هوش مصنوعی:
این داستان عاشقانه دربارهی خسرو و کنیزک زیبایش حسناست که عشق آنها با فراز و نشیبهای بسیاری روبرو میشود. حسنا توسط پریها ربوده میشود و خسرو برای یافتن او تلاش میکند. در این میان، شخصیتهای دیگری مانند دایه و هرمز نیز نقش مهمی ایفا میکنند. داستان پر از توصیفات شاعرانه و احساسی است و به مسائلی مانند عشق، جدایی، وفاداری و انتقام میپردازد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، توصیفات شاعرانه و لحن احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد. همچنین، برخی از صحنهها مانند نبردها و مرگ شخصیتها ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بیمار گشتن جهان افروز ...
یکی چابک کنیزک داشت کوچک
که حسنا بود نام آن کنیزک ۱
ببالا همچو سرو جویباری
بلنجیدن چو کبک کوهساری ۲
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر
بری چون شیر و لعلی همچو شکر ۳
چو چشم سوزنش کوچک دهانی
بسان رشتهیی او را میانی ۴
لبش کرده بدو یاقوت خندان
دهن بند بتان آب دندان ۵
دو چشمش ناوک مژگان گرفته
شکار هر مژه صد جان گرفته ۶
جهان افروز حسنا را بدو داد
چو خسرو دید او را تن فروداد ۷
چوحسنا شد بپیش شه پدیدار
بپیش شاه غنجی کرد بر کار ۸
بزد ره بر شهی چون شیر بیشه
بروبه بازی آن عیار پیشه ۹
بماند از حسن حسنا شاه خیره
که شد با عکس رویش ماه تیره ۱۰
دل خسرو چنان آن ماه بربود
که سوی خانه برد آن ماه رازود ۱۱
دهان آن شکرلب تنگ میدید
دل از یسکو بصد فرسنگ میدید ۱۲
شه دلداده چون مجنون او شد
ز بس دلدادگی در خون او شد ۱۳
چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت
ببوسه شاه شش پنجی درانداخت ۱۴
چو بی صبریش بر دل تاختن کرد
بآخر کار عشرت ساختن کرد ۱۵
چو شه باماه، ماهی همره افگند
ز ماهی ماه مهری بر شه افگند ۱۶
چنان در مهر یکدیگر بماندند
که باهم چون گل و شکّر بماندند ۱۷
چو بگذشت از پس این کار ماهی
بر گل رفت خسرو شه پگاهی ۱۸
بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش
مرانش از بر وبنشان بر خویش ۱۹
خداعی میکن و زرقی همی باز
لبی پرخنده می دار و همی ساز ۲۰
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه
برون رفتن بباغ از شاه درخواه ۲۱
که تا از باغ شه پنهان بشبگیر
برون آیی تو و آن دایهٔپیر ۲۲
چنان آسان سوی رومت برم باز
که چون کبک دری میلنجی از ناز ۲۳
نگردد گرد گرد دامن تو
نه مویی کژ کند سر بر تن تو ۲۴
چو افتادیم ما چون مرغ در دام
بفرصت جست باید کام با کام ۲۵
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه
بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه ۲۶
جهان افروز را تنها بمگذار
جوانی را در این سودا بمگذار ۲۷
چو میدانی که او دلدادهٔ تست
دلش در دام عشق افتادهٔ تست ۲۸
چو میدانم که درد عاشقی چیست
نخواهم هیچ کافر را چنان زیست ۲۹
چه میسازی تو کار این دو عاشق
که کاری مینما ید ناموافق ۳۰
ندانم تا درون با هم چه سازند
مگر چون شمعشان درهم گدازند ۳۱
ترا بی شک نکو نبود ز دو تن
که بر مردی ستم باشد ز دو زن ۳۲
چو دو کدبانو آید در سرایی
نماند در سرا نور و نوایی ۳۳
جوابش داد خسرو کای دل آرام
مرا در آزمایش میکنی رام ۳۴
از آن همچون جهان گیری زبونم
که تا من با جهان افروز چونم ۳۵
مرا تا در جهان امّید جانست
جهان افروز بر چشمم گرانست ۳۶
نیارد در جهان بستن جهانی
جهان افروز را بر من زمانی ۳۷
جهان را تیره تر آن روز بینم
که دیدار جهان افروز بینم ۳۸
مرا جان و جهان چون زیر پردهست
جهان افروز انگارم که مردهست ۳۹
منم در کار تو حیران بمانده
ز عشقت در غریبستان بمانده ۴۰
برای تو چنین آواره گشته
گزیده غربت و بیچاره گشته ۴۱
دلی چون سنگ داری ای دل افروز
که برسنگم زنی هر روز هر روز ۴۲
جهان برچشم خسرو باد خاری
اگر بر گل گزیند اختیاری ۴۳
اگر من جز تو کس را دوست دارم
ندارم مغز و پیمان پوست دارم ۴۴
تویی نور دل من ای پریوش
مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش ۴۵
چو شکّر گلرخ آمد در مراعات
که ای پیش رخت شاه فلک مات ۴۶
دل بدخواه تو پر موج خون باد
وزان یک موج صد دریا فزون باد ۴۷
منم جانی وفای تو گرفته
دلی راه رضای تو گرفته ۴۸
تنی و روی خود سویت نهاده
سری و بر سر کویت نهاده ۴۹
همی تا پای درکوی تو دارم
سر نطّارهٔ روی تو دارم ۵۰
منم در عشق رویت با دلی پاک
نهاده پیش رویت روی بر خاک ۵۱
جهان بی روی تو روشن نبینم
وگر بینی توبی من، من نبینم ۵۲
نه زان رویم من بی روی و بی راه
که در رویم شود بی روی تو ماه ۵۳
نه از روی توام روی جداییست
نه با روی تو روی بی وفاییست ۵۴
بجای آرم بهر مویی وفایی
که تا نبود درین روی و ریایی ۵۵
اگر اشکم نکردی این نکویی
مرا هرگز نبودی تازه رویی ۵۶
بصد روی اشک میبارم ز چشمم
که بی روی تو این دارم ز چشمم ۵۷
مرا تا دل درین کوی اوفگندست
سرشکم بخیه بر روی اوفگندست ۵۸
بجز گریه نماندست آرزویم
که در روی تو باید آبرویم ۵۹
چو چشمم دید روی نازنینت
گزیدم از همه روی زمینت ۶۰
بهرمه ماه بر روی تو بینم
همه روی دلم سوی تو بینم ۶۱
نظر گر بفگنم از سوی تو من
نیارم آن نظر بر روی تو من ۶۲
ندیدم ای ز روی من گزیرت
بروی تو نمیبینم نظیرت ۶۳
از آن آوردهام رویم بکارت
که در کارم ز روی چون نگارت ۶۴
اگر روی تو رویاروی یابم
ز روی ماهرویان روی تابم ۶۵
وگر آری برویم صد بلا تو
کجا بینی ز من روی و ریا تو ۶۶
وگر روی آورم در بی وفایی
برویم باز زن درد جدایی ۶۷
وگر پشت آوری بر من بیکبار
در آن اندوه روی آرم بدیوار ۶۸
منم ناشسته روی از خاک کویت
تویی بیغم که صد شادی برویت ۶۹
اگر پای از خطت بیرون نهم من
چو نقطه در میان خون نهم من ۷۰
ز عشق آن دو طوطی شکرخای
بشکل دایره بر سر نهم پای ۷۱
چو سطح سیم آن عارض ببینم
شوم گردی که تا بر وی نشینم ۷۲
چو سطر راست بازم با تو پیوست
چو خطکش میشوم در خط ازان دست ۷۳
قلم در مه کشم پیش تو مه روی
وگرنه چون دواتم کن سیه روی ۷۴
بپیش خطّ سبز تو قلم وار
بسرآیم بسر گردم چو پرگار ۷۵
منم پیش تو سر بر خطّ فرمان
زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان ۷۶
چو گل گفت این سخن خسرو برون شد
کنون بشنو کزین پس حال چون شد ۷۷
ز بیماری گل چون رفت ماهی
درآمد شاه اصفاهان پگاهی ۷۸
لب گل همچو گل پرخنده میدید
وزان لب جان خود رازنده میدید ۷۹
شکر از خندهٔ گل چون خجل بود
از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود ۸۰
سر زلفی چو شست عنبرین داشت
