هوش مصنوعی:
این متن شعری است که داستان سفر پرماجرای گروهی به رهبری خسرو را روایت میکند. آنها با چالشهای مختلفی مانند دریاهای طوفانی، جزایر عجیب، حیوانات وحشی و مناظر خارقالعاده روبرو میشوند. در طول سفر، خسرو و همراهانش با تجربیات مختلفی از جمله گمگشتگی، ترس، شگفتی و ناامیدی مواجه میشوند. در نهایت، پس از چهل روز در دریا، به خشکی میرسند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم پیچیده، استعارههای عمیق و لحنی حماسی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی صحنههای توصیفشده مانند مواجهه با حیوانات وحشی و شرایط سخت سفر ممکن است برای مخاطبان جوان ترسناک یا نامناسب باشد.
از سر گرفتن قصّه
الا ای مرغ پیش اندیش چالاک
ز دنیا چند خواهی برد خاشاک ۱
غریبستان دنیا جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست ۲
چو در بستان گل بشکفته داری
چو در دریا دُر ناسفته داری ۳
بسوی من ازان گل دستهیی آر
مرا زان درّ موزون رستهٔ آر ۴
اگر از قعر بحری، بی نشان شو
اگر توحید داری دُرفشان شو ۵
که هر جانی که از توحید پُر شد
بدریا گر نگاهی کرد دُر شد ۶
چو دُرداری زبان الماس گردان
فلک گو بر سرما آس گردان ۷
چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود
سخنگویی کز این حالش خبر بود ۸
که خسرو چون بدریا عزم ره کرد
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد ۹
همی گشتند در کشتی روانه
چو تیری لیک پیدا نه نشانه ۱۰
ندانستند یک تن کان چه رایست
کجا خواهند شد مقصد کجایست ۱۱
جزان چیزی ندانستند هر کس
که میرفتند سوی مغرب و بس ۱۲
ازان خسرو بمغرب داشت امید
که در مغرب شود پوشیده خورشید ۱۳
ازان میشد بمغرب چون خرابی
که پنهان گشته میجست آفتابی ۱۴
دو هفته بر سر دریا براندند
بآخر جمله در دریا بماندند ۱۵
یکی باد مخالف شد پدیدار
که خلق امّید ببریدند یکبار ۱۶
چنان آن باد کشتی را روان کرد
که طوف شرق با غرب جهان کرد ۱۷
مگر در سیر همچون برق میشد
که در یک دم بغرب و شرق میشد ۱۸
گه از بالای مه برتر گذشتی
گهی از زیر ماهی درگذشتی ۱۹
هران گاهی که در گرداب بودی
بگردش شیوهٔ لبلاب بودی ۲۰
ز آب چشم چون باران بیکبار
فرو شستند دست از جان بیکبار ۲۱
سه شب در شور بود آن آب و سه روز
بچارم چون برامد گیتی افروز ۲۲
برامد آتش از خورشید ناگاه
از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه ۲۳
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه
ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه ۲۴
بیارامید لختی آب دریا
ولیکن می نیامد راه پیدا ۲۵
جهانی راه یکسو اوفتادند
سرکشتی سوی بیراهه دادند ۲۶
یکی آب سیه در راه آمد
وزو دود کبود آنگاه آمد ۲۷
جهان افروز و همراهان هرمز
از آن آب سیه گشتند عاجز ۲۸
چنان از آب میزد بوی ناخوش
که قطران را کسی سوزد بر آتش ۲۹
نمیدانست کشتیبان دران راه
که راه بحر در پیشست یا چاه ۳۰
بآخر در میان راه تیره
پدید آمد یکی هامون جزیره ۳۱
زمین او همه سنبل ستان بود
بگرد سنبل او زعفران بود ۳۲
درخت جوز بویا سرکشیده
انار و سیب را در بر کشیده ۳۳
جوانمردان چونارو سیب دیدند
بخوردند و بسی آسیب دیدند ۳۴
همه در لرزه و در تب بماندند
در آن موضع دو روز و شب بماندند ۳۵
پدید آمد یکی کوه سرافراز
که کردی تیغش از جوزا کمر باز ۳۶
فرازش از اثیر اندر گذشته
سر تیغش ز تیر اندر گذشته ۳۷
درختانی که بودی بر سر تیغ
ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ ۳۸
ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی
بماهی میوه بر میغ اوفتادی ۳۹
همه حیران درافتادند ز اندوه
که تا رفتند بر بالای آن کوه ۴۰
درختان بود سر در سر کشیده
بهم در رفته بر در بر تنیده ۴۱
ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان
بهشتی نقد در بگشاده رضوان ۴۲
بنفشه رسته و سبزه دمیده
نسیم صبح جیب گل دریده ۴۳
خروشان گشته گرد شاخساران
بصد آواز مرغان بهاران ۴۴
بگرد کوه در درّاج و تیهو
گوزن و گورخر نخجیر و آهو ۴۵
ندیده بود چشم شهریاری
از آن خوشتر بگیتی مرغزاری ۴۶
شدند آن سروران دلشاد ازان کوه
دو اسبه در گریز افتاد اندوه ۴۷
همه عزم کمان و تیر کردند
شکار آهو و نخجیر کردند ۴۸
زمانی بود آتش در گرفتند
کباب صید را خوش درگرفتند ۴۹
بسی خوردند و عزم خواب کردند
غم دل بر زمین سیماب کردند ۵۰
چو پیدا خواست شد از چرخ چارم
درفش دهخدای هفت انجم ۵۱
ره خورشید از بهر نظاره
گرفته بود از انبوه ستاره ۵۲
برامد چاوش خورشید ناگاه
که تا خالی شد از نظّارگی ماه ۵۳
چو شد دریای سیمین سر گشاده
برامد باززرّین پر گشاده ۵۴
دران موضع بیاران گفت هرمز
که چندین صید نبود نیز هرگز ۵۵
فراوان صید باید کرد ما را
که تا زادی بود در خورد ما را ۵۶
چنان کردند یارانش همان گاه
دوان گشتند صید افگن دران راه ۵۷
بصحرا چون فرو رفتند از کوه
دران صحرا درختان بود انبوه ۵۸
پدید آمد ز هر سو مرغزاری
بزیر هر درختی چشمه ساری ۵۹
ببرد از مرغ دل امّید پرواز
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز ۶۰
زمین پوشید زیر سبزه زاران
فلک بگرفته برگ شاخساران ۶۱
درون چشمههای همچو کوثر
هزاران ماهیان سیم پیکر ۶۲
چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود
که گفتی چشمهٔ خورشید او بود ۶۳
بسی خورشید در ماهی توان دید
که در خورشید ماهی را روان دید؟ ۶۴
چو روزی چند آنجا در کشیدند
بپیش بیشه گاهی در رسیدند ۶۵
همه بیشه پر از شیر شکاری
گرفته آهوان مرغزاری ۶۶
چو چندان شیر میدیدند در حال
زدند از بیم آن در ریک دنبال ۶۷
بیاران گفت شه کاین بود تقدیر
وزین ره بازگشتن نیست تدبیر ۶۸
کسی را نیست با تقدیر آویز
ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز ۶۹
چو حکمی رفته شد تن در قضا ده
بهر حکمی که حق راند رضاده ۷۰
کنون با شیر مردم کار داریم
که ره بر شیر مردمخوار داریم ۷۱
بگفت این و یکی آتش برافروخت
درختی چند بر آتش فرو سوخت ۷۲
درختان چون مشاعل در گرفتند
که میزد شعله آتش برگرفتند ۷۳
بهم، هم پشت گشتند آن دلیران
فرو رفتند پیش روی شیران ۷۴
چو چندانی درخت آتش فشان شد
تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد ۷۵
ز بیم آتش آن شیران سرمست
خروشان راه میجستند در جست ۷۶
بسی رفتند تا آن راه بگذشت
نیاسودند تا یک ماه بگذشت ۷۷
پدید آمد بهشتی بر سر راه
درختان سر کشیده بر سر ماه ۷۸
همه روی زمینش درّ و مرجان
صدف افگنده و ماهی بریان ۷۹
ز بسّد گشته لالستان همه خاک
نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک ۸۰
ز سبزه گرد او مینا گرفته
پس و پیشش کف دریا گرفته ۸۱
بدریا بود پیوسته بر او
بریده زان نمیشد گوهر او ۸۲
خوش آمد سخت خسرو را جزیره
چنانک از خوشی او گشت خیره ۸۳
بیاران گفت هرگز مرغزاری
چنین خرّم ندیدم در بهاری ۸۴
ازین خوشتر ندیدم درجهان من
شگفتم همچو گل زین بوستان من ۸۵
سخن میگفت شه تا روز مه روی
ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی ۸۶
مگر گفتی دل فرعون بگریخت
ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت ۸۷
شبی زانگشت، روی او سیه تر
بران انگشت اختر همچو اخگر ۸۸
از انشب چون بسر شد نیمهیی راست
ازان دریا خروش وناله برخاست ۸۹
خروش و نالهیی در بیشه افتاد
دل خسرو دران اندیشه افتاد ۹۰
زمانی بود گاوی همچو کوهی
ازان دریا برامد با گروهی ۹۱
دُری زان هر یکی را در دهن بود
که روشن تر ز شمع انجمن بود ۹۲
نهادند آن گهر همچون چراغی
که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی ۹۳
چرا کردند گاوان گرد آن نور
نمیگشتند از نزدیک آن دور ۹۴
ز نور آن گهر شد چشم خیره
تو گویی آفتابست آن جزیره ۹۵
بلی آن آفتاب از نور میتافت
که آن مرکز ازو تادور میتافت ۹۶
چو شد روی هوا از صبح روشن
برامد روی دریا همچو جوشن ۹۷
همه گاوان سوی دریا برفتند
گهر بردند و از صحرا برفتند ۹۸
ازان گوهر دل آن قوم برخاست
که هر یک را هوای آن گهر خاست ۹۹
چو خسرو دید یاران را گهر خواه
بفرمود او که گل کردند در راه ۱۰۰
گِلی کردند در ره نیکبختان
زره بردند بر شاخ درختان ۱۰۱
بیاسودند تا چون شب در آمد
ز عمر این جهان روزی سرآمد ۱۰۲
نقاب عنبرین بر خاک بستند
جواهر نیز بر افلاک بستند ۱۰۳
فتاده شب بصد گمراهی آن شب
بیارامیده مرغ و ماهی آن شب ۱۰۴
عروسان سپهر بوالعجب باز
کشیده رویها در پردهٔ راز ۱۰۵
چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار
روان گشتند از دریا گهر دار ۱۰۶
چو بنهادند آن لؤلؤی لالا
روان کردند یاران گِل ز بالا ۱۰۷
چو شد چندان گهر در گل گرفتار
بترسیدند آن گاوان بیکبار ۱۰۸
همه از روی آن تاریک صحرا
فرو رفتند سر گردان بدریا ۱۰۹
جوانمردان گهر چون برگرفتند
وزانجا راه هامون درگرفتند ۱۱۰
یکی هامون هویدا گشت در راه
درو خر پشتها مانند خرگاه ۱۱۱
همه خر پشتها ریگ روان بود
برنگ آن ریگ همچون آسمان بود ۱۱۲
فرو ماندند یاران جمله بر جای
که نتوانست کس برداشتن پای ۱۱۳
برنگ خون ز زیر ریگساران
ز ماران گشت پیدا صد هزاران ۱۱۴
همی پیچید هر یک چون کمندی
ولی کس را نکردندی گزندی ۱۱۵
گهی گُم گشت زیر ریگساری
گهی بر دیگری پیچید ماری ۱۱۶
ازان سختی فرو ماندند یکسر
بزای جمله گریان بر فلک سر ۱۱۷
بصد محنت چو زانجا درگذشتند
بآب و مرغزاری برگذشتند ۱۱۸
کشیده سر بسر در کوهسارش
رسیده تا بگردون شاخسارش ۱۱۹
نیاسودند آن شب تا سحرگاه
چه آسایش، همه حیران و گمراه ۱۲۰
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز
برین میدان میناکرد خونریز ۱۲۱
هران گوهر که شب در موی خود بافت
ز تیر صبح همچون موی بشکافت ۱۲۲
برآمد چتر زراز کوه کشمیر
فگنده در سر افلاک زنجیر ۱۲۳
شدند آنگه روان یاران بیک راه
که تا رفتند چون ماران بیک راه ۱۲۴
پدید آمد یکی کوه قوی سهم
کهبر تیغش بده منزل شدی وهم ۱۲۵
کنار چرخ تیغش را میان بود
برفعت از کمر جوزانشان بود ۱۲۶
چو در صحرانگه کردند ازان کوه
جهانی بود ز اشتر مور انبوه ۱۲۷
ببالا هر یکی چون گوسفندی
کزیشان پیل را بودی گزندی ۱۲۸
اگر آهو و گور و شیر بودی
اسیر زخم اشتر مور بودی ۱۲۹
نبودی تیر و ناوک را چنان زور
که بودی در سر چنگ شتر مور ۱۳۰
اگر یک دشت از اشتر شدی پر
از اشتر مور گشتی مور از اشتر ۱۳۱
زمین را ریگ زرّساو بودی
زرشاخش زبان گاو بودی ۱۳۲
نبود از راه روی بازگشتن
نه زانموران طریق بر گذشتن ۱۳۳
شه خسرو بیاران گفت اکنون
سر کوهست کم گیرید هامون ۱۳۴
