هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه به مفاهیم عمیقی مانند وحدت وجود، عشق الهی، فنا و بقا، و رسیدن به حقیقت از طریق عشق و فداکاری میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا و تأکید بر مفاهیمی مانند «اناالحق» و «وصال یار»، سفر روحانی خود را به سوی حقیقت مطلق توصیف میکند. او از تقلید دوری میجوید و بر یقین و اتحاد با ذات الهی تأکید دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان و تصوف دارد. همچنین، برخی از استعارهها و اصطلاحات به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
جواب دادن منصور شبلی را
جوابی داد او را آن زمان دوست
که من مغزم همه شبلی توئی پوست ۱
منم مغز و تو اینجا پوست هستی
که از بهر خود اینجا بت پرستی ۲
کجا دانی تو این راز مرا هان
که از تقلید داری نص قرآن ۳
تو در تقلید و من در سر توحید
کجاگنجد یقین توحید و تقلید ۴
اگر ره بردهٔ شبلی درین سر
کجا دانی تو باطن راز ظاهر ۵
من از اسرار جوهر مرتضی راز
بگفتستم اناالحق با همه باز ۶
من از سرحقیقت شاه دینم
نه چون تو در گمان عین الیقینم ۷
تو شبلی این زمان بر صورت خود
بماندستی و بینی نیک یا بد ۸
کجا بینی یکی چون دردومستی
منم با حق تو با خود بت پرستی ۹
من از حیدر یقین گفتم عیانم
اناالحق هست در شرح و بیانم ۱۰
دگر از مصطفی بشنیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من ۱۱
ز احمد دیدهام سر معانی
بدان اسرار سرّ من رآنی ۱۲
حقیقت لو کشف برخوان زحیدر
کز آن بگشایدت شبلی یقین در ۱۳
من از احمد یقین این راز گفتم
اناالحق از رآنی بازگفتم ۱۴
دگر از حیدر کرار این راز
بگفتم لو کشف در این یقین باز ۱۵
من از این هر دو واصل گشتم از ذات
نه مانند تو من سرگشتهام مات ۱۶
حقیقت دم ز احمد میزنم من
چو حیدر هر دم آخر نی زنم من ۱۷
از این معنی که من دارم در اینجا
حقیقت پایدارم من در اینجا ۱۸
تو این معنی کجا دانی نکوئی
که در میدان فتاده همچو گوئی ۱۹
کسی داند که همچون من شود یار
برآید عاشقانه بر سر دار ۲۰
کسی داند که چون من کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گردد ۲۱
کسی داند که همچون من شود حق
بگوید در اناالحق راز مطلق ۲۲
کسی داند که دست از جان بشوید
یقین حق یابد و کل حق بگوید ۲۳
کسی داند که اندر آفرینش
یکی گوید یکی بیند ز بینش ۲۴
چو من واصل شود این راز گوید
اناالحق با همه کس بازگوید ۲۵
چو من واصل شود جان برفشاند
بجان اندر ره جانان نماند ۲۶
چو من واصل شود اندر عیان او
اناالحق گوید و راز نهان او ۲۷
چو من واصل شود شبلی درین راه
نه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه ۲۸
چو من واصل شود در جزو و کل او
کشد چون من بکلی عین ذل او ۲۹
هر آنکس کو شود واصل چو من باز
بیابد در درون انجام و آغاز ۳۰
منم انجام با آغاز دیدی
در اینجا روی جانان باز دیدی ۳۱
منم اینجا بدیده اصل فطرت
رسیده در مکان قرب و عزت ۳۲
منم اینجا یکی دیده درونم
همه ذرات از خود رهنمونم ۳۳
منم اینجا تمامت عین اشیا
بنور من شده هر چیز پیدا ۳۴
منم اینجا حقیقت نور خورشید
که خواهم بود تابان تا بجاوید ۳۵
منم اینجا حقیقت چون قمر گم
شده خورشید را در عین قلزم ۳۶
منم اینجا سما و مر ستاره
بنورم جمله ذره در نظاره ۳۷
منم اینجا فلک گردان نموده
همه کوکب در او حیران نموده ۳۸
منم اینجا نموده آتش یار
میان عاشقانم سرکش یار ۳۹
منم اینجا نمود آباد کرده
جهان از روح خود آباد کرده ۴۰
منم اینجا حقیقت آب روشن
نموده صنعها در هفت گلشن ۴۱
منم اینجا نموده خاک را راز
ابا او راز دایم گفته سرباز ۴۲
منم اینجا نموده کوه معنی
مرکب کرده در انبوه معنی ۴۳
منم اینجا حقیقت در و دریا
