هوش مصنوعی:
این داستان عاشقانه و تراژیک دربارهٔ دختری به نام دختر کعب و غلامی به نام بکتاش است. دختر کعب، دختر حارث شاه، عاشق بکتاش میشود و این عشق به دلیل اختلاف طبقاتی و غیرممکن بودن آن به فاجعه میانجامد. حارث شاه با کشف این رابطه، بکتاش را زندانی میکند و دخترش را در گرمابهای زندانی میکند تا جان بسپارد. بکتاش نیز پس از فرار، خود را میکشد تا به معشوقش بپیوندد.
رده سنی:
16+
این متن شامل موضوعات عاشقانه پیچیده، صحنههای خشونتآمیز، و مفاهیم عمیق عاطفی است که برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. همچنین، زبان و سبک ادبی آن ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
(۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او
امیری سخت عالی رای بودی
که در سر حدِّ بلخش جای بودی ۱
بعدل و داد امیری پاک دین بود
که حد او فلک را در زمین بود ۲
بمردی و بلشکر صعب بودی
بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی ۳
ز رایش فیض و فر شمس و قمر را
ز جودش نام و نان اهل هنر را ۴
ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی
بهم گرگ آشتی کردند حالی ۵
ز سهمش آب دریاها پر از جوش
شدی چون آتش اندر سنگ خاموش ۶
ز زحمت گر کهن بودی جهانی
ز خاطر محو کردی در زمانی ۷
ز قهرش آتش ار افسرده بودی
چو انگشتی شدی اندر کبودی ۸
ز جاه او بلندی مانده در چاه
چه میگویم جهت گم گشت ازان جاه ۹
ز حلمش کوه بر جای ایستاده
زمین بر خاک روئی اوفتاده ۱۰
ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ
ولیکن چشم پر نم در دل سنگ ۱۱
ز تابش برده خورشید فلک نور
جهان را روشنی بخشیده از دور ۱۲
ز جودش بحر و کان تشویر خورده
گهر در صُلب بحر و کان فشرده ۱۳
ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده
ولیک از شرم او در زیر پرده ۱۴
ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده
ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده ۱۵
امیر نیک دل را یک پسر بود
که در خوبی بعالم در سَمَر بود ۱۶
رخی چون آفتابی آن پسر داشت
که کمتر بنده پیش خود قمر داشت ۱۷
نهاده نام حارث شاه او را
کمر بسته چو جوزا ماه او را ۱۸
یکی دختر بپرده بود نیزش
که چون جان بود شیرین و عزیزش ۱۹
بنام آن سیم بر زَین العرب بود
دل آشوبی و دلبندی عجب بود ۲۰
جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت
بخوبی درجهان او بود کآن داشت ۲۱
خرد در عشق او دیوانه بودی
بخوبی در جهان افسانه بودی ۲۲
کسی کو نام او بُردی بجائی
شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی ۲۳
مه نَو چون بدیدی ز آسمانش
زدی چون مَشک زانو هر زمانش ۲۴
اگر پیشانیش رضوان بدیدی
بهشت عدن را بیشان بدیدی ۲۵
سر زلفش چو در خاک اوفتادی
ازو پیچی در افلاک اوفتادی ۲۶
دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام
چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام ۲۷
دو زنگی بچّه هر یک با کمانی
بتیر انداختن هر جا که جانی ۲۸
چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد
دل عشّاق را آماج گه کرد ۲۹
شکر از لعل او طعمی دگر داشت
که لعلش ز هر دارو در شکر داشت ۳۰
دهانش درج مروارید تر بود
که هر یک گوهری تر زان دگر بود ۳۱
چو سی دندان او مرجان نمودی
نثار او شدی هر جان که بودی ۳۲
لب لعلش که جام گوهری بود
شرابش از زلال کوثری بود ۳۳
فلک گر گوی سیمینش ندیدی
چو گوی بی سر و بُن کی دویدی ۳۴
جمالش را صفت گفتن محالست
که از من آن صفت کردن خیالست ۳۵
بلطف طبعِ او مردم نبودی
که هر چیزی که از مردم شنودی ۳۶
همه در نظم آوردی بیک دم
بپیوستی چو مروارید در هم ۳۷
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گوئی از لبش طعمی در آن بود ۳۸
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت
بدلداری بسی تیمار اوداشت ۳۹
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را
به پیش خویش بنشاند آن پسر را ۴۰
بدو بسپرد دختر را که زنهار
ز من بپذیرش و تیمار میدار ۴۱
زهر وجهی که باید ساخت کارش
بساز و تازه گردان روزگارش ۴۲
که از من خواستندش نام داران
بسی گردن کشان و شهریاران ۴۳
ندادم من بکس گر تو توانی
که شایسته کسی یابی تو دانی ۴۴
گواه این سخن کردم خدا را
پشولیده مگردان جان ما را ۴۵
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت
پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت ۴۶
بآخر جانی شیرین زو جدا شد
ندانم تا چرا آمد چرا شد ۴۷
بسی زیر و زبر آمد چو افلاک
که تا پای و سرش افکند در خاک ۴۸
کمان حق ببازوی بشر نیست
کزین آمد شدن کس را خبر نیست ۴۹
که میداند که بودن تا بکی داشت
کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت ۵۰
پدر چون شد بایوان الهی
پسر بنشست در دیوان شاهی ۵۱
بعدل وداد کردن در جهان تافت
جهان از وی دم نوشیروان یافت ۵۲
رعیّت را و لشکر را دِرَم داد
بسی سالار را کوس و عَلَم داد ۵۳
بسی سودا زهر مغزی برون کرد
بسی بیدادگر را سرنگون کرد ۵۴
بخوبی و بناز و نیک نامی
چو جان میداشت خواهر را گرامی ۵۵
کنون بشنو که این گردنده پرگار
ز بهر او چه بازی کرد برکار ۵۶
غلامی بود حارث را یگانه
که او بودی نگهدار خزانه ۵۷
بنام آن ماه وش بکتاش بودی
ندانم تا کسی همتاش بودی ۵۸
بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود
غم عشقش عجب منصوبهٔ بود ۵۹
مَثَل بودی بزیبائی جمالش
همه عالم طلب گاروصالش ۶۰
اگر عکس رخش گشتی پدیدار
بجنبش آمدی صورت ز دیوار ۶۱
چو زلف هندوش در کین نشستی
چو جعد زنگیان در چین نشستی ۶۲
چو زلفش سر کشان را بنده میداشت
چنان نقدی ز پس افکنده میداشت ۶۳
چو دو ابروش پیوسته به آمد
کمانی بود کاوّل در زه آمد ۶۴
غنیمی چرب چشم او ازان بود
که با بادام نقدش در میان بود ۶۵
صف مژگانش صف کردی شکسته
بزخم تیرباران از دو رَسته ۶۶
دهانی داشت همچون لعل سفته
درو سی دُرّ ناسفته نهفته ۶۷
یکی گر سفته شد لعل دهانش
نبود آن جز بالماس زبانش ۶۸
لبش خط داده عمر جاودان را
که آن لب بود آب خضر جان را ۶۹
ز دندانش توان کردن روایت
که در یک میم دارد سی دو آیت ۷۰
چو یوسف بود گوئی در نکوئی
خود ازگوی زنخدانش چه گوئی ۷۱
ز گویش تا بکی بیهوش باشم
چو در گوی آمدم خاموش باشم ۷۲
به پیش قصر باغی بود عالی
بهشتی نقد او را در حوالی ۷۳
همه شب مینخفت از عشق بلبل
طریق خارکش میگفت با گل ۷۴
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز
شکر خنده بسی میکرد آغاز ۷۵
چنان آمد که طفلی مانده در خون
گل سرخ از قماط سبز بیرون ۷۶
صبا همچون زلیخا در دویده
چو یوسف گل ازو دامن دریده ۷۷
چو بادی خضر بر صحرا گذشته
خضر بگذشته صحرا سبز گشته ۷۸
شهاب و برق را گشته سنان تیز
ز باران ابر کرده صد عنان ریز ۷۹
کشیده دست بر هم سبزهزاران
ولی آن دست پر گوهر ز باران ۸۰
بنفشه سر بخدمت پیش کرده
ولیکن پای بوس خویش کرده ۸۱
بیک ره ارغوان آغشته در خون
بخون ریز آمده بر خویش بیرون ۸۲
بدست آورده نرگس جامِ زر را
ز باران خورده شیر چون شکر را ۸۳
سر لاله چو در پای اوفتاده
کلاهش با کمر جای اوفتاده ۸۴
هزاران یوسف از گلشن رسیده
ز کنعان بوی پیراهن شنیده ۸۵
همه مرغان درافکنده خروشی
ز جانان بی نوا نامانده گوشی ۸۶
بوقت صبحگاهی باد مشکین
چو سوهان کرده روی آب پُرچین ۸۷
مگر افراسیاب آب زره یافت
که آب از باد نوروزی زره یافت ۸۸
ز هر سو کوثری دیگر روان بود
که آب خضر کمتر رشح آن بود ۸۹
ز پیش باغ طاقی تا بکیوان
نهاده تخت حارث پیش ایوان ۹۰
شه حارث چو خورشیدی خجسته
سلیمان وار در پیشان نشسته ۹۱
چو جوزا در کمر دست غلامان
ببالا هر یکی سروی خرامان ۹۲
ستاده صف زده ترکان سرکش
بخدمت کرده هر یک دست درکش ۹۳
ندیمان سرافراز نکورای
بخدمت چشمها افکنده بر پای ۹۴
شریفان همه عالم وضیعش
نظام عالم از رای رفیعش ۹۵
