هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و فلسفی است که به موضوعات مختلفی مانند وجود خدا، خلقت جهان، رابطهی انسان با خدا، وحدت وجود، مرگ و معاد میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارات عمیق، سعی در بیان حقایق متافیزیکی و عرفانی دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از استعارات و مفاهیم ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت ۱
جهانداری که پیدا و نهانست
نهان در جسم و پیدا در جهانست ۲
چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
چو باطن شد بطونش نور جان بود ۳
زپنهانیش در باطن چو جان ساخت
ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت ۴
چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست
چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست ۵
زمین را جفت طاق آسمان ساخت
خداوندی که جان داد و جهان ساخت ۶
تن تاریک نور جان ازو یافت
خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت ۷
چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد
بسی فرزند موجود از عدم کرد ۸
ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت
ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت ۹
چو طفلی ساخت شش روز این جهان را
چو مهدی، داد جنبش آسمان را ۱۰
سر چرخ فلک در چنبر آورد
بصد دستش فرو برد و برآورد ۱۱
شب تاریک را آبستنی داد
ز ابطانش فلک را روشنی داد ۱۲
شبانگه چون طلسم شب عیان کرد
بوقت صبحدم گنجی روان کرد ۱۳
چو صادق کرد صبح گوهری را
برو افشاند زرّ جعفری را ۱۴
چو آتش گرم در راهش قدم زد
فرو کرد آب رویش تا علم زد ۱۵
چو باد از مهر اوره زود برداشت
گرش از خاک گردی بود برداشت ۱۶
چو آب از سوز شوقش چاشنی برد
بیک آتش ازو تر دامنی برد ۱۷
اگرچه خاک آمد خاکسارش
ز ره برداشت از بادی غبارش ۱۸
چه گویم گر زمین گر آسمانست
یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست ۱۹
همه در راه او سرگشتگانند
بدو تشنه بدو آغشتگانند ۲۰
کفی خاک از در او آدم آمد
غباری از ره او عالم آمد ۲۱
خداوند جهان و نور جان اوست
پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست ۲۲
جهان یک قطره از دریای جودش
ولی جان غرقهٔ نور وجودش ۲۳
بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده
بشش روز این سپهر هفت پرده ۲۴
فلک گسترده و انجم نموده
دو گیتی در وجودش گم نموده ۲۵
نه بی او جایز آن را خود فنائی
نه بی او هیچ ممکن را بقائی ۲۶
نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام ۲۷
خداوند اوست از مه تا بماهی
زهی ملک و کمال و پادشاهی ۲۸
بدانک او در حقیقت پادشاهست
که مراین را که گفتم دو گواهست ۲۹
گواهی میدهد بر هستی پاک
بلندی سپهر و پستی خاک ۳۰
همه جای اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی ۳۱
چو او را نیست جایی در سر و پای
توانی یافت او را در همه جای ۳۲
جهان کز اوّل و کز آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد ۳۳
در اصل کار چون هر دو جهان اوست
چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست ۳۴
چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر
چه میگویی چه اوّل یا چه آخر ۳۵
چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد ۳۶
مکان را باطن و ظاهر نماید
زمان را اوّل و آخر نماید ۳۷
عدد گردر حقیقت از احد خاست
ولی آنجا نیامد جز احد راست ۳۸
یقین دان این چه رفت و بی شکی دان
هزار و یک چوصد کم یک یکی دان ۳۹
وجودی بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت ۴۰
وجود سایه چون در یافت آن خواست
که خود را بی نهایت آورد راست ۴۱
چو طاوس فلک را زرفشان کرد
هزاران دانهٔ زرّین عیان کرد ۴۲
لباس خور چو از کافور پوشید
ز عنبر در شب دیجور پوشید ۴۳
زروز و شب دو خادم بر در اوست
که آن کافور و این یک عنبر اوست ۴۴
چو مصر جامع عالم عیان کرد
ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد ۴۵
ز آبی در زمستان نقره انگیخت
ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت ۴۶