نموده هر نفس صد شور و غوغا ۴۴
منم اینجا حقیقت جوهر عشق
تمامت سالکان را رهبر عشق ۴۵
منم اینجا یکی جوهر پدیدار
همه از من بکل شد ناپدیدار ۴۶
منم اینجا همان جوهر که بودم
به هر کسوت که هستم رخ نمودم ۴۷
حقیقت آنچه من دارم از اسرار
کجا دانی تو ای شبلی نگهدار ۴۸
تو ای شبلی حقیقت رازداری
ستاده این زمان در پایداری ۴۹
کجائی در کجائی من که باشم
اگر از وصل آیی من که باشم ۵۰
محمد دان که میگوید محمد
درون جان منصورم مؤید ۵۱
حقیقت من رآنی دان در این راز
حقیقت پرده همچون من برانداز ۵۲
ندانی ور بدانی هم ندانی
که دانای خود و سرنهانی ۵۳
توئی من من توام اینجا حقیقت
کنم خود را در اینجا با شریعت ۵۴
تو گر مانند من آیی پدیدار
ز عشق رویم آیی بر سر دار ۵۵
ترا گرچه من اینجا باز دیدم
چه از سر کمالت راز دیدم ۵۶
منم اینجا بعشق خویش دیده
نهاده سر ز کفر و کیش دیده ۵۷
چو در ذاتم یقین توحید پیداست
مرا چندین هزاران شورو غوغاست ۵۸
از آنجاکامدم اینجا بدیدم
یکی بد در کمال خود رسیدم ۵۹
یکی دیدم از اینجا تابدانجا
یکیام در یکی برجمله پیدا ۶۰
منم امامنی من عیان است
منم من در منم اینجا بیان است ۶۱
حقیقت جز که من چیز دگر نیست
از آن مانده از انجامت خبر نیست ۶۲
اگر اینجا بیابی مر خبر تو
یکی بینی یکی داری نظر تو ۶۳
اگر اینجا بیابی اصل جانان
چو من بردار یابی وصل جانان ۶۴
اگر اینجا تو اصل کار بینی
یکی اندر یکی دلدار بینی ۶۵
بجز من نیست دانائی حقیقت
که دانستم که مردم در طبیعت ۶۶
ز یک اصلم توهم از اصل مائی
بیانی کن چو من گر قرب دانی ۶۷
چو من واصل شوی ورازگوئی
اناالحق همچو من کل بازگوئی ۶۸
من آن اصلم که اصل جمله از ماست
من اویم بشنو ای شیخ از من این راز ۶۹
منم در نطق جمله گشته گویا
منم در ذات خود در جمله گویا ۷۰
نشانم هست نی نام و نشانم
بود صورت در اینجاگه نشانم ۷۱
فنا خواهم شدن بیصورت اینجا
منم بیشک ترا مر صورت اینجا ۷۲
حقیقت وقت کار آید پدیدار
که بردار است یار آید پدیدار ۷۳
همه یار است اینجا نیست جز دوست
منم این جمله میدانی که من اوست ۷۴
بجز من نیست چیزی در حقیقت
نمودستم ازو راه شریعت ۷۵
اگر گفتم اناالحق آشکاره
کنم اینجایگه خود پاره پاره ۷۶
چو اصلم این چنین بدخواست کردم
از آن در عشق دارم راست کردم ۷۷
از آنم دار جای راستانست
هر آنکو جان ببازد مرد آنست ۷۸
اگر کردم در اینجا کر خود راست
که دیدم در ازل من کار خود راست ۷۹
بکن شبلی چو من این پایداری
چرا اینجا تو اندر پایداری ۸۰
سؤالی کردی و گفتم جوابت
گشادم بر تمامت فتح بابت ۸۱
ترا گر فتح اینجا رخ نماید
چو من هر لحظه این پاسخ نماید ۸۲
اناالحق گوید اینجا گاه جانان
نماید بر تو اینجا راز پنهان ۸۳
اناالحق باز گوید تو بدانی
که سیّد گفت آن را من رآنی ۸۴
دمی او را در اینجا رخ نمودش
از آن دم خود بخود پاسخ نمودش ۸۵
از آن حالت که آن از جان من خاست
ورا پیدا شد و گفت این سخن راست ۸۶
نه وقت لی مع الله را عیان بود
که او پیوسته در کون و مکان بود ۸۷
مر او راذات اینجا بود پیدا
درون جان او معبود پیدا ۸۸
به اول او به آخر بیشکی دید
ز ذات خود همیشه بیشکی دید ۸۹
ز ذات خود خوداندر خود نظر کرد
علی را هم ز ذات خود خبر کرد ۹۰
علی را لو کشف بد در معانی
محمد گفت دیگر من رآنی ۹۱
از آن مر هر دو صاحب راز بودند
که ایشان بیشکی ممتاز بودند ۹۲
از آن شه باز دیدند اندر اینجا
که ایشان راز دیدند اندر اینجا ۹۳
از ایشان منشدم اینجا خبردار
تو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار ۹۴
بگو گر میتوانی سر من باز
که تا باشی چو من در عشق ممتاز ۹۵
اگر شهباز عشقی باز جوئی
که وصلش همچو من گر باز جوئی ۹۶
وصال حال را اینجا بجو تو
چو دیدی دید از آن اسرار جو تو ۹۷
