هوش مصنوعی:
متن روایتگر گفتگوی بین هرمز و دایه است که در آن هرمز از دایه به دلیل رفتارهای فریبکارانه و جادوییاش انتقاد میکند و او را به بیوفایی و دوری از دانش متهم میسازد. سپس دایه نزد گل (شخصیت دیگر داستان) میرود و از رفتار هرمز شکایت میکند. گل نیز از عشق نافرجام خود به هرمز میگوید و از درد فراق و ناامیدی مینالد. دایه سعی میکند گل را قانع کند که از هرمز دوری کند، اما گل همچنان به عشق خود پایبند است و از دایه میخواهد که بار دیگر با هرمز صحبت کند.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق عاشقانه و تعارضات احساسی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک و مفاهیم انتزاعی مانند عشق نافرجام و فریب، مناسب برای سنین بالاتر است.
پاسخ دادن هرمز دایه را
چو از دایه سخن بشنود هرمز
چنان شد کان نیارم گفت هرگز ۱
بدو گفت ای ز دانش دور مانده
ز غول نفس خود مغرور مانده ۲
نداری شرم با موی چو پنبه
که حلق چون منی برّی بدنبه ۳
ز موی همچو پنبه دام کردی
چو مرغی پیش دامم رام کردی ۴
مساز این پنبه دام مکر و فن را
بنه این پنبه کرباس و کفن را ۵
جوانی میکنی در پیش من تو
حساب گور کن ای پیرزن تو ۶
بافسونی مرا می بر نشانی
نیم زان دست افسون چند خوانی ۷
تو بر من مینهی کاری بصد ناز
نترسی کو فرو افتد ز هم باز ۸
تو دم میده اگر همدم بماند
تو برهم نه اگر بر هم بماند ۹
بسالوسی لباسی بر سرم نه
بعشوه پیش پایی دیگرم نه ۱۰
کجازرق تو یابد دست بر من
فسون و زرق نتوان بست بر من ۱۱
مرا آهسته میرانی سوی شست
چو صیدی میکشی تا برکشی دست ۱۲
مشو در خون خویش و خون من تو
یکی دیگر گزین بیرون من تو ۱۳
گر او نیکوست نیکوکاریش باد
ز نیکوییش برخورداریش باد ۱۴
بهرنوعی که هست او آنِ خویشست
خداوندست و در فرمانِ خویشست ۱۵
مرا با آن سمنبر نیست کاری
که گل را همنشین باید بهاری ۱۶
کجا درماند از چون من کسی گل
که چون من خار ره دارد بسی گل ۱۷
چه گردم گرد شمع عالم افروز
مرا با گل نه عیدست و نه نوروز ۱۸
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
اگر با شمع پرّم پر بسوزم ۱۹
برو ای پیر جادوی فسون باز
که نتوانی شدن با من فسون ساز ۲۰
بروای بوالعجب باز سیه پر
که تو گمراه را دیوست همبر ۲۱
برو ای شوم سرداده بتلبیس
که در شومی سبق بردی ز ابلیس ۲۲
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند
ازودایه چو خر دریخ فرو ماند ۲۳
بهرمز گفت ای بیشرم آخر
شدی در سرد گویی گرم آخر ۲۴
مشو گرم ای ز دیده رفته آبت
تو از من به اگر ندهم جوابت ۲۵
ازین صد بازیت بر من اگر من
نیارم بر تو صد بازی دگر من ۲۶
ببین کار جهان کاین روستایی
دهد درجادویی بر من گوایی ۲۷
چوجادویم نگویم بیش با تو
نمایم جادویی خویش با تو ۲۸
چنانت زیر دام آرم بمردی
که بر یک خشت صد گردم بگردی ۲۹
چنان گردی اگر بگریزی از دام
که میخوانی خدا را تو بصد نام ۳۰
مپیما از تهوّر درد بر من
چنین منگر بچشم خُرد بر من ۳۱
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
سراسیمه شود از مکر من غول ۳۲
اگر بر ره نهم دامی بتلبیس
ز بیم من بتک بگریزد ابلیس ۳۳
نگویی تو که آخر من کراام
