هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه، سرشار از مفاهیم عمیق عشق الهی، سلوک معنوی، وحدت وجود، و جستجوی حقیقت است. شاعر با بهرهگیری از استعارهها و نمادهای عرفانی مانند «منصور حلاج» و «اناالحق»، به بیان تجربیات روحانی و وصال با معشوق ازلی میپردازد. متن تأکید فراوانی بر گذر از ظاهر به باطن، فنا در ذات الهی، و اتحاد با حق دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از استعارهها و نمادها ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
در هدایت یافتن در شریعت فرماید
ره مردان طلب کن تا بدانی
حقیقت جاودان یکتا بمانی ۱
ره مردان طلب تا دید یابی
عیان ذات در توحید یابی ۲
ره مردان طلب تا جاودان تو
بمانی تا جهان جان جان تو ۳
ره مردان طلب در نامرادی
اگر تو بی مرادی یامرادی ۴
ره مردان طلب در خلوت دل
عیان یار بین در خلوت دل ۵
ره مردان طلب مانندمنصور
که ماند نام تو نانفخهٔ صور ۶
ره مردان طلب در دید جانان
دمی بنگر تو در توحید جانان ۷
ره مردان طلب تا شاد گردی
ز اندوه و بلا آزاد گردی ۸
ره مردان طلب تا در نمودت
نمایند از حقیقت بود بودت ۹
ره مردان طلب در شادکامی
چرا اندر پی ننگی و نامی ۱۰
ره مردان طلب تا راز یابی
حقیقت ذات اعیان باز یابی ۱۱
ره مردان طلب تا راه ایشان
بیابی و شوی آگاه ایشان ۱۲
ره مردان یقین منصور کل یافت
یقین در راه ایشان رنج و دل یافت ۱۳
ره مردان یقین منصور دیده است
از آن در راه کل در نوردیده است ۱۴
ره مردان منم کل باز دیده
یقین در راه ایشان راز دیده ۱۵
ره مردان منم کرده در این سر
دریده بیشکی پرده در این سر ۱۶
ره مردان منم کرده در آفاق
شده در راه مردان بیشکی طاق ۱۷
ره مردان منم کرده حقیقت
زده دم از طریقت در شریعت ۱۸
ره مردان منم کرده شده کل
از اول آخرم کرده شده کل ۱۹
بمنزل در رسیده این زمانم
رخ شه دیده در عین العیانم ۲۰
بمنزل در رسیدم ناگهانی
بدیدم من جمال بینشانی ۲۱
بمنزل در رسیدم در حقیقت
رخ جانان بدیدم در حقیقت ۲۲
رسیدم تا بمنزگاه عشاق
بمنزل در رسیدم شاه عشاق ۲۳
رسیدم تا بمنزل یار دیدم
خود اندر عشق برخوردار دیدم ۲۴
رسیدم تا بمنزل در یکی من
حقیقت سیر کردم بیشکی من ۲۵
رسیدم تا بمنزل در نمودار
ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار ۲۶
رسیدم تا بمنزل حق پرستم
حقیقت دید من عهد الستم ۲۷
رسیدم تا الست خویش دیدم
نمود ذات کل در پیش دیدم ۲۸
رسیدم آنچه میایستم اینجا
بدیدم در درونم شیخ یکتا ۲۹
ره سیر وفنا کردم بآخر
جمال یار میبینم بظاهر ۳۰
ره سیر و فنا کردم بتحقیق
در آخر شیخ بازم داد توفیق ۳۱
ره سیر و فنا کن اندرین راه
که تا تو هم رسی در حضرت شاه ۳۲
اگر ره میکنی راهت نمایم
بمنزل آدم شاهت نمایم ۳۳
اگر ره میکنی اینست راهت
که اینجا مینمایم دید شاهت ۳۴
ره خودبین در اینجا در حقیقت
ره تو چیست در راه شریعت ۳۵
ره شرع است شیخا جاودانی
اگر این ره کنی بیشک بدانی ۳۶
ره شرعست منزل جان جانان
ازین سر وصل ده ذرات جانان ۳۷
ره شرعست دیگر من ندانم
بجز این ره روی روشن ندانم ۳۸
ره شرعست اندر شرع شو دوست
بشودرخلوت و هر سومرودوست ۳۹
ره شرع است اندر شرع شو شیخ
نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ ۴۰
ره شرع است اگر میدانی اسرار
درین ره عمر خود ضایع بمگذار ۴۱
ره شرعست راهت بانشان است
در آخر یار بیشک بینشان است ۴۲
ره شرعست این را هست تحقیق
درین ره عاشقان یابند توفیق ۴۳
ره شرعست ازو اینجا مرادت
بیاب ای شیخ با عین سعادت ۴۴
ره شرعست طاعت کن درین راه
که در طاعت بیابی مر رخ شاه ۴۵
رهت شرعست هر طاعت کن اینجا
که از طاعت شوی درجان مصفا ۴۶
براه شرع هر کو یافت مقصود
حقیقت یافت در دیدار معبود ۴۷
براه شرع هر کو رفت او دید
ز دید او پس آنگه کل نکو دید ۴۸
براه شرع هر که رفت جان شد
چو جان در جملهٔ عالم عیان شد ۴۹
براه شرع هر کو رفت حق یافت
ز ذات جان جان آنکه سبق یافت ۵۰
براه شرع آنکو دید جانان
شدش او تا ابد در جمله پنهان ۵۱
براه شرع هر کوشد چو منصور
اناالحق میزند تا نفخهٔ صور ۵۲
براه شرع هر کو گشت جانباز
در اینجا یافت این راز نهان باز ۵۳
براه شرع هر کو جانفشان شد
حقیقت در شریعت جان جان شد ۵۴
براه شرع هر کو دید حق دید
حقیقت گم شد از اسرار توحید ۵۵
براه شرع هر کو در فنا شد
ز بعد آن فنا ذات خدا شد ۵۶
براه شرع هر کو دید دیدار
یکی گردد عیان ولیس فی الدار ۵۷
براه شرع شیخا رفتهام من
سخن در شرع جمله گفتهام من ۵۸
براه شرع احمد در عیانم
کنون بنگر نشان بینشانم ۵۹
براه شرع احمد یافتم راز
شدم از شرع احمد من سرافراز ۶۰
براه شرع احمد راز دیدم
حق الحق در یکی صدر از دیدم ۶۱
چو راه شرع احمد بسپری تو
ز دید یار آخر برخوری تو ۶۲
چو راه شرع احمد را سپردی
چو من ای شیخ بیشک گوی بردی ۶۳
چو راه شرع احمد دیدی ای دوست
کنون برخورچواندر دیدی ای دوست ۶۴
چو راه شرع احمد ره نباشد
دل زندیق ازو آگه نباشد ۶۵
دل صدّیق میباید درین راه
که از جانان شود در آخر آگاه ۶۶
دل صدّیق میباید در این سر
که بیند در درون اوست ظاهر ۶۷
دل صدّیق میباید حقیقت
که حق بیند درین راه شریعت ۶۸
دل صدّیق میباید که جانان
به بیند او در اینجا گاه اعیان ۶۹
دل صدّیق دایم پر ز خونست
که میداند که سرّ کار چونست ۷۰
دل صدیق دایم در فنایست
دلش اندر فنادیدن لقایست ۷۱
دل صدیق دایم در یکی یار
همی خواهم درون خود پدیدار ۷۲
دل صدیق میبیند حقیقت
که راهی نیست جز راه شریعت ۷۳
دل صدیق جز جانان نه بیند
عیان بیند وی و پنهان نه بیند ۷۴
دل صدیق با یار است دایم
از آن در عشق در کار است دایم ۷۵
دل صدیق دایم غرق توحید
بود پیوسته اندر دیده و دید ۷۶
دل صدیق دایم درنمود است
از آنش عرش دایم در سجود است ۷۷
دل صدیق ذاتست ار بدانی
شده در عین ذرات نهانی ۷۸
دلی باید که یابد نور صادق
بود از نور خود در عشق صادق ۷۹
دلی باید که این معنی بداند
پس آنگه جان خود در کل فشاند ۸۰
دلی باید که برخوردار آید
چو ما اینجایگه بردار آید ۸۱
دلی باید که باشد همچو من گم
که بیند گوهر اندر عین قلزم ۸۲
دلی چون من نکوهرگز که یابد
چو من دلدار هرگز کس نیابد ۸۳
چو بادل میکنم دلدار دارم
دل از دیدار او بردار دارم ۸۴
چو با دل میکنم دلدار اویست
که با من در یقین در گفت و گوی است ۸۵
چو با دل میکنم دلدار دیدم
خود اندر عشق برخوردار دیدم ۸۶
چو بادل میکنم من اندرین راه
حقیقت می نه بینم جز که دلخواه ۸۷
چه با دل میکنم چون دل فنا شد
بدلدارم رسید و کل فنا شد ۸۸
چه با دل میکنم این لحظه جانست
حقیقت جان و هم عین عیانست ۸۹
چه با دل میکنم این لحظه ذاتست
برون از این مکان عین صفاتست ۹۰
چه با دل میکنم این لحظه دلدار
مراکرده است ذات خود نمودار ۹۱
که با من این زمان عین عیان است
فکنده پرده از رخ نی نهانست ۹۲
که با من در نهان جانست واصف
منم از ذات جان پیوسته واحد ۹۳
که با من این زمان در گفت و گویست
ز بهر ما چنین درجست و جویست ۹۴
که با من این زمان یار است پیدا
ولی در لیس فی الدار است پیدا ۹۵
که با من هر زمانی راز گوید
دگر منصور با تو باز گوید ۹۶
که با من این زمان عین العیانست
دمادم با تو در شرح و بیانست ۹۷
که با من این زمان اندر حقیقت
نمودار است در راه شریعت ۹۸
که با من این چنین کرده است یاری
که کردستم ز عشقش پایداری ۹۹
که با من اینچنین کرده است جانان
نخواهم کردنم در عشق پنهان ۱۰۰
در این ره شیخ بسیار است اسرار
ولی ذاتست اینجا گه پدیدار ۱۰۱
در این اعیان منصور است رفته
سخن چین چنین در عشق گفته ۱۰۲
که گوید شیخ دیگر این چنین راز
مگر آنکو شود عین الیقین باز ۱۰۳
دلش خود آنگهی اعیان به بیند
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند ۱۰۴
شود یکرنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه ۱۰۵
شود یکرنگ همچون نور خورشید
بتابد در همه ذرات جاوید ۱۰۶
شود یک رنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه ۱۰۷
شود یکرنگ همچون نور خورشید
بتابد در همه ذرات جاوید ۱۰۸
شود یک رنگ و یکرنگی ببیند
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند ۱۰۹
شود یکرنگ اندر بینشانی
بماند تا ابد در عشق فانی ۱۱۰
شود یکرنگ در بحر حقیقت
سراسر محو گرداند شریعت ۱۱۱
شود یکرنگ در بازار معنی
بگوید دمبدم اسرار معنی ۱۱۲
شود یکرنگ بر مانند جوهر
نمود نور عشق او سراسر ۱۱۳
شود یکرنگ در رنگ حقیقت
به بیند عشق نیرنگ حقیقت ۱۱۴
شود یکرنگ در اسرار اینجا
شود از عشق برخوردار اینجا ۱۱۵
شود یکرنگ اینجا همچو جانان
بگوید همچو ما او را زمردان ۱۱۶
شود یکرنگ اینجا گه حقیقت
ز یکرنگی رسد اندر طریقت ۱۱۷
شود یکرنگ اینجا در یقین او
بود در عشق جانان پیش بین او ۱۱۸
شود یکرنگ آنگه در اناالحق
بگوید همچو ما اسرار مطلق ۱۱۹
شود یکرنگ همچون ما یگانه
بماند تا ابد او جاودانه ۱۲۰
شود یکرنگ همچون ما حقیقت
نماید راز خود پیدا حقیقت ۱۲۱
درین ره عاشقی باید که در کار
که یکرنگی گزیند همچو پرگار ۱۲۲
کند پرگار و اندرجا بماند
ولیکن نقش ناپیدا نماند ۱۲۳
دل اندر نقش بستی ای یگانه
نماند تا ابد او جاودانه ۱۲۴
دل اندر نقش بستی همچو او باش
کجا هرگز ببینی روی نقاش ۱۲۵
دل اندر نقش بستستی حقیقت
نخواهد ماند این نقش طبیعت ۱۲۶
دل اندر نقش بستی جاودان تو
نخواهی دید بیشک جان جان تو ۱۲۷
دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست
که ازنقش خود بی آگهی دوست ۱۲۸
دل اندر نقش بستی مرد خواهی
تو مراین نقش آخر بردخواهی ۱۲۹
دل اندر نقش بستی با زمانی
کجانقاش را آخر بدانی ۱۳۰
دل اندر نقش بستی در حقیقت
کجا نقاش کل آید پدیدت ۱۳۱
نخواهد ماند نقشت جز که نقاش
از این معنی که گفتم باخبر باش ۱۳۲
نخواهد ماند نقشت جاودانی
سزد گر بود نقاشت بدانی ۱۳۳
نخواهد ماند نقشت آخر کار
نخواهد گشت گم در عین پرگار ۱۳۴
نخواهد ماند نقشت غم مخور تو
یقین اینجا لقا را مینگر تو ۱۳۵
تو مر نقاش را بشناسی تحقیق
که نقاشت دهد پیوسته توفیق ۱۳۶
تو گر نقاش بشناسی برستی
ابا نقاش جاویدان نشستی ۱۳۷
تو گر نقاش بشناسی تو اوئی
که با نقاش اندر گفت و گوئی ۱۳۸
تو گر نقاش بشناسی درین راز
کند از روی خود مرپرده را باز ۱۳۹
دگر نقاش بشناسی حقیقت
نماید در عیان نقش حقیقت ۱۴۰
بدان نقاش و ایمن باش از خود
که باشی رسته تو از نیک و از بد ۱۴۱
بدان نقاش اگر صاحب یقینی
که جز نقاش خود چیزی نه بینی ۱۴۲
بدان نقاش و با اوباش دایم
که گرداند ترا در ذات قایم ۱۴۳
بدان نقاش و اندر وی فنا گرد
که مانی اندرین عین فنا فرد ۱۴۴
بدان نقاش را امروز ای شیخ
که تا گردی بکل پیروز ای شیخ ۱۴۵
بدان نقاش و با او آشنا باش
ز دیدارش همیشه در بقا باش ۱۴۶
بدان نقاش در بود وجودت
که نقش ذات خود اینجا نمودت ۱۴۷
بدان نقاش بیچون در حقیقت
که چون کرده است این نقش طبیعت ۱۴۸
بدان نقاش خود ای شیخ بیچون
که چون نقش تو بسته بیچه و چون ۱۴۹
بدان نقاش خود ای شیخ زنهار
که نقش تو زخود کرده است اظهار ۱۵۰
بدان نقاش خود ای شیخ عالم
که روی خویش بنموده است این دم ۱۵۱
بدان نقاش تا بینی تو در خویش
که اعیان کرده در تو جوهر خویش ۱۵۲
بدان نقاش سرّ لایزالی
که با نقاش در عین وصالی ۱۵۳
تو بانقاش و نقاش است با تو
یکی در جملگی فاش است با تو ۱۵۴
تو با نقاش خویش اندر جهانی
چو امر صانع خود را ندانی ۱۵۵
تو با نقاش خویش و آشنا اوست
تو هستی بیوفا و با وفا اوست ۱۵۶
تو نقاشی کنون ای شیخ در دید
یکی بنگر تو در اسرار توحید ۱۵۷
تو با نقاش اینجا آشنا شو
چو او در بود جانها با فنا شو ۱۵۸
تو با نقاش اینجا نقش بسته
در آخر میکند نقشت شکسته ۱۵۹
چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت
نماید دید خود او ناپدیدت ۱۶۰
روی ز اینجا و در حسرت بمانی
خوری آنگه دریغ جاودانی ۱۶۱
دریغ آن لحظه مر سودی ندارد
که هرگز درد بهبودی ندارد ۱۶۲
در اینجا کار دارد دیدن یار
که ناگاهت کند او ناپدیدار ۱۶۳
در اینجا کار دارد دیدن دوست
حقیقت گفتن و بشنیدن دوست ۱۶۴
در اینجا کاردارد گربیابی
وگر تو فتنهٔ تو در نیابی ۱۶۵
ترا درخواب نقشت مینماید
زناگه نقش خود اندر رباید ۱۶۶
ترا در خواب نقشی کرده اظهار
در اینجا گاه اندرپنج و در چار ۱۶۷
ترا در خواب کرده مینماید
درون هفت پرده مینماید ۱۶۸
که چون این پرده برگیرد ز رخسار
ترا آنگه کند از خواب بیدار ۱۶۹
توجه ز آن کین صورنا بود گردد
زیانت جملگی با سود گردد ۱۷۰
تو سود خویش کن دیدار جانان
در اینجا صاحب اسرار جانان ۱۷۱
تو مر نقاش خود در نقش بشناس
ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس ۱۷۲
چه نقاش است بینائی چه باکست
که نقاش از حقیقت نور پاکست ۱۷۳
چو نقاش است بینائی درین راه
چونقاش عجب داری تو همراه ۱۷۴
چو نقاش است بینائی بآخر
ترا اظهار بودن کرده ظاهر ۱۷۵
