هوش مصنوعی: این متن عرفانی و فلسفی به موضوعاتی مانند عشق الهی، وحدت وجود، سیر و سلوک عرفانی، و شناخت ذات خداوند از طریق عشق و ریاضت می‌پردازد. شاعر با استفاده از استعاره‌های زیبا مانند خورشید، آیینه، و خاک، مفاهیم عمیق عرفانی را بیان می‌کند. متن تأکید زیادی بر اهمیت عشق به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت و وصال با معشوق حقیقی دارد.
رده سنی: 18+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از عبارات ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.

در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید

جنیدا آفتاب جان عیان بین
در آن خورشید کل عین عیان بین ۱

عیان بین یار در جانت حقیقت
دگر بشناس او را در طریقت ۲

اگر سیر طریقت کرد خواهی
دگر میل شریعت کرد خواهی ۳

همه سیرت یکی ذاتست بنگر
عیان در عین ذراتست بنگر ۴

درین ره جمله از یکی است پیدا
ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا ۵

ز یکی بین همة نقش عجایب
نموده در بحار دل غرائب ۶

ز یکی بین همه دیدار کرده
خود اندر جملگی دیدار کرده ۷

یکی جامست در خورشید اینجا
چو بشناسی شوی جاوید اینجا ۸

یکی خورشید و چندین طینت آنست
نظر میکن که اینجا در شبانست ۹

یکی شمع است و چندان نیک بنگر
درین آیینه مر آیینه بنگر ۱۰

هزاران نقش گوناگون برانگیخت
دگر از یکدگر پیوند بگسیخت ۱۱

ز هم بگسیخت چندین نقش موزون
دگر ز آن نقش عین آورد بیرون ۱۲

نمود قدرت خود مینماید
عیان قوت خود میفزاید ۱۳

ز حکمش یفعل الله است دیدی
دلت زین راز آگاهست دیدی ۱۴

اگر نقدی تو داری اندرین راه
مر آن نقدت بده در حضرت شاه ۱۵

اگر نقد تو اینجا قلب آید
عیان قوّت خود میفزاید ۱۶

اگر نقد تو اینجا قلب آید
جراحتها ترا در قلب آید ۱۷

جنیدا نقد را از نسیه بشناس
بگو اسرار و از هر دیو مهراس ۱۸

چو نقدت حاصل است امروز اینجا
شدستی بیشکی پیروز اینجا ۱۹

نمود عشق داری در حقیقت
حقیقت داری از عین شریعت ۲۰

درون خویش نقد خود نظر کن
ازین نقدت وجود خود خبر کن ۲۱

چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست
نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست ۲۲

جمال جان جان در جان عیان است
ولی از چشم نامحرم نهان است ۲۳

جمال جان جان اینجاست بنگر
درون دل ببین پیداست بنگر ۲۴

جمال جان جان بسیار جویند
وی اندر جملگی با یار جویند ۲۵

درون جملگی گمگشته دلدار
به هر قطره چو قلزم گشته بیدار ۲۶

همه در بحر غرقابند بنگر
عجب از پای تا فرقند یکسر ۲۷

همه جویای او در جمله پیکر
زبان جمله او را بین و بگذر ۲۸

ز دیدارش در این آینه بنگر
ز جودش تو از این آیینه برخور ۲۹

در این آیینه می بر خوردراینجا
که خورتابان شوی از خوردراینجا ۳۰

در این آیینه شیخا یار بینی
ولی درلیس فی الدیار بینی ۳۱

درین آیینه میبنگر فنایت
درین آئینه هم بنگر بقایت ۳۲

در این آیینه پیدا گشت جانان
حقیقت بیصفت خورشید تابان ۳۳

در آن آیینه این آیینه بنگر
درون دل به بین پیداست یکسر ۳۴

هر آیینه در این آیینه بار است
نمود صورت او صد هزاراست ۳۵

ندارد مثل همتائی مجویش
بجز توحید در اینجا مگویش ۳۶

ندارد مثل و مانندی ندارد
حقیقت یار و پیوندی ندارد ۳۷

ز خود بر خود شده عاشق در اینجا
گهی صادق گهی فاسق دراینجا ۳۸

ندارد مثل خود معبود ذاتست
نموداری ز ذاتش در صفاتست ۳۹

همه شرع است شیخ از دید توحید
نمیگنجد در این اسرار تقلید ۴۰

نه تقلید است این اعیان ذاتست
صفات او فزون از هر صفاتست ۴۱

بصورت لیک در معنی همه نور
دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور ۴۲