تو گل را باش اگر نه من تراام ۳۴
بدین زودی چنین گشتی تو بامن
نه یکدم همنشین گشتی تو بامن ۳۵
ز گفت دایه هرمز گشت خاموش
نکردش یک سخن را بعد ازان گوش ۳۶
همی چندانکه دایه بیش میگفت
ز گفت دایه هرمز بیش میخفت ۳۷
نه خود می دفع کرد از راه خوابش
نداد آن یک سخن آن یک جوابش ۳۸
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش
برون رفت و جدایی داد از خویش ۳۹
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ
برجعت پیش گل آمد ازان باغ ۴۰
نشسته بود گلرخ دیدهها تر
دلی برخاسته دو چشم بر در ۴۱
همه خون دلش بالا گرفته
کنار او ز خون دریا گرفته ۴۲
ز بی صبری ز دل رفته قرارش
زمین پرخون زچشم سیل بارش ۴۳
زبان بگشاد کای دایه کجایی
چرا استادگی چندین نمایی ۴۴
الا ای دایه آخر دیر کردی
مرا از زندگانی سیر کردی ۴۵
الا ای دایه چندینی چه بودت
مگر در راه دیوی در ربودت ۴۶
الا ای دایه بس چُستی تو در کار
ترا باید فرستادن بهر کار ۴۷
الا ایدایه خوابت در ربودست
و یا در راه آبت در ربودست ۴۸
الا ای دایه تا کی اشک رانم
بگو با من که تا جایت بدانم ۴۹
بگو تا این تن آسانیت تاکی
بگو تا این گران جانیت تا کی ۵۰
چراست ای دایه چندینی قرارت
که خونین شد دلم در انتظارت ۵۱
مرا رمزی ز پیری یادگارست
که سوزی سخت سوز انتظارست ۵۲
مبادا هیچکس را چشم بر راه
کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه ۵۳
درآمد دایه گلرخ را چنان دید
رخ گل همچو برگ زعفران دید ۵۴
بگل گفت ای عزیز جان مادر
نبردی پیش ازین فرمان ما در ۵۵
چرا آخر چنین شوریده گشتی
ز سر تا پای غرق دیده گشتی ۵۶
چرا آخر چنین در خون نشستی
ز خون دیده در جیحون نشستی ۵۷
چرا آخر چنین بیخویش گشتی
ز یکجو صابری درویش گشتی ۵۸
مرا امروز رسوا کردی ای گل
ز رسواییم پیدا کردی ای گل ۵۹
کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد
چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد ۶۰
گرفتم طالع آن روستایی
سر بد دارد و برگ جدایی ۶۱
نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم
ندارد برگ گل چندانکه گفتم ۶۲
از اوّل در وفا میزد دلش جوش
در آخر گشت خشم آلود و خاموش ۶۳
کنون گر صد سخن برهم بتابم
یکی را باز میندهد جوابم ۶۴
چو دیواری باستادست خاموش
نمیدارد چو دیواری سخن گوش ۶۵
کجا دیوار را گر گوش بودی
سخن بشنودی و خاموش بودی ۶۶
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
سخن آید ز دیوار و ازو نه ۶۷
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
ز گل دارد حیا خاموش از آنست ۶۸
چنانش یافتم در سرفرازی
که نتوان کرد باوی هیچ بازی ۶۹
بگفتم صد سخن زرّین و سیمین
نزد یکدم که سگ یامردمست این ۷۰
چو او بر یاد باغ پادشاهست
سری دارد که بادش در کلاهست ۷۱
سبک سر بود و چهره زرد کرد او
چو باد از من گذشت و گرد کرد او ۷۲
چودایه گفت این و گل شنیدش
چو بادی آتشی در سر دویدش ۷۳
دو چشم نرگسین او ازین سوز
ز نوک مژه از خون شد جگر دوز ۷۴
هزاران اشک خون آلود نوخیز
فرو بارید از مژگان سرتیز ۷۵
بدانسان در دلش افتاد جوشی
که پیدا شد زهرمویش خروشی ۷۶
سر زلف جهان آرای برکند
بدندان پشت دست ازجای برکند ۷۷