که هر موییش بر جانی کمین داشت ۸۱
رخش در حدّ خوبی و نکویی
فزون از حدّ هر خوبی که گویی ۸۲
خرد در شست او سرمست مانده
مهش چون ماهی در شست مانده ۸۳
چو شاه آن ماه سیم اندام را دید
بگرد ماه مشکین دام را دید ۸۴
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
که سازد در جهان آرام در دام ۸۵
بگل گفت ای شکر عکس لب تو
ز هر روزیت خوشتر هر شب تو ۸۶
مه و خورشید تاج تارکت باد
چه میگویم که هر دو صدیکت باد ۸۷
اگر وقت آمد ای ماه دلازار
مدار از خویشتن شه را دل افگار ۸۸
اگر زر خواهی و گر سیم خواهی
وگر شاهی هفت اقلیم خواهی ۸۹
همه در پیش تست ای من غلامت
چو من باشم غلامت این تمامت ۹۰
که باشم گر سگ گویت نباشم
چه سگ باشم که هندویت نباشم ۹۱
میان حلقه بیهوش توام من
غلام حلقه در گوش توام من ۹۲
چنان حلقه بگوش و حق شناسم
که گوشم گیر و سرده در نخاسم ۹۳
منم در شیوه و در شیون تو
غلام هندوی چوبک زن تو ۹۴
غلام نیک میجویی چو من جوی
بنامم نیکبخت خویشتن گوی ۹۵
چو میبینی دلم در رشک از تو
لبم خشک و رخم پر اشک ازتو ۹۶
مکن زین بیش با من بیوفایی
که عاجز گشتم از درد جدایی ۹۷
گلش گفت ای وفا دار زمانه
منم از جان ترا یار یگانه ۹۸
دلم گرمست اگر من سرد گویم
مرنج از من که من بس تند خویم ۹۹
تو میدانی که چون دلدادهام من
ز خان و مان برون افتادهام من ۱۰۰
مبادا در رهت ازگل غباری
که گل در چشم گل گردد چو خاری ۱۰۱
سپهر تیز رو محمل کشت باد
بکام دل شبانروزی خوشت باد ۱۰۲
کسی کو سرکشد از چون تو شاهی
ندارد عقل آنکس سر براهی ۱۰۳
کنون بنهادم از سرسر کشیدن
ترا از لعل گل شکّر چشیدن ۱۰۴
کنون یکبارگی بیماریم رفت
دو چندان زورم آمد زاریم رفت ۱۰۵
چگویم تا مرا هرمز طبیبست
تنم از تندرست با نصیبست ۱۰۶
طبیب نیک پی هرمز از انست
که دایم هندوی شاه جهانست ۱۰۷
اگر هرمز نبودی این طبیبت
نبودی از گل سرکش نصیبت ۱۰۸
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست
مرا بسطست و قبضم ناپدیدست ۱۰۹
مرا هر چاره و درمان که او ساخت
نشاید گفت بدالحق نکو ساخت ۱۱۰
کنون هر کو فرود آید بیکجای
ز دلتنگی نیارد بود بر پای ۱۱۱
اگر آبی کند یک جای آرام
بگردد رنگ و طعم او بناکام ۱۱۲
کنونم دل ازین ایوان گرفتست
که گل را آرزوی آن گرفتست ۱۱۳
که روزی ده ببینم باغ شه را
وزان پس پیش گیرم زود ره را ۱۱۴
زمانی بانگ بلبل می نیوشم
زمانی بر سر گل میخروشم ۱۱۵
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ
که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ ۱۱۶
ز دلتنگی جهان بر من چنانست
که از تنگی دلم را بیم جانست ۱۱۷
دلم آتش گرفتست و جگر خون
بهر ساعت غمی دارم دگرگون ۱۱۸
اگر دستور باشد سوی باغم
تهی گردد ازین سودا دماغم ۱۱۹
براه آیم اگر بی راهم اکنون
ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون ۱۲۰
مگر گردد دلم لختی گشاده
وگرنه میروم بیرون پیاده ۱۲۱
چو باز آیم ندارم هیچ کاری
مگر با شاه بوسی و کناری ۱۲۲
ولیکن چون نخواهم پای رنجی
بهربوسی نخواهم کم ز گنجی ۱۲۳
وگر در خورد نیست از تست تقصیر
مخر گر می نخواهی چاشنی گیر ۱۲۴
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
که هر دل کو غمی دارد چنان باد ۱۲۵
نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس
که استادست گل شاگردش ابلیس ۱۲۶
مثال مکر زن، آبیست باریک
که دریایی شود ناگاه تاریک ۱۲۷
ولیکن در چنین جایی گرفتار
اگر مکری کنی هستی سزاوار ۱۲۸
شهش گفت ای گل بستان جانم
که پیش تست باغ و بوستانم ۱۲۹
دریغم ناید از چون تو نگاری
بهشتی تا چه سنجد باغ باری ۱۳۰
برو تنها اگر تنهات باید
مگر وقتی دگر با مات باید ۱۳۱
تو تنها رو چو همره می نخواهی
که تو خورشیدی و مه می نخواهی ۱۳۲
روانه شو سوی آن خلد پرحور
که تنها رو بود خورشید پر نور ۱۳۳
برو تا زود بازآیی ازین باغ
مگر دل را برون آری ازین داغ ۱۳۴
برو تنها که تنهایی زیان نیست
چو با ما آب در جویت روان نیست ۱۳۵
نخفت آن شب دمی درّشب افروز
که تا بر روی شب کی دم زند روز ۱۳۶
خود آن شب گوییا شب ماند بر جای
شدش یک یک ستاره بند بر پای ۱۳۷
شبی بوداز سیاهی و درازی
چو زلف ماهرویان طرازی ۱۳۸
منادی گر برامد از زمانه
که روز و شب فرو شد جاودانه ۱۳۹
چو ره برداشت سوی قیروان ماه
برامد یوسف خورشید از چاه ۱۴۰
چو خورافگند بر دریا سماری
نشست آن ماه دلبر در عماری ۱۴۱
کنیزک صد شدند آنگه سواره
باستادند خلقی در نظاره ۱۴۲
ز هر سو خادم و چاووش میشد
که میزد چوب و از دل هوش میشد ۱۴۳
چو سوی باغ شد آن سرو آزاد
برامد از گل و از سرو فریاد ۱۴۴
بزیر سایهٔ طوبی باغش
بهشتی بود گلها چون چراغش ۱۴۵
بخوبی باغ چون خلد برین بود
دران خلد برین گل حور عین بود ۱۴۶
سَرِ شاخ درختان سرافراز
قیامت کرده مرغان خوش آواز ۱۴۷
چمن را آب سویا سوی میرفت
بگرد باغ رویا روی میرفت ۱۴۸
چو سنگ آب روان را شد ستانه
همی زد آب سیمین شاخ شانه ۱۴۹
ز جو آب روان برداشت آواز
که من رفتم ولی نایم دگر باز ۱۵۰
چو ابر از آسمان گریان برامد
همه روی زمین خندان درامد ۱۵۱
به یک ره برگها زیر و زبر شد
شمرها سر بسر از آب تر شد ۱۵۲
چو باران تیر در پرتاب انداخت
سپر در آبدان آب انداخت ۱۵۳
چو از هر تیر بارانی سپر ساخت
زهر آبی هزاران شکل برساخت ۱۵۴
چو میغ آبزن ازکوه در گشت
بتافت از آفتاب آتشین دشت ۱۵۵
بتان سیمبر با روی چون ماه
بیفگندند از تن جامه در راه ۱۵۶
شدند آن نازنینان طرازی
برهنه تن ز بهر آب بازی ۱۵۷
اِزاری در گل سیراب بستند
چو آتش در میان آب جستند ۱۵۸
عجب آن بود کان چندان دل افروز
بگل خورشید اندودند آن روز ۱۵۹
گروهی بر درختان میدویدند
گروهی سر بر ایوان میکشیدند ۱۶۰
گروهی سرسوی شیناب بردند
گروهی سر بزیر آب بردند ۱۶۱
یکی آب سیه در گوش رفته
یکی بر سر یکی بر دوش رفته ۱۶۲
ز سرما هر یکی لرزید چون بید
دوان گشته ز سایه سوی خورشید ۱۶۳
چنان دادی تن آن دلبران تاب
که در چشم آمدی خورشید را آب ۱۶۴
اگر آنجا فتادی پیر صد سال
شدی حالی جوانی طرفه احوال ۱۶۵
نشسته بود گلرخ بر کرانی
چو شکّر خنده میزد هر زمانی ۱۶۶
وزانسوی دگر خسرو بدر شد
پزشکی را بر آن سیمبر شد ۱۶۷
چو گلرخ را در ایوان میندید او
سوی شاه سپاهانی دوید او ۱۶۸
زمین را بوسه زد در پیش آن صدر
بشه گفت ای برفعت آسمان قدر ۱۶۹
جهان تا هست فرمانت روان باد
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد ۱۷۰
برفتم سوی خاتون، او بباغست
جهان از تف تو گویی چون چراغست ۱۷۱
دلش گرمست و دارد این هوا تفت
بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت ۱۷۲
کنون در باغ اگر باشد دگر راه
پدید آرد همان بیماری ای شاه ۱۷۳
همان بهتر که امروزش بیاری
بتدریجی شبانگه درعماری ۱۷۴
مگر بیماریش از سر نگیرد
طبیب از درد او دل برنگیرد ۱۷۵
شهش گفت ای طبیب عیسی آسا
که کرد آخر کم از روزی تماشا ۱۷۶
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش
که با من شد چو شکّر، زهر گینیش ۱۷۷
وفاداری و خوی خوش گرفتست
دلش از مهر من آتش گرفتست ۱۷۸
سخنهایی که با من گفت امروز
دگر نشنوده بودم زان دل افروز ۱۷۹
دلش اکنون بسوی من هوا کرد
همه خوی بد و تندی رها کرد ۱۸۰
بگفت این و یکی خلعت بیاراست
بهرمز داد و هرمز زود برخاست ۱۸۱
چو روی چرخ زنگاری سیه شد
مه از زیر سیاهی سر بره شد ۱۸۲
بپیش دایه آمد گل که برخیز
قدم در راه نه چون پیک سر تیز ۱۸۳
که وقت رفتن ما این زمانست
که نه در ره عسس نه پاسبانست ۱۸۴
بباید رفت چون شب در شکستست
که پروین نیز در پستی نشستست ۱۸۵
بگفت این و گشاد آنگه در باغ
شبی بود از سیاهی چون پر زاغ ۱۸۶
چنان شب، پیش چشم آن دل افروز
نمود از بیخودی روشن تر از روز ۱۸۷
کسی کو روی دارد سوی یاری
ندارد با شب و با روز کاری ۱۸۸
همه آن باشدش اندیشهٔ کار
که تا چون زودتر بیند رخ یار ۱۸۹
خوشا نزدیک یاری ره گزیدن
که میدانی که بتوانیش دیدن ۱۹۰
چو گل با دایه لختی ره بریدید
بسوی خانهٔ هرمز رسیدند ۱۹۱
یکی کنجی که خسرو ساخته بود
ز بهر هر دو تن پرداخته بود ۱۹۲
نهانی هر دو تن در کنج رفتند
ز بیم شاه یک ساعت نخفتند ۱۹۳
چو مرغ صبحدم بگشاد پر را
ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را ۱۹۴
جهان از چهرهٔ خورشید سرکش
بجوش آمد چو دریایی پر آتش ۱۹۵
زمین در زیر گرد زعفران شد
عروس آسمان در پرنیان شد ۱۹۶
چو روشن شد زمین را روی، جمله
بتان گشتند از هر سوی، جمله ۱۹۷
بقصر گلرخ دلبر دویدند
ز گلرخ در هوا گردی ندیدند ۱۹۸
نه دایه بود در باغ و نه گلرخ
رسانیدند سوی شاه پاسخ ۱۹۹
که گل با دایه ناپیدا شد از باغ
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ ۲۰۰
نیاسودیم از جستن زمانی
نمییابد کسی زیشان نشانی ۲۰۱
پری گویی ربودست این دو تن را
کجا آخر توان گفت این سخن را ۲۰۲
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
ز خون دل لبش پر کفک خون شد ۲۰۳
نه صبرش ماند نه آرام در دل
شکست آن کام دل ناکام در دل ۲۰۴
بدیشان گفت آخر حال چون شد
نه مرغی گشت کز ایوان برون شد ۲۰۵
مگر گل بلبلی شد در هوا رفت
بخوزستان گریخت از دام ما رفت ۲۰۶
کجا شد دایه گر گل رفت باری
عجب تر زین ندیدم هیچ کاری ۲۰۷
پری گر ماه را از باغ برداشت
چرا عفریت را بر جای نگذاشت ۲۰۸
پری گر داشت با ماه آشنایی
چرا آن دیو را نامد رهایی ۲۰۹
پری گر برد حوری از بهشتی
چکارش بود با دیرینه زشتی ۲۱۰
نمیدانم که این احوال چونست
مگر در زیر این، مکر و فسونست ۲۱۱
مرا بفریفت تا در دامم آویخت
بسوی باغ شد وز باغ بگریخت ۲۱۲
کسی گویی که از راهش ببردست
بشب ناگاه از باغش ببر دست ۲۱۳
فرو ماندم درین اندیشه عاجز
که با من این که داند کرد هرگز ۲۱۴
ز درد عشق دلتنگی بسی کرد
سواران را بهر سویی کسی کرد ۲۱۵
منادی گر منادی کرد ناگاه
که هر کو آگهی دارد ازان ماه ۲۱۶
نه چندان گنج یابد از خزانه
که بتواند شمرد آن را زمانه ۲۱۷
درین اندیشه و غم شاه دلسوز
بر خود خواند هرمز را همان روز ۲۱۸
سراسر حال گل در پیش او گفت
چنان کز گفت او هرمز برآشفت ۲۱۹
بشه گفتا نگفتم سوی باغش
نباید برد پر سودا دماغش ۲۲۰
کسی را با دلی پر درد آخر
تماشا چون بود در خورد آخر ۲۲۱
تماشا را اگر دل شاد نبود
تماشا کردنش جز باد نبود ۲۲۲
چو دل خوش بود مردم اصل اینست
تماشا کردن هر فصل اینست ۲۲۳
بگفت این و بشه گفت ای خداوند
ترا زین غم نباید بود در بند ۲۲۴
که من این کار، آسان بی زجیری
برون آرم چو مویی از خمیری ۲۲۵
ازین مشکل دل من گشت آگاه
که آن بت را پری بردست از راه ۲۲۶
مگر آبی بپاشیدست ناخوش
که آب ما پری را هست آتش ۲۲۷
مگر در آب بادی بوده باشد
که گل را از میان بربوده باشد ۲۲۸
بجنبانم کنون این حلقهٔ راز
مگر بر دست من این در شود باز ۲۲۹
وزان پس پیش خورشید جهان تاب
یکی طشت بلورین کرد پر آب ۲۳۰
کشید آنگه خطی برگرد آن طشت
عزیمت خوان بگرد طشت میگشت ۲۳۱
گهی در آب روشن میدمیدی
گه از هر سو خطی بر میکشیدی ۲۳۲
هران حیلت که میدانست هرمز
بجای آورد پیش شاه کربز ۲۳۳
بدو گفتا بشارت باد شه را
که از باغت پری بردست مه را ۲۳۴
گل تر را پری همزاد بودست
که آن همزاد او را در ربودست ۲۳۵
چو با گل خفته بد دایه بیکجا
پری آویختست او را بیک پای ۲۳۶
کنون آن هر دو در روی زمینند
ولی بر پشتهٔ کهسار چینند ۲۳۷
ز شه چل روز میخواهم امان من
که تا در خانه بنشینم نهان من ۲۳۸
نشینم در خط و خوانم عزیمت
کنم از خانه دیوان را هزیمت ۲۳۹
بسوزم عودتر در خانه بسیار
پری را سر بخط آرم بیکبار ۲۴۰
بجای آرم هران افسون که دانم
عزیمتهای گوناگون بخوانم ۲۴۱
ولی از شاه آن خواهم که داند
که چل روزم بپیش خود نخواند ۲۴۲
کسی را نیز نفرستد بر من
که بر من بسته خواهد شد در من ۲۴۳
هرانگاهی که این چل روز بگذشت
یقین دانم که شه را سوز بگذشت ۲۴۴
بپیش شاه بنمایم هنر را
برون آرم ز چین آن سیمبر را ۲۴۵
چو شد بر دست من اینکار کرده
براه آید دل تیمار خورده ۲۴۶
ولیکن چون من استادی نمودم
دل شه را بسی شادی نمودم ۲۴۷
باستادیم گنجی زر بخواهم
بشاگردانه صد گوهر بخواهم ۲۴۸
شهش گفتا چو کردی کار من راست
ز من بخشیدن آید از تو درخواست ۲۴۹
دریغم نبود از تو هرچه خواهی
وگر از من بخواهی پادشاهی ۲۵۰
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
سوی قصر جهان افروز شد تفت ۲۵۱
جهان افروز چون دیدار او دید
دل خود تا بجان دربار اودید ۲۵۲
نه روی آنکه با او راز گوید
نه برگ آنکه رمزی باز گوید ۲۵۳
نه صبر خامشی نه طاقت درد
لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد ۲۵۴
جهان افروز را خسرو چنین گفت
که ای نادیده بر روی زمین جفت ۲۵۵
شهنشه را چنین کاری فتادست
که از گل در رهش خاری فتادست ۲۵۶
کنون آگاه باش ای عالم افروز
که من رفتم ز خدمت تا چهل روز ۲۵۷
بکنج خانه بنشینم نهانی
مگر زان گمشده یابم نشانی ۲۵۸
جهان افروز از او حیران فرو ماند
چو باران اشک از مژگان فرو راند ۲۵۹
برامد همچو نیلی چهرهٔ او
ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او ۲۶۰
نشسته بود هرمز بر سر پای
