔ تو این بسی خواست ۷۰
چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی
کجا یابی تو آخر ای سیه روی ۷۱
غلامش گفت میگردانیم باز
ز من نرهی تو تا نرهانیم باز ۷۲
وگر نه حیلتی سازم به مردی
که حالی زین وثاق آواره گردی ۷۳
زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست
که نندیشم اگر قسمم هلاکست ۷۴
غلام از وی بغایت خشمگین شد
ز مهر او چنان بوده چنین شد ۷۵
شبی برخاست از کینی که اوداشت
زن خواجه یکی طفل نکو داشت ۷۶
بکُشت آن طفل را در گاهواره
پس آنگه برد آن خونین کتاره ۷۷
به زیر بالش آن زن نهان کرد
که یعنی خون زن نامهربان کرد ۷۸
سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار
ز بهر شیردادن گشت بیدار ۷۹
بدید آن طفل را بُرّیده سر باز
برآورد از دل پر درد آواز ۸۰
فغانی و خروشی در جهان بست
دو گیسو را بریده بر میان بست ۸۱
طلب کردند تا خود آن که کردست
چنین بیچاره را بیجان که کردست ۸۲
ز زیر بالش زن آشکاره
برون آمد یکی خونین کتاره ۸۳
همه گفتند زن کردست این کار
بکُشت این نابکار او را چنین زار ۸۴
غلام و مادر طفل آن جوان را
نه چندان زد که بتوان گفت آن را ۸۵
عرابی آمد و گفت ای زن آخر
چه بد کردم بجای تو من آخر ۸۶
که کشتی کودکی مانند ماهی
نترسیدی ز خون بیگناهی ۸۷
زنش گفت این که در عالم نشان داد
خدایت ای برادر عقل ازان داد ۸۸
که تا عقل و خرد را کار بندی
که تا از عقل یابی بهرهمندی ۸۹
ببین از چشم عقل ای پاک دامن
تو چندینی نکوئی کرده با من ۹۰
گرفته خواهر از بهر خدایم
بسی انعامها کرده بجایم ۹۱
مکافات تو این باشد بیاندیش
ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش ۹۲
عرابی چون خردمند جهان بود
بدان گفتار زن هم داستان بود ۹۳
یقینش شد که آن زن بی گناهست
ولی آنجا مقامش نه ز راهست ۹۴
به زن گفتا چو افتاد این چنین کار
ترا دیدن بدل کرهست ازین بار ۹۵
زنم چون تهمت این بر تو افگند
ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند ۹۶
به هر ساعت غم او تازه گردد
مصیبت نیز بیاندازه گردد ۹۷
ترا بد گوید و نیکو ندارد
وگر من دارمت نیک او ندارد ۹۸
ترا زینجا بباید رفت آزاد
نهان سیصد درم حالی بوی داد ۹۹
که این را نفقه کن در راه برخویش
درم بستد زن و آورد ره پیش ۱۰۰
چو لختی رفت آن غم دیده در راه
پدید آمد دهی از دور ناگاه ۱۰۱
کنار راه داری دید بر پای
برو گرد آمده مردم زهر جای ۱۰۲
جوانی را دلی پر خون جگرسوز
مگر بر دار میکردند آن روز ۱۰۳
بپرسید آن زن از مردی که این کیست
مرا آگاه کن تا جُرم او چیست ۱۰۴
بدو گفتند ده خاص امیریست
که در بیداد کردن بی نظیریست ۱۰۵
درین ده عادت آنست ای ممیّز
که هر کو از خراجی گشت عاجز ۱۰۶
کند بردارش این ظالم نگونسار
کنون خواهد کشیدش بر سر دار ۱۰۷
زن او را گفت خود چندش خراجست
که این ساعت بدانش احتیاجست ۱۰۸
بدو گفتند کین هر ساله پیداست
خراج او بود سیصد درم راست ۱۰۹
به دل میگفت زن چون مهربانی
که او را باز خر اکنون بجانی ۱۱۰
چو تو جستی بجان از سنگ وز دار
به جان از دار شو او را خریدار ۱۱۱
بدیشان گفت اگر من بدهم این مال
فروشندش بمن، گفتند در حال ۱۱۲
به ایشان داد آن سیصد درم زود
که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود ۱۱۳
درم چون داد زن حالی روان شد
چو تیری از پی او آن جوان شد ۱۱۴
چو روی زن بدید از دور، جانش
بلب آمد بگردون شد فغانش ۱۱۵
سراسیمه شد و فریاد میکرد
که از دارم چرا آزاد میکرد ۱۱۶
که گر جان دادمی بر دارناگاه
نبودی هرگزم چون عشق این ماه ۱۱۷
بسی با زن بگفت و سود کی داشت
که زن آتش نبود آن دود کی داشت ۱۱۸
بسی با زن برفت و کرد زاری
نیاوردش ازان جز شرمساری ۱۱۹
زنش گفتا مراعات من اینست
من این کردم مکافات من اینست ۱۲۰
جوان گفتش دلم بُردی و جانی
چگونه ازتو سر تابم زمانی ۱۲۱
زنش گفتا گر از من سر نتابی
سر موئی ز وصل من نیابی ۱۲۲
بسی رفتند و گفتند و شنیدند
که تا هر دو به دریائی رسیدند ۱۲۳
بدان ساحل یکی کشتی گران بود
همه پُر رخت و پُر بازارگان بود ۱۲۴
چون از زن آن جوان نومید درماند
یکی بازارگان را پیش خود خواند ۱۲۵
که دارم یک کنیزک همچو ماهی
ندارد جز سرافرازی گناهی ۱۲۶
ندیدم کس به نافرمائی او
مرا تا کی ز سرگردانی او ۱۲۷
اگرچه نیست کس مثلش پدیدار
نیم خوی بدش را من خریدار ۱۲۸
بسی کوشیدهام تا چند کوشم
کنونش گر تو خواهی میفروشم ۱۲۹
بدان بازارگان گفت زنهار
مرا از وی مشو هرگز خریدار ۱۳۰
که شوهر دارم وآزادم آخر
رسید از دست او فریادم آخر ۱۳۱
سخن بازارگان نشنید از وی
به دیناری صدش بخرید از وی ۱۳۲
به صد سختیش در کشتی نشاندند
وزانجا در زمان کشتی براندند ۱۳۳
خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار
به زیر پرده از جان شد خریدار ۱۳۴
دران دریا دلش در شور آمد
نهنگ شهوتش در زور آمد ۱۳۵
به زن نزدیک شد آن زن بیفتاد
که فریادم رسید ای خلق فریاد ۱۳۶
مسلمانید و من هستم مسلمان
بر ایمانید ومن هستم برایمان ۱۳۷
من آزادم مرا شوهر بجایست
گواه صادقم این دم خدایست ۱۳۸
شما را مادر و خواهر بود نیز
بزیر پرده در دختر بود نیز ۱۳۹
