هوش مصنوعی: این متن عرفانی و شاعرانه، بیانگر تجربیات روحانی و عرفانی شاعر در مسیر وصال به معشوق حقیقی (خداوند) است. شاعر از رنج‌ها، بلایا، و حیرت‌های راه عشق سخن می‌گوید و به مفاهیمی مانند فنا، وصال، حجاب صورت، و تجلی حق در وجود انسان اشاره می‌کند. او از زبان منصور حلاج (با اشاره به «اناالحق») سخن می‌گوید و بر این تأکید دارد که حقیقت وجودی انسان، همان ذات الهی است که در پس حجاب‌های ظاهری پنهان شده است.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی اشارات به مفاهیمی مانند «فنا» و «وصال» ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده باشد.

در عین العیان توحید گوید

تو ای شیخ کبیر و قطب عالم
مرا دانی و میبینی در آن دم ۱

چنان راهست سپردم تا بمنزل
که ما را دوست امروز است حاصل ۲

مرا حاصل وصال جان جانست
چه جای این همه شرح و بیانست ۳

جنید پاک با تو گفتم اسرار
ابا تو او بشرع آمد خبردار ۴

بفرماید بحکم شرع جانان
که هر چیزی که باشد بدتر از آن ۵

مرا امروز بنموده است اینجا
در من زین قفس بگشوده اینجا ۶

حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم
بجز صورت در اینجاگاه این دم ۷

حجابم صورتست و آفرینش
وگرنه جملگی ذات از تو بینش ۸

حجابم صورتست و جان جانست
ولیکن مرد را در ترجمانست ۹

حقیقت دم ز دستم از خدائی
نخواهد بود با اویم جدایی ۱۰

در او واصل کنم در خویش اینجا
حجابم برگرفت از پیش اینجا ۱۱

اگرچه سالکست و دروصالست
ولی از دیدن خود در وبالست ۱۲

همه رنج من است از بیم صورت
وگرنه نیست اینجا گه کدورت ۱۳

همه خواهد مرا این صورت به اعزاز
که گردد بی نشان از بی نشان باز ۱۴

چنان کاول نهادش بی نشان بود
ورا این آرزو اندر جهان بود ۱۵

که تا منصور آید واصل کل
ورا دیدار باشد حاصل کل ۱۶

کنون دو دست ما اینجا بینداز
زبان و پایم اینجا ای سرافراز ۱۷

اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا
بجان تو که با ما کن تو این را ۱۸

