هوش مصنوعی:
این متن عرفانی به مفاهیم عمیقی مانند فنا (نابودی نفس در برابر خدا)، بقا (ماندن در ذات الهی)، عشق الهی، و سلوک معنوی میپردازد. شاعر از زبان یک عارف، حقایق وجودی و رابطه انسان با خدا را بیان میکند و بر اهمیت رهایی از تعلقات دنیوی و رسیدن به حقیقت از طریق عشق و فنا تأکید دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم پیچیده عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم بهکاررفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
حکایت - بزرگی گفته است این سر مرا باز
بزرگی گفته است این سر مرا باز
بگویم بیشکی اینجا ترا باز ۱
چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرار
که صورت در فنا آمد پدیدار ۲
حقیقت اصل کل اینجا فنا بود
فنا میدان که کل دید خدا بود ۳
اگر دید خدا خواهی که بینی
فنا میبین اگر صاحب یقینی ۴
حقیقت بود خود دیدم فنا من
فنا دیدم رسیدم در بقا من ۵
بقا چون آخر کار است این راز
مبین این صورت و معنی بینداز ۶
فنا چون کل شیئی هالک آمد
فنا اینجای راه سالک آمد ۷
اگر سالک فنای خود بداند
شود واصل بقای خود بداند ۸
سلوک تو در اینجا گه نمود است
فنا شو زانکه اینت بود بود است ۹
اگر ز اینجا زنی دم در فنایت
شود دم کل بمانی در بقایت ۱۰
بقای تو فنای آخر اینست
خدا خواهی شدن کل آخر این است ۱۱
تو خواهی شد فنا در آخر کار
تو خواهی بد خدا در آخر کار ۱۲
چو این صورت رود کل از میانه
بیابی کل بقای جاودانه ۱۳
خداگردی چو صورت رفت از بر
زهر وصفی که خواهم کرد رهبر ۱۴
تو این دم ماندهٔ اندر صور باز
نمانده بر سر این رهگذر باز ۱۵
حقیقت بود دنیا رهگذار است
ترا با صورت دنیا چه کار است ۱۶
یقین صورت ز باد و آب و آتش
درین خاکست آتش مانده سرکش ۱۷
ترا تا آتش کبر است در سر
نخواهی یافت این صورت تو در سر ۱۸
ترا تا باد پندار است اینجا
کجا جانت خبردار است اینجا ۱۹
ترا تا آب اینجا گه روانست
ترا ذوقی ز روحت در روانست ۲۰
تراتا خاک باشد روشنائی
نخواهی یافت درعین خدائی ۲۱
بکش این آتش طبع و هوایت
مجو از یار در اینجا بقایت ۲۲
مریز اینجایگه آب رخ دوست
اگرچه خاکی آمد مغز در پوست ۲۳
میان هر چهاری باز مانده
توی رازی و اندر راز مانده ۲۴
چهارت دشمن اینجا در کمین است
حقیقت جان بدیشان پیش بینست ۲۵
ز جان گر ره بری در سوی جانان
بمانی زنده دل در کوی جانان ۲۶
ز جان گر رهبری در سوی اول
نمانی تو در اینجا گه معطل ۲۷
ز جان گر رهبری در حضرت یار
ترا آن جان جان آید خریدار ۲۸
ز جان گر رهبری در جزو و در کل
برون آئی تو از پندار و از دل ۲۹
ولیکن چون کنم تو میندانی
وگر دانی عجب حیران بمانی ۳۰
ترا این کار گه چون ساختستند
وزین هر چار چون پرداختستند ۳۱
تو اندر این چهاری مانده سرمست
نمیدانی که این صورت که پیوست ۳۲
ره تو دور و تو اندر سر راه
بمانده باز اینجا در بن چاه ۳۳
رهت دور است و تو اینجا اسیری
که خواهد کردت اینجا دستگیری ۳۴
ز من زادی تو اینجا گه بصورت
نماندستی در اینجا در کدورت ۳۵
حضورت باید و اسرار دیدن
پس آنگاهی رخ دلدار دیدن ۳۶
حضور ار آوری اینجا بکف تو
زنی تیر مرادی بر هدف تو ۳۷
حضور اینجا طلب در عین طاعت
پس آنگه بین تو از عین عنایت ۳۸
اگرچه شرح بسیارت بگویم
دوای دردت اینجا گه بجویم ۳۹
اگرچه درد عشقت بی دوایست
دوایم عاقبت بیشک بقایست ۴۰
دوائی جوی اینجا در فناتو
که بعد از مرگ یابی آن لقا تو ۴۱
تو پیش از مرگ چوی اینجا دوا را
طلب میکن ز دیدار آن بقا را ۴۲
بقا گر بیشتر داری بدانی
که جاناراضیست این زندگانی ۴۳
اگر خواهی که بینی رهنمایت
حقیقت آنست اینجا گه بقایت ۴۴
بقای توست جانت کز فنا نیست
ازین حبس وز زندانش رها نیست ۴۵
در آخر باز بین و راز بنگر