سر هر مه مه نو را جوان کرد
بطفلی پشت او همچون کمان کرد ۴۷
زره پوشید در آب از نسیمی
بماهی داد جوشن همچو سیمی ۴۸
چو قهرش از شفق خونی عجب کرد
همه در گردن زنگی شب کرد ۴۹
چو زنگی بی گنه برگشت خندان
زانجم بین سفیدش کرد دندان ۵۰
ز نوح پاک کنعانی برآورد
خلیلی ازگلستانی برآورد ۵۱
برآورد از قدمگاهی زلالی
که شد خشک آن ز گر ماهم بسالی ۵۲
ز راه آستین آبستنی داد
ز روح محض طفلی بی منی داد ۵۳
ز مریم بی پدر عیسی برآورد
ز شاخ خشک خرمایی ترآورد ۵۴
چو شاه صبح را زرّین سپر داد
بملک نیمروزش چتر زر داد ۵۵
چو بالا یافت ملک نیمروزش
علم میزد رخ عالم فروزش ۵۶
همو را در زوال چرخ انداخت
وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت ۵۷
که هان ای چشمهٔ خشک روانه
چو چشمه در ترازو زن زبانه ۵۸
که تا بنمایی اینجا زور بازو
بهای خود ببینی در ترازو ۵۹
بساط آسمان تا هفتمینش
کند طی چون سجلّی از زمینش ۶۰
کند چون پشم کوه آهنین را
چنان کاندر بدل فرش زمین را ۶۱
زمین را او بدل در حال سازد
که از اوتاد کوه ابدال سازد ۶۲
چو آتش هفت دریا را تب آرد
زمین را لرزه داء الثَعلَب آرد ۶۳
دهد یرقان اسود ماه و خور را
چو تنگی نفس صبح و سحر را ۶۴
چو هر شب در شبه گوهر نشاند
نگین روز را در زر نشاند ۶۵
گشاید نرگس از پیهی سیه پوش
ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش ۶۶
گه از آتش گلستانی برآرد
گه ازدریا بیابانی برآرد ۶۷
ز سنگ خاره اشتر او نماید
ز آبی دانهٔ دُرّ او نماید ۶۸
چو گل را مهد از زنگار سازد
بگردش دور باش از خار سازد ۶۹
چو لاله می درآرد سر براهش
ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش ۷۰
چو سر بنهد بنفشه در جوانیش
دهد خرقه بپیری جاودانیش ۷۱
چو سوسن ده زبان شد یاد کردش
غلام خویش خواند آزاد کردش ۷۲
چو نرگس زار تن در مرگ دادش
هم از سیم و هم از زر برگ دادش ۷۳
چو آمد یاسمین هندوی راهش
بشادی نیک میدارد نگاهش ۷۴
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز ۷۵
ولی بر بی نهایت هیچ نرسد
ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد ۷۶
ز پیچیدن نبودش هیچ چاره
شد القصه ز نقصان پاره پاره ۷۷
چو هر پاره بهر سویی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد ۷۸
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل وآخر بتو باز ۷۹
وجودی در زوال حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهاست ۸۰
چو بود او روز اوّل در فروغش
در آخر سوی او آمد رجوعش ۸۱
درآمد پشهیی از لاف سرمست
خوشی بر فرق کوه قاف بنشست ۸۲
چو او برخاست زانجا با عدم شد
چه افزود اندران کوه و چه کم شد ۸۳
ازانجا کاین همه آمد بصد بار
بدانجا باز گرددآخر کار ۸۴
همه اینجا برنگ پوست آید
ولی آنجا برنگ دوست آید ۸۵
کلام اللّه اینجا صد هزارست
ولی آنجا بیک رو آشکارست ۸۶
همه اینجا برنگ خویش باشد
ولی آنجا هزاران بیش باشد ۸۷
همه آنجایگه یکسان نماید
که هرچ آنجایگه شد آن نماید ۸۸
اگر جمله یکی ور صد هزارست
بجز او نیست این خود آشکارست ۸۹
اگر گویی عدد پس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر ۹۰
جواب تو بسست این نکته پیوست
که کوران پیل میسودند در دست ۹۱
یکی خرطوم او سود و یکی پای
همه یک چیز را سودند و یکجای ۹۲
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولی در اصل ذاتی متّصف بود ۹۳
اگر خواهی جوابی و دلیلی
جهانی جمله پرکورند و پیلی ۹۴
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید ۹۵
عدد گر مینماید تو یقین دان
که توحیدست در عین الیقین آن ۹۶
تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری ۹۷
عدد گر غیر خودبینی روانیست
ولی چون عین خود بینی خطا نیست ۹۸
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم خشمم آید ۹۹
ز باران قطره گر پیدا نماید
چو در دریا رود دریا نماید ۱۰۰
وگر تو آتش وگر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی ۱۰۱
اگر بر هر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند ۱۰۲
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید ۱۰۳
