هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از عطار نیشابوری، گفتوگویی بین یک پیر و شاعر را به تصویر میکشد که در آن پیر با پرسشهای عمیق عرفانی و فلسفی، شاعر را به تفکر وادار میکند. پرسشها حول محورهای مختلفی مانند توحید، عشق الهی، حقیقت وجود، جایگاه انسان، اولیا و انبیا، شریعت و طریقت، و اسرار عالم میچرخد. در نهایت، شاعر به جای پاسخ مستقیم، به نور الهی و جایگاه امام علی(ع) به عنوان مظهر حقیقت اشاره میکند و بر اهمیت شناخت او تأکید میورزد.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از اشارات تاریخی و دینی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۱ - یکی پیری مرا آواز میداد
یکی پیری مرا آواز میداد
که ای عطار از دست تو فریاد ۱
جهان بر هم زدی و فتنه کردی
به دیوار مذاهب رخنه کردی ۲
تو گفتی آنچه احمد گفت باهو
تو گفتی سر به سر اسرار یاهو ۳
تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفت
تو گفتی آنچه منصور او عیان گفت ۴
تو هشیار طریقت مست کردی
تو مستان شریعت پست کردی ۵
تو در عالم زدی لاف توکل
جفای ظالمان کردی تحمل ۶
تو گفتی سرّ توحید خداوند
نداری در تصوف هیچ مانند ۷
تو کردی راز پنهان آشکارا
بیا با من بگو معنی خدا را ۸
که تا یابم وقوفی از معانی
کنم در علم و حکمت کامرانی ۹
بیا برگو که منزلگاه آن یار
که پنهان بینمش از چشم اغیار ۱۰
بیا برگو که آن روح روانم
که تا این نیم جان بروی فشانم ۱۱
بیا برگو تو حال عاشقان را
که در راه خدا کردند جان را ۱۲
بیا برگو طریق فقر و درویش
که دارم من دلی از درد او ریش ۱۳
بیا برگو که انسان کیست در دهر
که باشد در معانی باب آن شهر ۱۴
بیا برگو زحال زهد و تقوی
به پیش کیست این معنی و دعوی ۱۵
بیا برگو که راه حق کدامست
کرا گوئی که اندر دین تمام است ۱۶
بیا برگو که ناجی کیست در دین
که باشد هالک دریای خونین ۱۷
بیا برگو که علم دین کدام است
زر ومال جهان بر که حرام است ۱۸
بیا برگو که این افلاک و ایوان
ز بهر چیست همچون چرخ گردان ۱۹
بیا برگو که لذات جهان چیست
درون این سرا جان جهان کیست ۲۰
بیا برگو که سلطانان عادل
ز عدل خود چه خواهد کرد حاصل ۲۱
بیا برگو ز حال شاه ظالم
که از ظلم است مجرم یا که سالم ۲۲
بیا برگو که خود حق را که دید او
کدامین قطره شد در بحر لولو ۲۳
بیا برگو که سر لو کشف چیست
معانی کلام من عرف چیست ۲۴
بیا برگو ز حال نوح و کشتی
اگر با نوح در کشتی نشستی ۲۵
بیا برگو سلیمانی کدامست
چرا در پیش او پرنده رام است ۲۶
بیا از حال قاضی گوی و مفتی
چرا خوردی چو ایشان و نخفتی ۲۷
بیا برگو زحال احتسابم
که تا ساقی دهد جام شرابم ۲۸
بیا برگو عوام الناس را حال
که بینم شان گرفتار زر و مال ۲۹
بیا برگو طریق اغنیا را
بیان گردان تو سرّ اولیا را ۳۰
بیا برگو که آن زنده کجا شد
که از تن جان شیرینش جدا شد ۳۱
بیا برگو که از یک دین احمد
کز او هفتاد و دو ملت برآمد ۳۲
بیا برگو زعشق یار سرمست
