هوش مصنوعی:
این متن شعری حماسی و عاطفی است که داستان رنجها و مصائب شخصیتهایی مانند گلرخ، دایهاش، و دیگران را روایت میکند. در این داستان، ظلم و ستم دزدان، مرگ دایه، رنجهای عاطفی، و تلاش برای نجات و انتقام توصیف شده است. همچنین، مضامینی مانند عشق، وفاداری، غم، تقدیر، و مبارزه در آن به چشم میخورد.
رده سنی:
16+
متن دارای صحنههای خشونتآمیز، مرگ، و رنجهای عاطفی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال نامناسب باشد. همچنین، مفاهیم پیچیدهای مانند تقدیر، عشق، و انتقام در آن مطرح شده که درک آنها نیاز به بلوغ فکری دارد.
... بیمار گشتن جهان افروز
چه گلرخ دایه را جان داده میدید
میان خاک و خون افتاده میدید ۱
نبودش تاب آن بیداد و خواری
برآورد از جهان فریاد و زاری ۲
کتان سنبلی بر تن بدرّید
چو گل بر خویش پیراهن بدرّید ۳
ز خون نرگسش گل گشت هامون
شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون ۴
فغان میکرد و میگفت ای گرامی
چرا کردی برفتن تیز گامی ۵
چو حلقه سر نهادی بر در من
بزاری جان بدادی بر سر من ۶
دل و جان در سر و کارم تو کردی
وفاداری بسیارم تو کردی ۷
تو بودی از جهان جان و جهانم
چو رفتی از جهان برگیر جانم ۸
تو بودی غمگسارم در جوانی
نخواهم بیتو اکنون زندگانی ۹
تو بودی مونسم در هر بلایی
تو بودی مشفقم در هر جفایی ۱۰
دریغا کز طرب لب تر نکردی
که عمری رنج بردی برنخوردی ۱۱
تو بودی کار ساز و ساز گارم
تو بودی مهربان و راز دارم ۱۲
خداوندا بمردم در جوانی
که من سیر آمدم زین زندگانی ۱۳
چو ابرو از طرب پیوسته طاقم
که هر دم یاریی بدهد فراقم ۱۴
فلک هر ساعتی از بی وفائی
دهد از همنشینانم جدایی ۱۵
عجب نبود که همچون دایهٔ من
جدایی گیرد از من سایهٔ من ۱۶
چه بودی گر برفت آن مهربانم
که رفتی بر پی او نیز جانم ۱۷
چو دزدان روی گل دیدند ناگاه
چو غنچه باز خندیدند ازان ماه ۱۸
نگه کردند حُسنا در برش بود
یکی خورشید و دیگر اخترش بود ۱۹
گرفتند آن دو بت را و ببردند
بسوی دز بدزبانان سپردند ۲۰
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ
ببالا کرد خسرو شاه آهنگ ۲۱
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
دو زن را دید بر روی اوفتاده ۲۲
بخواری هر دو زن را کشته دیدند
دو دیگر از میان گمگشته دیدند ۲۳
بهم آن هر سه تن اقرار کردند
که دزدان پلید آن کار کردند ۲۴
دو ناخوش روی را کشتند ناگاه
دو نیکو روی را بردند از راه ۲۵
سیه کردند کار خویشتن را
که کاری سخت آمد آن سه تن را ۲۶
شه سرگشته دل در پیش یاران
فرو میریخت خون دل چو باران ۲۷
بیاران گفت چندین مکر کرده
بلا دیده بسی و اندوه خورده ۲۸
بچندین شهر چندین غم کشیده
کنون چون لقمه شد بر لب رسیده ۲۹
یکی از دست ما این لقمه بربود
ولی چه سود ازین چون بردنی بود ۳۰
اگر صد موی بشکافم بتدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر ۳۱
همه روز آن سه تن با هم ببودند
ز گلرخ راز گفتند و شنودند ۳۲
نمیدیدند روی رفتن خویش
نه روی ماندن و آسودن خویش ۳۳
بهم گفتند اگر باشیم یک ماه
ز ما یک تن نیابد سوز دز راه ۳۴
مگر مرغی شویم و پر برآریم
که تا از برج این دز سر براریم ۳۵
دل خسرو ازان غصه چنان شد
که خونی گشت و از چشمش روان شد ۳۶
رخش چون زعفران گشت و لبش خشک
دو دستی خاک میافشاند بر مشک ۳۷