ز بیداری بختش فتنه در خواب
ز بیم خشمش آتش چشم پر آب ۹۶
زحل کین، مشتری وش، ماه طلعت
عطارد قدر و هم خورشید رفعت ۹۷
مگر بر بام آمد دختر کعب
شکوه جشن در چشم آمدش صعب ۹۸
چو لختی کرد هر سوئی نظاره
بدید آخر رخ آن ماه پاره ۹۹
چو روی و عارض بکتاش را دید
چو سروی در قبا بالاش را دید ۱۰۰
جهان حسن وقف چهرهٔ او
همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او ۱۰۱
بساقی پیش شاه استاده بر جای
سر زلفش دراز افتاده بر پای ۱۰۲
ز مستی روی چون گلنار کرده
مژه در چشمِ عاشق خار کرده ۱۰۳
شکر از چشمهٔ نوشین فشانده
عرق از ماه بر پروین فشانده ۱۰۴
گهی سرمست میدادی شرابی
گهی بنواختی خوش خوش ربابی ۱۰۵
گهی برداشتی چون بلبل آواز
گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز ۱۰۶
بدان خوبی چو دختر روی اودید
دل خود وقف یک یک موی اودید ۱۰۷
درآمد آتشی از عشق زودش
بغارت برد کلّی هرچه بودش ۱۰۸
چنان آن آتشش در جان اثر کرد
که آن آتش تنش را بیخبر کرد ۱۰۹
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت
ز سر تا پا وجود او عدم گشت ۱۱۰
زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد
بیک ساعت بسی طوفان روان کرد ۱۱۱
چنان برکند عشق او ز بیخش
که کلّی کرد گوئی چار میخش ۱۱۲
چنان از یک نظر در دام او شد
که شب خواب و بروز آرام او شد ۱۱۳
چنان بیچاره شد از چاره ساز او
که مینشناخت سر از پای باز او ۱۱۴
همه شب خون فشان و نوحه گر بود
چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود ۱۱۵
ز بس آتش که در جان وی افتاد
چو آتش شد ازان سر از پی افتاد ۱۱۶
علی الجمله ز دست رنج و تیمار
چنان ماهی بسالی گشت بیمار ۱۱۷
طبیب آورد حارث، سود کی داشت
که آن بت درد بی درمان ز پی داشت ۱۱۸
چنان دردی کجا درمان پذیرد
که جان درمان هم از جانان پذیرد ۱۱۹
درون پرده دختر دایهٔ داشت
که در حیلت گری سرمایهٔ داشت ۱۲۰
بصد حیلت ازان مهروی درخواست
که ای دختر چه افتادت بگو راست ۱۲۱
نمیآمد مقرّ البتّه آن ماه
بآخر هم زبان بگشاد ناگاه ۱۲۲
که من بکتاش را دیدم فلان روز
بزلف و چهره جانسوز و دلفروز ۱۲۳
چو سرمستی ربابی داشت در بر
من از وی چون ربابی دست بر سر ۱۲۴
بزخم زخمه در راهی که او خواست
مخالف را بقولی کرد رگ راست ۱۲۵
مُخالف راست گر نبوَد بعالم
در آن پرده بسازد زیر بامم ۱۲۶
دل من چون مخالف شد چه سازم
نیامد راست این پرده نوازم ۱۲۷
کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم
که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم ۱۲۸
چو بشنودم ازان سرکش سرودی
ز چشمم ساختم بر پرده رودی ۱۲۹
چنان عشقش مرا بیخویش آورد
که صد ساله غمم در پیش آورد ۱۳۰
چنان زلفش پریشان کرد حالم
که آمد ملک جمعیت زوالم ۱۳۱
چنانم حلقهٔ زلفش کمر بست
که دل خون گشت تا همچون جگر بست ۱۳۲
چنین بیمار و سرگردان ازانم
که میدانم که قدرش میندانم ۱۳۳
بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد
که کس زو خوبتر امکان ندارد ۱۳۴
سخن چون میتوان زان سرو بُن گفت
چرا باید ز دیگر کس سخن گفت ۱۳۵
چو پیشانی او میدانِ سیمست
گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست ۱۳۶
درآن میدان بدان سرگشته چوگانش
بخواهم برد گوئی از زنخدانش ۱۳۷
اگر از زلف چوگان میکند او
سرم چون گوی گردان میکند او ۱۳۸
اگر رویش بتابد آشکاره
شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره ۱۳۹
هلال عارضش چون هاله انداخت
مه نو از غمش در ناله انداخت ۱۴۰
چو زلفش دلربائی حلقهور شد
بهر یک حلقه صد جان در کمر شد ۱۴۱
سوادی یافت مردم نرگس او
ازان شد معتکلف در مجلس او ۱۴۲
چو تیر غمزهٔ او کارگر شد
ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد ۱۴۳
خطی دارد بدان سی پاره دندان
بخون من لبش ز آنست خندان ۱۴۴
صدف را دید آن دُرّ یتیمش
بدندان باز ماند از دُرج سیمش ۱۴۵
دهانش پستهٔ تنگست خندان
که آن را کعبتین افتاد دندان ۱۴۶
چو صبح ار خنده آرد در تباشیر
مزاج استخوان گیرد طباشیر ۱۴۷
لبش را صد هزاران بنده بیشست
که او از آبِ حیوان زنده بیشست ۱۴۸
خط سبزش محقّق اوفتادست
ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست ۱۴۹
جهان زیر نگین دارد لب او
فلک در زیر زین سی کوکب او ۱۵۰
ز سیبش بر بِهی کردم روانه
ازین شکل صنوبر نار دانه ۱۵۱
چو آزادیم ازان سرو سهی نیست
بهی شد رویم و روی بهی نیست ۱۵۲
کنون ای دایه برخیز و روان شو
میان این دو دلبر در میان شو ۱۵۳
برو این قصّه با او در میان نه
اساس عشق این دو مهربان نه ۱۵۴
بگوی این رازش و گر خشم گیرد
بصد جانش دلم بر چشم گیرد ۱۵۵
کنون بنشان بهم ما هر دو تن را
کزان نبوَد خبر یک مرد و زن را ۱۵۶
بگفت این و یکی نامه اداکرد
بخون دل نکونامی رها کرد: ۱۵۷
الا ای غائب حاضر کجائی
به پیش من نهٔ آخر کجائی ۱۵۸
دو چشمم روشنائی از تو دارد
دلم نیز آشنائی از تو دارد ۱۵۹
بیا و چشم و دل را میهمان کن
وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن ۱۶۰
بنقد از نعمت ملک جهانی
نمیبینم کنون جز نیم جانی ۱۶۱
چرا این نیم جان در تو نبازم
که بی تو من ز صد جان بی نیازم ۱۶۲
دلم بُردی وگر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو کارم ۱۶۳
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم
که من هرگز دل ازجان برنگیرم ۱۶۴
غم عشق تو درجان مینهم من
سر از تو در بیابان مینهم من ۱۶۵
چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم
چرا سرگشته میداری چنینم ۱۶۶
منم بی روی تو روئی چو دینار
ز عشق روی توروئی بدیوار ۱۶۷
ترا دیدم که همتائی ندیدم
نظیرت سرو بالائی ندیدم ۱۶۸
اگر آئی بدستم باز رستم
وگرنه میروم هر جا که هستم ۱۶۹
بهر انگشت درگیرم چراغی
ترا میجویم از هر دشت و باغی ۱۷۰
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
وگرنه چون چراغم مرده انگار ۱۷۱
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه
یکی صورت ز نقش خویش آن ماه ۱۷۲
بدایه داد تا دایه روان شد
بر آن ماه روی مهربان شد ۱۷۳
چو نقش او بدید و شعر بر خواند
ز لطف طبع و نقش او عجب ماند ۱۷۴
بیک ساعت دل از دستش برون شد
چو عشق آمد دل او بحر خون شد ۱۷۵
نهنگ عشق درحالش ز بون کرد
برای خود دلش دریای خون کرد ۱۷۶
چنان بی روی او روی جهان دید
که گفتی نه زمین نه آسمان دید ۱۷۷
چو گوئی بی سر و بی پای مضطر
کُله در پای کرد و کفش بر سر ۱۷۸
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی
بر آن بت رَو و از من بدو گوی: ۱۷۹
ندارم دیدهٔ روی تودیدن
ندارم صبر بی تو آرمیدن ۱۸۰
مرا اکنون چه باید کرد بی تو
که نتوان برد چندین درد بی تو ۱۸۱
چو زلف تو دریده پردهام من
که بر روی تو عشق آوردهام من ۱۸۲
ازان زلف توام زیر و زبر کرد
که با زلف تو عمرم سر به سر کرد ۱۸۳
ترا نادیده درجان چون نشستی
دلم برخاست تادر خون نشستی ۱۸۴
چو تو درجان من پنهانی آخر
چرا تشنه بخون جانی آخر ۱۸۵
چو صبحم دم مده ای ماه در میغ
مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ ۱۸۶
اگر روشن کنی چشمم بدیدار
بصد جانت توانم شد خریدار ۱۸۷
نمیرم در غمت ای زندگانی
اگر دریابیم، باقی تو دانی ۱۸۸
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه
ز عشق آن غلامش کرد آگاه ۱۸۹
که او از تو بسی عاشق تر افتاد
که ازگرمی او آتش در افتاد ۱۹۰
اگر گردد دلت از عشقش آگاه
دلت زو درد عشق آموزد آنگاه ۱۹۱
دل دختر بغایت شادمان شد
ز شادی اشک بر رویش روان شد ۱۹۲
نمیدانست کاری آن دلفروز
بجز بیت وغزل گفتن شب و روز ۱۹۳
روان میگفت شعر و میفرستاد
بخوانده بود آن گفتی بر استاد ۱۹۴
غلام آنگه بهر شعری که خواندی
شدی عاشق تر و حیران بماندی ۱۹۵
برین چون مدّتی بگذشت یک روز
بدهلیزی برون شد آن دلفروز ۱۹۶
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت
که عمری عشق با نقش رخش باخت ۱۹۷
