هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان عاشقانهی ویس و رامین است که در آن دایه به عنوان واسطه بین ویس و رامین عمل میکند. دایه سعی میکند با گفتار شیرین و استدلالهای مختلف، ویس را به رامین نزدیک کند. ویس در ابتدا مقاومت میکند و حتی به دایه توهین میکند، اما به تدریج تحت تأثیر قرار میگیرد و احساساتش نسبت به رامین تغییر میکند. رامین نیز از عشق و اشتیاق خود به ویس میگوید و از دایه میخواهد که پیامهایش را به ویس برساند. در نهایت، دایه موفق میشود تا دل ویس را نرم کند و او را به رامین نزدیک سازد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانهی پیچیده، گفتوگوهای احساسی و گاهی توهینآمیز است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم عمیق ادبی ممکن است برای درک کامل، نیاز به بلوغ فکری داشته باشد.
اندر باز آمدن دایه به نزدیك رامین به باغ
چو سر بر زد ز خاور روز دیگر
خور تابان چو روی دلبر ۱
به جای و عده گه شد باز دایه
نشستند او و رامین زیر سایه ۲
مرُو را دید رامین سخت حرّم
چو کشتی خشک گشته یافته نم ۳
بدو گفت ای سزاوار فزونی
نگویی تا خود از دی باز چونی ۴
تو شادی زانکه روی ویس دیدی
ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی ۵
خنک چشمی که بیند روی آن ماه
خنک مغزی که یابد بوی آن ماه ۶
خنک چشم و دلت را با چنان روی
خنک همسایگانت را در آن کوی ۷
پس آنگه گفت چونست آن نگارین
که کهتر باد پیشش جان رامین ۸
رسانیدی بدو پیغام زارم
مرُو را یاد کردی حال و کارم ۹
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی
شکیبا باش در مهر و درنگی ۱۰
که نتوان برد مستی را ز مستان
گشادن بند سرما از زمستان ۱۱
زمین را از گلاب و گل بشستن
بدو بر باد و دریا را ببستن ۱۲
دل ویسه به دام اندر کشیدن
ز مهر مادر و ویر بریدن ۱۳
دلش زان بند دیرین بر گشادن
ز نو بند دگر بر وی نهادن ۱۴
بدانم هر چه گفتی آن پیامم
بجوشید و به زشتی برد نامم ۱۵
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت ۱۶
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید
به چشمش روز روشن تیره گردید ۱۷
مر و را گفت مردان جهان پاک
نه یکسر بی وفا باشند و بی باک ۱۸
نباشد هر کسی را تن پر آهو
نباشد هر کسی را دل به یک خو ۱۹
نه هر خر را به چوبی راند باید
نه هر کس را به نامی خواند باید ۲۰
گر او دیدست راه زشت کیشان
مرا نشمرد باید هم ز ایشان ۲۱
گناهی را که من هرگز نکردم
به دل در زو گمانی هم نبردم ۲۲
چه باید کرد بیهوده ملامت
نه خوب آید ملامت بر سلامت ۲۳
پیام من نگو آن سیمتن را
شکسته زلفکان پر شکن را ۲۴
بگو ماها نگارا حور چشما
پری رویا بهارا تیز خشما ۲۵
به مهر اندر بپیوند آشنایی
مبر بر من گناه بی وفایی ۲۶
که من با تو خورم صد گونه سوگند
کنم با تو بدان سوگند پیوند ۲۷
که دارم تا زیم پیمان مهرت
نیاهنجم سر از فرمان مهرت ۲۸
همی تا جان من باشد تن آرای
بدو با جان من مهر تو بر جای ۲۹
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز
نه روز رام نه روز هزاهز ۳۰
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل
فرو بارید بر دو خرمن گل ۳۱
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد
بدان مهری که اندر دل نهان کرد ۳۲
دل دایه بدان بیدل ببخضود
کجا از بیدلی بخضودنی بود ۳۳
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن ۳۴
ز گریه عشق را رسوایی آمد
ز رسوایی ترا شیدایی آمد ۳۵
به جای ویس اگر خواهی روانم
ترا بخشم ز بخشش در نمایم ۳۶
شوم با آن صنم بهتر بکوشم
ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم ۳۷
مرا تا جان بود زو بر نگردم
که جان خویش در کار تو کردم ۳۸
ندانم راست تر زین دل که ماراست
بر آید کام دل چون دل بود راست ۳۹
دگر ره شد به نزد ویس مه روی
سخن در دل نگاریده ز ده روی ۴۰
مرو را دید چون ماه دو هفته
میان عقدهء هجران گرفته ۴۱
دلش بریان و آن دو دیده گریان
چو تنوری کزو بر خاست طوفان ۴۲
به چشمش روز روشن چون شب تار
به زیرش خز و دیبا چون سیه مار ۴۳
دگار باره زبان بگشاد دایه
که چون دریا ز گوهر داشت مایه ۴۴
همی گفت از جهان گم باد و بی جان
کسی کاو مر ترا کردست پیچان ۴۵
گران بادش به جان بر انده و درد
چنان کاندوه و درد تو گران کرد ۴۶
رتا از خان و مان و خویش و پیوند
جدا کرد و به دام دوری افگند ۴۷
ز نوشین مادر و فرخ برادر
یکی با جان یکی با دل برابر ۴۸
درین گیهان توی بوده همانا
در انده ناتوان و ناشکیبا ۴۹
نبرد جانت را از درد و آزار
نضوید دلت را از داغ و تیمار ۵۰
چه باید این خرد کت داد یزدان
چو دردت را نخواهد بود درمان ۵۱
بسوزم چون ترا سوزان ببینم