که تا چون زودتر برخیزد از جای ۲۶۱
چو آن سرگشته سر بر پای دیدش
نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش ۲۶۲
بهرمز گفت اینت آشفته کاری
ندیدم چون تو هرگز بیقراری ۲۶۳
مگر گرد رهی کاشفته باشی
که تا بنشسته باشی رفته باشی ۲۶۴
بشمعی مانی از تیزی و مستی
که کس رویت نبیند چون نشستی ۲۶۵
قرارت نیست یک دم در بر من
مگر پر کژدم آمد بستر من ۲۶۶
مرا بر شکل مردمخوار دانی
که گرد من نگردی تا توانی ۲۶۷
کنون چون بر زمینت نیست آرام
تپیده گشتهیی چون مرغ در دام ۲۶۸
بروتدبیر کار شاه کن زود
ز گلرخ شاه را آگاه کن زود ۲۶۹
مه نو را بسی روز ای دل افروز
توان دید و تو رفتی تا چهل روز ۲۷۰
بگفت این و هزاران دانهٔ اشک
فرو بارید همچون ابر از رشک ۲۷۱
دل خسرو بسوخت اما بناکام
برون آمد زپیش آن دلارام ۲۷۲
بسوی خانه آمد باز حالی
سرای خویش کرد از رخت خالی ۲۷۳
بیاران گفت خوردم بی گمان زهر
بزودی رفت میباید ازین شهر ۲۷۴
سه مرد و چار زن هفتیم جمله
هم امشب در نهان رفتیم جمله ۲۷۵
مرا این دختر زنگی بلاییست
ولیک او از غم من در وفاییست ۲۷۶
نه کشتن واجبست او را نه بردن
نه با او زیستن ممکن نه مردن ۲۷۷
دگر زن هست حسنای دل افروز
که گوید ترک او کن، جز بدآموز ۲۷۸
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ
ز مردان خسرو و فیروز و فرخ ۲۷۹
بگفت این و ستور آورد در راه
فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه ۲۸۰
ستوری بود در رفتن چو بادی
که در رفتن فلک را مهره دادی ۲۸۱
بیک روز و بیک شب شست فرسنگ
بپیمودند صحرا را بشبرنگ ۲۸۲
بسی بیراهه از هر سوی رفتند
همه هم پشت از صد روی رفتند ۲۸۳
فرس راندند تا ده روز بگذشت
فتادند از میان کوه در دشت ۲۸۴
پدید آمد دران صحرا یکی دز
که در دوری آن شد وهم عاجز ۲۸۵
یکی دز بود هم بالای افلاک
بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک ۲۸۶
تو گفتی چرخ را پشتیونی بود
که اختر گرداو چون روزنی بود ۲۸۷
چنان بامش بسودی روی افلاک
که کردی آسمان را روی بر خاک ۲۸۸
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت ۲۸۹
غراره بود بر دیوار بالا
نشسته دیدبان بر چرخ والا ۲۹۰
بیاران گفت خسرو کاین زمان زود
ببندید از برای خون میان زود ۲۹۱
که این دز جای دزدان پلیدست
ندیدم هرگز امّا این پدیدست ۲۹۲
چو پیدا گشت خسرو از بیابان
فغان برداشت از بالا نگهبان ۲۹۳
چو بشنود این سخن خسرو ز بالا
یکی خر پشته دید او سخت والا ۲۹۴
چو مردان پیش خر پشته باستاد
زنان را بر سر بالا فرستاد ۲۹۵
چو یک دم بود دز را در گشادند
سواری بیست روی از دز نهادند ۲۹۶
بیک ره همچو شیران بر دمیدند
بپیش آن جوانمردان رسیدند ۲۹۷
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر
سه کس در یک زمان کردند زنجیر ۲۹۸
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
دگردزدان پریشان حلقه گشتند ۲۹۹
گرفتند آن سه تن را در میانه
شدند آن هر سه سرور چون نشانه ۳۰۰
شه هرمز چو شیر باشکوهی
بکردار کمر بربسته کوهی ۳۰۱
بجوش آمد بکف در ذوالفقاری
چوآتش تیز، لیکن آبداری ۳۰۲
چنان برهم زد ایشان را بیکبار
گزو گشتند سرگردان فلک وار ۳۰۳
چو بعضی رافگندو بست لختی
باستاد او بران ره چون درختی ۳۰۴
که تا هر کاید از دزدان دگر بار
شود تیغ جگر رنگش جگرخوار ۳۰۵
چو دزدان مردی هرمز بدیدند
ز بیمش چون زنان دم میدمیدند ۳۰۶
دو یارش از نبرد و زور و کینش
عجب ماندند و کردند آفرینش ۳۰۷
که گر این حرب تو رستم بدیدی
پی رخشت بسرهنگی دویدی ۳۰۸
تراگر بنده بودی جای آن هست
که هستت در هنرهای جهان دست ۳۰۹
ز یک یک موی تو صد صد نشانی
توان دادن که تو صاحبقرانی ۳۱۰
نبودند آن دو سرور هیچ آگاه
که گردون فعل خود بنمود ناگاه ۳۱۱
سه مرد دزد بر بالا دویدند
زنان را بر سر بالا بدیدند ۳۱۲
بدیشان قصد آن کردند ناگاه
که سوی قلعهشان آرند از راه ۳۱۳
پس آنگه دختر زنگی برون جست
درآمد پیش، سنگی چند در دست ۳۱۴
بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت
چو زخم تیر دید از بیم بگریخت ۳۱۵
یکی تیری زدندش بر جگر گاه
که پیکانش برآمد از کمرگاه ۳۱۶
ز تیری چون کمان قدش دو تاشد
دمش بگسست و جان ازوی جدا شد ۳۱۷
بجان دادن ز دل برداشت آواز
که ای هرمز بیا تا بینمت باز ۳۱۸
ببین آخر که داد من جهان داد
بگفت این و بدیدش روی و جان داد ۳۱۹
جهان بوالعجب را کار اینست
درخت عاشقی را بار اینست ۳۲۰
ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد
که تاتیری بآخر بر شکم خورد ۳۲۱
تُرُش میجست تا در زندگانیش
بتلخی جان برآمد در جوانیش ۳۲۲
چو جان بستد سپهر جان ستانش
جهان برهاند از کار جهانش ۳۲۳
چو لختی کرد از هر سو تک و تاز
ز خاک آمد بسوی خاک شد باز ۳۲۴
چو دختر کشته آمد دایه برجست
امان خواست و میان خاک بنشست ۳۲۵
چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند
ز نیکوییش بی سرمایه دیدند ۳۲۶
بریدند آن زمان حلقش بزاری
بیفگندند در خاکش بخواری ۳۲۷
بهم گفتند رستند این زمان سخت
چه میکردند اینجا این دو بدبخت ۳۲۸
جوان و پیرزن هستند بس زشت
که این یک همچو برفست آن چو انگشت ۳۲۹
ز خوبی این دو زن را هست بهری
که تحفه بردشان باید بشهری ۳۳۰
میان خاک و خون آن دایهٔ پیر
بسر میگشت باگیسوی چون شیر ۳۳۱
چو لختی در میان خون بسر گشت
بران سرگشته حالی حال برگشت ۳۳۲
فراوان رنج در کار جهان برد
بآخر باز در دست جهان مرد ۳۳۳
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
که در انجام نستاند ازو باز ۳۳۴
دلا در عالمی دل می چه بندی
که تا صد ره نگریی زو نخندی ۳۳۵
چه بندی دل درین زندان فانی
که دل در ره نبندد کاروانی ۳۳۶
چو شمع زندگانی زود میرست
ترا به زین جهانی ناگزیرست ۳۳۷
حیاتی کان بیکدم باز بستهست
کسی کان دم ندارد باز رستهست ۳۳۸
چه خواهی کرد در عالم حیاتی
که آن را نیست یک ساعت ثباتی ۳۳۹
چه آویزی تو در چیزی که ناکام
ز دست تو بخواهد برد ایام ۳۴۰
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند
دراید هفتهیی را بندت از بند ۳۴۱
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن ۳۴۲
چو بستانند از تو هر چه داری
بدشت حشر آرندت بخواری ۳۴۳
بدشت حشر چون آیی بدانی
که چون بر باد دادی زندگانی ۳۴۴
منه دل بر جهان ناوفادار
که نه تختش بماند با تو نه دار ۳۴۵
چو میدانی کزین زندان فانی
بعمر خود ندیدی شادمانی ۳۴۶
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
بجز حسرت چه خواهد بود همراه ۳۴۷