حمیّت بر تن او کارگر شد
دلش همچون فلک زیر و زبر شد ۳۸
بیاران گفت آن درمانده مسکین
چه سنجد در کف دزدان بی دین ۳۹
خداوندا تو میدانی که چونم
تویی هم رهبر و هم رهنمونم ۴۰
ببخشی بر من بیچاره گشته
ز خان و مان خویس آواره گشته ۴۱
بفضلت بندازین سرگشته بگشای
مرا دیدار آن گمگشته بنمای ۴۲
ندارم از جهان جز نیم جانی
بکام دل نیاسودم زمانی ۴۳
دل خود را دمی بیغم ندیدم
بشادی خویش را یک دم ندیدم ۴۴
دلم خون شد بحق چون تو خاصی
کزین دردم دهی امشب خلاصی ۴۵
چو شد زاندازه بیرون زاری او
درامد یار او دریاری او ۴۶
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
که فارغ باد شاه از کار گلرخ ۴۷
که من در شبروی بسیار بودم
بسی در عهدهٔ این کار بودم ۴۸
هم امشب نیز آن مه را بدزدم
وگرنه سر بتاب از پایمزدم ۴۹
ازان شادی دل خسرو چنان شد
که گفتی پیر بود از سرجوان شد ۵۰
بسی بر جان فرّخ آفرین کرد
که بادی جاودان ای پیش بین مرد ۵۱
بدین امّید میبودند آن روز
که تا ناگه فرو شد گیتی افروز ۵۲
چو خورشید از فلک در باختر شد
همه دریای گردون پر گهر شد ۵۳
شه زنگ از حبش لشکر برون کرد
فلک را پایگاهی قیرگون کرد ۵۴
شبی بود از سیاهی همچو انقاس
نشسته پاسبان بر منظر پاس ۵۵
شبی در تیرگی از حد گذشته
چو نیل و دوده در قطران سرشته ۵۶
شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم
سیه پوشیده همچون مردم چشم ۵۷
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
نه شب از وی نه وی از شب جدا شد ۵۸
چو فرّخ شد برون از پیش هرمز
بتنها باز میگشت از پس دز ۵۹
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه ۶۰
نمیدید از پس دز پاسداری
بپل بیرون شدش بس روزگاری ۶۱
ز زیر خاک ریز آن دز از دور
کمند افگند بر یک برج معمور ۶۲
چو گربه بر دوید و بر سر آمد
ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد ۶۳
بزیر باره بامی دید والا
کمند افگند در دیوار بالا ۶۴
بیک ساعت ببام آمد ز باره
بجایی روشنی دید از کناره ۶۵
برهنه پای سوی روزنی شد
دو چشمش سوی مردی و زنی شد ۶۶
بزن میگفت آن مرد جفا گیش
که ای زن ناجوانمردی مکن بیش ۶۷
بکین چون آب داده دشنهٔ تو
ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو ۶۸
چرا پاسخ بکام من نگویی
چرا ناکام کام من نجویی ۶۹
اگر کام دلم حاصل نیاری
سر جان داشتن در دل نداری ۷۰
بیا فرمان من بر کام من جوی
هوای همنشین خویشتن جوی ۷۱
خود آن زن بود حُسنای دلارام
چو مرغی سرنگون افتاده در دام ۷۲
بپیش دزد میگفت ای خداوند
نخستین شاه ما را دست بربند ۷۳
چو شه در بندت آمد من ببندم
که من از بیم او اندیشمندم ۷۴
چو آن هر سه گرفتار تو آیند
دل و جانم خریدار تو آیند ۷۵
تو ایشان را زره بر گیر وانگاه
بکام خویش کام خویش در خواه ۷۶
سخن میگفت زینسان پیش آن مرد
که تا برهد مگر زان ناجوانمرد ۷۷
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
شنود از دور جایی بانگ پاسخ ۷۸
سوی آن بام روی آورد چون دود
کدامین دود، نتوان گفت چون بود ۷۹
سرایی دید ایوان برگشاده
نشسته گلرخ و شمعی نهاده ۸۰
یکی دزدی بپیش گل فگنده
دهانش بسته و چشمش بکنده ۸۱
چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام
صفیری زد بسوی گلرخ از بام ۸۲
چو گلرخ دیده سوی بام انداخت