کسی این بدگر اندیشد بر ایشان
شود حال شما بیشک پریشان ۱۴۰
چو نپسندید ایشان را درین کار
مرا از چه پسندید این چنین بار ۱۴۱
غریب و عورة و درویش و خوارم
ضعیف و عاجز و زار و نزارم ۱۴۲
مرنجانید این جان سوز را بیش
که فردائیست مر امروز را پیش ۱۴۳
چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل
بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل ۱۴۴
به یک بار اهل کشتی یار گشتند
نگه دار زن غمخوار گشتند ۱۴۵
ولی هر کس که روی او بدیدی
به صد دل عشق روی او خریدی ۱۴۶
به آخر اهل آن کشتی به یکبار
شدند القصّه بر وی عاشق زار ۱۴۷
بسی با یک دگر گفتند از وی
بسی آن عشق بنهفتند از وی ۱۴۸
چو هر دل را بدو بود اشتیاقی
به یک ره جمله کردند اتّفاقی ۱۴۹
که آن زن را فرو گیرند ناگاه
برآرند آرزوی خود به اکراه ۱۵۰
چو زن از حال آن شومان خبر یافت
همه دریا زخون دل جگر یافت ۱۵۱
زبان بگشاد که ای دانای اسرار
مرا از شرِّ این شومان نگه دار ۱۵۲
ندارم از دو عالم جز تو کس را
ازین سرها برون بر این هوس را ۱۵۳
اگر روزی کنی مرگم توانی
که مردن به بود زین زندگانی ۱۵۴
خلاصی ده مرا یا مرگ امروز
که من طاقت ندارم اندرین سوز ۱۵۵
مرا تا چند گردانی به خون در
نخواهی یافت از من سرنگون تر ۱۵۶
چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد
از آن زن آب دریا موج زن شد ۱۵۷
برآمد آتشی زان آب سوزان
که دریاگشت چون دوزخ فروزان ۱۵۸
به یک دم اهل کشتی را به یکبار
بگردانید در آتش نگونسار ۱۵۹
همه خاکستری گشتند در حال
ولیکن ماند باقی جمله را مال ۱۶۰
یکی بادی درآمد از کرانه
به شهری کرد کشتی را روانه ۱۶۱
زن آن خاکستر از کشتی بیانداخت
چو مردان خویشتن را جامه ای ساخت ۱۶۲
که تا برهد ز دست عشق بازی
کند بر شکل مردان سرفرازی ۱۶۳
بسی خلق آمدند از شهر در راه
غلامی را همی دیدند چون ماه ۱۶۴
به تنهائی دران کشتی نشسته
جهانی مال با وی تنگ بسته ۱۶۵
بپرسیدند از آن خورشید رخ حال
که تنها آمدی با این همه مال ۱۶۶
بدیشان گفت تا شه نایدم پیش
نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش ۱۶۷
خبر دادند ازو شه را که امروز
غلامی در رسید الحق دلفروز ۱۶۸
به تنهائی یکی کشتی پر از مال
بیاورده نمیگوید دگر حال ۱۶۹
ترا میخواهد او تا حال گوید
حدیث کشتی و آن مال گوید ۱۷۰
تعجّب کرد شاه و شد روانه
بیامد پیش آن ماه زمانه ۱۷۱
تفحّص کرد حالش شاه هُشیار
چنین گفت او که ما بودیم بسیار ۱۷۲
به کشتی در نشستیم و بسی راه
بپیمودیم دایم گاه و بیگاه ۱۷۳
چو بیکاران آن کشتیم دیدند
به شهوت جمله مهر من گزیدند ۱۷۴
ز حق درخواستم تا حق چنان کرد
که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد ۱۷۵
درآمد آتشی و جمله را سوخت
مرا برهاند و جانم را بر افروخت ۱۷۶
ببین اینک یکی بر جایگاهست
که مردم نیست انگشت سیاهست ۱۷۷
مرا زین عبرتی آمد پدیدار
نیم من مال دنیا را خریدار ۱۷۸
همه برگیر مال بیشمارست
ولی یک حاجتم از تو بکارست ۱۷۹
که سازی بر لب این بحرم امروز
عبادت را یکی معبد دلفروز ۱۸۰
بگوئی که از پلید و پاک دامن
نباشد هیچ کس را کار با من ۱۸۱
که تا چون داد دست اینجا نشستم
شبانروزی خدا را میپرستم ۱۸۲
شه و لشکر چو گفتارش شنیدند
کرامات و مقاماتش بدیدند ۱۸۳
چنانش معتقد گشتند یکسر
که از حکمش نپیچیدند یک سر ۱۸۴
چنانش معبدی کردند بر پای
که گفتی خانهٔ کعبهست بر جای ۱۸۵
در آنجا رفت و شد مشغول طاعت
بسر میبرد عمری در قناعت ۱۸۶
چو در دام اجل افتاد آن شاه
وزیران و سپه را خواند آنگاه ۱۸۷
بدیشان گفت آن آید صوابم
که چون من روی از دنیا بتابم ۱۸۸
شما را این جوان زاهد آنگاه
بود بر جای من فرمان ده و شاه ۱۸۹
که تا آسوده گردد زو رعیّت
بجای آرید ای قوم این وصیت ۱۹۰
بگفت این و بر آمد جان پاکش
فرو برد این زمین در زیر خاکش ۱۹۱
بیکبار آن وزیران جمع گشتند
رعایا و امیران جمع گشتند ۱۹۲
بر آن زن شدند و راز گفتند
ز شاهش آن وصیت باز گفتند ۱۹۳
بدو گفتند هر حکمی که خواهی
توانی چون تراست این پادشاهی ۱۹۴
نکرد البتّه زن رغبت بدان کار
که زاهد کی تواند شد جهاندار ۱۹۵
بدو گفتند ای عابد نشانه
جهانداری گزین چند از بهانه ۱۹۶
بدیشان گفت زن چون نیست چاره
مرا باید زنی چون ماه پاره ۱۹۷
یکی دختر بود جفت حلالم
که میآید ز تنهائی ملالم ۱۹۸
بزرگانش چنین گفتند کای شاه
ز ما هر کس که خواهی دختری خواه ۱۹۹
بدیشان گفت صد دختر فرستید
ولیکن جمله با مادر فرستید ۲۰۰
که تامن نیز هر یک را ببینم
ز جمله آنک خواهم بر گزینم ۲۰۱
بزرگانش بعشق دل همان روز
فرستادند صد دختر دلفروز ۲۰۲
همه با مادر خود پیش رفتند
ز شرم خویش بس بیخویش رفتند ۲۰۳
نمود آن زن بدیشان خویشتن را
که شاهی چون بود شایسته زن را ۲۰۴
بگوئید این سخن با شوهران باز
رهانیدم ازین بار گران باز ۲۰۵
زنان سرگشته عزم راه کردند
بزرگان را از آن آگاه کردند ۲۰۶
که و مه هرکسی کان میشنودند
ز حال زن تعجب مینمودند ۲۰۷
فرستادند پیش او زنی باز
که چون هستی ولی عهد سرافراز ۲۰۸
کسی را بر سر ما شاه گردان
وگرنه پادشاهی کن چو مردان ۲۰۹
کسی را برگزید از جمله مقبول
وزان پس شد بکار خویش مشغول ۲۱۰