یکی ذاتست در جمله نمودار
ولی منصور بین اندر سردار ۴۳

همه مرد رهند و ره ندانند
ره خود را بسوی شه ندانند ۴۴

همه در غفلتاند و عین تقلید
دگر در وحشتند و دید نادید ۴۵

دگر قومی که در توحید مانند
درین آیینه دید دید مانند ۴۶

درین اسرار بشتابند با ما
به هر نوعی که بشناسند ما را ۴۷

غم ما میخورند اینجا حقیقت
سپرده جملگی راه شریعت ۴۸

به امیدی که میدارند طاعت
بیا پیوسته از بهر سعادت ۴۹

کشیده هجر اندر عشق اینجا
فتاده در میان شور و غوغا ۵۰

بلاکش تاز جانشان دوستداریم
در ایشان مغز جان در پوست داریم ۵۱

بلاکش قرب جانان میبیابد
مر آن خورشید رخشان میبیابد ۵۲

بلاکش قربت اسرار بیند
بلاکش دیدهٔ بیدار بیند ۵۳

بلابینان عشق اندر غم و درد
بمانده اندر اینجا رویها زرد ۵۴

بلا و قرب با منصور دادند
در اسرار بروی برگشادند ۵۵

اگر مرد رهی مگریز از دار
گرت خود میکشند اندر سردار ۵۶

بدست جان جان کشتن بسی به
حقیقت این ز دید ناکسی به ۵۷

که بشناسد جمال یار اینجا
روا دارد وبال یار اینجا ۵۸

مر اینها جمله نازاده درین راه
چو طفلانند نادان در بر شاه ۵۹

چه فرق از آدمی تا عین حیوان
کسی باید که خورده آب حیوان ۶۰

در این ظلمات، خضر رهروانم
بسوی آب حیوان راه دانم ۶۱

در این ظلمات خضرم راه برده
ره خود را بسوی شاه برده ۶۲

مرا چون آب حیوانست در جان
چه غم دارم درین زندان غولان ۶۳

چو دنیا سجن مؤمن گفت احمد
حقیقت هست منصور و مؤید ۶۴

از این زندان بیرون رفت خواهد
میان خاک در خون خفته خواهد ۶۵

درون خاک منزلگاه یار است
ز من بشنو که این سر درچه کار است ۶۶

درون خاک جان عاشقان است
در اینجا گه لقای جاودان است ۶۷

درون خاک آمد جوهر یار
درون خاک شد هم ناپدیدار ۶۸

درون خاک جای انبیایست
حقیقت هم مکان اولیایست ۶۹

درون خاک بسیار است اسرار
که میداند به جز دانای دادار ۷۰

درون خاک در خود بنگر ای شیخ
ز دید دوست اینجا برخورای شیخ ۷۱

ترا رجعت بآخر در سوی خاک
بود زین شیب تانه طشت افلاک ۷۲

درون خاک خلوتگاه عشق است
حقیقت مسکن و مأوای عشق است ۷۳

تو تا با او رسی بسیار راهست
ولیکن در درون دیدار شاه است ۷۴

تو تا با او رسی در محو فی الله
بباید کردنت در خود بسی راه ۷۵

تو این دم در دم نقاش بینی
در آنگاهی که کل اوباش بینی ۷۶

همه در سیر هستی بت پرستند
حقیقت بت پرست و خود پرستند ۷۷

اگر مرد رهی ره کن درونت
که دل کرده در اینجا رهنمونت ۷۸

ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار
که در دل حاضر است اینجای دلدار ۷۹