که برده است عشق او بر جان ما دست ۳۳
بیا برگو که سر راه با کیست
در این هر دو سرا آگاه ما کیست ۳۴
بیا برگو که زنده کیست جاوید
که از وی زندگی داریم امید ۳۵
بیا برگو همه اسرار عالم
که در وی بحرها باشد مسلم ۳۶
چو کرد این سی سؤال آن پیر از من
فرو بردم سر اندر جیب دامن ۳۷
فتادم در تفکر کی الهم
بهر حالی توئی پشت و پناهم ۳۸
به هر چیزی که دارد از تو نامی
سؤالی کرد از من در کلامی ۳۹
تو ای دریای اسرار نهانی
نمیدانم من مسکین تو دانی ۴۰
تو گویا کن به فضل خود زبانم
بده سری که اسرارت بدانم ۴۱
ز من پرسد تمام سر پنهان
ز من پرسد تمام رمز پیران ۴۲
سؤال اوست از اسرار منصور
سؤال اوست از موسی و از طور ۴۳
مرا پرسد ز مشکلهای عالم
ز سر گندم و احوال آدم ۴۴
مرا گفتی نگو اسرارها را
طریق مصطفی و مرتضی را ۴۵
مرا کی زهرهٔ اسرار گفتن
طریق حیدر کرار گفتن ۴۶
مرا پرسی که راه حق کدام است
کرا دانی که در عالم تمام است ۴۷
کرا قدرت بود بی امر جبار
که گویم آشکارا سر این کار ۴۸
مرا میپرسد از آن پیر کامل
که واقف زو که شد پس کیست غافل ۴۹
مرا پرسدز هفتاد و دو ملت
چرا یک حق و دیگرهاست علت ۵۰
دگر پرسد سلیمانی چه چیز است
که همچون یوسف مصری عزیز است ۵۱
نکردی تو سلیمانی چه دانی
رموز عشق سلطانی چه دانی ۵۲
رموز مرغ و مور و وحش صحرا
چه چیز است کان سلیمان داند او را ۵۳
رموز مار و مور و ماهی و طیر
سراسر گفتهام در منطق الطیر ۵۴
میان انبیا این سر نهانست
میان اولیا اما عیانست ۵۵
دگر پرسد ز حال قاضی ما
که او شرع نبی داند به غوغا ۵۶
ز شیخ و قاضی و مفتی چه گویم
طریق مرتضی را از که جویم ۵۷
بخود بربستهاند شرع نبی را
نمیدانند امام حق ولی را ۵۸
شریعت را گرفتهاند به ظاهر
ولیکن مرتضی راگشته منکر ۵۹
دگر پرسد ز اهل احتسابم
چرا مانع شوند اندر شرابم ۶۰
جواب این سؤال از من نیاید
مرا این راز را گفتن نشاید ۶۱
همه عالم ازین آزار دارند
به نزد حق ازین گفتار دارند ۶۲
دگر پرسد عوام الناس چونند
چرا در دانش باطن زبونند ۶۳
عوام الناس را احوال مشکل
عوام الناس را پایست در گل ۶۴
عوام الناس این معنی ندانند
عوام الناس در دعوی بمانند ۶۵
عوام الناس خود خود را زبون کرد
بدریای جهالت سرنگون کرد ۶۶
دگر پرسد که حال اولیا چیست
امام دین ز بعد مصطفی کیست ۶۷
نباشد حد این گفتار کس را
نیارم در دل خود این هوس را ۶۸
دگر پرسد کی آدم از جهان رفت
به عزت درجهان جاودان رفت ۶۹
بگو آن آدم و گندم کدام است
چرا در رهرو آن دانه دام است ۷۰
بگویم زین سخن ای یار محرم
در این اسرار کم باشند همدم ۷۱
دگر پرسد ز عشق یار سرمست
که اسرارش بگو ز آن سان که او هست ۷۲
بده جامی از آن آب حیاتم
رهان از محنت و رنج مماتم ۷۳
ز مرگ جهل تا من زنده گردم
میان عاشقان فرخنده گردم ۷۴
ندارم این سئوالت را جوابی
نخوردم من ازین سرچشمه آبی ۷۵
بگوید این به فضل خود خداوند
گشاید از دل من قفل این بند ۷۶
دگر گوید ز سر کار برگو