بدست خویش شاهی کرد بر پای
نجنبید از برای ملک از جای ۲۱۱
تو باشی ای پسر از بهر نانی
کنی زیر و زبر حال جهانی ۲۱۲
نجنبید از برای ملک یک زن
ز مردان این چنین بنمای یک تن ۲۱۳
شنید آوازهٔ آن زن جهانی
که هست اندر فلان جائی فلانی ۲۱۴
نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست
زنی کو را ز مردان هم نفس نیست ۲۱۵
بسی مفلوج از انفاسش چنان شد
که با راه آمد و پایش روان شد ۲۱۶
بسی شد در جهان آوازهٔ او
نمیدانست کس اندازهٔ او ۲۱۷
چو از حج باز آمد شوی آن زن
ندید از هیچ سوئی روی آن زن ۲۱۸
به یک ره کدخدائی دید ویران
برادر گشته نابینا و حیران ۲۱۹
بر او نه دست میجُنبید نه پای
که مقعد گشته بود و مانده بر جای ۲۲۰
شب و روزش غم آن زن گرفته
عذاب دوزخش دامن گرفته ۲۲۱
گه از حق برادر جانش میسوخت
گهی از درد بی درمانش میسوخت ۲۲۲
برادر حال زن پرسید ازو باز
سخن پیش برادر کرد آغاز ۲۲۳
که کرد آن زن زنا با یک سپاهی
بدادند ای عجب قومی گواهی ۲۲۴
چو بشنید این سخن زان قوم قاضی
بحکم سنگ سارش گشت راضی ۲۲۵
بزاری سنگ سارش کرد آنگاه
تو باقی مان که او برخاست از راه ۲۲۶
چو بشنید این سخن آن مرد مهجور
شد از مرگ و فسادش سخت رنجور ۲۲۷
چو هم بگریست هم بر خویشتن زد
بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد ۲۲۸
برادر را چو میدید آنچنان زار
نکردش هیچ عضو الا زبان کار ۲۲۹
بدو گفتا که ای بی دست و بی پای
شنیدم من که این ساعت فلان جای ۲۳۰
زنی مشهور همچون آفتابست
که پیش حق دعایش مستجابست ۲۳۱
بسی کور از دعایش دیده ور شد
بسی مفلوج عاجز ره سپر شد ۲۳۲
اگر خواهی برم آنجایگاهت
مگر باز آورد آن زن براهت ۲۳۳
دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب
شدم از دست اگر خواهیم دریاب ۲۳۴
مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت
بران خر بست او را راه برداشت ۲۳۵
رسیدند از قضا روزی دران راه
بر آن مرد اعرابی شبانگاه ۲۳۶
چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد
دران شب هر دو تن را میهمان کرد ۲۳۷
درآمد مرد اعرابی بگفتن
کز اینجا تا کجا خواهید رفتن ۲۳۸
بدو گفتا شنیدم ماجرائی
که میگوید زنی زاهد دعائی ۲۳۹
که نابینا بسی و مبتلا هم
ازو به شد بتعویذ و دعا هم ۲۴۰
مرا نیز این برادر گشت بیمار
به مفلوجی و کوری شد گرفتار ۲۴۱
برآن زن برم او را، مگر باز
رونده گردد و صاحب بصر باز ۲۴۲
بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند
زنی افتاد اینجا بس خردمند ۲۴۳
غلام من برد او را بزوری
ازان شومی شد او مفلوج و کوری ۲۴۴
کنون او را بیارم با شما نیز
مگر به گردد او هم زان دعا نیز ۲۴۵
شدند آخر بسی منزل بریدند
دران ده سوی آن منزل رسیدند ۲۴۶
که میکردند بر دار آن جوان را
وثاقی بود بگرفتند آن را ۲۴۷
وثاقی لایق آن کاروان بود
که ملک آن جفاپیشه جوان بود ۲۴۸
جوان بود ای عجب بر جای مانده
نه بینائی نه دست و پای مانده ۲۴۹
بهم گفتند حال ما هم اینست
که ما را این متاعست و غم اینست ۲۵۰
چو هم این نقد ما را حاصل آمد
سزد کین جای ما را منزل آمد ۲۵۱
جوان را نیز مادر بود بر جای
چو دید القصّه دو بیدست و بیپای ۲۵۲
ز رنج و مبتلائیشان خبر خواست
فرو گفتند حالی آن خبر راست ۲۵۳
بسی بگریست آن مادر که من نیز
پسر دارم یکی چون این دو تن نیز ۲۵۴
بیایم با شما، بر جَست او هم
پسر را بر ستوری بست محکم ۲۵۵
بهم هر سه روان گشتند در راه
که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه ۲۵۶
سحرگاهی نفس زد صبح دولت
برون آمد زن زاهد ز خلوت ۲۵۷
بدید از دور شوی خویشتن را
ز شادی سجده آمد کار زن را ۲۵۸
بسی بگریست زن گفتا کنون من
ز خجلت چون توانم شد برون من ۲۵۹
چه سازم یا چه گویم شوی خود را
که نتوانم نمودن روی خود را ۲۶۰
چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید
سه خصم خون جان خویشتن دید ۲۶۱
بدل گفت او که اینم بس که شوهر
گوا با خویش آوردست همبر ۲۶۲
بدین هر سه که بس صاحب گناهند
دو دست و پای این هر سه گواهند ۲۶۳
چو چشم هر سه میبینم چه خواهم
چه میگویم گواهم بس الهم ۲۶۴
زن آمد بس نظر بر شوی انداخت
ولیکن برقعی بر روی انداخت ۲۶۵
بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی
جوابش داد آن مرد الهی ۲۶۶
که اینجا آمدم بهر دعائی
که دارم کور چشمی مبتلائی ۲۶۷
زنش گفتا که مردیست این گنه کار
اگر آرد گناه خود باقرار ۲۶۸
خلاصی باشدش زین رنج ناساز
وگرنه کور ماند مبتلا باز ۲۶۹
بپرسید از برادر مرد حاجی
که چون درمانده و پُر احتیاجی ۲۷۰
گناه خود بگو تا رسته گردی
وگرنه جفت غم پیوسته گردی ۲۷۱
برادر گفت درد و رنج صد سال
مرا بهتر ازین بر گفتن حال ۲۷۲
بسی گفتند تا آخر به تشویر
ز سر تا پای کرد آن حال تقریر ۲۷۳
منم زین جرم گفتا مانده برجای
کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای ۲۷۴
برادر چون براندیشید لختی
اگر چه آن برو افتاد سختی ۲۷۵
بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار
برادر را شَوَم باری خریدار ۲۷۶
ببخشید آخرش تا زن دعا کرد
بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد ۲۷۷