صفیر مرد حیلت ساز بشناخت ۸۳
بسوی بام رفت و در گشادش
بیک ساعت سلاح و تیغ دادش ۸۴
بفرخ گفت ده مردند در دز
دگر مشتی زنند ادبار و عاجز ۸۵
ترا گر خود نبودی راه بر من
نجستندی ز من یک مرد و یک زن ۸۶
کنون چون آمدی برخیز هین زود
برآور زین گروه آتشین دود ۸۷
که پرخون شد ز درد دایهٔمن
همه پیراهن و پیرایهٔ من ۸۸
مرا آن دم که دزد از جای بربود
دلم از درد مرگ دایه پر بود ۸۹
ندانستم در آن دم هیچکس را
نگاهی مینکردم پیش و پس را ۹۰
وگرنه دزد کی بردی مرا زود
ولی این کار تقدیر خدا بود ۹۱
بگفت این وز درد دایه برجست
چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست ۹۲
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
دوان سر بر پیش آزاده فرخ ۹۳
چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند
صفیر از حیله درحسنا دمیدند ۹۴
چو آن دزد پلید از پس نگه کرد
سرش را زودحسنا گوی ره کرد ۹۵
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را درگاه جستند ۹۶
برون بردند یک مرد و دو زن راه
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه ۹۷
چو برسیدند با پیش و پس دز
بدز در خفته بد ده مرد کربز ۹۸
کم از یک ساعت از زخم کتاره
سه تن کردند ده کس را دو پاره ۹۹
چو دل از کار ایشان بر گرفتند
از آنجا راه بالا برگرفتند ۱۰۰
زنان را دست بر بستند یک سر
گشادند آنگهی آن قلعه را در ۱۰۱
شه و فیروز را آواز دادند
که تا هر یک جوابی باز دادند ۱۰۲
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
که چون شوریدهیی سر داد در راه ۱۰۳
چوآن آزادگان آنجا رسیدند
ببستند آن در و سر در کشیدند ۱۰۴
گل آشفته خون میریخت برخاک
نشسته خاک بر سر پیرهن چاک ۱۰۵
ز نرگسدان چشمش خون روان کرد
ادیم خاک را چون ارغوان کرد ۱۰۶
ز باران سرشکش گل برون رست
کجادیدی گلی کان گل ز خون رست ۱۰۷
خروش و جوش چون دریا برآورد
چو کوهی لاله از خارا برآورد ۱۰۸
دل شه تنگ شد زانماه چهره
بگل گفتا زعقلت نیست بهره ۱۰۹
کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر
که درمانی ندارد درد تقدیر ۱۱۰
قضا از گریهٔ گل برنگردد
که تقدیر خدا دیگر نگردد ۱۱۱
چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست
چنین کاری نیاید بی کشش راست ۱۱۲
درست از آب ناید هر سبویی
زهی سنگ و سبوی تند خویی ۱۱۳
بماتم گر قیامت کردهیی ساز
نبینی تا قیامت دایه را باز ۱۱۴
تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر
بسی سیری نمود از چرخ دلگیر ۱۱۵
بدو نیک جهان بسیار دید او
زهر نوعی بسی گفت و شنید او ۱۱۶
غم او می مخور چندان که دایه
ز عمر خود تمامی یافت مایه ۱۱۷
غم آن دختر زنگی خور آخر
که بود از دایه بس نیکوتر آخر ۱۱۸
غم او خور که او بهتر ز دایه
که از فرهنگ وخوبی داشت مایه ۱۱۹
ز کشتن کار دختر را مزیدست
که دزدان غازیندو او شهیدست ۱۲۰
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
تو گفتی مردهیی بد زنده آمد ۱۲۱
همه شب هم درین بودند تا روز
که برگردون علم زد عالم افروز ۱۲۲
زمین چون رود نیل از جوش برخاست
فلک صوفی نیلی پوش برخاست ۱۲۳
عروس آسمان از پردهٔ قار
چو طاوسی برون آمد برفتار ۱۲۴
بهر یک پر هزاران پرتوش بود
کمیتی ازرق تنها روش بود ۱۲۵
گل خورشید چون از چرخ بشکفت
بجاروب شعاع اختر فرو رفت ۱۲۶