چو شمعی سوز و میساز و بنه سر ۴۶
بسوز ای همچو شمعی در فنا شو
برانداز این صور سر خداشو ۴۷
چه میدانی تو ای دل تا چه چیزی
نکو بنگر که بس چیز عزیزی ۴۸
همه باتست این اسرار بیچون
که اینجاماندهٔ در خاک و در خون ۴۹
در آخر خاک آمد چون ترا هم
سزد گر دمبدم سازی تو ماتم ۵۰
در آخرجای تو در شیب خاکست
دلامیدان که کاری صعبناک است ۵۱
در آخر ازل خود بازدان تو
ز پیش از رفتن خود باز دان تو ۵۲
در آخر اول است و آخر اینجاست
حقیقت باطنست و ظاهر اینجاست ۵۳
نمیدانم گه این سر با که گویم
ابا که این زمان این راز گویم ۵۴
که میداند صفات او تمامت
که بگرفتست غوغای قیامت ۵۵
که میداند که تا خود راز چونست
همی انجام با آغاز چونست ۵۶
ترا گر ره دهد دلدار اینجا
بسوی خود کند پندار اینجا ۵۷
دو روزی کاندرین عالم تو باشی
بکن جهدی که با تو تو نباشی ۵۸
از آن ماندی بدام خود گرفتار
که ماندی در سوی صورت به پندار ۵۹
ترا تا هستی و پندار باشد
کجاجان تو برخوردار باشد ۶۰
ز نور عشق تادر ظلمت تن
گرفتاری تو گوئی ما و یا من ۶۱
ز ما و من نه بینی هیچ اینجا
مده دستار صورت پیچ اینجا ۶۲
ببوی عشق جانت زنده گردان
چوخورشیدی دلت تابنده گردان ۶۳
ترا تا عشق ننماید رخ خویش
حجاب اینجا کجا برخیزد از پیش ۶۴
حجاب عقل صورت دان تو ای دل
که صورت هست و عقلت مانده غافل ۶۵
ولیکن جان بود هم یار معنی
که اوست اینجای برخوردار معنی ۶۶
یقین عشق است اسرار دو عالم
کزو منصور زد اینجایگه دم ۶۷
حقیقت عشق را منصور زیبا است
بدو پیدا همه اسرار پیداست ۶۸
ورا این سر شد اینجا آشکاره
ولی کردندش اینجا پاره پاره ۶۹
بدید آنکه درینجا گه نهان بود
همه پنهان بُدند و او عیان بود ۷۰
نظر کردند اینجا صاحب راز
همه درخود بدید اسرارها باز ۷۱
چو در خود دید اینجا روی دلدار
ز جان بیگانه شد در کوی دلدار ۷۲
چو درخود دید اینجا روی جانان
همه دیده ز خود پیدا و پنهان ۷۳
حقیقت آمدن رادید رفتن
ورا واجب شد اینجا باز گفتن ۷۴
چو او از آمدن اینجا خبر داشت
یکی را دید و یکی در نظر داشت ۷۵
یکی را دید او اندر دوئی گم
همه چون قطره بد او عین قلزم ۷۶
همه منصور دید و او خدا بود
نه از این و نه از آن او جدا بود ۷۷
همه خود دید و کس اندر میان نه
نه بد او بود اصل جاودانه ۷۸
همه خود دید و خود دید و خداوند
همه او بود هم ازخویش و پیوند ۷۹
از اول تا بآخر ذات خود دید
سراسر نفخه آیات خود دید ۸۰
چنان خود دید او را دوست اینجا
که یکی بوده مغز و پوست اینجا ۸۱
همه بود خدائی دید وگرنه
بجز او در یکی و پیش و پس نه ۸۲
همه اندر یکی دیده خدائی
یکی باشد که نبود زو جدائی ۸۳
همه اندر فنا دید و بقا هم
خدا بود و خدا آمد خدا هم ۸۴
چو اندر اصل نطره راهبر شد
یکی بد ذاتش و صاحب نظر شد ۸۵
چو اصل قطرهٔ خود در فنا یافت
فنا کل دید و خود کلی فنا یافت ۸۶
چو از آغاز و انجام خدائی
یکی را دید در جام خدائی ۸۷
همه دنیا بر او بود ناچیز
چنانکه یافت اینجا گفت آن چیز ۸۸
ولیکن شرح این بسیار آمد
ازو دیدار با عطار آمد ۸۹
چه گویم شرح چون دو رودراز است
در این سرها بسی شیب و فراز است ۹۰
بسی شرح است درهیلاج بنگر
مرو بیرون زخود حلاج بنگر ۹۱
تو اندر عشق هیلاج جهانی
تو منصوری و حلاج جهانی ۹۲
توئی منصور گر ره بردهٔ تو
چرا چندین چنین در پردهٔ تو ۹۳
توی ای غافل اینجا گاه منصور
ولی از نزد او افتادهٔ دور ۹۴
چرا دوری تو چون نزدیک یاری
شدی دیوانه و عقلی نداری ۹۵
از آنت نیست عقل ای مانده غافل
که همچون او نمیگردی تو واصل ۹۶
از آنت این همه تشویش بیش است
که چندینت غم دیدار خویش است ۹۷
تو چندین غم چرا اینجا خوری تو
چه میدانی که آخر بگذری تو ۹۸
ترا خواهد بدن اینجا گذرگاه
حقیقت هم توئی در خلوت شاه ۹۹
ترا از بهر آن اینجا خبر کرد