رونده گشت و پس گیرنده شد باز
ز سر دو چشم او بیننده شد باز ۲۷۸
پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست
که برگوید گناه خویشتن راست ۲۷۹
غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز
نیارم گفت جرم خویشتن باز ۲۸۰
پس اعرابی بدو گفتا بگو راست
که امروز از من این خوف تو برخاست ۲۸۱
ترا من عفو کردم جاودانه
چه میترسی چه میآری بهانه ۲۸۲
بگفت القصّه آن راز آشکاره
که طفلت کُشتم اندر گاهواره ۲۸۳
نبود آن زن دران کشتن گنه کار
ز فعل شوم خود گشتم گرفتار ۲۸۴
چو صدقش دید زن حالی دعا کرد
همش بیننده هم حاجت روا کرد ۲۸۵
پسر را پیش برد آن پیرزن نیز
بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز ۲۸۶
بدو گفتا زنی شد چاره سازم
که ناگاهی خرید از دار بازم ۲۸۷
خریده زن بجانم باز وانگاه
منش بفروختم شد قصّه کوتاه ۲۸۸
دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز
بیک دم دیده ور گشت و روان نیز ۲۸۹
ازان پس جمله را بیرون فرستاد
به شوهر گفت تا آنجا بایستاد ۲۹۰
به پیش او نقاب از روی برداشت
بزد یک نعره شویش تا خبر داشت ۲۹۱
برفت از خویش چون با خویش آمد
زن نیکو دلش در پیش آمد ۲۹۲
بدو گفتا چه افتادت که ناگاه
شدی نعره زنان افتاده در راه ۲۹۳
بدو گفتا یکی زن داشتم من
ترا این لحظه او پنداشتم من ۲۹۴
ز تو تا او همه اعضا چنانست
که نتوان گفت موئی درمیانست ۲۹۵
بعینه آن زنی گوئی بگفتار
بدیدار و به بالا و برفتار ۲۹۶
اگر او نیستی ریزیده در خاک
زن خود خواندیت این مرد غمناک ۲۹۷
زنش گفتا بشارت بادت ای مرد
که آن زن نه خطا و نه زنا کرد ۲۹۸
منم آن زن که در دین ره سپردم
نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم ۲۹۹
خداوند از بسی رنجم رهانید
بفضل خود بدین کُنجم رسانید ۳۰۰
کنون هر لحظه صد منّت خدا را
که این دیدار روزی کرد ما را ۳۰۱
به سجده اوفتاد آن مرد در خاک
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک ۳۰۲
چگونه شکر تو گوید زبانم
که نیست آن حد دل یا حد جانم ۳۰۳
برفت و خواند همراهان خود را
بگفت آن قصه و آن نیک و بد را ۳۰۴
علی الجمله خروشی و فغانی
برامد تا فلک از هر زبانی ۳۰۵
غلام و آن برادر وان جوان نیز
خجل گشتند اما شادمان نیز ۳۰۶
چو اوّل آن زن ایشان را خجل کرد
به آخر مال شان داد و بحل کرد ۳۰۷
چو گردانید شوی خویش را شاه
به اعرابی وزارت داد آنگاه ۳۰۸
چو بنهاد آن اساس بر سعادت
هم آنجا گشت مشغول عبادت ۳۰۹
شب و روز از رخ و زلفش مثالی ۱
خوشی و خوبیئی بسیار بودش
صلاح و زهد با آن یار بودش ۲
به خوبی در همه عالم علم بود
ملاحت داشت شیرینش هم بود ۳
به هر موئی که در زلف آن صنم داشت
خم از پنجه فزون و شست هم داشت ۴
چو چشم و ابروی او صاد و نون بود
دلیلش نصِّ قاطع نه که نون بود ۵
چو بگشادی عقیق در فشان را
به آب خضر کُشتی سرکشان را ۶
صدف گوئی لب خندان او بود
که مرواریدش از دندان او بود ۷
چو مروارید زیر لعل خندانش
گهر داری نمودی دُرّ دندانش ۸
زنخدانش چو سیمین سیب بودی
ز سیبش قسم خلق آسیب بودی ۹
فلک از نقش روی او چنان بود
که سرگردان چو عشاقش بجان بود ۱۰
کسانی کز سخن دری فشاندند
بنام او را همی «مرحومه» خواندند ۱۱
زنی بودی که دور چرخ گردان
شمردیش از شمار شیرمردان ۱۲
مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه
برای حج روانه گشت در راه ۱۳
یکی کهتر برادر داشت آن مرد
ولیکن بود مردی ناجوانمرد ۱۴
وصیت کرد از بهر عیالش
که تا تیمار میدارد بمالش ۱۵
به حج شد عاقبت چون این سخن گفت
برادر آنچه فرمودش پذیرفت ۱۶
برای حکم او بنهاد تن را
بسی تیمارداری کرد زن را ۱۷
شبانروزی بکار او در استاد
به نو هر ساعتش چیزی فرستاد ۱۸
نگاهی سوی آن زن کرد یک روز
بدید از پرده روی آن دلفروز ۱۹
دلش از دست رفت و سرنگون شد
غلط کردم چه گویم من که چون شد ۲۰
چنان در دام آن دلدار افتاد
که صد عمرش بیک دم کار افتاد ۲۱
بسی با عقل خود زیر و زبر شد
ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد ۲۲
چو کار او ز زن می بر نیامد
دمی با خویشتن می بر نیامد ۲۳
چوغالب گشت عشق و شد خرد زود
گشاده کرد با زن کار خود زود ۲۴
بخود خواندش بزور و زر و زاری
برون راند آن زن از پیشش بخواری ۲۵
بدو گفتا نداری ازخدا شرم
برادر را چنین میداری آزرم ۲۶
ترا دین و دیانت داری اینست
برادر را امانت داری اینست ۲۷
برو توبه گزین و با خدا گرد
وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد ۲۸
به زن آن مرد گفت این نیست سودت
مرا خشنود باید کرد زودت ۲۹
وگرنه، روی تابم از غم تو
ترا رسواکنم گیرم کم تو ۳۰
هم اکنون در هلاک اندازمت من
به کاری سهمناک اندازمت من ۳۱
زنش گفت از هلاکت نیست باکم
هلاک این جهان به زان هلاکم ۳۲
مگر ترسید آن مرد بد افعال
که بر گوید برادر را زن آن حال ۳۳
برفت آن شوم و دفع خویشتن را
به زر بگرفت حالی چار تن را ۳۴
که تا دادند آن شومان گواهی
که کردست از زنا این زن تباهی ۳۵
چو قاضی را قبول افتاد کارش
معیّن کرد حالی سنگسارش ۳۶
ببردندش به صحرا بر سر راه