دمی بیدل مباش و دل همی بین
ز دل مقصود خود حاصل همی بین ۸۰

ز دل مقصود حاصل گردد اینجا
ز دل مر خویش واصل گردد اینجا ۸۱

بدل واصل شو و دیدار او بین
حقیقت جملگی اسرار او بین ۸۲

همه اسرارها در دل عیانست
ولی از غافل و منکر نهانست ۸۳

گهی اسرار دل بیند در آنجا
که جز از عشق نگزیند در اینجا ۸۴

بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
زسرّ عشق خود معشوق میبین ۸۵

ز سرّ عشق او دانای او شو
ز نور ذات او بینای او شو ۸۶

درت از عشق بگشاید حقیقت
نماید باز جان در دید دیدت ۸۷

ز عشق اینجا تو بر خورشیخ عالم
که عشق آمدت غمخور شیخ عالم ۸۸

تو میخور غم دمادم از وصالش
امیدی دار و مگریز از وبالش ۸۹

دمادم عاشقان را دل کند خون
دگرشان مینماید بیچه و چون ۹۰

همه با یار در اندوه و ماتم
دگر شادی رسیده گشته خرم ۹۱

همه با یار اینجا آشنایند
ولی مانند اسب بادپایند ۹۲

کسی را نیست زهره اندرین سر
که یابد نیز بهره اندر این سر ۹۳

کسی را نیست تاب اصل اینجا
که بنمایدش ناگاه اصل اینجا ۹۴

کسی را نیست تاب هجر محنت
کز آن محنت بیابد عشق حرمت ۹۵

کسی را نیست تاب وصل بیشک
که تا یابد نمود خویش بیشک ۹۶

کسی را نیست تاب وصل دلدار
بماندستند دل مجروح وافکار ۹۷

حقیقت شیخ بازاری چنین است
تماشاگاه مرد راه بین است ۹۸

عجب شوری گرفته گرد عالم
نماید راز در شورم دمادم ۹۹

ز حیرت خون دلها سوخت اینجا
که باید دیدهها بر دوخت اینجا ۱۰۰

دل عاشق در اینجا کرده بریان
نباشد هیچکس را زهرهٔ آن ۱۰۱

که تا آهی زند از درد دلدار
کسی باشد که باشد مرد دلدار ۱۰۲

اگر دردی ترا اینجاست بنگر
از آن درمان تو پیداست بنگر ۱۰۳

اگرداری تو درد دل در اینجا
بدرمانی رسی ای واصل اینجا ۱۰۴

چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل
شوی ناگاهی اندر درد واصل ۱۰۵