بغایت غصّه میکردش ز هرمز
که باگل این که داند کرد هرگز ۷۸
ز اشک آتشین مژگانش میسوخت
ز درد ناامیدی جانش میسوخت ۷۹
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار
مشو در خون جان من بیکبار ۸۰
مگرد از گل جداگر گل جفا کرد
که نتوان پارهیی از خود جدا کرد ۸۱
ز دستم رفت دل و ز کار من آب
دلم خون شد مرا ای دایه دریاب ۸۲
اگر کار دلم را در نیابی
نشانم از جهان دیگر نیابی ۸۳
درین اندوه جان از من برآید
بمیرم تا جهان بر من سر آید ۸۴
چون من رفتم گرفتاریت باشد
پشیمانی و خونخواریت باشد ۸۵
بدست خود چوگل را کُشته باشی
چو گل از خون دل آغشته باشی ۸۶
ز گفت گل خروشان گشت دایه
ز تف سینه جوشان گشت دایه ۸۷
بگل گفت ای خرد بر باد داده
همانا نیستی تو شاهزاده ۸۸
چو هرمز شد پی او سخت میدار
ندیدم سست رگ تر از تو در کار ۸۹
کسی را سر فرود آید بهرمز
نیاید تا سر آن نیز هرگز ۹۰
تو دانی آنکه من مردم درین تاب
دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب ۹۱
بسی گررشتهٔ طبلم بتابی
ز من سررشتهٔ این وانیابی ۹۲
نخواهم نیز ره پیمود دیگر
بجز کشتن چه خواهد بود دیگر ۹۳
ز گل این خار چون بیرون کنم من
چو گل را می نخواهد چون کنم من ۹۴
ترا این برزگر نپسندد آخر
که آبی بر کلوخی بندد آخر ۹۵
نمیخواهد ترا کار جهان بین
کرا بر گویم آخر درجهان این ۹۶
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ
که من مردن روا دارم ازین ننگ ۹۷
چو تابستان شود زین چشم بی شرم
هوای هرمزت در دل شود گرم ۹۸
چو باغ از برگ ریزان زرد گردد
هوایت بو که آخر سرد گردد ۹۹
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار
فرو مگذار شیر آخر بیکبار ۱۰۰
تو ای گل مشک داری دام نسرین
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین ۱۰۱
برو این بار از گردن بینداز
اگر جانست جان از تن بینداز ۱۰۲
چو میدانی که هرمز هیچکس نیست
چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست ۱۰۳
در اوّل دل ربود و برد هوشت
در آخر هم فرو گوید بگوشت ۱۰۴
ندارد باتو رونق کار هرمز
نیاید باصلاح این کار هرگز ۱۰۵
چو نیست این کار اسبی تنگ بسته
چه شورآری چو داری تنگ پسته ۱۰۶
چو اسبی تنگ بسته مینبینی
دلت گر برنشاند بر نشینی ۱۰۷
مرا تو بیخبر گویی دگر بار
بر هرمز شو و از وی خبر آر ۱۰۸
چو سیمابی بشادی رخ بر افروز
سبویی نیز بر سنگش زن امروز ۱۰۹
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
اگر او را همی خواهی سروسنگ ۱۱۰
مخور زان لب بسی حلوای بی دود
که بر جامه چکانی روغنی زود ۱۱۱
بخوردی لاجرم، شادی برویت
بگیرد استخوانی در گلویت ۱۱۲
تو تازان لب بماندی خشک دندان
لبت هرگز ندیدم نیز خندان ۱۱۳
گلی نادیده لب از خنده خالی
شده چون بلبلی پر کنده حالی ۱۱۴
چگونه کس تواند دید هرگز
که تو هر روز غم بینی ز هرمز ۱۱۵
چو در میدان رسوایی فتادی
درین میدان بزن گویی بشادی ۱۱۶
زهی شهزاده کز ننگت چنانم
که میخواهم که در عالم نمانم ۱۱۷
همه شب گل گلاب از چشم میریخت
عرق از روی و اشک از خشم میریخت ۱۱۸
چو دایه این سخنها کرد تقریر
گل بی برگ آبی شد ز تشویر ۱۱۹
زمانی شمع گریان بود بر گل
زمانی صبح خندان بود بر گل ۱۲۰