ازو برخور تواندر نقش بنگر
ز دید نقش اینجا گاه بگذر ۱۷۶
ازو برخور اگر تو راز دانی
دو روزی کاندرین بود جهانی ۱۷۷
ازو برخور که ناگه میرود او
بمانی صورتی بی گفت و بی گو ۱۷۸
ازو برخور که تا جاوید مانی
بنورش بیصفت خورشید مانی ۱۷۹
ازو برخور که آمد آشکاره
بباید کردنت جانان نظاره ۱۸۰
اگر امروز از وی برخوری تو
هم امروزش حقیقت بنگری تو ۱۸۱
اگر امروز بینی روی جانان
بمانی تاابد در کوی جانان ۱۸۲
اگر امروز اینجا یار بینی
تو بیشک جاودان دیدار بینی ۱۸۳
اگر امروز این اسرار ما را
حقیقت بشنوی گفتار ما را ۱۸۴
ترا فردا بکار آید حقیقت
که باید رفت از دار طبیعت ۱۸۵
بشیب خاک ناچیزی بمانده
بمانده عاقبت خاکی فشانده ۱۸۶
وصالی بخش جانت را درین راه
که تا بیند در اینجا گه رخ شاه ۱۸۷
وصالی بخش جانت را درین دید
که تا می بشنود اسرار توحید ۱۸۸
وصالی بخش جان مانده در غم
که تا اینجا به بیند یار همدم ۱۸۹
وصالی بخش جان از دید جانان
که بینددر یقین توحید جانان ۱۹۰
وصالی بخش جان نازنین را
که تا یابد به کل عین الیقین را ۱۹۱
وصالی بخش تا جان راز بیند
همی نقاش در خود باز بیند ۱۹۲
وصالی بخش جانت در سوی دل
که تا با دل شوی از یار واصل ۱۹۳
وصالی بخش جان را در وفایت
که تا می بنگرد دید لقایت ۱۹۴
وصالی بخش جان ای دوست اینجا
که تا بیرون شوی از پوست اینجا ۱۹۵
وصالی بخش جان ای شیخ از نور
که تا بیند به کل دیدارمنصور ۱۹۶
حقیقت وصل جانان آشکار است
ولی زندیق باوصلش چه کار است ۱۹۷
سخن با صادقان و واصلانست
دگر با عاشقان و صادقانست ۱۹۸
سخن با واصلان گفتم حقیقت
در اسرار بر سفتم حقیقت ۱۹۹
وصال یار دارد جان منصور
نمیبیند کسی جانان منصور ۲۰۰
وصال یار دارد در اناالحق
که اینجا میزند در یارالحق ۲۰۱
که داند تا چه صورت نداری
بجز دیدار منصورت نداری ۲۰۲
که داند تا تو خود اندر کجائی
اگر خواهی نه گر خواهی نمائی ۲۰۳
که داند سر ذات پاکت ای جان
که هم جانی و هم عشقی و جانان ۲۰۴
که داند سر بیچون تو اینجا
بسرگردانست گردون تو اینجا ۲۰۵
که داند جز تواندر ذات هر کس
تو دانائی درون جملگی بس ۲۰۶
که داند جز تو غیب و غیب دانی
که راز جمله میدانی نهانی ۲۰۷
که داند جز تو تا فردا چه باشد
بجز ذات تو پس جانا چه باشد ۲۰۸
تمامت در تو حیرانند اینجا
تو دانا جمله نادانند اینجا ۲۰۹
تمامت از تو و پیدا و تو از خویش
حجابی از جمال آورده در پیش ۲۱۰
تمامت از تو پیدا و ندانند
که کلی خود توئی چندانکه خوانند ۲۱۱
همه الکن شده در وصف ذاتت
فرو مانده بدریای صفاتت ۲۱۲
که یارد تازند دم جز تو دردم
که بنموده است اندر نقش آدم ۲۱۳
جمال خویش پنهانی حقیقت
که داند آنچه میدانی حقیقت ۲۱۴
جمالت عاشقان دیدند اینجا
وصالت جمله بخریدند اینجا ۲۱۵
چنان در جستجویت عقل مانده
که دست از جان و از دل برفشانده ۲۱۶
رخی بنمای آخر دوستانت
گلیشان بخش هان از بوستانت ۲۱۷
رخی بنمای و جان بنما بشادی
که جانرا در دلم دادی بدادی ۲۱۸
رخی بنمای تا جان برفشانم
که جز این نیست درعین روانم ۲۱۹
رخی بنمای تا خود را بسوزم
که از دیدارت اینجا نیکروزم ۲۲۰
رخی بنمای و جان بستان زدرویش
که جز این نیست چیزی دیگرش پیش ۲۲۱
رخی بنمای تا پنهان شوم من
نمائی ذات تا اعیان شوم من ۲۲۲
منم حیران کوی دوست اینجا
بریده دست خود از پوست اینجا ۲۲۳
منم حیران ز دیدار جمالت
بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت ۲۲۴
منم حیران ز دیدار تو جانا
که چون میگویم اسرار تو اینجا ۲۲۵
منم حیران ز دیدت باز مانده
ز دید دوست صاحب راز مانده ۲۲۶
منم حیران شده ای دوست درتو
که چون بگشادهٔ ای دوست درتو ۲۲۷
منم حیران شده در روی خویت
یقین جان میدهم در آرزویت ۲۲۸
چه شور است اینکه در عالم فکندی
خروشی در دل آدم فکندی ۲۲۹
چو شور است اینکه در بازار عشق است
نگر منصور بین بردار عشق است ۲۳۰
چه شور است اینکه در جان جهان است
مگر منصور بین عین العیان است ۲۳۱
چه شور است این بگو با من خبرباز
که ناید کس که میگوید خبرباز ۲۳۲
چه شور است این مگر صاحب فرانست
که درگفتار کل عین العیانست ۲۳۳
چه شور است این بگو تا من بدانم
زشور و گفت در روی جهانم ۲۳۴
چه شور است اینکه در دریای عشق است
مگر منصور ناپروای عشق است ۲۳۵
چه شور است اینکه ما را دست داده است
که جان را دیداینجا دست دادست ۲۳۶
چه شور است اینکه ما را در نهادست
که شوری در نهاد ما نهاده است ۲۳۷
زند بحرم عجب شوری در اینجا
بگفت اسرار کل درروی دریا ۲۳۸
بگفت اسرار و اندردار کردش
ز شاخ عشق برخوردار کردش ۲۳۹
بکل اسرار گفت و جان جان شد
از آن اینجا نمودار عیان شد ۲۴۰
توئی ای ذات بیچون و چگونه
درون بگرفته و اندر برون نه ۲۴۱
توئی ای ذات بیچون تمامت
که اینجا میکنی شور و قیامت ۲۴۲
توئی ای ذات بیچون در عیانم
که شور آورده در شرح و بیانم ۲۴۳
توئی ای ذات بیچون در یقین تو
یقین میبینم ازعین الیقن تو ۲۴۴
توئی ای ذات بیچون آشکاره
بروی دار خود برخود نظاره ۲۴۵
توی منصور که بود اندرین راه
اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه ۲۴۶
توئی منصور ورنه او که باشد
بجز تو در جهان جز او که باشد ۲۴۷
توئی منصور در دیدار اینجا
نمودار از تو پرده دار اینجا ۲۴۸
توئی منصور شوری درفکنده
ورا آزاد کرده جمله بنده ۲۴۹
توئی منصور در بازار معنی
حقیقت گفتهٔ اسرار معنی ۲۵۰
توئی منصور در عین العیانی
نموده کل ز خود راز نهانی ۲۵۱
توئی منصور اندر قربت لا
یکی بنمود او را لا بالّا ۲۵۲
توئی منصور در دید خلایق
که میدانی تو اسرار خلایق ۲۵۳
توئی منصور اندر گفت و گوئی
توی منصور و خود منصور جوئی ۲۵۴
نبودم بی توام من یک دم ای دوست
کنون میبینمت چون مغز و در پوست ۲۵۵
ترا از دست اکنون چون گذارم
تو خواهی بود جانان پایدارم ۲۵۶
ترا ازدست چون بگذارم ای یار
که خواهی کردن اینجا ناپدیدار ۲۵۷
ترا من جان شیرین دانم ای دل
که مقصود منی در هر دو حاصل ۲۵۸
برویت زندهام اندر سردار
ببویت زندهام و از جان خبردار ۲۵۹
خریدار تو مائیم و دگر نیست
بجز من از وصالت کس خبر نیست ۲۶۰
خریدار تو مائیم اندرین راه
وگرنه نیست کس از راز آگاه ۲۶۱
خریدار تو مائیم از دل و جان
که در راهت ببازم دیده و جان ۲۶۲
خریدار تو مائیم و تو دانی
که ما را با تو این راز نهانی ۲۶۳
خریدار تو مائیم از حقیقت
که بیشک آگهیم از دید دیدت ۲۶۴
خریدار تو مائیم اندر اینجا
تو میدانی که هستی شاه دانا ۲۶۵
دلی پر خون و جانی سوگواریم
بجز این چیز دیگر مینداریم ۲۶۶
ازان تست این هم در حقیقت
سخن کی باز گویم از طبیعت ۲۶۷
طبیعت شد خجل در راهت ای جان
چه ماند در یقین آگاهت ای جان ۲۶۸
طبیعت محو شد چون سوگواری
که همچون تو به بیند باز یاری ۲۶۹
طبیعت شد خجل در گفتگویت
از آن میمیرم اندر آرزویت ۲۷۰
طبیعت شد خجل با خود چه چیزی
کسی کز دید تودارد عزیزی ۲۷۱
حقیقت جان خجل دل بازمانده
عجایب جسم و جان در راز مانده ۲۷۲
بباید کاملی مانند منصور
که اینجا گه کند ذات تو منصور ۲۷۳
بباید کاملی ماننده من
که اسرارت کند ای دوست روشن ۲۷۴
بباید کاملی چون من بگفتار
که بنماید عیانت بر سردار ۲۷۵
بباید کاملی پاکیزه گوهر
که گوید راز تو در بحر و در بر ۲۷۶
منم راز تو گفته سوی دریا
رسیده ماهیانت تا بر شاه ۲۷۷
منم راز تو گفته در سوی کوه
فتاده او ز پا از فکر و اندوه ۲۷۸
منم راز تو گفته با زمینت
زمین دیده زمین عین الیقینت ۲۷۹
منم راز توگفته باز آتش
از آن آتش همی سوزد عجب خوش ۲۸۰
منم راز تو گفته در سوی باد
جهانت کرد یاد آر عشق آباد ۲۸۱
منم راز تو گفته در سوی آب
دوان از عشق رویت شد به اشتاب ۲۸۲
منم راز تو گفته سوی خورشید
بسی گردان شده در عشق جاوید ۲۸۳
منم راز تو گفته در سوی کوه
فکنده زلزله در بار اندوه ۲۸۴
منم راز تو گفته در سوی ماه
گذاران گشت هر مه سوی خرگاه ۲۸۵
منم راز تو گفته با تمامت
حقیقت نیز با اهل قیامت ۲۸۶
وصالت درهمه بیشک بدیدم
ازان بیشک بدید تو رسیدم ۲۸۷
وصالت در همه پیداست امروز
چنین شور از وصالت خاست امروز ۲۸۸
وصالت جان من اینجا ربوده
ز تو گفته یقین از تو شنوده ۲۸۹
وصالت در دلم آتش فکنده
عجب شوری در او بس خوش فکنده ۲۹۰
وصالت سوخت سر تا پای منصور
ترا دیدم ترا یکتای منصور ۲۹۱
وصالت سوخت جانم تا بدانی
توی پنهانم و دیگر تو دانی ۲۹۲
عجب حالیست جانا اندر اینجا
که بگشادم من تنها در اینجا ۲۹۳
درم بگشادهٔ در گفت و در گوی
بگو اکنون دگر درجست و درجوی ۲۹۴
اگر جانم رود من سر برآرم
نمود عشق را اندر سرآرم ۲۹۵
چه باشد شور دنیا شور عقبی
ترا بنمایم این در جمله مولی ۲۹۶
چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا
که اندر ذات خود یکتائی اینجا ۲۹۷
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
اگر بنمایم اینجا جان روشن ۲۹۸
چو من اینجاترا بینم عیان باز
نمائی این زمانم بر سر دار ۲۹۹
عیان بینم اگرچه بینشانی
کنون در من ز خود توحید خوانی ۳۰۰
عیان میبینمت اندر خلایق
کجاآیم بنزدیک تولایق ۳۰۱
عیان میبینمت اما نهانی
همی گویم ترا رازم تودانی ۳۰۲
منم دیوانهٔ عشق تو گشته
منم تخم محبت جمله کشته ۳۰۳
منم دیوانهٔ سودایت ای جان
یقین میبینم از هر جانبی جان ۳۰۴
منم دیوانهٔ سودای دردت
شده بی دینم اندر عشق فردت ۳۰۵
منم دیوانه در سودای رازت
که اینجا دیدهام دیدار بازت ۳۰۶
منم دیوانهٔ عین الیقینت
که دیدم ذات پاک اوّلینت ۳۰۷
منم دیوانه از دیدارت ای جان
دمادم گفتهام اسرارت ای جان ۳۰۸
دلم بربودهٔ در قصد جانی
دل و جان میبری اینجا نهانی ۳۰۹
دلم بربودهٔ در عشق هجران
از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن ۳۱۰
دلم بربودهٔ در عشق بازی
ندانم تا چه دیگر عشق بازی ۳۱۱
دلم بربودهٔ ای جان جمله
ز من تنها ربودی ز آن جمله ۳۱۲
دلم بر بودهٔ زانم درین راه
ترا دلدار کرده بیشکی شاه ۳۱۳
حقیقت هم دل و هم جان توداری
درین پیدائیت پنهان توداری ۳۱۴
نظر اینجا مگردان آخر کار
اناالحق گوی ای دلدار با یار ۳۱۵
نظر آخر مگردان تا به بینند
کسانی کاندرین صاحب یقینند ۳۱۶
نظر آخر مگردان اندر این راز
اناالحق گوی بی نقش صورباز ۳۱۷
نظر آخر مگردان از دل من
اناالحق گوی بی نقش گل من ۳۱۸
نظر آخرمگردان این جهان بین
حقیقت ازدمت راز نهان بین ۳۱۹
نظر داری تو با ما راز آنیم
که اینجا گاه غوغای جهانیم ۳۲۰
نظر داری تو با ما از دل و جان
که میگوئیم رازت از دل و جان ۳۲۱
نظر داری تو با ما در حقیقت
کاناالحق میزند خون طبیعت ۳۲۲
نظر داری تو با ما آخر کار
که بنمائی جمال خویش اظهار ۳۲۳
نظر داری تو با ما از عنایت
نظر کرده ببخشیده هدایت ۳۲۴
نظر داری تو با ما بیش از آنی
که اینجا دادیم راز نهانی ۳۲۵
نظر داری توبا ما ای خداوند
که تا بیرون کنی مسکین از این بند ۳۲۶
نظر داری تو با ماراست اینست
مرا از ذات خود در خواب اینست ۳۲۷
چنان کاول نمودی آخرم آن
نمائی تا بود ذات تو یکسان ۳۲۸
چنان کاول نمودی آخر کار
همان لذت ز ذات خود پدیدار ۳۲۹
چنان کاول نمودی راز بیچون
همان بنمای اینجا بیچه و چون ۳۳۰
چنان کاول نمودی جان جانم
همان بنمای در آخر عیانم ۳۳۱
چنان کاول نمودی بود بودم
همان بنمای آخر در نمودم ۳۳۲
همان کاول نمودی بازم اینجا
نما تا جسم وجان در بازم اینجا ۳۳۳
حقیقت من کیم اعیان توئی دوست
درون جان ودل پنهان توئی دوست ۳۳۴
به پنهانی دلم بردی و جانم
عیان بر تا همه خلق جهانم ۳۳۵
کنند اقرار بر منصور اعیان
که سر میبازد از عشق دل و جان ۳۳۶
دریغا از نمودت چون کنم من
که خواهد ماند این اسرار روشن ۳۳۷
دلم خونست اندر قربت تو
نخواهددید جز از حضرت تو ۳۳۸
دلم خونست در راهت فتاده
دمادم خون ازو اینجاگشاده ۳۳۹
دلم خونست اندر پاکبازی
حقیقت یافت از تو بینیازی ۳۴۰
دلم خونست در خاک و طپانست
بامید تو اینجا او عیانست ۳۴۱
دلم خونست از سودای عشقت
بمانده درجهان رسوای عشقت ۳۴۲
دلم خونست وجانم غرقه در خون
فتاده راز تو از پرده بیرون ۳۴۳
ز سودای تو در خونم چنین راز
نظر کن در دل مسکین افکار ۳۴۴
ز سودای تو درخونم بمانده
بیک ره دست از خود برفشانده ۳۴۵
جمال خویش بنمودی مرا تو
فکنده مر مرا اندر فنا تو ۳۴۶
دل مسکین من خاک ره تست
میان خاک و خون او آگه تست ۳۴۷
نبایستت از اول رخنمودن
ز ما جان و دل اینجا گه ربودن ۳۴۸
چو بنمودی و بربودی چه گویم
توئی اندر درون اکنون چگویم ۳۴۹
توئی جانا کنون منصور گم شد
از اول تا بآخر در فنا بد ۳۵۰
کنون گم شد دل منصوراینجا
توی درجسم و جان کل نور اینجا ۳۵۱
منزه دانمت درعین توحید
یکی دیدم یکی دیدم یکی دید ۳۵۲
یکی دیدم ز تو در بینشانی
از آن کردم در اینجا جان فشانی ۳۵۳
یکی دیدم ز تو اعیان ذرات
از آن من وصف تو میخوانم از ذات ۳۵۴
یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست
منم محو و در اینجا جز دوئی نیست ۳۵۵
