هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از عطار نیشابوری به بیان ارزش و مقام والای انسان در هستی میپردازد. شاعر با بیانی زیبا و نمادین، انسان را به عنوان موجودی الهی توصیف میکند که از حقیقت خود غافل است. او با اشاره به پیامبران و شخصیتهای مقدس، نشان میدهد که انسان دارای ظرفیتی بینظیر برای رسیدن به کمال و وصال حق است. شعر همچنین بر اهمیت شریعت و عرفان در سیر و سلوک روحانی تأکید دارد و خواننده را به شناخت خود و جستجوی حقیقت دعوت میکند.
رده سنی:
15+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر نیاز به درک و تجربهی زندگی دارد که معمولاً در نوجوانی و بزرگسالی به دست میآید. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید
تو قدر خود نمیدانی که عرشی
ز کرسی آمده در عین فرشی ۱
تو قدر خود نمیدانی که لوحی
ز عین ذات اندر عین روحی ۲
تو قدر خود نمیدانی قلم وار
که بنویسی در این لوح خود اسرار ۳
تو قدر خود نمیدانی بهشتی
که ذات جان در این دل چون سرشتی ۴
تو قدر خود نمیدانی که شمسی
ولی اینجایگه در قید نفسی ۵
تو قدر خود نمیدانی که ماهی
در این چرخ دلت نور الهی ۶
تو قدر خود نمیدانی سپائی
درون جان و دل عین خدائی ۷
توقدر خود نمیدانی که جبریل
ترا هر لحظهٔ آورده تنزیل ۸
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
که میکائیلی و رزقت رسانی ۹
تو قدر خود نمیدانی از آن نور
که اسرافیلی و داری بدم صور ۱۰
تو قدر خود کجا دانی به تبدیل
که تا زنده شوی در عین تنزیل ۱۱
تو قدر خود کجا دانی که روحی
نه هر اغیار در عین فتوحی ۱۲
تو قدر خود کجا دانی فذلک
که در تو درج شد عین ملایک ۱۳
نمیدانم چگویم جمله جانی
که هم در آشکارا و نهانی ۱۴
نمیدانم چگویم جوهری تو
که در عین دو عالم رهبری تو ۱۵
نمیدانی که سرّ لاالهی
تو داری سلطنت بر پادشاهی ۱۶
نمیدانی عیان خویش اینجا
نمیبینی نهان خویش اینجا ۱۷
نمیدانی عیان دوست دردم
که هستی این دم اندر دید آن دم ۱۸
نمیدانی کز آن دم این دمی تو
ز دید هر دو عالم آدمی تو ۱۹
نمیدانی که اینجا آدمی باز
حجاب از این بهشت جان برانداز ۲۰
توئی آدم توئی نوح یگانه
که در کشتی نهانی جاودانه ۲۱
توئی عین خلیل اللّه هستی
که مر نمرود راگردن شکستی ۲۲
توئی موسی و اندر کوه طوری
حقیقت پای تا سر غرق نوری ۲۳
توئی درکوه جان ودل سماعیل
که هستی در نمود عشق تهلیل ۲۴
توئی اسحاق اینجا سر بریده
نمود یار سر بی سر بریده ۲۵
توئی یعقوب و یوسف باز دیدی
در اینجاگه بکام دل رسیدی ۲۶
توئی یوسف ز چاه افتاده بر ماه
بتخت مملکت بنشسته چون شاه ۲۷
توئی ایّوب و دیده رنج و محنت
رهائی یافته از عین رحمت ۲۸
توئی جرجیس زنده گشته اینجا
رخ جانان بدیده کل هویدا ۲۹
توئی داود و بگشاده گره تو
گسسته باز از هم این زره تو ۳۰
توی کاینجا سلیمان خدیوی
کنون فارغ ز مکر و رنج دیوی ۳۱
توئی یحیی و زنده گشته بیشک
نمود انبیا را دیدهٔ یک ۳۲
توئی عیسی و اندر پای داری
بهر صورت که آئی پایداری ۳۳
توئی مر مصطفی و جان جانی
که تفسیر و معانی جمله دانی ۳۴
توئی دریافته معراج معنی
