هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی و اخلاقی است که بر اهمیت عدل، کرم، عشق به خدا، دوری از دنیا، و پیروی از اولیای الهی تأکید دارد. شاعر از کتاب‌های خود مانند «جواهرنامه»، «مختارنامه»، و «معراج‌نامه» یاد می‌کند و به مضامینی مانند عرفان، اخلاق، عدالت، و عشق الهی می‌پردازد. همچنین، به نقش امامان شیعه، به ویژه امام علی (ع)، و اولیای خدا در هدایت انسان اشاره می‌کند.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، برخی از مضامین مانند عدالت، عشق الهی، و دوری از دنیا نیاز به بلوغ فکری دارد.

در اشاره بکتب و تألیفات خود فرماید

به اوّل سه کتب تقریر کردم
به آخر یک از آن تحریر کردم ۱

جواهر نامه با مختار نامه
بشرح القلب من رهبر بخانه ۲

ترا معراج نامه پیش حق خواند
جواهر نامه‌ات خود این سبق خواند ۳

ترا مختار نامه چون بهشت است
بشرح القلب معنا چون کنشت است ۴

ز بعد این کتب خوان سه کتب را
که تا گردد وجودت خود مصفّا ۵

بوصلت نامه دان وصل معانی
ز بلبل نامهٔ ما وا نمانی ۶

زهیلاجم جهان در لرزش آمد
فلک از قدرتش در گردش آمد ۷

کتب بسیار دارم گر بخوانی
ازو دنیا و عقبی را بدانی ۸

ازو ناجی شوی و سالک آیی
براه دیگران خودهالک آیی ۹

بدان کین مظهرم جان کتبها است
درو اسرار دین حق هویداست ۱۰

بیا در جان من مقصود جان بین
بعین عین خود عین العیان بین ۱۱

بیا بین آنچه مقصود اله است
که او ملک وملایک را پناه است ۱۲

بیا بین نور حق رادر معانی
که نور اوست نور جاودانی ۱۳

بیا بین نور او را در وجودت
بشکرانه بکن او را سجودت ۱۴

چو آدم نور حق را پیش خود دید
ورا بود آن چنان روزی دو صد عید ۱۵

به عدل او را اشارت خود همو کرد
که ای باب همه مردان توئی فرد ۱۶

بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار
وگرنه پیش ما نبود ترا بار ۱۷