بپهنا بازگردیم از سر کوه
که تا ببریده گردد چنبر کوه ۱۳۵
چنان کردند وبر پهنای آن تیغ
روان گشتند همچون ماه در میغ ۱۳۶
مگر آن کوه اختر را محک بود
که گفتی کوه کوهان فلک بود ۱۳۷
چو تیغش بود هم پهلوی گردون
تو گفتی بود تیغی آسمان گون ۱۳۸
از آن تیغی چو برگ گندنا بود
که سر سبزیش از چرخ دوتابود ۱۳۹
نیام تیغ بود از چرخ دوّار
شده آن تیغ از انجم گهردار ۱۴۰
چو هرمز تیغ برّان دید آن را
بپای خویشتن ببرید آن را ۱۴۱
برید از پای خود آن تیغ هرمز
بپای خود که برّد تیغ هرگز ۱۴۲
چنان کردند بر بالا گذاره
که بگرفتند بر گردون ستاره ۱۴۳
گر آواز عجب برمیکشیدند
صدا از چرخ گردان میشنیدند ۱۴۴
تو گفتی از زمین رفتند بیرون
که سنگ انداختند از برج گردون ۱۴۵
چو کردندی جهانی صید هر روز
شدی بریان ز خورشید جهان سوز ۱۴۶
نبود آرامشان چون تیر پرتاب
که میرفتند روز و شب چو مهتاب ۱۴۷
شبی کافلاک بی مهتاب بودی
نبودی راه و وقت خواب بودی ۱۴۸
دو مه خود را چو بر گردون فگندند
بآخر خویش را بیرون فگندند ۱۴۹
بناگاه از بر آن کوه خارا
یکی بحر عجب شد آشکارا ۱۵۰
همه عالم تو گفتی آب دارد
جهانی رعشهٔ سیماب دارد ۱۵۱
بهر ساعت ز دریا موج میخاست
که میشد موج کژ با آسمان راست ۱۵۲
چنان دریا ندیده بود هرمز
چنان دریا نبیند چشم هرگز ۱۵۳
بفرمود او که کشتی ساز گردند
بسوی چوب و تخته باز گردند ۱۵۴
چو اوّل بار کشتی برگشادند
همه در کار کشتی سر نهادند ۱۵۵
پس آنگه زود کشتیبان شهزاد
بساخت آن کشتی و بر آب ره داد ۱۵۶
فراوان صید در کشتی نهادند
طریق باد بر کشتی نهادند ۱۵۷
روان کردند کشتی را چهل روز
بمانده شاه سرگردان و دلسوز ۱۵۸
دلش در غم پریشانی فزوده
ز کار خود پشیمانی نموده ۱۵۹
ز گمراهی خود حیران بمانده
میان بحر سرگردان بمانده ۱۶۰
دلش را گل چنان در خون نهاده
که زین بحر بر گلگون نهاده ۱۶۱
بسی شبرنگ چشمش خون نموده
همه دریا از آن گلگون نموده ۱۶۲
دلش در آتش سوزان چنان بود
کزان، دریای آب آتش فشان بود ۱۶۳
گهی از دیده خون دل فشاندی
گهی بر خون دل کشتی براندی ۱۶۴
چو ابری میگریست و در عجب ماند
که در دریا، چو دریا خشک لب ماند ۱۶۵
بدل میگفت کای دل کارت افتاد
فروده تن، چو تن دربارت افتاد ۱۶۶
اگر دُر بایدت از خود برون شو
بغوّاصی درین دریای خون شو ۱۶۷
دل اوّل شو برهنه پس نگونسار
چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار ۱۶۸
چو اوّل این سه کارت کرده باشد
دو کار دیگرت در پرده باشد ۱۶۹
اگر یابی گهر خورشید گردی
وگرنه غرقهٔ جاوید گردی ۱۷۰
غم گل کان نه سردارد نه پایی
برون آرد سری آخر زجایی ۱۷۱
چنانم آتشی در دل فتادست
که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست ۱۷۲
دل مسکین من مدهوش برخاست
ز سوز من ز دریا جوش برخاست ۱۷۳
همه شب ناله و زاری همی کرد
جهان افروز دلداری همی کرد ۱۷۴
زنی در عشق مردی مرد او بود
ز سر تا پای،غرق درد اوبود ۱۷۵
قدم میزد ز مردان پیش در راه
ز خود میداد داد عشق دلخواه ۱۷۶
چو روی خسروش پیش نظر بود
ز چندان راه وسختی بیخبر بود ۱۷۷
کسی باور کند این حال روزی
که کاری افتدش با دلفروزی ۱۷۸
جهان افروز را صد جان فدا باد
که داد عشق جانان نیک میداد ۱۷۹
شه بیدل دران کشتی بمانده
چهل روزه چنین کشتی برانده ۱۸۰
چه کردی گر نکردی آن سفر شاه
که بود آبشخور و روزیش در راه ۱۸۱
علی الجمله ز دریا بامدادی
بروز چل یکم برخاست بادی ۱۸۲
درامد گرد کشتی باد ناخوش
بگردانید کشتی را چو آتش ۱۸۳