چو بنمودت رخ اینجاشاه جانان
بگوئی راز او در عشق پنهان ۹۸
اگر دیدی یکی اینجا طبیعت
دراندازی در آخر مر طبیعت ۹۹
طبیعت چیست مان بر روی داراست
ابا ما یار ما در پای دار است ۱۰۰
ابا ما پایداری کرد اینجا
ابا ما شد حقیقت فرد اینجا ۱۰۱
در اینجا فرد شد اندر سردار
ابا ما شد در اینجاگه نمودار ۱۰۲
نمودار است اینجا سرّ مطلق
در اینجا میزند با ما اناالحق ۱۰۳
ابا ما زد اناالحق آشکاره
بخواهد سوخت با ما در نظاره ۱۰۴
بخواهد سوخت تا کل راز بیند
فنا را در بقایم باز بیند ۱۰۵
فنا خواهد شدن صورت در اینجا
نخواهد سوخت منصورت در اینجا ۱۰۶
در اینجا بازماند جمله منصور
حقیقت قرص خور نور علی نور ۱۰۷
نخواهم ماند اینجا جاودانه
همی خواهم شدن من در میانه ۱۰۸
همی خواهم شدن تا من بوم پاک
چه باد و آتش و چه آب با خاک ۱۰۹
فنا گردانم و یابم بقا نیز
وجود خویشتن بهر فنا نیز ۱۱۰
چو من باشم نماند هیچ جز من
چنین خواهد بدن اسرار روشن ۱۱۱
چو روشن شد مرا خورشید تابان
از آن روشن همیگویم شتابان ۱۱۲
حقیقت صورت است اندر نمودار
برون خواهم شدن ازپنج و از چار ۱۱۳
برون خواهم شدن تادر درونم
شو هر ذرهٔ را رهنمونم ۱۱۴
حققت رهنمای جمله باشم
یقین صبر و سکون جمله باشم ۱۱۵
نمایم هر کسی را راز سرباز
بگویم راز خود با هر کسی باز ۱۱۶
حقیقت هرچه من گویم همان هم
کجا خواهی تو آخر جان جان هم ۱۱۷
چو جان جان مرا نقد است حاصل
از آنم بر سر این راز واصل ۱۱۸
از آنم بر سر این دار جانان
که برداریم برخوردار از جانان ۱۱۹
چه به زین یابم ای شاه دو عالم
که دم اینجا زدم از قرب آن دم ۱۲۰
دم اینجا گه زدم دمدم ز خود باز
نمودم در حقیقت نیک و بد باز ۱۲۱
دو عالم در من است اینجا دو عالم
فرو پیچم دو عالم را بیکدم ۱۲۲
دو عالم را بیکدم در نمودم
در آخر اولم بینم که بودم ۱۲۳
در آخر فرد خواهم شد به آخر
دو عالم در یکی بینم بظاهر ۱۲۴
دو عالم در درون خویش دیدم
صفات خویش را در پیش دیدم ۱۲۵
صفات خود از آن دیدم حقیقت
که ظاهر بودم اینجا گه طبیعت ۱۲۶
طبیعت ظاهر هر دو جهان بود
درو بیشک حقیقت جانجان بود ۱۲۷
چو جان جان زجان آمد پدیدار
اناالحق زد برآمد بر سر دار ۱۲۸
تو اینجا شبلی از جانم تو بشناس
مرا بین راز پنهانم تو بشناس ۱۲۹
از آن پیدا چنین پنهان نمودم
که پنهانست پیدا بود بودم ۱۳۰
چو پنهانست جان مانند جانان
از آن صورت نشان دارد در اعیان ۱۳۱
که صورت از صفاتم در مکانست
درو جانم حقیقت لامکانست ۱۳۲
مکان صورتم عین صفاتست
ولی جان در حضور نور ذاتست ۱۳۳
حضور ذات دارد جان نهانی
یقین صورت حضورش در معانی ۱۳۴
کنون هر دو یکی پیدا شدم ذات
اناالحق میزنم در جمله ذرات ۱۳۵
کنون هر دو یکی شد اصل اول
یقین صورت پدید از وصل اول ۱۳۶
مرا وصلت دراینجا گاه مطلق
از آن جانم زند هر دم اناالحق ۱۳۷
مرا وصلست اینجا زانکه اویم
از انوار ویست این گفتگویم ۱۳۸
بچشم من نظر کن سوی دلدار
یکی را بین تو از هر سوی دلدار ۱۳۹
همه دیدار صورت هست حیران
چو واصل شد یکی دید است جانان ۱۴۰
یکی دیده است جانان را در اینجا
یکی پیدا و پنهان را در اینجا ۱۴۱
چو پیدا و نهان اینجا یکی بود
چو صورت یار دیدش اندکی بود ۱۴۲
برخورشید دائم در حقیقت
نهادم اسم او را مر طبیعت ۱۴۳
طبیعت نامش اینجا گه نهادم
درون او دل آگه نهادم ۱۴۴
دل خود را بدان گر یار خواهی
بجان بنگر اگر دلدار خواهی ۱۴۵
ز دل در سوی جان اینجا قدم زن
دل و جان هر دو در عین عدم زن ۱۴۶
عدم را نیستی دان همچو منصور
یکی در نیستی هان یاب در دور ۱۴۷
مشو از خود اگر صاحب یقینی
که اندر نیستی کلی به بینی ۱۴۸
اگر از نیستی یابی رخ یار
هم از وی باز گوئی پاسخ یار ۱۴۹
ندانم جز که لا در عشق اینجا
که ازلا شد دلم بینا در اینجا ۱۵۰