که جز از من همی باید گذر کرد ۱۰۰
ترا اینجا بسی کرد او نمودار
مگر کاینجا شوی از خواب بیدار ۱۰۱
تو گر بیدار گردی یک زمان دوست
یکی یابی در اینجا مغز با پوست ۱۰۲
ولیکن مغز اینجا کار دارد
که او جان تو در تیماردارد ۱۰۳
بجان دانی تو ره اندر بریار
ولی در حضرت او نیست دیار ۱۰۴
همه غوغا در اینجایند خاموش
شنو این و بکن این جام را نوش ۱۰۵
از اول پوست این جا کن نگاهی
که تا پیدا کنی در عشق راهی ۱۰۶
نظر چون کرد اینجا گاه در پوست
یقین از جان همی دان کاین همه اوست ۱۰۷
ولی چون رفتی اینجا در سوی دل
نظر کن تاکنی مقصود حاصل ۱۰۸
ولی چون دل بدانی بار خانت
نظر کن بین بدل راز نهانت ۱۰۹
بدل دیدی و جان دیدی در اینجا
دوئی بگذار و بنگر ذات یکتا ۱۱۰
چو اندر ذات یابی راز جانان
ز انجامت بدان آغاز جانان ۱۱۱
چو اندر ذات آئی در یکی گم
شوی چون قطرهٔ در بحر قلزم ۱۱۲
چو تو اندر یکی کردی نظاره
صفات جمله بینی پاره پاره ۱۱۳
دوئی پیوستگی مییاب در وی
که پیوند است کل با دانش وی ۱۱۴
چو اندر بود خود کردی نگاهت
نظر داری چه در ماهی و ماهت ۱۱۵
تمامت آفرینش پیش بینی
که باشی چه پس و چه پیش بینی ۱۱۶
همه اندر تو باشد تو نباشی
حقیقت در خدائی خویش باشی ۱۱۷
تو باشی لیک این بسیار راز است
سفر کن گرچه ره دور و دراز است ۱۱۸
چه گوید هرچه گوید خوب باشد
نماید طالب و مطلوب باشد ۱۱۹
خطاب طالب اول یاب آخر
یکی بین اولین در سوی آخر ۱۲۰
دوئی چون نیست اینجا آخر کار
یکی باشند چه نقطه چه پرگار ۱۲۱
تو پنداری که خود اینجا شوی باز
تو اینجا میروی و میروی باز ۱۲۲
تو آنجائی و آگاهی نداری
گدائی میکنی شاهی نداری ۱۲۳
توئی شهزاده اینجا در گدائی
فتادستی و زرقی مینمائی ۱۲۴
توئی شهزاده لیک از نسل آدم
که آدم هست اسرار دو عالم ۱۲۵
ره خود گرچه گم هم خویش کردی
از آن جان و دلت باریش کردی ۱۲۶
اگرچه آدم او را یافت اینجا
ولیکن در قفس او ماند تنها ۱۲۷
حقیقت مرغ باغ لامکان بود
که معنی و صور هم جانجان بود ۱۲۸
حقیقت بود صافی اندرین راه
از آن مقبول آمد در بر شاه ۱۲۹
چو صافی شد مر او را صاف دادند
بهشت نقد در پیشش نهادند ۱۳۰
از آن او را بود اینجاچنین صاف
که بیشک پاک شد در حضرت او صاف ۱۳۱
چو او را جوهر جان وجودش
یکی شد جملگی کرده سجودش ۱۳۲
حقیقت جوهر او بود بیچون
که اینجا صورت آمد بی چه و چون ۱۳۳
چو اصل او ز ذات اندر مکان خاست
از آن این شورو افغان در جهان خاست ۱۳۴
چراغی بود آدم از تجلا
فکنده پرتوی در عین دنیا ۱۳۵
از آن پرتو که از اعلا نمودار
شد از اسفل یقین آمد پدیدار ۱۳۶
از آن پرتو که او را بود آنجا
حقیقت یافت هم معبود هم آنجا ۱۳۷
کرا برگویم این سر نهانی
نمیبینم یکی ای دل تو دانی ۱۳۸
دلا باتست گفتارم در اینجا
که میدانی تو اسرارم در اینجا ۱۳۹
دلا با تست گفتارم سراسر
همی داری یقین از من تو باور ۱۴۰
در اینجاچون منم باتو یقین باز
ابا هم آمدستم صاحب راز ۱۴۱
منم باتو تو با من هم جلیسی
چرا درمانده در نفس خسیسی ۱۴۲
نه جای تست ای دل صورت اینجا
اگرچه ماندهٔ معذورت اینجا ۱۴۳
همی دارم ولی تا آخر مرگ
چو من دنیا کن و هم آخرت ترک ۱۴۴
حقیقت ترک خود کن گر توانی
که اندر ترک برگ خود بدانی ۱۴۵
ترا داد ار ترکست و تو تاجیک
بمانده بر سر این راه باریک ۱۴۶
ترا آن ترک مه رخ رخ نموده است
دمادم از خودت پاسخ نموده است ۱۴۷
ترا چون آن مه خوبان عالم
حقیقت رازها گفته دمادم ۱۴۸
چرا چندین تواندر بند خویشی
وز آن مجروح و دل افکار خویشی ۱۴۹
نه چندین گفتم ای دل در جواهر
تراتا سر معنی گشت ظاهر ۱۵۰
ترا چون کردم اینجا واصل یار
تو ماندستی حقیقت واصل یار ۱۵۱
اگر غافل بمانی دل درین راه
چو رو به باز مانی در بن چاه ۱۵۲
اگر غافل بمانی دل درین درد
کجاآخر بخوانی آیت فرد ۱۵۳