بکن عدل ار محبّ مصطفائی
غلام و چاکر آل عبائی ۱۸

بکن عدل ارز حکمت با نصیبی
که علم و عدل باشد خود حسیبی ۱۹

بکن عدل و امین شو در جهان تو
که تا باشی سعادت جاودان تو ۲۰

بکن عدل و کرم با خلق آفاق
که تا باشی میان صالحان طاق ۲۱

بکن عدل و کرم گر میتوانی
که این ماند بدنیا جاودانی ۲۲

بکن عدل و کرم ای نقد آدم
که تا باشی میان حاتمان یم ۲۳

بکن عدل و کرم تا نام یابی
میان عاشقان آرام یابی ۲۴

بکن عدل و کرم گر تاج خواهی
ز شاهان جهان اخراج خواهی ۲۵

بکن عدل و کرم در ملک دنیا
که تا باشد ترا عقبی مهیا ۲۶

بکن عدل و کرم تا راه یابی
بزیر جبّه‌ات صد ماه یابی ۲۷

بکن عدل و کرم تا جان دهندت
بوقت مرگ خود ایمان دهندت ۲۸

بکن عدل و کرم ای فخر ایّام
اگر داری تو بر این قصر ما کام ۲۹

بکن عدل وکرم گر ملک خواهی
که این باشد نشان پادشاهی ۳۰

بکن عدل و کرم گر میتوانی
کتاب ظلم را دیگر نخوانی ۳۱

بکن عدل و کرم کین فخر دین است
نشان اولیآء ملک دین است ۳۲

بکن عدل و کرم تا شاد گردی
ز دوزخ بیشکی آزاد گردی ۳۳

بکن عدل و کرم تا زنده باشی
میان اولیآ فرخنده باشی ۳۴

بکن عدل و کرم ای جان درویش
که خورشید است قرص خوان درویش ۳۵

بکن عدل و کرم ورنه زبون شو
درون دوزخ تابان نگون شو ۳۶

بکن عدل و کرم ورنه خرابی
درون آتش سوزان کبابی ۳۷

بکن عدل و کرم ورنه بمردی
ز دنیا حسرت واندوه بردی ۳۸

بکن عدل و کرم ورنه اسیری
بغلّ و بند در زندان بمیری ۳۹

بکن عدل و کرم ورنه فتادی
تو برخود این در محنت گشادی ۴۰

بتو هرچند گویم از معانی
تو این را بشنوی افسانه خوانی ۴۱

معانیهای عالم جمع کردم
ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم ۴۲

شدم مست و ببحرش راه بردم
ز جسم هستی خود جمله مردم ۴۳

ز علم دوست گشتم حیّ موجود
هم او بوده مرا از علم مقصود ۴۴

ز بحر علم دُر آرم بخروار
کنم در راه جانان جمله ایثار ۴۵

ز بحر علم دارم صد کتب من
در آن بنهاده‌ام اسرار لب من ۴۶

ز بحر علم دارم جامه‌ها پر
برو بستان تو از الفاظ من در ۴۷

تو آن در را نگهدار و رهی شو
بکوی راستان همچون شهی شو ۴۸

ز بحر علم دارد جان من جوش
ولی علم صور کردم فراموش ۴۹

ز علم انبیا خواندم سبقها
ز شرح اولیا دارم ورقها ۵۰

کتابی را که از ایمان نویسم
ز علم معنی قرآن نویسم ۵۱

کتابی را که با جانان قرین است
ز گفتار نبی المرسلین است ۵۲

کتابی را که من از آن نویسم
بود بحر و دگر را چون نویسم ۵۳

کمال علم او دانستن جان
ولی در ذات انسانست پنهان ۵۴

چو انسان نیستی علمت نباشد
میان مردمان حلمت نباشد ۵۵

چو آن سان نیستی تو سر ندانی
توسرّ خویش را از برندانی ۵۶

هر آنکس را که دنیا خویش باشد
ورا زقوّم دوزخ پیش باشد ۵۷

هر آنکس را که دنیا همنشین است
ورا شیطان ملعون در کمین است ۵۸

هر آنکس را که دنیا یار دانست
ز خود عقبی همه بیزار دانست ۵۹

هر آنکس را که دنیا رهنمونست
بتحقیق و یقین خود بس زبونست ۶۰

هر آنکس را که دنیا برده از راه
نباشد از خدای خویش آگاه ۶۱

هر آنکس کو زدنیا کام ور شد
به آخر او ز دین حق بدر شد ۶۲

هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است
مقام آخرت بروی حرام است ۶۳

هر آنکس را که دنیا برقع افکند
ورا کرد او بزیر پرده در بند ۶۴

هر آنکس را که دنیا خود مقامست
ورا در عالم قدسی نه کام است ۶۵

هر آنکس را که دنیا برگزیده است
فلک را زیر گردش خود خمیده است ۶۶

هر آنکس را که دنیا برکشیده است
فلک او را بزیر پنجه دیده است ۶۷

هر آنکس را که دنیا پیشوا شد
محمّد با علی از وی جدا شد ۶۸

هر آنکس را که دنیا دام باشد
شیاطین جملگی بر بام باشد ۶۹

هر آنکس را که دنیا ذکر باشد
ز ذکر جنّتش کی فکر باشد ۷۰

هر آنکس را که دنیا درنگین است
ورا صد دشمن بد در کمین است ۷۱

هر آنکس را که دنیا چون شکر شد
ورا تیغ چو زهرش در جگر شد ۷۲

هر آنکس را که دنیا خود حیاتست
به آخر اصل حال او ممات است ۷۳

هر آنکس را که دنیا آرزو شد
سیه رو گشت و حال او چو مو شد ۷۴

هر آنکس را که دنیا شد زبون شد
چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد ۷۵

برو تو حبّ دنیا را چو مردان
برون کن از دل و خود را مرنجان ۷۶

برو تو حبّ دنیا بی ثمر دان
تو اصل دانش و دین چون قمر دان ۷۷

برو با یار گو اسرار رازم
برویش باب معنی کن تو بازم ۷۸

هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست
میان عاشقان و با صفا نیست ۷۹