دو زن با فرّخ و با شاه فیروز
بگردیدند گرد دز دگر روز ۱۲۷
فراوان مال و نعمت یافت خسرو
چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو ۱۲۸
بفیروز و بفرخ داد جمله
که صد چندین شما را باد جمله ۱۲۹
بسی فیروز بر شاه آفرین کرد
زبان بگشاد فرخ همچنین کرد ۱۳۰
که ما از بندگان شهریاریم
بدیدار تو روشن روزگاریم ۱۳۱
ترا برجان ما فرمان روانست
چه میگوییم ما چه جای جانست ۱۳۲
اگر زر بخشی و ور سیم ما را
نیابی کار جز تسلیم ما را ۱۳۳
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم
که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم ۱۳۴
چو بربستند بار سیم و زر هم
گشادند آن زمان از یکدگر هم ۱۳۵
که گر خواهید در بنگاه گیرید
وگرنه هم از اینجا راه گیرید ۱۳۶
ازان پس جمله پیش پشته رفتند
بر آن عورتان کشته رفتند ۱۳۷
ز خون آن هر دو زن را پاک کردند
دلی پرخون بزیر خاک کردند ۱۳۸
همه خلقی که در افلاک بودست
رهش از خون بسوی خاک بودست ۱۳۹
تو نیز ای مرد عاقل همچنینی
که گه خونی و گه خاک زمینی ۱۴۰
کسی کو زیر چرخ سرنگونست
رجوع او میان خاک و خونست ۱۴۱
تو تا در زیر این زنگار رنگی
اگرچه زندهیی مردار رنگی ۱۴۲
بسختی گر پی صد کار گیری
اگر خود زاهنی زنگارگیری ۱۴۳
چو اینجا پایداری نیست ممکن
چگونه میتوانی خفت ایمن ۱۴۴
همه شب سر چرا در خواب آری
که تا روز قیامت خواب داری ۱۴۵
تن مردم که مشتی خاک و خونست
میان آمد و شد سرنگونست ۱۴۶
ببین تا آمدن بر چه طریقست
که خون و درد زه با او رفیقست ۱۴۷
نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت
که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت ۱۴۸
درین آمد شد خود کن نگاهی
که تا چندان بیفزایی بکاهی ۱۴۹
کسی از آدمی شرمندهتر نیست
که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست ۱۵۰
میان خاک و خون افتاده میدید ۱
نبودش تاب آن بیداد و خواری
برآورد از جهان فریاد و زاری ۲
کتان سنبلی بر تن بدرّید
چو گل بر خویش پیراهن بدرّید ۳
ز خون نرگسش گل گشت هامون
شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون ۴
فغان میکرد و میگفت ای گرامی
چرا کردی برفتن تیز گامی ۵
چو حلقه سر نهادی بر در من
بزاری جان بدادی بر سر من ۶
دل و جان در سر و کارم تو کردی
وفاداری بسیارم تو کردی ۷
تو بودی از جهان جان و جهانم
چو رفتی از جهان برگیر جانم ۸
تو بودی غمگسارم در جوانی
نخواهم بیتو اکنون زندگانی ۹
تو بودی مونسم در هر بلایی
تو بودی مشفقم در هر جفایی ۱۰
دریغا کز طرب لب تر نکردی
که عمری رنج بردی برنخوردی ۱۱
تو بودی کار ساز و ساز گارم
تو بودی مهربان و راز دارم ۱۲
خداوندا بمردم در جوانی
که من سیر آمدم زین زندگانی ۱۳
چو ابرو از طرب پیوسته طاقم
که هر دم یاریی بدهد فراقم ۱۴
فلک هر ساعتی از بی وفائی
دهد از همنشینانم جدایی ۱۵
عجب نبود که همچون دایهٔ من
جدایی گیرد از من سایهٔ من ۱۶
چه بودی گر برفت آن مهربانم
که رفتی بر پی او نیز جانم ۱۷
چو دزدان روی گل دیدند ناگاه
چو غنچه باز خندیدند ازان ماه ۱۸
نگه کردند حُسنا در برش بود
یکی خورشید و دیگر اخترش بود ۱۹
گرفتند آن دو بت را و ببردند
بسوی دز بدزبانان سپردند ۲۰
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ
ببالا کرد خسرو شاه آهنگ ۲۱