یکی دیدم ترا اندر لقایت
از آن خواهم شد اینجا گه فدایت ۳۵۶
فنایت را بقائی بخش ما را
در آخر کل بقائی بخش ما را ۳۵۷
فنایت خوشتر آمد در نمودم
که در اول فنای محض بودم ۳۵۸
فنایت خوشتر آمد در عیانم
ازآن گشتم فنا زیرا که دانم ۳۵۹
که در عین فنا بینم ترا من
فنا دانم یقین اسرار روشن ۳۶۰
عیانت کردهٔ با ما دمادم
از آنم در فنای عشق خرم ۳۶۱
نماندم عقل و جان و دل بیکبار
همی گویم که اینجا پرده بردار ۳۶۲
از این پرده که در کون و مکانست
هزاران شور اینجا و فغان است ۳۶۳
عجایب پردهٔ جان بستهٔ تو
نمود خود بدان پیوستهٔ تو ۳۶۴
حقیقت پردهٔ ذات تو بستست
از آنم پرده اینجا گه گسسته است ۳۶۵
چنانت عاشقم در عشقبازی
که اندر پرده کردی برده بازی ۳۶۶
چنانت عاشقم اینجا در اسرار
که کلّی پرده کردم باز ای یار ۳۶۷
دریدی پردهٔ منصور مسکین
ز شوق مهر خود نی از سرکین ۳۶۸
دریدی پردهٔ ما را بیکبار
نه بس بود این که کردستیم بردار ۳۶۹
دریدی پردهٔ ما در جهان تو
پس آنگه کردیم شور و فغان تو ۳۷۰
دریدی پردهٔ ما در حقیقت
که تا دیدیم یک دیدار دیدت ۳۷۱
دریدی پردهٔ ما تا بدانند
ولیکن دوست این یکتا بدانند ۳۷۲
جمالت از پس پرده عیان است
از آن شور اناالحق درجهانست ۳۷۳
از آن شور اناالحق خاست اینجا
که وصل تو به کل پیداست اینجا ۳۷۴
از آن شور اناالحق درنمود است
که رخسار تو دیدارم نمود است ۳۷۵
از آن شوراناالحق خاست در دل
که دیدار عیانم هست حاصل ۳۷۶
از آن شور اناالحق خاست در جان
که پیداگشت این اسرار پنهان ۳۷۷
جهان جان توئی و سر مطلق
که میگوئی ز ذات خود اناالحق ۳۷۸
اناالحق خود زدی در ذات منصور
بگفتی تا شدی در عشق مشهور ۳۷۹
زبانم لال شد از گفتن دوست
که میبینم یقین مغز تو از پوست ۳۸۰
ابا تو این زمان راز است فاشم
ندانم من کیم ذات تو باشم ۳۸۱
ابا تو جان و سر اندر میانست
اناالحق گوی ذاتت عین جانست ۳۸۲
چه چیزی جملهٔ در جملگی گم
همه قطره توئی اعیان قلزم ۳۸۳
از آنت دمبدم من بحر خوانم
که در بحر تو من غواص زانم ۳۸۴
مرا از بحر تو دیدار بوده است
که از بحر توام جوهر نموده است ۳۸۵
مرا بخشیدهٔ یک جوهر ای یار
که آن میبینم اندر جمله دیدار ۳۸۶
مرا از جوهر عشقت حقیقت
نمودار است ازدیدار دیدت ۳۸۷
تو فانی باشی و هر دو توئی دوست
حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست ۳۸۸
توجانی و تنی و بود بودی
درین تن بود بود خود نمودی ۳۸۹
چنان منصور با تو درجهانست
که بیشک با تودر شرح و بیانست ۳۹۰
چنان منصور باتو در نمود است
که کلی با تو درگفت و شنود است ۳۹۱
بکش منصور جانا هم دراینجا
که بگشادی ورا کلی در اینجا ۳۹۲
تو میدانی حقیقت راز منصور
توئی انجام و هم آغاز منصور ۳۹۳
اگر صد سال باشم بر سر دار
تراگویم حقیقت وصف دلدار ۳۹۴
حقیقت حبّهٔ نبود درین راه
توئی از وصف ذات خویش آگاه ۳۹۵
توی از وصف خود آگاه و کس نه
بجز تو درجهان فریادرس نه ۳۹۶
توئی در وصف خود پیوسته گویا
توئی مر ذات خود پیوسته جویا ۳۹۷
توی اینجا شناسای کمالت
نمای آنگاه خود خواهی وصالت ۳۹۸
توئی اینجا شناسای وجودت
حقیقت خویش دانی بود بودت ۳۹۹
تو بیشک واقفی برجمله اشیا
همه اشیا ز ذات تست پیدا ۴۰۰
تو بیشک واقفی بر درد عشاق
توئی در آخرین مرمرد عشاق ۴۰۱
تو بیشک واقفی در عین هستی
نمود ذات خود خود میپرستی ۴۰۲
تو بیشک واقفی بر کل اسرار
توئی ذات خود اینجاگه طلبکار ۴۰۳
تو بیشک در درون جان حقیقت
بخود پیدا زجان پنهان حقیقت ۴۰۴
توئی گفته اناالحق در جهانت
اناالحق کرده واقف دوستانت ۴۰۵
توئی گفته اناالحق خود بخود تو
یقین فارغ شده از نیک و بد تو ۴۰۶
توئی گفته اناالحق بر سر دار
همه عشاق را کرده خبردار ۴۰۷
توئی گفته اناالحق بر زبانم
من بیچاره رسوای جهانم ۴۰۸
توئی گفته اناالحق در جهان تو
توئی هستی همه کون و مکان تو ۴۰۹
توئی گفته اناالحق با همه تو
فکنده بود من در دمدمه تو ۴۱۰
تو گفتی و مرا بردار کردی
مرا از خویش برخوردار کردی ۴۱۱
تو گفتی در میان منصور بردار
حقیقت او ز گفت تو خبردار ۴۱۲
جهانی عاشقان در جستجویت
فتاده در پی این گفتگویت ۴۱۳
جهانی عاشقان اینجا طلبکار
ترا و تو چنین اندر سردار ۴۱۴
جهانی در جهان گفت و گویند
ترا اینجایگه در جستجویند ۴۱۵
برافکن پردهٔ عزت ز دیدار
نمود خود تمامت را پدیدار ۴۱۶
برافکن پرده از رخسار جانا
نما بر عاشقان دیدار جانا ۴۱۷
برافکن پرده تا رویت به بینند
کسانی کاندرین سر در یقینند ۴۱۸
برافکن پرده از دیدار هستی
که تا توبه کنند از بت پرستی ۴۱۹
برافکن پرده و خلقی بسوزان
ولی منصور را کلی بسوزان ۴۲۰
برافکن پرده ای جان خلایق
بکن امروز مهمان خلایق ۴۲۱
برافکن پردهٔ عزلت درین راه
همه گردان ز فعل خویش آگاه ۴۲۲
برافکن پرده از منصور بنیوش
لباس سرّ خود در جمله درپوش ۴۲۳
برافکن پرده از عین تمامت
که بگرفتست این شور و قیامت ۴۲۴
برافکن پرده از شمع حقیقت
منور کن رخ جمع حقیقت ۴۲۵
برافکن پرده از شمع سرافراز
وجود جمله همچون شمع بگداز ۴۲۶
برافکن پرده ای شمع جهانسوز
وجود جمله هم جان و جهانسوز ۴۲۷
برافکن پرده ای شمع جهان تو
که تا بینندت ای جمع جهان تو ۴۲۸
برافکن پرده چون منصور حلاج
وجود عاشقان را ساز آماج ۴۲۹
برافکن پرده از روی همایون
که راز از پرده افتادست بیرون ۴۳۰
برافکن پرده از عین العیانت
که تا بینند مر خلق جهانت ۴۳۱
برافکن پرده از دیدار عشاق
که با تست این زمان اسرار عشاق ۴۳۲
برافکن پرده ورنه من کنم باز
که خواهم گشت در راه تو جانباز ۴۳۳
برافکن پرده ورنه من حقیقت
کنم باز و شوم روشن حقیقت ۴۳۴
برافکن پرده و بنمای خورشید
که کشتی عاشقان از بهر امید ۴۳۵
برافکن پرده و بنمای رویت
که کل افتند اندر خاک کویت ۴۳۶
جمال خویش کن اظهار برخویش
مر این پرده کنون بردار از پیش ۴۳۷
جمال خویش کن اظهار ما را
بکن در عشق برخوردار ما را ۴۳۸
جمال خویش کن اظهار جانا
همی گویم ترا بردار اینجا ۴۳۹
دل عشاق در ذاتت اسیر است
رخش مهر است یا بدر منیر است ۴۴۰
دل عشاق افتاده است در خون
که تا از پرده کی آئی تو بیرون ۴۴۱
دل عشاق در خونست جانا
که وصفت آخرت چونست جانا ۴۴۲
نه چندانست وصلت در دل و جان
که بتوان گفت اینجا گاه آسان ۴۴۳
نه چندانست دیدار تو دیدن
حقیقت آخر کار تو دیدن ۴۴۴
نه آسانست با تو عشق بازی
که بتوانی که با کس عشقبازی ۴۴۵
نه آسانست اینجا دیدن تو
بجان میبایدت بخریدن تو ۴۴۶
نه آسانست اینجا عشقت ای یار
ولی خواهم که گردم ناپدیدار ۴۴۷
دم وصلت نه کل بینم حقیقت
که میبینم من اینجاگه حقیقت ۴۴۸
دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا
که بیشک ناشده وصلم در اینجا ۴۴۹
دمی وصلی ز کل بخشم عیانم
که کرده همچو این گفتار جانم ۴۵۰
دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را
که پنهان کردم اندر تو عیان را ۴۵۱
وصال کل مرا میباید و بس
که تا کارم یقین بگشاید و بس ۴۵۲
وصال کل مرا میباید ای یار
که این پرده براندازم بیکبار ۴۵۳
وصال کل مرا میباید ای دوست
که یکباره بسوزانم رگ و پوست ۴۵۴
وصال کل مرا میباید ای جان
که گرداند مرا دیدار اعیان ۴۵۵
وصال کل دهم تا جان فشانم
حقیقت چون در این دو جان فشانم ۴۵۶
دوعالم منتظر از بهر منصور
نظر کرده بلطف و قهر منصور ۴۵۷
دو عالم منتظر اندر وصالم
که چون باشد بآخر عین حالم ۴۵۸
دو عالم منتظر در عین رازم
که تا جان و جهان چون بر تو بازم ۴۵۹
دو عالم منتظر در حضرت تو
مرا بینند اندر قربت تو ۴۶۰
دو عالم از توحیران مانده امروز
همه درگریه و من در چنین سوز ۴۶۱
ز سوز عشق من عالم بسوزان
وجود عالم و آدم بسوزان ۴۶۲
ز سوز عشق تو میسوختم هان
چنین مر آتشی افروختم جان ۴۶۳
همی گویم ترا تو راز دانی
یقین شاید که از خود بازدانی ۴۶۴
ز وصفت ماندهام حیران در اینجا
فلک در ذات ما گردان در اینجا ۴۶۵
ز وصفت ماندهام حیران و سرمست
اناالحق میزند در بود تو دست ۴۶۶
ز وصفت ماندهام حیران و افکار
همی گویم عیانت بر سر دار ۴۶۷
ز وصفت ماندهام حیران و مجروح
دمادم میدهی تو قوت روح ۴۶۸
ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا
که میبینم چنین تمکین در اینجا ۴۶۹
ز وصفت ماندهام در ناتوانی
که خواهی کردنم در عشق فانی ۴۷۰
ز وصفت ماندهام اندر بلا من
که میخواهم که بینم کل لقا من ۴۷۱
ز وصفت ماندهام درخویش امروز
تو پرده کردهٔ در خویش امروز ۴۷۲
ابا خورشید دارم آشنائی
توی خورشید و من در روشنائی ۴۷۳
توئی خورشید کل بنموده رخسار
درین بود وجودم گشت اظهار ۴۷۴
توئی خورشید در عین الیقینم
بجز روی تو درعالم نه بینم ۴۷۵
توئی خورشید ومن عین صفاتت
دمادم میکنم من وصف ذاتت ۴۷۶
توئی خورشید و من مانند ذرات
دمادم میکنم تقریر آیات ۴۷۷
توئی خورشید پنهان گشته در دل
حقیقت تخم بودت کشته در دل ۴۷۸
تو خورشیدی میان جان عشاق
یقین پیدا و هم پنهان عشاق ۴۷۹
توئی خورشید و من خاک ره تو
حقیقت هستم ای جان آگه تو ۴۸۰
تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت
که میبینم در اینجا دید دیدت ۴۸۱
تو خورشیدی و من راز نهانت
ز نورت میکنم شرح و بیانت ۴۸۲
توخورشیدی چگویم من درین راز
تو میآئی و دیگر میشوی باز ۴۸۳
تو خورشیدی که بودت آشکار است
عیان تو تمامت در نظار است ۴۸۴
تو خورشیدی که درآئینه هستی
هر آیینه در آیینه تو هستی ۴۸۵
در این آیینه منصور است نوری
در این آیت به بین عین حضوری ۴۸۶
در این آیینه پیدائی همیشه
دگر آیینه بنمائی همیشه ۴۸۷
در این آیینه دیده عکس رویت
هر آئینه شدم در گفت و گویت ۴۸۸
در این آیینه دیدم من جمالت
شدم گویا من از شوق وصالت ۴۸۹
در این آیینه دیدستم ترا من
که آیینه زنور تست روشن ۴۹۰
در این آیینه چون شمعی فروزان
تو این آیینه اینجا گه بسوزان ۴۹۱
در این آیینه گفتستی اناالحق
هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق ۴۹۲
در این آیینه هر آیینه دانی
که بنمائی همه راز نهانی ۴۹۳
در این آیینه بنمودی جمالت
ربودی جان منصور جلالت ۴۹۴
در این آیینه پیدائی و پنهان
نمائی هر زمان راز دگر بیان ۴۹۵
در این آیینه ذاتی آشکاره
هر آیینه جمال خود نظاره ۴۹۶
کنی در آینه خود را نگاهی
ندارد کس در این آیینه راهی ۴۹۷
که پیدا جمالت را به بیند
یقین عکس جلالت را به بیند ۴۹۸
دل پاکیزه میباید درین سر
که بیند ذاتت از آیینه ظاهر ۴۹۹
دل پاکیزه میباید درین راز
که تا بیند رخت در آینه باز ۵۰۰
دلی پاکیزه میباید حقیقت
که در آیینه بیند دید دیدت ۵۰۱
دل پاکیزه باید بر سر دار
که کل ز آیینه بیند روی دلدار ۵۰۲
هر آیینه تو در منصور نوری
حقیقت بیشکی ذوق حضوری ۵۰۳
هر آئینه تو در منصور رازی
که با خود میکنی این عشقبازی ۵۰۴
هر آئینه تو در منصور هستی
بت منصور در اینجا شکستی ۵۰۵
هر آئینه تو در منصور جانی
ابا او گفتهٔ راز نهانی ۵۰۶
هر آیینه ترا بینم در اینجا
بجز تو هیچ نگزینم در اینجا ۵۰۷
هر آئینه بریدی دستم ای دوست
ز بوی خویش کردی مستم ای دوست ۵۰۸
هر آینه اناالحق میزنی خویش
حجابت بر گرفته دوست از پیش ۵۰۹
هر آیینه جلالت باز دیدم
در اینجا گه جمالت باز دیدم ۵۱۰
هر آیینه عیانی در نمودم
درین روی جهانی در نمودم ۵۱۱
هر آیینه جمالت بی نشان است
در آیینه چنین شرح و بیانست ۵۱۲
هر آیینه توئی و می ندانند
فتاده در دوئی و میندانند ۵۱۳
هر آیینه توئی ای صاحب راز
اناالحق گفته اندر آینه باز ۵۱۴
در این آیینه گفتستی اناالحق
تو حقی گفتهٔ اسرار مطلق ۵۱۵
از این آیینه گفتستی تو اسرار
چرا کز ذات خود هستی خبردار ۵۱۶
از این آیینه دیدستی تو خود باز
همی گوئی یقین از نیک و بد باز ۵۱۷
درین آیینه دیدستی سراسر
از آن در عشق پیوستی سراسر ۵۱۸
بدو نیک تو یکسانست با تو
مرا این سان نه آسانست با تو ۵۱۹
تو هر کس را که میخوانی بخوانی
منم بنده بکن آنچه تودانی ۵۲۰
نه برگردد ز تو منصور حلاج
گرش اینجا کنی از تیر آماج ۵۲۱
نه برگردد ز تو تا عین آتش
ترا بیند ترا داند همه خوش ۵۲۲
نه برگردد ز قهر و کینه تو
که منصور است کل دیرینهٔ تو ۵۲۳
نه برگردد ز تو ای شاه اینجا
تو کردستی ورا آگاه اینجا ۵۲۴
چو آگاهی منصور از تو باشد
چرا اینجایگه دور از تو باشد ۵۲۵
چو آگاهی منصور است از تو
از آن در جمله مشهور است از تو ۵۲۶
چو آگاهی آگاهی است ما را
حقیقت از تو مر شاهی است ما را ۵۲۷
تو شاهی من گدای درگه تو
ز عجز افتاده بر خاک ره تو ۵۲۸
تو شاهی جملگی اینجا گدایند
ترا بینان ز دیدت آشنایند ۵۲۹
تو شاهی و تمامت بندهٔ تو
ببوی عشق اینجا زندهٔ تو ۵۳۰
تو شاهی جمله اینجا در گدائی
ترا خواهند و با تو آشنائی ۵۳۱
تو شاهی در حقیقت من گدایم
که بادید تو اینجا آشنایم ۵۳۲
تو شاهی در حقیقت بندهٔ خود
بنور خویش کن تا بندهٔ خود ۵۳۳
تو شاهی بنده را بنواز امروز
حقیقت کن ورا امروز پیروز ۵۳۴
تو شاهی بنده را بنواز از خود
فنا گردان ورا از نیک و از بد ۵۳۵
تو شاهی بنده را بنواز ای شاه