بپیچم چون ترا پیچان ببینم ۵۲
خردمند از خرد جوید همه چار
به دست چاره بگذارد همه کار ۵۳
ترا یزدان خرد دادست و دانش
وزین دانش ندادت هیچ رامش ۵۴
به خر مانی که دارد بار شمشیر
ندارد سود وی را چون رسد شیر ۵۵
کنون تا کی چنین تیمار داری
چنین بیجاده بر دینار باری ۵۶
مکن بر روز بُر نایی ببخشای
چنین اندوه بر انده میفزای ۵۷
به بیگانه زمین مخروش چندین
مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین ۵۸
ور و شب سال و مه اندر کنارست
به گفتارت همیشه گوش دارست ۵۹
سروش و بخت را چندین میازار
به گفتاری که باشد نا سزاوار ۶۰
توی بانوی ایران ماه توران
خداوند بتان خورشید حوران ۶۱
جوانی را به دریا در مینداز
تن سیمین به تاب رنج مگداز ۶۲
که کوتاهست ما را زندگانی
نپاید دیر عمر این جهانی ۶۳
روان بس ارجمند و بس عزیزست
چرا نزدت کم از نیمی پشیزست ۶۴
عزیزان را بدین آیین ندارند
همیشه خسته و غمگین ندارند ۶۵
روانت با تو یاری مهربانست
رفیقی با تو وی را جاودانست ۶۶
مگر تو سال و مه این کار داری
که یار مهربان را خوار داری ۶۷
کجا رامین که با تو مهربان گشت
به چشمت خاک راه شایگان گشت ۶۸
مکن با دوستان زین رام تر باش
جهان را چون درختی میوه بر باش ۶۹
بدان بُرنای دلخسته ببخشای
هم او را هم تن خود را مفرسای ۷۰
مکن بیگانگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن کاو مهر پرورد ۷۱
چو از تو کس نیابد خوشی و کام
چه روی تو چه چشما روی بر بام ۷۲
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت
به تندی سخت گفتارش بسی گفت ۷۳
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین
مه تو بادی و مه ویس و مه رامین ۷۴
مه خوزان باد وا رون جای و بومت
مه این گفتار و این دیدار شومت ۷۵
ز شهر تو نیاید جز بد اختر
ز تخم تو نیاید جز فسونگر ۷۶
اگر زایند از آن تخمه هزاران
همه دیوان بُوند و بادساران ۷۷
نه شان کردار بتوان آن
نه شان گفتارها بتوان شنودن ۷۸
مبادا هیچ کس از نیک نامان
که فرزندش دهد بددایه زین سان ۷۹
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک
به آلوده نژاد و خوی بی باک ۸۰
کند ویژه نژاد پاک گوهر
از آن گوهر که او دارد فروتر ۸۱
اگر شیرش خورد فرزند خورشید
به نور او نباید داشت امید ۸۲
از ایزد شرم بادا مادرم را
که کرد آلوده ویژه گوهرم را ۸۳
مرا در دست چون تو جادوی داد
که با تو نیست شرم و دانش و داد ۸۴
تو بد خواه منی نه دایهء من
بخواهی برد آب و سایهء من ۸۵
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز
مرا پاینده باش از بد شب و روز ۸۶
تو چندان خویشتن را می ستودی
به نام نیک و خود بد نام بودی ۸۷
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم
بدین گفتار و کردار بی آزرم ۸۸
همه نامت به خاک اندر فگندی
همه مهر خود از دلها بکندی ۸۹
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم ۹۰
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
همی ریزم ازو چون از خزان برگ ۹۱
مرا گویی به کوته زندگانی
چرا خوشی و کام دل نزانی ۹۲
اگر نیکو کنم تا زنده مانم
از آن بهتر که کام خویش رانم ۹۳
بهشت روشن و دیدار یزدان
به کام این جهانی یافت نتوان ۹۴
جهان در چشم دانا هست بازی
نباشد هیچ بازی را درازی ۹۵
پس ای دایه تو جانت را مرنجان
ز بهر من مخور زنهار با جان ۹۶
که من ننیوشم این گفتار خامت
نیفتم هرگز اندر پایدامت ۹۷
نه من طفلم که بفریبم به رنگی
و یا مرغم که بر پرم به سنگی ۹۸
سخن که شنیده ای از بی خدر رام
به گوش من فسونست آن نه پیغام ۹۹
نگر تا نیز پیش من نگویی
ز من خشنودی دیوان نجویی ۱۰۰
که من دل زین جهان نیزار کردم
خرد را بر روان سالار کردم ۱۰۱
به هر سانی خدای دانش و دین
به از دیوان خوزانی و رامین ۱۰۲
نیازارم خدای آسمان را
نه بفروشم بهشت جاودان را ۱۰۳
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین
بدابه هر دو گیتی را به رامین ۱۰۴
چو دایه خشم ویس دلستان دید
سخنها از خدای آسمان دید ۱۰۵
زمانی با دل اندیشه همی کرد
که درمان چون پدید آرد بدین درد ۱۰۶
نیارامید دیو دژ برامش
همان می بود خوی خویش کامش ۱۰۷
جز آن گاهی که کار ویس و رامین
بیامیزد به هم چون چرب و شیرین ۱۰۸
چو افسونها به گرد آورد بی مر
ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در ۱۰۹
دگر باره زبان از بند بگشاد
سخنها گفت همچون نقش نوشاد ۱۱۰
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم
به زیب و خوبی افزون از گمانم ۱۱۱
همیشه دادجوی و راست گو باش
همیشه نیک نام و نیک خو باش ۱۱۲
من اندر چه نیاز و چه نهیبم
که چون تو پاک زادی را فریبم ۱۱۳
چرا گویم سخن با تو به دستان