گهی مانند قارون زیر در رفت
گهی چون آتش نمرود بر رفت ۱۸۴
سه روز و چار شب چون تیر پرتاب
نمیاستاد کشتی بر سر آب ۱۸۵
بآخر با کنار افتاد کشتی
فلک با شاه گفت آزاد گشتی ۱۸۶
چو قیصر زاد از دریا گذر کرد
بسی شکر و سپاس دادگر کرد ۱۸۷
ز دنیا چند خواهی برد خاشاک ۱
غریبستان دنیا جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست ۲
چو در بستان گل بشکفته داری
چو در دریا دُر ناسفته داری ۳
بسوی من ازان گل دستهیی آر
مرا زان درّ موزون رستهٔ آر ۴
اگر از قعر بحری، بی نشان شو
اگر توحید داری دُرفشان شو ۵
که هر جانی که از توحید پُر شد
بدریا گر نگاهی کرد دُر شد ۶
چو دُرداری زبان الماس گردان
فلک گو بر سرما آس گردان ۷
چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود
سخنگویی کز این حالش خبر بود ۸
که خسرو چون بدریا عزم ره کرد
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد ۹
همی گشتند در کشتی روانه
چو تیری لیک پیدا نه نشانه ۱۰
ندانستند یک تن کان چه رایست
کجا خواهند شد مقصد کجایست ۱۱
جزان چیزی ندانستند هر کس
که میرفتند سوی مغرب و بس ۱۲
ازان خسرو بمغرب داشت امید
که در مغرب شود پوشیده خورشید ۱۳
ازان میشد بمغرب چون خرابی
که پنهان گشته میجست آفتابی ۱۴
دو هفته بر سر دریا براندند
بآخر جمله در دریا بماندند ۱۵
یکی باد مخالف شد پدیدار
که خلق امّید ببریدند یکبار ۱۶
چنان آن باد کشتی را روان کرد
که طوف شرق با غرب جهان کرد ۱۷
مگر در سیر همچون برق میشد
که در یک دم بغرب و شرق میشد ۱۸
گه از بالای مه برتر گذشتی
گهی از زیر ماهی درگذشتی ۱۹
هران گاهی که در گرداب بودی
بگردش شیوهٔ لبلاب بودی ۲۰
ز آب چشم چون باران بیکبار
فرو شستند دست از جان بیکبار ۲۱
سه شب در شور بود آن آب و سه روز
بچارم چون برامد گیتی افروز ۲۲
برامد آتش از خورشید ناگاه
از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه ۲۳
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه
ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه ۲۴
بیارامید لختی آب دریا
ولیکن می نیامد راه پیدا ۲۵
جهانی راه یکسو اوفتادند
سرکشتی سوی بیراهه دادند ۲۶
یکی آب سیه در راه آمد
وزو دود کبود آنگاه آمد ۲۷
جهان افروز و همراهان هرمز
از آن آب سیه گشتند عاجز ۲۸
چنان از آب میزد بوی ناخوش
که قطران را کسی سوزد بر آتش ۲۹
نمیدانست کشتیبان دران راه
که راه بحر در پیشست یا چاه ۳۰
بآخر در میان راه تیره
پدید آمد یکی هامون جزیره ۳۱
زمین او همه سنبل ستان بود
بگرد سنبل او زعفران بود ۳۲
درخت جوز بویا سرکشیده
انار و سیب را در بر کشیده ۳۳
جوانمردان چونارو سیب دیدند
بخوردند و بسی آسیب دیدند ۳۴
همه در لرزه و در تب بماندند
در آن موضع دو روز و شب بماندند ۳۵
پدید آمد یکی کوه سرافراز
که کردی تیغش از جوزا کمر باز ۳۶
فرازش از اثیر اندر گذشته
سر تیغش ز تیر اندر گذشته ۳۷
درختانی که بودی بر سر تیغ
ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ ۳۸
ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی
بماهی میوه بر میغ اوفتادی ۳۹
همه حیران درافتادند ز اندوه
که تا رفتند بر بالای آن کوه ۴۰
درختان بود سر در سر کشیده
بهم در رفته بر در بر تنیده ۴۱
ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان
بهشتی نقد در بگشاده رضوان ۴۲
بنفشه رسته و سبزه دمیده
نسیم صبح جیب گل دریده ۴۳
خروشان گشته گرد شاخساران
بصد آواز مرغان بهاران ۴۴