اگر روحی بود معیوب مانده
بماند همچنان محجوب مانده ۱۰۴
هزاران خانه در شهدست امّا
یقین دان کان طلسمست و معمّا ۱۰۵
همی آن خانها هرگه که حل گشت
عدد شد ناپدید و یک عسل گشت ۱۰۶
هزاران نقش بر یک نحل بستند
ولی جز آن همه درهم شکستند ۱۰۷
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ
ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ ۱۰۸
همه چیزی چو یکرنگست اینجا
اگر جمع آوری سنگست اینجا ۱۰۹
دران وحدت دو عالم را شکی نیست
که موجود حقیقی جز یکی نیست ۱۱۰
خداست و خلق جز نور خدا نیست
ولی زو نور او هرگز جدانیست ۱۱۱
حقست ونور حق چیزی دگر نیست
بباید گفت حق جز حق دگر کیست ۱۱۲
اگر آن نور را صورت هزارست
ولی در پرده یک صورت نگارست ۱۱۳
اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و دیگر نباشد ۱۱۴
نبود این هر دو عالم بود او کرد
نه خود رازان زیان نه سود او کرد ۱۱۵
چنان کو بود اگرچه صد جهانست
کنون با آن و این او همچنانست ۱۱۶
در اوّل تن سرشت و جانت او داد
خرد بخشیدت و ایمانت او داد ۱۱۷
در آخر جان و تن از هم جدا کرد
ترا در خاک ره چون توتیا کرد ۱۱۸
چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
ندانستی که آن او بود یا تو ۱۱۹
که گر او باتو چندینی نبودی
ترا جان و دل و دینی نبودی ۱۲۰
چو تو بی او نیی تو کیستی اوست
همه اوست ای تو در معنی همه پوست ۱۲۱
چو زو داری تو دایم جان و تن را
چه خواهی کرد با او خویشتن را ۱۲۲
چو تو باقی بدویی این بیندیش
بدو باید که مینازی نه بر خویش ۱۲۳
تو میگویی که خوش باشم من اینجا
چگونه خوش بود با دشمن اینجا ۱۲۴
ترا دشمن تویی از خودحذر کن
اگر خاکیست در کان تو زر کن ۱۲۵
چو تو کم میتوانی گشت جاوید
در آن نوری که عکس اوست خورشید ۱۲۶
چو آخر زر تواند شد همه خاک
نماند خاک و نبود مرد غمناک ۱۲۷
چو داری آفتابی سایه بگذار
چو شیر مادر آید دایه بگذار ۱۲۸
بقدر ذرّهیی گر در حسابی
ز خورشید الهی در حجابی ۱۲۹
بیک ذرّه ندارد هیچ تابی
کسی از دست تو جز آفتابی ۱۳۰
کسی کو در غلط ماندست از آنست
که در بحر شک و تیه گمانست ۱۳۱
ولیکن هر که دارد کعبه درگاه
نگردد در میان کعبه گمراه ۱۳۲
کسی کو در میان کعبه درگشاد است
همه سویی برو کعبه گشادست ۱۳۳
ز نور معرفت تحقیق مابس
وزو راه هدی توفیق ما بس ۱۳۴
بلی قومی که گم گشتند ازان ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات ۱۳۵
ولی قومی که در ره خیره گشتند
بدو چشم جهان بین تیره گشتند ۱۳۶
کسی خورشید اگر بسیار بیند
شود خیره کجا اغیار بیند ۱۳۷
ولی چون آفتاب آید پدیدار
نماند سایه را در دیده مقدار ۱۳۸
که داند کان چه خورشیدست روشن
که بر هر ذرّهیی تابد معین ۱۳۹
اگر بر ذرّهایی تابد زمانی
فرو گیرد چو خورشیدی جهانی ۱۴۰
روا باشد انااللّه از درختی
چرا نبود روا از نیک بختی ۱۴۱
کسی کو محو آن خورشید گردد
فنایی در بقا جاوید گردد ۱۴۲
اگر خواهی که یابی آن گهر باز
چو پروانه وجود خویش در باز ۱۴۳
اگر قومیپی این راه بردند
چو گم گشتند پی آنگاه بردند ۱۴۴
ترا بی خویش به با دوست بودن
که بیخود بودنت با اوست بودن ۱۴۵
اگر با او توانی بود یکدم
بحق او که بهتر از دو عالم ۱۴۶
چو مردان خوی کن با او که پیوست
نخواهی بود بی او تا که او هست ۱۴۷
چو باید بود با او جاودانت
نباید بود بی او یک زمانت ۱۴۸
برنگ او شوومندیش از خویش
کزو اندیشی آخر به که از خویش ۱۴۹
چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز
یقین میدان که دریا شد ز اعزاز ۱۵۰
چنین آمد ز حق کانانکه هستند
چو جان در راه او بازند رستند ۱۵۱
چگونه نقد جان بازیم با او
که از خود مینپردازیم با او ۱۵۲
چگویم چون نمیدانم اگر هیچ
که اویست و همویست و دگر هیچ ۱۵۳
چرا گویم که چون او هست کس نیست
چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست ۱۵۴
نمیآید احد در دیدهٔ تو
احد آمد عدد در دیدهٔ تو ۱۵۵
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی ۱۵۶
که دارد آگهی تا این چه کارست
تعدّد هست و بیرون از شمارست ۱۵۷
درین ره جان پاکان چون گرفتست
که راهی مشکل و کاری شگفتست ۱۵۸
همه عالم تهی پر بر هم آمیخت