بسر بنهادهٔ این تاج معنی ۳۵
توئی دریافته معراج جانان
حقیقت یافته اسرار دو جهان ۳۶
توئی حیدر که حی را بر دری تو
ز بهر قتل نفس کافری تو ۳۷
توئی و هم تو باشی جاودانه
بجز تو جملگی باشد فسانه ۳۸
زهی اسرارها اسراردان کو
یکی صاحبدل بیننده جان کو ۳۹
هزاران جان فدای صاحب راز
که دریابد چنین اسرارها باز ۴۰
کسی کو علم لوت و لات داند
بلاشک این بیان طامات دارند ۴۱
ز چشم کور بینائی نیاید
که از خفّاش جویائی نیاید ۴۲
کجا یارد که بیند دید خفّاش
که بیند آفتاب جان ودل فاش ۴۳
کجا یارد که بیند عین خورشید
کسی کو کور خواهد بود جاوید ۴۴
اگر بینا دلی در چشم جان رو
دمادم اندر این راز نهان رو ۴۵
دمادم سرّ معنیها برون آر
بهر معنی دمادم کن تو تکرار ۴۶
دمادم سرّ کل میگوی و میباش
از این گنج پر از گوهر، گهر باش ۴۷
زبان درفشانت چون گهر ریخت
بنور کوکب درّی برآمیخت ۴۸
زبانت گوهر افشانست عطّار
تو داری در حقیقت جوهر یار ۴۹
زبانت گوهر معنی فشانست
ولی این جوهرت بس بی نشانست ۵۰
زبانت جوهر افشانست بر دوست
که این جوهر هم از گنجینهٔ اوست ۵۱
زبانت جوهر اسرار دارد
بفرق سالکان ایثار دارد ۵۲
زبانت جوهر کل را که داند
که بر فرق عزیزان میفشاند ۵۳
زبان دُر فشان تو مریزاد
بجز دُر از زبان تو مریزاد ۵۴
زبان دُرفشان تو حقیقت
گهر پاشید در عین شریعت ۵۵
زبان درفشانت گوهر افشاند
عجایب اینهمه تقریرها راند ۵۶
زبان دُر فشان پرراز داری
که هر ساعت از او دری بیاری ۵۷
زبان درفشان ازدوست دیدی
که گوهرپاش در گفت و شنیدی ۵۸
جواهر ذات داری در نهان تو
از آن جوهر شدی اینجا عیان تو ۵۹
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهر
ترا باشد که داری هفت کشور ۶۰
تو داری هفت کشور شاه معنی
توئی اندر جهان آگاه معنی ۶۱
ز جوهر نامهٔ ذاتت نمودار
زبان خویشتن کردی گهربار ۶۲
ز لفظ خویش گوهر بار کردی
بیانت بهتر از هر بار کردی ۶۳
ز لفظت جان و دل در کل رسیدند
جمال یار اینجا باز دیدند ۶۴
ز لفظت یافت آسایش دل و جان
که ناگه یافت این اسرار پنهان ۶۵
ز لفظت این چنین آسایشِ روح
درون دل فتاد از عینِ مفتوح ۶۶
ز گنج عشق جوهر داری امروز
ز بار خویش گشتستی تو پیروز ۶۷
بسی پیشینگان اسرار گفتند
نه بر این شیوهٔ عطّار گفتند ۶۸
از این شیوه چرا تکرار کردی
نمود خویشتن ایثار کردی ۶۹
از این شیوه که داری حسن معنی
همه دریافتی در عین تقوی ۷۰
نمود یار خود بنمودهٔ تو
حقیقت دوستدارش بودهٔ تو ۷۱
ترامعراج جان باشد مسلّم
که برگوئی به پیش خلق عالم ۷۲
ترامعراج جان بنمود دلدار
شده اینجا حجابت عین پندار ۷۳
ترا معراج اینجا داده است دوست
که باشد مغز جانت جملگی پوست ۷۴
چو در معراج جان سیار هستی
عیان در دیدن راز الستی ۷۵
تو داری لامکان دیدن یار
توئی امروز در خود عین دیدار ۷۶
جمال دوست دیدی بی نشان تو
نمودی یار با خلق جهان توچ ۷۷
جمال یار بنمودی بعالم
توئی یار و توئی دیدار محرم ۷۸
جمال دوست در پرده نهانست
یقین در دید واصل بیگمان ست ۷۹
جمال دوست آنکس یافت اینجا
که از دیدار خود گم گشت و پیدا ۸۰
جمال دوست اندر خود نظر کن
نمود جسم و جان زیر و زبر کن ۸۱