گرفتش دامن ودختر برآشفت
برافشاند آستین آنگه بدو گفت ۱۹۸
که هان ای بی ادب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست ۱۹۹
که باشی تو که گیری دامن من
که ترسد سایه از پیرامن من ۲۰۰
غلامش گفت ای من خاک کویت
چو میداری ز من پوشیده رویت ۲۰۱
چرا شعرم فرستادی شب و روز
دلم بردی بدان نقش دلفروز ۲۰۲
چو در اول مرا دیوانه کردی
چرا درآخرم بیگانه کردی ۲۰۳
جوابش داد آن سیمین بر آنگاه
که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه ۲۰۴
مرا در سینه کاری اوفتادست
ولیکن بر تو آن کارم گشادست ۲۰۵
چنین کاری چه جای صد غلامست
بتو دادم برون، اینت تمامست ۲۰۶
ترا آن بس نباشد در زمانه
که تو این کار را باشی بهانه؟ ۲۰۷
اساسی کوژ بنهادی درین راز
بشهوة بازی افتادی ازین باز ۲۰۸
بگفت این وز پیش او بدر شد
بصد دل آن غلامش فتنه تر شد ۲۰۹
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم
که او گفتست: من آنجا رسیدم ۲۱۰
بپرسیدم ز حال دختر کعب
که عارف گشته بود او عارفی صعب ۲۱۱
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد ۲۱۲
زسوز عشق معشوق مجازی
بنگشاید چنان شعری ببازی ۲۱۳
نداشت آن شعر با مخلوق کاری
که او را بود با حق روزگاری ۲۱۴
کمالی بود در معنی تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش ۲۱۵
بآخر دختر عاشق در آن سوز
بزاری شعر میگفتی شب و روز ۲۱۶
مگر میگشت روزی در چمنها
خوشی میخواند این اشعار تنها: ۲۱۷
الا ای باد شبگیری گذر کن
ز من آن ترک یغما را خبر کن ۲۱۸
بگو کز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی ۲۱۹
یکی سقّاش بودی سرخ روئی
که هر وقت آبش آوردی سبوئی ۲۲۰
بجای ترک یغما خاصه چون ماه
نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه ۲۲۱
برادر را چنان در تهمت افکند
که بر خواهر نظر بی حرمت افکند ۲۲۲
چو القصّه ازین بگذشت ماهی
درآمد حرب حارث را سپاهی ۲۲۳
سپاهی و شمارش از عدد بیش
چو دَوران فلک از حصر و حد بیش ۲۲۴
سپاهی موج زن از تیغ و جوشن
جهان از تیغ و جوشن گشته روشن ۲۲۵
درآمد لشکری از کوه و شخ در
کهشد گاو زمین چون خر به یخ در ۲۲۶
ز دیگر سوی حارث با سپاهی
ز دروازه برون آمد پگاهی ۲۲۷
چو بخت او جوان یکسر سپاهش
چو رایش مرتفع چتر و کلاهش ۲۲۸
ظفر میشد ز یک سو حلقه در گوش
ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش ۲۲۹
سپه القصّه افتادند در هم
بکُشتن دست بگشادند برهم ۲۳۰
غباری از همه صحرا برآمد
فغان تا گنبد خضرا برآمد ۲۳۱
خروش کوس گوش چرخ کر کرد
زمین چون آسمان زیر و زبر کرد ۲۳۲
زمین از خون خصمان لاله زاری
هوا از تیرباران ژاله باری ۲۳۳
جهان را پردهٔ برغاب جَسته
ز کُشته پیش برغی باز بسته ۲۳۴
اجل چنگال بر جان تیز کرده
قضا پُر کینه دندان تیز کرده ۲۳۵
هویدا از قیامت صد علامت
گرفته دیو قامت زان قیامت ۲۳۶
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه
جهانی پُر سپاه آورد در راه ۲۳۷
سپه را چون بیکره جمله کرد او
درآمد همچو شیر و حمله کرد او ۲۳۸
سپهر تند با چندین ستاره
شده از شاخ رمحش پاره پاره ۲۳۹
چو تیغی بر سر آمد از کرامت
فرو شد فتنه را سر تا قیامت ۲۴۰
چو تیغش خصم را چون گُل بخون شُست
گل نصرت ز تیغ او برون رُست ۲۴۱
چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد
ز چشم سوزن عیسی برون شد ۲۴۲
وزان سوی دگر بکتاش مهروی
دودستی تیغ میزد از همه سوی ۲۴۳
بآخر چشم زخمی کارگر گشت
سرش از زخم تیغی سخت درگشت ۲۴۴
همی نزدیک شد کان خوب رفتار
بدست دشمنان گردد گرفتار ۲۴۵
درآن صف بود دختر روی بسته
سلاحی داشت بر اسپی نشسته ۲۴۶
به پیش صف درآمد همچو کوهی
وزو افتاد در هر دل شکوهی ۲۴۷
نمیدانست کس کان سیمبر کیست
زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست ۲۴۸
من آن شاهم که فرزینم سپهرست
پیاده در رکابم ماه و مهرست ۲۴۹
اگر اسپ افکنم بر نطعِ گردان
دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان ۲۵۰
سری کو سرکشد از حکم این ذات
بپای پیلش اندازم بشهمات ۲۵۱
اگر شمشیر بُرّان برکشم من
جگر از شیر غُرّان بر کشم من ۲۵۲
چو تیغ آتش افشانم دهد تاب
ز بیمش زهرهٔ آتش شود آب ۲۵۳
چومار رمح را در کف به پیچیم
نیاید هیچکس در صف بهیچم ۲۵۴
اگر سندانم آید پیش نیزه
شود از زخمِ زخمم ریزه ریزه ۲۵۵
ز زخم ار زور سندانی نماند
ز سندانی سپندانی نماند ۲۵۶
چو مرغ تیر من از زه درآید
ز حلق مرغ گردون زه برآید ۲۵۷
چو بگشایم کمند از روی فتراک
چو بادآرم عدو را روی ب رخاک ۲۵۸
بتازم رخش و بگشایم در فصل
که من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل ۲۵۹
بگفت این و چو مردان بر نشست او
ازان مردان تنی را ده بخست او ۲۶۰
بر بکتاش آمد تیغ در کف
وز آنجا برگرفتش برد با صف ۲۶۱
نهادش پس نهان شد در میانه
کسش نشناخت از اهل زمانه ۲۶۲
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد
سپاه خصم چون دریا روان شد ۲۶۳
همی نزدیک آمد تا بیکبار
نماند شهره اندر شهر دیّار ۲۶۴
چو حارث را مدد گشت آشکارا
بسی خلق از بر شاه بخارا ۲۶۵
هزیمت شد سپاه دشمن شاه
دگر کشته فتاده خوار در راه ۲۶۶
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز
طلب کرد آن سوار چست آن روز ۲۶۷
نداد از وی نشانی هیچ مردم
همه گفتند شد همچون پری گُم ۲۶۸
علی الجمله چو آمد زنگی شب
نهاده نصفئی از ماه بر لب ۲۶۹
همه شب قرص مه چون قرص صابون
همی انداخت کفک از نور بیرون ۲۷۰
بدان صابون بخون دیده تا روز
ز جان میشست دست آن عالم افروز ۲۷۱
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام
دل دختر چو مرغی بود در دام ۲۷۲
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت
که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت ۲۷۳
نبودش چشم زخمی خواب و آرام
که بر سر داشت زخمی آن دلارام ۲۷۴
کجا میشد دل او آرمیده
یکی نامه نوشت از خون دیده ۲۷۵
چنین آورد در نظم آن سمن بوی
که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی ۲۷۶
سری کز سروری تاج کبارست
سر پیکان در آن سر در چه کارست ۲۷۷
سر خصمت که بادا بی سر و کار
مباد از سر کشد جز بر سر دار ۲۷۸
سری را کز وجودت سروری نیست
نگونساری آن سر سرسری نیست ۲۷۹
سری کان سر نه خاک این دَرآید
بجان و سر که آن سر در سر آید ۲۸۰
حَسود سرکشت گر سرنشین است
چو مارش سر بکَف کان سرچنین است ۲۸۱
وگر سر درکشد خصم سبک سر
سرش بُر نه سرش درکش سبک تر ۲۸۲
سری کان سر ندارد با تو سر راست
مبادش سر که رنج او ز سر خاست ۲۸۳
چو سر بنهد عدو کز سردرآید
سر آن دارد او کز سر بر آید ۲۸۴
اگر سر نفکند از سرسرت پیش
سر موئی ندارد سر سر خویش ۲۸۵
سر سبزت که تاج از وی سری یافت
ز سر سبزیش هر سر سروری یافت ۲۸۶
سپهر سرنگون زان شد سرافراز
که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز ۲۸۷
اگر درد سرم درد سرت داد
سر خصمان بریده بر درت باد ۲۸۸
نهادم پیش آن سر بر زمین سر
فدای آن چنان سر صد چنین سر ۲۸۹
کسی کز زخم خذلان کینهور گشت
اگر برگشت از قهر تو درگشت ۲۹۰
کسی کز شاخسار عیش برخورد
اگر می خورد بی یادت، جگر خورد ۲۹۱
کسی کز جهل خود لاف خرد زد
اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد ۲۹۲
کسی کو سوی حج کردن هوا کرد
اگر حج کرد بی امرت خطا کرد ۲۹۳
چه افتادت که افتادی بخون در
چو من زین غم نه بینی سرنگون تر ۲۹۴
همه شب همچو شمعم سوز در بر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر ۲۹۵
چو شمع از عشق هر دم باز خندم
به پیش چشم برقع باز بندم ۲۹۶
چو شمع از عشق جانی زنده دارد
میان اشک و آتش خنده دارد ۲۹۷
شبم را گر امید روز بودی
مرا بودی که کمتر سوز بودی ۲۹۸
ازان آتش که بر جانم رسیدست
بسی پایان مجو کآنم رسیدست ۲۹۹
ازان آتش که چندین تاب خیزد
عجب نبوَد که چندین آب خیزد ۳۰۰
چه میخواهی ز من با این همه سوز