که بر چیز کسانم نیست دستان ۱۱۴
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند ۱۱۵
نگویی تا چه خوبی کرد با من
که با او دوست گردم با تو دشمن ۱۱۶
مرا از دو جهان کام تو باید
وز آن کامم همی نام تو باید ۱۱۷
بگویم با تو این راز آشکاره
کجا اکنون جزینم نیست چاره ۱۱۸
هر آیینه تو از مردم بزادی
نه دیوی نه پری نه حور زادی ۱۱۹
ز جفت پاک چون ویرو گسستی
به افسون نیز موبد را ببستی ۱۲۰
ندیده هیچ مردی از تو شادی
که تا امروز تن کس را نداری ۱۲۱
تو نیز از کس ندیدی شادکامی
نراندی کام با مردان تمامی ۱۲۲
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود ۱۲۳
اگر خود دید خواهی در جهان مرد
نیابی همچو رامین یک جوانمرد ۱۲۴
چه سود ار تو به چهره آفتابی
که کامی زین نکو رویی نیابی ۱۲۵
تو این خوشی ندیدستی ندانی
که بی او خوش نباشد زندگانی ۱۲۶
خدا از بهر نر کردست ماده
توی هم مادهء از نر بزاده ۱۲۷
زنان مهتران و نامداران
بزرگان جهان و کامگاران ۱۲۸
همه با شوهرند و با دل شاد
جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد ۱۲۹
اگر چه شوی نام بردار دارند
نهانی دیگری را یار دارند ۱۳۰
گهی دارند شوی نغز در بر
به کام ژویش و گاهی یار دلبر ۱۳۱
اگر گنج همه شاهان تو داری
نیابی کام چون بی شوی و یاری ۱۳۲
چه زیورهای شاهانه چه دیبا
چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا ۱۳۳
زنان را این ز بهر مرد باید
که مردان را نشاط دل فزاید ۱۳۴
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
چرا باشی همی در سرخ و در زرد ۱۳۵
اگر دانی که گفتم این سخن راست
ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست ۱۳۶
من این گفتم ز روی مهربانی
ز مهر مادری و دایگانی ۱۳۷
که رامین را به تو دیدم سزاوار
تو او را دوستگانی او ترا یار ۱۳۸
تو خورشیدی و او ماه دو هفته
چو او سروست و تو شاخ شکفته ۱۳۹
به مهر اندر چو شیر و می بسازید
بسازید و به یکدیگر بنازید ۱۴۰
چو من بینم شما را هر دو باهم
نباشد در جهان زان پس مرا غم ۱۴۱
چو دایه این سخنها گفت با ویس
به یاری آمدش با لشکر ابلیس ۱۴۲
هزاران دام پیش ویس بنهاد
هزاران در ز پیش دلش بگشاد ۱۴۳
بدو گفت این زنان نامداران
نشسته شاد با دلبند و یاران ۱۴۴
همه کس را به شادی دستگاهست
ترا هنواره درد و وای و آهست ۱۴۵
به پیری آیدت روز جوانی
تو نا دیده زمانی شادمانی ۱۴۶
هر آیینه نه سنگینی نه رویین
در انده چون توانی بود چندین ۱۴۷
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد
دل سنگینش لختی نرم تر شد ۱۴۸
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
زبانش داشت پوشیده نهانش ۱۴۹
به گفتاری چو شکر دایه را گفت
نباشد هیچ زن را چاره از جفت ۱۵۰
سخنها هر چه گفتی راست گفتی
نکردی با من اندر مهر زُفتی ۱۵۱
زبان هر چند سست و نا توانند
دل آرای دلیران جهانند ۱۵۲
هزاران ژوی بد باشد دریشان
سزد گر دل نبندد کس بریشان ۱۵۳
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست
که تندی کردن از طبع زنانست ۱۵۴
مرا بود آن سخن در گوش چونان
که در دل رفته زهر آلوده پیکان ۱۵۵
ازیرا لختکی تندی ننودم
که گفتار از در تندی شنودم ۱۵۶
زبان خویش را بد گوی کردم
پشیمانی کنون بسیار خوردم ۱۵۷
نبایستم ترا آن زشت گفتن
نهانت را ببایستم نهفتن ۱۵۸
چو من کاری نخواهم کرد با کس
جواب من خود او را درد من بس ۱۵۹
کنون آن خواهم از بخشنده دادار
که باشد مر مرا از بد نگهدار ۱۶۰
نیالاید به آهوی زنانم
نگه دارد ز آهوشان زبانم ۱۶۱
بدارد تا زیم روشن تن من
به کام دوستان و درد دشمن ۱۶۲
مرا دوری دهد از تو بد آمروز
که شاگردان تو باشند بدروز ۱۶۳
چو دیگر روز گیتی بوستان شد
فروغ مهر در وی گلستان شد ۱۶۴
به جای وعده شد آزاده رامین
بیامد دایه پس با درد و غمگین ۱۶۵
مرُو را گفت راما چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی ۱۶۶
نشاید باد را در بر گرفتن
نه دریا را به مشتی بر گرفتن ۱۶۷
نه ویس سنگ دل را مهر دادن
نه با او سر به یک بالین نهادن ۱۶۸
ز خارا آب مهر آید وزو نه
به مهر اندر که خارا ازو به ۱۶۹
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز ۱۷۰
دل ویسه بسی سختر ز شورم
به خوی بد همی ماند به کژدم ۱۷۱
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
بلی دشنام صد گونه به من داد ۱۷۲
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
که در وی نیست افسون مرا راه ۱۷۳
فریب و حیله و نیرنگ و دستان
بود پیشش چو حکمت نزد مستان ۱۷۴
نه او خواهش پذیرد هر گز از من
نه آغارش پذیرد ز اب آهن ۱۷۵
چو بشنید این سخن ازاده رامین
چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین ۱۷۶