طرین آن دل بیدار برگو ۷۷
مرا آگاه کن از سر این راه
که باشد واقف اسرار الله ۷۸
هر آن کو واقف سر الهست
جنید و شبلی و کرخی گواهست ۷۹
جنید و بایزید آگاه بودند
به شرع مصطفی در راه بودند ۸۰
طریق مرتضا را راه بردند
ازین عالم دل آگاه بردند ۸۱
برو ای یار این سر را نگهدار
مگو اسرار یزدانی با غیار ۸۲
باول پرسی از اسرار آن یار
که پنهان بینمش از چشم اغیار ۸۳
جواب این سخن سر نهانست
ولی آن یار در عالم عیانست ۸۴
بود روشنتر از خورشید تابان
ولی منکر شدش از جهل نادان ۸۵
بسان آفتابست در جهان فاش
ندارد تاب دیدن چشم خفاش ۸۶
نمیدانند همچون ظلمت از نور
چنان داند که ار چشم است مستور ۸۷
حقیقت منزل او لا مکانست
به معنی در زمین و آسمانست ۸۸
مقام او بود اندر همه جا
ازو خالی نباشد هیچ مأوا ۸۹
همه شیئ را بذات اوست هستی
چه از گون بلندی و چه پستی ۹۰
اگر خالی شود از وی مقامی
نه مستی داشتی از وی نه نامی ۹۱
دو عالم از وجود اوست موجود
هر آن چیزی که بینی او بود بود ۹۲
به باطن این چنین میدان که گفتم
بظاهر سر او را مینهفتم ۹۳
کنون با تو بگویم گر بدانی
ز جاهل دار پنهان این معانی ۹۴
ازو باشد حقیقت هستی ما
مر او را در وجود ماست مأوا ۹۵
به ما نزدیکتر از ماست آن یار
کسی داند که شد از خود خبردار ۹۶
تو گر خواهی که بینی روی دلدار
طلب کن مظهر معنی اسرار ۹۷
به مظهر چونکه ره بردی امینی
حقیقت روی آن دلدار بینی ۹۸
به چشم جان بباید دید نورش
که تا باشی همه جا در حضورش ۹۹
چه دانستی بمعنی مظهر نور
شوی اندر حقیقت همچو منصور ۱۰۰
شوی اندر معانی همچو انوار
بگوئی سر او را بر سر دار ۱۰۱
نموده در همه جا مظهر نور
ولی نادان از آن نور است مهجور ۱۰۲
به چشم جان ببین آن نور مظهر
که تا بینی به معنی روی حیدر ۱۰۳
به چشم جان نگه کن روی جانان
که تا یابی حقیقت بوی جانان ۱۰۴
به چشم جان بباید دید رویش
که تا یابی به معنی رو بسویش ۱۰۵
بود حیدر حقیقت مظهر نور
به گیتی همچو خورشید است مشهور ۱۰۶
حقیقت بین شو و در وی نظر کن
به جز او از وجود خود بدر کن ۱۰۷
به معنی گر تو بردی ره بدان نور
اگر نزدیک او باشی توی دور ۱۰۸
اگر ره بردی و از وی تو دوری
بمعنی و حقیقت در حضوری ۱۰۹
مرا در جان و دل آن یار باشد
ز غیر او دلم بیزار باشد ۱۱۰
حقیقت در زبانم اوست گویا
بود در دیدهٔ من نور بینا ۱۱۱
تو او را گر شناسی راه یابی
حقیقت مظهر الله یابی ۱۱۲
تو بشناس آنکه او از نور ذاتست
به گیتی آشکارا در صفاتست ۱۱۳
تو بشناس آنکه مقصود جهان است
به معنی رهبر آن کاروانست ۱۱۴
تو بشناس آنکه حق او را ولی خواند
نبی از بعد خود او را وصی خواند ۱۱۵
تو بشناس آنکه او در عین دیده است
همه درهای معنی را کلید است ۱۱۶
تو بشناس آنکه او باب النجاتست
بفرمانش حیات و هم ممات است ۱۱۷
تو بشناس آنکه او را جمله جود است
که هم درجان و هم در خرقه بوده است ۱۱۸
تو بشناس آنکه او هادی دین است
یقین میدان که شاه مرسلین است ۱۱۹
تو بشناس آنکه او پیر مغانست