تو برگیرش کنون ازخاک این راه ۵۳۶
خبر دارم که در آیینه جانی
نمائی مر مرا راز نهانی ۵۳۷
از اول تا بآخر من تو دیدم
تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم ۵۳۸
از اول تا بآخر نیست جز تو
حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو ۵۳۹
از اول تا بآخر ذات پاکی
نموده روی در ذرات خاکی ۵۴۰
از اول تا بآخر تو یکیئی
از آن بودی از آن یک بیشکیئی ۵۴۱
از اول تا بآخر دیدمت باز
ز چه از دیدنت انجام و آغاز ۵۴۲
ز آغازت خبر اینجا که دارد؟
کسی اسرار عشقت پای دارد ۵۴۳
ز آغازت خبر او یافت اینجا
که شد در بودت اینجاگاه یکتا ۵۴۴
ز آغازت خبر او یافت از بود
که شد دید تو کلی گفت معبود ۵۴۵
ز آغاز تو هستم باخبر من
یکی بوده است دارم این نظر من ۵۴۶
ز آغاز تو و انجامت اینجا
خبردارم بخورده جامت اینجا ۵۴۷
منم جام تو خورده تا بدانی
دریده هفت پرده تا بدانی ۵۴۸
منم جام تو خورده در حقیقت
ز مستی دم زده اندر شریعت ۵۴۹
منم از جام تومست جلالت
نظر دارم درین عین وصالت ۵۵۰
منم خورده ز دست تو یقین جام
ز رویت دیدهام آغاز و انجام ۵۵۱
منم بیهوش با هوش اوفتاده
بحکم و رأی تو گردن نهاده ۵۵۲
اگر مستم یقین جام تو خوردم
غم عشق از سرانجام تو خوردم ۵۵۳
اگر مستم تو هشیارم کنی باز
تمامی در درون ناز خود راز ۵۵۴
اگر مستم مرا هشیار گردان
ز خواب مستیم بیدار گردان ۵۵۵
اگرمستم من از دست تو مستم
حقیقت کشتهٔ عهد الستم ۵۵۶
اگر مستم من از دیدار رویت
از آن افتادهام در گفت و گویت ۵۵۷
اگر مستم من از دیدارت اینجا
دمادم گویمت اسرارت اینجا ۵۵۸
اگر مستم من از دیدارت ای جان
بمستی گفتهام اسرارت ای جان ۵۵۹
بمستی راز تو من فاش گفتم
به پیش رند و هر اوباش گفتم ۵۶۰
بحق رازت در اینجا گفتهام من
در اسرارت اینجا سفتهام من ۵۶۱
بمستی گفتم اسرار تو ای دوست
حقیقت بر سر دار تو ای دوست ۵۶۲
بمستی گفتم اسرار تو با خاص
ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص ۵۶۳
بمستی گفتم اسرار تو با عام
همی خواهم ز انعام تو با عام ۵۶۴
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم هستی در اینجا ۵۶۵
بمستی گفتم اسرارت حقیقت
منم هم مست و هشیارت حقیقت ۵۶۶
اگر کامم دهی اینجا بآخر
کنی در بود خود پیدا بآخر ۵۶۷
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم مستی در اینجا ۵۶۸
چنان مستم ز دیدارت که دانی
مرا میبایدم کز من رهانی ۵۶۹
ز دست عقل اینجا من اسیرم
فرو ماندم درین غوغا بمیرم ۵۷۰
چنان ازدست عقل افتادم از پای
که از عشقم گرفتار اندر اینجای ۵۷۱
اگر من مست و هشیارم همیشه
در اینجا گه ترا یارم همیشه ۵۷۲
ز مستی عقل میراند دمادم
خلافم عقل میداند دمادم ۵۷۳
خلاف عقل خواهم خورد از این می
که گردم محو کلی من زلاشیی ۵۷۴
خلاف عقل خواهم خورد از این جام
که میبینم بقای خود سرانجام ۵۷۵
بده ساقی دگر جامی بمنصور
که حق گوید ز حق تا نفخهٔ صور ۵۷۶
بده جامی دگر تا مست گردم
برانم عقل و دیگر مست گردم ۵۷۷
بده جام دگر ساقی بدرویش
مهل چیزی بده باقی بدرویش ۵۷۸
بده ساقی دگر جامی کهمستم
بت خود را در این مستی شکستم ۵۷۹
بده جامی دگر تا گویمت راز
بگویم رازت اینجا جمله سرباز ۵۸۰
بده جامی دگر در دست ازصاف
که الحق ما زدیم از قاف تا قاف ۵۸۱
بده جامی که در عین الیقینم
بجز تو هیچ در عالم نه بینم ۵۸۲
بده جامی که خواهد سوخت جانم
نمایم راز با کل از نهانم ۵۸۳
بده جامی که ذات لامکانی
مرا امروز کلی در عیانی ۵۸۴
بده جامی که منصور است خسته
بجز تو دست ازعالم بشسته ۵۸۵
بده جامی که منصور است بیچون
ترا وی بیند اینجا بیچه و چون ۵۸۶
بده جامی که مستم ای یگانه
ترا بینم که هستی جاودانه ۵۸۷
بده جامی دگر ساقی بمنصور
که تا کل دردمد در جملگی صور ۵۸۸
بده جامی دگر تا جان دهم باز
بجان خویشتن منت نهم باز ۵۸۹
بده جامی دگر کاندر فنائیم
در آن جامت دگر مستی نمائیم ۵۹۰
درین مستی بده کامم در اینجا
برافکن صورت و نامم در اینجا ۵۹۱
درین مستی نه بینم هیچ نبود
جهان بر چشم من جز هیچ نبود ۵۹۲
ترا بینم در اینجا یار دلخواه
اگر خواهی تو از من جان و دل خواه ۵۹۳
همه اینجا فدای خاک کویت
سرم گردان درین میدان چو گویت ۵۹۴
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
بده جامی ز مشتاقی اسرار ۵۹۵
که درجانست از تو های و هویم
درون جانی و در آرزویم ۵۹۶
که بنمائی جمال خود تمامت
که تا بینند این شور وقیامت ۵۹۷
هوالله میندانم بیش از این من
هوالله گفتهام کل پیش از اینمن ۵۹۸
حقیقت ای جنید کامران تو
بیاب اسرار ما کلی روان تو ۵۹۹
حقیقت ای جنید پاک دیدی
مر این اسرارها کز من شنیدی ۶۰۰
چگونه سر توحیدش نخوانم
نظرداری تو در شرح و بیانم ۶۰۱
چنین توحید باید گفت او را
که تا باشد حقیقت مر نکو را ۶۰۲
چنین توحید باید گفت اینجا
که مغز از پوست کردم باز زیبا ۶۰۳
چنین توحید باید گفت مشتاق
که تاگردد حقیقت در عیان طاق ۶۰۴
زهی توحید ما با یار بیچون
که بنمودستم از دیدار بی چون ۶۰۵
زهی توحید ما با شاه جمله
کزو هستیم یقین آگاه جمله ۶۰۶
زهی توحید ما با جان جانها
زهی معنی دو صد شرح و بیانها ۶۰۷
اگر ره بردهٔ در پردهٔ راز
نقاب از صورت و معنی برانداز ۶۰۸
برافکن این زمانت روح از رخ
که آرد لحظه لحظه عین پاسخ ۶۰۹
چه گویم شرح این اسرار دیگر
که ما را عشق بازی بار دیگر ۶۱۰
نمود واصل این هر دو جهانست
مرا از گفت بی نام و نشان است ۶۱۱
چنان شادم که در دنیای غدار
نمیآیم من از شادی پدیدار ۶۱۲
ز دامم آخر است اینجا رهائی
که دیدم کل جهان عین خدائی ۶۱۳
کنون وقت وصال و شادمانی
که جانان دیدهام در زندگانی ۶۱۴
مرا از زندگانی حاصل این است
که درجان و دلم عین الیقین است ۶۱۵
رسیدم در بر حق الیقین باز
بدیدم اولین و آخرین باز ۶۱۶
چو اول یافتم اسرار آخر
مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر ۶۱۷
مرا مقصود از این بد سر اسرار
که هیلاجم نمود اینجا دگر باز ۶۱۸
کنون چون از رخ او وصل دیدم
مر او رادر میانه اصل دیدم ۶۱۹
وصال ما کنون در گفت اویست
که بیشک اوست کاندر گفتگویست ۶۲۰
حقیقت هر که او الله بیند
تمامت نور الاالله بیند ۶۲۱
هر آنکو جست اینجا دید رویش
اگر باشد چو من در خاک کویش ۶۲۲
حقیقت حق در اینست ای برادر
که آخر در یقین است ای برادر ۶۲۳
که حق بنمود اول عشق دیدار
در آخر گشت او هم ناپدیدار ۶۲۴
کلاه عشق جانان داد هرکس
همو قدر کله میداند و بس ۶۲۵
کلاه فقر هر کس را که دادند
در معنی بروی او گشادند ۶۲۶
کلاه فقر پنداری تو بازیست
کله هر کس بیابد سر ببازیست ۶۲۷
سر و جان اندرین ره همچو عطار
کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار ۶۲۸
کنون وقت سر است کامد کلاهم
که میباید شدن در نزد شاهم ۶۲۹
کله داریم اکنون از سرباز
کجا باشیم اینجا همسر راز ۶۳۰
سر ما بهر پای جان جانست
که در این سرکشی راز نهان است ۶۳۱
سر ما بهر خاک رهگذار است
که دنیا نزد ما چون رهگذار است ۶۳۲
چه باشد جان و سر تا در کف دوست
کنم کین خود نباشد لایق دوست ۶۳۳
نمود عشق جانان چون نمودم
زیان اینجایگه شد جمله سودم ۶۳۴
الا تاچند سرگردان شوی تو
چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو ۶۳۵
طلبکاری دلا اینجا طلبکار
میان عاشقان صاحب اسرار ۶۳۶
کنون وقتست تا گوهر فشانی
بجای خاک ره عنبر فشانی ۶۳۷
فراقت رفت و وصل آمد پدیدار
چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار ۶۳۸
چو مقصود تو اصل است از میانه
از اینجا یاب وصل جاودانه ۶۳۹
ترا اکنون چو در وصل است امید
چو ذرهٔ بودی و گشتی تو خورشید ۶۴۰
چنانت عشق بنموده است دیدار
که خواهی گشت کلی ناپدیدار ۶۴۱
فنا خواهی بدن یک دم بقابین
تو از پیش فنا عین بقا ین ۶۴۲
ترا اصل از فنا بد تا بدانی
فنا اصل بقا بد تا بدانی ۶۴۳
حقیقت نیست بودی هست گشتی
سوی ذرات عالم بر گذشتی ۶۴۴
بدیدی آنچه کس نادید اینجا
شنیدی آنچه کس نشنید اینجا ۶۴۵
فراغت جوی اکنون با قناعت
که چیزی نیست خوشتر از قناعت ۶۴۶
بکنج خلوت ار شادان نشینی
جمال یار بیهمتا به بینی ۶۴۷
مرا این زندگی با معنی افتاد
ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد ۶۴۸
چنانم نفس کافر شد مسلمان
که چیزی می نه بیند جز که جانان ۶۴۹
چنان اینجا عیان یار دارد
که گویی او همه دیدار دارد ۶۵۰
حقیقت در حقیقت راه برده است
ره خود را بنزد شاه برده است ۶۵۱
بجز شه هیچکس او را ندید او
اباشه گفت و هم از شه شنید او ۶۵۲
چو جایش داد نزد خویشتن شاه
از آن پیوسته آگاهست از شاه ۶۵۳
نباشد هیچ خوشتر از معانی
که معین بهتر است از زندگانی ۶۵۴
کمالش آخر آمد به ز اول
ولی آگاه میباشد معطل ۶۵۵
بنزد شاه دارد چون کمالش
هم از شاهست دیدار وصالش ۶۵۶
حقیقت گشت اینجا گه زبونم
من او دانم در اینجا گه که چونم ۶۵۷
چو وقت اینست ای دل در حقیقت
که بسپردی به کل راه شریعت ۶۵۸
مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی
همی پرداز از وی داستانی ۶۵۹
چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی
چو او با تست دیگر می چه جوئی ۶۶۰
ترا افتاد اگر افتاد کاری
که کس را از تو بر دل نیست باری ۶۶۱
ندیدی غمخور کس در جهان تو
از آنی در همه عالم نهان تو ۶۶۲
حقیقت غم خورت اینجای یار است
ترا با دیگران اکنون چه کار است ۶۶۳
کنون در عین خلوت باش هشیار
مکن مستی بدل میباش هشیار ۶۶۴
بنور شرع جان خود برافروز
ز نور عشق خوش میساز و میسوز ۶۶۵
دمادم راز جانان گوی اینجا
که بردستی حقیقت گوی اینجا ۶۶۶
فراقت شد وصالت آخر کار
حقیقت برده میخواهد بیکبار ۶۶۷
فکندن با جمالش باز بینی
شوی تو از میان و راز بینی ۶۶۸
ابی صورت تو باشی در خدائی
ازین گفتارها می با خودآئی ۶۶۹
ترا امروز بخت و شادکامی
که از جانان توئی با شادکامی ۶۷۰
بر آنکامت چو یارت هست در بر
ازین در گاه تو یک ذره مگذر ۶۷۱
بروی دوست هان خرسند میباش
درین صورت ابی پیوند میباش ۶۷۲
چنان کاول ز بیرون مرده بودی
رهی کاول بجانان برده بودی ۶۷۳
همان ره جوی وز آن ره می مشو دور
که این راهست راه عشق منصور ۶۷۴
ترا منصور کرد اینجا هدایت
به بخشیدت به کل عین سعادت ۶۷۵
همه منصور داری در جهان تو
گذشته بیشک از کون و مکان تو ۶۷۶
چو آخر این چنین خواهد بدن کار
میان اهل دل هان گام بردار ۶۷۷
دمادم از وصالش خرمی کن
ابا ذرات عالم همدمی کن ۶۷۸
دو روزی کاندرین دار فنائی
مکن هم از جلیسانت جدائی ۶۷۹
همه از یار دان و غیر بگذار
پس آنگه کعبه را بادیر بگذار ۶۸۰
وصال کعبه چون داری در اینجا
ترادادند ره در کعبه تنها ۶۸۱
حقیقت دوستان را خوان تو در پیش
مکن دوری از ایشان و بیندیش ۶۸۲
اگر صد قرن یابی زندگانی
یقین مر مردنت چاره ندانی ۶۸۳
بباید مرد آخر در وجودت
که در مردن بیابی بود بودت ۶۸۴
چو مرده زنده باشی در جهان تو
حقیقت یادگیر این رایگان تو ۶۸۵
بمیر و زنده شو در هر دو عالم
که باشد باز گشتت سوی آن دم ۶۸۶
چو آن ره کامدستی باز گردی
در آن دم نیز صاحب راز گردی ۶۸۷
حقیقت این بوداکنون تو بشنو
بگفتار من ای دلدار بگرو ۶۸۸
خوشا آنکس که این دریافت آخر
بسوی جان جان بشتافت آخر ۶۸۹
اگر با عشق میری در بر دوست
برون آری از اینجامغز با پوست ۶۹۰
تو مغزی لیک اندر پوست ماندی
ابی دیدار عشق دوست ماندی ۶۹۱
برون شو یک زمان از پوست با خود
که تا فارغ شوی از نیک و از بد ۶۹۲
سلوک اول اینست ار بدانی
که میری زین بلاد و زندگانی ۶۹۳
ترا این صورت اینجا هیچ آمد
که صورت بیشکی پرپیچ آمد ۶۹۴
ندارد مر بقا اینجا چه صورت
از آن دنیاست دائم پر کدورت ۶۹۵
ز دنیا این بست گر باز دانی
که از هر نوع اینجا راز دانی ۶۹۶
حقیقت جمله دنیا چون پل آمد
از آن پرشور و گفت و غلغل آمد ۶۹۷
ز دنیا بهترین علم است دریاب
ز مغز علم معنی راز دریاب ۶۹۸
چو علم آموختی دل کن برخود
در او یابی بآخر راهبر خود ۶۹۹
چو برخوانی ز علم و حکمت و راز
که یابی رشتهٔ گم کرده را باز ۷۰۰
مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار
ترا کردم کنون اینجا خبردار ۷۰۱
دم آخر بدانی آنچه گفتم
که از پیر حقیقت این شنفتم ۷۰۲
خدا از علم ذاتی یافت اینجا
درون از علم کل میکن مصفا ۷۰۳
چه به از علم جوئی تا بخوانی
که در علمست کل راز نهانی ۷۰۴
چه به از علم خاصه علم تفسیر
که در یکی کنی اسرار تقریر ۷۰۵
حقیقت علم قرآن خوان و رهبر
که قرآنست اینجا گاه رهبر ۷۰۶
بجز قرآن نمیبینم دوایت
که قرآنست اینجا رهنمایت ۷۰۷
بجز قرآن که بنماید ره اینجا
که قرآنست از جان آگه اینجا ۷۰۸
ز سر جان جان معنی قرآن
بدان آنگاه میکن راه در جان ۷۰۹
چو شد مکشوف بر تو راز او فاش
بدانی بیشکی در عشق نقاش ۷۱۰
ز دیده ور به بینی این بدانی
که قرآنست سر لامکانی ۷۱۱
همه مردان ز قرآن راز دیدند
ز قرآن جان جان را باز دیدند ۷۱۲