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک
امیدش دور و نیم مرگ نزدیک ۱۷۷
تنش ابر بلا را گشته منزل
نم اندر دیدگان و برق در دل ۱۷۸
هم از خشم و هم از گفتار جانان
زده بر جان و دل دو گونه پیکان ۱۷۹
به فریاب آمد از سختی دگر بار
مگر صد بار گفت ای دایه زنهار ۱۸۰
مرا فریاد رس یک بار دیگر
که من چون تو ندارم یار دیگر ۱۸۱
نگیرم باز دست از دامن تو
منم با خون خود در گردن تو ۱۸۲
گر از امّید تو نومید گردی
بساط زندگانی در نوردم ۱۸۳
شوم بر راز خود پرده بدرّم
هم از جان و هم از گیتی ببرّم ۱۸۴
اگر رنجه شوی یک بار دیگر
بگویی حال من با آن سمن بر ۱۸۵
سپاس جاودان باشندت بر من
که آهر من نیابد راه در من ۱۸۶
مگر سنگین دلش بر من بسوزد
چراغ مهربانی بر فروزد ۱۸۷
مگر زین خوی بد گردد پشیمان
نریزد خون و نستاند ز من جان ۱۸۸
درودش ده درود مهربانان
بگو ای کام پیران و جوانان ۱۸۹
دل من داری و شاید که داری
که بر دل داشتن چابک سواری ۱۹۰
توریزی خون من شاید که ریزی
که جان عاشقان را رستخیزی ۱۹۱
تو بر جان و تن من پادشایی
به چونین پادشایی هم تو شایی ۱۹۲
اگر جان مرا با من بمانی
گذارم در پرستش زندگانی ۱۹۳
تو دانی من پرستش را بشایم
نه آن باشم که مردم را ربایم ۱۹۴
اگر بسیار کس باشند یارت
یکی چون من نباشد دوستداری ۱۹۵
اگر با من در آمیزی بدانی
که چون باشد وفا و مهربانی ۱۹۶
تو خورشیدی و گر بر من بتابی
مرا یاقوت مهر خویش یابی ۱۹۷
اگر شایم به مهر و دوستداری
ز من بردار بار گرم و خواری ۱۹۸
مرا زنده بمان تا زندگانی
کنم در کار مهرت رایگانی ۱۹۹
پس ار خواهی که جان من ستانی
هر آن روزی که خواهی خود توانی ۲۰۰
و گر با خوی تو بیچار گردم
ز جان خویشتن بیزار گردم ۲۰۱
فرو افتم ز کوه تند بالا
جهم در موج آب ژرف دریا ۲۰۲
گرفتاری ترا باشد به جانم
بدان سر جان خویش از تو ستانم ۲۰۳
به پیش داوری کاو داد خواهد
همه داد جهان او داد خواهد ۲۰۴
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
گوا بر ما دو تن بس باد یزدان ۲۰۵
ز بس زاری و از بس اشک خونین
دل دایه به درد آورد رامین ۲۰۶
بشد دایه ز پیشش با دل ریش
مرو را درد بر دل زان او بیش ۲۰۷
چو پیش ویس شد بنشست خاموش
دل از تیمار و اندیشه پر از جوش ۲۰۸
دگر باره سخنهای نگارین
چو در پیوسته کرد از بهر رامین ۲۰۹
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران
ترا مردند نزدیکان و دوران ۲۱۰
بخواهم گفت با تو یک سخن راز
مرا شرمت فرو بستست آواز ۲۱۱
همی ترسم ازین از شاه موبد
که ترسد هر کسی از مردم بد ۲۱۲
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم
کزیشان تیره گردد روزگار ۲۱۳
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام
که در دوزخ شوم بد روز و بدنام ۲۱۴
و لیکن چون براندیشم ز رامین
وزآن رخسار زرد و اشک خونین ۲۱۵
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار
که شدجان و جهان بر چشم من خوار ۲۱۶
خرد را در دو دیده او بدوزد
دگر باره دلم بر وی بسوزد ۲۱۷
بدان مسکین چنان بخشایش آرم
که با زاریش جان را خوار دارم ۲۱۸
بسی دیدم به گیتی عاشق زار
مژه پراشک خون و دل پر آزار ۲۱۹
ندیدستم بدین بیچارگی کس
به صد عاشق یکی تیمار او بس ۲۲۰
سخنهایش تو پنداری که تیغست
همان چشمش تو پنداری که میغست ۲۲۱
بریده شد قرار من بدان تیغ
نگون شد خانهء صبرم بدان میغ ۲۲۲
همی ترسم که او ناگه بمیرد
به مرگ او مرا یزدان بگیرد ۲۲۳
مکن ماها بدان مسکین ببخشای
به خون او روانت را میالای ۲۲۴
چه بفزایدت گر خونش بریزی
که باشد در خورت چون زو گریزی ۲۲۵
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال
جوان باشد بدان برز و بدان یال ۲۲۶
جوان و چابک و راد و سخن دان
بدو پیدا نشان فر یزدان ۲۲۷
ترا یزدان چو این روی نکو داد
به جان من که خود از بهر او داد ۲۲۸
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت
پس اندر مهر و در سایه همی داشت ۲۲۹
بدان تا مهر تو بخشد به رامین
پس او خسرو بود مارا تو شیرین ۲۳۰
به جان من که جز چونین نباشد
ترا سالار جز رامین نباشد ۲۳۱
همی تا دایه سوگندان همی خورد
یکایک ویس را باور همی کرد ۲۳۲
فزون شد در دلش بخشایش رام
گرفت از دوستی آرایش رام ۲۳۳
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود
پدید آمد از آتش لختکی دود ۲۳۴
وفا چون صبح در جانش اثر کرد
وزان پس روز مهرش سر آورد ۲۳۵
بشد در پاسخش چیره زبانی
که بودش خامشی همداستانی ۲۳۶
همی پیچید سر را بر بهانه
گهی دیدی زمین گه آسمانه ۲۳۷
رخش از شرم دو گونه برشتی
گهی میگون و گاهی زرد گشتی ۲۳۸
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چکان زو خوی چو مروارید خوشاب ۲۳۹