که نه شب بودهام بی سوز نه روز ۳۰۱
میان خاک در خونم مگردان
سراسیمه چو گردونم مگردان ۳۰۲
چو سرگردانیم میدانی آخر
بخونم در چه میگردانی آخر ۳۰۳
چو میدانی که سرمست توام من
ز پای افتاده از دست توام من ۳۰۴
من خون خواره خونی چون نگردم
چرا جز در میان خون نگردم ۳۰۵
چنان گشتم ز سودای تو بیخویش
که از پس میندانم راه و از پیش ۳۰۶
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در بر خویش بسته ۳۰۷
بزای بند بندم چند سوزی
بر آتش چون سپندم چند سوزی ۳۰۸
اگر اُمّید وصل تو نبودی
نه گَردی ماندی از من نه دودی ۳۰۹
مرا تر دامنی آمد بجان زیست
که بر بوی وصال تو توان زیست ۳۱۰
دل من داغ هجران بر نتابد
که دل خود وصل جانان برنتابد ۳۱۱
ز درد خویشتن چون بیقراران
یکی با تو بگفتم از هزاران ۳۱۲
دگر گویم اگر یابم رهی باز
وگرنه میکشم در جان من این راز ۳۱۳
روان شد دایه و این نامه هم برد
بسر شد، راه بر سر چون قلم برد ۳۱۴
سر بکتاش با چندان جراحت
ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت ۳۱۵
ز چشمش گشت سیل خون روانه
بسی پیغام دادش عاشقانه ۳۱۶
که جانا تا کَیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری ۳۱۷
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان ۳۱۸
اگر یک زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دلفروز ۳۱۹
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد
بگفت این وز خود بیخویشتن شد ۳۲۰
چو روزی چند را بکتاش دمساز
ز مجروحی بجای خویش شد باز ۳۲۱
نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودکی میرفت یک روز ۳۲۲
اگر بیتی چو آب زر بگفتی
بسی دختر ازان بهتر بگفتی ۳۲۳
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد
که آن دختر مجاباتش فرستاد ۳۲۴
ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودکی باز ۳۲۵
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه
نهاد آنگاه از آنجا پای در راه ۳۲۶
چو شد بر رودکی راز آشکارا
از آنجا رفت تا شهر بخارا ۳۲۷
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه
که حارث را مدد او کرد آنگاه ۳۲۸
رسیده بود پیش شاه عالی
برای عذر حارث نیز حالی ۳۲۹
مگر شاهانه جشنی بود آن روز
چه میگویم بهشتی بد دلفروز ۳۳۰
مگر از رودکی شه شعر درخواست
زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست ۳۳۱
چو بودش یاد شعر دختر کعب
همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب ۳۳۲
شهش گفتا بگو تا این که گفتست
که مروارید را ماند که سُفتست ۳۳۳
ز حارث رودکی آگاه کی بود
که او خود گرم شعر و مست می بود ۳۳۴
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه
که شعر دختر کعبست ای شاه ۳۳۵
بصد دل عاشقست او بر غلامی
در افتادست چون مرغی بدامی ۳۳۶
زمانی خوردن و خفتن ندارد
بجز بیت و غزل گفتن ندارد ۳۳۷
اگر صد شعر گوید پر معانی
بر او میفرستد در نهانی ۳۳۸
اگر آن عشق چون آتش نبودی
ازو این شعر گفتن خوش نبودی ۳۳۹
چو حارث این سخن بشنود بشکست
ولیکن ساخت خود را آن زمان مست ۳۴۰
چو القصّه بشهر خویش شد باز
ز خواهر در نهان میداشت این راز ۳۴۱
ولی پیوسته میجوشید جانش
نگه میداشت پنهان هر زمانش ۳۴۲
که تا بر وَی فرو گیرد گناهی
بریزد خون او برجایگاهی ۳۴۳
هر آن شعری که گفته بود آن ماه
فرستاده بر بکتاش آنگاه ۳۴۴
نهاده بود در دُرجی باعزاز
سرش بسته که نتوان کرد سرباز ۳۴۵
رفیقی داشت بکتاش سمن بر
چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر ۳۴۶
سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند
به پیش حارث آورد و برو خواند ۳۴۷
دل حارث پر آتش گشت ازان راز
هلاک خواهر خود کرد آغاز ۳۴۸
در اوّل آن غلام خاص را شاه
به بند اندر فکند و کرد در چاه ۳۴۹
در آخر گفت تا یک خانه حمّام
بتابند از پی آن سیم اندام ۳۵۰
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش
بزد فصّاد رگ اما نه بستش ۳۵۱
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش
فرو بست از کچ و از سنگ راهش ۳۵۲
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد
نبودش هیچ مقصودی ز فریاد ۳۵۳
که داند تا که دل چون میشد ازوی
جهانی را جگر خون میشد از وی ۳۵۴
چنین قصّه که دارد یاد هرگز
چنین کاری کرا افتاد هرگز ۳۵۵
بدین زاری بدین درد و بدین سوز
که هرگز در جهان بودست یک روز! ۳۵۶
بیا گر عاشقی تا درد بینی
طریق عاشقان مرد بینی ۳۵۷
درآمد چند آتش گرد آن ماه
فرو شد زان همه آتش بیک راه ۳۵۸
یکی آتش ازان حمّام ناخوش
دگر آتش ازان شعر چو آتش ۳۵۹
یکی آتش ز آثار جوانی
دگر آتش ز چندین خون فشانی ۳۶۰
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت
دگر آتش ز رُسوائی و حسرت ۳۶۱
یکی آتش ز بیماری و سستی
دگر آتش ز دل گرمی و مستی ۳۶۲
که بنشاند چنین آتش بصد آب
کرا با این همه آتش بوَد تاب ۳۶۳
سر انگشت در خون میزد آن ماه
بسی اشعار خود بنوشت آنگاه ۳۶۴
ز خون خود همه دیوار بنوشت
بدرد دل بسی اشعار بنوشت ۳۶۵
چو در گرمابه دیواری نماندش
ز خون هم نیز بسیاری نماندش ۳۶۶
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار
فرو افتاد چون یک پاره دیوار ۳۶۷
میان خون وعشق و آتش و اشک
بر آمد جان شیرینش بصد رشک ۳۶۸
چو بگشادند گرمابه دگر روز
چه گویم من که چون بود آن دلفروز ۳۶۹
چو شاخی زعفران از پای تا فرق
ولی از پای تا فرقش بخون غرق ۳۷۰
ببردند و بآبش پاک کردند
دلی پر خونش زیر خاک کردند ۳۷۱
نگه کردند بر دیوار آن روز
نوشته بود این شعر جگر سوز: ۳۷۲
نگارا بی تو چشمم چشمه سارست
همه رویم بخون دل نگارست ۳۷۳
ز مژگانم به سیلابی سپردی
غلط کردم همه آبم ببُردی ۳۷۴
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط کردم که بر آتش نشستی ۳۷۵
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط کردم که تو در خون نیائی ۳۷۶
چو از دو چشم من دو جوی دادی
بگرمابه مرا سرشوی دادی ۳۷۷
منم چون ماهئی بر تابه آخر
نمیآئی بدین گرمابه آخر؟ ۳۷۸
نصیب عشق این آمد ز درگاه
که در دوزخ کنندش زنده آنگاه ۳۷۹
که تا در دوزخ اسراری که دارد
میان سوز و آتش چون نگارد ۳۸۰
تو کَی دانی که چون باید نوشتن
چنین قصّه بخون باید نوشتن ۳۸۱
چو در دوزخ بعشقت روی دارم
بهشتی نقد از هر سوی دارم ۳۸۲
چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من
بهشت عاشقان شد قصّهٔ من ۳۸۳
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون ۳۸۴
کنون من بر سر آتش ازانم
که گه خون ریزم و گه اشک رانم ۳۸۵
بآتش خواستم جانم که سوزد
چو جای تست نتوانم که سوزد ۳۸۶
باشکم پای جانان میبشویم
بخونم دست از جان می بشویم ۳۸۷
بدین آتش که ازجان میفروزم
همه خامان عالم را بسوزم ۳۸۸
ازین غم آنچه میآید برویم
همه ناشسته رویان را بشویم ۳۸۹
ازین خون گر شود این راه بازم
همه عشاق را گلگونه سازم ۳۹۰
ازین آتش که من دارم درین سوز
نمایم هفت دوزخ را که بین سوز ۳۹۱
ازین اشکم که طوفانیست خونبار
دهم تعلیم باران را که چون بار ۳۹۲
ازین خونم که دریائیست گوئی
درآموزم شفق را سرخ روئی ۳۹۳
ازین آتش چنان کردم زمانه
که دوزخ خواست از من صد زبانه ۳۹۴
ازین اشکم دو گیتی را تمامت
گِلی در آب کردم تا قیامت ۳۹۵
ازین خون باز بستم راه گردون
که تا گشت آسیای چرخ بر خون ۳۹۶
ازین گردی که بود آن نازنین را
ز اشکی آب بر بندم زمین را ۳۹۷
بجز نقش خیال دلفروزم
بدین آتش همه نقشی بسوزم ۳۹۸
بخوردی خون جان من تمامی
که نوشت باد ای یار گرامی ۳۹۹
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون ۴۰۰
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی ۴۰۱
چو بنوشت این بخون فرمان درآمد
که تا زان بی سر و بن جان برآمد ۴۰۲
دریغا نه دریغی صد هزاران
ز مرگ زار آن تاج سواران ۴۰۳
بآخر فرصتی میجست بکتاش
که بخت از زیر چاه آورد بالاش ۴۰۴