بفرما تا دو دست و پایم اینجا
ببرند با زبانم شیخ دانا ۱۹

قصاص شرع دان تا یار باشم
ز سرّ عشق برخوردار باشم ۲۰

نمیخواهم من این دست و زبانم
کزین دست و زبان عین جهانم ۲۱

نمیخواهم من این هر دو قدم را
قدم میخواهم امادر عدم را ۲۲

نمیخواهم به جز دیدار جانان
چنین خواهد بدن اسرار جانان ۲۳

درین دنیا ز صورت مبتلایم
فتاده در کف و چنگ قضایم ۲۴

اگرچه خود قلم راندم بتحقیق
مرا از عین آمد عین توفیق ۲۵

قلم راندیم و آنگه در کشیدیم
قلم بر نقش ذات خود کشیدیم ۲۶

قلم راندیم ما در اصل اینجا
که بیصورت بیابم وصل اینجا ۲۷

قلم راندیم و دیگر می چه ماندست
اناالحق میزنم دیگر چه مانده است ۲۸

مرا جانست و جانان در خیالم
نموده این زمان عین وصالم ۲۹

سخن کز وصل گوئی جمله سوز است
بآخر چون سخن از دلفروز است ۳۰

چو جانان این چنین مر خویشتن راست
در این بغداد جان ما بیاراست ۳۱

سرافراز است ودارد همچون جانم
همی داند یقین راز نهانم ۳۲

تو ای دار این زمان میدار معذور
که یار تست اینجاگاه منصور ۳۳

تو ای دار از حقیقت پایداری
ابا با یک نفس دیدار یاری ۳۴

وصال عاشقان آمد سردار
که تا مر سالکان دارد خبردار ۳۵

وصال عاشقان سربازی آمد
که منصور از یقین برداری آمد ۳۶

وصال عاشقان درجان فشانی است
که عاشق در ازل راز نهانی است ۳۷

وصال عاشقان خواهی ببر سر
که تا یابی مقام خویش آن سر ۳۸

همه عشاق حیرانند و منصور
سخن از وصل راند نور علی نور ۳۹

وصال ما فراق ماست ما را
که وصل کل فنای ماست ما را ۴۰

وصال ما حقیقت در فنایست
وصال اینست و باقی کل هبایست ۴۱

کنون شیخ جهان تا چند گویم
تو پیوندی چرا پیوند جویم ۴۲

من این پیوند میخواهم خدائی
که تا یابم بکل سر خدائی ۴۳

من این پیوند میسوزم در اینجا
چنی گو نه دل افروزم در اینجا ۴۴

که با پیوند ما در سوی ما تو
بیابی راه خود در کوی ما تو ۴۵

اگر در کوی خود خواهی قدم زد
قدم را اندر آن کو در عدم زد ۴۶

نمود خویشتن بیدست و بیپا
که داری در درون خلوتم جا ۴۷

زبان بردار اینجا بی زبان شو
چو گردی بیزبان در ما نهان شو ۴۸

نهان شو تا عیان گردی چو منصور
بمانی جاودان نور علی نور ۴۹

نهان شو همچو ما در بینشانی
بگو آخر که قصه چندخوانی ۵۰

چنین میگویدم دلدار اینجا
خبر کردم ز هر اسرار اینجا ۵۱

اناالحق میزند منصور بی دوست
که منصورم فنا گفتن هم از اوست ۵۲

اناالحق کی زند منصور بردار
اناالحق حق زند اینجا بگفتار ۵۳

اناالحق در زبانم اوست جمله
در اسرار اینجا اوست جمله ۵۴

اناالحق میزند اینجای مطلق
نفس گفتار او حقّست الحق ۵۵

چو حق گوید یقین هم حق بداند
نمود خویشتن مطلق بداند ۵۶

بجز حق می نداند حق توان دید
که چشم جان تواند جان جان دید ۵۷

خدا خود دید در دیدار منصور
نمود خویشتن راکرد مشهور ۵۸

خدا دیدم در این آیینه اینجا
اناالحق زد به هر آیینه اینجا ۵۹

هر آیینه در اینجا جایگه ساخت
که بود ذات خود منصور پرداخت ۶۰