تعجّب با تحیر در هم آمیخت ۱۵۹
بسی اصحاب دل اندیشه کردند
بآخر عجز و حیرت پیشه کردند ۱۶۰
چو تو هستی خدایا ما که باشیم
کمیم از قطره در دریا که باشیم ۱۶۱
تویی جمله ترا از جمله بس تو
نداری دوستی با هیچکس تو ۱۶۲
از آن باکس نداری دوستداری
که تو هم صنع خود را دوست داری ۱۶۳
چو صنع تست اگر جز تو کسی هست
اثر نیست از کسی گرچه بسی هست ۱۶۴
چو استحقاق هستی نیست در کس
ترا قیومی و هستی ترا بس ۱۶۵
کمال ذات تو دانستن آسانست
ولی از جانب ماجمله نقصانست ۱۶۶
تویی جمله ولی ما می ندانیم
ز پنهانیت پیدا می ندانیم ۱۶۷
جهان پر آفتابست و ستم نیست
اگر خفّاش نابیناست غم نیست ۱۶۸
اگر خفّاش را چشمی نباشد
ازو خورشید را خشمی نباشد ۱۶۹
کسی کوداندت بیرون پردهست
که هر کو در درون شد محو کردهست ۱۷۰
خیال معرفت در ما از آنست
که آن دریا ازین قطره نهانست ۱۷۱
چو دریا قطره را عین الیقین شد
نبودش تاب تا زیر زمین شد ۱۷۲
شناسای تو بیرون از تو کس نیست
چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست ۱۷۳
تویی دانای آن الّا تویی تو
چه داند عقل و جان الّا تویی تو ۱۷۴
چو تو هستی یکی وین یک تمامست
برون زین یک یکی دیگر کدامست ۱۷۵
اگر احول احد را در عدد نیست
غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست ۱۷۶
اگر قبطی زلالی خورد و خون شد
ولیکن عقل میداند که چون شد ۱۷۷
ز بوقلمون عالم در غروری
سرابی آب میبینی که دوری ۱۷۸
چو دوری عالم پرپیچ بینی
که گر نزدیک گردی هیچ بینی ۱۷۹
خداوندا بسی اسرار گفتم
چگویم نیز چون بسیار گفتم ۱۸۰
الهی سخت میترسم بغایت
که در پیشست راهی بینهایت ۱۸۱
ز تاریکی در آوردی تو ما را
بتاریکی فرو بردی تو ما را ۱۸۲
بخوبی صورتی پرداختی تو
بخواری سوی خاک انداختی تو ۱۸۳
قبای فهم این بر قد ما نیست
کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست ۱۸۴
تو میدانی که عقلم دور بینست
سر مویی نمیبینم یقینست ۱۸۵
سر مویی مرا معلوم گردان
که در دست توام چون موم گردان ۱۸۶
اگر من دوزخیام گر بهشتی
تو میدانی تو تا چونم سرشتی ۱۸۷
مرا چون در عدم میدیدهیی تو
که مال ونفس من بخریدهیی تو ۱۸۸
ز من عیبی که میبینی رضا ده
چو بخریدی مکن عیبم بهاده ۱۸۹
مزن زخمم که غفّا را لذنوبی
مکن عیبم چو ستّار العیوبی ۱۹۰
چو بهر کردن آزاد یا رب
فریضه کردهیی مال مُکاتب ۱۹۱
بسرّ سینهٔ آزاد مردان
که کلّی گردنم آزاد گردان ۱۹۲
خداوندا بسی تقصیر کردم
شبه در معصیت چون شیر کردم ۱۹۳
که هر کازادی گردن ندارد
قبول بندگی کردن ندارد ۱۹۴
ندارم هیچ جز بیچارگی من
ز کار افتادهام یکبارگی من ۱۹۵
مرا گر دست گیری جای آن هست
وگر دستم نگیری رفتم ازدست ۱۹۶
چو هستی ناگزیر ای دستگیرم
مزن دستم که ازتو ناگزیرم ۱۹۷
بسی گرچه گناه خویش دانم
ولکین رحمتت زان بیش دانم ۱۹۸
خداوندا دل و دینم نگهدار
تو دادی آنم راینم نگهدار ۱۹۹
در آن ساعت که ما و من نماند
چراغ عمر را روغن نماند ۲۰۰
از آن زیتونهٔ وادی ایمن
که نه شرقی و نه غربیست روغن ۲۰۱
چراغ جان بدان روغن برافروز
چو من مردم مرا بی من برافروز ۲۰۲
چو جانم بر لب آید میتوانی
مرا آن دم ندایی بشنوانی ۲۰۳
که تا من زان ندا در استقامت
شوم در خواب تا روز قیامت ۲۰۴
کفی خاکم چو خاکم تیره داری
مگردان زیر خاکم خاکساری ۲۰۵
چو دربندد دری از خاک و خشتم
دری بگشای در گور از بهشتم ۲۰۶
چو پیش آری صراط بیسر و پای
مرا پیری ده و طفلی براندای ۲۰۷
اگرچه بر عمل خواهی جزاداد
توانی داد بی علّت عطا داد ۲۰۸
عمل کان از من آید چون من آید
که از لاف و منی آبستن آید ۲۰۹
چو فضلت هست بی علّت الهی
بجرم علّتی از من چه خواهی ۲۱۰
ولی فضل تو چون بیعلّت افتاد
بهر که افتاد صاحب دولت افتاد ۲۱۱
نبوّت بی عمل چون میتوان داد
توانی بیعمل خط امان داد ۲۱۲
چنانم رایگان کردی پدیدار
بفضلت رایگانم شو خریدار ۲۱۳
برون بر از دو کونم ای نکوکار
درون مقعد صدقم فرود آر ۲۱۴
بجز تو درجهان کس را ندانم
بجز تو جاودان کس را نخوانم ۲۱۵
ترا خوانم گرم خوانی وگرنه
ترا دانم گرم دانی وگرنه ۲۱۶
بسی نم ریخت این چشمم تو دانی
بیک شبنم گرم بخشی توانی ۲۱۷
اگر گویم بسی وگر نگویم
چو میدانی همه دیگر چگویم ۲۱۸