روان کردند سنگ از چارسوگاه ۳۷
چو سنگ بی عدد بر زن روان شد
گمان افتادشان کز زن روان شد ۳۸
برای عبرت خلق جهانش
رها کردند آنجا هم چنانش ۳۹
زن بی چاره بر هامون بمانده
میان خاک غرق خون بمانده ۴۰
چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز
زن آمد وقت صبح اندک به خود باز ۴۱
بزاری و نزاری ناله میکرد
ز نرگس ارغوان پر لاله میکرد ۴۲
یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی
مگر آن روز میآمد ز راهی ۴۳
شنود آن ناله و بیخویشتن شد
فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد ۴۴
بپرسیدش که ای زن کیستی تو
که همچون مردهٔ میزیستی تو ۴۵
زنش گفتا که من بیمار و زارم
عرابی گفت من تیمار دارم ۴۶
نشاندش بر شتر بردش بتعجیل
بسوی خانهٔ خود کرد تحویل ۴۷
تعهد کرد بسیاری شب و روز
که تا با حال خود شد آن دلفروز ۴۸
دگر ره دلبریش آغاز افتاد
ز سر در همدم و همراز افتاد ۴۹
دگر ره تازه شد گلنار رویش
ز سر در حلقه زد زنار مویش ۵۰
ز زیر سنگسار او آشکارا
چنان آمد که لعل از سنگ خارا ۵۱
عرابی چون جمال او چنان دید
بخون خویش حکم او روان دید ۵۲
ز عشق روی او بیخویشتن شد
ز دردش پیرهن بر تن کفن شد ۵۳
به زن گفتا که شو جفت حلالم
که مُردم، زنده گردان از وصالم ۵۴
زنش گفتا مرا چون شوی باشد
چگونه شوی دیگر روی باشد ۵۵
چو از حد درگذشت آن مهربانی
بخود خواند آخر آن زن را نهانی ۵۶
زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو
نمیترسی ز خشم دادگر تو ۵۷
مرا از بهر حق تیمار بردی
کنون فرمان دیو خوار بُردی ۵۸
چو خیری کردهٔ بزیان میاور
خلل در کعبهٔ ایمان میاور ۵۹
که چون این را اجابت مینکردم
بسی دیدم بلا و سنگ خوردم ۶۰
کنون تو نیز میخوانی بدینم
نمیدانی که من چون پاک دینم ۶۱
اگر پاره کنی صد باره شخصم
نیاید در تن پاکیزه نقصم ۶۲
برو از بهر یک شهوت که رانی
مخر جان را عذاب جاودانی ۶۳
ز صدق آن زن پاکیزه گوهر
گرفت آن مرد اعرابیش خواهر ۶۴
پشیمان گشت از آن اندیشه کردن
که کار دیو بود آن پیشه کردن ۶۵
غلامی داشت اعرابی سیاهی
درآمد آن سیه ناگه ز راهی ۶۶
چو دید او روی زن دل را بدو داد
دل وجانش بسوخت و تن فرو داد ۶۷
دلش را وصل آن زن آرزو خاست
ولیکن مینشد آن آرزو راست ۶۸
به زن گفتا شبم من تو چو ماهی
چرا با من بهم بودن نخواهی ۶۹
زنش گفت این نگردد هرگزت راست
که از من خواجهٔ تو این بسی خواست ۷۰
چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی
کجا یابی تو آخر ای سیه روی ۷۱
غلامش گفت میگردانیم باز
ز من نرهی تو تا نرهانیم باز ۷۲
وگر نه حیلتی سازم به مردی
که حالی زین وثاق آواره گردی ۷۳
زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست
که نندیشم اگر قسمم هلاکست ۷۴
غلام از وی بغایت خشمگین شد
ز مهر او چنان بوده چنین شد ۷۵
شبی برخاست از کینی که اوداشت
زن خواجه یکی طفل نکو داشت ۷۶
بکُشت آن طفل را در گاهواره
پس آنگه برد آن خونین کتاره ۷۷
به زیر بالش آن زن نهان کرد
که یعنی خون زن نامهربان کرد ۷۸
سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار
ز بهر شیردادن گشت بیدار ۷۹
بدید آن طفل را بُرّیده سر باز
برآورد از دل پر درد آواز ۸۰
فغانی و خروشی در جهان بست
دو گیسو را بریده بر میان بست ۸۱
طلب کردند تا خود آن که کردست
چنین بیچاره را بیجان که کردست ۸۲
ز زیر بالش زن آشکاره
برون آمد یکی خونین کتاره ۸۳
همه گفتند زن کردست این کار
بکُشت این نابکار او را چنین زار ۸۴
غلام و مادر طفل آن جوان را
نه چندان زد که بتوان گفت آن را ۸۵
عرابی آمد و گفت ای زن آخر
چه بد کردم بجای تو من آخر ۸۶
که کشتی کودکی مانند ماهی
نترسیدی ز خون بیگناهی ۸۷
زنش گفت این که در عالم نشان داد
خدایت ای برادر عقل ازان داد ۸۸
که تا عقل و خرد را کار بندی
که تا از عقل یابی بهرهمندی ۸۹
ببین از چشم عقل ای پاک دامن
تو چندینی نکوئی کرده با من ۹۰
گرفته خواهر از بهر خدایم
بسی انعامها کرده بجایم ۹۱
مکافات تو این باشد بیاندیش
ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش ۹۲
عرابی چون خردمند جهان بود
بدان گفتار زن هم داستان بود ۹۳
یقینش شد که آن زن بی گناهست
ولی آنجا مقامش نه ز راهست ۹۴
به زن گفتا چو افتاد این چنین کار
ترا دیدن بدل کرهست ازین بار ۹۵
زنم چون تهمت این بر تو افگند
ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند ۹۶
به هر ساعت غم او تازه گردد
مصیبت نیز بیاندازه گردد ۹۷
ترا بد گوید و نیکو ندارد
وگر من دارمت نیک او ندارد ۹۸
ترا زینجا بباید رفت آزاد
نهان سیصد درم حالی بوی داد ۹۹
که این را نفقه کن در راه برخویش
درم بستد زن و آورد ره پیش ۱۰۰
چو لختی رفت آن غم دیده در راه
پدید آمد دهی از دور ناگاه ۱۰۱
کنار راه داری دید بر پای
برو گرد آمده مردم زهر جای ۱۰۲
جوانی را دلی پر خون جگرسوز
مگر بر دار میکردند آن روز ۱۰۳
بپرسید آن زن از مردی که این کیست
مرا آگاه کن تا جُرم او چیست ۱۰۴
بدو گفتند ده خاص امیریست
که در بیداد کردن بی نظیریست ۱۰۵
درین ده عادت آنست ای ممیّز
که هر کو از خراجی گشت عاجز ۱۰۶
کند بردارش این ظالم نگونسار