حقیقت جسم منصور است و جان حق
از آن جانان بهرجا زد اناالحق ۶۱

چو منصور است حق حق جمله داند
بجز حق حق یقین اینجا که داند ۶۲

از آن جام است خورده در ازل او
که هرگز می نه بیند بی خلل او ۶۳

از آن جامی است خورده بر سر دار
که خود باشد نمود خود نگهدار ۶۴

از آن جام است خورده در حقیقت
که جز حق می نه بیند در شریعت ۶۵

از اول میزدم اینجا دم کل
که تا پیدا کنم من آدم کل ۶۶

همه پیدا که بیشک هست منصور
شرابی خورده است ومست منصور ۶۷

از آن مستم که روی شاه دیدم
من اندر نزد رویش ماه دیدم ۶۸

از آن مستم که دارم جام اینجا
نمود آغاز با انجام اینجا ۶۹

از آن مستم که در عین خرابات
نمیگنجد همی طاوس و طامات ۷۰

از آن مستم که دانم در وصالم
وصال امروز در عین وبالم ۷۱

از آن مستم که خواهد بود ما را
یکی ذات عیان معبود ما را ۷۲

یقین میدان که من امروز مستم
بحمدالله که من نی بت پرستم ۷۳

بت خود میبسوزانم در این نار
که تا بت در فنا گردد خبردار ۷۴

بت خود گر بسوزم پاک گردد
نمود صانع افلاک گردد ۷۵

بت خود می بسوزم اندر اینجا
به بیند خویشتن در جمله پیدا ۷۶

بت خود چون بسوزم طاق گردد
نمود جمله عشاق گردد ۷۷

بت خود چون بسوزم جان شود کل
ز بعد جان یقین جانان شود کل ۷۸

بت خود چون بسوزانم حقیقت
خدا باشد حقیقت در طبیعت ۷۹

دو روزی سیر با ما کرد اینجا
یقین خواهم بُدن نی فرد اینجا ۸۰

بت من بافتیست این جان جانان
حقیقت میکند او خویش پنهان ۸۱

نه کافر باشد این منصور شیخا
که بت سوز آمده است این شیخ دانا ۸۲

حقیقت چون چنین افتادم ای شیخ
زبود خویشتن آزادم ای شیخ ۸۳

سخن در صورت ومعنیست اینجا
یقین ای شیخ بی دعویست اینجا ۸۴

بمعنی آمدستم نه بدعوی
که در معنی نگنجد هیچ دعوی ۸۵

یقین دعوی و معنی آن بود شب
که در دردریا نمود آن شب ترا رب ۸۶

دگر دعوی که دیدی بر سر دار
که غیری نیست جز دیدارمولا ۸۷

چو دعوی باطل آمد اندرین راه
ز معنی باش و از اسرار آگه ۸۸

همه مردان زدعوی بازگشتند
در این اسرار صاحب راز گشتند ۸۹

حقیقت راز ما معنی است جانی
نمودستیم این راز نهانی ۹۰

اگر دعوی بدی در ملک بغداد
فنا آورد می بیشک بیک باد ۹۱

مرا معنی در اینجا پای بند است
در این اسرار عشقم اوفکند است ۹۲

مرا معنی نخواهد سوخت در نار
حقیقت خرقه با تسبیح و زنّار ۹۳

مرا معنی بجان جان رسانید
ز پیدائی سوی پنهان رسانید ۹۴

مرا معنی در اینجا دید باز است
تنم در عشق در سوز وگداز است ۹۵

مرا معنی چنین در دار آویخت
حقیقت عشقم اینجا فتنه انگیخت ۹۶

همه مردان بلای یار دیدند
همی چندی خود اندر دار دیدند ۹۷

همه مردان بلاکش در فراقند
ببوی وصل او در اشتیاقند ۹۸

همه مردان بزیر خون چو درخاک
گناهی زین ندارد چرخ افلاک ۹۹

همه مردان در اینجا در بلایند
چنین افتاده در دام قضایند ۱۰۰

قضا را با بلا دیدند اینجا
بجان و سر بگردیدند اینجا ۱۰۱