حدیث او زبان بی زبانست ۱۲۰
تو بشناس آنکه بس اسرار او گفت
حدیث خرقه و انوار او گفت ۱۲۱
بود آن کو محمد بود جانش
محل نزع بوسیده دهانش ۱۲۲
بدان بوسه به او اسرارها گفت
مر او را سرور اسرارها گفت ۱۲۳
هم او سردار باشد انبیا را
هم او سالار باشد اولیا را ۱۲۴
امیرالمؤمنین اسم وی آمد
حدیث سر او خود از نی آمد ۱۲۵
امیرالمؤمنین آمد امامم
که مهر اوست در دل همچو جانم ۱۲۶
امیرالمؤمنین است نور یزدان
تو او را نطق ونفس مصطفی دان ۱۲۷
امیرالمؤمنین است نور یزدان
امیرالمؤمنین از جمله آگاه ۱۲۸
امیرالمؤمنین است اصل آدم
امیرالمؤمنین است فضل آدم ۱۲۹
امیرالمؤمنین روح روانم
بمعنی نطق گشته در زبانم ۱۳۰
امیرالمؤمنین دانای سرها
امیرالمؤمنین در جان هویدا ۱۳۱
امیرالمؤمنین را دان که شاهست
مرا در کل آفت ها پناه است ۱۳۲
امیرالمؤمنین است اسم اعظم
امیرالمؤمنین است نقش خاتم ۱۳۳
امیرالمؤمنین راه طریقت
امیرالمؤمنین بحر حقیقت ۱۳۴
امیرالمؤمنین است اصل ایمان
امیرالمؤمنین است ماه تابان ۱۳۵
امیرالمؤمنین قهار آمد
امیرالمؤمنین جبار آمد ۱۳۶
امیرالمؤمنین در حکم محکم
امیرالمؤمنین با روح همدم ۱۳۷
امیرالمؤمنین را تو چه دانی
که بغضش در دل و جان مینشانی ۱۳۸
ز بغضش راه دوزخ پیش گیری
زحبش در ولای او بمیری ۱۳۹
تو را ایمان و دین از وی تمام است
که اندر هر دو عالم او امام است ۱۴۰
درین عالم بسی من راه دیدم
همه این راه را من جاه دیدم ۱۴۱
بغیر از راه او کان راه حق است
دگرها جمله مکر و هات و دق است ۱۴۲
بمعنی اهل دین را راه وحدت
دو دارد هم طریقت هم شریعت ۱۴۳
ترا از سر حق آگاه کردم
درین معنی سخن کوتاه کردم ۱۴۴
دگر پرسی حدیث عاشقان را
طریق عاشقان جان فشان را ۱۴۵
که ای عطار از دست تو فریاد ۱
جهان بر هم زدی و فتنه کردی
به دیوار مذاهب رخنه کردی ۲
تو گفتی آنچه احمد گفت باهو
تو گفتی سر به سر اسرار یاهو ۳
تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفت
تو گفتی آنچه منصور او عیان گفت ۴
تو هشیار طریقت مست کردی
تو مستان شریعت پست کردی ۵
تو در عالم زدی لاف توکل
جفای ظالمان کردی تحمل ۶
تو گفتی سرّ توحید خداوند
نداری در تصوف هیچ مانند ۷
تو کردی راز پنهان آشکارا
بیا با من بگو معنی خدا را ۸
که تا یابم وقوفی از معانی
کنم در علم و حکمت کامرانی ۹
بیا برگو که منزلگاه آن یار
که پنهان بینمش از چشم اغیار ۱۰
بیا برگو که آن روح روانم
که تا این نیم جان بروی فشانم ۱۱
بیا برگو تو حال عاشقان را
که در راه خدا کردند جان را ۱۲
بیا برگو طریق فقر و درویش
که دارم من دلی از درد او ریش ۱۳
بیا برگو که انسان کیست در دهر
که باشد در معانی باب آن شهر ۱۴
بیا برگو زحال زهد و تقوی
به پیش کیست این معنی و دعوی ۱۵
بیا برگو که راه حق کدامست
کرا گوئی که اندر دین تمام است ۱۶
بیا برگو که ناجی کیست در دین
که باشد هالک دریای خونین ۱۷
بیا برگو که علم دین کدام است
زر ومال جهان بر که حرام است ۱۸