اگر میبگذری از عشق خامی
بنزدیک امینان پس تمامی ۱۰۶

اگر میبگذری از عشق اینجا
درون دل کجا بینی مصفا ۱۰۷

اگر میبگذری از عشق بیچون
تو مانی دایماً در خاک و در خون ۱۰۸

ببوی عشق دایم باش زنده
حقیقت باش هم سلطان و بنده ۱۰۹

بسی وصف است اندر عشق عشاق
کسی باید که باشد درجهان طاق ۱۱۰

رموز عشق از من باز داند
ز سر عشق آنگه راز داند ۱۱۱

رموز عشق اینجانیست بازی
بسوزی اندروگر شاهبازی ۱۱۲

رموز عشق بشناس و یکی شو
حقیقت عین جان بیشکی شو ۱۱۳

رموز عشق اینجا دان و بشتاب
بسوی جزو و کل دلدار دریاب ۱۱۴

رموز عشق بشناس و یکی بین
درون خویش را تو پیش بین بین ۱۱۵

درون تست تیر و چرخ وانجم
حقیقت چرخ وانجم اندرو گم ۱۱۶

حقیقت قوّت روح و روانست
درون تست پیر رهروانست ۱۱۷

درون تست تیر چرخ دریاب
حقیقت اصل او در وصل دریاب ۱۱۸

ز پیرخویش شو ای پیر آگاه
که پیر تست بیشک صاحب راه ۱۱۹

اگرداری تودرد دل در اینجا
بیابی صاحب دردی در اینجا ۱۲۰

ز پیر خود حقیقت شرع بسپر
ز نور شرع در دنیا تو برخور ۱۲۱

ترا با پیرت اینجا آشنائیست
که پیرت بیشکی عین خدائیست ۱۲۲

بشرعست این بیان از دید منصور
که پیر عشق شد توحید منصور ۱۲۳

یقین منصور از پیر است بردار
ز دید پیر خود اینجا خبردار ۱۲۴

چه بازی میکند این پیر عاشق
گهی فاسق گهی در کعبه صادق ۱۲۵

نداند سرّ پیر عشق جز من
ازو شد بر من این اسرار روشن ۱۲۶

ازو شد روشن اینجا جان منصور
یکی شد ظاهر و پنهان منصور ۱۲۷

همه پیر است اینجا پیر ما بین
دمادم شیخ این تدبیر ما بین ۱۲۸

که العبد یدبّر مرتضا گفت
درون مرتضی بیشک خدا گفت ۱۲۹

که العبد یدبّر نیست تدبیر
حقیقت مر خدا را هست تقدیر ۱۳۰

چگونه این نباشد آنچه خواهد
کند تقدیر و آن هرگز نشاید ۱۳۱

قلم راند ونوشت و مینماید
دمادم عشق اینجا میفزاید ۱۳۲

هر آن تقدیر کو سازد بباشد
اگر خواهد کشد خواهد نوازد ۱۳۳

کسی را نیست زهره آنچه او کرد
که گوید چونکه او جمله نکو کرد ۱۳۴

نکو کرده نکو خواهد حقیقت
یقین ای شیخ دین بهر شریعت ۱۳۵

ز من بشنو که این شرعست بیچون
یکی باش و مشو اینجا دگرگون ۱۳۶

صفات خود منزه دار اینجا
که تا باشی تو برخوردار اینجا ۱۳۷

صفات خود ز آلایش بپرهیز
بنور عشق ذات خود برآمیز ۱۳۸

درونت با برون جز ذات منگر
خدا را بین و تو در ذات منگر ۱۳۹

درونت با برون منگر به جز دوست
یقین میدان که سر تا پای تو اوست ۱۴۰

درونت با برون دیدار ذات است
از آن مر نحن اقرب در صفات است ۱۴۱

ز نحن اقربت میگویم این سر
که تا دیدار خود یابی بظاهر ۱۴۲

ز نحن اقرب ار میگویم اسرار
ز نوعی دیگرت شیخا خبردار ۱۴۳

ز نحن اقرب اینجا مینگر شاه
اگر هستی ز سرّ عشق آگاه ۱۴۴

خدا با تست نزدیک ار بدانی
تو اوئی او تو در اینجا نهانی ۱۴۵

خدا با تست نزدیک ار ببینی
توئی ای شیخ اگر صاحب یقینی ۱۴۶

خدا پیوسته با تست و تو با او
حقیقت اوست اندرگفت و درگو ۱۴۷

خدا با تست شیخ آگاه میباش
چو من در جزو و کل تو شاه میباش ۱۴۸

سرا پایت همه اوست ار بدانی
که گفتارم چه توحید است و خوانی ۱۴۹

سرا پایت به جز او نیست اینجا
ابی شک ذات او یکیست اینجا ۱۵۰

سرا پایت به جز جانان ندارد
دل و جان تو دیدن آن ندارد ۱۵۱

چرا کاینجا بصورت بازماندی
از آن از دید دیدش بازماندی ۱۵۲

اگر هستی چو من اینجا خبردار
حقیقت این بود اینجا خبردار ۱۵۳

ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست
یقین در عالم توحید کل اوست ۱۵۴