چنین باشد روان مهرداران
که بخشایش کنند بر نیک یاران ۲۴۰
دل اندر مهر می بر هنجد از تن
چنان چون سنگ مغناطیس زاهن ۲۴۱
به یک دل مهر پیوستن نشاید
چو خر کش بار بر یک سو نفاید ۲۴۲
همی دانست جادو دایهء پیر
کزین بار از کمانش راست شد تیر ۲۴۳
رمیده گور در داهولش افتاد
وز افسونش به بند آمد سر باد ۲۴۴
خور تابان چو روی دلبر ۱
به جای و عده گه شد باز دایه
نشستند او و رامین زیر سایه ۲
مرُو را دید رامین سخت حرّم
چو کشتی خشک گشته یافته نم ۳
بدو گفت ای سزاوار فزونی
نگویی تا خود از دی باز چونی ۴
تو شادی زانکه روی ویس دیدی
ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی ۵
خنک چشمی که بیند روی آن ماه
خنک مغزی که یابد بوی آن ماه ۶
خنک چشم و دلت را با چنان روی
خنک همسایگانت را در آن کوی ۷
پس آنگه گفت چونست آن نگارین
که کهتر باد پیشش جان رامین ۸
رسانیدی بدو پیغام زارم
مرُو را یاد کردی حال و کارم ۹
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی
شکیبا باش در مهر و درنگی ۱۰
که نتوان برد مستی را ز مستان
گشادن بند سرما از زمستان ۱۱
زمین را از گلاب و گل بشستن
بدو بر باد و دریا را ببستن ۱۲
دل ویسه به دام اندر کشیدن
ز مهر مادر و ویر بریدن ۱۳
دلش زان بند دیرین بر گشادن
ز نو بند دگر بر وی نهادن ۱۴
بدانم هر چه گفتی آن پیامم
بجوشید و به زشتی برد نامم ۱۵
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت ۱۶
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید
به چشمش روز روشن تیره گردید ۱۷
مر و را گفت مردان جهان پاک
نه یکسر بی وفا باشند و بی باک ۱۸
نباشد هر کسی را تن پر آهو
نباشد هر کسی را دل به یک خو ۱۹
نه هر خر را به چوبی راند باید
نه هر کس را به نامی خواند باید ۲۰
گر او دیدست راه زشت کیشان
مرا نشمرد باید هم ز ایشان ۲۱
گناهی را که من هرگز نکردم
به دل در زو گمانی هم نبردم ۲۲
چه باید کرد بیهوده ملامت
نه خوب آید ملامت بر سلامت ۲۳
پیام من نگو آن سیمتن را
شکسته زلفکان پر شکن را ۲۴
بگو ماها نگارا حور چشما
پری رویا بهارا تیز خشما ۲۵
به مهر اندر بپیوند آشنایی
مبر بر من گناه بی وفایی ۲۶
که من با تو خورم صد گونه سوگند
کنم با تو بدان سوگند پیوند ۲۷
که دارم تا زیم پیمان مهرت
نیاهنجم سر از فرمان مهرت ۲۸
همی تا جان من باشد تن آرای
بدو با جان من مهر تو بر جای ۲۹
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز
نه روز رام نه روز هزاهز ۳۰
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل
فرو بارید بر دو خرمن گل ۳۱
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد
بدان مهری که اندر دل نهان کرد ۳۲
دل دایه بدان بیدل ببخضود
کجا از بیدلی بخضودنی بود ۳۳
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن ۳۴
ز گریه عشق را رسوایی آمد
ز رسوایی ترا شیدایی آمد ۳۵
به جای ویس اگر خواهی روانم
ترا بخشم ز بخشش در نمایم ۳۶
شوم با آن صنم بهتر بکوشم
ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم ۳۷
مرا تا جان بود زو بر نگردم
که جان خویش در کار تو کردم ۳۸
ندانم راست تر زین دل که ماراست
بر آید کام دل چون دل بود راست ۳۹
دگر ره شد به نزد ویس مه روی
سخن در دل نگاریده ز ده روی ۴۰
مرو را دید چون ماه دو هفته
میان عقدهء هجران گرفته ۴۱
دلش بریان و آن دو دیده گریان
چو تنوری کزو بر خاست طوفان ۴۲
به چشمش روز روشن چون شب تار
به زیرش خز و دیبا چون سیه مار ۴۳
دگار باره زبان بگشاد دایه
که چون دریا ز گوهر داشت مایه ۴۴
همی گفت از جهان گم باد و بی جان
کسی کاو مر ترا کردست پیچان ۴۵
گران بادش به جان بر انده و درد
چنان کاندوه و درد تو گران کرد ۴۶
رتا از خان و مان و خویش و پیوند
جدا کرد و به دام دوری افگند ۴۷
ز نوشین مادر و فرخ برادر
یکی با جان یکی با دل برابر ۴۸
درین گیهان توی بوده همانا
در انده ناتوان و ناشکیبا ۴۹
نبرد جانت را از درد و آزار
نضوید دلت را از داغ و تیمار ۵۰
چه باید این خرد کت داد یزدان
چو دردت را نخواهد بود درمان ۵۱
بسوزم چون ترا سوزان ببینم
بپیچم چون ترا پیچان ببینم ۵۲
خردمند از خرد جوید همه چار
به دست چاره بگذارد همه کار ۵۳
ترا یزدان خرد دادست و دانش
وزین دانش ندادت هیچ رامش ۵۴
به خر مانی که دارد بار شمشیر
ندارد سود وی را چون رسد شیر ۵۵
کنون تا کی چنین تیمار داری
چنین بیجاده بر دینار باری ۵۶
مکن بر روز بُر نایی ببخشای
چنین اندوه بر انده میفزای ۵۷
به بیگانه زمین مخروش چندین
مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین ۵۸
ور و شب سال و مه اندر کنارست
به گفتارت همیشه گوش دارست ۵۹
سروش و بخت را چندین میازار
به گفتاری که باشد نا سزاوار ۶۰