کنون خواهد کشیدش بر سر دار ۱۰۷
زن او را گفت خود چندش خراجست
که این ساعت بدانش احتیاجست ۱۰۸
بدو گفتند کین هر ساله پیداست
خراج او بود سیصد درم راست ۱۰۹
به دل میگفت زن چون مهربانی
که او را باز خر اکنون بجانی ۱۱۰
چو تو جستی بجان از سنگ وز دار
به جان از دار شو او را خریدار ۱۱۱
بدیشان گفت اگر من بدهم این مال
فروشندش بمن، گفتند در حال ۱۱۲
به ایشان داد آن سیصد درم زود
که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود ۱۱۳
درم چون داد زن حالی روان شد
چو تیری از پی او آن جوان شد ۱۱۴
چو روی زن بدید از دور، جانش
بلب آمد بگردون شد فغانش ۱۱۵
سراسیمه شد و فریاد میکرد
که از دارم چرا آزاد میکرد ۱۱۶
که گر جان دادمی بر دارناگاه
نبودی هرگزم چون عشق این ماه ۱۱۷
بسی با زن بگفت و سود کی داشت
که زن آتش نبود آن دود کی داشت ۱۱۸
بسی با زن برفت و کرد زاری
نیاوردش ازان جز شرمساری ۱۱۹
زنش گفتا مراعات من اینست
من این کردم مکافات من اینست ۱۲۰
جوان گفتش دلم بُردی و جانی
چگونه ازتو سر تابم زمانی ۱۲۱
زنش گفتا گر از من سر نتابی
سر موئی ز وصل من نیابی ۱۲۲
بسی رفتند و گفتند و شنیدند
که تا هر دو به دریائی رسیدند ۱۲۳
بدان ساحل یکی کشتی گران بود
همه پُر رخت و پُر بازارگان بود ۱۲۴
چون از زن آن جوان نومید درماند
یکی بازارگان را پیش خود خواند ۱۲۵
که دارم یک کنیزک همچو ماهی
ندارد جز سرافرازی گناهی ۱۲۶
ندیدم کس به نافرمائی او
مرا تا کی ز سرگردانی او ۱۲۷
اگرچه نیست کس مثلش پدیدار
نیم خوی بدش را من خریدار ۱۲۸
بسی کوشیدهام تا چند کوشم
کنونش گر تو خواهی میفروشم ۱۲۹
بدان بازارگان گفت زنهار
مرا از وی مشو هرگز خریدار ۱۳۰
که شوهر دارم وآزادم آخر
رسید از دست او فریادم آخر ۱۳۱
سخن بازارگان نشنید از وی
به دیناری صدش بخرید از وی ۱۳۲
به صد سختیش در کشتی نشاندند
وزانجا در زمان کشتی براندند ۱۳۳
خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار
به زیر پرده از جان شد خریدار ۱۳۴
دران دریا دلش در شور آمد
نهنگ شهوتش در زور آمد ۱۳۵
به زن نزدیک شد آن زن بیفتاد
که فریادم رسید ای خلق فریاد ۱۳۶
مسلمانید و من هستم مسلمان
بر ایمانید ومن هستم برایمان ۱۳۷
من آزادم مرا شوهر بجایست
گواه صادقم این دم خدایست ۱۳۸
شما را مادر و خواهر بود نیز
بزیر پرده در دختر بود نیز ۱۳۹
کسی این بدگر اندیشد بر ایشان
شود حال شما بیشک پریشان ۱۴۰
چو نپسندید ایشان را درین کار
مرا از چه پسندید این چنین بار ۱۴۱
غریب و عورة و درویش و خوارم
ضعیف و عاجز و زار و نزارم ۱۴۲
مرنجانید این جان سوز را بیش
که فردائیست مر امروز را پیش ۱۴۳
چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل
بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل ۱۴۴
به یک بار اهل کشتی یار گشتند
نگه دار زن غمخوار گشتند ۱۴۵
ولی هر کس که روی او بدیدی
به صد دل عشق روی او خریدی ۱۴۶
به آخر اهل آن کشتی به یکبار
شدند القصّه بر وی عاشق زار ۱۴۷
بسی با یک دگر گفتند از وی
بسی آن عشق بنهفتند از وی ۱۴۸
چو هر دل را بدو بود اشتیاقی
به یک ره جمله کردند اتّفاقی ۱۴۹
که آن زن را فرو گیرند ناگاه
برآرند آرزوی خود به اکراه ۱۵۰
چو زن از حال آن شومان خبر یافت
همه دریا زخون دل جگر یافت ۱۵۱
زبان بگشاد که ای دانای اسرار
مرا از شرِّ این شومان نگه دار ۱۵۲
ندارم از دو عالم جز تو کس را
ازین سرها برون بر این هوس را ۱۵۳
اگر روزی کنی مرگم توانی
که مردن به بود زین زندگانی ۱۵۴
خلاصی ده مرا یا مرگ امروز
که من طاقت ندارم اندرین سوز ۱۵۵
مرا تا چند گردانی به خون در
نخواهی یافت از من سرنگون تر ۱۵۶
چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد
از آن زن آب دریا موج زن شد ۱۵۷
برآمد آتشی زان آب سوزان
که دریاگشت چون دوزخ فروزان ۱۵۸
به یک دم اهل کشتی را به یکبار
بگردانید در آتش نگونسار ۱۵۹
همه خاکستری گشتند در حال
ولیکن ماند باقی جمله را مال ۱۶۰
یکی بادی درآمد از کرانه
به شهری کرد کشتی را روانه ۱۶۱
زن آن خاکستر از کشتی بیانداخت
چو مردان خویشتن را جامه ای ساخت ۱۶۲
که تا برهد ز دست عشق بازی
کند بر شکل مردان سرفرازی ۱۶۳
بسی خلق آمدند از شهر در راه
غلامی را همی دیدند چون ماه ۱۶۴
به تنهائی دران کشتی نشسته
جهانی مال با وی تنگ بسته ۱۶۵
بپرسیدند از آن خورشید رخ حال
که تنها آمدی با این همه مال ۱۶۶
بدیشان گفت تا شه نایدم پیش
نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش ۱۶۷
خبر دادند ازو شه را که امروز
غلامی در رسید الحق دلفروز ۱۶۸
به تنهائی یکی کشتی پر از مال
بیاورده نمیگوید دگر حال ۱۶۹
ترا میخواهد او تا حال گوید
حدیث کشتی و آن مال گوید ۱۷۰
تعجّب کرد شاه و شد روانه
بیامد پیش آن ماه زمانه ۱۷۱
تفحّص کرد حالش شاه هُشیار
چنین گفت او که ما بودیم بسیار ۱۷۲
به کشتی در نشستیم و بسی راه
بپیمودیم دایم گاه و بیگاه ۱۷۳
چو بیکاران آن کشتیم دیدند
به شهوت جمله مهر من گزیدند ۱۷۴
ز حق درخواستم تا حق چنان کرد
که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد ۱۷۵
درآمد آتشی و جمله را سوخت