هر آن از جان خود ترسد درین راه
کجا گردد ز عشق دوست آگاه ۱۰۲

هر آنکو لرزد او برجان خویشش
کجا بنماید اودیدار پیشش ۱۰۳

سر و جان در فدای راه دلدار
کنم امروز بیشک بر سردار ۱۰۴

سر و جان در فدای یار کردیم
حقیقت جام مالامال خوردیم ۱۰۵

چو ما مستیم اینجا بر سر دار
همه مستند آخر کیست هشیار ۱۰۶

که هشیار است اینجا تا بدانیم
کتاب وصل خود با اوبخوانیم ۱۰۷

که هشیار است اینجا در خرابات
که با او راز بنمایم بطامات ۱۰۸

همه مستندو اندر خواب رفته
عجایب بیخود اندر خواب خفته ۱۰۹

همه مستند و هشیاری ندیدم
درین موضع وفاداری ندیدم ۱۱۰

همه مستند و اندر حیرت اینجا
ندارندی ز مردی غیرت اینجا ۱۱۱

همه مستند و اندر بند باقی
بده جام می اینجا زود ساقی ۱۱۲

بده جامی دگر در حلق منصور
که تا از جان شود و از خویشتن دور ۱۱۳

بده جامی دگر ما را در این دم
که برریشم بود یک جام مرهم ۱۱۴

بده جامی دگر ز آن جام مطلق
که از مستی زنم دیگر اناالحق ۱۱۵

بده جامی دگر از آن خرابات
که اینجا در نگنجد عین طامات ۱۱۶

بده جامی دگر این جام بستان
که بی رویت نخواهم باغ و بستان ۱۱۷

بده جامی دگر تا عین زنار
بسوزانم در اینجا گاه زنار ۱۱۸

بده جامی دگر چون راز گفتم
اناالحق با همه سرباز گفتم ۱۱۹

بده جامی و بربایم حقیقت
که تا پنهان شود عین طبیعت ۱۲۰

چو جامت خوردهام اینجا دمادم
از آن اینجا زنم از ذات او دم ۱۲۱

دم از ذاتت زدم کاینجا تو بودی
حقیقت جمله منصورت تو بودی ۱۲۲

دم از ذاتت زدم در جان نمانی
تو سرجان و جسم و دل بدانی ۱۲۳

دم از ذاتت زدم از سر اسرار
اگر ما را تو سوزانی ابر نار ۱۲۴

دم از ذاتت زنم در عین توحید
نگنجد نزدم اینجاگاه تقلید ۱۲۵

دم از ذاتت زدم چون انبیا من
اناالحق اندرین قرب بلا من ۱۲۶

همی گویم یقین و گفت خواهم
همی جوهر حقیقت سفت خواهم ۱۲۷

اگر من یادگاری یادگاری
که همچو تو نخواهم یافت یاری ۱۲۸

نمیداند کسی جانا نمودت
اگرچه کردهاند اینجا سجودت ۱۲۹

سجودت میکنم اندر سردار
که تا عشاق گردد ز آن خبردار ۱۳۰

سجودت میکنم اینجا به تحقیق
که دارم از تو جان و سرّ توفیق ۱۳۱

سجودت میکنم در پاکبازی
چنان خواهم که بود پاکبازی ۱۳۲

سجودت میکنم اندر مکان باز
بشکر آنکه دیدم جان جان باز ۱۳۳

سجودت میکنم مانند مردان
سجود ما کنون بر قدر مردان ۱۳۴

سجودت میکنم زیرا که ذاتی
حقیقت هم حیات و هم مماتی ۱۳۵

در اینجا سجده خواهم کرد با تو
چه در عین فنا در پرده با تو ۱۳۶

دمادم سجدهٔ دلدار باید
بگردن خاصه بر این دار باید ۱۳۷

هر آنکو کرد چون ما سجده بردار
چو مادلدار بر اوشد نمودار ۱۳۸

نمودار است دلدارم حقیقت
یقین اندر سر دارم حقیقت ۱۳۹

نمودار است و میگوید بخود راز
که دیدستم دگر این راز خود باز ۱۴۰

دگرباره مرا داراست ذرات
رسیده در چنین معنی سوی ذات ۱۴۱

همه بیما و با ما ما ببینند
ابا ما در سوی خلوت نشینند ۱۴۲

بخلوت بعد از این ما را به بین باز