بیا برگو که این افلاک و ایوان
ز بهر چیست همچون چرخ گردان ۱۹
بیا برگو که لذات جهان چیست
درون این سرا جان جهان کیست ۲۰
بیا برگو که سلطانان عادل
ز عدل خود چه خواهد کرد حاصل ۲۱
بیا برگو ز حال شاه ظالم
که از ظلم است مجرم یا که سالم ۲۲
بیا برگو که خود حق را که دید او
کدامین قطره شد در بحر لولو ۲۳
بیا برگو که سر لو کشف چیست
معانی کلام من عرف چیست ۲۴
بیا برگو ز حال نوح و کشتی
اگر با نوح در کشتی نشستی ۲۵
بیا برگو سلیمانی کدامست
چرا در پیش او پرنده رام است ۲۶
بیا از حال قاضی گوی و مفتی
چرا خوردی چو ایشان و نخفتی ۲۷
بیا برگو زحال احتسابم
که تا ساقی دهد جام شرابم ۲۸
بیا برگو عوام الناس را حال
که بینم شان گرفتار زر و مال ۲۹
بیا برگو طریق اغنیا را
بیان گردان تو سرّ اولیا را ۳۰
بیا برگو که آن زنده کجا شد
که از تن جان شیرینش جدا شد ۳۱
بیا برگو که از یک دین احمد
کز او هفتاد و دو ملت برآمد ۳۲
بیا برگو زعشق یار سرمست
که برده است عشق او بر جان ما دست ۳۳
بیا برگو که سر راه با کیست
در این هر دو سرا آگاه ما کیست ۳۴
بیا برگو که زنده کیست جاوید
که از وی زندگی داریم امید ۳۵
بیا برگو همه اسرار عالم
که در وی بحرها باشد مسلم ۳۶
چو کرد این سی سؤال آن پیر از من
فرو بردم سر اندر جیب دامن ۳۷
فتادم در تفکر کی الهم
بهر حالی توئی پشت و پناهم ۳۸
به هر چیزی که دارد از تو نامی
سؤالی کرد از من در کلامی ۳۹
تو ای دریای اسرار نهانی
نمیدانم من مسکین تو دانی ۴۰
تو گویا کن به فضل خود زبانم
بده سری که اسرارت بدانم ۴۱
ز من پرسد تمام سر پنهان
ز من پرسد تمام رمز پیران ۴۲
سؤال اوست از اسرار منصور
سؤال اوست از موسی و از طور ۴۳
مرا پرسد ز مشکلهای عالم
ز سر گندم و احوال آدم ۴۴
مرا گفتی نگو اسرارها را
طریق مصطفی و مرتضی را ۴۵
مرا کی زهرهٔ اسرار گفتن
طریق حیدر کرار گفتن ۴۶
مرا پرسی که راه حق کدام است
کرا دانی که در عالم تمام است ۴۷
کرا قدرت بود بی امر جبار
که گویم آشکارا سر این کار ۴۸
مرا میپرسد از آن پیر کامل
که واقف زو که شد پس کیست غافل ۴۹
مرا پرسدز هفتاد و دو ملت
چرا یک حق و دیگرهاست علت ۵۰
دگر پرسد سلیمانی چه چیز است
که همچون یوسف مصری عزیز است ۵۱
نکردی تو سلیمانی چه دانی
رموز عشق سلطانی چه دانی ۵۲
رموز مرغ و مور و وحش صحرا
چه چیز است کان سلیمان داند او را ۵۳
رموز مار و مور و ماهی و طیر
سراسر گفتهام در منطق الطیر ۵۴
میان انبیا این سر نهانست
میان اولیا اما عیانست ۵۵
دگر پرسد ز حال قاضی ما
که او شرع نبی داند به غوغا ۵۶
ز شیخ و قاضی و مفتی چه گویم
طریق مرتضی را از که جویم ۵۷
بخود بربستهاند شرع نبی را
نمیدانند امام حق ولی را ۵۸
شریعت را گرفتهاند به ظاهر
ولیکن مرتضی راگشته منکر ۵۹
دگر پرسد ز اهل احتسابم
چرا مانع شوند اندر شرابم ۶۰
جواب این سؤال از من نیاید
مرا این راز را گفتن نشاید ۶۱
همه عالم ازین آزار دارند
به نزد حق ازین گفتار دارند ۶۲
دگر پرسد عوام الناس چونند