برو ای یار دینم را وطن کن
پس آنکه با کتبهایم سخن کن ۸۰

برو ای یار با عطّار بنشین
که تا یابی بوقت مرگ تلقین ۸۱

چو تلقین یافتی اندر بهشتی
وگرنه دین و ایمانت بهشتی ۸۲

ترا عطّار از اسرارگوید
نه با نفس و هوایت یار گوید ۸۳

ترا ازمعنی قرآن دهد پند
برو خود را بقرآن کن تو پیوند ۸۴

که تا محکم شود ایمان و دینت
شود جمله نهانیها یقینت ۸۵

تو دانستی یقین تو یار ما باش
درون جبّهٔ اسرار ما باش ۸۶

برو با اهل معنی خلوتی کن
ز جام اهل معنی شربتی کن ۸۷

برو ای یار پیش یار درویش
که او باشد ترا پیوند و هم خویش ۸۸

برو ای یار سالک را دعا کن
تو این دنیای دون را خود رها کن ۸۹

برو ای یار خاک آن قدم شو
پش آنکه سرفراز و محترم شو ۹۰

برو ای یار با او همنشین باش
بجور بردباری چون زمین باش ۹۱

برو ای یار با او همقرین شو
پس آنگه باملایک همنشین شو ۹۲

اگر تا نی بیائی اندرین راه
ترا مظهر کند از حال آگاه ۹۳

اگر در منزل او راه یابی
بهر دو کون بیشک جاه یابی ۹۴

اگردانا دهد جاهت بشاهی
بگیری این فلک با ماه و ماهی ۹۵

اگر دانا ترا افکند از پای
سرت رفت و نیابی هیچ جا جای ۹۶

برو تو دانش دانا زبر کن
ز دانشهای نادان تو حذر کن ۹۷

ز دانشهای نادان در چه افتی
چه خوک تیر خورده در ره افتی ۹۸

ز دانشهای نادان کرده ره گم
نخوردی یک دمی از آب زمزم ۹۹

ترا چون آب زمزم نیست در جان
وصال کعبه کی یابی چو مردان ۱۰۰

ز کعبه یافتم مقصود کعبه
از آنم مشتری گشته چو زهره ۱۰۱

مرا با شاه کعبه حالها شد
که نی از درد من در ناله‌ها شد ۱۰۲

زهرجا نعره‌ها آمد زصخره
که رو چون بیت مقدس گیر بهره ۱۰۳

در آن بهره تو مقصودی طلب کن
ز مقصودم تو محبوبی طلب کن ۱۰۴

در آن مطلوب محبوبم هویداست
ز سر تا پای او انوار پیداست ۱۰۵

مرا با اوست بیعت در معانی
تو این اسرار معنی را چه دانی ۱۰۶

مرا با اوست این دنیا و دینم
ظهور او شده عین الیقینم ۱۰۷

مرا ازاوست این جانی که بینی
ترا کفر است با او همنشینی ۱۰۸

اگر شخصی بگوید دین من اوست
به خونش میدهی فتوی که نیکوست ۱۰۹

ترا از بهر کشتن نافریدند
ز بهر وصل کردن آفریدند ۱۱۰

تو بشناس آنکه او باب الجنانست
بشهرستان احمد چون جنان است ۱۱۱

تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت
یقین از گفت شاه المرسلین گفت ۱۱۲