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند
گهی آن میگرست و گاه این خند ۱۲۱
چو بیرون کرد خورشید منوّر
ز زیر قبهٔ نیلوفری سر ۱۲۲
درآمد آفتاب از برج ماهی
سپیدی ریخت بر روی سیاهی ۱۲۳
ز زیر پرده چون چهره نمود او
بنیزه حلهٔ مه در ربود او ۱۲۴
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
فرو افتاد در تب ده شبانروز ۱۲۵
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
که در ده روز یکتا نان نخورداو ۱۲۶
بشبها درد بیداریش بودی
برو زاندوه بیماریش بودی ۱۲۷
نه یکساعت قرار و نه دمی صبر
دلی چون بحر خون و دیده چون ابر ۱۲۸
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
ز تفت عشق جانش آتش گرفته ۱۲۹
فتاده عکس بر موی از رخ زرد
فسرده اشک بر روی از دم سرد ۱۳۰
ز چشمش رونق دیدار رفته
زبانش در دهان از کار رفته ۱۳۱
چو دایه دید گل را این چنین زار
بگل گفت ای زده در چشم جان خار ۱۳۲
چنین تا بر سر آتش نشستی
ز غم بر جان من سیلاب بستی ۱۳۳
زمانی دم زن از گریه مشو گرم
ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم ۱۳۴
بپاسخ گفت گل چون سوکواران
چرا بر خود نگریم همچو باران ۱۳۵
گلم زان زار میگریم چنین من
که دور افتادهام از انگبین من ۱۳۶
نیی ای دایه ازدرد من آگاه
که چشمم زیر خون دارد وطنگاه ۱۳۷
نمیدانی که با من چیست هر شب
که چشمم خون دل بگریست هر شب ۱۳۸
مکن ای دایه زین بیشم مفرسای
جوان و عاشقم بر من ببخشای ۱۳۹
نمیدانی که در چه درد وداغم
که میجوشد ز خون دل دماغم ۱۴۰
کنون کاری که بر جان من آمد
بسر در خون مرا در گردن آمد ۱۴۱
چه گر یک درد بی دردی نخوردی
ازین ره کوفتن گردی نخوردی ۱۴۲
ز صد دردم یکی گر بر تو بودی
ز آهت چنبز گردون بسودی ۱۴۳
بسستی چون همی بینی چو مویم
بسختی چند گویی پیش رویم ۱۴۴
شوی پیشم چو آتش گرم گفتار
چو یخ سردم کنی هر دم درین کار ۱۴۵
چودل بربود عشق از آستینم
بخواهش کی پذیرد پوستینم ۱۴۶
اگر خواهم که پنهان دارم این درد
نیارم داشت چون جان دارم این درد ۱۴۷
دل لایعقلم در دست من نیست
که این بی خویشتن با خویشتن نیست ۱۴۸
زبان را گر کنم از عشق خاموش
چگونه اشک خون بنشانم از جوش ۱۴۹
چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی
سرشک اندازد از دل بخیه برروی ۱۵۰
مده پندم که پندت بند جانست
نگردد به ز پند این دل نه آنست ۱۵۱
دل گرمم نگردد سرد ازین درد
مشو گرم و مزن بر آهن سرد ۱۵۲
برو مردی بکن بهرخدا را
ببین بار دگر آن بیوفا را ۱۵۳
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
ز گرمی همچو مومی نرم گردد ۱۵۴
چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد
بگرمی و بنرمی نقش گیرد ۱۵۵
برو یک ره دگر سنگی درانداز
کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز ۱۵۶
دل گلرخ برون آور ازین کار
مگر چیزی فرو افتد ازین بار ۱۵۷
بیکباری نیاید کارها راست
بباید کرد ره را بارها راست ۱۵۸
بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ
بیک دفعت نریزد شکر از تنگ ۱۵۹
نگردد پخته هر دیگی بیک سوز
نیابد پختگی میوه بیک روز ۱۶۰
بروزی بیش، مه نتوان قران کرد