هم از خود سیرم و هم از دو عالم
ترا میبایدم و اللّه اعلم ۲۱۹
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت ۱
جهانداری که پیدا و نهانست
نهان در جسم و پیدا در جهانست ۲
چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
چو باطن شد بطونش نور جان بود ۳
زپنهانیش در باطن چو جان ساخت
ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت ۴
چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست
چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست ۵
زمین را جفت طاق آسمان ساخت
خداوندی که جان داد و جهان ساخت ۶
تن تاریک نور جان ازو یافت
خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت ۷
چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد
بسی فرزند موجود از عدم کرد ۸
ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت
ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت ۹
چو طفلی ساخت شش روز این جهان را
چو مهدی، داد جنبش آسمان را ۱۰
سر چرخ فلک در چنبر آورد
بصد دستش فرو برد و برآورد ۱۱
شب تاریک را آبستنی داد
ز ابطانش فلک را روشنی داد ۱۲
شبانگه چون طلسم شب عیان کرد
بوقت صبحدم گنجی روان کرد ۱۳
چو صادق کرد صبح گوهری را
برو افشاند زرّ جعفری را ۱۴
چو آتش گرم در راهش قدم زد
فرو کرد آب رویش تا علم زد ۱۵
چو باد از مهر اوره زود برداشت
گرش از خاک گردی بود برداشت ۱۶
چو آب از سوز شوقش چاشنی برد
بیک آتش ازو تر دامنی برد ۱۷
اگرچه خاک آمد خاکسارش
ز ره برداشت از بادی غبارش ۱۸
چه گویم گر زمین گر آسمانست
یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست ۱۹
همه در راه او سرگشتگانند
بدو تشنه بدو آغشتگانند ۲۰
کفی خاک از در او آدم آمد
غباری از ره او عالم آمد ۲۱
خداوند جهان و نور جان اوست
پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست ۲۲
جهان یک قطره از دریای جودش
ولی جان غرقهٔ نور وجودش ۲۳
بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده
بشش روز این سپهر هفت پرده ۲۴
فلک گسترده و انجم نموده
دو گیتی در وجودش گم نموده ۲۵
نه بی او جایز آن را خود فنائی
نه بی او هیچ ممکن را بقائی ۲۶
نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام ۲۷
خداوند اوست از مه تا بماهی
زهی ملک و کمال و پادشاهی ۲۸
بدانک او در حقیقت پادشاهست
که مراین را که گفتم دو گواهست ۲۹
گواهی میدهد بر هستی پاک
بلندی سپهر و پستی خاک ۳۰
همه جای اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی ۳۱
چو او را نیست جایی در سر و پای
توانی یافت او را در همه جای ۳۲
جهان کز اوّل و کز آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد ۳۳
در اصل کار چون هر دو جهان اوست
چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست ۳۴
چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر
چه میگویی چه اوّل یا چه آخر ۳۵
چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد ۳۶
مکان را باطن و ظاهر نماید
زمان را اوّل و آخر نماید ۳۷
عدد گردر حقیقت از احد خاست
ولی آنجا نیامد جز احد راست ۳۸
یقین دان این چه رفت و بی شکی دان
هزار و یک چوصد کم یک یکی دان ۳۹
وجودی بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت ۴۰
وجود سایه چون در یافت آن خواست
که خود را بی نهایت آورد راست ۴۱
چو طاوس فلک را زرفشان کرد
هزاران دانهٔ زرّین عیان کرد ۴۲
لباس خور چو از کافور پوشید
ز عنبر در شب دیجور پوشید ۴۳
زروز و شب دو خادم بر در اوست
که آن کافور و این یک عنبر اوست ۴۴
چو مصر جامع عالم عیان کرد
ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد ۴۵
ز آبی در زمستان نقره انگیخت
ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت ۴۶
سر هر مه مه نو را جوان کرد
بطفلی پشت او همچون کمان کرد ۴۷
زره پوشید در آب از نسیمی
بماهی داد جوشن همچو سیمی ۴۸
چو قهرش از شفق خونی عجب کرد
همه در گردن زنگی شب کرد ۴۹
چو زنگی بی گنه برگشت خندان
زانجم بین سفیدش کرد دندان ۵۰
ز نوح پاک کنعانی برآورد
خلیلی ازگلستانی برآورد ۵۱