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
دو زن را دید بر روی اوفتاده ۲۲
بخواری هر دو زن را کشته دیدند
دو دیگر از میان گمگشته دیدند ۲۳
بهم آن هر سه تن اقرار کردند
که دزدان پلید آن کار کردند ۲۴
دو ناخوش روی را کشتند ناگاه
دو نیکو روی را بردند از راه ۲۵
سیه کردند کار خویشتن را
که کاری سخت آمد آن سه تن را ۲۶
شه سرگشته دل در پیش یاران
فرو میریخت خون دل چو باران ۲۷
بیاران گفت چندین مکر کرده
بلا دیده بسی و اندوه خورده ۲۸
بچندین شهر چندین غم کشیده
کنون چون لقمه شد بر لب رسیده ۲۹
یکی از دست ما این لقمه بربود
ولی چه سود ازین چون بردنی بود ۳۰
اگر صد موی بشکافم بتدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر ۳۱
همه روز آن سه تن با هم ببودند
ز گلرخ راز گفتند و شنودند ۳۲
نمیدیدند روی رفتن خویش
نه روی ماندن و آسودن خویش ۳۳
بهم گفتند اگر باشیم یک ماه
ز ما یک تن نیابد سوز دز راه ۳۴
مگر مرغی شویم و پر برآریم
که تا از برج این دز سر براریم ۳۵
دل خسرو ازان غصه چنان شد
که خونی گشت و از چشمش روان شد ۳۶
رخش چون زعفران گشت و لبش خشک
دو دستی خاک میافشاند بر مشک ۳۷
حمیّت بر تن او کارگر شد
دلش همچون فلک زیر و زبر شد ۳۸
بیاران گفت آن درمانده مسکین
چه سنجد در کف دزدان بی دین ۳۹
خداوندا تو میدانی که چونم
تویی هم رهبر و هم رهنمونم ۴۰
ببخشی بر من بیچاره گشته
ز خان و مان خویس آواره گشته ۴۱
بفضلت بندازین سرگشته بگشای
مرا دیدار آن گمگشته بنمای ۴۲
ندارم از جهان جز نیم جانی
بکام دل نیاسودم زمانی ۴۳
دل خود را دمی بیغم ندیدم
بشادی خویش را یک دم ندیدم ۴۴
دلم خون شد بحق چون تو خاصی
کزین دردم دهی امشب خلاصی ۴۵
چو شد زاندازه بیرون زاری او
درامد یار او دریاری او ۴۶
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
که فارغ باد شاه از کار گلرخ ۴۷
که من در شبروی بسیار بودم
بسی در عهدهٔ این کار بودم ۴۸
هم امشب نیز آن مه را بدزدم
وگرنه سر بتاب از پایمزدم ۴۹
ازان شادی دل خسرو چنان شد
که گفتی پیر بود از سرجوان شد ۵۰
بسی بر جان فرّخ آفرین کرد
که بادی جاودان ای پیش بین مرد ۵۱
بدین امّید میبودند آن روز
که تا ناگه فرو شد گیتی افروز ۵۲
چو خورشید از فلک در باختر شد
همه دریای گردون پر گهر شد ۵۳
شه زنگ از حبش لشکر برون کرد
فلک را پایگاهی قیرگون کرد ۵۴
شبی بود از سیاهی همچو انقاس
نشسته پاسبان بر منظر پاس ۵۵
شبی در تیرگی از حد گذشته
چو نیل و دوده در قطران سرشته ۵۶
شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم
سیه پوشیده همچون مردم چشم ۵۷
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
نه شب از وی نه وی از شب جدا شد ۵۸
چو فرّخ شد برون از پیش هرمز
بتنها باز میگشت از پس دز ۵۹
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه ۶۰
نمیدید از پس دز پاسداری
بپل بیرون شدش بس روزگاری ۶۱
ز زیر خاک ریز آن دز از دور
کمند افگند بر یک برج معمور ۶۲
چو گربه بر دوید و بر سر آمد
ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد ۶۳
بزیر باره بامی دید والا
کمند افگند در دیوار بالا ۶۴
بیک ساعت ببام آمد ز باره
بجایی روشنی دید از کناره ۶۵
برهنه پای سوی روزنی شد
دو چشمش سوی مردی و زنی شد ۶۶
بزن میگفت آن مرد جفا گیش
که ای زن ناجوانمردی مکن بیش ۶۷