بگرد کوه در درّاج و تیهو
گوزن و گورخر نخجیر و آهو ۴۵
ندیده بود چشم شهریاری
از آن خوشتر بگیتی مرغزاری ۴۶
شدند آن سروران دلشاد ازان کوه
دو اسبه در گریز افتاد اندوه ۴۷
همه عزم کمان و تیر کردند
شکار آهو و نخجیر کردند ۴۸
زمانی بود آتش در گرفتند
کباب صید را خوش درگرفتند ۴۹
بسی خوردند و عزم خواب کردند
غم دل بر زمین سیماب کردند ۵۰
چو پیدا خواست شد از چرخ چارم
درفش دهخدای هفت انجم ۵۱
ره خورشید از بهر نظاره
گرفته بود از انبوه ستاره ۵۲
برامد چاوش خورشید ناگاه
که تا خالی شد از نظّارگی ماه ۵۳
چو شد دریای سیمین سر گشاده
برامد باززرّین پر گشاده ۵۴
دران موضع بیاران گفت هرمز
که چندین صید نبود نیز هرگز ۵۵
فراوان صید باید کرد ما را
که تا زادی بود در خورد ما را ۵۶
چنان کردند یارانش همان گاه
دوان گشتند صید افگن دران راه ۵۷
بصحرا چون فرو رفتند از کوه
دران صحرا درختان بود انبوه ۵۸
پدید آمد ز هر سو مرغزاری
بزیر هر درختی چشمه ساری ۵۹
ببرد از مرغ دل امّید پرواز
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز ۶۰
زمین پوشید زیر سبزه زاران
فلک بگرفته برگ شاخساران ۶۱
درون چشمههای همچو کوثر
هزاران ماهیان سیم پیکر ۶۲
چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود
که گفتی چشمهٔ خورشید او بود ۶۳
بسی خورشید در ماهی توان دید
که در خورشید ماهی را روان دید؟ ۶۴
چو روزی چند آنجا در کشیدند
بپیش بیشه گاهی در رسیدند ۶۵
همه بیشه پر از شیر شکاری
گرفته آهوان مرغزاری ۶۶
چو چندان شیر میدیدند در حال
زدند از بیم آن در ریک دنبال ۶۷
بیاران گفت شه کاین بود تقدیر
وزین ره بازگشتن نیست تدبیر ۶۸
کسی را نیست با تقدیر آویز
ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز ۶۹
چو حکمی رفته شد تن در قضا ده
بهر حکمی که حق راند رضاده ۷۰
کنون با شیر مردم کار داریم
که ره بر شیر مردمخوار داریم ۷۱
بگفت این و یکی آتش برافروخت
درختی چند بر آتش فرو سوخت ۷۲
درختان چون مشاعل در گرفتند
که میزد شعله آتش برگرفتند ۷۳
بهم، هم پشت گشتند آن دلیران
فرو رفتند پیش روی شیران ۷۴
چو چندانی درخت آتش فشان شد
تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد ۷۵
ز بیم آتش آن شیران سرمست
خروشان راه میجستند در جست ۷۶
بسی رفتند تا آن راه بگذشت
نیاسودند تا یک ماه بگذشت ۷۷
پدید آمد بهشتی بر سر راه
درختان سر کشیده بر سر ماه ۷۸
همه روی زمینش درّ و مرجان
صدف افگنده و ماهی بریان ۷۹
ز بسّد گشته لالستان همه خاک
نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک ۸۰
ز سبزه گرد او مینا گرفته
پس و پیشش کف دریا گرفته ۸۱
بدریا بود پیوسته بر او
بریده زان نمیشد گوهر او ۸۲
خوش آمد سخت خسرو را جزیره
چنانک از خوشی او گشت خیره ۸۳
بیاران گفت هرگز مرغزاری
چنین خرّم ندیدم در بهاری ۸۴
ازین خوشتر ندیدم درجهان من
شگفتم همچو گل زین بوستان من ۸۵
سخن میگفت شه تا روز مه روی
ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی ۸۶
مگر گفتی دل فرعون بگریخت
ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت ۸۷
شبی زانگشت، روی او سیه تر
بران انگشت اختر همچو اخگر ۸۸
از انشب چون بسر شد نیمهیی راست
ازان دریا خروش وناله برخاست ۸۹
خروش و نالهیی در بیشه افتاد
دل خسرو دران اندیشه افتاد ۹۰
زمانی بود گاوی همچو کوهی
ازان دریا برامد با گروهی ۹۱
دُری زان هر یکی را در دهن بود
که روشن تر ز شمع انجمن بود ۹۲