مرا برهاند و جانم را بر افروخت ۱۷۶
ببین اینک یکی بر جایگاهست
که مردم نیست انگشت سیاهست ۱۷۷
مرا زین عبرتی آمد پدیدار
نیم من مال دنیا را خریدار ۱۷۸
همه برگیر مال بیشمارست
ولی یک حاجتم از تو بکارست ۱۷۹
که سازی بر لب این بحرم امروز
عبادت را یکی معبد دلفروز ۱۸۰
بگوئی که از پلید و پاک دامن
نباشد هیچ کس را کار با من ۱۸۱
که تا چون داد دست اینجا نشستم
شبانروزی خدا را میپرستم ۱۸۲
شه و لشکر چو گفتارش شنیدند
کرامات و مقاماتش بدیدند ۱۸۳
چنانش معتقد گشتند یکسر
که از حکمش نپیچیدند یک سر ۱۸۴
چنانش معبدی کردند بر پای
که گفتی خانهٔ کعبهست بر جای ۱۸۵
در آنجا رفت و شد مشغول طاعت
بسر میبرد عمری در قناعت ۱۸۶
چو در دام اجل افتاد آن شاه
وزیران و سپه را خواند آنگاه ۱۸۷
بدیشان گفت آن آید صوابم
که چون من روی از دنیا بتابم ۱۸۸
شما را این جوان زاهد آنگاه
بود بر جای من فرمان ده و شاه ۱۸۹
که تا آسوده گردد زو رعیّت
بجای آرید ای قوم این وصیت ۱۹۰
بگفت این و بر آمد جان پاکش
فرو برد این زمین در زیر خاکش ۱۹۱
بیکبار آن وزیران جمع گشتند
رعایا و امیران جمع گشتند ۱۹۲
بر آن زن شدند و راز گفتند
ز شاهش آن وصیت باز گفتند ۱۹۳
بدو گفتند هر حکمی که خواهی
توانی چون تراست این پادشاهی ۱۹۴
نکرد البتّه زن رغبت بدان کار
که زاهد کی تواند شد جهاندار ۱۹۵
بدو گفتند ای عابد نشانه
جهانداری گزین چند از بهانه ۱۹۶
بدیشان گفت زن چون نیست چاره
مرا باید زنی چون ماه پاره ۱۹۷
یکی دختر بود جفت حلالم
که میآید ز تنهائی ملالم ۱۹۸
بزرگانش چنین گفتند کای شاه
ز ما هر کس که خواهی دختری خواه ۱۹۹
بدیشان گفت صد دختر فرستید
ولیکن جمله با مادر فرستید ۲۰۰
که تامن نیز هر یک را ببینم
ز جمله آنک خواهم بر گزینم ۲۰۱
بزرگانش بعشق دل همان روز
فرستادند صد دختر دلفروز ۲۰۲
همه با مادر خود پیش رفتند
ز شرم خویش بس بیخویش رفتند ۲۰۳
نمود آن زن بدیشان خویشتن را
که شاهی چون بود شایسته زن را ۲۰۴
بگوئید این سخن با شوهران باز
رهانیدم ازین بار گران باز ۲۰۵
زنان سرگشته عزم راه کردند
بزرگان را از آن آگاه کردند ۲۰۶
که و مه هرکسی کان میشنودند
ز حال زن تعجب مینمودند ۲۰۷
فرستادند پیش او زنی باز
که چون هستی ولی عهد سرافراز ۲۰۸
کسی را بر سر ما شاه گردان
وگرنه پادشاهی کن چو مردان ۲۰۹
کسی را برگزید از جمله مقبول
وزان پس شد بکار خویش مشغول ۲۱۰
بدست خویش شاهی کرد بر پای
نجنبید از برای ملک از جای ۲۱۱
تو باشی ای پسر از بهر نانی
کنی زیر و زبر حال جهانی ۲۱۲
نجنبید از برای ملک یک زن
ز مردان این چنین بنمای یک تن ۲۱۳
شنید آوازهٔ آن زن جهانی
که هست اندر فلان جائی فلانی ۲۱۴
نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست
زنی کو را ز مردان هم نفس نیست ۲۱۵
بسی مفلوج از انفاسش چنان شد
که با راه آمد و پایش روان شد ۲۱۶
بسی شد در جهان آوازهٔ او
نمیدانست کس اندازهٔ او ۲۱۷
چو از حج باز آمد شوی آن زن
ندید از هیچ سوئی روی آن زن ۲۱۸
به یک ره کدخدائی دید ویران
برادر گشته نابینا و حیران ۲۱۹
بر او نه دست میجُنبید نه پای
که مقعد گشته بود و مانده بر جای ۲۲۰
شب و روزش غم آن زن گرفته
عذاب دوزخش دامن گرفته ۲۲۱
گه از حق برادر جانش میسوخت
گهی از درد بی درمانش میسوخت ۲۲۲
برادر حال زن پرسید ازو باز
سخن پیش برادر کرد آغاز ۲۲۳
که کرد آن زن زنا با یک سپاهی
بدادند ای عجب قومی گواهی ۲۲۴
چو بشنید این سخن زان قوم قاضی
بحکم سنگ سارش گشت راضی ۲۲۵
بزاری سنگ سارش کرد آنگاه
تو باقی مان که او برخاست از راه ۲۲۶
چو بشنید این سخن آن مرد مهجور
شد از مرگ و فسادش سخت رنجور ۲۲۷
چو هم بگریست هم بر خویشتن زد
بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد ۲۲۸
برادر را چو میدید آنچنان زار
نکردش هیچ عضو الا زبان کار ۲۲۹
بدو گفتا که ای بی دست و بی پای
شنیدم من که این ساعت فلان جای ۲۳۰
زنی مشهور همچون آفتابست
که پیش حق دعایش مستجابست ۲۳۱
بسی کور از دعایش دیده ور شد
بسی مفلوج عاجز ره سپر شد ۲۳۲
اگر خواهی برم آنجایگاهت
مگر باز آورد آن زن براهت ۲۳۳
دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب
شدم از دست اگر خواهیم دریاب ۲۳۴
مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت
بران خر بست او را راه برداشت ۲۳۵
رسیدند از قضا روزی دران راه
بر آن مرد اعرابی شبانگاه ۲۳۶
چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد
دران شب هر دو تن را میهمان کرد ۲۳۷
درآمد مرد اعرابی بگفتن
کز اینجا تا کجا خواهید رفتن ۲۳۸
بدو گفتا شنیدم ماجرائی
که میگوید زنی زاهد دعائی ۲۳۹
که نابینا بسی و مبتلا هم
ازو به شد بتعویذ و دعا هم ۲۴۰
مرا نیز این برادر گشت بیمار
به مفلوجی و کوری شد گرفتار ۲۴۱
برآن زن برم او را، مگر باز
رونده گردد و صاحب بصر باز ۲۴۲
بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند
زنی افتاد اینجا بس خردمند ۲۴۳
غلام من برد او را بزوری
ازان شومی شد او مفلوج و کوری ۲۴۴
کنون او را بیارم با شما نیز
مگر به گردد او هم زان دعا نیز ۲۴۵
شدند آخر بسی منزل بریدند
دران ده سوی آن منزل رسیدند ۲۴۶