حجی نیکو بسالی میتوان کرد ۱۶۱
برین درباش همچون حلقه پیوست
چو زنجیری مگر در هم زند دست ۱۶۲
چو تخمی را بکشتی بار اوّل
ز بی آبی بمگذارش معطّل ۱۶۳
مشو زود و رو آبش ده زهرور
که بس نزدیک تخم آید ببردر ۱۶۴
سخن میگفت تا شب همچنین گرم
که تا شد دایه را دل زان سخن نرم ۱۶۵
چنان شد کان نیارم گفت هرگز ۱
بدو گفت ای ز دانش دور مانده
ز غول نفس خود مغرور مانده ۲
نداری شرم با موی چو پنبه
که حلق چون منی برّی بدنبه ۳
ز موی همچو پنبه دام کردی
چو مرغی پیش دامم رام کردی ۴
مساز این پنبه دام مکر و فن را
بنه این پنبه کرباس و کفن را ۵
جوانی میکنی در پیش من تو
حساب گور کن ای پیرزن تو ۶
بافسونی مرا می بر نشانی
نیم زان دست افسون چند خوانی ۷
تو بر من مینهی کاری بصد ناز
نترسی کو فرو افتد ز هم باز ۸
تو دم میده اگر همدم بماند
تو برهم نه اگر بر هم بماند ۹
بسالوسی لباسی بر سرم نه
بعشوه پیش پایی دیگرم نه ۱۰
کجازرق تو یابد دست بر من
فسون و زرق نتوان بست بر من ۱۱
مرا آهسته میرانی سوی شست
چو صیدی میکشی تا برکشی دست ۱۲
مشو در خون خویش و خون من تو
یکی دیگر گزین بیرون من تو ۱۳
گر او نیکوست نیکوکاریش باد
ز نیکوییش برخورداریش باد ۱۴
بهرنوعی که هست او آنِ خویشست
خداوندست و در فرمانِ خویشست ۱۵
مرا با آن سمنبر نیست کاری
که گل را همنشین باید بهاری ۱۶
کجا درماند از چون من کسی گل
که چون من خار ره دارد بسی گل ۱۷
چه گردم گرد شمع عالم افروز
مرا با گل نه عیدست و نه نوروز ۱۸
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
اگر با شمع پرّم پر بسوزم ۱۹
برو ای پیر جادوی فسون باز
که نتوانی شدن با من فسون ساز ۲۰
بروای بوالعجب باز سیه پر
که تو گمراه را دیوست همبر ۲۱
برو ای شوم سرداده بتلبیس
که در شومی سبق بردی ز ابلیس ۲۲
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند
ازودایه چو خر دریخ فرو ماند ۲۳
بهرمز گفت ای بیشرم آخر
شدی در سرد گویی گرم آخر ۲۴
مشو گرم ای ز دیده رفته آبت
تو از من به اگر ندهم جوابت ۲۵
ازین صد بازیت بر من اگر من
نیارم بر تو صد بازی دگر من ۲۶
ببین کار جهان کاین روستایی
دهد درجادویی بر من گوایی ۲۷
چوجادویم نگویم بیش با تو
نمایم جادویی خویش با تو ۲۸
چنانت زیر دام آرم بمردی
که بر یک خشت صد گردم بگردی ۲۹
چنان گردی اگر بگریزی از دام
که میخوانی خدا را تو بصد نام ۳۰
مپیما از تهوّر درد بر من
چنین منگر بچشم خُرد بر من ۳۱
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
سراسیمه شود از مکر من غول ۳۲
اگر بر ره نهم دامی بتلبیس
ز بیم من بتک بگریزد ابلیس ۳۳
نگویی تو که آخر من کراام
تو گل را باش اگر نه من تراام ۳۴
بدین زودی چنین گشتی تو بامن
نه یکدم همنشین گشتی تو بامن ۳۵
ز گفت دایه هرمز گشت خاموش
نکردش یک سخن را بعد ازان گوش ۳۶
همی چندانکه دایه بیش میگفت
ز گفت دایه هرمز بیش میخفت ۳۷
نه خود می دفع کرد از راه خوابش
نداد آن یک سخن آن یک جوابش ۳۸
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش
برون رفت و جدایی داد از خویش ۳۹
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ
برجعت پیش گل آمد ازان باغ ۴۰
نشسته بود گلرخ دیدهها تر