همه در لاست پیدا تا بدانی
تولا شو تا عیان الّا بدانی ۱۵۱
ز یکتائی خود در لا نهان شو
برافکن صورت هر دو جهان شو ۱۵۲
دو عالم صورتست اینجا برانداز
که تا در لا همه بینی یکی باز ۱۵۳
حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگر
صفات لابهم بنگر سراسر ۱۵۴
اگر تو لا شوی الّا بیابی
قدم در لازنی یکتا بیابی ۱۵۵
چرا در خود بماندستی تو مهجور
از آنی از کمال وصل او دور ۱۵۶
تو خود بینی چو از نقش زمانه
نیابی هیچ وصل جاودانه ۱۵۷
اگر مرد رهی خودبین تو دلدار
که جز او نیست هان بنگر تو دلدار ۱۵۸
وصال یارنی بازیست میدان
حقیقت وصل جانبازیست میدان ۱۵۹
وصال یار اگر خواهی تو ای دوست
ترا اینجا بباید سوخت آن پوست ۱۶۰
اگرچه پوست اینجا دوست داری
تو بیمغزی بمانده پوست داری ۱۶۱
دمی زین پوست بیرون آی چون من
که مغز جان جان یابی تو روشن ۱۶۲
هر آنکو اندرین عالم یقین باز
رخ جانان بیابد شد سرافراز ۱۶۳
سرافرازی زسربازی پدید است
ترا این سر کل بازی پدیداست ۱۶۴
اگر جان وسرت اینجا ببازی
چو ما یابی در اینجا سرفرازی ۱۶۵
نه جان و تن اگر سیصد هزار است
که اینجا گه نه اندر خورد یار است ۱۶۶
اگر از عاشقانی بگذر از خود
یکی بین در حقیقت نیک یا بد ۱۶۷
چه میخواهی چه میجویی همه اوست
درین صورت حقیقت دیدهٔ اوست ۱۶۸
ز خود اینجا حقیقت صورتی ساخت
ز ذات خود عیانی را بپرداخت ۱۶۹
دم خود سوی این صورت دمیده است
صور پیدا از آن دم ناپدید است ۱۷۰
اگر آن دم شود از تو پدیدار
دو عالم بر تو گردد ناپدیدار ۱۷۱
از آن وصل و وز آن اعیان نمائی
تو جانان گردی و بیجان نمائی ۱۷۲
تو بیجان گردی و جانان بماند
که راز خویشتن هم خویش داند ۱۷۳
در این اسرار هر کس ره نیابد
پیامم جز دل آگه نیاید ۱۷۴
دلی آگه بباید راز اینجا
یکی بیند چو من سرباز اینجا ۱۷۵
دل و جانست آگاه حقیقت
که هر دو کردهاند راه حقیقت ۱۷۶
در اینجا وصل کل دیدند با یار
نه در صورت اگرچه زو پدیدار ۱۷۷
یقن یار است و دایم یار باشد
ز دید خویش برخوردار باشد ۱۷۸
هم اوداند وصال خویش در خویش
هم او بگشاید اینجا گه درخویش ۱۷۹
درم بگشاد جانانم نموده است
رخ اینجا چون نمودم را نموداست ۱۸۰
ز وصل یار اینجا بیقرارم
کنون آویخته بر روی دارم ۱۸۱
اناالحق میزنم من جاودانه
که بشناسندم این خلق زمانه ۱۸۲
اناالحق میزنم بر راز جمله
نمایم جمله را شهباز جمله ۱۸۳
اناالحق زن شدم کم گشت پیدا
منم سروقد هر شور وغوغا ۱۸۴
ز خود بنمودهام تا درجهان من
نمایم فاش بیشک جان جان من ۱۸۵
نمودم فاش جانان را به هرکس
مرا این شیوه میزیبد دگر بس ۱۸۶
مرا این شیوه زیبد تا بگویم
که در میدان خدمت همچو گویم ۱۸۷
درین میدان زدم گوی حقیقت
منم در عشق دلجوی حقیقت ۱۸۸
بجز من کس نداند شیوهٔ دوست
که این شیوه حقیقت شیوهٔ اوست ۱۸۹
بجز من کس نگوید سر این راز
که دیدستم یقین انجام وآغاز ۱۹۰
بجز من کس نمیگوید اناالحق
که دیدستم حقیقت راز مطلق ۱۹۱
بجز من کس نداند دید نقاش
نمودم روی او با رند و اوباش ۱۹۲
منم نقاش و از نقش زمانه
منم در جمله پیدا و یگانه ۱۹۳
یکی دانم که در جمله نمودم
نظر کن در زمانه بود بودم ۱۹۴
هر آنکو اندر این عالم نیاید
دم من در جهان این دم نماید ۱۹۵
کجا اینجا بکام دل رسد باز
نماید جاودان در نیک و بد باز ۱۹۶
اگر در صورت آن اصل دیدی
یقین در هر دو عالم وصل دیدی ۱۹۷
اگر واصل در اینجا گردی از ذات
تو واصل گردی اندر کل ذرات ۱۹۸
ز ذات اروصل یابی در اناالحق
شوی و بازگوئی سر مطلق ۱۹۹
وصال یار اینست ار بدانی
بنوعی دیگر است از من رآنی ۲۰۰
اگر از مصطفی ره برگشاید
ترا این هر دو عالم یک نماید ۲۰۱
یکی بینی دوئی برداری از بر
طلب کن این معانی را ز رهبر ۲۰۲
بجز احمد مدان مر رهنما را
توهم رهبر شناس و هم خدا را ۲۰۳