توی بانوی ایران ماه توران
خداوند بتان خورشید حوران ۶۱
جوانی را به دریا در مینداز
تن سیمین به تاب رنج مگداز ۶۲
که کوتاهست ما را زندگانی
نپاید دیر عمر این جهانی ۶۳
روان بس ارجمند و بس عزیزست
چرا نزدت کم از نیمی پشیزست ۶۴
عزیزان را بدین آیین ندارند
همیشه خسته و غمگین ندارند ۶۵
روانت با تو یاری مهربانست
رفیقی با تو وی را جاودانست ۶۶
مگر تو سال و مه این کار داری
که یار مهربان را خوار داری ۶۷
کجا رامین که با تو مهربان گشت
به چشمت خاک راه شایگان گشت ۶۸
مکن با دوستان زین رام تر باش
جهان را چون درختی میوه بر باش ۶۹
بدان بُرنای دلخسته ببخشای
هم او را هم تن خود را مفرسای ۷۰
مکن بیگانگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن کاو مهر پرورد ۷۱
چو از تو کس نیابد خوشی و کام
چه روی تو چه چشما روی بر بام ۷۲
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت
به تندی سخت گفتارش بسی گفت ۷۳
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین
مه تو بادی و مه ویس و مه رامین ۷۴
مه خوزان باد وا رون جای و بومت
مه این گفتار و این دیدار شومت ۷۵
ز شهر تو نیاید جز بد اختر
ز تخم تو نیاید جز فسونگر ۷۶
اگر زایند از آن تخمه هزاران
همه دیوان بُوند و بادساران ۷۷
نه شان کردار بتوان آن
نه شان گفتارها بتوان شنودن ۷۸
مبادا هیچ کس از نیک نامان
که فرزندش دهد بددایه زین سان ۷۹
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک
به آلوده نژاد و خوی بی باک ۸۰
کند ویژه نژاد پاک گوهر
از آن گوهر که او دارد فروتر ۸۱
اگر شیرش خورد فرزند خورشید
به نور او نباید داشت امید ۸۲
از ایزد شرم بادا مادرم را
که کرد آلوده ویژه گوهرم را ۸۳
مرا در دست چون تو جادوی داد
که با تو نیست شرم و دانش و داد ۸۴
تو بد خواه منی نه دایهء من
بخواهی برد آب و سایهء من ۸۵
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز
مرا پاینده باش از بد شب و روز ۸۶
تو چندان خویشتن را می ستودی
به نام نیک و خود بد نام بودی ۸۷
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم
بدین گفتار و کردار بی آزرم ۸۸
همه نامت به خاک اندر فگندی
همه مهر خود از دلها بکندی ۸۹
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم ۹۰
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
همی ریزم ازو چون از خزان برگ ۹۱
مرا گویی به کوته زندگانی
چرا خوشی و کام دل نزانی ۹۲
اگر نیکو کنم تا زنده مانم
از آن بهتر که کام خویش رانم ۹۳
بهشت روشن و دیدار یزدان
به کام این جهانی یافت نتوان ۹۴
جهان در چشم دانا هست بازی
نباشد هیچ بازی را درازی ۹۵
پس ای دایه تو جانت را مرنجان
ز بهر من مخور زنهار با جان ۹۶
که من ننیوشم این گفتار خامت
نیفتم هرگز اندر پایدامت ۹۷
نه من طفلم که بفریبم به رنگی
و یا مرغم که بر پرم به سنگی ۹۸
سخن که شنیده ای از بی خدر رام
به گوش من فسونست آن نه پیغام ۹۹
نگر تا نیز پیش من نگویی
ز من خشنودی دیوان نجویی ۱۰۰
که من دل زین جهان نیزار کردم
خرد را بر روان سالار کردم ۱۰۱
به هر سانی خدای دانش و دین
به از دیوان خوزانی و رامین ۱۰۲
نیازارم خدای آسمان را
نه بفروشم بهشت جاودان را ۱۰۳
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین
بدابه هر دو گیتی را به رامین ۱۰۴
چو دایه خشم ویس دلستان دید
سخنها از خدای آسمان دید ۱۰۵
زمانی با دل اندیشه همی کرد
که درمان چون پدید آرد بدین درد ۱۰۶
نیارامید دیو دژ برامش
همان می بود خوی خویش کامش ۱۰۷
جز آن گاهی که کار ویس و رامین
بیامیزد به هم چون چرب و شیرین ۱۰۸
چو افسونها به گرد آورد بی مر
ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در ۱۰۹
دگر باره زبان از بند بگشاد
سخنها گفت همچون نقش نوشاد ۱۱۰
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم
به زیب و خوبی افزون از گمانم ۱۱۱
همیشه دادجوی و راست گو باش
همیشه نیک نام و نیک خو باش ۱۱۲
من اندر چه نیاز و چه نهیبم
که چون تو پاک زادی را فریبم ۱۱۳
چرا گویم سخن با تو به دستان
که بر چیز کسانم نیست دستان ۱۱۴
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند ۱۱۵
نگویی تا چه خوبی کرد با من
که با او دوست گردم با تو دشمن ۱۱۶
مرا از دو جهان کام تو باید
وز آن کامم همی نام تو باید ۱۱۷
بگویم با تو این راز آشکاره
کجا اکنون جزینم نیست چاره ۱۱۸
هر آیینه تو از مردم بزادی
نه دیوی نه پری نه حور زادی ۱۱۹
ز جفت پاک چون ویرو گسستی
به افسون نیز موبد را ببستی ۱۲۰
ندیده هیچ مردی از تو شادی
که تا امروز تن کس را نداری ۱۲۱
تو نیز از کس ندیدی شادکامی
نراندی کام با مردان تمامی ۱۲۲