ز چشم دل یقین بنگر عیان او
حقیقت جملهٔ کون و مکان او ۱۵۵

ز چشم دل یقین بین ذات اینجا
جهان و جمله ذرات اینجا ۱۵۶

بچشم دل یقین بین آنچه پیداست
تو اوئی و تو اندر شور وغوغاست ۱۵۷

ز چشم دل نظر کن دید جانان
تو اوئی این بود توحید جانان ۱۵۸

ز چشم دل بسی دیدند رویش
بمردند آنگهی در آرزویش ۱۵۹

ز چشم دل اگر سالک حقیقت
رباید گوی روحانی حقیقت ۱۶۰

شود کانجا جمال بینشانست
از آن عاشق در اینجا مست آنست ۱۶۱

کمال سالک اینجا گاه اینست
که خود او بیند این عین الیقین است ۱۶۲

کمال سالک اینجا جان فشانی است
پس آنگه دیدن راز نهانی است ۱۶۳

نهان شو شیخ تا پیدا نمائی
دوئی بگذار تا یکتا نمائی ۱۶۴

نهان شو شیخ پیدا گرد در دین
چو من در عشق رسوا گرددر دین ۱۶۵

نهان شو شیخ تا وصلت نمائیم
من اندر لاهمه وصلت نمائیم ۱۶۶

نهان شو شیخ بیرون آی از دل
که تا جزء تو گردد در عیان کل ۱۶۷

نهان شو شیخ بیرون آی از تن
که تا گردد ترا توحید روشن ۱۶۸

نهان شو شیخ بیرون آی از جان
که وصل یار خود یابی تو اعیان ۱۶۹

نهان شو شیخ تا در بینشانی
همه اسرار منصورت بدانی ۱۷۰

نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات
حقیقت ذات گردد جمله ذرات ۱۷۱

نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو
که تا آیی برون از عین دل تو ۱۷۲

نهان شو شیخ اندر اصل بنگر
توئی اصل حقیقت وصل بنگر ۱۷۳

نهان شو شیخ اندر عالم عشق
مزن دم هیچ شیخا همدم عشق ۱۷۴

دم عشق ازل زن همچو ماتو
حقیقت چون شوی از خود فنا تو ۱۷۵

دم عشق ازل زن همچو منصور
یکی بین و یکی دان شیخ مشهور ۱۷۶

دم از عشق ازل زن همچو مردان
ز دید خود گذر از دید جانان ۱۷۷

دم عشق ازل زن بر سر دار
اگر مرد رهی ای شیخ دیندار ۱۷۸

دمی در عشق آید آنست دیدار
تو آن دم شو بجان و دل خریدار ۱۷۹

دمی کز عشق آمد زندگانیست
در آن دم جملگی راز نهانیست ۱۸۰

دمی کز عشق آید در وجودت
از آن دم کن نظر دیدار بودت ۱۸۱

سخن کز عشق آید آن یقین است
که بیشک ذات رب العالمین است ۱۸۲

دمی کز عشق آمد هست آن ذات
کند مر محو اینجا جمله ذرات ۱۸۳

دمی کز عشق آمد مغز جانست
در آن دم جمله اسرار نهانست ۱۸۴

دم از این زن که منصور است این دم
در این دم زد در اینجا اودمادم ۱۸۵

چه به زیندم که سالک اندرین راه
شود دمدم ز بود خویش آگاه ۱۸۶

چه به زیندم که جانان بازیابی
از این دم این دم آنجا بازیابی ۱۸۷

چه به زیندم که اینجا در زنی باز
وز آن دم بازبین انجام و آغاز ۱۸۸

از این دم به چه باشد تا بیابی
که بود خویشتن یکتا بیابی ۱۸۹

ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق
نباشد هیچ چیزی برتر از عشق ۱۹۰

ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت
که در عشق است پیدا دید دیدت ۱۹۱

ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور
ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور ۱۹۲