بجز احمد مبین گر واصلی تو
وگرنه در زمانه غافلی تو ۲۰۴
بجز احمد مبین در هیچ حالی
که تا هر ساعتی یابی کمالی ۲۰۵
هر آنکو از محمد وصل دریافت
وجودخویشتن از وصل دریافت ۲۰۶
که من مغزم همه شبلی توئی پوست ۱
منم مغز و تو اینجا پوست هستی
که از بهر خود اینجا بت پرستی ۲
کجا دانی تو این راز مرا هان
که از تقلید داری نص قرآن ۳
تو در تقلید و من در سر توحید
کجاگنجد یقین توحید و تقلید ۴
اگر ره بردهٔ شبلی درین سر
کجا دانی تو باطن راز ظاهر ۵
من از اسرار جوهر مرتضی راز
بگفتستم اناالحق با همه باز ۶
من از سرحقیقت شاه دینم
نه چون تو در گمان عین الیقینم ۷
تو شبلی این زمان بر صورت خود
بماندستی و بینی نیک یا بد ۸
کجا بینی یکی چون دردومستی
منم با حق تو با خود بت پرستی ۹
من از حیدر یقین گفتم عیانم
اناالحق هست در شرح و بیانم ۱۰
دگر از مصطفی بشنیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من ۱۱
ز احمد دیدهام سر معانی
بدان اسرار سرّ من رآنی ۱۲
حقیقت لو کشف برخوان زحیدر
کز آن بگشایدت شبلی یقین در ۱۳
من از احمد یقین این راز گفتم
اناالحق از رآنی بازگفتم ۱۴
دگر از حیدر کرار این راز
بگفتم لو کشف در این یقین باز ۱۵
من از این هر دو واصل گشتم از ذات
نه مانند تو من سرگشتهام مات ۱۶
حقیقت دم ز احمد میزنم من
چو حیدر هر دم آخر نی زنم من ۱۷
از این معنی که من دارم در اینجا
حقیقت پایدارم من در اینجا ۱۸
تو این معنی کجا دانی نکوئی
که در میدان فتاده همچو گوئی ۱۹
کسی داند که همچون من شود یار
برآید عاشقانه بر سر دار ۲۰
کسی داند که چون من کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گردد ۲۱
کسی داند که همچون من شود حق
بگوید در اناالحق راز مطلق ۲۲
کسی داند که دست از جان بشوید
یقین حق یابد و کل حق بگوید ۲۳
کسی داند که اندر آفرینش
یکی گوید یکی بیند ز بینش ۲۴
چو من واصل شود این راز گوید
اناالحق با همه کس بازگوید ۲۵
چو من واصل شود جان برفشاند
بجان اندر ره جانان نماند ۲۶
چو من واصل شود اندر عیان او
اناالحق گوید و راز نهان او ۲۷
چو من واصل شود شبلی درین راه
نه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه ۲۸
چو من واصل شود در جزو و کل او
کشد چون من بکلی عین ذل او ۲۹
هر آنکس کو شود واصل چو من باز
بیابد در درون انجام و آغاز ۳۰
منم انجام با آغاز دیدی
در اینجا روی جانان باز دیدی ۳۱
منم اینجا بدیده اصل فطرت
رسیده در مکان قرب و عزت ۳۲
منم اینجا یکی دیده درونم
همه ذرات از خود رهنمونم ۳۳
منم اینجا تمامت عین اشیا
بنور من شده هر چیز پیدا ۳۴
منم اینجا حقیقت نور خورشید
که خواهم بود تابان تا بجاوید ۳۵
منم اینجا حقیقت چون قمر گم
شده خورشید را در عین قلزم ۳۶
منم اینجا سما و مر ستاره
بنورم جمله ذره در نظاره ۳۷
منم اینجا فلک گردان نموده
همه کوکب در او حیران نموده ۳۸
منم اینجا نموده آتش یار
میان عاشقانم سرکش یار ۳۹
منم اینجا نمود آباد کرده
جهان از روح خود آباد کرده ۴۰
منم اینجا حقیقت آب روشن
نموده صنعها در هفت گلشن ۴۱
منم اینجا نموده خاک را راز
ابا او راز دایم گفته سرباز ۴۲
منم اینجا نموده کوه معنی
مرکب کرده در انبوه معنی ۴۳
منم اینجا حقیقت در و دریا
نموده هر نفس صد شور و غوغا ۴۴
منم اینجا حقیقت جوهر عشق
تمامت سالکان را رهبر عشق ۴۵
منم اینجا یکی جوهر پدیدار
همه از من بکل شد ناپدیدار ۴۶
منم اینجا همان جوهر که بودم
به هر کسوت که هستم رخ نمودم ۴۷
حقیقت آنچه من دارم از اسرار
کجا دانی تو ای شبلی نگهدار ۴۸
تو ای شبلی حقیقت رازداری
ستاده این زمان در پایداری ۴۹
کجائی در کجائی من که باشم
اگر از وصل آیی من که باشم ۵۰
محمد دان که میگوید محمد
درون جان منصورم مؤید ۵۱