همه ما بین تو درعین یقین باز ۱۴۳

اگر عین یقین اینجا نباشد
دراین ره مرد دل دانا نباشد ۱۴۴

دل دانا در این ره یار یابد
ره آخر سوی جان دلدار یابد ۱۴۵

دل دانا کشد اینجا بلا او
که تا آید بکلی پیشو او ۱۴۶

درین ره دل چه خون گردد حقیقت
برون آید بکلی از طبیعت ۱۴۷

در این اسرار مردی باید و پاک
که خون گردد حقیقت در دل خاک ۱۴۸

چو خون شد دل حقیقت خاک جوید
دگرباره صفات پاک جوید ۱۴۹

چو در خون رفت دل مانند منصور
میان خون خود یابد یکی نور ۱۵۰

از آن نور حقیقت بیطبیعت
بیابد با زنی نقش طبیعت ۱۵۱

کند ازجزء و ره اندر سوی کل
بیابد او چو مردان آنگهی ذل ۱۵۲

کشد خواری چو واصل شد درین راه
حقیقت همچو من اندر بر شاه ۱۵۳

مرا خواری است در نزدیک بیچون
دلم یکبارگی افتاد در خون ۱۵۴

دلم غرقست در خون تا بدانی
چو مادر خون فنا شو گر توانی ۱۵۵

فنا در خون و در بیچون نظر کن
همه ذرات در خود بی بشر کن ۱۵۶

بشر بردار تا یابی بشارت
بشارت باشدت دیدار یارت ۱۵۷

چو اول در فنا باشی حقیقت
نشیب خاک و خون گردد طبیعت ۱۵۸

از آن خون بعد از آن نور است پیدا
حقیقت دید منصور است پیدا ۱۵۹

تو بردار آ اگرچه خودشناسی
وجود خود نه نیک و بد شناسی ۱۶۰

توبرداری دمادم عقل با تو
کند اینجایگه هم نقل با تو ۱۶۱

از آن هر عقل و هر راهی صفاتی
در آن عین صفت کلی تو ذاتی ۱۶۲

از آن ذاتی که اصل تو وجود است
که اینجا با عیان دیدار بوده است ۱۶۳

دمی در پوست میآیی عیان تو
دمی با دوست میآیی نهان تو ۱۶۴

یکی با پوست دیگر در عیانت
ابی صورت بود آن جان نهانت ۱۶۵

نهان تو بود پیدا درین باب
درین معنی ز پنهانی تو دریاب ۱۶۶

هر آنکو شد ز خود پنهان جانان
همه جانان بود در عین پنهان ۱۶۷

هر آنکو شد ز خود پنهان چو منصور
یکی گردد ز سر تا پای پر نور ۱۶۸

چو پنهان نیست او را جمله پیدا
تودر پنهان و پیدا باش یکتا ۱۶۹

چو در یکتائی جانان رسیدی
ز پیدائی ورا پنهان بدیدی ۱۷۰

در آن دم چون شوی پنهان در اینجا
همه پیدائی و پنهان در اینجا ۱۷۱

سخن بسیار ای شیخ حقیقت
ولی پنهان منصور از طبیعت ۱۷۲

کنون پنهان شد و پیدا به بینش
در این دم شورش و غوغا به بینش ۱۷۳

از آن پنهان شدم در پاکبازی
که در پنهانی آمد سرفرازی ۱۷۴

از این پنهانی منصور بنگر
درون جملگی در نور بنگر ۱۷۵

سراسر نور منصور است اینجا
که اندر جمله مشهور است اینجا ۱۷۶

چو نورم در همه اینجا پدید است
از آن پنهانیم پیدا پدید است ۱۷۷

همه نور منست و مینمایم
درون جملگی روشن نمایم ۱۷۸

همه نور من است و من یقین جان
بودم هم جملگی هم نور جانان ۱۷۹

همه نورمن است و هیچ نبود
حقیقت نقش بیجا هیچ نبود ۱۸۰

چنان نقشی نهادم پیچ در پیچ
که بشکستم بدیدم هیچ بر هیچ ۱۸۱

چنان نقشی نهادم در بر خود
که تا آن نقش آمد رهبر خود ۱۸۲

چنان نقشی نهادم خوب و زیبا
که دیدارم درین نقشست پیدا ۱۸۳

چنان نقشی نهادم در صفاتم