چرا در دانش باطن زبونند ۶۳
عوام الناس را احوال مشکل
عوام الناس را پایست در گل ۶۴
عوام الناس این معنی ندانند
عوام الناس در دعوی بمانند ۶۵
عوام الناس خود خود را زبون کرد
بدریای جهالت سرنگون کرد ۶۶
دگر پرسد که حال اولیا چیست
امام دین ز بعد مصطفی کیست ۶۷
نباشد حد این گفتار کس را
نیارم در دل خود این هوس را ۶۸
دگر پرسد کی آدم از جهان رفت
به عزت درجهان جاودان رفت ۶۹
بگو آن آدم و گندم کدام است
چرا در رهرو آن دانه دام است ۷۰
بگویم زین سخن ای یار محرم
در این اسرار کم باشند همدم ۷۱
دگر پرسد ز عشق یار سرمست
که اسرارش بگو ز آن سان که او هست ۷۲
بده جامی از آن آب حیاتم
رهان از محنت و رنج مماتم ۷۳
ز مرگ جهل تا من زنده گردم
میان عاشقان فرخنده گردم ۷۴
ندارم این سئوالت را جوابی
نخوردم من ازین سرچشمه آبی ۷۵
بگوید این به فضل خود خداوند
گشاید از دل من قفل این بند ۷۶
دگر گوید ز سر کار برگو
طرین آن دل بیدار برگو ۷۷
مرا آگاه کن از سر این راه
که باشد واقف اسرار الله ۷۸
هر آن کو واقف سر الهست
جنید و شبلی و کرخی گواهست ۷۹
جنید و بایزید آگاه بودند
به شرع مصطفی در راه بودند ۸۰
طریق مرتضا را راه بردند
ازین عالم دل آگاه بردند ۸۱
برو ای یار این سر را نگهدار
مگو اسرار یزدانی با غیار ۸۲
باول پرسی از اسرار آن یار
که پنهان بینمش از چشم اغیار ۸۳
جواب این سخن سر نهانست
ولی آن یار در عالم عیانست ۸۴
بود روشنتر از خورشید تابان
ولی منکر شدش از جهل نادان ۸۵
بسان آفتابست در جهان فاش
ندارد تاب دیدن چشم خفاش ۸۶
نمیدانند همچون ظلمت از نور
چنان داند که ار چشم است مستور ۸۷
حقیقت منزل او لا مکانست
به معنی در زمین و آسمانست ۸۸
مقام او بود اندر همه جا
ازو خالی نباشد هیچ مأوا ۸۹
همه شیئ را بذات اوست هستی
چه از گون بلندی و چه پستی ۹۰
اگر خالی شود از وی مقامی
نه مستی داشتی از وی نه نامی ۹۱
دو عالم از وجود اوست موجود
هر آن چیزی که بینی او بود بود ۹۲
به باطن این چنین میدان که گفتم
بظاهر سر او را مینهفتم ۹۳
کنون با تو بگویم گر بدانی
ز جاهل دار پنهان این معانی ۹۴
ازو باشد حقیقت هستی ما
مر او را در وجود ماست مأوا ۹۵
به ما نزدیکتر از ماست آن یار
کسی داند که شد از خود خبردار ۹۶
تو گر خواهی که بینی روی دلدار
طلب کن مظهر معنی اسرار ۹۷
به مظهر چونکه ره بردی امینی
حقیقت روی آن دلدار بینی ۹۸
به چشم جان بباید دید نورش
که تا باشی همه جا در حضورش ۹۹
چه دانستی بمعنی مظهر نور
شوی اندر حقیقت همچو منصور ۱۰۰
شوی اندر معانی همچو انوار
بگوئی سر او را بر سر دار ۱۰۱
نموده در همه جا مظهر نور
ولی نادان از آن نور است مهجور ۱۰۲
به چشم جان ببین آن نور مظهر
که تا بینی به معنی روی حیدر ۱۰۳
به چشم جان نگه کن روی جانان
که تا یابی حقیقت بوی جانان ۱۰۴
به چشم جان بباید دید رویش
که تا یابی به معنی رو بسویش ۱۰۵
بود حیدر حقیقت مظهر نور
به گیتی همچو خورشید است مشهور ۱۰۶
حقیقت بین شو و در وی نظر کن