نهان رفت و سر حارث شبانگاه
ببرید و روانه شد هم آنگاه ۴۰۵
بخاک دختر آمد جامه بر زد
یکی دشنه گرفت و بر جگر زد ۴۰۶
ازین دنیای فانی رخت برداشت
دل از زندان و بند سخت برداشت ۴۰۷
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و کوته شد فسانه ۴۰۸
که در سر حدِّ بلخش جای بودی ۱
بعدل و داد امیری پاک دین بود
که حد او فلک را در زمین بود ۲
بمردی و بلشکر صعب بودی
بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی ۳
ز رایش فیض و فر شمس و قمر را
ز جودش نام و نان اهل هنر را ۴
ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی
بهم گرگ آشتی کردند حالی ۵
ز سهمش آب دریاها پر از جوش
شدی چون آتش اندر سنگ خاموش ۶
ز زحمت گر کهن بودی جهانی
ز خاطر محو کردی در زمانی ۷
ز قهرش آتش ار افسرده بودی
چو انگشتی شدی اندر کبودی ۸
ز جاه او بلندی مانده در چاه
چه میگویم جهت گم گشت ازان جاه ۹
ز حلمش کوه بر جای ایستاده
زمین بر خاک روئی اوفتاده ۱۰
ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ
ولیکن چشم پر نم در دل سنگ ۱۱
ز تابش برده خورشید فلک نور
جهان را روشنی بخشیده از دور ۱۲
ز جودش بحر و کان تشویر خورده
گهر در صُلب بحر و کان فشرده ۱۳
ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده
ولیک از شرم او در زیر پرده ۱۴
ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده
ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده ۱۵
امیر نیک دل را یک پسر بود
که در خوبی بعالم در سَمَر بود ۱۶
رخی چون آفتابی آن پسر داشت
که کمتر بنده پیش خود قمر داشت ۱۷
نهاده نام حارث شاه او را
کمر بسته چو جوزا ماه او را ۱۸
یکی دختر بپرده بود نیزش
که چون جان بود شیرین و عزیزش ۱۹
بنام آن سیم بر زَین العرب بود
دل آشوبی و دلبندی عجب بود ۲۰
جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت
بخوبی درجهان او بود کآن داشت ۲۱
خرد در عشق او دیوانه بودی
بخوبی در جهان افسانه بودی ۲۲
کسی کو نام او بُردی بجائی
شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی ۲۳
مه نَو چون بدیدی ز آسمانش
زدی چون مَشک زانو هر زمانش ۲۴
اگر پیشانیش رضوان بدیدی
بهشت عدن را بیشان بدیدی ۲۵
سر زلفش چو در خاک اوفتادی
ازو پیچی در افلاک اوفتادی ۲۶
دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام
چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام ۲۷
دو زنگی بچّه هر یک با کمانی
بتیر انداختن هر جا که جانی ۲۸
چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد
دل عشّاق را آماج گه کرد ۲۹
شکر از لعل او طعمی دگر داشت
که لعلش ز هر دارو در شکر داشت ۳۰
دهانش درج مروارید تر بود
که هر یک گوهری تر زان دگر بود ۳۱
چو سی دندان او مرجان نمودی
نثار او شدی هر جان که بودی ۳۲
لب لعلش که جام گوهری بود
شرابش از زلال کوثری بود ۳۳
فلک گر گوی سیمینش ندیدی
چو گوی بی سر و بُن کی دویدی ۳۴
جمالش را صفت گفتن محالست
که از من آن صفت کردن خیالست ۳۵
بلطف طبعِ او مردم نبودی
که هر چیزی که از مردم شنودی ۳۶
همه در نظم آوردی بیک دم
بپیوستی چو مروارید در هم ۳۷
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گوئی از لبش طعمی در آن بود ۳۸
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت
بدلداری بسی تیمار اوداشت ۳۹
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را
به پیش خویش بنشاند آن پسر را ۴۰
بدو بسپرد دختر را که زنهار
ز من بپذیرش و تیمار میدار ۴۱
زهر وجهی که باید ساخت کارش
بساز و تازه گردان روزگارش ۴۲
که از من خواستندش نام داران
بسی گردن کشان و شهریاران ۴۳
ندادم من بکس گر تو توانی
که شایسته کسی یابی تو دانی ۴۴
گواه این سخن کردم خدا را
پشولیده مگردان جان ما را ۴۵
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت
پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت ۴۶
بآخر جانی شیرین زو جدا شد
ندانم تا چرا آمد چرا شد ۴۷
بسی زیر و زبر آمد چو افلاک
که تا پای و سرش افکند در خاک ۴۸
کمان حق ببازوی بشر نیست
کزین آمد شدن کس را خبر نیست ۴۹
که میداند که بودن تا بکی داشت
کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت ۵۰
پدر چون شد بایوان الهی
پسر بنشست در دیوان شاهی ۵۱
بعدل وداد کردن در جهان تافت
جهان از وی دم نوشیروان یافت ۵۲
رعیّت را و لشکر را دِرَم داد
بسی سالار را کوس و عَلَم داد ۵۳
بسی سودا زهر مغزی برون کرد
بسی بیدادگر را سرنگون کرد ۵۴
بخوبی و بناز و نیک نامی
چو جان میداشت خواهر را گرامی ۵۵
کنون بشنو که این گردنده پرگار
ز بهر او چه بازی کرد برکار ۵۶
غلامی بود حارث را یگانه
که او بودی نگهدار خزانه ۵۷
بنام آن ماه وش بکتاش بودی
ندانم تا کسی همتاش بودی ۵۸
بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود
غم عشقش عجب منصوبهٔ بود ۵۹
مَثَل بودی بزیبائی جمالش
همه عالم طلب گاروصالش ۶۰
اگر عکس رخش گشتی پدیدار
بجنبش آمدی صورت ز دیوار ۶۱
چو زلف هندوش در کین نشستی
چو جعد زنگیان در چین نشستی ۶۲
چو زلفش سر کشان را بنده میداشت
چنان نقدی ز پس افکنده میداشت ۶۳
چو دو ابروش پیوسته به آمد
کمانی بود کاوّل در زه آمد ۶۴
غنیمی چرب چشم او ازان بود
که با بادام نقدش در میان بود ۶۵
صف مژگانش صف کردی شکسته
بزخم تیرباران از دو رَسته ۶۶
دهانی داشت همچون لعل سفته
درو سی دُرّ ناسفته نهفته ۶۷
یکی گر سفته شد لعل دهانش
نبود آن جز بالماس زبانش ۶۸
لبش خط داده عمر جاودان را
که آن لب بود آب خضر جان را ۶۹
ز دندانش توان کردن روایت
که در یک میم دارد سی دو آیت ۷۰
چو یوسف بود گوئی در نکوئی
خود ازگوی زنخدانش چه گوئی ۷۱
ز گویش تا بکی بیهوش باشم
چو در گوی آمدم خاموش باشم ۷۲
به پیش قصر باغی بود عالی
بهشتی نقد او را در حوالی ۷۳
همه شب مینخفت از عشق بلبل
طریق خارکش میگفت با گل ۷۴
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز
شکر خنده بسی میکرد آغاز ۷۵
چنان آمد که طفلی مانده در خون
گل سرخ از قماط سبز بیرون ۷۶
صبا همچون زلیخا در دویده
چو یوسف گل ازو دامن دریده ۷۷
چو بادی خضر بر صحرا گذشته
خضر بگذشته صحرا سبز گشته ۷۸
شهاب و برق را گشته سنان تیز
ز باران ابر کرده صد عنان ریز ۷۹
کشیده دست بر هم سبزهزاران
ولی آن دست پر گوهر ز باران ۸۰
بنفشه سر بخدمت پیش کرده
ولیکن پای بوس خویش کرده ۸۱
بیک ره ارغوان آغشته در خون
بخون ریز آمده بر خویش بیرون ۸۲
بدست آورده نرگس جامِ زر را
ز باران خورده شیر چون شکر را ۸۳
سر لاله چو در پای اوفتاده
کلاهش با کمر جای اوفتاده ۸۴
هزاران یوسف از گلشن رسیده
ز کنعان بوی پیراهن شنیده ۸۵
همه مرغان درافکنده خروشی
ز جانان بی نوا نامانده گوشی ۸۶
بوقت صبحگاهی باد مشکین
چو سوهان کرده روی آب پُرچین ۸۷
مگر افراسیاب آب زره یافت
که آب از باد نوروزی زره یافت ۸۸
ز هر سو کوثری دیگر روان بود
که آب خضر کمتر رشح آن بود ۸۹
ز پیش باغ طاقی تا بکیوان
نهاده تخت حارث پیش ایوان ۹۰
شه حارث چو خورشیدی خجسته
سلیمان وار در پیشان نشسته ۹۱
چو جوزا در کمر دست غلامان
ببالا هر یکی سروی خرامان ۹۲
ستاده صف زده ترکان سرکش
بخدمت کرده هر یک دست درکش ۹۳
ندیمان سرافراز نکورای
بخدمت چشمها افکنده بر پای ۹۴
شریفان همه عالم وضیعش
نظام عالم از رای رفیعش ۹۵
ز بیداری بختش فتنه در خواب
ز بیم خشمش آتش چشم پر آب ۹۶
زحل کین، مشتری وش، ماه طلعت
عطارد قدر و هم خورشید رفعت ۹۷
مگر بر بام آمد دختر کعب
شکوه جشن در چشم آمدش صعب ۹۸
چو لختی کرد هر سوئی نظاره
بدید آخر رخ آن ماه پاره ۹۹
چو روی و عارض بکتاش را دید
چو سروی در قبا بالاش را دید ۱۰۰
جهان حسن وقف چهرهٔ او
همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او ۱۰۱
بساقی پیش شاه استاده بر جای
سر زلفش دراز افتاده بر پای ۱۰۲
ز مستی روی چون گلنار کرده