تو بشناس آنکه او سرّ معالیست
درون نی ز غیر او چه خالیست ۱۱۳

که بود آنکه محمّد گفت جانش
بحال نزع بوسید اودهانش ۱۱۴

به آن بوسه باو اسرارها گفت
دگر او را سر و سردارها گفت ۱۱۵

هم او سردار باشد اولیآ را
هم او دیدار باشد انبیآ را ۱۱۶

اگر خواهی بدانی پیشوایت
بگویم تا بدانی مقتدایت ۱۱۷

امیرالمؤمنین حیدر ولیّم
محمّد فخر آدم شد نبیّم ۱۱۸

امیرالمؤمنین اسم وی آمد
ز بهر دیگران این خود کی آمد ۱۱۹

امیرالمؤمنین باشد امامم
که مهر اوست وابسته بجانم ۱۲۰

امیرالمؤمنین نور خدایست
دگر او نطق و نفس مصطفایست ۱۲۱

امیرالمؤمنین روح روانم
بمعنی نطق گشته در زبانم ۱۲۲

امیرالمؤمنین میدان که شاه است
مرا در کلّ آفتها پناه است ۱۲۳

امیرالمؤمنین درویش آمد
درین عالم ز جمله پیش آمد ۱۲۴

امیرالمؤمنین دانای سرها
امیرالمؤمنین از جان هویدا ۱۲۵

امیرالمؤمنین شد اسم اعظم
امیرالمؤمنین باشد مکرّم ۱۲۶

امیرالمؤمنین در هر زمانی
امیرالمؤمنین در هر مکانی ۱۲۷

امیرالمؤمنین شاه ولایت
امیرالمؤمنین جاه ولایت ۱۲۸

امیرالمؤمنین راه و طریقست
امیرالمؤمنین بحر عمیقست ۱۲۹

امیرالمؤمنین شمشیر برّان
امیرالمؤمنین خود شیر غرّان ۱۳۰

امیرالمؤمنین چون ماه تابان
امیرالمؤمنین آن اصل قرآن ۱۳۱

امیرالمؤمنین قهّار آمد
امیرالمؤمنین جبّار آمد ۱۳۲

امیرالمؤمنین در حکم محکم
امیرالمؤمنین با روح همدم ۱۳۳

امیرالمؤمنین را تو چه دانی
که بغضش رامیان جان نشانی ۱۳۴

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری
ز حبّش درولای او نمیری ۱۳۵

تراگر دین و ایمان پابجای است
ترا حبّش ز حق در دین عطایست ۱۳۶

در این عالم بسی من راه دیدم
همه این راهرا در چاه دیدم ۱۳۷

بغیر راه او کآن راه حق است
دگرها جمله مکروهات فسق است ۱۳۸

تو اندر وقف راهی ساختستی
که ازدرس معانی باز رستی ۱۳۹

برو در مدرسه تو علم حق خوان
مده تغییر در معنیّ قرآن ۱۴۰

بقرآن وقف ترکان کی حلالست
ترا این خدمت و منصب وبالست ۱۴۱

به پیشم حیلهٔ شرعی میاور
به پیش من نباشد حیله باور ۱۴۲

ترا از بهر دانش آوریدند
ز بهر بینشت خود پروریدند ۱۴۳

ترا انسان کامل نام کردند
میان سالکانت جام کردند ۱۴۴

پس آنگه ریختند در وی شرابی
که انسان و ملک خوردند آبی ۱۴۵

همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند
همه از جوی بیراهی بجستند ۱۴۶

همه هستند و سر مستند و هشیار
در این دنیای دون و دون گرفتار ۱۴۷

برون آ از گرفتاری این چرخ
که تا گردی چو معروفی در آن کرخ ۱۴۸

ز کرخ دل برون آی و تو جان بین
تو معروف حقیقی بیگمان بین ۱۴۹

مرا خود آرزوی لامکانست
که آجا سرّ ما اوحی عیانست ۱۵۰

جهان خود پر ز انوارتجلّی است
ولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است ۱۵۱

ترا انوار جانان نیست روشن
از آن افتادی اندر چاه بیژن ۱۵۲

چو افتادی بدان چه کی برآئی
درون آتش هجران درآئی ۱۵۳

برون آ خانه را روشن کن از نور
رفیقی اندرو بنشان به از حور ۱۵۴

که تا از راه بد آرد براهت
بمعنی باشد او پشت و پناهت ۱۵۵

ترا باشد رفیق نیک ایمان
باین عالم تو باشی چون سلیمان ۱۵۶

بیا تا ما و تو اسرار گوئیم
میان خانه و بازار گوئیم ۱۵۷

به اسرارت نمایم راه توفیق
بکن این قول حقانی تو تصدیق ۱۵۸

اگر این قول را خوانی بتکرار
به او واصل شوی درعین دیدار ۱۵۹

بیا و علم حقانی زبر کن
تو انسان را ز علم حق خبر کن ۱۶۰

برو تو علم عاشق گیر در دین
که تا گردی چو منصور خدابین ۱۶۱

برو تو واقف اسرار من باش
درون کلبهٔ عطّار من باش ۱۶۲

که تا بینی که سرمستان کیانند
میان دیدهٔ بینا عیانند ۱۶۳

هرآنکس کو از این جرعه چشیده است
دو عالم را مثال ذرّه دیده است ۱۶۴

ملایک با همه انسان عالم
طفیل مصطفا اند بلکه آدم ۱۶۵

محمّد هست محبوب خداوند
هم او بوده است مطلوب خداوند ۱۶۶

هم او باشد به این اسرار محرم
هم او باشد به یاران یار همدم ۱۶۷

تو یار یار را نشناختستی
از آن ایمان و دین در باختستی ۱۶۸

تو یار یار محبوب محمّد
بدان تا گردی از معنی مؤیّد ۱۶۹

تو بشناس آنکه او اسرار دیده است
میان اولیآ دیدار دیده است ۱۷۰

تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند
محمّد بعد خویشش خود وصی خواند ۱۷۱