چه به زین جوی ای نادیده اسرار
ز صورت درگذر و از ریش و دستار ۷۱۳
طلب کن آنچه گم کردی حقیقت
ز قرآن باز بین آن در شریعت ۷۱۴
دلا چون سر قرآن یافتستی
ز قرآن باز جانان یافتستی ۷۱۵
حقیقت جاودان یکتا بمانی ۱
ره مردان طلب تا دید یابی
عیان ذات در توحید یابی ۲
ره مردان طلب تا جاودان تو
بمانی تا جهان جان جان تو ۳
ره مردان طلب در نامرادی
اگر تو بی مرادی یامرادی ۴
ره مردان طلب در خلوت دل
عیان یار بین در خلوت دل ۵
ره مردان طلب مانندمنصور
که ماند نام تو نانفخهٔ صور ۶
ره مردان طلب در دید جانان
دمی بنگر تو در توحید جانان ۷
ره مردان طلب تا شاد گردی
ز اندوه و بلا آزاد گردی ۸
ره مردان طلب تا در نمودت
نمایند از حقیقت بود بودت ۹
ره مردان طلب در شادکامی
چرا اندر پی ننگی و نامی ۱۰
ره مردان طلب تا راز یابی
حقیقت ذات اعیان باز یابی ۱۱
ره مردان طلب تا راه ایشان
بیابی و شوی آگاه ایشان ۱۲
ره مردان یقین منصور کل یافت
یقین در راه ایشان رنج و دل یافت ۱۳
ره مردان یقین منصور دیده است
از آن در راه کل در نوردیده است ۱۴
ره مردان منم کل باز دیده
یقین در راه ایشان راز دیده ۱۵
ره مردان منم کرده در این سر
دریده بیشکی پرده در این سر ۱۶
ره مردان منم کرده در آفاق
شده در راه مردان بیشکی طاق ۱۷
ره مردان منم کرده حقیقت
زده دم از طریقت در شریعت ۱۸
ره مردان منم کرده شده کل
از اول آخرم کرده شده کل ۱۹
بمنزل در رسیده این زمانم
رخ شه دیده در عین العیانم ۲۰
بمنزل در رسیدم ناگهانی
بدیدم من جمال بینشانی ۲۱
بمنزل در رسیدم در حقیقت
رخ جانان بدیدم در حقیقت ۲۲
رسیدم تا بمنزگاه عشاق
بمنزل در رسیدم شاه عشاق ۲۳
رسیدم تا بمنزل یار دیدم
خود اندر عشق برخوردار دیدم ۲۴
رسیدم تا بمنزل در یکی من
حقیقت سیر کردم بیشکی من ۲۵
رسیدم تا بمنزل در نمودار
ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار ۲۶
رسیدم تا بمنزل حق پرستم
حقیقت دید من عهد الستم ۲۷
رسیدم تا الست خویش دیدم
نمود ذات کل در پیش دیدم ۲۸
رسیدم آنچه میایستم اینجا
بدیدم در درونم شیخ یکتا ۲۹
ره سیر وفنا کردم بآخر
جمال یار میبینم بظاهر ۳۰
ره سیر و فنا کردم بتحقیق
در آخر شیخ بازم داد توفیق ۳۱
ره سیر و فنا کن اندرین راه
که تا تو هم رسی در حضرت شاه ۳۲
اگر ره میکنی راهت نمایم
بمنزل آدم شاهت نمایم ۳۳
اگر ره میکنی اینست راهت
که اینجا مینمایم دید شاهت ۳۴
ره خودبین در اینجا در حقیقت
ره تو چیست در راه شریعت ۳۵
ره شرع است شیخا جاودانی
اگر این ره کنی بیشک بدانی ۳۶
ره شرعست منزل جان جانان
ازین سر وصل ده ذرات جانان ۳۷
ره شرعست دیگر من ندانم
بجز این ره روی روشن ندانم ۳۸
ره شرعست اندر شرع شو دوست
بشودرخلوت و هر سومرودوست ۳۹
ره شرع است اندر شرع شو شیخ
نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ ۴۰
ره شرع است اگر میدانی اسرار
درین ره عمر خود ضایع بمگذار ۴۱
ره شرعست راهت بانشان است
در آخر یار بیشک بینشان است ۴۲
ره شرعست این را هست تحقیق
درین ره عاشقان یابند توفیق ۴۳
ره شرعست ازو اینجا مرادت
بیاب ای شیخ با عین سعادت ۴۴
ره شرعست طاعت کن درین راه
که در طاعت بیابی مر رخ شاه ۴۵
رهت شرعست هر طاعت کن اینجا
که از طاعت شوی درجان مصفا ۴۶
براه شرع هر کو یافت مقصود
حقیقت یافت در دیدار معبود ۴۷
براه شرع هر کو رفت او دید
ز دید او پس آنگه کل نکو دید ۴۸
براه شرع هر که رفت جان شد
چو جان در جملهٔ عالم عیان شد ۴۹
براه شرع هر کو رفت حق یافت
ز ذات جان جان آنکه سبق یافت ۵۰
براه شرع آنکو دید جانان
شدش او تا ابد در جمله پنهان ۵۱
براه شرع هر کوشد چو منصور
اناالحق میزند تا نفخهٔ صور ۵۲
براه شرع هر کو گشت جانباز
در اینجا یافت این راز نهان باز ۵۳
براه شرع هر کو جانفشان شد
حقیقت در شریعت جان جان شد ۵۴
براه شرع هر کو دید حق دید
حقیقت گم شد از اسرار توحید ۵۵
براه شرع هر کو در فنا شد
ز بعد آن فنا ذات خدا شد ۵۶
براه شرع هر کو دید دیدار
یکی گردد عیان ولیس فی الدار ۵۷
براه شرع شیخا رفتهام من
سخن در شرع جمله گفتهام من ۵۸
براه شرع احمد در عیانم
کنون بنگر نشان بینشانم ۵۹
براه شرع احمد یافتم راز
شدم از شرع احمد من سرافراز ۶۰
براه شرع احمد راز دیدم
حق الحق در یکی صدر از دیدم ۶۱
چو راه شرع احمد بسپری تو
ز دید یار آخر برخوری تو ۶۲
چو راه شرع احمد را سپردی
چو من ای شیخ بیشک گوی بردی ۶۳
چو راه شرع احمد دیدی ای دوست
کنون برخورچواندر دیدی ای دوست ۶۴
چو راه شرع احمد ره نباشد
دل زندیق ازو آگه نباشد ۶۵
دل صدّیق میباید درین راه
که از جانان شود در آخر آگاه ۶۶
دل صدّیق میباید در این سر
که بیند در درون اوست ظاهر ۶۷
دل صدّیق میباید حقیقت
که حق بیند درین راه شریعت ۶۸
دل صدّیق میباید که جانان
به بیند او در اینجا گاه اعیان ۶۹
دل صدّیق دایم پر ز خونست
که میداند که سرّ کار چونست ۷۰
دل صدیق دایم در فنایست
دلش اندر فنادیدن لقایست ۷۱
دل صدیق دایم در یکی یار
همی خواهم درون خود پدیدار ۷۲
دل صدیق میبیند حقیقت
که راهی نیست جز راه شریعت ۷۳
دل صدیق جز جانان نه بیند
عیان بیند وی و پنهان نه بیند ۷۴
دل صدیق با یار است دایم
از آن در عشق در کار است دایم ۷۵
دل صدیق دایم غرق توحید
بود پیوسته اندر دیده و دید ۷۶
دل صدیق دایم درنمود است
از آنش عرش دایم در سجود است ۷۷
دل صدیق ذاتست ار بدانی
شده در عین ذرات نهانی ۷۸
دلی باید که یابد نور صادق
بود از نور خود در عشق صادق ۷۹
دلی باید که این معنی بداند
پس آنگه جان خود در کل فشاند ۸۰
دلی باید که برخوردار آید
چو ما اینجایگه بردار آید ۸۱
دلی باید که باشد همچو من گم
که بیند گوهر اندر عین قلزم ۸۲
دلی چون من نکوهرگز که یابد
چو من دلدار هرگز کس نیابد ۸۳
چو بادل میکنم دلدار دارم
دل از دیدار او بردار دارم ۸۴
چو با دل میکنم دلدار اویست
که با من در یقین در گفت و گوی است ۸۵
چو با دل میکنم دلدار دیدم
خود اندر عشق برخوردار دیدم ۸۶
چو بادل میکنم من اندرین راه
حقیقت می نه بینم جز که دلخواه ۸۷
چه با دل میکنم چون دل فنا شد
بدلدارم رسید و کل فنا شد ۸۸
چه با دل میکنم این لحظه جانست
حقیقت جان و هم عین عیانست ۸۹
چه با دل میکنم این لحظه ذاتست
برون از این مکان عین صفاتست ۹۰
چه با دل میکنم این لحظه دلدار
مراکرده است ذات خود نمودار ۹۱
که با من این زمان عین عیان است
فکنده پرده از رخ نی نهانست ۹۲
که با من در نهان جانست واصف
منم از ذات جان پیوسته واحد ۹۳
که با من این زمان در گفت و گویست
ز بهر ما چنین درجست و جویست ۹۴
که با من این زمان یار است پیدا
ولی در لیس فی الدار است پیدا ۹۵
که با من هر زمانی راز گوید
دگر منصور با تو باز گوید ۹۶
که با من این زمان عین العیانست
دمادم با تو در شرح و بیانست ۹۷
که با من این زمان اندر حقیقت
نمودار است در راه شریعت ۹۸
که با من این چنین کرده است یاری
که کردستم ز عشقش پایداری ۹۹
که با من اینچنین کرده است جانان
نخواهم کردنم در عشق پنهان ۱۰۰
در این ره شیخ بسیار است اسرار
ولی ذاتست اینجا گه پدیدار ۱۰۱
در این اعیان منصور است رفته
سخن چین چنین در عشق گفته ۱۰۲
که گوید شیخ دیگر این چنین راز
مگر آنکو شود عین الیقین باز ۱۰۳
دلش خود آنگهی اعیان به بیند
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند ۱۰۴
شود یکرنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه ۱۰۵
شود یکرنگ همچون نور خورشید
بتابد در همه ذرات جاوید ۱۰۶
شود یک رنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه ۱۰۷
شود یکرنگ همچون نور خورشید
بتابد در همه ذرات جاوید ۱۰۸
شود یک رنگ و یکرنگی ببیند
حقیقت رنگ یکرنگی به بیند ۱۰۹
شود یکرنگ اندر بینشانی
بماند تا ابد در عشق فانی ۱۱۰
شود یکرنگ در بحر حقیقت
سراسر محو گرداند شریعت ۱۱۱
شود یکرنگ در بازار معنی
بگوید دمبدم اسرار معنی ۱۱۲
شود یکرنگ بر مانند جوهر
نمود نور عشق او سراسر ۱۱۳
شود یکرنگ در رنگ حقیقت
به بیند عشق نیرنگ حقیقت ۱۱۴
شود یکرنگ در اسرار اینجا
شود از عشق برخوردار اینجا ۱۱۵
شود یکرنگ اینجا همچو جانان
بگوید همچو ما او را زمردان ۱۱۶
شود یکرنگ اینجا گه حقیقت
ز یکرنگی رسد اندر طریقت ۱۱۷
شود یکرنگ اینجا در یقین او
بود در عشق جانان پیش بین او ۱۱۸
شود یکرنگ آنگه در اناالحق
بگوید همچو ما اسرار مطلق ۱۱۹
شود یکرنگ همچون ما یگانه
بماند تا ابد او جاودانه ۱۲۰
شود یکرنگ همچون ما حقیقت
نماید راز خود پیدا حقیقت ۱۲۱
درین ره عاشقی باید که در کار
که یکرنگی گزیند همچو پرگار ۱۲۲
کند پرگار و اندرجا بماند
ولیکن نقش ناپیدا نماند ۱۲۳
دل اندر نقش بستی ای یگانه
نماند تا ابد او جاودانه ۱۲۴
دل اندر نقش بستی همچو او باش
کجا هرگز ببینی روی نقاش ۱۲۵
دل اندر نقش بستستی حقیقت
نخواهد ماند این نقش طبیعت ۱۲۶
دل اندر نقش بستی جاودان تو
نخواهی دید بیشک جان جان تو ۱۲۷
دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست
که ازنقش خود بی آگهی دوست ۱۲۸
دل اندر نقش بستی مرد خواهی
تو مراین نقش آخر بردخواهی ۱۲۹
دل اندر نقش بستی با زمانی
کجانقاش را آخر بدانی ۱۳۰
دل اندر نقش بستی در حقیقت
کجا نقاش کل آید پدیدت ۱۳۱
نخواهد ماند نقشت جز که نقاش
از این معنی که گفتم باخبر باش ۱۳۲
نخواهد ماند نقشت جاودانی
سزد گر بود نقاشت بدانی ۱۳۳
نخواهد ماند نقشت آخر کار
نخواهد گشت گم در عین پرگار ۱۳۴
نخواهد ماند نقشت غم مخور تو
یقین اینجا لقا را مینگر تو ۱۳۵
تو مر نقاش را بشناسی تحقیق
که نقاشت دهد پیوسته توفیق ۱۳۶
تو گر نقاش بشناسی برستی
ابا نقاش جاویدان نشستی ۱۳۷
تو گر نقاش بشناسی تو اوئی
که با نقاش اندر گفت و گوئی ۱۳۸
تو گر نقاش بشناسی درین راز
کند از روی خود مرپرده را باز ۱۳۹
دگر نقاش بشناسی حقیقت
نماید در عیان نقش حقیقت ۱۴۰
بدان نقاش و ایمن باش از خود
که باشی رسته تو از نیک و از بد ۱۴۱
بدان نقاش اگر صاحب یقینی
که جز نقاش خود چیزی نه بینی ۱۴۲
بدان نقاش و با اوباش دایم
که گرداند ترا در ذات قایم ۱۴۳
بدان نقاش و اندر وی فنا گرد
که مانی اندرین عین فنا فرد ۱۴۴
بدان نقاش را امروز ای شیخ
که تا گردی بکل پیروز ای شیخ ۱۴۵
بدان نقاش و با او آشنا باش
ز دیدارش همیشه در بقا باش ۱۴۶
بدان نقاش در بود وجودت
که نقش ذات خود اینجا نمودت ۱۴۷
بدان نقاش بیچون در حقیقت
که چون کرده است این نقش طبیعت ۱۴۸
بدان نقاش خود ای شیخ بیچون
که چون نقش تو بسته بیچه و چون ۱۴۹
بدان نقاش خود ای شیخ زنهار
که نقش تو زخود کرده است اظهار ۱۵۰
بدان نقاش خود ای شیخ عالم
که روی خویش بنموده است این دم ۱۵۱
بدان نقاش تا بینی تو در خویش
که اعیان کرده در تو جوهر خویش ۱۵۲
بدان نقاش سرّ لایزالی
که با نقاش در عین وصالی ۱۵۳
تو بانقاش و نقاش است با تو
یکی در جملگی فاش است با تو ۱۵۴
تو با نقاش خویش اندر جهانی
چو امر صانع خود را ندانی ۱۵۵
تو با نقاش خویش و آشنا اوست
تو هستی بیوفا و با وفا اوست ۱۵۶
تو نقاشی کنون ای شیخ در دید
یکی بنگر تو در اسرار توحید ۱۵۷
تو با نقاش اینجا آشنا شو
چو او در بود جانها با فنا شو ۱۵۸
تو با نقاش اینجا نقش بسته
در آخر میکند نقشت شکسته ۱۵۹
چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت
نماید دید خود او ناپدیدت ۱۶۰
روی ز اینجا و در حسرت بمانی
خوری آنگه دریغ جاودانی ۱۶۱
دریغ آن لحظه مر سودی ندارد
که هرگز درد بهبودی ندارد ۱۶۲
در اینجا کار دارد دیدن یار
که ناگاهت کند او ناپدیدار ۱۶۳
در اینجا کار دارد دیدن دوست
حقیقت گفتن و بشنیدن دوست ۱۶۴
در اینجا کاردارد گربیابی
وگر تو فتنهٔ تو در نیابی ۱۶۵
ترا درخواب نقشت مینماید
زناگه نقش خود اندر رباید ۱۶۶
ترا در خواب نقشی کرده اظهار
در اینجا گاه اندرپنج و در چار ۱۶۷
ترا در خواب کرده مینماید
درون هفت پرده مینماید ۱۶۸
که چون این پرده برگیرد ز رخسار
ترا آنگه کند از خواب بیدار ۱۶۹
توجه ز آن کین صورنا بود گردد
زیانت جملگی با سود گردد ۱۷۰
تو سود خویش کن دیدار جانان
در اینجا صاحب اسرار جانان ۱۷۱
تو مر نقاش خود در نقش بشناس
ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس ۱۷۲
چه نقاش است بینائی چه باکست
که نقاش از حقیقت نور پاکست ۱۷۳
چو نقاش است بینائی درین راه
چونقاش عجب داری تو همراه ۱۷۴
چو نقاش است بینائی بآخر
ترا اظهار بودن کرده ظاهر ۱۷۵
ازو برخور تواندر نقش بنگر
ز دید نقش اینجا گاه بگذر ۱۷۶
ازو برخور اگر تو راز دانی
دو روزی کاندرین بود جهانی ۱۷۷
ازو برخور که ناگه میرود او
بمانی صورتی بی گفت و بی گو ۱۷۸
ازو برخور که تا جاوید مانی
بنورش بیصفت خورشید مانی ۱۷۹
ازو برخور که آمد آشکاره
بباید کردنت جانان نظاره ۱۸۰
اگر امروز از وی برخوری تو
هم امروزش حقیقت بنگری تو ۱۸۱
اگر امروز بینی روی جانان
بمانی تاابد در کوی جانان ۱۸۲