اگر غافل بمانی دل درین گل
کجائی آخر اندر سوی منزل ۱۵۴
اگر غافل بمانی وای بردل
بسی گرید ز سر تا پای این دل ۱۵۵
اگر غافل بمانی باز مانی
چو گنجشکی بچنگ بازمانی ۱۵۶
اگر غافل بمانی کافری تو
کجا در منزل خود رهبری تو ۱۵۷
ترا مرگی حقیقت گور باشد
از اول گر نه چشمت کور باشد ۱۵۸
ترامنزل چو درخاکست ای دل
درون خاک خواهی بود واصل ۱۵۹
وصال ای دل ترا در روی خاکست
ترا هم رهگذر در سوی خاک است ۱۶۰
وصالت ای دل آخر در فنایست
بشیب خاک ره بیمنتهایست ۱۶۱
وصالت آخر است اندر دل خاک
که اندر خاک خواهی گشت کل پاک ۱۶۲
دل خاک است در آخر وصالت
همین خواهد بدن در عین حالت ۱۶۳
درین منزل تو آخر باز دانی
وگرنه سوی صورت با زمانی ۱۶۴
فنا شو در دل خاک و عیان بین
پس آنگه شو محیط و جان جان بین ۱۶۵
همی جوئی تو این ره اندر اینجا
دریغا نیست کس آگه در اینجا ۱۶۶
از این منزل بسی رفتند و کس نیست
چه گویم کاندرین ره باز پس نیست ۱۶۷
در این منزل همه مردان فنایند
اگرچه در فنا اینجا بقایند ۱۶۸
در این منزل که آخر خاک و خونست
که میداند که سرکار چونست ۱۶۹
در این منزل نخواهی بود بیدار
در آخر گردهان از عشق بیدار ۱۷۰
اگر هشیاری و گرمست اویی
بآخر خاکی و هم پست اویی ۱۷۱
ز هشیاری همی جوئی تو مستی
رها کن این خیال بت پرستی ۱۷۲
بت صورت پرستی در میانه
نخواهد ماند این بت جاودانه ۱۷۳
چنین است ایدل اینجا آنچه گفتم
در این راز کلی با تو سفتم ۱۷۴
بخواهی مرد ای صورت در آخر
طلب کن بیش از آن این سر خانه ۱۷۵
که پیش از مرگ یابی آنچه جوئی
که در دنیا تو بیشک ذات اوئی ۱۷۶
که میداند چنین سر در چنین راز
چگونه آمده است و میرود باز ۱۷۷
که میداند صفات او تمامت
که بگرفتست غوغای قیامت ۱۷۸
چو اینجا آمد از آنجا حقیقت
فتاد اندر بلای این طبیعت ۱۷۹
ز بهر آنکه دنیا کشت زاریست
گیاهی رسته اینجا برگذاریست ۱۸۰
چودنیا دید آدم گشت زاری
که اورا بود بیشک رهگذاری ۱۸۱
چو اینجا رهگذار آن جهان دید
از آن خود را حقیقت جان جان دید ۱۸۲
اگرچه بود سالک اندر این راه
در اول باز دید اینجا رخ شاه ۱۸۳
نفختُ فیه من روحی چو او بود
جمال خویشتن از عشق بنمود ۱۸۴
دم آن دم چو آدم یافت اینجا
حقیقت باز آن دم یافت اینجا ۱۸۵
دم آدم نفختُ فیه برخوان
اگر ره مسپری در سر جانان ۱۸۶
نفختُ فیه من روحی چو خوانی
ز نفخ خود رسی اندر معانی ۱۸۷
نفختُ فیه اینجا گه چه باشد
بگو معنی که این معنا چه باشد ۱۸۸
همه اینست اگر این راز دانی
بدانی جمله اسرار معانی ۱۸۹
همه اینست و اینجا جمله گویند
از این دم دمبدم در گفت و گویند ۱۹۰
از این معنی بگویم شمّهٔ باز
مگر ره یابی اندر سوی او باز ۱۹۱
ز خود جانان بتو اندر دمیده است
ابا تو راز گفته است و شنیده است ۱۹۲
ابا او خود بخود او صورت خویش
نمود عشق را آورد در پیش ۱۹۳
نمود عشق خود را کرد اظهار
که تا بنماید اندر پنج و درچار ۱۹۴
نمود عشق خود اینجا نهان کرد
عیان برگفت وخود را داستان کرد ۱۹۵
نمود عشق خود اندر دل و جان
عیان کرد و نهان پیدا نمود آن ۱۹۶
حقیقت گفت صورت ساخت اینجا
طلسم بوالعجب پرداخت اینجا ۱۹۷
ز بود خود نمود اینجا دم خود
نهادش نام اینجا آدم خود ۱۹۸
ز ذات خود صفات خود نمود او
نهادش نام آدم در نمود او ۱۹۹
چه میدانم که هم خود راز داند
خود اندر راه خود خود باز داند ۲۰۰
چو عشق اوست اینجا آمده باز
رود در قرب خود با عزّ و اعزاز ۲۰۱
چه عشق است اینکه این پاسخ نموده است
مگر دلدار اینجا رخ نموده است ۲۰۲
نمیدانی تو ای عطار آخر
که اسرار است اندر عشق ظاهر ۲۰۳
چه میگوئی که هرگز کس نگفته است
در اسرار این معنی که سفته است؟ ۲۰۴
تو میدانی که میدانی بتحقیق
ترا معشوق اینجاداد توفیق ۲۰۵
حقیقت آنچه میگوئی یکی است
ترا این راز اینجا بیشکی است ۲۰۶
که هر چیزی که گفتی درحقیقت