مژه در چشمِ عاشق خار کرده ۱۰۳
شکر از چشمهٔ نوشین فشانده
عرق از ماه بر پروین فشانده ۱۰۴
گهی سرمست میدادی شرابی
گهی بنواختی خوش خوش ربابی ۱۰۵
گهی برداشتی چون بلبل آواز
گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز ۱۰۶
بدان خوبی چو دختر روی اودید
دل خود وقف یک یک موی اودید ۱۰۷
درآمد آتشی از عشق زودش
بغارت برد کلّی هرچه بودش ۱۰۸
چنان آن آتشش در جان اثر کرد
که آن آتش تنش را بیخبر کرد ۱۰۹
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت
ز سر تا پا وجود او عدم گشت ۱۱۰
زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد
بیک ساعت بسی طوفان روان کرد ۱۱۱
چنان برکند عشق او ز بیخش
که کلّی کرد گوئی چار میخش ۱۱۲
چنان از یک نظر در دام او شد
که شب خواب و بروز آرام او شد ۱۱۳
چنان بیچاره شد از چاره ساز او
که مینشناخت سر از پای باز او ۱۱۴
همه شب خون فشان و نوحه گر بود
چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود ۱۱۵
ز بس آتش که در جان وی افتاد
چو آتش شد ازان سر از پی افتاد ۱۱۶
علی الجمله ز دست رنج و تیمار
چنان ماهی بسالی گشت بیمار ۱۱۷
طبیب آورد حارث، سود کی داشت
که آن بت درد بی درمان ز پی داشت ۱۱۸
چنان دردی کجا درمان پذیرد
که جان درمان هم از جانان پذیرد ۱۱۹
درون پرده دختر دایهٔ داشت
که در حیلت گری سرمایهٔ داشت ۱۲۰
بصد حیلت ازان مهروی درخواست
که ای دختر چه افتادت بگو راست ۱۲۱
نمیآمد مقرّ البتّه آن ماه
بآخر هم زبان بگشاد ناگاه ۱۲۲
که من بکتاش را دیدم فلان روز
بزلف و چهره جانسوز و دلفروز ۱۲۳
چو سرمستی ربابی داشت در بر
من از وی چون ربابی دست بر سر ۱۲۴
بزخم زخمه در راهی که او خواست
مخالف را بقولی کرد رگ راست ۱۲۵
مُخالف راست گر نبوَد بعالم
در آن پرده بسازد زیر بامم ۱۲۶
دل من چون مخالف شد چه سازم
نیامد راست این پرده نوازم ۱۲۷
کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم
که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم ۱۲۸
چو بشنودم ازان سرکش سرودی
ز چشمم ساختم بر پرده رودی ۱۲۹
چنان عشقش مرا بیخویش آورد
که صد ساله غمم در پیش آورد ۱۳۰
چنان زلفش پریشان کرد حالم
که آمد ملک جمعیت زوالم ۱۳۱
چنانم حلقهٔ زلفش کمر بست
که دل خون گشت تا همچون جگر بست ۱۳۲
چنین بیمار و سرگردان ازانم
که میدانم که قدرش میندانم ۱۳۳
بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد
که کس زو خوبتر امکان ندارد ۱۳۴
سخن چون میتوان زان سرو بُن گفت
چرا باید ز دیگر کس سخن گفت ۱۳۵
چو پیشانی او میدانِ سیمست
گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست ۱۳۶
درآن میدان بدان سرگشته چوگانش
بخواهم برد گوئی از زنخدانش ۱۳۷
اگر از زلف چوگان میکند او
سرم چون گوی گردان میکند او ۱۳۸
اگر رویش بتابد آشکاره
شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره ۱۳۹
هلال عارضش چون هاله انداخت
مه نو از غمش در ناله انداخت ۱۴۰
چو زلفش دلربائی حلقهور شد
بهر یک حلقه صد جان در کمر شد ۱۴۱
سوادی یافت مردم نرگس او
ازان شد معتکلف در مجلس او ۱۴۲
چو تیر غمزهٔ او کارگر شد
ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد ۱۴۳
خطی دارد بدان سی پاره دندان
بخون من لبش ز آنست خندان ۱۴۴
صدف را دید آن دُرّ یتیمش
بدندان باز ماند از دُرج سیمش ۱۴۵
دهانش پستهٔ تنگست خندان
که آن را کعبتین افتاد دندان ۱۴۶
چو صبح ار خنده آرد در تباشیر
مزاج استخوان گیرد طباشیر ۱۴۷
لبش را صد هزاران بنده بیشست
که او از آبِ حیوان زنده بیشست ۱۴۸
خط سبزش محقّق اوفتادست
ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست ۱۴۹
جهان زیر نگین دارد لب او
فلک در زیر زین سی کوکب او ۱۵۰
ز سیبش بر بِهی کردم روانه
ازین شکل صنوبر نار دانه ۱۵۱
چو آزادیم ازان سرو سهی نیست
بهی شد رویم و روی بهی نیست ۱۵۲
کنون ای دایه برخیز و روان شو
میان این دو دلبر در میان شو ۱۵۳
برو این قصّه با او در میان نه
اساس عشق این دو مهربان نه ۱۵۴
بگوی این رازش و گر خشم گیرد
بصد جانش دلم بر چشم گیرد ۱۵۵
کنون بنشان بهم ما هر دو تن را
کزان نبوَد خبر یک مرد و زن را ۱۵۶
بگفت این و یکی نامه اداکرد
بخون دل نکونامی رها کرد: ۱۵۷
الا ای غائب حاضر کجائی
به پیش من نهٔ آخر کجائی ۱۵۸
دو چشمم روشنائی از تو دارد
دلم نیز آشنائی از تو دارد ۱۵۹
بیا و چشم و دل را میهمان کن
وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن ۱۶۰
بنقد از نعمت ملک جهانی
نمیبینم کنون جز نیم جانی ۱۶۱
چرا این نیم جان در تو نبازم
که بی تو من ز صد جان بی نیازم ۱۶۲
دلم بُردی وگر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو کارم ۱۶۳
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم
که من هرگز دل ازجان برنگیرم ۱۶۴
غم عشق تو درجان مینهم من
سر از تو در بیابان مینهم من ۱۶۵
چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم
چرا سرگشته میداری چنینم ۱۶۶
منم بی روی تو روئی چو دینار
ز عشق روی توروئی بدیوار ۱۶۷
ترا دیدم که همتائی ندیدم
نظیرت سرو بالائی ندیدم ۱۶۸
اگر آئی بدستم باز رستم
وگرنه میروم هر جا که هستم ۱۶۹
بهر انگشت درگیرم چراغی
ترا میجویم از هر دشت و باغی ۱۷۰
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
وگرنه چون چراغم مرده انگار ۱۷۱
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه
یکی صورت ز نقش خویش آن ماه ۱۷۲
بدایه داد تا دایه روان شد
بر آن ماه روی مهربان شد ۱۷۳
چو نقش او بدید و شعر بر خواند
ز لطف طبع و نقش او عجب ماند ۱۷۴
بیک ساعت دل از دستش برون شد
چو عشق آمد دل او بحر خون شد ۱۷۵
نهنگ عشق درحالش ز بون کرد
برای خود دلش دریای خون کرد ۱۷۶
چنان بی روی او روی جهان دید
که گفتی نه زمین نه آسمان دید ۱۷۷
چو گوئی بی سر و بی پای مضطر
کُله در پای کرد و کفش بر سر ۱۷۸
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی
بر آن بت رَو و از من بدو گوی: ۱۷۹
ندارم دیدهٔ روی تودیدن
ندارم صبر بی تو آرمیدن ۱۸۰
مرا اکنون چه باید کرد بی تو
که نتوان برد چندین درد بی تو ۱۸۱
چو زلف تو دریده پردهام من
که بر روی تو عشق آوردهام من ۱۸۲
ازان زلف توام زیر و زبر کرد
که با زلف تو عمرم سر به سر کرد ۱۸۳
ترا نادیده درجان چون نشستی
دلم برخاست تادر خون نشستی ۱۸۴
چو تو درجان من پنهانی آخر
چرا تشنه بخون جانی آخر ۱۸۵
چو صبحم دم مده ای ماه در میغ
مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ ۱۸۶
اگر روشن کنی چشمم بدیدار
بصد جانت توانم شد خریدار ۱۸۷
نمیرم در غمت ای زندگانی
اگر دریابیم، باقی تو دانی ۱۸۸
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه
ز عشق آن غلامش کرد آگاه ۱۸۹
که او از تو بسی عاشق تر افتاد
که ازگرمی او آتش در افتاد ۱۹۰
اگر گردد دلت از عشقش آگاه
دلت زو درد عشق آموزد آنگاه ۱۹۱
دل دختر بغایت شادمان شد
ز شادی اشک بر رویش روان شد ۱۹۲
نمیدانست کاری آن دلفروز
بجز بیت وغزل گفتن شب و روز ۱۹۳
روان میگفت شعر و میفرستاد
بخوانده بود آن گفتی بر استاد ۱۹۴
غلام آنگه بهر شعری که خواندی
شدی عاشق تر و حیران بماندی ۱۹۵
برین چون مدّتی بگذشت یک روز
بدهلیزی برون شد آن دلفروز ۱۹۶
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت
که عمری عشق با نقش رخش باخت ۱۹۷
گرفتش دامن ودختر برآشفت
برافشاند آستین آنگه بدو گفت ۱۹۸
که هان ای بی ادب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست ۱۹۹
که باشی تو که گیری دامن من
که ترسد سایه از پیرامن من ۲۰۰
غلامش گفت ای من خاک کویت
چو میداری ز من پوشیده رویت ۲۰۱
چرا شعرم فرستادی شب و روز
دلم بردی بدان نقش دلفروز ۲۰۲
چو در اول مرا دیوانه کردی
چرا درآخرم بیگانه کردی ۲۰۳
جوابش داد آن سیمین بر آنگاه
که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه ۲۰۴