اگر امروز اینجا یار بینی
تو بیشک جاودان دیدار بینی ۱۸۳
اگر امروز این اسرار ما را
حقیقت بشنوی گفتار ما را ۱۸۴
ترا فردا بکار آید حقیقت
که باید رفت از دار طبیعت ۱۸۵
بشیب خاک ناچیزی بمانده
بمانده عاقبت خاکی فشانده ۱۸۶
وصالی بخش جانت را درین راه
که تا بیند در اینجا گه رخ شاه ۱۸۷
وصالی بخش جانت را درین دید
که تا می بشنود اسرار توحید ۱۸۸
وصالی بخش جان مانده در غم
که تا اینجا به بیند یار همدم ۱۸۹
وصالی بخش جان از دید جانان
که بینددر یقین توحید جانان ۱۹۰
وصالی بخش جان نازنین را
که تا یابد به کل عین الیقین را ۱۹۱
وصالی بخش تا جان راز بیند
همی نقاش در خود باز بیند ۱۹۲
وصالی بخش جانت در سوی دل
که تا با دل شوی از یار واصل ۱۹۳
وصالی بخش جان را در وفایت
که تا می بنگرد دید لقایت ۱۹۴
وصالی بخش جان ای دوست اینجا
که تا بیرون شوی از پوست اینجا ۱۹۵
وصالی بخش جان ای شیخ از نور
که تا بیند به کل دیدارمنصور ۱۹۶
حقیقت وصل جانان آشکار است
ولی زندیق باوصلش چه کار است ۱۹۷
سخن با صادقان و واصلانست
دگر با عاشقان و صادقانست ۱۹۸
سخن با واصلان گفتم حقیقت
در اسرار بر سفتم حقیقت ۱۹۹
وصال یار دارد جان منصور
نمیبیند کسی جانان منصور ۲۰۰
وصال یار دارد در اناالحق
که اینجا میزند در یارالحق ۲۰۱
که داند تا چه صورت نداری
بجز دیدار منصورت نداری ۲۰۲
که داند تا تو خود اندر کجائی
اگر خواهی نه گر خواهی نمائی ۲۰۳
که داند سر ذات پاکت ای جان
که هم جانی و هم عشقی و جانان ۲۰۴
که داند سر بیچون تو اینجا
بسرگردانست گردون تو اینجا ۲۰۵
که داند جز تواندر ذات هر کس
تو دانائی درون جملگی بس ۲۰۶
که داند جز تو غیب و غیب دانی
که راز جمله میدانی نهانی ۲۰۷
که داند جز تو تا فردا چه باشد
بجز ذات تو پس جانا چه باشد ۲۰۸
تمامت در تو حیرانند اینجا
تو دانا جمله نادانند اینجا ۲۰۹
تمامت از تو و پیدا و تو از خویش
حجابی از جمال آورده در پیش ۲۱۰
تمامت از تو پیدا و ندانند
که کلی خود توئی چندانکه خوانند ۲۱۱
همه الکن شده در وصف ذاتت
فرو مانده بدریای صفاتت ۲۱۲
که یارد تازند دم جز تو دردم
که بنموده است اندر نقش آدم ۲۱۳
جمال خویش پنهانی حقیقت
که داند آنچه میدانی حقیقت ۲۱۴
جمالت عاشقان دیدند اینجا
وصالت جمله بخریدند اینجا ۲۱۵
چنان در جستجویت عقل مانده
که دست از جان و از دل برفشانده ۲۱۶
رخی بنمای آخر دوستانت
گلیشان بخش هان از بوستانت ۲۱۷
رخی بنمای و جان بنما بشادی
که جانرا در دلم دادی بدادی ۲۱۸
رخی بنمای تا جان برفشانم
که جز این نیست درعین روانم ۲۱۹
رخی بنمای تا خود را بسوزم
که از دیدارت اینجا نیکروزم ۲۲۰
رخی بنمای و جان بستان زدرویش
که جز این نیست چیزی دیگرش پیش ۲۲۱
رخی بنمای تا پنهان شوم من
نمائی ذات تا اعیان شوم من ۲۲۲
منم حیران کوی دوست اینجا
بریده دست خود از پوست اینجا ۲۲۳
منم حیران ز دیدار جمالت
بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت ۲۲۴
منم حیران ز دیدار تو جانا
که چون میگویم اسرار تو اینجا ۲۲۵
منم حیران ز دیدت باز مانده
ز دید دوست صاحب راز مانده ۲۲۶
منم حیران شده ای دوست درتو
که چون بگشادهٔ ای دوست درتو ۲۲۷
منم حیران شده در روی خویت
یقین جان میدهم در آرزویت ۲۲۸
چه شور است اینکه در عالم فکندی
خروشی در دل آدم فکندی ۲۲۹
چو شور است اینکه در بازار عشق است
نگر منصور بین بردار عشق است ۲۳۰
چه شور است اینکه در جان جهان است
مگر منصور بین عین العیان است ۲۳۱
چه شور است این بگو با من خبرباز
که ناید کس که میگوید خبرباز ۲۳۲
چه شور است این مگر صاحب فرانست
که درگفتار کل عین العیانست ۲۳۳
چه شور است این بگو تا من بدانم
زشور و گفت در روی جهانم ۲۳۴
چه شور است اینکه در دریای عشق است
مگر منصور ناپروای عشق است ۲۳۵
چه شور است اینکه ما را دست داده است
که جان را دیداینجا دست دادست ۲۳۶
چه شور است اینکه ما را در نهادست
که شوری در نهاد ما نهاده است ۲۳۷
زند بحرم عجب شوری در اینجا
بگفت اسرار کل درروی دریا ۲۳۸
بگفت اسرار و اندردار کردش
ز شاخ عشق برخوردار کردش ۲۳۹
بکل اسرار گفت و جان جان شد
از آن اینجا نمودار عیان شد ۲۴۰
توئی ای ذات بیچون و چگونه
درون بگرفته و اندر برون نه ۲۴۱
توئی ای ذات بیچون تمامت
که اینجا میکنی شور و قیامت ۲۴۲
توئی ای ذات بیچون در عیانم
که شور آورده در شرح و بیانم ۲۴۳
توئی ای ذات بیچون در یقین تو
یقین میبینم ازعین الیقن تو ۲۴۴
توئی ای ذات بیچون آشکاره
بروی دار خود برخود نظاره ۲۴۵
توی منصور که بود اندرین راه
اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه ۲۴۶
توئی منصور ورنه او که باشد
بجز تو در جهان جز او که باشد ۲۴۷
توئی منصور در دیدار اینجا
نمودار از تو پرده دار اینجا ۲۴۸
توئی منصور شوری درفکنده
ورا آزاد کرده جمله بنده ۲۴۹
توئی منصور در بازار معنی
حقیقت گفتهٔ اسرار معنی ۲۵۰
توئی منصور در عین العیانی
نموده کل ز خود راز نهانی ۲۵۱
توئی منصور اندر قربت لا
یکی بنمود او را لا بالّا ۲۵۲
توئی منصور در دید خلایق
که میدانی تو اسرار خلایق ۲۵۳
توئی منصور اندر گفت و گوئی
توی منصور و خود منصور جوئی ۲۵۴
نبودم بی توام من یک دم ای دوست
کنون میبینمت چون مغز و در پوست ۲۵۵
ترا از دست اکنون چون گذارم
تو خواهی بود جانان پایدارم ۲۵۶
ترا ازدست چون بگذارم ای یار
که خواهی کردن اینجا ناپدیدار ۲۵۷
ترا من جان شیرین دانم ای دل
که مقصود منی در هر دو حاصل ۲۵۸
برویت زندهام اندر سردار
ببویت زندهام و از جان خبردار ۲۵۹
خریدار تو مائیم و دگر نیست
بجز من از وصالت کس خبر نیست ۲۶۰
خریدار تو مائیم اندرین راه
وگرنه نیست کس از راز آگاه ۲۶۱
خریدار تو مائیم از دل و جان
که در راهت ببازم دیده و جان ۲۶۲
خریدار تو مائیم و تو دانی
که ما را با تو این راز نهانی ۲۶۳
خریدار تو مائیم از حقیقت
که بیشک آگهیم از دید دیدت ۲۶۴
خریدار تو مائیم اندر اینجا
تو میدانی که هستی شاه دانا ۲۶۵
دلی پر خون و جانی سوگواریم
بجز این چیز دیگر مینداریم ۲۶۶
ازان تست این هم در حقیقت
سخن کی باز گویم از طبیعت ۲۶۷
طبیعت شد خجل در راهت ای جان
چه ماند در یقین آگاهت ای جان ۲۶۸
طبیعت محو شد چون سوگواری
که همچون تو به بیند باز یاری ۲۶۹
طبیعت شد خجل در گفتگویت
از آن میمیرم اندر آرزویت ۲۷۰
طبیعت شد خجل با خود چه چیزی
کسی کز دید تودارد عزیزی ۲۷۱
حقیقت جان خجل دل بازمانده
عجایب جسم و جان در راز مانده ۲۷۲
بباید کاملی مانند منصور
که اینجا گه کند ذات تو منصور ۲۷۳
بباید کاملی ماننده من
که اسرارت کند ای دوست روشن ۲۷۴
بباید کاملی چون من بگفتار
که بنماید عیانت بر سردار ۲۷۵
بباید کاملی پاکیزه گوهر
که گوید راز تو در بحر و در بر ۲۷۶
منم راز تو گفته سوی دریا
رسیده ماهیانت تا بر شاه ۲۷۷
منم راز تو گفته در سوی کوه
فتاده او ز پا از فکر و اندوه ۲۷۸
منم راز تو گفته با زمینت
زمین دیده زمین عین الیقینت ۲۷۹
منم راز توگفته باز آتش
از آن آتش همی سوزد عجب خوش ۲۸۰
منم راز تو گفته در سوی باد
جهانت کرد یاد آر عشق آباد ۲۸۱
منم راز تو گفته در سوی آب
دوان از عشق رویت شد به اشتاب ۲۸۲
منم راز تو گفته سوی خورشید
بسی گردان شده در عشق جاوید ۲۸۳
منم راز تو گفته در سوی کوه
فکنده زلزله در بار اندوه ۲۸۴
منم راز تو گفته در سوی ماه
گذاران گشت هر مه سوی خرگاه ۲۸۵
منم راز تو گفته با تمامت
حقیقت نیز با اهل قیامت ۲۸۶
وصالت درهمه بیشک بدیدم
ازان بیشک بدید تو رسیدم ۲۸۷
وصالت در همه پیداست امروز
چنین شور از وصالت خاست امروز ۲۸۸
وصالت جان من اینجا ربوده
ز تو گفته یقین از تو شنوده ۲۸۹
وصالت در دلم آتش فکنده
عجب شوری در او بس خوش فکنده ۲۹۰
وصالت سوخت سر تا پای منصور
ترا دیدم ترا یکتای منصور ۲۹۱
وصالت سوخت جانم تا بدانی
توی پنهانم و دیگر تو دانی ۲۹۲
عجب حالیست جانا اندر اینجا
که بگشادم من تنها در اینجا ۲۹۳
درم بگشادهٔ در گفت و در گوی
بگو اکنون دگر درجست و درجوی ۲۹۴
اگر جانم رود من سر برآرم
نمود عشق را اندر سرآرم ۲۹۵
چه باشد شور دنیا شور عقبی
ترا بنمایم این در جمله مولی ۲۹۶
چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا
که اندر ذات خود یکتائی اینجا ۲۹۷
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
اگر بنمایم اینجا جان روشن ۲۹۸
چو من اینجاترا بینم عیان باز
نمائی این زمانم بر سر دار ۲۹۹
عیان بینم اگرچه بینشانی
کنون در من ز خود توحید خوانی ۳۰۰
عیان میبینمت اندر خلایق
کجاآیم بنزدیک تولایق ۳۰۱
عیان میبینمت اما نهانی
همی گویم ترا رازم تودانی ۳۰۲
منم دیوانهٔ عشق تو گشته
منم تخم محبت جمله کشته ۳۰۳
منم دیوانهٔ سودایت ای جان
یقین میبینم از هر جانبی جان ۳۰۴
منم دیوانهٔ سودای دردت
شده بی دینم اندر عشق فردت ۳۰۵
منم دیوانه در سودای رازت
که اینجا دیدهام دیدار بازت ۳۰۶
منم دیوانهٔ عین الیقینت
که دیدم ذات پاک اوّلینت ۳۰۷
منم دیوانه از دیدارت ای جان
دمادم گفتهام اسرارت ای جان ۳۰۸
دلم بربودهٔ در قصد جانی
دل و جان میبری اینجا نهانی ۳۰۹
دلم بربودهٔ در عشق هجران
از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن ۳۱۰
دلم بربودهٔ در عشق بازی
ندانم تا چه دیگر عشق بازی ۳۱۱
دلم بربودهٔ ای جان جمله
ز من تنها ربودی ز آن جمله ۳۱۲
دلم بر بودهٔ زانم درین راه
ترا دلدار کرده بیشکی شاه ۳۱۳
حقیقت هم دل و هم جان توداری
درین پیدائیت پنهان توداری ۳۱۴
نظر اینجا مگردان آخر کار
اناالحق گوی ای دلدار با یار ۳۱۵
نظر آخر مگردان تا به بینند
کسانی کاندرین صاحب یقینند ۳۱۶
نظر آخر مگردان اندر این راز
اناالحق گوی بی نقش صورباز ۳۱۷
نظر آخر مگردان از دل من
اناالحق گوی بی نقش گل من ۳۱۸
نظر آخرمگردان این جهان بین
حقیقت ازدمت راز نهان بین ۳۱۹
نظر داری تو با ما راز آنیم
که اینجا گاه غوغای جهانیم ۳۲۰
نظر داری تو با ما از دل و جان
که میگوئیم رازت از دل و جان ۳۲۱
نظر داری تو با ما در حقیقت
کاناالحق میزند خون طبیعت ۳۲۲
نظر داری تو با ما آخر کار
که بنمائی جمال خویش اظهار ۳۲۳
نظر داری تو با ما از عنایت
نظر کرده ببخشیده هدایت ۳۲۴
نظر داری تو با ما بیش از آنی
که اینجا دادیم راز نهانی ۳۲۵
نظر داری توبا ما ای خداوند
که تا بیرون کنی مسکین از این بند ۳۲۶
نظر داری تو با ماراست اینست
مرا از ذات خود در خواب اینست ۳۲۷
چنان کاول نمودی آخرم آن
نمائی تا بود ذات تو یکسان ۳۲۸
چنان کاول نمودی آخر کار
همان لذت ز ذات خود پدیدار ۳۲۹
چنان کاول نمودی راز بیچون
همان بنمای اینجا بیچه و چون ۳۳۰
چنان کاول نمودی جان جانم
همان بنمای در آخر عیانم ۳۳۱
چنان کاول نمودی بود بودم
همان بنمای آخر در نمودم ۳۳۲
همان کاول نمودی بازم اینجا
نما تا جسم وجان در بازم اینجا ۳۳۳
حقیقت من کیم اعیان توئی دوست
درون جان ودل پنهان توئی دوست ۳۳۴
به پنهانی دلم بردی و جانم
عیان بر تا همه خلق جهانم ۳۳۵
کنند اقرار بر منصور اعیان
که سر میبازد از عشق دل و جان ۳۳۶
دریغا از نمودت چون کنم من
که خواهد ماند این اسرار روشن ۳۳۷
دلم خونست اندر قربت تو
نخواهددید جز از حضرت تو ۳۳۸
دلم خونست در راهت فتاده
دمادم خون ازو اینجاگشاده ۳۳۹
دلم خونست اندر پاکبازی
حقیقت یافت از تو بینیازی ۳۴۰
دلم خونست در خاک و طپانست
بامید تو اینجا او عیانست ۳۴۱
دلم خونست از سودای عشقت
بمانده درجهان رسوای عشقت ۳۴۲
دلم خونست وجانم غرقه در خون
فتاده راز تو از پرده بیرون ۳۴۳
ز سودای تو در خونم چنین راز
نظر کن در دل مسکین افکار ۳۴۴
ز سودای تو درخونم بمانده
بیک ره دست از خود برفشانده ۳۴۵
جمال خویش بنمودی مرا تو
فکنده مر مرا اندر فنا تو ۳۴۶
دل مسکین من خاک ره تست
میان خاک و خون او آگه تست ۳۴۷
نبایستت از اول رخنمودن
ز ما جان و دل اینجا گه ربودن ۳۴۸
چو بنمودی و بربودی چه گویم
توئی اندر درون اکنون چگویم ۳۴۹
توئی جانا کنون منصور گم شد
از اول تا بآخر در فنا بد ۳۵۰
کنون گم شد دل منصوراینجا
توی درجسم و جان کل نور اینجا ۳۵۱
منزه دانمت درعین توحید
یکی دیدم یکی دیدم یکی دید ۳۵۲
یکی دیدم ز تو در بینشانی
از آن کردم در اینجا جان فشانی ۳۵۳
یکی دیدم ز تو اعیان ذرات
از آن من وصف تو میخوانم از ذات ۳۵۴
یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست
منم محو و در اینجا جز دوئی نیست ۳۵۵
یکی دیدم ترا اندر لقایت
از آن خواهم شد اینجا گه فدایت ۳۵۶
فنایت را بقائی بخش ما را
در آخر کل بقائی بخش ما را ۳۵۷
فنایت خوشتر آمد در نمودم
که در اول فنای محض بودم ۳۵۸
فنایت خوشتر آمد در عیانم
ازآن گشتم فنا زیرا که دانم ۳۵۹
که در عین فنا بینم ترا من
فنا دانم یقین اسرار روشن ۳۶۰
عیانت کردهٔ با ما دمادم
از آنم در فنای عشق خرم ۳۶۱
نماندم عقل و جان و دل بیکبار
همی گویم که اینجا پرده بردار ۳۶۲