گرت امروز گردون مینوازد
مشو ایمن که او با کس نسازد ۳۴۸
که گردون همچو زالی کوژپشتست
بسی شوی و بسی فرزند کشتست ۳۴۹
نخواهد کردن از کشتن کناره
چه صد ساله بود چه شیرخواره ۳۵۰
چه ماتم چه عروسی غم ندارد
که او زین کرم خاکی کم ندارد ۳۵۱
که حسنا بود نام آن کنیزک ۱
ببالا همچو سرو جویباری
بلنجیدن چو کبک کوهساری ۲
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر
بری چون شیر و لعلی همچو شکر ۳
چو چشم سوزنش کوچک دهانی
بسان رشتهیی او را میانی ۴
لبش کرده بدو یاقوت خندان
دهن بند بتان آب دندان ۵
دو چشمش ناوک مژگان گرفته
شکار هر مژه صد جان گرفته ۶
جهان افروز حسنا را بدو داد
چو خسرو دید او را تن فروداد ۷
چوحسنا شد بپیش شه پدیدار
بپیش شاه غنجی کرد بر کار ۸
بزد ره بر شهی چون شیر بیشه
بروبه بازی آن عیار پیشه ۹
بماند از حسن حسنا شاه خیره
که شد با عکس رویش ماه تیره ۱۰
دل خسرو چنان آن ماه بربود
که سوی خانه برد آن ماه رازود ۱۱
دهان آن شکرلب تنگ میدید
دل از یسکو بصد فرسنگ میدید ۱۲
شه دلداده چون مجنون او شد
ز بس دلدادگی در خون او شد ۱۳
چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت
ببوسه شاه شش پنجی درانداخت ۱۴
چو بی صبریش بر دل تاختن کرد
بآخر کار عشرت ساختن کرد ۱۵
چو شه باماه، ماهی همره افگند
ز ماهی ماه مهری بر شه افگند ۱۶
چنان در مهر یکدیگر بماندند
که باهم چون گل و شکّر بماندند ۱۷
چو بگذشت از پس این کار ماهی
بر گل رفت خسرو شه پگاهی ۱۸
بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش
مرانش از بر وبنشان بر خویش ۱۹
خداعی میکن و زرقی همی باز
لبی پرخنده می دار و همی ساز ۲۰
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه
برون رفتن بباغ از شاه درخواه ۲۱
که تا از باغ شه پنهان بشبگیر
برون آیی تو و آن دایهٔپیر ۲۲
چنان آسان سوی رومت برم باز
که چون کبک دری میلنجی از ناز ۲۳
نگردد گرد گرد دامن تو
نه مویی کژ کند سر بر تن تو ۲۴
چو افتادیم ما چون مرغ در دام
بفرصت جست باید کام با کام ۲۵
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه
بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه ۲۶
جهان افروز را تنها بمگذار
جوانی را در این سودا بمگذار ۲۷
چو میدانی که او دلدادهٔ تست
دلش در دام عشق افتادهٔ تست ۲۸
چو میدانم که درد عاشقی چیست
نخواهم هیچ کافر را چنان زیست ۲۹
چه میسازی تو کار این دو عاشق
که کاری مینما ید ناموافق ۳۰
ندانم تا درون با هم چه سازند
مگر چون شمعشان درهم گدازند ۳۱
ترا بی شک نکو نبود ز دو تن
که بر مردی ستم باشد ز دو زن ۳۲
چو دو کدبانو آید در سرایی
نماند در سرا نور و نوایی ۳۳
جوابش داد خسرو کای دل آرام
مرا در آزمایش میکنی رام ۳۴
از آن همچون جهان گیری زبونم
که تا من با جهان افروز چونم ۳۵
مرا تا در جهان امّید جانست
جهان افروز بر چشمم گرانست ۳۶
نیارد در جهان بستن جهانی
جهان افروز را بر من زمانی ۳۷
جهان را تیره تر آن روز بینم
که دیدار جهان افروز بینم ۳۸
مرا جان و جهان چون زیر پردهست
جهان افروز انگارم که مردهست ۳۹
منم در کار تو حیران بمانده
ز عشقت در غریبستان بمانده ۴۰
برای تو چنین آواره گشته
گزیده غربت و بیچاره گشته ۴۱
دلی چون سنگ داری ای دل افروز
که برسنگم زنی هر روز هر روز ۴۲
جهان برچشم خسرو باد خاری
اگر بر گل گزیند اختیاری ۴۳
اگر من جز تو کس را دوست دارم
ندارم مغز و پیمان پوست دارم ۴۴
تویی نور دل من ای پریوش
مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش ۴۵
چو شکّر گلرخ آمد در مراعات
که ای پیش رخت شاه فلک مات ۴۶
دل بدخواه تو پر موج خون باد
وزان یک موج صد دریا فزون باد ۴۷
منم جانی وفای تو گرفته
دلی راه رضای تو گرفته ۴۸
تنی و روی خود سویت نهاده
سری و بر سر کویت نهاده ۴۹
همی تا پای درکوی تو دارم
سر نطّارهٔ روی تو دارم ۵۰
منم در عشق رویت با دلی پاک
نهاده پیش رویت روی بر خاک ۵۱
جهان بی روی تو روشن نبینم
وگر بینی توبی من، من نبینم ۵۲
نه زان رویم من بی روی و بی راه
که در رویم شود بی روی تو ماه ۵۳
نه از روی توام روی جداییست
نه با روی تو روی بی وفاییست ۵۴
بجای آرم بهر مویی وفایی
که تا نبود درین روی و ریایی ۵۵
اگر اشکم نکردی این نکویی
مرا هرگز نبودی تازه رویی ۵۶
بصد روی اشک میبارم ز چشمم
که بی روی تو این دارم ز چشمم ۵۷
مرا تا دل درین کوی اوفگندست
سرشکم بخیه بر روی اوفگندست ۵۸
بجز گریه نماندست آرزویم
که در روی تو باید آبرویم ۵۹
چو چشمم دید روی نازنینت
گزیدم از همه روی زمینت ۶۰
بهرمه ماه بر روی تو بینم
همه روی دلم سوی تو بینم ۶۱
نظر گر بفگنم از سوی تو من
نیارم آن نظر بر روی تو من ۶۲
ندیدم ای ز روی من گزیرت
بروی تو نمیبینم نظیرت ۶۳
از آن آوردهام رویم بکارت
که در کارم ز روی چون نگارت ۶۴
اگر روی تو رویاروی یابم
ز روی ماهرویان روی تابم ۶۵
وگر آری برویم صد بلا تو
کجا بینی ز من روی و ریا تو ۶۶
وگر روی آورم در بی وفایی
برویم باز زن درد جدایی ۶۷
وگر پشت آوری بر من بیکبار
در آن اندوه روی آرم بدیوار ۶۸
منم ناشسته روی از خاک کویت
تویی بیغم که صد شادی برویت ۶۹
اگر پای از خطت بیرون نهم من
چو نقطه در میان خون نهم من ۷۰
ز عشق آن دو طوطی شکرخای
بشکل دایره بر سر نهم پای ۷۱
چو سطح سیم آن عارض ببینم
شوم گردی که تا بر وی نشینم ۷۲
چو سطر راست بازم با تو پیوست
چو خطکش میشوم در خط ازان دست ۷۳
قلم در مه کشم پیش تو مه روی
وگرنه چون دواتم کن سیه روی ۷۴
بپیش خطّ سبز تو قلم وار
بسرآیم بسر گردم چو پرگار ۷۵
منم پیش تو سر بر خطّ فرمان
زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان ۷۶
چو گل گفت این سخن خسرو برون شد
کنون بشنو کزین پس حال چون شد ۷۷
ز بیماری گل چون رفت ماهی
درآمد شاه اصفاهان پگاهی ۷۸
لب گل همچو گل پرخنده میدید
وزان لب جان خود رازنده میدید ۷۹
شکر از خندهٔ گل چون خجل بود
از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود ۸۰
سر زلفی چو شست عنبرین داشت
که هر موییش بر جانی کمین داشت ۸۱
رخش در حدّ خوبی و نکویی
فزون از حدّ هر خوبی که گویی ۸۲
خرد در شست او سرمست مانده
مهش چون ماهی در شست مانده ۸۳
چو شاه آن ماه سیم اندام را دید
بگرد ماه مشکین دام را دید ۸۴
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
که سازد در جهان آرام در دام ۸۵
بگل گفت ای شکر عکس لب تو
ز هر روزیت خوشتر هر شب تو ۸۶
مه و خورشید تاج تارکت باد
چه میگویم که هر دو صدیکت باد ۸۷
اگر وقت آمد ای ماه دلازار