نهادند آن گهر همچون چراغی
که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی ۹۳
چرا کردند گاوان گرد آن نور
نمیگشتند از نزدیک آن دور ۹۴
ز نور آن گهر شد چشم خیره
تو گویی آفتابست آن جزیره ۹۵
بلی آن آفتاب از نور میتافت
که آن مرکز ازو تادور میتافت ۹۶
چو شد روی هوا از صبح روشن
برامد روی دریا همچو جوشن ۹۷
همه گاوان سوی دریا برفتند
گهر بردند و از صحرا برفتند ۹۸
ازان گوهر دل آن قوم برخاست
که هر یک را هوای آن گهر خاست ۹۹
چو خسرو دید یاران را گهر خواه
بفرمود او که گل کردند در راه ۱۰۰
گِلی کردند در ره نیکبختان
زره بردند بر شاخ درختان ۱۰۱
بیاسودند تا چون شب در آمد
ز عمر این جهان روزی سرآمد ۱۰۲
نقاب عنبرین بر خاک بستند
جواهر نیز بر افلاک بستند ۱۰۳
فتاده شب بصد گمراهی آن شب
بیارامیده مرغ و ماهی آن شب ۱۰۴
عروسان سپهر بوالعجب باز
کشیده رویها در پردهٔ راز ۱۰۵
چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار
روان گشتند از دریا گهر دار ۱۰۶
چو بنهادند آن لؤلؤی لالا
روان کردند یاران گِل ز بالا ۱۰۷
چو شد چندان گهر در گل گرفتار
بترسیدند آن گاوان بیکبار ۱۰۸
همه از روی آن تاریک صحرا
فرو رفتند سر گردان بدریا ۱۰۹
جوانمردان گهر چون برگرفتند
وزانجا راه هامون درگرفتند ۱۱۰
یکی هامون هویدا گشت در راه
درو خر پشتها مانند خرگاه ۱۱۱
همه خر پشتها ریگ روان بود
برنگ آن ریگ همچون آسمان بود ۱۱۲
فرو ماندند یاران جمله بر جای
که نتوانست کس برداشتن پای ۱۱۳
برنگ خون ز زیر ریگساران
ز ماران گشت پیدا صد هزاران ۱۱۴
همی پیچید هر یک چون کمندی
ولی کس را نکردندی گزندی ۱۱۵
گهی گُم گشت زیر ریگساری
گهی بر دیگری پیچید ماری ۱۱۶
ازان سختی فرو ماندند یکسر
بزای جمله گریان بر فلک سر ۱۱۷
بصد محنت چو زانجا درگذشتند
بآب و مرغزاری برگذشتند ۱۱۸
کشیده سر بسر در کوهسارش
رسیده تا بگردون شاخسارش ۱۱۹
نیاسودند آن شب تا سحرگاه
چه آسایش، همه حیران و گمراه ۱۲۰
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز
برین میدان میناکرد خونریز ۱۲۱
هران گوهر که شب در موی خود بافت
ز تیر صبح همچون موی بشکافت ۱۲۲
برآمد چتر زراز کوه کشمیر
فگنده در سر افلاک زنجیر ۱۲۳
شدند آنگه روان یاران بیک راه
که تا رفتند چون ماران بیک راه ۱۲۴
پدید آمد یکی کوه قوی سهم
کهبر تیغش بده منزل شدی وهم ۱۲۵
کنار چرخ تیغش را میان بود
برفعت از کمر جوزانشان بود ۱۲۶
چو در صحرانگه کردند ازان کوه
جهانی بود ز اشتر مور انبوه ۱۲۷
ببالا هر یکی چون گوسفندی
کزیشان پیل را بودی گزندی ۱۲۸
اگر آهو و گور و شیر بودی
اسیر زخم اشتر مور بودی ۱۲۹
نبودی تیر و ناوک را چنان زور
که بودی در سر چنگ شتر مور ۱۳۰
اگر یک دشت از اشتر شدی پر
از اشتر مور گشتی مور از اشتر ۱۳۱
زمین را ریگ زرّساو بودی
زرشاخش زبان گاو بودی ۱۳۲
نبود از راه روی بازگشتن
نه زانموران طریق بر گذشتن ۱۳۳
شه خسرو بیاران گفت اکنون
سر کوهست کم گیرید هامون ۱۳۴
بپهنا بازگردیم از سر کوه
که تا ببریده گردد چنبر کوه ۱۳۵
چنان کردند وبر پهنای آن تیغ
روان گشتند همچون ماه در میغ ۱۳۶
مگر آن کوه اختر را محک بود
که گفتی کوه کوهان فلک بود ۱۳۷
چو تیغش بود هم پهلوی گردون
تو گفتی بود تیغی آسمان گون ۱۳۸
از آن تیغی چو برگ گندنا بود
که سر سبزیش از چرخ دوتابود ۱۳۹
نیام تیغ بود از چرخ دوّار
شده آن تیغ از انجم گهردار ۱۴۰
چو هرمز تیغ برّان دید آن را
بپای خویشتن ببرید آن را ۱۴۱
برید از پای خود آن تیغ هرمز