از این پرده که در کون و مکانست
هزاران شور اینجا و فغان است ۳۶۳
عجایب پردهٔ جان بستهٔ تو
نمود خود بدان پیوستهٔ تو ۳۶۴
حقیقت پردهٔ ذات تو بستست
از آنم پرده اینجا گه گسسته است ۳۶۵
چنانت عاشقم در عشقبازی
که اندر پرده کردی برده بازی ۳۶۶
چنانت عاشقم اینجا در اسرار
که کلّی پرده کردم باز ای یار ۳۶۷
دریدی پردهٔ منصور مسکین
ز شوق مهر خود نی از سرکین ۳۶۸
دریدی پردهٔ ما را بیکبار
نه بس بود این که کردستیم بردار ۳۶۹
دریدی پردهٔ ما در جهان تو
پس آنگه کردیم شور و فغان تو ۳۷۰
دریدی پردهٔ ما در حقیقت
که تا دیدیم یک دیدار دیدت ۳۷۱
دریدی پردهٔ ما تا بدانند
ولیکن دوست این یکتا بدانند ۳۷۲
جمالت از پس پرده عیان است
از آن شور اناالحق درجهانست ۳۷۳
از آن شور اناالحق خاست اینجا
که وصل تو به کل پیداست اینجا ۳۷۴
از آن شور اناالحق درنمود است
که رخسار تو دیدارم نمود است ۳۷۵
از آن شوراناالحق خاست در دل
که دیدار عیانم هست حاصل ۳۷۶
از آن شور اناالحق خاست در جان
که پیداگشت این اسرار پنهان ۳۷۷
جهان جان توئی و سر مطلق
که میگوئی ز ذات خود اناالحق ۳۷۸
اناالحق خود زدی در ذات منصور
بگفتی تا شدی در عشق مشهور ۳۷۹
زبانم لال شد از گفتن دوست
که میبینم یقین مغز تو از پوست ۳۸۰
ابا تو این زمان راز است فاشم
ندانم من کیم ذات تو باشم ۳۸۱
ابا تو جان و سر اندر میانست
اناالحق گوی ذاتت عین جانست ۳۸۲
چه چیزی جملهٔ در جملگی گم
همه قطره توئی اعیان قلزم ۳۸۳
از آنت دمبدم من بحر خوانم
که در بحر تو من غواص زانم ۳۸۴
مرا از بحر تو دیدار بوده است
که از بحر توام جوهر نموده است ۳۸۵
مرا بخشیدهٔ یک جوهر ای یار
که آن میبینم اندر جمله دیدار ۳۸۶
مرا از جوهر عشقت حقیقت
نمودار است ازدیدار دیدت ۳۸۷
تو فانی باشی و هر دو توئی دوست
حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست ۳۸۸
توجانی و تنی و بود بودی
درین تن بود بود خود نمودی ۳۸۹
چنان منصور با تو درجهانست
که بیشک با تودر شرح و بیانست ۳۹۰
چنان منصور باتو در نمود است
که کلی با تو درگفت و شنود است ۳۹۱
بکش منصور جانا هم دراینجا
که بگشادی ورا کلی در اینجا ۳۹۲
تو میدانی حقیقت راز منصور
توئی انجام و هم آغاز منصور ۳۹۳
اگر صد سال باشم بر سر دار
تراگویم حقیقت وصف دلدار ۳۹۴
حقیقت حبّهٔ نبود درین راه
توئی از وصف ذات خویش آگاه ۳۹۵
توی از وصف خود آگاه و کس نه
بجز تو درجهان فریادرس نه ۳۹۶
توئی در وصف خود پیوسته گویا
توئی مر ذات خود پیوسته جویا ۳۹۷
توی اینجا شناسای کمالت
نمای آنگاه خود خواهی وصالت ۳۹۸
توئی اینجا شناسای وجودت
حقیقت خویش دانی بود بودت ۳۹۹
تو بیشک واقفی برجمله اشیا
همه اشیا ز ذات تست پیدا ۴۰۰
تو بیشک واقفی بر درد عشاق
توئی در آخرین مرمرد عشاق ۴۰۱
تو بیشک واقفی در عین هستی
نمود ذات خود خود میپرستی ۴۰۲
تو بیشک واقفی بر کل اسرار
توئی ذات خود اینجاگه طلبکار ۴۰۳
تو بیشک در درون جان حقیقت
بخود پیدا زجان پنهان حقیقت ۴۰۴
توئی گفته اناالحق در جهانت
اناالحق کرده واقف دوستانت ۴۰۵
توئی گفته اناالحق خود بخود تو
یقین فارغ شده از نیک و بد تو ۴۰۶
توئی گفته اناالحق بر سر دار
همه عشاق را کرده خبردار ۴۰۷
توئی گفته اناالحق بر زبانم
من بیچاره رسوای جهانم ۴۰۸
توئی گفته اناالحق در جهان تو
توئی هستی همه کون و مکان تو ۴۰۹
توئی گفته اناالحق با همه تو
فکنده بود من در دمدمه تو ۴۱۰
تو گفتی و مرا بردار کردی
مرا از خویش برخوردار کردی ۴۱۱
تو گفتی در میان منصور بردار
حقیقت او ز گفت تو خبردار ۴۱۲
جهانی عاشقان در جستجویت
فتاده در پی این گفتگویت ۴۱۳
جهانی عاشقان اینجا طلبکار
ترا و تو چنین اندر سردار ۴۱۴
جهانی در جهان گفت و گویند
ترا اینجایگه در جستجویند ۴۱۵
برافکن پردهٔ عزت ز دیدار
نمود خود تمامت را پدیدار ۴۱۶
برافکن پرده از رخسار جانا
نما بر عاشقان دیدار جانا ۴۱۷
برافکن پرده تا رویت به بینند
کسانی کاندرین سر در یقینند ۴۱۸
برافکن پرده از دیدار هستی
که تا توبه کنند از بت پرستی ۴۱۹
برافکن پرده و خلقی بسوزان
ولی منصور را کلی بسوزان ۴۲۰
برافکن پرده ای جان خلایق
بکن امروز مهمان خلایق ۴۲۱
برافکن پردهٔ عزلت درین راه
همه گردان ز فعل خویش آگاه ۴۲۲
برافکن پرده از منصور بنیوش
لباس سرّ خود در جمله درپوش ۴۲۳
برافکن پرده از عین تمامت
که بگرفتست این شور و قیامت ۴۲۴
برافکن پرده از شمع حقیقت
منور کن رخ جمع حقیقت ۴۲۵
برافکن پرده از شمع سرافراز
وجود جمله همچون شمع بگداز ۴۲۶
برافکن پرده ای شمع جهانسوز
وجود جمله هم جان و جهانسوز ۴۲۷
برافکن پرده ای شمع جهان تو
که تا بینندت ای جمع جهان تو ۴۲۸
برافکن پرده چون منصور حلاج
وجود عاشقان را ساز آماج ۴۲۹
برافکن پرده از روی همایون
که راز از پرده افتادست بیرون ۴۳۰
برافکن پرده از عین العیانت
که تا بینند مر خلق جهانت ۴۳۱
برافکن پرده از دیدار عشاق
که با تست این زمان اسرار عشاق ۴۳۲
برافکن پرده ورنه من کنم باز
که خواهم گشت در راه تو جانباز ۴۳۳
برافکن پرده ورنه من حقیقت
کنم باز و شوم روشن حقیقت ۴۳۴
برافکن پرده و بنمای خورشید
که کشتی عاشقان از بهر امید ۴۳۵
برافکن پرده و بنمای رویت
که کل افتند اندر خاک کویت ۴۳۶
جمال خویش کن اظهار برخویش
مر این پرده کنون بردار از پیش ۴۳۷
جمال خویش کن اظهار ما را
بکن در عشق برخوردار ما را ۴۳۸
جمال خویش کن اظهار جانا
همی گویم ترا بردار اینجا ۴۳۹
دل عشاق در ذاتت اسیر است
رخش مهر است یا بدر منیر است ۴۴۰
دل عشاق افتاده است در خون
که تا از پرده کی آئی تو بیرون ۴۴۱
دل عشاق در خونست جانا
که وصفت آخرت چونست جانا ۴۴۲
نه چندانست وصلت در دل و جان
که بتوان گفت اینجا گاه آسان ۴۴۳
نه چندانست دیدار تو دیدن
حقیقت آخر کار تو دیدن ۴۴۴
نه آسانست با تو عشق بازی
که بتوانی که با کس عشقبازی ۴۴۵
نه آسانست اینجا دیدن تو
بجان میبایدت بخریدن تو ۴۴۶
نه آسانست اینجا عشقت ای یار
ولی خواهم که گردم ناپدیدار ۴۴۷
دم وصلت نه کل بینم حقیقت
که میبینم من اینجاگه حقیقت ۴۴۸
دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا
که بیشک ناشده وصلم در اینجا ۴۴۹
دمی وصلی ز کل بخشم عیانم
که کرده همچو این گفتار جانم ۴۵۰
دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را
که پنهان کردم اندر تو عیان را ۴۵۱
وصال کل مرا میباید و بس
که تا کارم یقین بگشاید و بس ۴۵۲
وصال کل مرا میباید ای یار
که این پرده براندازم بیکبار ۴۵۳
وصال کل مرا میباید ای دوست
که یکباره بسوزانم رگ و پوست ۴۵۴
وصال کل مرا میباید ای جان
که گرداند مرا دیدار اعیان ۴۵۵
وصال کل دهم تا جان فشانم
حقیقت چون در این دو جان فشانم ۴۵۶
دوعالم منتظر از بهر منصور
نظر کرده بلطف و قهر منصور ۴۵۷
دو عالم منتظر اندر وصالم
که چون باشد بآخر عین حالم ۴۵۸
دو عالم منتظر در عین رازم
که تا جان و جهان چون بر تو بازم ۴۵۹
دو عالم منتظر در حضرت تو
مرا بینند اندر قربت تو ۴۶۰
دو عالم از توحیران مانده امروز
همه درگریه و من در چنین سوز ۴۶۱
ز سوز عشق من عالم بسوزان
وجود عالم و آدم بسوزان ۴۶۲
ز سوز عشق تو میسوختم هان
چنین مر آتشی افروختم جان ۴۶۳
همی گویم ترا تو راز دانی
یقین شاید که از خود بازدانی ۴۶۴
ز وصفت ماندهام حیران در اینجا
فلک در ذات ما گردان در اینجا ۴۶۵
ز وصفت ماندهام حیران و سرمست
اناالحق میزند در بود تو دست ۴۶۶
ز وصفت ماندهام حیران و افکار
همی گویم عیانت بر سر دار ۴۶۷
ز وصفت ماندهام حیران و مجروح
دمادم میدهی تو قوت روح ۴۶۸
ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا
که میبینم چنین تمکین در اینجا ۴۶۹
ز وصفت ماندهام در ناتوانی
که خواهی کردنم در عشق فانی ۴۷۰
ز وصفت ماندهام اندر بلا من
که میخواهم که بینم کل لقا من ۴۷۱
ز وصفت ماندهام درخویش امروز
تو پرده کردهٔ در خویش امروز ۴۷۲
ابا خورشید دارم آشنائی
توی خورشید و من در روشنائی ۴۷۳
توئی خورشید کل بنموده رخسار
درین بود وجودم گشت اظهار ۴۷۴
توئی خورشید در عین الیقینم
بجز روی تو درعالم نه بینم ۴۷۵
توئی خورشید ومن عین صفاتت
دمادم میکنم من وصف ذاتت ۴۷۶
توئی خورشید و من مانند ذرات
دمادم میکنم تقریر آیات ۴۷۷
توئی خورشید پنهان گشته در دل
حقیقت تخم بودت کشته در دل ۴۷۸
تو خورشیدی میان جان عشاق
یقین پیدا و هم پنهان عشاق ۴۷۹
توئی خورشید و من خاک ره تو
حقیقت هستم ای جان آگه تو ۴۸۰
تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت
که میبینم در اینجا دید دیدت ۴۸۱
تو خورشیدی و من راز نهانت
ز نورت میکنم شرح و بیانت ۴۸۲
توخورشیدی چگویم من درین راز
تو میآئی و دیگر میشوی باز ۴۸۳
تو خورشیدی که بودت آشکار است
عیان تو تمامت در نظار است ۴۸۴
تو خورشیدی که درآئینه هستی
هر آیینه در آیینه تو هستی ۴۸۵
در این آیینه منصور است نوری
در این آیت به بین عین حضوری ۴۸۶
در این آیینه پیدائی همیشه
دگر آیینه بنمائی همیشه ۴۸۷
در این آیینه دیده عکس رویت
هر آئینه شدم در گفت و گویت ۴۸۸
در این آیینه دیدم من جمالت
شدم گویا من از شوق وصالت ۴۸۹
در این آیینه دیدستم ترا من
که آیینه زنور تست روشن ۴۹۰
در این آیینه چون شمعی فروزان
تو این آیینه اینجا گه بسوزان ۴۹۱
در این آیینه گفتستی اناالحق
هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق ۴۹۲
در این آیینه هر آیینه دانی
که بنمائی همه راز نهانی ۴۹۳
در این آیینه بنمودی جمالت
ربودی جان منصور جلالت ۴۹۴
در این آیینه پیدائی و پنهان
نمائی هر زمان راز دگر بیان ۴۹۵
در این آیینه ذاتی آشکاره
هر آیینه جمال خود نظاره ۴۹۶
کنی در آینه خود را نگاهی
ندارد کس در این آیینه راهی ۴۹۷
که پیدا جمالت را به بیند
یقین عکس جلالت را به بیند ۴۹۸
دل پاکیزه میباید درین سر
که بیند ذاتت از آیینه ظاهر ۴۹۹
دل پاکیزه میباید درین راز
که تا بیند رخت در آینه باز ۵۰۰
دلی پاکیزه میباید حقیقت
که در آیینه بیند دید دیدت ۵۰۱
دل پاکیزه باید بر سر دار
که کل ز آیینه بیند روی دلدار ۵۰۲
هر آیینه تو در منصور نوری
حقیقت بیشکی ذوق حضوری ۵۰۳
هر آئینه تو در منصور رازی
که با خود میکنی این عشقبازی ۵۰۴
هر آئینه تو در منصور هستی
بت منصور در اینجا شکستی ۵۰۵
هر آئینه تو در منصور جانی
ابا او گفتهٔ راز نهانی ۵۰۶
هر آیینه ترا بینم در اینجا
بجز تو هیچ نگزینم در اینجا ۵۰۷
هر آئینه بریدی دستم ای دوست
ز بوی خویش کردی مستم ای دوست ۵۰۸
هر آینه اناالحق میزنی خویش
حجابت بر گرفته دوست از پیش ۵۰۹
هر آیینه جلالت باز دیدم
در اینجا گه جمالت باز دیدم ۵۱۰
هر آیینه عیانی در نمودم
درین روی جهانی در نمودم ۵۱۱
هر آیینه جمالت بی نشان است
در آیینه چنین شرح و بیانست ۵۱۲
هر آیینه توئی و می ندانند
فتاده در دوئی و میندانند ۵۱۳
هر آیینه توئی ای صاحب راز
اناالحق گفته اندر آینه باز ۵۱۴
در این آیینه گفتستی اناالحق
تو حقی گفتهٔ اسرار مطلق ۵۱۵
از این آیینه گفتستی تو اسرار
چرا کز ذات خود هستی خبردار ۵۱۶
از این آیینه دیدستی تو خود باز
همی گوئی یقین از نیک و بد باز ۵۱۷
درین آیینه دیدستی سراسر
از آن در عشق پیوستی سراسر ۵۱۸
بدو نیک تو یکسانست با تو
مرا این سان نه آسانست با تو ۵۱۹
تو هر کس را که میخوانی بخوانی
منم بنده بکن آنچه تودانی ۵۲۰
نه برگردد ز تو منصور حلاج
گرش اینجا کنی از تیر آماج ۵۲۱
نه برگردد ز تو تا عین آتش
ترا بیند ترا داند همه خوش ۵۲۲
نه برگردد ز قهر و کینه تو
که منصور است کل دیرینهٔ تو ۵۲۳
نه برگردد ز تو ای شاه اینجا
تو کردستی ورا آگاه اینجا ۵۲۴
چو آگاهی منصور از تو باشد
چرا اینجایگه دور از تو باشد ۵۲۵
چو آگاهی منصور است از تو
از آن در جمله مشهور است از تو ۵۲۶
چو آگاهی آگاهی است ما را
حقیقت از تو مر شاهی است ما را ۵۲۷
تو شاهی من گدای درگه تو
ز عجز افتاده بر خاک ره تو ۵۲۸
تو شاهی جملگی اینجا گدایند
ترا بینان ز دیدت آشنایند ۵۲۹
تو شاهی و تمامت بندهٔ تو
ببوی عشق اینجا زندهٔ تو ۵۳۰
تو شاهی جمله اینجا در گدائی
ترا خواهند و با تو آشنائی ۵۳۱
تو شاهی در حقیقت من گدایم
که بادید تو اینجا آشنایم ۵۳۲
تو شاهی در حقیقت بندهٔ خود
بنور خویش کن تا بندهٔ خود ۵۳۳
تو شاهی بنده را بنواز امروز
حقیقت کن ورا امروز پیروز ۵۳۴
تو شاهی بنده را بنواز از خود
فنا گردان ورا از نیک و از بد ۵۳۵
تو شاهی بنده را بنواز ای شاه
تو برگیرش کنون ازخاک این راه ۵۳۶
خبر دارم که در آیینه جانی
نمائی مر مرا راز نهانی ۵۳۷
از اول تا بآخر من تو دیدم
تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم ۵۳۸
از اول تا بآخر نیست جز تو
حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو ۵۳۹
از اول تا بآخر ذات پاکی
نموده روی در ذرات خاکی ۵۴۰
از اول تا بآخر تو یکیئی
از آن بودی از آن یک بیشکیئی ۵۴۱