بکین چون آب داده دشنهٔ تو
ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو ۶۸
چرا پاسخ بکام من نگویی
چرا ناکام کام من نجویی ۶۹
اگر کام دلم حاصل نیاری
سر جان داشتن در دل نداری ۷۰
بیا فرمان من بر کام من جوی
هوای همنشین خویشتن جوی ۷۱
خود آن زن بود حُسنای دلارام
چو مرغی سرنگون افتاده در دام ۷۲
بپیش دزد میگفت ای خداوند
نخستین شاه ما را دست بربند ۷۳
چو شه در بندت آمد من ببندم
که من از بیم او اندیشمندم ۷۴
چو آن هر سه گرفتار تو آیند
دل و جانم خریدار تو آیند ۷۵
تو ایشان را زره بر گیر وانگاه
بکام خویش کام خویش در خواه ۷۶
سخن میگفت زینسان پیش آن مرد
که تا برهد مگر زان ناجوانمرد ۷۷
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
شنود از دور جایی بانگ پاسخ ۷۸
سوی آن بام روی آورد چون دود
کدامین دود، نتوان گفت چون بود ۷۹
سرایی دید ایوان برگشاده
نشسته گلرخ و شمعی نهاده ۸۰
یکی دزدی بپیش گل فگنده
دهانش بسته و چشمش بکنده ۸۱
چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام
صفیری زد بسوی گلرخ از بام ۸۲
چو گلرخ دیده سوی بام انداخت
صفیر مرد حیلت ساز بشناخت ۸۳
بسوی بام رفت و در گشادش
بیک ساعت سلاح و تیغ دادش ۸۴
بفرخ گفت ده مردند در دز
دگر مشتی زنند ادبار و عاجز ۸۵
ترا گر خود نبودی راه بر من
نجستندی ز من یک مرد و یک زن ۸۶
کنون چون آمدی برخیز هین زود
برآور زین گروه آتشین دود ۸۷
که پرخون شد ز درد دایهٔمن
همه پیراهن و پیرایهٔ من ۸۸
مرا آن دم که دزد از جای بربود
دلم از درد مرگ دایه پر بود ۸۹
ندانستم در آن دم هیچکس را
نگاهی مینکردم پیش و پس را ۹۰
وگرنه دزد کی بردی مرا زود
ولی این کار تقدیر خدا بود ۹۱
بگفت این وز درد دایه برجست
چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست ۹۲
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
دوان سر بر پیش آزاده فرخ ۹۳
چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند
صفیر از حیله درحسنا دمیدند ۹۴
چو آن دزد پلید از پس نگه کرد
سرش را زودحسنا گوی ره کرد ۹۵
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را درگاه جستند ۹۶
برون بردند یک مرد و دو زن راه
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه ۹۷
چو برسیدند با پیش و پس دز
بدز در خفته بد ده مرد کربز ۹۸
کم از یک ساعت از زخم کتاره
سه تن کردند ده کس را دو پاره ۹۹
چو دل از کار ایشان بر گرفتند
از آنجا راه بالا برگرفتند ۱۰۰
زنان را دست بر بستند یک سر
گشادند آنگهی آن قلعه را در ۱۰۱
شه و فیروز را آواز دادند
که تا هر یک جوابی باز دادند ۱۰۲
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
که چون شوریدهیی سر داد در راه ۱۰۳
چوآن آزادگان آنجا رسیدند
ببستند آن در و سر در کشیدند ۱۰۴
گل آشفته خون میریخت برخاک
نشسته خاک بر سر پیرهن چاک ۱۰۵
ز نرگسدان چشمش خون روان کرد
ادیم خاک را چون ارغوان کرد ۱۰۶
ز باران سرشکش گل برون رست
کجادیدی گلی کان گل ز خون رست ۱۰۷
خروش و جوش چون دریا برآورد
چو کوهی لاله از خارا برآورد ۱۰۸
دل شه تنگ شد زانماه چهره
بگل گفتا زعقلت نیست بهره ۱۰۹
کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر
که درمانی ندارد درد تقدیر ۱۱۰
قضا از گریهٔ گل برنگردد