دلی برخاسته دو چشم بر در ۴۱
همه خون دلش بالا گرفته
کنار او ز خون دریا گرفته ۴۲
ز بی صبری ز دل رفته قرارش
زمین پرخون زچشم سیل بارش ۴۳
زبان بگشاد کای دایه کجایی
چرا استادگی چندین نمایی ۴۴
الا ای دایه آخر دیر کردی
مرا از زندگانی سیر کردی ۴۵
الا ای دایه چندینی چه بودت
مگر در راه دیوی در ربودت ۴۶
الا ای دایه بس چُستی تو در کار
ترا باید فرستادن بهر کار ۴۷
الا ایدایه خوابت در ربودست
و یا در راه آبت در ربودست ۴۸
الا ای دایه تا کی اشک رانم
بگو با من که تا جایت بدانم ۴۹
بگو تا این تن آسانیت تاکی
بگو تا این گران جانیت تا کی ۵۰
چراست ای دایه چندینی قرارت
که خونین شد دلم در انتظارت ۵۱
مرا رمزی ز پیری یادگارست
که سوزی سخت سوز انتظارست ۵۲
مبادا هیچکس را چشم بر راه
کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه ۵۳
درآمد دایه گلرخ را چنان دید
رخ گل همچو برگ زعفران دید ۵۴
بگل گفت ای عزیز جان مادر
نبردی پیش ازین فرمان ما در ۵۵
چرا آخر چنین شوریده گشتی
ز سر تا پای غرق دیده گشتی ۵۶
چرا آخر چنین در خون نشستی
ز خون دیده در جیحون نشستی ۵۷
چرا آخر چنین بیخویش گشتی
ز یکجو صابری درویش گشتی ۵۸
مرا امروز رسوا کردی ای گل
ز رسواییم پیدا کردی ای گل ۵۹
کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد
چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد ۶۰
گرفتم طالع آن روستایی
سر بد دارد و برگ جدایی ۶۱
نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم
ندارد برگ گل چندانکه گفتم ۶۲
از اوّل در وفا میزد دلش جوش
در آخر گشت خشم آلود و خاموش ۶۳
کنون گر صد سخن برهم بتابم
یکی را باز میندهد جوابم ۶۴
چو دیواری باستادست خاموش
نمیدارد چو دیواری سخن گوش ۶۵
کجا دیوار را گر گوش بودی
سخن بشنودی و خاموش بودی ۶۶
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
سخن آید ز دیوار و ازو نه ۶۷
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
ز گل دارد حیا خاموش از آنست ۶۸
چنانش یافتم در سرفرازی
که نتوان کرد باوی هیچ بازی ۶۹
بگفتم صد سخن زرّین و سیمین
نزد یکدم که سگ یامردمست این ۷۰
چو او بر یاد باغ پادشاهست
سری دارد که بادش در کلاهست ۷۱
سبک سر بود و چهره زرد کرد او
چو باد از من گذشت و گرد کرد او ۷۲
چودایه گفت این و گل شنیدش
چو بادی آتشی در سر دویدش ۷۳
دو چشم نرگسین او ازین سوز
ز نوک مژه از خون شد جگر دوز ۷۴
هزاران اشک خون آلود نوخیز
فرو بارید از مژگان سرتیز ۷۵
بدانسان در دلش افتاد جوشی
که پیدا شد زهرمویش خروشی ۷۶
سر زلف جهان آرای برکند
بدندان پشت دست ازجای برکند ۷۷
بغایت غصّه میکردش ز هرمز
که باگل این که داند کرد هرگز ۷۸
ز اشک آتشین مژگانش میسوخت
ز درد ناامیدی جانش میسوخت ۷۹
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار
مشو در خون جان من بیکبار ۸۰
مگرد از گل جداگر گل جفا کرد
که نتوان پارهیی از خود جدا کرد ۸۱
ز دستم رفت دل و ز کار من آب
دلم خون شد مرا ای دایه دریاب ۸۲
اگر کار دلم را در نیابی
نشانم از جهان دیگر نیابی ۸۳
درین اندوه جان از من برآید
بمیرم تا جهان بر من سر آید ۸۴
چون من رفتم گرفتاریت باشد