حقیقت من رآنی دان در این راز
حقیقت پرده همچون من برانداز ۵۲
ندانی ور بدانی هم ندانی
که دانای خود و سرنهانی ۵۳
توئی من من توام اینجا حقیقت
کنم خود را در اینجا با شریعت ۵۴
تو گر مانند من آیی پدیدار
ز عشق رویم آیی بر سر دار ۵۵
ترا گرچه من اینجا باز دیدم
چه از سر کمالت راز دیدم ۵۶
منم اینجا بعشق خویش دیده
نهاده سر ز کفر و کیش دیده ۵۷
چو در ذاتم یقین توحید پیداست
مرا چندین هزاران شورو غوغاست ۵۸
از آنجاکامدم اینجا بدیدم
یکی بد در کمال خود رسیدم ۵۹
یکی دیدم از اینجا تابدانجا
یکیام در یکی برجمله پیدا ۶۰
منم امامنی من عیان است
منم من در منم اینجا بیان است ۶۱
حقیقت جز که من چیز دگر نیست
از آن مانده از انجامت خبر نیست ۶۲
اگر اینجا بیابی مر خبر تو
یکی بینی یکی داری نظر تو ۶۳
اگر اینجا بیابی اصل جانان
چو من بردار یابی وصل جانان ۶۴
اگر اینجا تو اصل کار بینی
یکی اندر یکی دلدار بینی ۶۵
بجز من نیست دانائی حقیقت
که دانستم که مردم در طبیعت ۶۶
ز یک اصلم توهم از اصل مائی
بیانی کن چو من گر قرب دانی ۶۷
چو من واصل شوی ورازگوئی
اناالحق همچو من کل بازگوئی ۶۸
من آن اصلم که اصل جمله از ماست
من اویم بشنو ای شیخ از من این راز ۶۹
منم در نطق جمله گشته گویا
منم در ذات خود در جمله گویا ۷۰
نشانم هست نی نام و نشانم
بود صورت در اینجاگه نشانم ۷۱
فنا خواهم شدن بیصورت اینجا
منم بیشک ترا مر صورت اینجا ۷۲
حقیقت وقت کار آید پدیدار
که بردار است یار آید پدیدار ۷۳
همه یار است اینجا نیست جز دوست
منم این جمله میدانی که من اوست ۷۴
بجز من نیست چیزی در حقیقت
نمودستم ازو راه شریعت ۷۵
اگر گفتم اناالحق آشکاره
کنم اینجایگه خود پاره پاره ۷۶
چو اصلم این چنین بدخواست کردم
از آن در عشق دارم راست کردم ۷۷
از آنم دار جای راستانست
هر آنکو جان ببازد مرد آنست ۷۸
اگر کردم در اینجا کر خود راست
که دیدم در ازل من کار خود راست ۷۹
بکن شبلی چو من این پایداری
چرا اینجا تو اندر پایداری ۸۰
سؤالی کردی و گفتم جوابت
گشادم بر تمامت فتح بابت ۸۱
ترا گر فتح اینجا رخ نماید
چو من هر لحظه این پاسخ نماید ۸۲
اناالحق گوید اینجا گاه جانان
نماید بر تو اینجا راز پنهان ۸۳
اناالحق باز گوید تو بدانی
که سیّد گفت آن را من رآنی ۸۴
دمی او را در اینجا رخ نمودش
از آن دم خود بخود پاسخ نمودش ۸۵
از آن حالت که آن از جان من خاست
ورا پیدا شد و گفت این سخن راست ۸۶
نه وقت لی مع الله را عیان بود
که او پیوسته در کون و مکان بود ۸۷
مر او راذات اینجا بود پیدا
درون جان او معبود پیدا ۸۸
به اول او به آخر بیشکی دید
ز ذات خود همیشه بیشکی دید ۸۹
ز ذات خود خوداندر خود نظر کرد
علی را هم ز ذات خود خبر کرد ۹۰
علی را لو کشف بد در معانی
محمد گفت دیگر من رآنی ۹۱
از آن مر هر دو صاحب راز بودند
که ایشان بیشکی ممتاز بودند ۹۲
از آن شه باز دیدند اندر اینجا
که ایشان راز دیدند اندر اینجا ۹۳
از ایشان منشدم اینجا خبردار
تو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار ۹۴
بگو گر میتوانی سر من باز
که تا باشی چو من در عشق ممتاز ۹۵
اگر شهباز عشقی باز جوئی
که وصلش همچو من گر باز جوئی ۹۶
وصال حال را اینجا بجو تو
چو دیدی دید از آن اسرار جو تو ۹۷
چو بنمودت رخ اینجاشاه جانان
بگوئی راز او در عشق پنهان ۹۸
اگر دیدی یکی اینجا طبیعت
دراندازی در آخر مر طبیعت ۹۹
طبیعت چیست مان بر روی داراست
ابا ما یار ما در پای دار است ۱۰۰
ابا ما پایداری کرد اینجا
ابا ما شد حقیقت فرد اینجا ۱۰۱
در اینجا فرد شد اندر سردار
ابا ما شد در اینجاگه نمودار ۱۰۲
نمودار است اینجا سرّ مطلق
در اینجا میزند با ما اناالحق ۱۰۳
ابا ما زد اناالحق آشکاره
بخواهد سوخت با ما در نظاره ۱۰۴