بپای خود که برّد تیغ هرگز ۱۴۲
چنان کردند بر بالا گذاره
که بگرفتند بر گردون ستاره ۱۴۳
گر آواز عجب برمیکشیدند
صدا از چرخ گردان میشنیدند ۱۴۴
تو گفتی از زمین رفتند بیرون
که سنگ انداختند از برج گردون ۱۴۵
چو کردندی جهانی صید هر روز
شدی بریان ز خورشید جهان سوز ۱۴۶
نبود آرامشان چون تیر پرتاب
که میرفتند روز و شب چو مهتاب ۱۴۷
شبی کافلاک بی مهتاب بودی
نبودی راه و وقت خواب بودی ۱۴۸
دو مه خود را چو بر گردون فگندند
بآخر خویش را بیرون فگندند ۱۴۹
بناگاه از بر آن کوه خارا
یکی بحر عجب شد آشکارا ۱۵۰
همه عالم تو گفتی آب دارد
جهانی رعشهٔ سیماب دارد ۱۵۱
بهر ساعت ز دریا موج میخاست
که میشد موج کژ با آسمان راست ۱۵۲
چنان دریا ندیده بود هرمز
چنان دریا نبیند چشم هرگز ۱۵۳
بفرمود او که کشتی ساز گردند
بسوی چوب و تخته باز گردند ۱۵۴
چو اوّل بار کشتی برگشادند
همه در کار کشتی سر نهادند ۱۵۵
پس آنگه زود کشتیبان شهزاد
بساخت آن کشتی و بر آب ره داد ۱۵۶
فراوان صید در کشتی نهادند
طریق باد بر کشتی نهادند ۱۵۷
روان کردند کشتی را چهل روز
بمانده شاه سرگردان و دلسوز ۱۵۸
دلش در غم پریشانی فزوده
ز کار خود پشیمانی نموده ۱۵۹
ز گمراهی خود حیران بمانده
میان بحر سرگردان بمانده ۱۶۰
دلش را گل چنان در خون نهاده
که زین بحر بر گلگون نهاده ۱۶۱
بسی شبرنگ چشمش خون نموده
همه دریا از آن گلگون نموده ۱۶۲
دلش در آتش سوزان چنان بود
کزان، دریای آب آتش فشان بود ۱۶۳
گهی از دیده خون دل فشاندی
گهی بر خون دل کشتی براندی ۱۶۴
چو ابری میگریست و در عجب ماند
که در دریا، چو دریا خشک لب ماند ۱۶۵
بدل میگفت کای دل کارت افتاد
فروده تن، چو تن دربارت افتاد ۱۶۶
اگر دُر بایدت از خود برون شو
بغوّاصی درین دریای خون شو ۱۶۷
دل اوّل شو برهنه پس نگونسار
چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار ۱۶۸
چو اوّل این سه کارت کرده باشد
دو کار دیگرت در پرده باشد ۱۶۹
اگر یابی گهر خورشید گردی
وگرنه غرقهٔ جاوید گردی ۱۷۰
غم گل کان نه سردارد نه پایی
برون آرد سری آخر زجایی ۱۷۱
چنانم آتشی در دل فتادست
که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست ۱۷۲
دل مسکین من مدهوش برخاست
ز سوز من ز دریا جوش برخاست ۱۷۳
همه شب ناله و زاری همی کرد
جهان افروز دلداری همی کرد ۱۷۴
زنی در عشق مردی مرد او بود
ز سر تا پای،غرق درد اوبود ۱۷۵
قدم میزد ز مردان پیش در راه
ز خود میداد داد عشق دلخواه ۱۷۶
چو روی خسروش پیش نظر بود
ز چندان راه وسختی بیخبر بود ۱۷۷
کسی باور کند این حال روزی
که کاری افتدش با دلفروزی ۱۷۸
جهان افروز را صد جان فدا باد
که داد عشق جانان نیک میداد ۱۷۹
شه بیدل دران کشتی بمانده
چهل روزه چنین کشتی برانده ۱۸۰
چه کردی گر نکردی آن سفر شاه
که بود آبشخور و روزیش در راه ۱۸۱
علی الجمله ز دریا بامدادی
بروز چل یکم برخاست بادی ۱۸۲
درامد گرد کشتی باد ناخوش
بگردانید کشتی را چو آتش ۱۸۳
گهی مانند قارون زیر در رفت
گهی چون آتش نمرود بر رفت ۱۸۴
سه روز و چار شب چون تیر پرتاب
نمیاستاد کشتی بر سر آب ۱۸۵
بآخر با کنار افتاد کشتی
فلک با شاه گفت آزاد گشتی ۱۸۶
چو قیصر زاد از دریا گذر کرد
بسی شکر و سپاس دادگر کرد ۱۸۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۷
۴۳۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:رفتن خسرو بدریا بطلب گل
گوهر بعدی:رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.