مرا در سینه کاری اوفتادست
ولیکن بر تو آن کارم گشادست ۲۰۵
چنین کاری چه جای صد غلامست
بتو دادم برون، اینت تمامست ۲۰۶
ترا آن بس نباشد در زمانه
که تو این کار را باشی بهانه؟ ۲۰۷
اساسی کوژ بنهادی درین راز
بشهوة بازی افتادی ازین باز ۲۰۸
بگفت این وز پیش او بدر شد
بصد دل آن غلامش فتنه تر شد ۲۰۹
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم
که او گفتست: من آنجا رسیدم ۲۱۰
بپرسیدم ز حال دختر کعب
که عارف گشته بود او عارفی صعب ۲۱۱
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد ۲۱۲
زسوز عشق معشوق مجازی
بنگشاید چنان شعری ببازی ۲۱۳
نداشت آن شعر با مخلوق کاری
که او را بود با حق روزگاری ۲۱۴
کمالی بود در معنی تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش ۲۱۵
بآخر دختر عاشق در آن سوز
بزاری شعر میگفتی شب و روز ۲۱۶
مگر میگشت روزی در چمنها
خوشی میخواند این اشعار تنها: ۲۱۷
الا ای باد شبگیری گذر کن
ز من آن ترک یغما را خبر کن ۲۱۸
بگو کز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی ۲۱۹
یکی سقّاش بودی سرخ روئی
که هر وقت آبش آوردی سبوئی ۲۲۰
بجای ترک یغما خاصه چون ماه
نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه ۲۲۱
برادر را چنان در تهمت افکند
که بر خواهر نظر بی حرمت افکند ۲۲۲
چو القصّه ازین بگذشت ماهی
درآمد حرب حارث را سپاهی ۲۲۳
سپاهی و شمارش از عدد بیش
چو دَوران فلک از حصر و حد بیش ۲۲۴
سپاهی موج زن از تیغ و جوشن
جهان از تیغ و جوشن گشته روشن ۲۲۵
درآمد لشکری از کوه و شخ در
کهشد گاو زمین چون خر به یخ در ۲۲۶
ز دیگر سوی حارث با سپاهی
ز دروازه برون آمد پگاهی ۲۲۷
چو بخت او جوان یکسر سپاهش
چو رایش مرتفع چتر و کلاهش ۲۲۸
ظفر میشد ز یک سو حلقه در گوش
ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش ۲۲۹
سپه القصّه افتادند در هم
بکُشتن دست بگشادند برهم ۲۳۰
غباری از همه صحرا برآمد
فغان تا گنبد خضرا برآمد ۲۳۱
خروش کوس گوش چرخ کر کرد
زمین چون آسمان زیر و زبر کرد ۲۳۲
زمین از خون خصمان لاله زاری
هوا از تیرباران ژاله باری ۲۳۳
جهان را پردهٔ برغاب جَسته
ز کُشته پیش برغی باز بسته ۲۳۴
اجل چنگال بر جان تیز کرده
قضا پُر کینه دندان تیز کرده ۲۳۵
هویدا از قیامت صد علامت
گرفته دیو قامت زان قیامت ۲۳۶
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه
جهانی پُر سپاه آورد در راه ۲۳۷
سپه را چون بیکره جمله کرد او
درآمد همچو شیر و حمله کرد او ۲۳۸
سپهر تند با چندین ستاره
شده از شاخ رمحش پاره پاره ۲۳۹
چو تیغی بر سر آمد از کرامت
فرو شد فتنه را سر تا قیامت ۲۴۰
چو تیغش خصم را چون گُل بخون شُست
گل نصرت ز تیغ او برون رُست ۲۴۱
چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد
ز چشم سوزن عیسی برون شد ۲۴۲
وزان سوی دگر بکتاش مهروی
دودستی تیغ میزد از همه سوی ۲۴۳
بآخر چشم زخمی کارگر گشت
سرش از زخم تیغی سخت درگشت ۲۴۴
همی نزدیک شد کان خوب رفتار
بدست دشمنان گردد گرفتار ۲۴۵
درآن صف بود دختر روی بسته
سلاحی داشت بر اسپی نشسته ۲۴۶
به پیش صف درآمد همچو کوهی
وزو افتاد در هر دل شکوهی ۲۴۷
نمیدانست کس کان سیمبر کیست
زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست ۲۴۸
من آن شاهم که فرزینم سپهرست
پیاده در رکابم ماه و مهرست ۲۴۹
اگر اسپ افکنم بر نطعِ گردان
دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان ۲۵۰
سری کو سرکشد از حکم این ذات
بپای پیلش اندازم بشهمات ۲۵۱
اگر شمشیر بُرّان برکشم من
جگر از شیر غُرّان بر کشم من ۲۵۲
چو تیغ آتش افشانم دهد تاب
ز بیمش زهرهٔ آتش شود آب ۲۵۳
چومار رمح را در کف به پیچیم
نیاید هیچکس در صف بهیچم ۲۵۴
اگر سندانم آید پیش نیزه
شود از زخمِ زخمم ریزه ریزه ۲۵۵
ز زخم ار زور سندانی نماند
ز سندانی سپندانی نماند ۲۵۶
چو مرغ تیر من از زه درآید
ز حلق مرغ گردون زه برآید ۲۵۷
چو بگشایم کمند از روی فتراک
چو بادآرم عدو را روی ب رخاک ۲۵۸
بتازم رخش و بگشایم در فصل
که من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل ۲۵۹
بگفت این و چو مردان بر نشست او
ازان مردان تنی را ده بخست او ۲۶۰
بر بکتاش آمد تیغ در کف
وز آنجا برگرفتش برد با صف ۲۶۱
نهادش پس نهان شد در میانه
کسش نشناخت از اهل زمانه ۲۶۲
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد
سپاه خصم چون دریا روان شد ۲۶۳
همی نزدیک آمد تا بیکبار
نماند شهره اندر شهر دیّار ۲۶۴
چو حارث را مدد گشت آشکارا
بسی خلق از بر شاه بخارا ۲۶۵
هزیمت شد سپاه دشمن شاه
دگر کشته فتاده خوار در راه ۲۶۶
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز
طلب کرد آن سوار چست آن روز ۲۶۷
نداد از وی نشانی هیچ مردم
همه گفتند شد همچون پری گُم ۲۶۸
علی الجمله چو آمد زنگی شب
نهاده نصفئی از ماه بر لب ۲۶۹
همه شب قرص مه چون قرص صابون
همی انداخت کفک از نور بیرون ۲۷۰
بدان صابون بخون دیده تا روز
ز جان میشست دست آن عالم افروز ۲۷۱
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام
دل دختر چو مرغی بود در دام ۲۷۲
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت
که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت ۲۷۳
نبودش چشم زخمی خواب و آرام
که بر سر داشت زخمی آن دلارام ۲۷۴
کجا میشد دل او آرمیده
یکی نامه نوشت از خون دیده ۲۷۵
چنین آورد در نظم آن سمن بوی
که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی ۲۷۶
سری کز سروری تاج کبارست
سر پیکان در آن سر در چه کارست ۲۷۷
سر خصمت که بادا بی سر و کار
مباد از سر کشد جز بر سر دار ۲۷۸
سری را کز وجودت سروری نیست
نگونساری آن سر سرسری نیست ۲۷۹
سری کان سر نه خاک این دَرآید
بجان و سر که آن سر در سر آید ۲۸۰
حَسود سرکشت گر سرنشین است
چو مارش سر بکَف کان سرچنین است ۲۸۱
وگر سر درکشد خصم سبک سر
سرش بُر نه سرش درکش سبک تر ۲۸۲
سری کان سر ندارد با تو سر راست
مبادش سر که رنج او ز سر خاست ۲۸۳
چو سر بنهد عدو کز سردرآید
سر آن دارد او کز سر بر آید ۲۸۴
اگر سر نفکند از سرسرت پیش
سر موئی ندارد سر سر خویش ۲۸۵
سر سبزت که تاج از وی سری یافت
ز سر سبزیش هر سر سروری یافت ۲۸۶
سپهر سرنگون زان شد سرافراز
که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز ۲۸۷
اگر درد سرم درد سرت داد
سر خصمان بریده بر درت باد ۲۸۸
نهادم پیش آن سر بر زمین سر
فدای آن چنان سر صد چنین سر ۲۸۹
کسی کز زخم خذلان کینهور گشت
اگر برگشت از قهر تو درگشت ۲۹۰
کسی کز شاخسار عیش برخورد
اگر می خورد بی یادت، جگر خورد ۲۹۱
کسی کز جهل خود لاف خرد زد
اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد ۲۹۲
کسی کو سوی حج کردن هوا کرد
اگر حج کرد بی امرت خطا کرد ۲۹۳
چه افتادت که افتادی بخون در
چو من زین غم نه بینی سرنگون تر ۲۹۴
همه شب همچو شمعم سوز در بر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر ۲۹۵
چو شمع از عشق هر دم باز خندم
به پیش چشم برقع باز بندم ۲۹۶
چو شمع از عشق جانی زنده دارد
میان اشک و آتش خنده دارد ۲۹۷
شبم را گر امید روز بودی
مرا بودی که کمتر سوز بودی ۲۹۸
ازان آتش که بر جانم رسیدست
بسی پایان مجو کآنم رسیدست ۲۹۹
ازان آتش که چندین تاب خیزد
عجب نبوَد که چندین آب خیزد ۳۰۰
چه میخواهی ز من با این همه سوز
که نه شب بودهام بی سوز نه روز ۳۰۱
میان خاک در خونم مگردان
سراسیمه چو گردونم مگردان ۳۰۲
چو سرگردانیم میدانی آخر
بخونم در چه میگردانی آخر ۳۰۳
چو میدانی که سرمست توام من
ز پای افتاده از دست توام من ۳۰۴
من خون خواره خونی چون نگردم
چرا جز در میان خون نگردم ۳۰۵
چنان گشتم ز سودای تو بیخویش
که از پس میندانم راه و از پیش ۳۰۶
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در بر خویش بسته ۳۰۷
بزای بند بندم چند سوزی
بر آتش چون سپندم چند سوزی ۳۰۸