حقیقت شیخ واصل شو درین سر
که میگردانمت اسرار ظاهر ۱۹۳

ز نور عشق اینجا بود خودبین
درونت بنگر و معبود خودبین ۱۹۴

بنور عشق آنجا یاب جانان
درون خویش پنهان یاب جانان ۱۹۵

بنور عشق ظاهر هرچه بینی
همه او بین اگر صاحب یقینی ۱۹۶

بنور عشق اینجا آفرینش
همه گردان نگر در عین بینش ۱۹۷

بنور عشق در خود سیر کن باز
درون خود به بین ما را سرافراز ۱۹۸

همه در تو عیان و تو نه بینی
تو از عالم جهان بنگر چه بینی ۱۹۹

تو معبودی بصورت آمدی پوست
حقیقت کن نظر درکسوت دوست ۲۰۰

بعشق این راز اینجاگه کنی فاش
اگر یک ره بیابی دید نقاش ۲۰۱

بعشق این سر توانی یافت اینجا
وگرنه باش در نایافت اینجا ۲۰۲

بعشق اینجا نظر در خویشتن کن
یکی بین بود جانان بی سر و بن ۲۰۳

همه از عشق میگویند اینجا
همه در عشق میپویند اینجا ۲۰۴

بعشق خویش آوردت پدیدار
تو از اوئی و او از تو پدیدار ۲۰۵

چگویم سر عشق لایزالی
که در وصلی چو با او در وصالی ۲۰۶

چگویم سر عشق اینجا ز تحقیق
مگر بنمایدت اینجا ز توفیق ۲۰۷

کمال عشق بیشک عشق داند
بجز منصور سرّ او نداند ۲۰۸

اگر از عشق بوئی یافتی تو
درون جزو و کل بشتافتی تو ۲۰۹

اگر در عشق واصل گردی ای شیخ
همی اندر دو عالم فردی ای شیخ ۲۱۰

نداند سر عشق اینجای خودبین
کجاهرگز بداند مرد بدبین ۲۱۱

هر آنکو شد ز سر عشق آگاه
نه بیند هیچ اینجا جز رخ شاه ۲۱۲

اگر آگه شوی در عشق اینجا
بمانی تا ابد در جمله یکتا ۲۱۳

اگر آگه شوی از عشق بیشک
نماید جزو و کل نزدیک تو یک ۲۱۴

اگر آگه شوی از دیدن شاه
تو باشی عشق و معشوق اندرین راه ۲۱۵

اگر آگه شوی از نور عشقش
زیان یابی در اینجا بود عشقش ۲۱۶

ز بود عشق اینجا بینشانم
بجز دیدار عشق اینجا ندانم ۲۱۷

ز بود عشق اینجا باز بینم
جمال شاه یکتا باز بینم ۲۱۸

ز بود عشق واصل گشتم از یار
دگر از عشق او من گشتهام یار ۲۱۹

ز بود عشق اینجا ذات دیدم
عیان در جمله ذرات دیدم ۲۲۰

ز بود عشق اینجا دم ز دستم
چسود اکنون که بیرون شد ز دستم ۲۲۱

سر رشتهٔ دمادم باز بینم
همی انجام و هم آغاز بینم ۲۲۲

بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است
که بیشک عشق دیدار عزیز است ۲۲۳