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود ۱۲۳
اگر خود دید خواهی در جهان مرد
نیابی همچو رامین یک جوانمرد ۱۲۴
چه سود ار تو به چهره آفتابی
که کامی زین نکو رویی نیابی ۱۲۵
تو این خوشی ندیدستی ندانی
که بی او خوش نباشد زندگانی ۱۲۶
خدا از بهر نر کردست ماده
توی هم مادهء از نر بزاده ۱۲۷
زنان مهتران و نامداران
بزرگان جهان و کامگاران ۱۲۸
همه با شوهرند و با دل شاد
جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد ۱۲۹
اگر چه شوی نام بردار دارند
نهانی دیگری را یار دارند ۱۳۰
گهی دارند شوی نغز در بر
به کام ژویش و گاهی یار دلبر ۱۳۱
اگر گنج همه شاهان تو داری
نیابی کام چون بی شوی و یاری ۱۳۲
چه زیورهای شاهانه چه دیبا
چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا ۱۳۳
زنان را این ز بهر مرد باید
که مردان را نشاط دل فزاید ۱۳۴
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
چرا باشی همی در سرخ و در زرد ۱۳۵
اگر دانی که گفتم این سخن راست
ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست ۱۳۶
من این گفتم ز روی مهربانی
ز مهر مادری و دایگانی ۱۳۷
که رامین را به تو دیدم سزاوار
تو او را دوستگانی او ترا یار ۱۳۸
تو خورشیدی و او ماه دو هفته
چو او سروست و تو شاخ شکفته ۱۳۹
به مهر اندر چو شیر و می بسازید
بسازید و به یکدیگر بنازید ۱۴۰
چو من بینم شما را هر دو باهم
نباشد در جهان زان پس مرا غم ۱۴۱
چو دایه این سخنها گفت با ویس
به یاری آمدش با لشکر ابلیس ۱۴۲
هزاران دام پیش ویس بنهاد
هزاران در ز پیش دلش بگشاد ۱۴۳
بدو گفت این زنان نامداران
نشسته شاد با دلبند و یاران ۱۴۴
همه کس را به شادی دستگاهست
ترا هنواره درد و وای و آهست ۱۴۵
به پیری آیدت روز جوانی
تو نا دیده زمانی شادمانی ۱۴۶
هر آیینه نه سنگینی نه رویین
در انده چون توانی بود چندین ۱۴۷
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد
دل سنگینش لختی نرم تر شد ۱۴۸
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
زبانش داشت پوشیده نهانش ۱۴۹
به گفتاری چو شکر دایه را گفت
نباشد هیچ زن را چاره از جفت ۱۵۰
سخنها هر چه گفتی راست گفتی
نکردی با من اندر مهر زُفتی ۱۵۱
زبان هر چند سست و نا توانند
دل آرای دلیران جهانند ۱۵۲
هزاران ژوی بد باشد دریشان
سزد گر دل نبندد کس بریشان ۱۵۳
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست
که تندی کردن از طبع زنانست ۱۵۴
مرا بود آن سخن در گوش چونان
که در دل رفته زهر آلوده پیکان ۱۵۵
ازیرا لختکی تندی ننودم
که گفتار از در تندی شنودم ۱۵۶
زبان خویش را بد گوی کردم
پشیمانی کنون بسیار خوردم ۱۵۷
نبایستم ترا آن زشت گفتن
نهانت را ببایستم نهفتن ۱۵۸
چو من کاری نخواهم کرد با کس
جواب من خود او را درد من بس ۱۵۹
کنون آن خواهم از بخشنده دادار
که باشد مر مرا از بد نگهدار ۱۶۰
نیالاید به آهوی زنانم
نگه دارد ز آهوشان زبانم ۱۶۱
بدارد تا زیم روشن تن من
به کام دوستان و درد دشمن ۱۶۲
مرا دوری دهد از تو بد آمروز
که شاگردان تو باشند بدروز ۱۶۳
چو دیگر روز گیتی بوستان شد
فروغ مهر در وی گلستان شد ۱۶۴
به جای وعده شد آزاده رامین
بیامد دایه پس با درد و غمگین ۱۶۵
مرُو را گفت راما چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی ۱۶۶
نشاید باد را در بر گرفتن
نه دریا را به مشتی بر گرفتن ۱۶۷
نه ویس سنگ دل را مهر دادن
نه با او سر به یک بالین نهادن ۱۶۸
ز خارا آب مهر آید وزو نه
به مهر اندر که خارا ازو به ۱۶۹
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز ۱۷۰
دل ویسه بسی سختر ز شورم
به خوی بد همی ماند به کژدم ۱۷۱
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
بلی دشنام صد گونه به من داد ۱۷۲
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
که در وی نیست افسون مرا راه ۱۷۳
فریب و حیله و نیرنگ و دستان
بود پیشش چو حکمت نزد مستان ۱۷۴
نه او خواهش پذیرد هر گز از من
نه آغارش پذیرد ز اب آهن ۱۷۵
چو بشنید این سخن ازاده رامین
چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین ۱۷۶
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک
امیدش دور و نیم مرگ نزدیک ۱۷۷
تنش ابر بلا را گشته منزل
نم اندر دیدگان و برق در دل ۱۷۸
هم از خشم و هم از گفتار جانان
زده بر جان و دل دو گونه پیکان ۱۷۹
به فریاب آمد از سختی دگر بار
مگر صد بار گفت ای دایه زنهار ۱۸۰
مرا فریاد رس یک بار دیگر
که من چون تو ندارم یار دیگر ۱۸۱
نگیرم باز دست از دامن تو
منم با خون خود در گردن تو ۱۸۲
گر از امّید تو نومید گردی
بساط زندگانی در نوردم ۱۸۳
شوم بر راز خود پرده بدرّم
هم از جان و هم از گیتی ببرّم ۱۸۴