که تا پیداشود زو عکس ذاتم ۱۸۴

چنان زین نقش ذات من هویداست
که در کون و مکان این نقش پیداست ۱۸۵

چنان زین نقش مردان راز بینند
کزین نقشم حقیقت باز بینند ۱۸۶

چنان زین نقش اینجادرنمودم
که گوئی اندر اینجا خود نبودم ۱۸۷

طلبکارند نقشم جملگی راز
همی جویند ذاتم جملگی باز ۱۸۸

منم با جمله لیکن میندانند
همه در نقش ایمن می ندانند ۱۸۹

کجا هرگز بلا بینند و بر ما
که یک لحظه نه بنشستند با ما ۱۹۰

جهانی در غم غمخوار مانده
میان خاک و خونم زار مانده ۱۹۱

جهانی در غم جانها بداده
جهانی در پی شادی فتاده ۱۹۲

جهانی منتظر تا کی نمایند
در پرده در اینجاکی گشایند ۱۹۳

جهانی منتظر در دید دیدم
فتاده در پی گفت و شنیدم ۱۹۴

جهانی منتظر در بیم و امید
شده تا بنده بر مانند خورشید ۱۹۵

جهانی منتظر اندر دل خاک
که تاکیشان بود آن خاک ناپاک ۱۹۶

جهانی منتظر بر رحمت من
که تا کی باز یابند قربت من ۱۹۷

جهانی منتظر در عقل و گفتار
جهانی دیگر اندر کل طلبکار ۱۹۸

جهانی دیگرم در جست و جویند
همی بینند ودیگر باز جویند ۱۹۹

جهانی دیگرند اندر سر دار
همی بینند و ازماهان خبردار ۲۰۰

خبرداران ما ها را بیابند
بکل در سوی ما اینجا شتابند ۲۰۱

خبرداران ما یابند رازم
که در بود شما کل سرفرازم ۲۰۲

جنید اگر خبر داری ز بودم
دمادم کن حقیقت مر سجودم ۲۰۳

جنیدا روز امروز است پیروز
مرا در آتش عشقت بکل سوز ۲۰۴

جنیدا سر بگفتارم بنه تو
منت منّت نهم منّت منه تو ۲۰۵

جنیدا هر چه خواهی کن ز خواری
که ما را نیست هان زنهار خاری ۲۰۶

جنیدا حکم شرع ما بران هان
که حاجت نیستم در نص وبرهان ۲۰۷

جنیدا میزنم دم در حقیقت
نمودت مینیابم در شریعت ۲۰۸

اناالحق میزنم درنزد عشاق
که من اندر خدای کل شدم طاق ۲۰۹

جنید پاک دین پاک رهبر
چو من کن پاکبازی پاک و رهبر ۲۱۰

که چندین سر که گفتم پاکبازم
از آن در پاکبازی بی نیازم ۲۱۱

اگرچه من در اینجا پاکبازی
حقیقت پاکباز بی نیازی ۲۱۲

هر آنکو پاکباز آمد درین راه
رسید از پاکبازی تا بر شاه ۲۱۳

نشان مردعاشق پاکبازیست
که منصور اندر اینجا گه ببازیست ۲۱۴

نشان عاشقان اینست بنگر
که اندر دار بیند مرد بی سر ۲۱۵

نه سر دارم نه پای و پایدارم
بلای قرب خود را پایدارم ۲۱۶

حقیقت من سریر سرورم من
از آن بر هر دو عالم سرورم من ۲۱۷

شمارا سرورو هم پیشوایم
که اصل کل شما را مینمایم ۲۱۸

شما را مینمایم تا بدانید
که بودم ذات حق است و بدانید ۲۱۹

که من بود شمایم در حقیقت
که بنمودستم این راز شریعت ۲۲۰

اگرچه رهبر دینی در اینجا
کجا بود یقین یابی در اینجا ۲۲۱

تو بود من نه بینی زانکه اینجا
نه بینی سرّ بودم جمله در ما ۲۲۲

مگر آنکه ندانی این خبر باز
که هم از ما کنی در ره نظر باز ۲۲۳

نظر از ما هم اندر سوی ما کن
چو ما سرگشته خوددر کوی ماکن ۲۲۴

چو ذره باش سرگردان بر ما
که تا کلی شوی اندر بر ما ۲۲۵

تو اینجا گه اگرچه سوی مائی
ستاده این زمان در کوی مائی ۲۲۶