که میکردند بر دار آن جوان را
وثاقی بود بگرفتند آن را ۲۴۷
وثاقی لایق آن کاروان بود
که ملک آن جفاپیشه جوان بود ۲۴۸
جوان بود ای عجب بر جای مانده
نه بینائی نه دست و پای مانده ۲۴۹
بهم گفتند حال ما هم اینست
که ما را این متاعست و غم اینست ۲۵۰
چو هم این نقد ما را حاصل آمد
سزد کین جای ما را منزل آمد ۲۵۱
جوان را نیز مادر بود بر جای
چو دید القصّه دو بیدست و بیپای ۲۵۲
ز رنج و مبتلائیشان خبر خواست
فرو گفتند حالی آن خبر راست ۲۵۳
بسی بگریست آن مادر که من نیز
پسر دارم یکی چون این دو تن نیز ۲۵۴
بیایم با شما، بر جَست او هم
پسر را بر ستوری بست محکم ۲۵۵
بهم هر سه روان گشتند در راه
که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه ۲۵۶
سحرگاهی نفس زد صبح دولت
برون آمد زن زاهد ز خلوت ۲۵۷
بدید از دور شوی خویشتن را
ز شادی سجده آمد کار زن را ۲۵۸
بسی بگریست زن گفتا کنون من
ز خجلت چون توانم شد برون من ۲۵۹
چه سازم یا چه گویم شوی خود را
که نتوانم نمودن روی خود را ۲۶۰
چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید
سه خصم خون جان خویشتن دید ۲۶۱
بدل گفت او که اینم بس که شوهر
گوا با خویش آوردست همبر ۲۶۲
بدین هر سه که بس صاحب گناهند
دو دست و پای این هر سه گواهند ۲۶۳
چو چشم هر سه میبینم چه خواهم
چه میگویم گواهم بس الهم ۲۶۴
زن آمد بس نظر بر شوی انداخت
ولیکن برقعی بر روی انداخت ۲۶۵
بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی
جوابش داد آن مرد الهی ۲۶۶
که اینجا آمدم بهر دعائی
که دارم کور چشمی مبتلائی ۲۶۷
زنش گفتا که مردیست این گنه کار
اگر آرد گناه خود باقرار ۲۶۸
خلاصی باشدش زین رنج ناساز
وگرنه کور ماند مبتلا باز ۲۶۹
بپرسید از برادر مرد حاجی
که چون درمانده و پُر احتیاجی ۲۷۰
گناه خود بگو تا رسته گردی
وگرنه جفت غم پیوسته گردی ۲۷۱
برادر گفت درد و رنج صد سال
مرا بهتر ازین بر گفتن حال ۲۷۲
بسی گفتند تا آخر به تشویر
ز سر تا پای کرد آن حال تقریر ۲۷۳
منم زین جرم گفتا مانده برجای
کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای ۲۷۴
برادر چون براندیشید لختی
اگر چه آن برو افتاد سختی ۲۷۵
بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار
برادر را شَوَم باری خریدار ۲۷۶
ببخشید آخرش تا زن دعا کرد
بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد ۲۷۷
رونده گشت و پس گیرنده شد باز
ز سر دو چشم او بیننده شد باز ۲۷۸
پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست
که برگوید گناه خویشتن راست ۲۷۹
غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز
نیارم گفت جرم خویشتن باز ۲۸۰
پس اعرابی بدو گفتا بگو راست
که امروز از من این خوف تو برخاست ۲۸۱
ترا من عفو کردم جاودانه
چه میترسی چه میآری بهانه ۲۸۲
بگفت القصّه آن راز آشکاره
که طفلت کُشتم اندر گاهواره ۲۸۳
نبود آن زن دران کشتن گنه کار
ز فعل شوم خود گشتم گرفتار ۲۸۴
چو صدقش دید زن حالی دعا کرد
همش بیننده هم حاجت روا کرد ۲۸۵
پسر را پیش برد آن پیرزن نیز
بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز ۲۸۶
بدو گفتا زنی شد چاره سازم
که ناگاهی خرید از دار بازم ۲۸۷
خریده زن بجانم باز وانگاه
منش بفروختم شد قصّه کوتاه ۲۸۸
دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز
بیک دم دیده ور گشت و روان نیز ۲۸۹
ازان پس جمله را بیرون فرستاد
به شوهر گفت تا آنجا بایستاد ۲۹۰
به پیش او نقاب از روی برداشت
بزد یک نعره شویش تا خبر داشت ۲۹۱
برفت از خویش چون با خویش آمد
زن نیکو دلش در پیش آمد ۲۹۲
بدو گفتا چه افتادت که ناگاه
شدی نعره زنان افتاده در راه ۲۹۳
بدو گفتا یکی زن داشتم من
ترا این لحظه او پنداشتم من ۲۹۴
ز تو تا او همه اعضا چنانست
که نتوان گفت موئی درمیانست ۲۹۵
بعینه آن زنی گوئی بگفتار
بدیدار و به بالا و برفتار ۲۹۶
اگر او نیستی ریزیده در خاک
زن خود خواندیت این مرد غمناک ۲۹۷
زنش گفتا بشارت بادت ای مرد
که آن زن نه خطا و نه زنا کرد ۲۹۸
منم آن زن که در دین ره سپردم
نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم ۲۹۹
خداوند از بسی رنجم رهانید
بفضل خود بدین کُنجم رسانید ۳۰۰
کنون هر لحظه صد منّت خدا را
که این دیدار روزی کرد ما را ۳۰۱
به سجده اوفتاد آن مرد در خاک
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک ۳۰۲
چگونه شکر تو گوید زبانم
که نیست آن حد دل یا حد جانم ۳۰۳
برفت و خواند همراهان خود را
بگفت آن قصه و آن نیک و بد را ۳۰۴
علی الجمله خروشی و فغانی
برامد تا فلک از هر زبانی ۳۰۵
غلام و آن برادر وان جوان نیز
خجل گشتند اما شادمان نیز ۳۰۶
چو اوّل آن زن ایشان را خجل کرد
به آخر مال شان داد و بحل کرد ۳۰۷
چو گردانید شوی خویش را شاه
به اعرابی وزارت داد آنگاه ۳۰۸
چو بنهاد آن اساس بر سعادت
هم آنجا گشت مشغول عبادت ۳۰۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۹
۶۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:جواب پدر
بعدی:بخش دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.