جمال دوست بی نقش و نشانست
که محول گل جمال جاودانست ۸۲
جمال جاودان گر باز یابی
حقیقت از خدا اعزاز یابی ۸۳
جمال بی نشان چون در درونست
کسی داند که در گرداب خونست ۸۴
جمال بی نشان بیچون نبینی
که اینجا عکس این گردون ببینی ۸۵
جمال بی نشان چون رخ نماید
زدل زنگ حواشی برزداید ۸۶
جمال بی نشان عین خدایست
خدایت در دو عالم رهنمایست ۸۷
جمال بی نشان دریاب در کل
که تا آگه شوی از رنج وز دل ۸۸
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حل
اگر دانستهٔ یَوم تَبَدَّل ۸۹
چو کل خواهی شدن دریاب آخر
بکن ای دوست می بشتاب آخر ۹۰
چو کل خواهی شدن در عین این حال
حقیقت باز بین اسرار افلاک ۹۱
چو کل خواهی شدن اندر زمین تو
نمود خویشتن هم باز بین تو ۹۲
چو کل خواهی شدن در معدن دل
زمانی برگشا این راز مشکل ۹۳
چو کل خواهی شدن مانند مردان
ز پیدائی تو خواهی گشت پنهان ۹۴
چو کل خواهی شدن در راه آخر
زمانی باش از این آگاه آخر ۹۵
چو کل خواهی شدن اندر طریقت
ز دست خود مهل جانا شریعت ۹۶
چو کل خواهی شدن در عین ذرّات
شوی عین صفات و پس سوی ذات ۹۷
شریعت را دمی مگذار از دست
که او راهت نماید تا شوی هست ۹۸
شریعت رهبر ذرّات آمد
ز عین جان نمود ذات آمد ۹۹
شریعت دارد اینجاگاه تقوی
همه دروی نهان اسرار معنی ۱۰۰
شریعت دارد اینجا پاکبازی
که بیشک میکند او کار سازی ۱۰۱
شریعت رهنمای سالکان شد
نمود دید جمله واصلان شد ۱۰۲
نه شرعت گفت اینجا دل نبندی
چرا در صورت خود پای بندی ۱۰۳
نه شرعت گفت از صورت گذر کن
دل وجانت به معنی راهبر کن ۱۰۴
نه شرعت گفت گورست و قیامت
مر این نکته ز اسرار تمامت ۱۰۵
نه شرعت گفت حشری هست بیشک
نمیدانی تو ای افتاده در یک ۱۰۶
نه شرعت گفت از دنیا بشو دور
تو ماندستی چنین درخویش مغرور ۱۰۷
نه شرعت گفت اصل کل طلب کُن
دریغا چون نداری تو سر و بُن ۱۰۸
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالست
ز بعد صورتت بیشک وبالست ۱۰۹
نه شرعت گفت خواهی مُرد اینجا
ببین تا خود چه خواهی بُرد آنجا ۱۱۰
نه شرعت گفت دیدارست جانان
ولی کی یابی ای جان سر پنهان ۱۱۱
نه شرعت گفت میزان و حساب است
نمودار خدایست و کتابست ۱۱۲
نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
دلت زین راز کل کی گردد آگاه ۱۱۳
نه شرعت گفت دیدار بهشتست
دلت یکباره ازخاطر بهشتست ۱۱۴
نه شرعت گفت کاینجا باز گردی
نمیدانی که چون ناساز گردی ۱۱۵
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیق
تو از معنی بدان ای دوست توفیق ۱۱۶
نه شرعت راه بنمودست در خود
تو نیکی چون کنی چون آمدی بد ۱۱۷
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوست
که تامغزت شود در خاک این پوست ۱۱۸
ز قول شرع مگذر یک زمان تو
ز حق بشنو مر این شرح و بیان تو ۱۱۹
ز قول شرع مگذر تا توانی
که تا یابی بقای جاودانی ۱۲۰
ز قول شرع مگذر اندر این راه
که شرعت کند ز احوال آگاه ۱۲۱
ز قول شرع مگذر تا شوی یار
در آن وقتی که باشی لیس فی الّدار ۱۲۲
ز قول شرع گفت من بدانی
که چون گفتم ترا راز نهانی ۱۲۳
ز قول شرع شو آگاه بمعنی