برآورد از قدمگاهی زلالی
که شد خشک آن ز گر ماهم بسالی ۵۲
ز راه آستین آبستنی داد
ز روح محض طفلی بی منی داد ۵۳
ز مریم بی پدر عیسی برآورد
ز شاخ خشک خرمایی ترآورد ۵۴
چو شاه صبح را زرّین سپر داد
بملک نیمروزش چتر زر داد ۵۵
چو بالا یافت ملک نیمروزش
علم میزد رخ عالم فروزش ۵۶
همو را در زوال چرخ انداخت
وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت ۵۷
که هان ای چشمهٔ خشک روانه
چو چشمه در ترازو زن زبانه ۵۸
که تا بنمایی اینجا زور بازو
بهای خود ببینی در ترازو ۵۹
بساط آسمان تا هفتمینش
کند طی چون سجلّی از زمینش ۶۰
کند چون پشم کوه آهنین را
چنان کاندر بدل فرش زمین را ۶۱
زمین را او بدل در حال سازد
که از اوتاد کوه ابدال سازد ۶۲
چو آتش هفت دریا را تب آرد
زمین را لرزه داء الثَعلَب آرد ۶۳
دهد یرقان اسود ماه و خور را
چو تنگی نفس صبح و سحر را ۶۴
چو هر شب در شبه گوهر نشاند
نگین روز را در زر نشاند ۶۵
گشاید نرگس از پیهی سیه پوش
ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش ۶۶
گه از آتش گلستانی برآرد
گه ازدریا بیابانی برآرد ۶۷
ز سنگ خاره اشتر او نماید
ز آبی دانهٔ دُرّ او نماید ۶۸
چو گل را مهد از زنگار سازد
بگردش دور باش از خار سازد ۶۹
چو لاله می درآرد سر براهش
ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش ۷۰
چو سر بنهد بنفشه در جوانیش
دهد خرقه بپیری جاودانیش ۷۱
چو سوسن ده زبان شد یاد کردش
غلام خویش خواند آزاد کردش ۷۲
چو نرگس زار تن در مرگ دادش
هم از سیم و هم از زر برگ دادش ۷۳
چو آمد یاسمین هندوی راهش
بشادی نیک میدارد نگاهش ۷۴
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز ۷۵
ولی بر بی نهایت هیچ نرسد
ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد ۷۶
ز پیچیدن نبودش هیچ چاره
شد القصه ز نقصان پاره پاره ۷۷
چو هر پاره بهر سویی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد ۷۸
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل وآخر بتو باز ۷۹
وجودی در زوال حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهاست ۸۰
چو بود او روز اوّل در فروغش
در آخر سوی او آمد رجوعش ۸۱
درآمد پشهیی از لاف سرمست
خوشی بر فرق کوه قاف بنشست ۸۲
چو او برخاست زانجا با عدم شد
چه افزود اندران کوه و چه کم شد ۸۳
ازانجا کاین همه آمد بصد بار
بدانجا باز گرددآخر کار ۸۴
همه اینجا برنگ پوست آید
ولی آنجا برنگ دوست آید ۸۵
کلام اللّه اینجا صد هزارست
ولی آنجا بیک رو آشکارست ۸۶
همه اینجا برنگ خویش باشد
ولی آنجا هزاران بیش باشد ۸۷
همه آنجایگه یکسان نماید
که هرچ آنجایگه شد آن نماید ۸۸
اگر جمله یکی ور صد هزارست
بجز او نیست این خود آشکارست ۸۹
اگر گویی عدد پس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر ۹۰
جواب تو بسست این نکته پیوست
که کوران پیل میسودند در دست ۹۱
یکی خرطوم او سود و یکی پای
همه یک چیز را سودند و یکجای ۹۲
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولی در اصل ذاتی متّصف بود ۹۳
اگر خواهی جوابی و دلیلی
جهانی جمله پرکورند و پیلی ۹۴
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید ۹۵
عدد گر مینماید تو یقین دان
که توحیدست در عین الیقین آن ۹۶
تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری ۹۷
عدد گر غیر خودبینی روانیست
ولی چون عین خود بینی خطا نیست ۹۸
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم خشمم آید ۹۹
ز باران قطره گر پیدا نماید
چو در دریا رود دریا نماید ۱۰۰
وگر تو آتش وگر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی ۱۰۱
اگر بر هر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند ۱۰۲
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید ۱۰۳
اگر روحی بود معیوب مانده
بماند همچنان محجوب مانده ۱۰۴
هزاران خانه در شهدست امّا
یقین دان کان طلسمست و معمّا ۱۰۵
همی آن خانها هرگه که حل گشت
عدد شد ناپدید و یک عسل گشت ۱۰۶
هزاران نقش بر یک نحل بستند
ولی جز آن همه درهم شکستند ۱۰۷
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ
ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ ۱۰۸
همه چیزی چو یکرنگست اینجا
اگر جمع آوری سنگست اینجا ۱۰۹
دران وحدت دو عالم را شکی نیست
که موجود حقیقی جز یکی نیست ۱۱۰
خداست و خلق جز نور خدا نیست
ولی زو نور او هرگز جدانیست ۱۱۱
حقست ونور حق چیزی دگر نیست
بباید گفت حق جز حق دگر کیست ۱۱۲
اگر آن نور را صورت هزارست
ولی در پرده یک صورت نگارست ۱۱۳
اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و دیگر نباشد ۱۱۴
نبود این هر دو عالم بود او کرد
نه خود رازان زیان نه سود او کرد ۱۱۵
چنان کو بود اگرچه صد جهانست
کنون با آن و این او همچنانست ۱۱۶
در اوّل تن سرشت و جانت او داد
خرد بخشیدت و ایمانت او داد ۱۱۷
در آخر جان و تن از هم جدا کرد
ترا در خاک ره چون توتیا کرد ۱۱۸
چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
ندانستی که آن او بود یا تو ۱۱۹
که گر او باتو چندینی نبودی
ترا جان و دل و دینی نبودی ۱۲۰
چو تو بی او نیی تو کیستی اوست
همه اوست ای تو در معنی همه پوست ۱۲۱
چو زو داری تو دایم جان و تن را
چه خواهی کرد با او خویشتن را ۱۲۲
چو تو باقی بدویی این بیندیش
بدو باید که مینازی نه بر خویش ۱۲۳
تو میگویی که خوش باشم من اینجا
چگونه خوش بود با دشمن اینجا ۱۲۴
ترا دشمن تویی از خودحذر کن
اگر خاکیست در کان تو زر کن ۱۲۵
چو تو کم میتوانی گشت جاوید
در آن نوری که عکس اوست خورشید ۱۲۶
چو آخر زر تواند شد همه خاک
نماند خاک و نبود مرد غمناک ۱۲۷
چو داری آفتابی سایه بگذار
چو شیر مادر آید دایه بگذار ۱۲۸
بقدر ذرّهیی گر در حسابی
ز خورشید الهی در حجابی ۱۲۹
بیک ذرّه ندارد هیچ تابی
کسی از دست تو جز آفتابی ۱۳۰
کسی کو در غلط ماندست از آنست
که در بحر شک و تیه گمانست ۱۳۱
ولیکن هر که دارد کعبه درگاه
نگردد در میان کعبه گمراه ۱۳۲
کسی کو در میان کعبه درگشاد است
همه سویی برو کعبه گشادست ۱۳۳
ز نور معرفت تحقیق مابس
وزو راه هدی توفیق ما بس ۱۳۴
بلی قومی که گم گشتند ازان ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات ۱۳۵
ولی قومی که در ره خیره گشتند
بدو چشم جهان بین تیره گشتند ۱۳۶
کسی خورشید اگر بسیار بیند
شود خیره کجا اغیار بیند ۱۳۷
ولی چون آفتاب آید پدیدار
نماند سایه را در دیده مقدار ۱۳۸
که داند کان چه خورشیدست روشن
که بر هر ذرّهیی تابد معین ۱۳۹
اگر بر ذرّهایی تابد زمانی
فرو گیرد چو خورشیدی جهانی ۱۴۰
روا باشد انااللّه از درختی
چرا نبود روا از نیک بختی ۱۴۱
کسی کو محو آن خورشید گردد
فنایی در بقا جاوید گردد ۱۴۲
اگر خواهی که یابی آن گهر باز
چو پروانه وجود خویش در باز ۱۴۳
اگر قومیپی این راه بردند
چو گم گشتند پی آنگاه بردند ۱۴۴
ترا بی خویش به با دوست بودن
که بیخود بودنت با اوست بودن ۱۴۵
اگر با او توانی بود یکدم
بحق او که بهتر از دو عالم ۱۴۶
چو مردان خوی کن با او که پیوست
نخواهی بود بی او تا که او هست ۱۴۷
چو باید بود با او جاودانت
نباید بود بی او یک زمانت ۱۴۸
برنگ او شوومندیش از خویش
کزو اندیشی آخر به که از خویش ۱۴۹
چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز
یقین میدان که دریا شد ز اعزاز ۱۵۰
چنین آمد ز حق کانانکه هستند
چو جان در راه او بازند رستند ۱۵۱
چگونه نقد جان بازیم با او
که از خود مینپردازیم با او ۱۵۲
چگویم چون نمیدانم اگر هیچ
که اویست و همویست و دگر هیچ ۱۵۳
چرا گویم که چون او هست کس نیست
چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست ۱۵۴
نمیآید احد در دیدهٔ تو
احد آمد عدد در دیدهٔ تو ۱۵۵
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی ۱۵۶
که دارد آگهی تا این چه کارست
تعدّد هست و بیرون از شمارست ۱۵۷
درین ره جان پاکان چون گرفتست
که راهی مشکل و کاری شگفتست ۱۵۸
همه عالم تهی پر بر هم آمیخت
تعجّب با تحیر در هم آمیخت ۱۵۹
بسی اصحاب دل اندیشه کردند
بآخر عجز و حیرت پیشه کردند ۱۶۰
چو تو هستی خدایا ما که باشیم
کمیم از قطره در دریا که باشیم ۱۶۱
تویی جمله ترا از جمله بس تو
نداری دوستی با هیچکس تو ۱۶۲
از آن باکس نداری دوستداری
که تو هم صنع خود را دوست داری ۱۶۳