اگر اُمّید وصل تو نبودی
نه گَردی ماندی از من نه دودی ۳۰۹
مرا تر دامنی آمد بجان زیست
که بر بوی وصال تو توان زیست ۳۱۰
دل من داغ هجران بر نتابد
که دل خود وصل جانان برنتابد ۳۱۱
ز درد خویشتن چون بیقراران
یکی با تو بگفتم از هزاران ۳۱۲
دگر گویم اگر یابم رهی باز
وگرنه میکشم در جان من این راز ۳۱۳
روان شد دایه و این نامه هم برد
بسر شد، راه بر سر چون قلم برد ۳۱۴
سر بکتاش با چندان جراحت
ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت ۳۱۵
ز چشمش گشت سیل خون روانه
بسی پیغام دادش عاشقانه ۳۱۶
که جانا تا کَیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری ۳۱۷
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان ۳۱۸
اگر یک زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دلفروز ۳۱۹
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد
بگفت این وز خود بیخویشتن شد ۳۲۰
چو روزی چند را بکتاش دمساز
ز مجروحی بجای خویش شد باز ۳۲۱
نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودکی میرفت یک روز ۳۲۲
اگر بیتی چو آب زر بگفتی
بسی دختر ازان بهتر بگفتی ۳۲۳
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد
که آن دختر مجاباتش فرستاد ۳۲۴
ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودکی باز ۳۲۵
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه
نهاد آنگاه از آنجا پای در راه ۳۲۶
چو شد بر رودکی راز آشکارا
از آنجا رفت تا شهر بخارا ۳۲۷
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه
که حارث را مدد او کرد آنگاه ۳۲۸
رسیده بود پیش شاه عالی
برای عذر حارث نیز حالی ۳۲۹
مگر شاهانه جشنی بود آن روز
چه میگویم بهشتی بد دلفروز ۳۳۰
مگر از رودکی شه شعر درخواست
زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست ۳۳۱
چو بودش یاد شعر دختر کعب
همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب ۳۳۲
شهش گفتا بگو تا این که گفتست
که مروارید را ماند که سُفتست ۳۳۳
ز حارث رودکی آگاه کی بود
که او خود گرم شعر و مست می بود ۳۳۴
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه
که شعر دختر کعبست ای شاه ۳۳۵
بصد دل عاشقست او بر غلامی
در افتادست چون مرغی بدامی ۳۳۶
زمانی خوردن و خفتن ندارد
بجز بیت و غزل گفتن ندارد ۳۳۷
اگر صد شعر گوید پر معانی
بر او میفرستد در نهانی ۳۳۸
اگر آن عشق چون آتش نبودی
ازو این شعر گفتن خوش نبودی ۳۳۹
چو حارث این سخن بشنود بشکست
ولیکن ساخت خود را آن زمان مست ۳۴۰
چو القصّه بشهر خویش شد باز
ز خواهر در نهان میداشت این راز ۳۴۱
ولی پیوسته میجوشید جانش
نگه میداشت پنهان هر زمانش ۳۴۲
که تا بر وَی فرو گیرد گناهی
بریزد خون او برجایگاهی ۳۴۳
هر آن شعری که گفته بود آن ماه
فرستاده بر بکتاش آنگاه ۳۴۴
نهاده بود در دُرجی باعزاز
سرش بسته که نتوان کرد سرباز ۳۴۵
رفیقی داشت بکتاش سمن بر
چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر ۳۴۶
سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند
به پیش حارث آورد و برو خواند ۳۴۷
دل حارث پر آتش گشت ازان راز
هلاک خواهر خود کرد آغاز ۳۴۸
در اوّل آن غلام خاص را شاه
به بند اندر فکند و کرد در چاه ۳۴۹
در آخر گفت تا یک خانه حمّام
بتابند از پی آن سیم اندام ۳۵۰
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش
بزد فصّاد رگ اما نه بستش ۳۵۱
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش
فرو بست از کچ و از سنگ راهش ۳۵۲
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد
نبودش هیچ مقصودی ز فریاد ۳۵۳
که داند تا که دل چون میشد ازوی
جهانی را جگر خون میشد از وی ۳۵۴
چنین قصّه که دارد یاد هرگز
چنین کاری کرا افتاد هرگز ۳۵۵
بدین زاری بدین درد و بدین سوز
که هرگز در جهان بودست یک روز! ۳۵۶
بیا گر عاشقی تا درد بینی
طریق عاشقان مرد بینی ۳۵۷
درآمد چند آتش گرد آن ماه
فرو شد زان همه آتش بیک راه ۳۵۸
یکی آتش ازان حمّام ناخوش
دگر آتش ازان شعر چو آتش ۳۵۹
یکی آتش ز آثار جوانی
دگر آتش ز چندین خون فشانی ۳۶۰
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت
دگر آتش ز رُسوائی و حسرت ۳۶۱
یکی آتش ز بیماری و سستی
دگر آتش ز دل گرمی و مستی ۳۶۲
که بنشاند چنین آتش بصد آب
کرا با این همه آتش بوَد تاب ۳۶۳
سر انگشت در خون میزد آن ماه
بسی اشعار خود بنوشت آنگاه ۳۶۴
ز خون خود همه دیوار بنوشت
بدرد دل بسی اشعار بنوشت ۳۶۵
چو در گرمابه دیواری نماندش
ز خون هم نیز بسیاری نماندش ۳۶۶
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار
فرو افتاد چون یک پاره دیوار ۳۶۷
میان خون وعشق و آتش و اشک
بر آمد جان شیرینش بصد رشک ۳۶۸
چو بگشادند گرمابه دگر روز
چه گویم من که چون بود آن دلفروز ۳۶۹
چو شاخی زعفران از پای تا فرق
ولی از پای تا فرقش بخون غرق ۳۷۰
ببردند و بآبش پاک کردند
دلی پر خونش زیر خاک کردند ۳۷۱
نگه کردند بر دیوار آن روز
نوشته بود این شعر جگر سوز: ۳۷۲
نگارا بی تو چشمم چشمه سارست
همه رویم بخون دل نگارست ۳۷۳
ز مژگانم به سیلابی سپردی
غلط کردم همه آبم ببُردی ۳۷۴
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط کردم که بر آتش نشستی ۳۷۵
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط کردم که تو در خون نیائی ۳۷۶
چو از دو چشم من دو جوی دادی
بگرمابه مرا سرشوی دادی ۳۷۷
منم چون ماهئی بر تابه آخر
نمیآئی بدین گرمابه آخر؟ ۳۷۸
نصیب عشق این آمد ز درگاه
که در دوزخ کنندش زنده آنگاه ۳۷۹
که تا در دوزخ اسراری که دارد
میان سوز و آتش چون نگارد ۳۸۰
تو کَی دانی که چون باید نوشتن
چنین قصّه بخون باید نوشتن ۳۸۱
چو در دوزخ بعشقت روی دارم
بهشتی نقد از هر سوی دارم ۳۸۲
چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من
بهشت عاشقان شد قصّهٔ من ۳۸۳
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون ۳۸۴
کنون من بر سر آتش ازانم
که گه خون ریزم و گه اشک رانم ۳۸۵
بآتش خواستم جانم که سوزد
چو جای تست نتوانم که سوزد ۳۸۶
باشکم پای جانان میبشویم
بخونم دست از جان می بشویم ۳۸۷
بدین آتش که ازجان میفروزم
همه خامان عالم را بسوزم ۳۸۸
ازین غم آنچه میآید برویم
همه ناشسته رویان را بشویم ۳۸۹
ازین خون گر شود این راه بازم
همه عشاق را گلگونه سازم ۳۹۰
ازین آتش که من دارم درین سوز
نمایم هفت دوزخ را که بین سوز ۳۹۱
ازین اشکم که طوفانیست خونبار
دهم تعلیم باران را که چون بار ۳۹۲
ازین خونم که دریائیست گوئی
درآموزم شفق را سرخ روئی ۳۹۳
ازین آتش چنان کردم زمانه
که دوزخ خواست از من صد زبانه ۳۹۴
ازین اشکم دو گیتی را تمامت
گِلی در آب کردم تا قیامت ۳۹۵
ازین خون باز بستم راه گردون
که تا گشت آسیای چرخ بر خون ۳۹۶
ازین گردی که بود آن نازنین را
ز اشکی آب بر بندم زمین را ۳۹۷
بجز نقش خیال دلفروزم
بدین آتش همه نقشی بسوزم ۳۹۸
بخوردی خون جان من تمامی
که نوشت باد ای یار گرامی ۳۹۹
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون ۴۰۰
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی ۴۰۱
چو بنوشت این بخون فرمان درآمد
که تا زان بی سر و بن جان برآمد ۴۰۲
دریغا نه دریغی صد هزاران
ز مرگ زار آن تاج سواران ۴۰۳
بآخر فرصتی میجست بکتاش
که بخت از زیر چاه آورد بالاش ۴۰۴
نهان رفت و سر حارث شبانگاه
ببرید و روانه شد هم آنگاه ۴۰۵
بخاک دختر آمد جامه بر زد
یکی دشنه گرفت و بر جگر زد ۴۰۶
ازین دنیای فانی رخت برداشت
دل از زندان و بند سخت برداشت ۴۰۷
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و کوته شد فسانه ۴۰۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۰۸
۵۷۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:جواب پدر
بعدی:بخش بیست و دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.