مدار از خویشتن شه را دل افگار ۸۸
اگر زر خواهی و گر سیم خواهی
وگر شاهی هفت اقلیم خواهی ۸۹
همه در پیش تست ای من غلامت
چو من باشم غلامت این تمامت ۹۰
که باشم گر سگ گویت نباشم
چه سگ باشم که هندویت نباشم ۹۱
میان حلقه بیهوش توام من
غلام حلقه در گوش توام من ۹۲
چنان حلقه بگوش و حق شناسم
که گوشم گیر و سرده در نخاسم ۹۳
منم در شیوه و در شیون تو
غلام هندوی چوبک زن تو ۹۴
غلام نیک میجویی چو من جوی
بنامم نیکبخت خویشتن گوی ۹۵
چو میبینی دلم در رشک از تو
لبم خشک و رخم پر اشک ازتو ۹۶
مکن زین بیش با من بیوفایی
که عاجز گشتم از درد جدایی ۹۷
گلش گفت ای وفا دار زمانه
منم از جان ترا یار یگانه ۹۸
دلم گرمست اگر من سرد گویم
مرنج از من که من بس تند خویم ۹۹
تو میدانی که چون دلدادهام من
ز خان و مان برون افتادهام من ۱۰۰
مبادا در رهت ازگل غباری
که گل در چشم گل گردد چو خاری ۱۰۱
سپهر تیز رو محمل کشت باد
بکام دل شبانروزی خوشت باد ۱۰۲
کسی کو سرکشد از چون تو شاهی
ندارد عقل آنکس سر براهی ۱۰۳
کنون بنهادم از سرسر کشیدن
ترا از لعل گل شکّر چشیدن ۱۰۴
کنون یکبارگی بیماریم رفت
دو چندان زورم آمد زاریم رفت ۱۰۵
چگویم تا مرا هرمز طبیبست
تنم از تندرست با نصیبست ۱۰۶
طبیب نیک پی هرمز از انست
که دایم هندوی شاه جهانست ۱۰۷
اگر هرمز نبودی این طبیبت
نبودی از گل سرکش نصیبت ۱۰۸
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست
مرا بسطست و قبضم ناپدیدست ۱۰۹
مرا هر چاره و درمان که او ساخت
نشاید گفت بدالحق نکو ساخت ۱۱۰
کنون هر کو فرود آید بیکجای
ز دلتنگی نیارد بود بر پای ۱۱۱
اگر آبی کند یک جای آرام
بگردد رنگ و طعم او بناکام ۱۱۲
کنونم دل ازین ایوان گرفتست
که گل را آرزوی آن گرفتست ۱۱۳
که روزی ده ببینم باغ شه را
وزان پس پیش گیرم زود ره را ۱۱۴
زمانی بانگ بلبل می نیوشم
زمانی بر سر گل میخروشم ۱۱۵
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ
که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ ۱۱۶
ز دلتنگی جهان بر من چنانست
که از تنگی دلم را بیم جانست ۱۱۷
دلم آتش گرفتست و جگر خون
بهر ساعت غمی دارم دگرگون ۱۱۸
اگر دستور باشد سوی باغم
تهی گردد ازین سودا دماغم ۱۱۹
براه آیم اگر بی راهم اکنون
ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون ۱۲۰
مگر گردد دلم لختی گشاده
وگرنه میروم بیرون پیاده ۱۲۱
چو باز آیم ندارم هیچ کاری
مگر با شاه بوسی و کناری ۱۲۲
ولیکن چون نخواهم پای رنجی
بهربوسی نخواهم کم ز گنجی ۱۲۳
وگر در خورد نیست از تست تقصیر
مخر گر می نخواهی چاشنی گیر ۱۲۴
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
که هر دل کو غمی دارد چنان باد ۱۲۵
نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس
که استادست گل شاگردش ابلیس ۱۲۶
مثال مکر زن، آبیست باریک
که دریایی شود ناگاه تاریک ۱۲۷
ولیکن در چنین جایی گرفتار
اگر مکری کنی هستی سزاوار ۱۲۸
شهش گفت ای گل بستان جانم
که پیش تست باغ و بوستانم ۱۲۹
دریغم ناید از چون تو نگاری
بهشتی تا چه سنجد باغ باری ۱۳۰
برو تنها اگر تنهات باید
مگر وقتی دگر با مات باید ۱۳۱
تو تنها رو چو همره می نخواهی
که تو خورشیدی و مه می نخواهی ۱۳۲
روانه شو سوی آن خلد پرحور
که تنها رو بود خورشید پر نور ۱۳۳
برو تا زود بازآیی ازین باغ
مگر دل را برون آری ازین داغ ۱۳۴
برو تنها که تنهایی زیان نیست
چو با ما آب در جویت روان نیست ۱۳۵
نخفت آن شب دمی درّشب افروز
که تا بر روی شب کی دم زند روز ۱۳۶
خود آن شب گوییا شب ماند بر جای
شدش یک یک ستاره بند بر پای ۱۳۷
شبی بوداز سیاهی و درازی
چو زلف ماهرویان طرازی ۱۳۸
منادی گر برامد از زمانه
که روز و شب فرو شد جاودانه ۱۳۹
چو ره برداشت سوی قیروان ماه
برامد یوسف خورشید از چاه ۱۴۰
چو خورافگند بر دریا سماری
نشست آن ماه دلبر در عماری ۱۴۱
کنیزک صد شدند آنگه سواره
باستادند خلقی در نظاره ۱۴۲
ز هر سو خادم و چاووش میشد
که میزد چوب و از دل هوش میشد ۱۴۳
چو سوی باغ شد آن سرو آزاد
برامد از گل و از سرو فریاد ۱۴۴
بزیر سایهٔ طوبی باغش
بهشتی بود گلها چون چراغش ۱۴۵
بخوبی باغ چون خلد برین بود
دران خلد برین گل حور عین بود ۱۴۶
سَرِ شاخ درختان سرافراز
قیامت کرده مرغان خوش آواز ۱۴۷
چمن را آب سویا سوی میرفت
بگرد باغ رویا روی میرفت ۱۴۸
چو سنگ آب روان را شد ستانه
همی زد آب سیمین شاخ شانه ۱۴۹
ز جو آب روان برداشت آواز
که من رفتم ولی نایم دگر باز ۱۵۰
چو ابر از آسمان گریان برامد
همه روی زمین خندان درامد ۱۵۱
به یک ره برگها زیر و زبر شد
شمرها سر بسر از آب تر شد ۱۵۲
چو باران تیر در پرتاب انداخت
سپر در آبدان آب انداخت ۱۵۳
چو از هر تیر بارانی سپر ساخت
زهر آبی هزاران شکل برساخت ۱۵۴
چو میغ آبزن ازکوه در گشت
بتافت از آفتاب آتشین دشت ۱۵۵
بتان سیمبر با روی چون ماه
بیفگندند از تن جامه در راه ۱۵۶
شدند آن نازنینان طرازی
برهنه تن ز بهر آب بازی ۱۵۷
اِزاری در گل سیراب بستند
چو آتش در میان آب جستند ۱۵۸
عجب آن بود کان چندان دل افروز
بگل خورشید اندودند آن روز ۱۵۹
گروهی بر درختان میدویدند
گروهی سر بر ایوان میکشیدند ۱۶۰
گروهی سرسوی شیناب بردند
گروهی سر بزیر آب بردند ۱۶۱
یکی آب سیه در گوش رفته
یکی بر سر یکی بر دوش رفته ۱۶۲
ز سرما هر یکی لرزید چون بید
دوان گشته ز سایه سوی خورشید ۱۶۳
چنان دادی تن آن دلبران تاب
که در چشم آمدی خورشید را آب ۱۶۴
اگر آنجا فتادی پیر صد سال
شدی حالی جوانی طرفه احوال ۱۶۵
نشسته بود گلرخ بر کرانی
چو شکّر خنده میزد هر زمانی ۱۶۶
وزانسوی دگر خسرو بدر شد
پزشکی را بر آن سیمبر شد ۱۶۷
چو گلرخ را در ایوان میندید او
سوی شاه سپاهانی دوید او ۱۶۸
زمین را بوسه زد در پیش آن صدر
بشه گفت ای برفعت آسمان قدر ۱۶۹
جهان تا هست فرمانت روان باد
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد ۱۷۰
برفتم سوی خاتون، او بباغست
جهان از تف تو گویی چون چراغست ۱۷۱
دلش گرمست و دارد این هوا تفت
بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت ۱۷۲
کنون در باغ اگر باشد دگر راه
پدید آرد همان بیماری ای شاه ۱۷۳
همان بهتر که امروزش بیاری
بتدریجی شبانگه درعماری ۱۷۴
مگر بیماریش از سر نگیرد
طبیب از درد او دل برنگیرد ۱۷۵
شهش گفت ای طبیب عیسی آسا
که کرد آخر کم از روزی تماشا ۱۷۶
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش
که با من شد چو شکّر، زهر گینیش ۱۷۷
وفاداری و خوی خوش گرفتست