حقیقت عشق اسرار است جانان
کسی کو یافت دیدار است جانان ۲۲۴

دمی در عشق شو گر عاشقی تو
بجز جانان مبین گر صادقی تو ۲۲۵

دمی در عشق شو تا در فنایت
نماید در یکی عین بقایت ۲۲۶

دمی در عشق شو تا آنچه جوئی
تو خود بینی که اندر گفت و گوئی ۲۲۷

ز سر عشق واصل گرد در یار
که پیداگرددت اسرار بسیار ۲۲۸

تو میبین او ولیکن خود مبین تو
اگر خواهی یقین عین الیقین تو ۲۲۹

ز عشق اینجا به بین عین الیقینست
حقیقت اولین و آخرینست ۲۳۰

همه عشق است و اندر تو نهانست
ز عشقت ظاهر صورت عیانست ۲۳۱

همه عشق است در صورت پدیدار
ولیکن عشق باشد ناپدیدار ۲۳۲

همه عشق است عشق اندر تمامت
کند هر لحظه صد شور و قیامت ۲۳۳

همه عشق است اگردانی در اینجا
حقیقت سر ربانی در اینجا ۲۳۴

ز عشق آمد پدیدار آنکسی کو
همه بیند ز ذات عشق نیکو ۲۳۵

خبر از عشق یاب و آشنا شو
بنور عشق گم گرد و خدا شو ۲۳۶

کسی کز سرّ عشق است آمده راه
همه شاهش همی بیند همه شاه ۲۳۷

همان بهتر که یابی بهره از عشق
که منصور است کلی زهره ازعشق ۲۳۸

حقیقت تا دل و زهره نباشد
ترا از عشق کل بهره نباشد ۲۳۹

دلی پر زهره میباید در اینجا
که بگشاید مراورا در دراینجا ۲۴۰

شب و روزی در اینجاگاه جویان
بسر در راه عشق افتاده پویان ۲۴۱

شب و روزی عجب در ره فتاده
گهی درگور و گه درچه فتاده ۲۴۲

شب و روزی تو در این منزل برد
که تا یابد شعاعی جانت از درد ۲۴۳

کجا یابی دوا اینجا تو از یار
که بیهوده همی گوئی تو بسیار ۲۴۴

کجا یابی دوای درد جانان
که در این ره نهٔ تو مرد جانان ۲۴۵

کجا یابی دوا چون اندرین راه
نهٔ از سرّ او موئی تو آگاه ۲۴۶

کجا یابی دوا ای غافل اینجا
که تا بیشک نگردی واصل اینجا ۲۴۷

اگر واصل شوی اینجا دوایت
نماید دوست اندر جان لقایت ۲۴۸

همه درد تو در اینجا ز قلب است
حقیقت آنکت اینجا نقد قلب است ۲۴۹

همه درد تو اینجا هست صورت
نمیبینی دمی اینجا ضرورت ۲۵۰

همه درد تو از جانست اینجا
وگرنه یار اعیانست اینجا ۲۵۱

عجایب ماندهٔ چون حلقه بر در
که بگشاید ترا این حلقهٔ در؟ ۲۵۲

تو خود بگشای در اینجا در خویش
حقیقت پرده را بردار از پیش ۲۵۳

تو خود بگشای در تا یار بینی
درون شو تا حقیقت یار بینی ۲۵۴

تو خود بگشای در تا اتصالت
شود پیدا و هم عین وصالت ۲۵۵

تو خود بگشای در گر کاردانی
که وصلت حاصلست اندر معانی ۲۵۶

تو خود بگشای در ای سالک راه
از آن پس تا نگردی هالک راه ۲۵۷

تو خود بگشای در این دم که هستی
چرا پیوسته اینجا گاه مستی ۲۵۸

تو خود بگشای در اینجا که در خود
درون شو تا بهبینی رهبر خود ۲۵۹

تو خود بگشای در تا در عیانت
شود پیدا همه راز نهانت ۲۶۰

تو خود بگشا اگر چه در گشاد است
که بیشک بستگی آخر گشاد است ۲۶۱

چو بگشادی در خود درحقیقت
روی در اندرون دید دیدت ۲۶۲

چو بگشائی حقیقت بینی اینجا
نمود خویشتن در جمله پیدا ۲۶۳

درون جان جانت یار خودبین
حقیقت بیشکی دلدار خودبین ۲۶۴

ترا کی عاشقی خوانم درین راه
کزین معنی نگردی هیچ آگاه ۲۶۵

ترا کی عاشقی خوانم درین سر
که اینجا می نه بینی یار ظاهر ۲۶۶

ترا کی عاشقی خوانند مردان
که اینجا گه نیابی ذات جانان ۲۶۷

ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار
که از صورت نگردی ناپدیدار ۲۶۸

توئی اینجا حقیقت تا بدانی
همه اسرار و انوار معانی ۲۶۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۶۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۸۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی
گوهر بعدی:در نموداری جان در اعیان فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.