تو بشناس آنکه مقصود جنان است
معین و رهبر این کاروان شد ۱۷۲

تو بشناس آنکه او دانای راز است
تو بشناس آنکه او بینای راز است ۱۷۳

تو بشناس آنکه او در عین دید است
همه گلهای معنی او بچیده است ۱۷۴

توبشناس آنکه او دید الهست
هم او مولای خود را عذر خواه است ۱۷۵

ترا حیله است ورد جان و تلقین
از آن گندیده گشتی همچو سرگین ۱۷۶

مرا با حال پاکان کار باشد
که در پاکی همه انوار باشد ۱۷۷

مرا با اهل معنی ذوق باشد
که از عشقش درونم شوق باشد ۱۷۸

مرا با اهل عرفان رازهایست
که از دردش درونم ناله‌هایست ۱۷۹

مرا جز اهل وحدت گفتگونیست
که گفت دیگرانم همچو بونیست ۱۸۰

مرا از بحر عشقش یکدوجو نیست
که پیشم بحر نادان چون سبو نیست ۱۸۱

مرا هر دو جهان بر مثل موئیست
به آتش سوزمش این دم که هوئیست ۱۸۲

مرا از دست نادان خون شده دل
بنادان گفتن اسرار مشکل ۱۸۳

مرا کاری دگر در پیش راه است
که عالم بر دو چشم من سیاه است ۱۸۴

مقیّد مانده‌ام در دست اطفال
یکان وقتی بدرد آید مرا حال ۱۸۵

مرا از درد ایشان درد زاید
زمانه دایمم انگشت خاید ۱۸۶

خداوندا بحق جود و فضلت
بحقّ رحمت و احسان و بذلت ۱۸۷

بحقّ جمله محبوبان درگاه
بحقّ جمله مطلوبان درگاه ۱۸۸

بحقّ اولیا و انبیایت
بحقّ اصفیا و اتقیایت ۱۸۹

بحقّ جمله قرآن و کلامت
به بیداری که داری در قیامت ۱۹۰

بحقّ جملهٔ کروّبیانت
به فضل جملهٔ روحانیانت ۱۹۱

بحقّ آتش شوق محبّان
بحقّ حالت ذوق محبّان ۱۹۲

بحقّ آن یتیم زار و بیمار
بحقّ آن اسیران نگونسار ۱۹۳

بحقّ عاشقان مست اسرار
بحقّ عارفان سینه افکار ۱۹۴

بحقّ جام وصل واصلانت
بحقّ ذکر و اوراد مهانت ۱۹۵

بحقّ آن شهیدان کفن تر
بحقّ آن یتیم دیده بردر ۱۹۶

بحقّ آن شجاع سر فدایت
بحقّ آنکه دادیش از عطایت ۱۹۷

بحقّ آنکه چون منصور مست است
بحقّ آنکه او مست الست است ۱۹۸

بحقّ آدم و نوح و سلیمان
بحقّ شیث با موسیّ عمران ۱۹۹

بحقّ خضر و با الیاس و یعقوب
بحقّ ارمیا با هود وایّوب ۲۰۰

بحقّ دانیال ادریس و یحیی
به اسمعیل و اسحق و به عیسی ۲۰۱

بحقّ یونس ابراهیم امجد
بصدق آن شعیب پاک و اسعد ۲۰۲

بحقّ اولیاء ما تقدم
بحقّ انبیاء دیده پرنم ۲۰۳

بحقّ مصطفی و آل یسین
بحقّ مرتضی آن نور تلقین ۲۰۴

بحقّ جمله فرزندان پاکش
بحقّ عابدان خاک راهش ۲۰۵

بحقّ پیروان آل حیدر
بحقّ جانشینان مطهّر ۲۰۶

بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّر
بآب دیدهٔ عابد بشب تر ۲۰۷