پشیمانی و خونخواریت باشد ۸۵
بدست خود چوگل را کُشته باشی
چو گل از خون دل آغشته باشی ۸۶
ز گفت گل خروشان گشت دایه
ز تف سینه جوشان گشت دایه ۸۷
بگل گفت ای خرد بر باد داده
همانا نیستی تو شاهزاده ۸۸
چو هرمز شد پی او سخت میدار
ندیدم سست رگ تر از تو در کار ۸۹
کسی را سر فرود آید بهرمز
نیاید تا سر آن نیز هرگز ۹۰
تو دانی آنکه من مردم درین تاب
دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب ۹۱
بسی گررشتهٔ طبلم بتابی
ز من سررشتهٔ این وانیابی ۹۲
نخواهم نیز ره پیمود دیگر
بجز کشتن چه خواهد بود دیگر ۹۳
ز گل این خار چون بیرون کنم من
چو گل را می نخواهد چون کنم من ۹۴
ترا این برزگر نپسندد آخر
که آبی بر کلوخی بندد آخر ۹۵
نمیخواهد ترا کار جهان بین
کرا بر گویم آخر درجهان این ۹۶
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ
که من مردن روا دارم ازین ننگ ۹۷
چو تابستان شود زین چشم بی شرم
هوای هرمزت در دل شود گرم ۹۸
چو باغ از برگ ریزان زرد گردد
هوایت بو که آخر سرد گردد ۹۹
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار
فرو مگذار شیر آخر بیکبار ۱۰۰
تو ای گل مشک داری دام نسرین
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین ۱۰۱
برو این بار از گردن بینداز
اگر جانست جان از تن بینداز ۱۰۲
چو میدانی که هرمز هیچکس نیست
چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست ۱۰۳
در اوّل دل ربود و برد هوشت
در آخر هم فرو گوید بگوشت ۱۰۴
ندارد باتو رونق کار هرمز
نیاید باصلاح این کار هرگز ۱۰۵
چو نیست این کار اسبی تنگ بسته
چه شورآری چو داری تنگ پسته ۱۰۶
چو اسبی تنگ بسته مینبینی
دلت گر برنشاند بر نشینی ۱۰۷
مرا تو بیخبر گویی دگر بار
بر هرمز شو و از وی خبر آر ۱۰۸
چو سیمابی بشادی رخ بر افروز
سبویی نیز بر سنگش زن امروز ۱۰۹
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
اگر او را همی خواهی سروسنگ ۱۱۰
مخور زان لب بسی حلوای بی دود
که بر جامه چکانی روغنی زود ۱۱۱
بخوردی لاجرم، شادی برویت
بگیرد استخوانی در گلویت ۱۱۲
تو تازان لب بماندی خشک دندان
لبت هرگز ندیدم نیز خندان ۱۱۳
گلی نادیده لب از خنده خالی
شده چون بلبلی پر کنده حالی ۱۱۴
چگونه کس تواند دید هرگز
که تو هر روز غم بینی ز هرمز ۱۱۵
چو در میدان رسوایی فتادی
درین میدان بزن گویی بشادی ۱۱۶
زهی شهزاده کز ننگت چنانم
که میخواهم که در عالم نمانم ۱۱۷
همه شب گل گلاب از چشم میریخت
عرق از روی و اشک از خشم میریخت ۱۱۸
چو دایه این سخنها کرد تقریر
گل بی برگ آبی شد ز تشویر ۱۱۹
زمانی شمع گریان بود بر گل
زمانی صبح خندان بود بر گل ۱۲۰
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند
گهی آن میگرست و گاه این خند ۱۲۱
چو بیرون کرد خورشید منوّر
ز زیر قبهٔ نیلوفری سر ۱۲۲
درآمد آفتاب از برج ماهی
سپیدی ریخت بر روی سیاهی ۱۲۳
ز زیر پرده چون چهره نمود او
بنیزه حلهٔ مه در ربود او ۱۲۴
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
فرو افتاد در تب ده شبانروز ۱۲۵
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
که در ده روز یکتا نان نخورداو ۱۲۶
بشبها درد بیداریش بودی