چو صنع تست اگر جز تو کسی هست
اثر نیست از کسی گرچه بسی هست ۱۶۴
چو استحقاق هستی نیست در کس
ترا قیومی و هستی ترا بس ۱۶۵
کمال ذات تو دانستن آسانست
ولی از جانب ماجمله نقصانست ۱۶۶
تویی جمله ولی ما می ندانیم
ز پنهانیت پیدا می ندانیم ۱۶۷
جهان پر آفتابست و ستم نیست
اگر خفّاش نابیناست غم نیست ۱۶۸
اگر خفّاش را چشمی نباشد
ازو خورشید را خشمی نباشد ۱۶۹
کسی کوداندت بیرون پردهست
که هر کو در درون شد محو کردهست ۱۷۰
خیال معرفت در ما از آنست
که آن دریا ازین قطره نهانست ۱۷۱
چو دریا قطره را عین الیقین شد
نبودش تاب تا زیر زمین شد ۱۷۲
شناسای تو بیرون از تو کس نیست
چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست ۱۷۳
تویی دانای آن الّا تویی تو
چه داند عقل و جان الّا تویی تو ۱۷۴
چو تو هستی یکی وین یک تمامست
برون زین یک یکی دیگر کدامست ۱۷۵
اگر احول احد را در عدد نیست
غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست ۱۷۶
اگر قبطی زلالی خورد و خون شد
ولیکن عقل میداند که چون شد ۱۷۷
ز بوقلمون عالم در غروری
سرابی آب میبینی که دوری ۱۷۸
چو دوری عالم پرپیچ بینی
که گر نزدیک گردی هیچ بینی ۱۷۹
خداوندا بسی اسرار گفتم
چگویم نیز چون بسیار گفتم ۱۸۰
الهی سخت میترسم بغایت
که در پیشست راهی بینهایت ۱۸۱
ز تاریکی در آوردی تو ما را
بتاریکی فرو بردی تو ما را ۱۸۲
بخوبی صورتی پرداختی تو
بخواری سوی خاک انداختی تو ۱۸۳
قبای فهم این بر قد ما نیست
کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست ۱۸۴
تو میدانی که عقلم دور بینست
سر مویی نمیبینم یقینست ۱۸۵
سر مویی مرا معلوم گردان
که در دست توام چون موم گردان ۱۸۶
اگر من دوزخیام گر بهشتی
تو میدانی تو تا چونم سرشتی ۱۸۷
مرا چون در عدم میدیدهیی تو
که مال ونفس من بخریدهیی تو ۱۸۸
ز من عیبی که میبینی رضا ده
چو بخریدی مکن عیبم بهاده ۱۸۹
مزن زخمم که غفّا را لذنوبی
مکن عیبم چو ستّار العیوبی ۱۹۰
چو بهر کردن آزاد یا رب
فریضه کردهیی مال مُکاتب ۱۹۱
بسرّ سینهٔ آزاد مردان
که کلّی گردنم آزاد گردان ۱۹۲
خداوندا بسی تقصیر کردم
شبه در معصیت چون شیر کردم ۱۹۳
که هر کازادی گردن ندارد
قبول بندگی کردن ندارد ۱۹۴
ندارم هیچ جز بیچارگی من
ز کار افتادهام یکبارگی من ۱۹۵
مرا گر دست گیری جای آن هست
وگر دستم نگیری رفتم ازدست ۱۹۶
چو هستی ناگزیر ای دستگیرم
مزن دستم که ازتو ناگزیرم ۱۹۷
بسی گرچه گناه خویش دانم
ولکین رحمتت زان بیش دانم ۱۹۸
خداوندا دل و دینم نگهدار
تو دادی آنم راینم نگهدار ۱۹۹
در آن ساعت که ما و من نماند
چراغ عمر را روغن نماند ۲۰۰
از آن زیتونهٔ وادی ایمن
که نه شرقی و نه غربیست روغن ۲۰۱
چراغ جان بدان روغن برافروز
چو من مردم مرا بی من برافروز ۲۰۲
چو جانم بر لب آید میتوانی
مرا آن دم ندایی بشنوانی ۲۰۳
که تا من زان ندا در استقامت
شوم در خواب تا روز قیامت ۲۰۴
کفی خاکم چو خاکم تیره داری
مگردان زیر خاکم خاکساری ۲۰۵
چو دربندد دری از خاک و خشتم
دری بگشای در گور از بهشتم ۲۰۶
چو پیش آری صراط بیسر و پای
مرا پیری ده و طفلی براندای ۲۰۷
اگرچه بر عمل خواهی جزاداد
توانی داد بی علّت عطا داد ۲۰۸
عمل کان از من آید چون من آید
که از لاف و منی آبستن آید ۲۰۹
چو فضلت هست بی علّت الهی
بجرم علّتی از من چه خواهی ۲۱۰
ولی فضل تو چون بیعلّت افتاد
بهر که افتاد صاحب دولت افتاد ۲۱۱
نبوّت بی عمل چون میتوان داد
توانی بیعمل خط امان داد ۲۱۲
چنانم رایگان کردی پدیدار
بفضلت رایگانم شو خریدار ۲۱۳
برون بر از دو کونم ای نکوکار
درون مقعد صدقم فرود آر ۲۱۴
بجز تو درجهان کس را ندانم
بجز تو جاودان کس را نخوانم ۲۱۵
ترا خوانم گرم خوانی وگرنه
ترا دانم گرم دانی وگرنه ۲۱۶
بسی نم ریخت این چشمم تو دانی
بیک شبنم گرم بخشی توانی ۲۱۷
اگر گویم بسی وگر نگویم
چو میدانی همه دیگر چگویم ۲۱۸
هم از خود سیرم و هم از دو عالم
ترا میبایدم و اللّه اعلم ۲۱۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۹
۱۰۱۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:بلبل نامه
گوهر بعدی:در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.