همه اسرار جانست و شریعت ۲۰۷
عجب راز تو مشکل حالت افتاد
که آتش در پر و در بالت افتاد ۲۰۸
در اینجا سر خود از عشق دانی
حقیقت جان جان در پیش دانی ۲۰۹
بگویم بیشکی اینجا ترا باز ۱
چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرار
که صورت در فنا آمد پدیدار ۲
حقیقت اصل کل اینجا فنا بود
فنا میدان که کل دید خدا بود ۳
اگر دید خدا خواهی که بینی
فنا میبین اگر صاحب یقینی ۴
حقیقت بود خود دیدم فنا من
فنا دیدم رسیدم در بقا من ۵
بقا چون آخر کار است این راز
مبین این صورت و معنی بینداز ۶
فنا چون کل شیئی هالک آمد
فنا اینجای راه سالک آمد ۷
اگر سالک فنای خود بداند
شود واصل بقای خود بداند ۸
سلوک تو در اینجا گه نمود است
فنا شو زانکه اینت بود بود است ۹
اگر ز اینجا زنی دم در فنایت
شود دم کل بمانی در بقایت ۱۰
بقای تو فنای آخر اینست
خدا خواهی شدن کل آخر این است ۱۱
تو خواهی شد فنا در آخر کار
تو خواهی بد خدا در آخر کار ۱۲
چو این صورت رود کل از میانه
بیابی کل بقای جاودانه ۱۳
خداگردی چو صورت رفت از بر
زهر وصفی که خواهم کرد رهبر ۱۴
تو این دم ماندهٔ اندر صور باز
نمانده بر سر این رهگذر باز ۱۵
حقیقت بود دنیا رهگذار است
ترا با صورت دنیا چه کار است ۱۶
یقین صورت ز باد و آب و آتش
درین خاکست آتش مانده سرکش ۱۷
ترا تا آتش کبر است در سر
نخواهی یافت این صورت تو در سر ۱۸
ترا تا باد پندار است اینجا
کجا جانت خبردار است اینجا ۱۹
ترا تا آب اینجا گه روانست
ترا ذوقی ز روحت در روانست ۲۰
تراتا خاک باشد روشنائی
نخواهی یافت درعین خدائی ۲۱
بکش این آتش طبع و هوایت
مجو از یار در اینجا بقایت ۲۲
مریز اینجایگه آب رخ دوست
اگرچه خاکی آمد مغز در پوست ۲۳
میان هر چهاری باز مانده
توی رازی و اندر راز مانده ۲۴
چهارت دشمن اینجا در کمین است
حقیقت جان بدیشان پیش بینست ۲۵
ز جان گر ره بری در سوی جانان
بمانی زنده دل در کوی جانان ۲۶
ز جان گر رهبری در سوی اول
نمانی تو در اینجا گه معطل ۲۷
ز جان گر رهبری در حضرت یار
ترا آن جان جان آید خریدار ۲۸
ز جان گر رهبری در جزو و در کل
برون آئی تو از پندار و از دل ۲۹
ولیکن چون کنم تو میندانی
وگر دانی عجب حیران بمانی ۳۰
ترا این کار گه چون ساختستند
وزین هر چار چون پرداختستند ۳۱
تو اندر این چهاری مانده سرمست
نمیدانی که این صورت که پیوست ۳۲
ره تو دور و تو اندر سر راه
بمانده باز اینجا در بن چاه ۳۳
رهت دور است و تو اینجا اسیری
که خواهد کردت اینجا دستگیری ۳۴
ز من زادی تو اینجا گه بصورت
نماندستی در اینجا در کدورت ۳۵
حضورت باید و اسرار دیدن
پس آنگاهی رخ دلدار دیدن ۳۶
حضور ار آوری اینجا بکف تو
زنی تیر مرادی بر هدف تو ۳۷
حضور اینجا طلب در عین طاعت
پس آنگه بین تو از عین عنایت ۳۸
اگرچه شرح بسیارت بگویم
دوای دردت اینجا گه بجویم ۳۹
اگرچه درد عشقت بی دوایست
دوایم عاقبت بیشک بقایست ۴۰
دوائی جوی اینجا در فناتو
که بعد از مرگ یابی آن لقا تو ۴۱
تو پیش از مرگ چوی اینجا دوا را
طلب میکن ز دیدار آن بقا را ۴۲
بقا گر بیشتر داری بدانی
که جاناراضیست این زندگانی ۴۳
اگر خواهی که بینی رهنمایت
حقیقت آنست اینجا گه بقایت ۴۴
بقای توست جانت کز فنا نیست
ازین حبس وز زندانش رها نیست ۴۵
در آخر باز بین و راز بنگر
چو شمعی سوز و میساز و بنه سر ۴۶
بسوز ای همچو شمعی در فنا شو
برانداز این صور سر خداشو ۴۷
چه میدانی تو ای دل تا چه چیزی
نکو بنگر که بس چیز عزیزی ۴۸
همه باتست این اسرار بیچون
که اینجاماندهٔ در خاک و در خون ۴۹
در آخر خاک آمد چون ترا هم
سزد گر دمبدم سازی تو ماتم ۵۰
در آخرجای تو در شیب خاکست
دلامیدان که کاری صعبناک است ۵۱
در آخر ازل خود بازدان تو
ز پیش از رفتن خود باز دان تو ۵۲