برو زاندوه بیماریش بودی ۱۲۷
نه یکساعت قرار و نه دمی صبر
دلی چون بحر خون و دیده چون ابر ۱۲۸
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
ز تفت عشق جانش آتش گرفته ۱۲۹
فتاده عکس بر موی از رخ زرد
فسرده اشک بر روی از دم سرد ۱۳۰
ز چشمش رونق دیدار رفته
زبانش در دهان از کار رفته ۱۳۱
چو دایه دید گل را این چنین زار
بگل گفت ای زده در چشم جان خار ۱۳۲
چنین تا بر سر آتش نشستی
ز غم بر جان من سیلاب بستی ۱۳۳
زمانی دم زن از گریه مشو گرم
ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم ۱۳۴
بپاسخ گفت گل چون سوکواران
چرا بر خود نگریم همچو باران ۱۳۵
گلم زان زار میگریم چنین من
که دور افتادهام از انگبین من ۱۳۶
نیی ای دایه ازدرد من آگاه
که چشمم زیر خون دارد وطنگاه ۱۳۷
نمیدانی که با من چیست هر شب
که چشمم خون دل بگریست هر شب ۱۳۸
مکن ای دایه زین بیشم مفرسای
جوان و عاشقم بر من ببخشای ۱۳۹
نمیدانی که در چه درد وداغم
که میجوشد ز خون دل دماغم ۱۴۰
کنون کاری که بر جان من آمد
بسر در خون مرا در گردن آمد ۱۴۱
چه گر یک درد بی دردی نخوردی
ازین ره کوفتن گردی نخوردی ۱۴۲
ز صد دردم یکی گر بر تو بودی
ز آهت چنبز گردون بسودی ۱۴۳
بسستی چون همی بینی چو مویم
بسختی چند گویی پیش رویم ۱۴۴
شوی پیشم چو آتش گرم گفتار
چو یخ سردم کنی هر دم درین کار ۱۴۵
چودل بربود عشق از آستینم
بخواهش کی پذیرد پوستینم ۱۴۶
اگر خواهم که پنهان دارم این درد
نیارم داشت چون جان دارم این درد ۱۴۷
دل لایعقلم در دست من نیست
که این بی خویشتن با خویشتن نیست ۱۴۸
زبان را گر کنم از عشق خاموش
چگونه اشک خون بنشانم از جوش ۱۴۹
چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی
سرشک اندازد از دل بخیه برروی ۱۵۰
مده پندم که پندت بند جانست
نگردد به ز پند این دل نه آنست ۱۵۱
دل گرمم نگردد سرد ازین درد
مشو گرم و مزن بر آهن سرد ۱۵۲
برو مردی بکن بهرخدا را
ببین بار دگر آن بیوفا را ۱۵۳
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
ز گرمی همچو مومی نرم گردد ۱۵۴
چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد
بگرمی و بنرمی نقش گیرد ۱۵۵
برو یک ره دگر سنگی درانداز
کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز ۱۵۶
دل گلرخ برون آور ازین کار
مگر چیزی فرو افتد ازین بار ۱۵۷
بیکباری نیاید کارها راست
بباید کرد ره را بارها راست ۱۵۸
بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ
بیک دفعت نریزد شکر از تنگ ۱۵۹
نگردد پخته هر دیگی بیک سوز
نیابد پختگی میوه بیک روز ۱۶۰
بروزی بیش، مه نتوان قران کرد
حجی نیکو بسالی میتوان کرد ۱۶۱
برین درباش همچون حلقه پیوست
چو زنجیری مگر در هم زند دست ۱۶۲
چو تخمی را بکشتی بار اوّل
ز بی آبی بمگذارش معطّل ۱۶۳
مشو زود و رو آبش ده زهرور
که بس نزدیک تخم آید ببردر ۱۶۴
سخن میگفت تا شب همچنین گرم
که تا شد دایه را دل زان سخن نرم ۱۶۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۵
۴۱۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن
گوهر بعدی:دگر بار رفتن دایه پیش هرمز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.