بحقّ باقر آن دریای رحمت
بحقّ صادق آن نور حقیقت ۲۰۸

بحقّ کاظم آن بحر تحمّل
بحقّ آن رضا کان توکّل ۲۰۹

بحقّ آن تقی چون باب معصوم
بحقّ آن نقیّ کشته مظلوم ۲۱۰

بحقّ عسکری آن تاج ایمان
بحقّ مهدی آن هادی ایمان ۲۱۱

بحقّ بوذر و سلمان و قنبر
بحقّ یاسر و عمّار و اشتر ۲۱۲

بحقّ بصری ومالک به دینار
بحقّ آن محمّد واسع کار ۲۱۳

بحقّ آن حبیب اعجمیم
بحقّ خالد مکّی ولیّم ۲۱۴

بحقّ عتبه با شیخ فضیلم
بحقّ رابع سلطان کمیلم ۲۱۵

بحقّ شاه ابراهیم ادهم
به بشر حافی آن شیخ مکرّم ۲۱۶

بحقّ شیخ آن ذوالنون مصری
به بازید و شقیق آن شیخ بلخی ۲۱۷

بحقّ عبد آن شیخ مبارک
بحقّ آنکه بگرفت او سه تارک ۲۱۸

بحقّ داود طائی و حارث
بحقّ احمد حرب و بوارث ۲۱۹

بحقّ عبدسهل معروف و اعلم
به سمّاک و بدارا و به اسلم ۲۲۰

بحقّ پیر رضی الدین لالا
به حاتمّ اصم آن نور والا ۲۲۱

بحقّ سرّی و آن فتح موصل
به شیخ احمد آن عبّاد فاضل ۲۲۲

بحقّ بوتراب و خضرویّه
به یحیی معاذ آن پیر خرقه ۲۲۳

بحقّ شه شجاع و مجد بغداد
به یوسف بن حسن با شیخ حدّاد ۲۲۴

بحقّ شیخ دین منصور عماد
بحمدون قصار آن بحر اسرار ۲۲۵

بحقّ مرد حق احمد عاصم
به شیخ ما جنید آن مست قائم ۲۲۶

بحقّ عمرو و آن عثمان مکّی
به خرّاز و ابوسفیان ثوری ۲۲۷

بحقّ آن محمّد بحر رویم
به ابراهیم رقی با عطایم ۲۲۸

بحقّ یوسف و اسباط و یعقوب
بسمنون محبّ و شیخ ایوب ۲۲۹

بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاق
بحقّ مرتعش آن شیخ دقاق ۲۳۰

بحقّ فضل دین با شیخ مغرب
بحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب ۲۳۱

بحقّ شیخ علی مرحبانی
بحقّ احمد مسروق فانی ۲۳۲

بحقّ شیخ عبدالله روعد
بحقّ شیخ مرشد کوست سرمد ۲۳۳

بحقّ پیر ذخّار کبیرم
که او بوده بدین عالم منیرم ۲۳۴

بحقّ شاه سرمستان آفاق
که نامش مستطر بوده به نه طاق ۲۳۵

بحقّ شیخ محمد حریری
که او را بوده انفاس کبیری ۲۳۶

بحقّ شیخ دشت خاورانی
که او را بوده حکم کامرانی ۲۳۷

بحقّ نالش عطار مسکین
بحقّ رهروان راه این دین ۲۳۸

بحقّ کعبه و بطحا و زمزم
بحقّ سجده گاه باب آدم ۲۳۹

که اهل علم را ده تو صفائی
و یا بر سرنهش تاج وفائی ۲۴۰

ویا رحمی بده یارب ورا تو
که تا سازد دل درویش نیکو ۲۴۱

دگر اهل معانی را حضوری
بده تا طاعتش باشد چو نوری ۲۴۲

دگر دست عدو کوتاه گردان
بدرویشی و فقرم شاه گردان ۲۴۳

چو درویشی و فقرم شد مسلّم
زنم در کاینات الله اعلم ۲۴۴

دگر اهل و عیال و خیل وخالم
تو شان جمعیّتی ده در وصالم ۲۴۵

دگر این بنده را کنج حضوری
خداوندا بده یا خود صبوری ۲۴۶

دگر از خلق دوری ذوق دارم
ازین دوری بخود بس شوق دارم ۲۴۷

وگر از خلق دارم من نفوری
ندارم من بایشان دست زوری ۲۴۸

وگر من ازگنه بسیاردارم
ولیکن عفو تو من یار دارم ۲۴۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در نعت سلطان سریر ارتضا علی بن موسی الرضا علیه السلام و کسب فیوضات از آستان آن حضرت
گوهر بعدی:مناجات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.