اگر رنجه شوی یک بار دیگر
بگویی حال من با آن سمن بر ۱۸۵
سپاس جاودان باشندت بر من
که آهر من نیابد راه در من ۱۸۶
مگر سنگین دلش بر من بسوزد
چراغ مهربانی بر فروزد ۱۸۷
مگر زین خوی بد گردد پشیمان
نریزد خون و نستاند ز من جان ۱۸۸
درودش ده درود مهربانان
بگو ای کام پیران و جوانان ۱۸۹
دل من داری و شاید که داری
که بر دل داشتن چابک سواری ۱۹۰
توریزی خون من شاید که ریزی
که جان عاشقان را رستخیزی ۱۹۱
تو بر جان و تن من پادشایی
به چونین پادشایی هم تو شایی ۱۹۲
اگر جان مرا با من بمانی
گذارم در پرستش زندگانی ۱۹۳
تو دانی من پرستش را بشایم
نه آن باشم که مردم را ربایم ۱۹۴
اگر بسیار کس باشند یارت
یکی چون من نباشد دوستداری ۱۹۵
اگر با من در آمیزی بدانی
که چون باشد وفا و مهربانی ۱۹۶
تو خورشیدی و گر بر من بتابی
مرا یاقوت مهر خویش یابی ۱۹۷
اگر شایم به مهر و دوستداری
ز من بردار بار گرم و خواری ۱۹۸
مرا زنده بمان تا زندگانی
کنم در کار مهرت رایگانی ۱۹۹
پس ار خواهی که جان من ستانی
هر آن روزی که خواهی خود توانی ۲۰۰
و گر با خوی تو بیچار گردم
ز جان خویشتن بیزار گردم ۲۰۱
فرو افتم ز کوه تند بالا
جهم در موج آب ژرف دریا ۲۰۲
گرفتاری ترا باشد به جانم
بدان سر جان خویش از تو ستانم ۲۰۳
به پیش داوری کاو داد خواهد
همه داد جهان او داد خواهد ۲۰۴
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
گوا بر ما دو تن بس باد یزدان ۲۰۵
ز بس زاری و از بس اشک خونین
دل دایه به درد آورد رامین ۲۰۶
بشد دایه ز پیشش با دل ریش
مرو را درد بر دل زان او بیش ۲۰۷
چو پیش ویس شد بنشست خاموش
دل از تیمار و اندیشه پر از جوش ۲۰۸
دگر باره سخنهای نگارین
چو در پیوسته کرد از بهر رامین ۲۰۹
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران
ترا مردند نزدیکان و دوران ۲۱۰
بخواهم گفت با تو یک سخن راز
مرا شرمت فرو بستست آواز ۲۱۱
همی ترسم ازین از شاه موبد
که ترسد هر کسی از مردم بد ۲۱۲
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم
کزیشان تیره گردد روزگار ۲۱۳
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام
که در دوزخ شوم بد روز و بدنام ۲۱۴
و لیکن چون براندیشم ز رامین
وزآن رخسار زرد و اشک خونین ۲۱۵
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار
که شدجان و جهان بر چشم من خوار ۲۱۶
خرد را در دو دیده او بدوزد
دگر باره دلم بر وی بسوزد ۲۱۷
بدان مسکین چنان بخشایش آرم
که با زاریش جان را خوار دارم ۲۱۸
بسی دیدم به گیتی عاشق زار
مژه پراشک خون و دل پر آزار ۲۱۹
ندیدستم بدین بیچارگی کس
به صد عاشق یکی تیمار او بس ۲۲۰
سخنهایش تو پنداری که تیغست
همان چشمش تو پنداری که میغست ۲۲۱
بریده شد قرار من بدان تیغ
نگون شد خانهء صبرم بدان میغ ۲۲۲
همی ترسم که او ناگه بمیرد
به مرگ او مرا یزدان بگیرد ۲۲۳
مکن ماها بدان مسکین ببخشای
به خون او روانت را میالای ۲۲۴
چه بفزایدت گر خونش بریزی
که باشد در خورت چون زو گریزی ۲۲۵
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال
جوان باشد بدان برز و بدان یال ۲۲۶
جوان و چابک و راد و سخن دان
بدو پیدا نشان فر یزدان ۲۲۷
ترا یزدان چو این روی نکو داد
به جان من که خود از بهر او داد ۲۲۸
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت
پس اندر مهر و در سایه همی داشت ۲۲۹
بدان تا مهر تو بخشد به رامین
پس او خسرو بود مارا تو شیرین ۲۳۰
به جان من که جز چونین نباشد
ترا سالار جز رامین نباشد ۲۳۱
همی تا دایه سوگندان همی خورد
یکایک ویس را باور همی کرد ۲۳۲
فزون شد در دلش بخشایش رام
گرفت از دوستی آرایش رام ۲۳۳
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود
پدید آمد از آتش لختکی دود ۲۳۴
وفا چون صبح در جانش اثر کرد
وزان پس روز مهرش سر آورد ۲۳۵
بشد در پاسخش چیره زبانی
که بودش خامشی همداستانی ۲۳۶
همی پیچید سر را بر بهانه
گهی دیدی زمین گه آسمانه ۲۳۷
رخش از شرم دو گونه برشتی
گهی میگون و گاهی زرد گشتی ۲۳۸
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چکان زو خوی چو مروارید خوشاب ۲۳۹
چنین باشد روان مهرداران
که بخشایش کنند بر نیک یاران ۲۴۰
دل اندر مهر می بر هنجد از تن
چنان چون سنگ مغناطیس زاهن ۲۴۱
به یک دل مهر پیوستن نشاید
چو خر کش بار بر یک سو نفاید ۲۴۲
همی دانست جادو دایهء پیر
کزین بار از کمانش راست شد تیر ۲۴۳
رمیده گور در داهولش افتاد
وز افسونش به بند آمد سر باد ۲۴۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۴
۶۸۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:فریفتان دایه ویس را به جهت رامین
گوهر بعدی:دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.