از اول تا بآخر دیدمت باز
ز چه از دیدنت انجام و آغاز ۵۴۲
ز آغازت خبر اینجا که دارد؟
کسی اسرار عشقت پای دارد ۵۴۳
ز آغازت خبر او یافت اینجا
که شد در بودت اینجاگاه یکتا ۵۴۴
ز آغازت خبر او یافت از بود
که شد دید تو کلی گفت معبود ۵۴۵
ز آغاز تو هستم باخبر من
یکی بوده است دارم این نظر من ۵۴۶
ز آغاز تو و انجامت اینجا
خبردارم بخورده جامت اینجا ۵۴۷
منم جام تو خورده تا بدانی
دریده هفت پرده تا بدانی ۵۴۸
منم جام تو خورده در حقیقت
ز مستی دم زده اندر شریعت ۵۴۹
منم از جام تومست جلالت
نظر دارم درین عین وصالت ۵۵۰
منم خورده ز دست تو یقین جام
ز رویت دیدهام آغاز و انجام ۵۵۱
منم بیهوش با هوش اوفتاده
بحکم و رأی تو گردن نهاده ۵۵۲
اگر مستم یقین جام تو خوردم
غم عشق از سرانجام تو خوردم ۵۵۳
اگر مستم تو هشیارم کنی باز
تمامی در درون ناز خود راز ۵۵۴
اگر مستم مرا هشیار گردان
ز خواب مستیم بیدار گردان ۵۵۵
اگرمستم من از دست تو مستم
حقیقت کشتهٔ عهد الستم ۵۵۶
اگر مستم من از دیدار رویت
از آن افتادهام در گفت و گویت ۵۵۷
اگر مستم من از دیدارت اینجا
دمادم گویمت اسرارت اینجا ۵۵۸
اگر مستم من از دیدارت ای جان
بمستی گفتهام اسرارت ای جان ۵۵۹
بمستی راز تو من فاش گفتم
به پیش رند و هر اوباش گفتم ۵۶۰
بحق رازت در اینجا گفتهام من
در اسرارت اینجا سفتهام من ۵۶۱
بمستی گفتم اسرار تو ای دوست
حقیقت بر سر دار تو ای دوست ۵۶۲
بمستی گفتم اسرار تو با خاص
ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص ۵۶۳
بمستی گفتم اسرار تو با عام
همی خواهم ز انعام تو با عام ۵۶۴
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم هستی در اینجا ۵۶۵
بمستی گفتم اسرارت حقیقت
منم هم مست و هشیارت حقیقت ۵۶۶
اگر کامم دهی اینجا بآخر
کنی در بود خود پیدا بآخر ۵۶۷
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم مستی در اینجا ۵۶۸
چنان مستم ز دیدارت که دانی
مرا میبایدم کز من رهانی ۵۶۹
ز دست عقل اینجا من اسیرم
فرو ماندم درین غوغا بمیرم ۵۷۰
چنان ازدست عقل افتادم از پای
که از عشقم گرفتار اندر اینجای ۵۷۱
اگر من مست و هشیارم همیشه
در اینجا گه ترا یارم همیشه ۵۷۲
ز مستی عقل میراند دمادم
خلافم عقل میداند دمادم ۵۷۳
خلاف عقل خواهم خورد از این می
که گردم محو کلی من زلاشیی ۵۷۴
خلاف عقل خواهم خورد از این جام
که میبینم بقای خود سرانجام ۵۷۵
بده ساقی دگر جامی بمنصور
که حق گوید ز حق تا نفخهٔ صور ۵۷۶
بده جامی دگر تا مست گردم
برانم عقل و دیگر مست گردم ۵۷۷
بده جام دگر ساقی بدرویش
مهل چیزی بده باقی بدرویش ۵۷۸
بده ساقی دگر جامی کهمستم
بت خود را در این مستی شکستم ۵۷۹
بده جامی دگر تا گویمت راز
بگویم رازت اینجا جمله سرباز ۵۸۰
بده جامی دگر در دست ازصاف
که الحق ما زدیم از قاف تا قاف ۵۸۱
بده جامی که در عین الیقینم
بجز تو هیچ در عالم نه بینم ۵۸۲
بده جامی که خواهد سوخت جانم
نمایم راز با کل از نهانم ۵۸۳
بده جامی که ذات لامکانی
مرا امروز کلی در عیانی ۵۸۴
بده جامی که منصور است خسته
بجز تو دست ازعالم بشسته ۵۸۵
بده جامی که منصور است بیچون
ترا وی بیند اینجا بیچه و چون ۵۸۶
بده جامی که مستم ای یگانه
ترا بینم که هستی جاودانه ۵۸۷
بده جامی دگر ساقی بمنصور
که تا کل دردمد در جملگی صور ۵۸۸
بده جامی دگر تا جان دهم باز
بجان خویشتن منت نهم باز ۵۸۹
بده جامی دگر کاندر فنائیم
در آن جامت دگر مستی نمائیم ۵۹۰
درین مستی بده کامم در اینجا
برافکن صورت و نامم در اینجا ۵۹۱
درین مستی نه بینم هیچ نبود
جهان بر چشم من جز هیچ نبود ۵۹۲
ترا بینم در اینجا یار دلخواه
اگر خواهی تو از من جان و دل خواه ۵۹۳
همه اینجا فدای خاک کویت
سرم گردان درین میدان چو گویت ۵۹۴
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
بده جامی ز مشتاقی اسرار ۵۹۵
که درجانست از تو های و هویم
درون جانی و در آرزویم ۵۹۶
که بنمائی جمال خود تمامت
که تا بینند این شور وقیامت ۵۹۷
هوالله میندانم بیش از این من
هوالله گفتهام کل پیش از اینمن ۵۹۸
حقیقت ای جنید کامران تو
بیاب اسرار ما کلی روان تو ۵۹۹
حقیقت ای جنید پاک دیدی
مر این اسرارها کز من شنیدی ۶۰۰
چگونه سر توحیدش نخوانم
نظرداری تو در شرح و بیانم ۶۰۱
چنین توحید باید گفت او را
که تا باشد حقیقت مر نکو را ۶۰۲
چنین توحید باید گفت اینجا
که مغز از پوست کردم باز زیبا ۶۰۳
چنین توحید باید گفت مشتاق
که تاگردد حقیقت در عیان طاق ۶۰۴
زهی توحید ما با یار بیچون
که بنمودستم از دیدار بی چون ۶۰۵
زهی توحید ما با شاه جمله
کزو هستیم یقین آگاه جمله ۶۰۶
زهی توحید ما با جان جانها
زهی معنی دو صد شرح و بیانها ۶۰۷
اگر ره بردهٔ در پردهٔ راز
نقاب از صورت و معنی برانداز ۶۰۸
برافکن این زمانت روح از رخ
که آرد لحظه لحظه عین پاسخ ۶۰۹
چه گویم شرح این اسرار دیگر
که ما را عشق بازی بار دیگر ۶۱۰
نمود واصل این هر دو جهانست
مرا از گفت بی نام و نشان است ۶۱۱
چنان شادم که در دنیای غدار
نمیآیم من از شادی پدیدار ۶۱۲
ز دامم آخر است اینجا رهائی
که دیدم کل جهان عین خدائی ۶۱۳
کنون وقت وصال و شادمانی
که جانان دیدهام در زندگانی ۶۱۴
مرا از زندگانی حاصل این است
که درجان و دلم عین الیقین است ۶۱۵
رسیدم در بر حق الیقین باز
بدیدم اولین و آخرین باز ۶۱۶
چو اول یافتم اسرار آخر
مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر ۶۱۷
مرا مقصود از این بد سر اسرار
که هیلاجم نمود اینجا دگر باز ۶۱۸
کنون چون از رخ او وصل دیدم
مر او رادر میانه اصل دیدم ۶۱۹
وصال ما کنون در گفت اویست
که بیشک اوست کاندر گفتگویست ۶۲۰
حقیقت هر که او الله بیند
تمامت نور الاالله بیند ۶۲۱
هر آنکو جست اینجا دید رویش
اگر باشد چو من در خاک کویش ۶۲۲
حقیقت حق در اینست ای برادر
که آخر در یقین است ای برادر ۶۲۳
که حق بنمود اول عشق دیدار
در آخر گشت او هم ناپدیدار ۶۲۴
کلاه عشق جانان داد هرکس
همو قدر کله میداند و بس ۶۲۵
کلاه فقر هر کس را که دادند
در معنی بروی او گشادند ۶۲۶
کلاه فقر پنداری تو بازیست
کله هر کس بیابد سر ببازیست ۶۲۷
سر و جان اندرین ره همچو عطار
کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار ۶۲۸
کنون وقت سر است کامد کلاهم
که میباید شدن در نزد شاهم ۶۲۹
کله داریم اکنون از سرباز
کجا باشیم اینجا همسر راز ۶۳۰
سر ما بهر پای جان جانست
که در این سرکشی راز نهان است ۶۳۱
سر ما بهر خاک رهگذار است
که دنیا نزد ما چون رهگذار است ۶۳۲
چه باشد جان و سر تا در کف دوست
کنم کین خود نباشد لایق دوست ۶۳۳
نمود عشق جانان چون نمودم
زیان اینجایگه شد جمله سودم ۶۳۴
الا تاچند سرگردان شوی تو
چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو ۶۳۵
طلبکاری دلا اینجا طلبکار
میان عاشقان صاحب اسرار ۶۳۶
کنون وقتست تا گوهر فشانی
بجای خاک ره عنبر فشانی ۶۳۷
فراقت رفت و وصل آمد پدیدار
چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار ۶۳۸
چو مقصود تو اصل است از میانه
از اینجا یاب وصل جاودانه ۶۳۹
ترا اکنون چو در وصل است امید
چو ذرهٔ بودی و گشتی تو خورشید ۶۴۰
چنانت عشق بنموده است دیدار
که خواهی گشت کلی ناپدیدار ۶۴۱
فنا خواهی بدن یک دم بقابین
تو از پیش فنا عین بقا ین ۶۴۲
ترا اصل از فنا بد تا بدانی
فنا اصل بقا بد تا بدانی ۶۴۳
حقیقت نیست بودی هست گشتی
سوی ذرات عالم بر گذشتی ۶۴۴
بدیدی آنچه کس نادید اینجا
شنیدی آنچه کس نشنید اینجا ۶۴۵
فراغت جوی اکنون با قناعت
که چیزی نیست خوشتر از قناعت ۶۴۶
بکنج خلوت ار شادان نشینی
جمال یار بیهمتا به بینی ۶۴۷
مرا این زندگی با معنی افتاد
ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد ۶۴۸
چنانم نفس کافر شد مسلمان
که چیزی می نه بیند جز که جانان ۶۴۹
چنان اینجا عیان یار دارد
که گویی او همه دیدار دارد ۶۵۰
حقیقت در حقیقت راه برده است
ره خود را بنزد شاه برده است ۶۵۱
بجز شه هیچکس او را ندید او
اباشه گفت و هم از شه شنید او ۶۵۲
چو جایش داد نزد خویشتن شاه
از آن پیوسته آگاهست از شاه ۶۵۳
نباشد هیچ خوشتر از معانی
که معین بهتر است از زندگانی ۶۵۴
کمالش آخر آمد به ز اول
ولی آگاه میباشد معطل ۶۵۵
بنزد شاه دارد چون کمالش
هم از شاهست دیدار وصالش ۶۵۶
حقیقت گشت اینجا گه زبونم
من او دانم در اینجا گه که چونم ۶۵۷
چو وقت اینست ای دل در حقیقت
که بسپردی به کل راه شریعت ۶۵۸
مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی
همی پرداز از وی داستانی ۶۵۹
چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی
چو او با تست دیگر می چه جوئی ۶۶۰
ترا افتاد اگر افتاد کاری
که کس را از تو بر دل نیست باری ۶۶۱
ندیدی غمخور کس در جهان تو
از آنی در همه عالم نهان تو ۶۶۲
حقیقت غم خورت اینجای یار است
ترا با دیگران اکنون چه کار است ۶۶۳
کنون در عین خلوت باش هشیار
مکن مستی بدل میباش هشیار ۶۶۴
بنور شرع جان خود برافروز
ز نور عشق خوش میساز و میسوز ۶۶۵
دمادم راز جانان گوی اینجا
که بردستی حقیقت گوی اینجا ۶۶۶
فراقت شد وصالت آخر کار
حقیقت برده میخواهد بیکبار ۶۶۷
فکندن با جمالش باز بینی
شوی تو از میان و راز بینی ۶۶۸
ابی صورت تو باشی در خدائی
ازین گفتارها می با خودآئی ۶۶۹
ترا امروز بخت و شادکامی
که از جانان توئی با شادکامی ۶۷۰
بر آنکامت چو یارت هست در بر
ازین در گاه تو یک ذره مگذر ۶۷۱
بروی دوست هان خرسند میباش
درین صورت ابی پیوند میباش ۶۷۲
چنان کاول ز بیرون مرده بودی
رهی کاول بجانان برده بودی ۶۷۳
همان ره جوی وز آن ره می مشو دور
که این راهست راه عشق منصور ۶۷۴
ترا منصور کرد اینجا هدایت
به بخشیدت به کل عین سعادت ۶۷۵
همه منصور داری در جهان تو
گذشته بیشک از کون و مکان تو ۶۷۶
چو آخر این چنین خواهد بدن کار
میان اهل دل هان گام بردار ۶۷۷
دمادم از وصالش خرمی کن
ابا ذرات عالم همدمی کن ۶۷۸
دو روزی کاندرین دار فنائی
مکن هم از جلیسانت جدائی ۶۷۹
همه از یار دان و غیر بگذار
پس آنگه کعبه را بادیر بگذار ۶۸۰
وصال کعبه چون داری در اینجا
ترادادند ره در کعبه تنها ۶۸۱
حقیقت دوستان را خوان تو در پیش
مکن دوری از ایشان و بیندیش ۶۸۲
اگر صد قرن یابی زندگانی
یقین مر مردنت چاره ندانی ۶۸۳
بباید مرد آخر در وجودت
که در مردن بیابی بود بودت ۶۸۴
چو مرده زنده باشی در جهان تو
حقیقت یادگیر این رایگان تو ۶۸۵
بمیر و زنده شو در هر دو عالم
که باشد باز گشتت سوی آن دم ۶۸۶
چو آن ره کامدستی باز گردی
در آن دم نیز صاحب راز گردی ۶۸۷
حقیقت این بوداکنون تو بشنو
بگفتار من ای دلدار بگرو ۶۸۸
خوشا آنکس که این دریافت آخر
بسوی جان جان بشتافت آخر ۶۸۹
اگر با عشق میری در بر دوست
برون آری از اینجامغز با پوست ۶۹۰
تو مغزی لیک اندر پوست ماندی
ابی دیدار عشق دوست ماندی ۶۹۱
برون شو یک زمان از پوست با خود
که تا فارغ شوی از نیک و از بد ۶۹۲
سلوک اول اینست ار بدانی
که میری زین بلاد و زندگانی ۶۹۳
ترا این صورت اینجا هیچ آمد
که صورت بیشکی پرپیچ آمد ۶۹۴
ندارد مر بقا اینجا چه صورت
از آن دنیاست دائم پر کدورت ۶۹۵
ز دنیا این بست گر باز دانی
که از هر نوع اینجا راز دانی ۶۹۶
حقیقت جمله دنیا چون پل آمد
از آن پرشور و گفت و غلغل آمد ۶۹۷
ز دنیا بهترین علم است دریاب
ز مغز علم معنی راز دریاب ۶۹۸
چو علم آموختی دل کن برخود
در او یابی بآخر راهبر خود ۶۹۹
چو برخوانی ز علم و حکمت و راز
که یابی رشتهٔ گم کرده را باز ۷۰۰
مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار
ترا کردم کنون اینجا خبردار ۷۰۱
دم آخر بدانی آنچه گفتم
که از پیر حقیقت این شنفتم ۷۰۲
خدا از علم ذاتی یافت اینجا
درون از علم کل میکن مصفا ۷۰۳
چه به از علم جوئی تا بخوانی
که در علمست کل راز نهانی ۷۰۴
چه به از علم خاصه علم تفسیر
که در یکی کنی اسرار تقریر ۷۰۵
حقیقت علم قرآن خوان و رهبر
که قرآنست اینجا گاه رهبر ۷۰۶
بجز قرآن نمیبینم دوایت
که قرآنست اینجا رهنمایت ۷۰۷
بجز قرآن که بنماید ره اینجا
که قرآنست از جان آگه اینجا ۷۰۸
ز سر جان جان معنی قرآن
بدان آنگاه میکن راه در جان ۷۰۹
چو شد مکشوف بر تو راز او فاش
بدانی بیشکی در عشق نقاش ۷۱۰
ز دیده ور به بینی این بدانی
که قرآنست سر لامکانی ۷۱۱
همه مردان ز قرآن راز دیدند
ز قرآن جان جان را باز دیدند ۷۱۲
چه به زین جوی ای نادیده اسرار
ز صورت درگذر و از ریش و دستار ۷۱۳
طلب کن آنچه گم کردی حقیقت
ز قرآن باز بین آن در شریعت ۷۱۴
دلا چون سر قرآن یافتستی
ز قرآن باز جانان یافتستی ۷۱۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۷۱۵
۴۳۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید
گوهر بعدی:در اسرار دل و تفسیر قرآن مجید گوید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.