در آخر اول است و آخر اینجاست
حقیقت باطنست و ظاهر اینجاست ۵۳
نمیدانم گه این سر با که گویم
ابا که این زمان این راز گویم ۵۴
که میداند صفات او تمامت
که بگرفتست غوغای قیامت ۵۵
که میداند که تا خود راز چونست
همی انجام با آغاز چونست ۵۶
ترا گر ره دهد دلدار اینجا
بسوی خود کند پندار اینجا ۵۷
دو روزی کاندرین عالم تو باشی
بکن جهدی که با تو تو نباشی ۵۸
از آن ماندی بدام خود گرفتار
که ماندی در سوی صورت به پندار ۵۹
ترا تا هستی و پندار باشد
کجاجان تو برخوردار باشد ۶۰
ز نور عشق تادر ظلمت تن
گرفتاری تو گوئی ما و یا من ۶۱
ز ما و من نه بینی هیچ اینجا
مده دستار صورت پیچ اینجا ۶۲
ببوی عشق جانت زنده گردان
چوخورشیدی دلت تابنده گردان ۶۳
ترا تا عشق ننماید رخ خویش
حجاب اینجا کجا برخیزد از پیش ۶۴
حجاب عقل صورت دان تو ای دل
که صورت هست و عقلت مانده غافل ۶۵
ولیکن جان بود هم یار معنی
که اوست اینجای برخوردار معنی ۶۶
یقین عشق است اسرار دو عالم
کزو منصور زد اینجایگه دم ۶۷
حقیقت عشق را منصور زیبا است
بدو پیدا همه اسرار پیداست ۶۸
ورا این سر شد اینجا آشکاره
ولی کردندش اینجا پاره پاره ۶۹
بدید آنکه درینجا گه نهان بود
همه پنهان بُدند و او عیان بود ۷۰
نظر کردند اینجا صاحب راز
همه درخود بدید اسرارها باز ۷۱
چو در خود دید اینجا روی دلدار
ز جان بیگانه شد در کوی دلدار ۷۲
چو درخود دید اینجا روی جانان
همه دیده ز خود پیدا و پنهان ۷۳
حقیقت آمدن رادید رفتن
ورا واجب شد اینجا باز گفتن ۷۴
چو او از آمدن اینجا خبر داشت
یکی را دید و یکی در نظر داشت ۷۵
یکی را دید او اندر دوئی گم
همه چون قطره بد او عین قلزم ۷۶
همه منصور دید و او خدا بود
نه از این و نه از آن او جدا بود ۷۷
همه خود دید و کس اندر میان نه
نه بد او بود اصل جاودانه ۷۸
همه خود دید و خود دید و خداوند
همه او بود هم ازخویش و پیوند ۷۹
از اول تا بآخر ذات خود دید
سراسر نفخه آیات خود دید ۸۰
چنان خود دید او را دوست اینجا
که یکی بوده مغز و پوست اینجا ۸۱
همه بود خدائی دید وگرنه
بجز او در یکی و پیش و پس نه ۸۲
همه اندر یکی دیده خدائی
یکی باشد که نبود زو جدائی ۸۳
همه اندر فنا دید و بقا هم
خدا بود و خدا آمد خدا هم ۸۴
چو اندر اصل نطره راهبر شد
یکی بد ذاتش و صاحب نظر شد ۸۵
چو اصل قطرهٔ خود در فنا یافت
فنا کل دید و خود کلی فنا یافت ۸۶
چو از آغاز و انجام خدائی
یکی را دید در جام خدائی ۸۷
همه دنیا بر او بود ناچیز
چنانکه یافت اینجا گفت آن چیز ۸۸
ولیکن شرح این بسیار آمد
ازو دیدار با عطار آمد ۸۹
چه گویم شرح چون دو رودراز است
در این سرها بسی شیب و فراز است ۹۰
بسی شرح است درهیلاج بنگر
مرو بیرون زخود حلاج بنگر ۹۱
تو اندر عشق هیلاج جهانی
تو منصوری و حلاج جهانی ۹۲
توئی منصور گر ره بردهٔ تو
چرا چندین چنین در پردهٔ تو ۹۳
توی ای غافل اینجا گاه منصور
ولی از نزد او افتادهٔ دور ۹۴
چرا دوری تو چون نزدیک یاری
شدی دیوانه و عقلی نداری ۹۵
از آنت نیست عقل ای مانده غافل
که همچون او نمیگردی تو واصل ۹۶
از آنت این همه تشویش بیش است
که چندینت غم دیدار خویش است ۹۷
تو چندین غم چرا اینجا خوری تو
چه میدانی که آخر بگذری تو ۹۸
ترا خواهد بدن اینجا گذرگاه
حقیقت هم توئی در خلوت شاه ۹۹
ترا از بهر آن اینجا خبر کرد
که جز از من همی باید گذر کرد ۱۰۰
ترا اینجا بسی کرد او نمودار
مگر کاینجا شوی از خواب بیدار ۱۰۱
تو گر بیدار گردی یک زمان دوست
یکی یابی در اینجا مغز با پوست ۱۰۲
ولیکن مغز اینجا کار دارد
که او جان تو در تیماردارد ۱۰۳
بجان دانی تو ره اندر بریار
ولی در حضرت او نیست دیار ۱۰۴
همه غوغا در اینجایند خاموش
شنو این و بکن این جام را نوش ۱۰۵
از اول پوست این جا کن نگاهی
که تا پیدا کنی در عشق راهی ۱۰۶