دلش از مهر من آتش گرفتست ۱۷۸
سخنهایی که با من گفت امروز
دگر نشنوده بودم زان دل افروز ۱۷۹
دلش اکنون بسوی من هوا کرد
همه خوی بد و تندی رها کرد ۱۸۰
بگفت این و یکی خلعت بیاراست
بهرمز داد و هرمز زود برخاست ۱۸۱
چو روی چرخ زنگاری سیه شد
مه از زیر سیاهی سر بره شد ۱۸۲
بپیش دایه آمد گل که برخیز
قدم در راه نه چون پیک سر تیز ۱۸۳
که وقت رفتن ما این زمانست
که نه در ره عسس نه پاسبانست ۱۸۴
بباید رفت چون شب در شکستست
که پروین نیز در پستی نشستست ۱۸۵
بگفت این و گشاد آنگه در باغ
شبی بود از سیاهی چون پر زاغ ۱۸۶
چنان شب، پیش چشم آن دل افروز
نمود از بیخودی روشن تر از روز ۱۸۷
کسی کو روی دارد سوی یاری
ندارد با شب و با روز کاری ۱۸۸
همه آن باشدش اندیشهٔ کار
که تا چون زودتر بیند رخ یار ۱۸۹
خوشا نزدیک یاری ره گزیدن
که میدانی که بتوانیش دیدن ۱۹۰
چو گل با دایه لختی ره بریدید
بسوی خانهٔ هرمز رسیدند ۱۹۱
یکی کنجی که خسرو ساخته بود
ز بهر هر دو تن پرداخته بود ۱۹۲
نهانی هر دو تن در کنج رفتند
ز بیم شاه یک ساعت نخفتند ۱۹۳
چو مرغ صبحدم بگشاد پر را
ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را ۱۹۴
جهان از چهرهٔ خورشید سرکش
بجوش آمد چو دریایی پر آتش ۱۹۵
زمین در زیر گرد زعفران شد
عروس آسمان در پرنیان شد ۱۹۶
چو روشن شد زمین را روی، جمله
بتان گشتند از هر سوی، جمله ۱۹۷
بقصر گلرخ دلبر دویدند
ز گلرخ در هوا گردی ندیدند ۱۹۸
نه دایه بود در باغ و نه گلرخ
رسانیدند سوی شاه پاسخ ۱۹۹
که گل با دایه ناپیدا شد از باغ
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ ۲۰۰
نیاسودیم از جستن زمانی
نمییابد کسی زیشان نشانی ۲۰۱
پری گویی ربودست این دو تن را
کجا آخر توان گفت این سخن را ۲۰۲
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
ز خون دل لبش پر کفک خون شد ۲۰۳
نه صبرش ماند نه آرام در دل
شکست آن کام دل ناکام در دل ۲۰۴
بدیشان گفت آخر حال چون شد
نه مرغی گشت کز ایوان برون شد ۲۰۵
مگر گل بلبلی شد در هوا رفت
بخوزستان گریخت از دام ما رفت ۲۰۶
کجا شد دایه گر گل رفت باری
عجب تر زین ندیدم هیچ کاری ۲۰۷
پری گر ماه را از باغ برداشت
چرا عفریت را بر جای نگذاشت ۲۰۸
پری گر داشت با ماه آشنایی
چرا آن دیو را نامد رهایی ۲۰۹
پری گر برد حوری از بهشتی
چکارش بود با دیرینه زشتی ۲۱۰
نمیدانم که این احوال چونست
مگر در زیر این، مکر و فسونست ۲۱۱
مرا بفریفت تا در دامم آویخت
بسوی باغ شد وز باغ بگریخت ۲۱۲
کسی گویی که از راهش ببردست
بشب ناگاه از باغش ببر دست ۲۱۳
فرو ماندم درین اندیشه عاجز
که با من این که داند کرد هرگز ۲۱۴
ز درد عشق دلتنگی بسی کرد
سواران را بهر سویی کسی کرد ۲۱۵
منادی گر منادی کرد ناگاه
که هر کو آگهی دارد ازان ماه ۲۱۶
نه چندان گنج یابد از خزانه
که بتواند شمرد آن را زمانه ۲۱۷
درین اندیشه و غم شاه دلسوز
بر خود خواند هرمز را همان روز ۲۱۸
سراسر حال گل در پیش او گفت
چنان کز گفت او هرمز برآشفت ۲۱۹
بشه گفتا نگفتم سوی باغش
نباید برد پر سودا دماغش ۲۲۰
کسی را با دلی پر درد آخر
تماشا چون بود در خورد آخر ۲۲۱
تماشا را اگر دل شاد نبود
تماشا کردنش جز باد نبود ۲۲۲
چو دل خوش بود مردم اصل اینست
تماشا کردن هر فصل اینست ۲۲۳
بگفت این و بشه گفت ای خداوند
ترا زین غم نباید بود در بند ۲۲۴
که من این کار، آسان بی زجیری
برون آرم چو مویی از خمیری ۲۲۵
ازین مشکل دل من گشت آگاه
که آن بت را پری بردست از راه ۲۲۶
مگر آبی بپاشیدست ناخوش
که آب ما پری را هست آتش ۲۲۷
مگر در آب بادی بوده باشد
که گل را از میان بربوده باشد ۲۲۸
بجنبانم کنون این حلقهٔ راز
مگر بر دست من این در شود باز ۲۲۹
وزان پس پیش خورشید جهان تاب
یکی طشت بلورین کرد پر آب ۲۳۰
کشید آنگه خطی برگرد آن طشت
عزیمت خوان بگرد طشت میگشت ۲۳۱
گهی در آب روشن میدمیدی
گه از هر سو خطی بر میکشیدی ۲۳۲
هران حیلت که میدانست هرمز
بجای آورد پیش شاه کربز ۲۳۳
بدو گفتا بشارت باد شه را
که از باغت پری بردست مه را ۲۳۴
گل تر را پری همزاد بودست
که آن همزاد او را در ربودست ۲۳۵
چو با گل خفته بد دایه بیکجا
پری آویختست او را بیک پای ۲۳۶
کنون آن هر دو در روی زمینند
ولی بر پشتهٔ کهسار چینند ۲۳۷
ز شه چل روز میخواهم امان من
که تا در خانه بنشینم نهان من ۲۳۸
نشینم در خط و خوانم عزیمت
کنم از خانه دیوان را هزیمت ۲۳۹
بسوزم عودتر در خانه بسیار
پری را سر بخط آرم بیکبار ۲۴۰
بجای آرم هران افسون که دانم
عزیمتهای گوناگون بخوانم ۲۴۱
ولی از شاه آن خواهم که داند
که چل روزم بپیش خود نخواند ۲۴۲
کسی را نیز نفرستد بر من
که بر من بسته خواهد شد در من ۲۴۳
هرانگاهی که این چل روز بگذشت
یقین دانم که شه را سوز بگذشت ۲۴۴
بپیش شاه بنمایم هنر را
برون آرم ز چین آن سیمبر را ۲۴۵
چو شد بر دست من اینکار کرده
براه آید دل تیمار خورده ۲۴۶
ولیکن چون من استادی نمودم
دل شه را بسی شادی نمودم ۲۴۷
باستادیم گنجی زر بخواهم
بشاگردانه صد گوهر بخواهم ۲۴۸
شهش گفتا چو کردی کار من راست
ز من بخشیدن آید از تو درخواست ۲۴۹
دریغم نبود از تو هرچه خواهی
وگر از من بخواهی پادشاهی ۲۵۰
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
سوی قصر جهان افروز شد تفت ۲۵۱
جهان افروز چون دیدار او دید
دل خود تا بجان دربار اودید ۲۵۲
نه روی آنکه با او راز گوید
نه برگ آنکه رمزی باز گوید ۲۵۳
نه صبر خامشی نه طاقت درد
لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد ۲۵۴
جهان افروز را خسرو چنین گفت
که ای نادیده بر روی زمین جفت ۲۵۵
شهنشه را چنین کاری فتادست
که از گل در رهش خاری فتادست ۲۵۶
کنون آگاه باش ای عالم افروز
که من رفتم ز خدمت تا چهل روز ۲۵۷
بکنج خانه بنشینم نهانی
مگر زان گمشده یابم نشانی ۲۵۸
جهان افروز از او حیران فرو ماند
چو باران اشک از مژگان فرو راند ۲۵۹
برامد همچو نیلی چهرهٔ او
ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او ۲۶۰
نشسته بود هرمز بر سر پای
که تا چون زودتر برخیزد از جای ۲۶۱
چو آن سرگشته سر بر پای دیدش
نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش ۲۶۲
بهرمز گفت اینت آشفته کاری
ندیدم چون تو هرگز بیقراری ۲۶۳
مگر گرد رهی کاشفته باشی
که تا بنشسته باشی رفته باشی ۲۶۴
بشمعی مانی از تیزی و مستی
که کس رویت نبیند چون نشستی ۲۶۵
قرارت نیست یک دم در بر من
مگر پر کژدم آمد بستر من ۲۶۶
مرا بر شکل مردمخوار دانی
که گرد من نگردی تا توانی ۲۶۷
کنون چون بر زمینت نیست آرام