بخواهد سوخت تا کل راز بیند
فنا را در بقایم باز بیند ۱۰۵
فنا خواهد شدن صورت در اینجا
نخواهد سوخت منصورت در اینجا ۱۰۶
در اینجا بازماند جمله منصور
حقیقت قرص خور نور علی نور ۱۰۷
نخواهم ماند اینجا جاودانه
همی خواهم شدن من در میانه ۱۰۸
همی خواهم شدن تا من بوم پاک
چه باد و آتش و چه آب با خاک ۱۰۹
فنا گردانم و یابم بقا نیز
وجود خویشتن بهر فنا نیز ۱۱۰
چو من باشم نماند هیچ جز من
چنین خواهد بدن اسرار روشن ۱۱۱
چو روشن شد مرا خورشید تابان
از آن روشن همیگویم شتابان ۱۱۲
حقیقت صورت است اندر نمودار
برون خواهم شدن ازپنج و از چار ۱۱۳
برون خواهم شدن تادر درونم
شو هر ذرهٔ را رهنمونم ۱۱۴
حققت رهنمای جمله باشم
یقین صبر و سکون جمله باشم ۱۱۵
نمایم هر کسی را راز سرباز
بگویم راز خود با هر کسی باز ۱۱۶
حقیقت هرچه من گویم همان هم
کجا خواهی تو آخر جان جان هم ۱۱۷
چو جان جان مرا نقد است حاصل
از آنم بر سر این راز واصل ۱۱۸
از آنم بر سر این دار جانان
که برداریم برخوردار از جانان ۱۱۹
چه به زین یابم ای شاه دو عالم
که دم اینجا زدم از قرب آن دم ۱۲۰
دم اینجا گه زدم دمدم ز خود باز
نمودم در حقیقت نیک و بد باز ۱۲۱
دو عالم در من است اینجا دو عالم
فرو پیچم دو عالم را بیکدم ۱۲۲
دو عالم را بیکدم در نمودم
در آخر اولم بینم که بودم ۱۲۳
در آخر فرد خواهم شد به آخر
دو عالم در یکی بینم بظاهر ۱۲۴
دو عالم در درون خویش دیدم
صفات خویش را در پیش دیدم ۱۲۵
صفات خود از آن دیدم حقیقت
که ظاهر بودم اینجا گه طبیعت ۱۲۶
طبیعت ظاهر هر دو جهان بود
درو بیشک حقیقت جانجان بود ۱۲۷
چو جان جان زجان آمد پدیدار
اناالحق زد برآمد بر سر دار ۱۲۸
تو اینجا شبلی از جانم تو بشناس
مرا بین راز پنهانم تو بشناس ۱۲۹
از آن پیدا چنین پنهان نمودم
که پنهانست پیدا بود بودم ۱۳۰
چو پنهانست جان مانند جانان
از آن صورت نشان دارد در اعیان ۱۳۱
که صورت از صفاتم در مکانست
درو جانم حقیقت لامکانست ۱۳۲
مکان صورتم عین صفاتست
ولی جان در حضور نور ذاتست ۱۳۳
حضور ذات دارد جان نهانی
یقین صورت حضورش در معانی ۱۳۴
کنون هر دو یکی پیدا شدم ذات
اناالحق میزنم در جمله ذرات ۱۳۵
کنون هر دو یکی شد اصل اول
یقین صورت پدید از وصل اول ۱۳۶
مرا وصلت دراینجا گاه مطلق
از آن جانم زند هر دم اناالحق ۱۳۷
مرا وصلست اینجا زانکه اویم
از انوار ویست این گفتگویم ۱۳۸
بچشم من نظر کن سوی دلدار
یکی را بین تو از هر سوی دلدار ۱۳۹
همه دیدار صورت هست حیران
چو واصل شد یکی دید است جانان ۱۴۰
یکی دیده است جانان را در اینجا
یکی پیدا و پنهان را در اینجا ۱۴۱
چو پیدا و نهان اینجا یکی بود
چو صورت یار دیدش اندکی بود ۱۴۲
برخورشید دائم در حقیقت
نهادم اسم او را مر طبیعت ۱۴۳
طبیعت نامش اینجا گه نهادم
درون او دل آگه نهادم ۱۴۴
دل خود را بدان گر یار خواهی
بجان بنگر اگر دلدار خواهی ۱۴۵
ز دل در سوی جان اینجا قدم زن
دل و جان هر دو در عین عدم زن ۱۴۶
عدم را نیستی دان همچو منصور
یکی در نیستی هان یاب در دور ۱۴۷
مشو از خود اگر صاحب یقینی
که اندر نیستی کلی به بینی ۱۴۸
اگر از نیستی یابی رخ یار
هم از وی باز گوئی پاسخ یار ۱۴۹
ندانم جز که لا در عشق اینجا
که ازلا شد دلم بینا در اینجا ۱۵۰
همه در لاست پیدا تا بدانی
تولا شو تا عیان الّا بدانی ۱۵۱
ز یکتائی خود در لا نهان شو
برافکن صورت هر دو جهان شو ۱۵۲
دو عالم صورتست اینجا برانداز
که تا در لا همه بینی یکی باز ۱۵۳
حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگر
صفات لابهم بنگر سراسر ۱۵۴
اگر تو لا شوی الّا بیابی
قدم در لازنی یکتا بیابی ۱۵۵
چرا در خود بماندستی تو مهجور
از آنی از کمال وصل او دور ۱۵۶
تو خود بینی چو از نقش زمانه