منم با تو تو با من بیقراری
منم بر دار و تو بر پایداری ۲۲۷

دلت شیخادر اینجا رازدار است
ز ما لیکن عجایب بیقرار است ۲۲۸

دلت شیخا دراینجا راز ما باز
همی گردد که باشد زود سرباز ۲۲۹

اگر با ما دمی بیدار آید
چو بیمار سرسزای دار آید ۲۳۰

شود واصل چو مادر لامکانه
نشان عین گردد در نشانه ۲۳۱

شود واصل چو ما اینجا یقین باز
چو ما آید یقین در عزت راز ۲۳۲

برو اینجا نباشد هیچ پوشش
که این را هست اینجا گاه کوشش ۲۳۳

نه عاشق باشد اینجاگه نه ازدوست
که معشوقست بیشک دید خود اوست ۲۳۴

گه این سر مینماید بر سر دار
که با عشاق گرداند سردار ۲۳۵

هر آن عاشق که اینجا آشنا شد
ز لیلی همچو مجنون در بلا شد ۲۳۶

هر آن عاشق که اینجا دید دیدار
بجان شد دید جانان را خریدار ۲۳۷

هر آن عاشق که چون من عاشق آمد
قبای دار بر وی لایق آمد ۲۳۸

بلای قرب مردان راست اینجا
که چون عشّاق باشد راست اینجا ۲۳۹

قبای قرب از دیدار برخاست
از آن منصور سوی دار برخواست ۲۴۰

بلای قرب چون دیدار بنمود
مرا اینجایگه بردار بنمود ۲۴۱

طریق عشق جانان بی بلا نیست
زمانی بی بلا بودن روا نیست ۲۴۲

بلای دوست را به دان در اینجا
یقین عین سعادت دان در اینجا ۲۴۳

بلای یارکش همچون صبوران
اگر نزدیک باشی نه ز دوران ۲۴۴

تو از نزدیکیان بارگاهی
حقیقت این زمان نزدیک شاهی ۲۴۵

جنیدا در بلایم سر برافراز
مرا امروز سر از تن بینداز ۲۴۶

چو نتوانی تو اینجا گه فنایم
کشیدن کی توانی این بلایم ۲۴۷

اگرچه من در این معنی حقیقت
کنم با تو درین دعوی حقیقت ۲۴۸

بدان گفتم که میدانی تو رازم
کجا یابی درین معنی تو بازم ۲۴۹

کجا یابی دگر یار اینچنین یار
که بردارت کند اینجا خبردار ۲۵۰

خبردارت دمادم میکنم من
ترا اسرار گفتم جمله روشن ۲۵۱

اگرچه سالکی هم گرد واصل
که از وصلم کنی مقصود حاصل ۲۵۲

اگر از وصل من نابود گردی
از آن نابود کل معبود گردی ۲۵۳

اگر از وصل من یابی فنا تو
از آن عین فنا گردی بقا تو ۲۵۴

اگر وصل من اینجاگه بدانی
ترا روشن شود راز نهانی ۲۵۵

ز وصلم برخور و هجران رهاکن
پس آنگه روی در درگاه ما کن ۲۵۶

ز وصلم برخور اینجا دمبدم تو
یکی میبین وجودت با عدم تو ۲۵۷

ز وصلم برخور اینجا در حقیقت
یکی گردانم از کفر طریقت ۲۵۸

تو وصلم در حقیقت داری اینجا
ولی از نقش برخورداری اینجا ۲۵۹

به هر نوعی است گفتم راز اینجا
مرا بین صاحب هر راز اینجا ۲۶۰

منم اصل ومنم وصل و منم یار
که اینک با تو میگویم در این دار ۲۶۱

مرا دان هیچ دیگر را مبین تو
حقیقت اینست می بین شیخ دین تو ۲۶۲

هر آنکو دید دیداری یقین شد
نمود اولین و آخرین شد ۲۶۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۶۳
کانال گوهرین در ایتا
۴۳۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را
گوهر بعدی:سؤال کردن شیخ جنید ازمنصور در حقیقت شرع
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.