تپیده گشتهیی چون مرغ در دام ۲۶۸
بروتدبیر کار شاه کن زود
ز گلرخ شاه را آگاه کن زود ۲۶۹
مه نو را بسی روز ای دل افروز
توان دید و تو رفتی تا چهل روز ۲۷۰
بگفت این و هزاران دانهٔ اشک
فرو بارید همچون ابر از رشک ۲۷۱
دل خسرو بسوخت اما بناکام
برون آمد زپیش آن دلارام ۲۷۲
بسوی خانه آمد باز حالی
سرای خویش کرد از رخت خالی ۲۷۳
بیاران گفت خوردم بی گمان زهر
بزودی رفت میباید ازین شهر ۲۷۴
سه مرد و چار زن هفتیم جمله
هم امشب در نهان رفتیم جمله ۲۷۵
مرا این دختر زنگی بلاییست
ولیک او از غم من در وفاییست ۲۷۶
نه کشتن واجبست او را نه بردن
نه با او زیستن ممکن نه مردن ۲۷۷
دگر زن هست حسنای دل افروز
که گوید ترک او کن، جز بدآموز ۲۷۸
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ
ز مردان خسرو و فیروز و فرخ ۲۷۹
بگفت این و ستور آورد در راه
فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه ۲۸۰
ستوری بود در رفتن چو بادی
که در رفتن فلک را مهره دادی ۲۸۱
بیک روز و بیک شب شست فرسنگ
بپیمودند صحرا را بشبرنگ ۲۸۲
بسی بیراهه از هر سوی رفتند
همه هم پشت از صد روی رفتند ۲۸۳
فرس راندند تا ده روز بگذشت
فتادند از میان کوه در دشت ۲۸۴
پدید آمد دران صحرا یکی دز
که در دوری آن شد وهم عاجز ۲۸۵
یکی دز بود هم بالای افلاک
بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک ۲۸۶
تو گفتی چرخ را پشتیونی بود
که اختر گرداو چون روزنی بود ۲۸۷
چنان بامش بسودی روی افلاک
که کردی آسمان را روی بر خاک ۲۸۸
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت ۲۸۹
غراره بود بر دیوار بالا
نشسته دیدبان بر چرخ والا ۲۹۰
بیاران گفت خسرو کاین زمان زود
ببندید از برای خون میان زود ۲۹۱
که این دز جای دزدان پلیدست
ندیدم هرگز امّا این پدیدست ۲۹۲
چو پیدا گشت خسرو از بیابان
فغان برداشت از بالا نگهبان ۲۹۳
چو بشنود این سخن خسرو ز بالا
یکی خر پشته دید او سخت والا ۲۹۴
چو مردان پیش خر پشته باستاد
زنان را بر سر بالا فرستاد ۲۹۵
چو یک دم بود دز را در گشادند
سواری بیست روی از دز نهادند ۲۹۶
بیک ره همچو شیران بر دمیدند
بپیش آن جوانمردان رسیدند ۲۹۷
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر
سه کس در یک زمان کردند زنجیر ۲۹۸
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
دگردزدان پریشان حلقه گشتند ۲۹۹
گرفتند آن سه تن را در میانه
شدند آن هر سه سرور چون نشانه ۳۰۰
شه هرمز چو شیر باشکوهی
بکردار کمر بربسته کوهی ۳۰۱
بجوش آمد بکف در ذوالفقاری
چوآتش تیز، لیکن آبداری ۳۰۲
چنان برهم زد ایشان را بیکبار
گزو گشتند سرگردان فلک وار ۳۰۳
چو بعضی رافگندو بست لختی
باستاد او بران ره چون درختی ۳۰۴
که تا هر کاید از دزدان دگر بار
شود تیغ جگر رنگش جگرخوار ۳۰۵
چو دزدان مردی هرمز بدیدند
ز بیمش چون زنان دم میدمیدند ۳۰۶
دو یارش از نبرد و زور و کینش
عجب ماندند و کردند آفرینش ۳۰۷
که گر این حرب تو رستم بدیدی
پی رخشت بسرهنگی دویدی ۳۰۸
تراگر بنده بودی جای آن هست
که هستت در هنرهای جهان دست ۳۰۹
ز یک یک موی تو صد صد نشانی
توان دادن که تو صاحبقرانی ۳۱۰
نبودند آن دو سرور هیچ آگاه
که گردون فعل خود بنمود ناگاه ۳۱۱
سه مرد دزد بر بالا دویدند
زنان را بر سر بالا بدیدند ۳۱۲
بدیشان قصد آن کردند ناگاه
که سوی قلعهشان آرند از راه ۳۱۳
پس آنگه دختر زنگی برون جست
درآمد پیش، سنگی چند در دست ۳۱۴
بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت
چو زخم تیر دید از بیم بگریخت ۳۱۵
یکی تیری زدندش بر جگر گاه
که پیکانش برآمد از کمرگاه ۳۱۶
ز تیری چون کمان قدش دو تاشد
دمش بگسست و جان ازوی جدا شد ۳۱۷
بجان دادن ز دل برداشت آواز
که ای هرمز بیا تا بینمت باز ۳۱۸
ببین آخر که داد من جهان داد
بگفت این و بدیدش روی و جان داد ۳۱۹
جهان بوالعجب را کار اینست
درخت عاشقی را بار اینست ۳۲۰
ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد
که تاتیری بآخر بر شکم خورد ۳۲۱
تُرُش میجست تا در زندگانیش
بتلخی جان برآمد در جوانیش ۳۲۲
چو جان بستد سپهر جان ستانش
جهان برهاند از کار جهانش ۳۲۳
چو لختی کرد از هر سو تک و تاز
ز خاک آمد بسوی خاک شد باز ۳۲۴
چو دختر کشته آمد دایه برجست
امان خواست و میان خاک بنشست ۳۲۵
چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند
ز نیکوییش بی سرمایه دیدند ۳۲۶
بریدند آن زمان حلقش بزاری
بیفگندند در خاکش بخواری ۳۲۷
بهم گفتند رستند این زمان سخت
چه میکردند اینجا این دو بدبخت ۳۲۸
جوان و پیرزن هستند بس زشت
که این یک همچو برفست آن چو انگشت ۳۲۹
ز خوبی این دو زن را هست بهری
که تحفه بردشان باید بشهری ۳۳۰
میان خاک و خون آن دایهٔ پیر
بسر میگشت باگیسوی چون شیر ۳۳۱
چو لختی در میان خون بسر گشت
بران سرگشته حالی حال برگشت ۳۳۲
فراوان رنج در کار جهان برد
بآخر باز در دست جهان مرد ۳۳۳
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
که در انجام نستاند ازو باز ۳۳۴
دلا در عالمی دل می چه بندی
که تا صد ره نگریی زو نخندی ۳۳۵
چه بندی دل درین زندان فانی
که دل در ره نبندد کاروانی ۳۳۶
چو شمع زندگانی زود میرست
ترا به زین جهانی ناگزیرست ۳۳۷
حیاتی کان بیکدم باز بستهست
کسی کان دم ندارد باز رستهست ۳۳۸
چه خواهی کرد در عالم حیاتی
که آن را نیست یک ساعت ثباتی ۳۳۹
چه آویزی تو در چیزی که ناکام
ز دست تو بخواهد برد ایام ۳۴۰
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند
دراید هفتهیی را بندت از بند ۳۴۱
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن ۳۴۲
چو بستانند از تو هر چه داری
بدشت حشر آرندت بخواری ۳۴۳
بدشت حشر چون آیی بدانی
که چون بر باد دادی زندگانی ۳۴۴
منه دل بر جهان ناوفادار
که نه تختش بماند با تو نه دار ۳۴۵
چو میدانی کزین زندان فانی
بعمر خود ندیدی شادمانی ۳۴۶
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
بجز حسرت چه خواهد بود همراه ۳۴۷
گرت امروز گردون مینوازد
مشو ایمن که او با کس نسازد ۳۴۸
که گردون همچو زالی کوژپشتست
بسی شوی و بسی فرزند کشتست ۳۴۹
نخواهد کردن از کشتن کناره
چه صد ساله بود چه شیرخواره ۳۵۰
چه ماتم چه عروسی غم ندارد
که او زین کرم خاکی کم ندارد ۳۵۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۵۱
۴۴۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز
گوهر بعدی:... بیمار گشتن جهان افروز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.