به جز او از وجود خود بدر کن ۱۰۷
به معنی گر تو بردی ره بدان نور
اگر نزدیک او باشی توی دور ۱۰۸
اگر ره بردی و از وی تو دوری
بمعنی و حقیقت در حضوری ۱۰۹
مرا در جان و دل آن یار باشد
ز غیر او دلم بیزار باشد ۱۱۰
حقیقت در زبانم اوست گویا
بود در دیدهٔ من نور بینا ۱۱۱
تو او را گر شناسی راه یابی
حقیقت مظهر الله یابی ۱۱۲
تو بشناس آنکه او از نور ذاتست
به گیتی آشکارا در صفاتست ۱۱۳
تو بشناس آنکه مقصود جهان است
به معنی رهبر آن کاروانست ۱۱۴
تو بشناس آنکه حق او را ولی خواند
نبی از بعد خود او را وصی خواند ۱۱۵
تو بشناس آنکه او در عین دیده است
همه درهای معنی را کلید است ۱۱۶
تو بشناس آنکه او باب النجاتست
بفرمانش حیات و هم ممات است ۱۱۷
تو بشناس آنکه او را جمله جود است
که هم درجان و هم در خرقه بوده است ۱۱۸
تو بشناس آنکه او هادی دین است
یقین میدان که شاه مرسلین است ۱۱۹
تو بشناس آنکه او پیر مغانست
حدیث او زبان بی زبانست ۱۲۰
تو بشناس آنکه بس اسرار او گفت
حدیث خرقه و انوار او گفت ۱۲۱
بود آن کو محمد بود جانش
محل نزع بوسیده دهانش ۱۲۲
بدان بوسه به او اسرارها گفت
مر او را سرور اسرارها گفت ۱۲۳
هم او سردار باشد انبیا را
هم او سالار باشد اولیا را ۱۲۴
امیرالمؤمنین اسم وی آمد
حدیث سر او خود از نی آمد ۱۲۵
امیرالمؤمنین آمد امامم
که مهر اوست در دل همچو جانم ۱۲۶
امیرالمؤمنین است نور یزدان
تو او را نطق ونفس مصطفی دان ۱۲۷
امیرالمؤمنین است نور یزدان
امیرالمؤمنین از جمله آگاه ۱۲۸
امیرالمؤمنین است اصل آدم
امیرالمؤمنین است فضل آدم ۱۲۹
امیرالمؤمنین روح روانم
بمعنی نطق گشته در زبانم ۱۳۰
امیرالمؤمنین دانای سرها
امیرالمؤمنین در جان هویدا ۱۳۱
امیرالمؤمنین را دان که شاهست
مرا در کل آفت ها پناه است ۱۳۲
امیرالمؤمنین است اسم اعظم
امیرالمؤمنین است نقش خاتم ۱۳۳
امیرالمؤمنین راه طریقت
امیرالمؤمنین بحر حقیقت ۱۳۴
امیرالمؤمنین است اصل ایمان
امیرالمؤمنین است ماه تابان ۱۳۵
امیرالمؤمنین قهار آمد
امیرالمؤمنین جبار آمد ۱۳۶
امیرالمؤمنین در حکم محکم
امیرالمؤمنین با روح همدم ۱۳۷
امیرالمؤمنین را تو چه دانی
که بغضش در دل و جان مینشانی ۱۳۸
ز بغضش راه دوزخ پیش گیری
زحبش در ولای او بمیری ۱۳۹
تو را ایمان و دین از وی تمام است
که اندر هر دو عالم او امام است ۱۴۰
درین عالم بسی من راه دیدم
همه این راه را من جاه دیدم ۱۴۱
بغیر از راه او کان راه حق است
دگرها جمله مکر و هات و دق است ۱۴۲
بمعنی اهل دین را راه وحدت
دو دارد هم طریقت هم شریعت ۱۴۳
ترا از سر حق آگاه کردم
درین معنی سخن کوتاه کردم ۱۴۴
دگر پرسی حدیث عاشقان را
طریق عاشقان جان فشان را ۱۴۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۵
۳۸۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:باب پنجاهم: در ختم كتاب
گوهر بعدی:بخش ۲ - مر او را در جهان بس عاشقانند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.