نظر چون کرد اینجا گاه در پوست
یقین از جان همی دان کاین همه اوست ۱۰۷
ولی چون رفتی اینجا در سوی دل
نظر کن تاکنی مقصود حاصل ۱۰۸
ولی چون دل بدانی بار خانت
نظر کن بین بدل راز نهانت ۱۰۹
بدل دیدی و جان دیدی در اینجا
دوئی بگذار و بنگر ذات یکتا ۱۱۰
چو اندر ذات یابی راز جانان
ز انجامت بدان آغاز جانان ۱۱۱
چو اندر ذات آئی در یکی گم
شوی چون قطرهٔ در بحر قلزم ۱۱۲
چو تو اندر یکی کردی نظاره
صفات جمله بینی پاره پاره ۱۱۳
دوئی پیوستگی مییاب در وی
که پیوند است کل با دانش وی ۱۱۴
چو اندر بود خود کردی نگاهت
نظر داری چه در ماهی و ماهت ۱۱۵
تمامت آفرینش پیش بینی
که باشی چه پس و چه پیش بینی ۱۱۶
همه اندر تو باشد تو نباشی
حقیقت در خدائی خویش باشی ۱۱۷
تو باشی لیک این بسیار راز است
سفر کن گرچه ره دور و دراز است ۱۱۸
چه گوید هرچه گوید خوب باشد
نماید طالب و مطلوب باشد ۱۱۹
خطاب طالب اول یاب آخر
یکی بین اولین در سوی آخر ۱۲۰
دوئی چون نیست اینجا آخر کار
یکی باشند چه نقطه چه پرگار ۱۲۱
تو پنداری که خود اینجا شوی باز
تو اینجا میروی و میروی باز ۱۲۲
تو آنجائی و آگاهی نداری
گدائی میکنی شاهی نداری ۱۲۳
توئی شهزاده اینجا در گدائی
فتادستی و زرقی مینمائی ۱۲۴
توئی شهزاده لیک از نسل آدم
که آدم هست اسرار دو عالم ۱۲۵
ره خود گرچه گم هم خویش کردی
از آن جان و دلت باریش کردی ۱۲۶
اگرچه آدم او را یافت اینجا
ولیکن در قفس او ماند تنها ۱۲۷
حقیقت مرغ باغ لامکان بود
که معنی و صور هم جانجان بود ۱۲۸
حقیقت بود صافی اندرین راه
از آن مقبول آمد در بر شاه ۱۲۹
چو صافی شد مر او را صاف دادند
بهشت نقد در پیشش نهادند ۱۳۰
از آن او را بود اینجاچنین صاف
که بیشک پاک شد در حضرت او صاف ۱۳۱
چو او را جوهر جان وجودش
یکی شد جملگی کرده سجودش ۱۳۲
حقیقت جوهر او بود بیچون
که اینجا صورت آمد بی چه و چون ۱۳۳
چو اصل او ز ذات اندر مکان خاست
از آن این شورو افغان در جهان خاست ۱۳۴
چراغی بود آدم از تجلا
فکنده پرتوی در عین دنیا ۱۳۵
از آن پرتو که از اعلا نمودار
شد از اسفل یقین آمد پدیدار ۱۳۶
از آن پرتو که او را بود آنجا
حقیقت یافت هم معبود هم آنجا ۱۳۷
کرا برگویم این سر نهانی
نمیبینم یکی ای دل تو دانی ۱۳۸
دلا باتست گفتارم در اینجا
که میدانی تو اسرارم در اینجا ۱۳۹
دلا با تست گفتارم سراسر
همی داری یقین از من تو باور ۱۴۰
در اینجاچون منم باتو یقین باز
ابا هم آمدستم صاحب راز ۱۴۱
منم باتو تو با من هم جلیسی
چرا درمانده در نفس خسیسی ۱۴۲
نه جای تست ای دل صورت اینجا
اگرچه ماندهٔ معذورت اینجا ۱۴۳
همی دارم ولی تا آخر مرگ
چو من دنیا کن و هم آخرت ترک ۱۴۴
حقیقت ترک خود کن گر توانی
که اندر ترک برگ خود بدانی ۱۴۵
ترا داد ار ترکست و تو تاجیک
بمانده بر سر این راه باریک ۱۴۶
ترا آن ترک مه رخ رخ نموده است
دمادم از خودت پاسخ نموده است ۱۴۷
ترا چون آن مه خوبان عالم
حقیقت رازها گفته دمادم ۱۴۸
چرا چندین تواندر بند خویشی
وز آن مجروح و دل افکار خویشی ۱۴۹
نه چندین گفتم ای دل در جواهر
تراتا سر معنی گشت ظاهر ۱۵۰
ترا چون کردم اینجا واصل یار
تو ماندستی حقیقت واصل یار ۱۵۱
اگر غافل بمانی دل درین راه
چو رو به باز مانی در بن چاه ۱۵۲
اگر غافل بمانی دل درین درد
کجاآخر بخوانی آیت فرد ۱۵۳
اگر غافل بمانی دل درین گل
کجائی آخر اندر سوی منزل ۱۵۴
اگر غافل بمانی وای بردل
بسی گرید ز سر تا پای این دل ۱۵۵
اگر غافل بمانی باز مانی
چو گنجشکی بچنگ بازمانی ۱۵۶
اگر غافل بمانی کافری تو
کجا در منزل خود رهبری تو ۱۵۷
ترا مرگی حقیقت گور باشد
از اول گر نه چشمت کور باشد ۱۵۸
ترامنزل چو درخاکست ای دل
درون خاک خواهی بود واصل ۱۵۹
وصال ای دل ترا در روی خاکست
ترا هم رهگذر در سوی خاک است ۱۶۰