که تقدیر خدا دیگر نگردد ۱۱۱
چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست
چنین کاری نیاید بی کشش راست ۱۱۲
درست از آب ناید هر سبویی
زهی سنگ و سبوی تند خویی ۱۱۳
بماتم گر قیامت کردهیی ساز
نبینی تا قیامت دایه را باز ۱۱۴
تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر
بسی سیری نمود از چرخ دلگیر ۱۱۵
بدو نیک جهان بسیار دید او
زهر نوعی بسی گفت و شنید او ۱۱۶
غم او می مخور چندان که دایه
ز عمر خود تمامی یافت مایه ۱۱۷
غم آن دختر زنگی خور آخر
که بود از دایه بس نیکوتر آخر ۱۱۸
غم او خور که او بهتر ز دایه
که از فرهنگ وخوبی داشت مایه ۱۱۹
ز کشتن کار دختر را مزیدست
که دزدان غازیندو او شهیدست ۱۲۰
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
تو گفتی مردهیی بد زنده آمد ۱۲۱
همه شب هم درین بودند تا روز
که برگردون علم زد عالم افروز ۱۲۲
زمین چون رود نیل از جوش برخاست
فلک صوفی نیلی پوش برخاست ۱۲۳
عروس آسمان از پردهٔ قار
چو طاوسی برون آمد برفتار ۱۲۴
بهر یک پر هزاران پرتوش بود
کمیتی ازرق تنها روش بود ۱۲۵
گل خورشید چون از چرخ بشکفت
بجاروب شعاع اختر فرو رفت ۱۲۶
دو زن با فرّخ و با شاه فیروز
بگردیدند گرد دز دگر روز ۱۲۷
فراوان مال و نعمت یافت خسرو
چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو ۱۲۸
بفیروز و بفرخ داد جمله
که صد چندین شما را باد جمله ۱۲۹
بسی فیروز بر شاه آفرین کرد
زبان بگشاد فرخ همچنین کرد ۱۳۰
که ما از بندگان شهریاریم
بدیدار تو روشن روزگاریم ۱۳۱
ترا برجان ما فرمان روانست
چه میگوییم ما چه جای جانست ۱۳۲
اگر زر بخشی و ور سیم ما را
نیابی کار جز تسلیم ما را ۱۳۳
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم
که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم ۱۳۴
چو بربستند بار سیم و زر هم
گشادند آن زمان از یکدگر هم ۱۳۵
که گر خواهید در بنگاه گیرید
وگرنه هم از اینجا راه گیرید ۱۳۶
ازان پس جمله پیش پشته رفتند
بر آن عورتان کشته رفتند ۱۳۷
ز خون آن هر دو زن را پاک کردند
دلی پرخون بزیر خاک کردند ۱۳۸
همه خلقی که در افلاک بودست
رهش از خون بسوی خاک بودست ۱۳۹
تو نیز ای مرد عاقل همچنینی
که گه خونی و گه خاک زمینی ۱۴۰
کسی کو زیر چرخ سرنگونست
رجوع او میان خاک و خونست ۱۴۱
تو تا در زیر این زنگار رنگی
اگرچه زندهیی مردار رنگی ۱۴۲
بسختی گر پی صد کار گیری
اگر خود زاهنی زنگارگیری ۱۴۳
چو اینجا پایداری نیست ممکن
چگونه میتوانی خفت ایمن ۱۴۴
همه شب سر چرا در خواب آری
که تا روز قیامت خواب داری ۱۴۵
تن مردم که مشتی خاک و خونست
میان آمد و شد سرنگونست ۱۴۶
ببین تا آمدن بر چه طریقست
که خون و درد زه با او رفیقست ۱۴۷
نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت
که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت ۱۴۸
درین آمد شد خود کن نگاهی
که تا چندان بیفزایی بکاهی ۱۴۹
کسی از آدمی شرمندهتر نیست
که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست ۱۵۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۰
۴۳۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بیمار گشتن جهان افروز ...
گوهر بعدی:دفن كردن گل دایه را و رفتن با خسرو بروم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.