نیابی هیچ وصل جاودانه ۱۵۷
اگر مرد رهی خودبین تو دلدار
که جز او نیست هان بنگر تو دلدار ۱۵۸
وصال یارنی بازیست میدان
حقیقت وصل جانبازیست میدان ۱۵۹
وصال یار اگر خواهی تو ای دوست
ترا اینجا بباید سوخت آن پوست ۱۶۰
اگرچه پوست اینجا دوست داری
تو بیمغزی بمانده پوست داری ۱۶۱
دمی زین پوست بیرون آی چون من
که مغز جان جان یابی تو روشن ۱۶۲
هر آنکو اندرین عالم یقین باز
رخ جانان بیابد شد سرافراز ۱۶۳
سرافرازی زسربازی پدید است
ترا این سر کل بازی پدیداست ۱۶۴
اگر جان وسرت اینجا ببازی
چو ما یابی در اینجا سرفرازی ۱۶۵
نه جان و تن اگر سیصد هزار است
که اینجا گه نه اندر خورد یار است ۱۶۶
اگر از عاشقانی بگذر از خود
یکی بین در حقیقت نیک یا بد ۱۶۷
چه میخواهی چه میجویی همه اوست
درین صورت حقیقت دیدهٔ اوست ۱۶۸
ز خود اینجا حقیقت صورتی ساخت
ز ذات خود عیانی را بپرداخت ۱۶۹
دم خود سوی این صورت دمیده است
صور پیدا از آن دم ناپدید است ۱۷۰
اگر آن دم شود از تو پدیدار
دو عالم بر تو گردد ناپدیدار ۱۷۱
از آن وصل و وز آن اعیان نمائی
تو جانان گردی و بیجان نمائی ۱۷۲
تو بیجان گردی و جانان بماند
که راز خویشتن هم خویش داند ۱۷۳
در این اسرار هر کس ره نیابد
پیامم جز دل آگه نیاید ۱۷۴
دلی آگه بباید راز اینجا
یکی بیند چو من سرباز اینجا ۱۷۵
دل و جانست آگاه حقیقت
که هر دو کردهاند راه حقیقت ۱۷۶
در اینجا وصل کل دیدند با یار
نه در صورت اگرچه زو پدیدار ۱۷۷
یقن یار است و دایم یار باشد
ز دید خویش برخوردار باشد ۱۷۸
هم اوداند وصال خویش در خویش
هم او بگشاید اینجا گه درخویش ۱۷۹
درم بگشاد جانانم نموده است
رخ اینجا چون نمودم را نموداست ۱۸۰
ز وصل یار اینجا بیقرارم
کنون آویخته بر روی دارم ۱۸۱
اناالحق میزنم من جاودانه
که بشناسندم این خلق زمانه ۱۸۲
اناالحق میزنم بر راز جمله
نمایم جمله را شهباز جمله ۱۸۳
اناالحق زن شدم کم گشت پیدا
منم سروقد هر شور وغوغا ۱۸۴
ز خود بنمودهام تا درجهان من
نمایم فاش بیشک جان جان من ۱۸۵
نمودم فاش جانان را به هرکس
مرا این شیوه میزیبد دگر بس ۱۸۶
مرا این شیوه زیبد تا بگویم
که در میدان خدمت همچو گویم ۱۸۷
درین میدان زدم گوی حقیقت
منم در عشق دلجوی حقیقت ۱۸۸
بجز من کس نداند شیوهٔ دوست
که این شیوه حقیقت شیوهٔ اوست ۱۸۹
بجز من کس نگوید سر این راز
که دیدستم یقین انجام وآغاز ۱۹۰
بجز من کس نمیگوید اناالحق
که دیدستم حقیقت راز مطلق ۱۹۱
بجز من کس نداند دید نقاش
نمودم روی او با رند و اوباش ۱۹۲
منم نقاش و از نقش زمانه
منم در جمله پیدا و یگانه ۱۹۳
یکی دانم که در جمله نمودم
نظر کن در زمانه بود بودم ۱۹۴
هر آنکو اندر این عالم نیاید
دم من در جهان این دم نماید ۱۹۵
کجا اینجا بکام دل رسد باز
نماید جاودان در نیک و بد باز ۱۹۶
اگر در صورت آن اصل دیدی
یقین در هر دو عالم وصل دیدی ۱۹۷
اگر واصل در اینجا گردی از ذات
تو واصل گردی اندر کل ذرات ۱۹۸
ز ذات اروصل یابی در اناالحق
شوی و بازگوئی سر مطلق ۱۹۹
وصال یار اینست ار بدانی
بنوعی دیگر است از من رآنی ۲۰۰
اگر از مصطفی ره برگشاید
ترا این هر دو عالم یک نماید ۲۰۱
یکی بینی دوئی برداری از بر
طلب کن این معانی را ز رهبر ۲۰۲
بجز احمد مدان مر رهنما را
توهم رهبر شناس و هم خدا را ۲۰۳
بجز احمد مبین گر واصلی تو
وگرنه در زمانه غافلی تو ۲۰۴
بجز احمد مبین در هیچ حالی
که تا هر ساعتی یابی کمالی ۲۰۵
هر آنکو از محمد وصل دریافت
وجودخویشتن از وصل دریافت ۲۰۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۶
۴۱۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:سؤال کردن شبلی از منصور
گوهر بعدی:سؤال دیگر شبلی از منصور
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.