وصالت ای دل آخر در فنایست
بشیب خاک ره بیمنتهایست ۱۶۱
وصالت آخر است اندر دل خاک
که اندر خاک خواهی گشت کل پاک ۱۶۲
دل خاک است در آخر وصالت
همین خواهد بدن در عین حالت ۱۶۳
درین منزل تو آخر باز دانی
وگرنه سوی صورت با زمانی ۱۶۴
فنا شو در دل خاک و عیان بین
پس آنگه شو محیط و جان جان بین ۱۶۵
همی جوئی تو این ره اندر اینجا
دریغا نیست کس آگه در اینجا ۱۶۶
از این منزل بسی رفتند و کس نیست
چه گویم کاندرین ره باز پس نیست ۱۶۷
در این منزل همه مردان فنایند
اگرچه در فنا اینجا بقایند ۱۶۸
در این منزل که آخر خاک و خونست
که میداند که سرکار چونست ۱۶۹
در این منزل نخواهی بود بیدار
در آخر گردهان از عشق بیدار ۱۷۰
اگر هشیاری و گرمست اویی
بآخر خاکی و هم پست اویی ۱۷۱
ز هشیاری همی جوئی تو مستی
رها کن این خیال بت پرستی ۱۷۲
بت صورت پرستی در میانه
نخواهد ماند این بت جاودانه ۱۷۳
چنین است ایدل اینجا آنچه گفتم
در این راز کلی با تو سفتم ۱۷۴
بخواهی مرد ای صورت در آخر
طلب کن بیش از آن این سر خانه ۱۷۵
که پیش از مرگ یابی آنچه جوئی
که در دنیا تو بیشک ذات اوئی ۱۷۶
که میداند چنین سر در چنین راز
چگونه آمده است و میرود باز ۱۷۷
که میداند صفات او تمامت
که بگرفتست غوغای قیامت ۱۷۸
چو اینجا آمد از آنجا حقیقت
فتاد اندر بلای این طبیعت ۱۷۹
ز بهر آنکه دنیا کشت زاریست
گیاهی رسته اینجا برگذاریست ۱۸۰
چودنیا دید آدم گشت زاری
که اورا بود بیشک رهگذاری ۱۸۱
چو اینجا رهگذار آن جهان دید
از آن خود را حقیقت جان جان دید ۱۸۲
اگرچه بود سالک اندر این راه
در اول باز دید اینجا رخ شاه ۱۸۳
نفختُ فیه من روحی چو او بود
جمال خویشتن از عشق بنمود ۱۸۴
دم آن دم چو آدم یافت اینجا
حقیقت باز آن دم یافت اینجا ۱۸۵
دم آدم نفختُ فیه برخوان
اگر ره مسپری در سر جانان ۱۸۶
نفختُ فیه من روحی چو خوانی
ز نفخ خود رسی اندر معانی ۱۸۷
نفختُ فیه اینجا گه چه باشد
بگو معنی که این معنا چه باشد ۱۸۸
همه اینست اگر این راز دانی
بدانی جمله اسرار معانی ۱۸۹
همه اینست و اینجا جمله گویند
از این دم دمبدم در گفت و گویند ۱۹۰
از این معنی بگویم شمّهٔ باز
مگر ره یابی اندر سوی او باز ۱۹۱
ز خود جانان بتو اندر دمیده است
ابا تو راز گفته است و شنیده است ۱۹۲
ابا او خود بخود او صورت خویش
نمود عشق را آورد در پیش ۱۹۳
نمود عشق خود را کرد اظهار
که تا بنماید اندر پنج و درچار ۱۹۴
نمود عشق خود اینجا نهان کرد
عیان برگفت وخود را داستان کرد ۱۹۵
نمود عشق خود اندر دل و جان
عیان کرد و نهان پیدا نمود آن ۱۹۶
حقیقت گفت صورت ساخت اینجا
طلسم بوالعجب پرداخت اینجا ۱۹۷
ز بود خود نمود اینجا دم خود
نهادش نام اینجا آدم خود ۱۹۸
ز ذات خود صفات خود نمود او
نهادش نام آدم در نمود او ۱۹۹
چه میدانم که هم خود راز داند
خود اندر راه خود خود باز داند ۲۰۰
چو عشق اوست اینجا آمده باز
رود در قرب خود با عزّ و اعزاز ۲۰۱
چه عشق است اینکه این پاسخ نموده است
مگر دلدار اینجا رخ نموده است ۲۰۲
نمیدانی تو ای عطار آخر
که اسرار است اندر عشق ظاهر ۲۰۳
چه میگوئی که هرگز کس نگفته است
در اسرار این معنی که سفته است؟ ۲۰۴
تو میدانی که میدانی بتحقیق
ترا معشوق اینجاداد توفیق ۲۰۵
حقیقت آنچه میگوئی یکی است
ترا این راز اینجا بیشکی است ۲۰۶
که هر چیزی که گفتی درحقیقت
همه اسرار جانست و شریعت ۲۰۷
عجب راز تو مشکل حالت افتاد
که آتش در پر و در بالت افتاد ۲۰۸
در اینجا سر خود از عشق دانی
حقیقت جان جان در پیش دانی ۲۰۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۹
۳۶۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در اسرار دل و تفسیر قرآن مجید گوید
گوهر بعدی:در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.