که خواهی رفتن اندر راه معنی ۱۲۴
ز قول شرع راهت مینمایم
حقیقت راز معنی میگشایم ۱۲۵
ز قول شرع دیدم این تمامت
ز حق دریافتم عین قیامت ۱۲۶
ز قول شرع اینجا در صراطم
ز راه راست میجویم نجاتم ۱۲۷
ز قول شرع پیش از مرگ مُردم
ره تحقیق جانان را سپردم ۱۲۸
ز قول شرع مُردم من ز صورت
که تا بیرون شدم از دل کدورت ۱۲۹
ز قول شرع مُردم من ز دنیا
شدم پیوسته من با عین عقبی ۱۳۰
ز قول شرع مُردم من ز باطل
که تا شد معنی جانم بحاصل ۱۳۱
ز قول شرع مُردم من ز غیرش
شدم فانی ز عین دیده سیرش ۱۳۲
ز قول شرع رفتم من سوی گور
گذشتم من از این غوغای پر شور ۱۳۳
ز قول شرع درخون اوفتادم
سراندر کائنات دل نهادم ۱۳۴
ز قول شرع صورت برفکندم
مده ای عالم نادان تو پندم ۱۳۵
ز قول شرع دوزخ دیدم از خود
کنون فارغ شدم از نیک وز بد ۱۳۶
ز قول شرع مردستم من از پیش
نه با خویشم نه در کفرم نه در کیش ۱۳۷
ز قول شرع راه حق سپردم
بیکباره ز دید خویش مُردم ۱۳۸
ز قول شرع من جز جان نخواهم
که در توحید جانان عذر خواهم ۱۳۹
ز قول شرع ره بسپردهام من
نه همچون دیگران در پردهام من ۱۴۰
ز قول شرع چون دیدار دیدم
من اندر عین جانان ناپدیدم ۱۴۱
سپردم راه را و یار جستم
از این حبس بلا من باز رستم ۱۴۲
سپردم راه حق در زندگانی
ز جسم و جان شدم در دوست فانی ۱۴۳
سپردم راه حق درجان و در دل
ز حق بگشادهام هر راز مشکل ۱۴۴
سپردم راه حق مانند مردان
بر افکندم نمود جسم پنهان ۱۴۵
سپردم راه حق چون سالکان من
عیان کردم نهان واصلان من ۱۴۶
سپردم راه حق تا حق بدیدم
ز عین مصطفی در حق رسیدم ۱۴۷
سپردم راه حق تا حق شدستم
چو دیدم درحقیقت حق بدستم ۱۴۸
سپردم راه حق در عین جان بود
نمود دوست میبینم عیان من ۱۴۹
سپردم راه تا واصل ببودم
عیان جزو و کل حاصل ببودم ۱۵۰
ز کرسی آمده در عین فرشی ۱
تو قدر خود نمیدانی که لوحی
ز عین ذات اندر عین روحی ۲
تو قدر خود نمیدانی قلم وار
که بنویسی در این لوح خود اسرار ۳
تو قدر خود نمیدانی بهشتی
که ذات جان در این دل چون سرشتی ۴
تو قدر خود نمیدانی که شمسی
ولی اینجایگه در قید نفسی ۵
تو قدر خود نمیدانی که ماهی
در این چرخ دلت نور الهی ۶
تو قدر خود نمیدانی سپائی
درون جان و دل عین خدائی ۷
توقدر خود نمیدانی که جبریل
ترا هر لحظهٔ آورده تنزیل ۸
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
که میکائیلی و رزقت رسانی ۹
تو قدر خود نمیدانی از آن نور
که اسرافیلی و داری بدم صور ۱۰
تو قدر خود کجا دانی به تبدیل
که تا زنده شوی در عین تنزیل ۱۱
تو قدر خود کجا دانی که روحی
نه هر اغیار در عین فتوحی ۱۲
تو قدر خود کجا دانی فذلک
که در تو درج شد عین ملایک ۱۳
نمیدانم چگویم جمله جانی
که هم در آشکارا و نهانی ۱۴
نمیدانم چگویم جوهری تو
که در عین دو عالم رهبری تو ۱۵
نمیدانی که سرّ لاالهی
تو داری سلطنت بر پادشاهی ۱۶
نمیدانی عیان خویش اینجا
نمیبینی نهان خویش اینجا ۱۷
نمیدانی عیان دوست دردم
که هستی این دم اندر دید آن دم ۱۸
نمیدانی کز آن دم این دمی تو
ز دید هر دو عالم آدمی تو ۱۹
نمیدانی که اینجا آدمی باز
حجاب از این بهشت جان برانداز ۲۰
توئی آدم توئی نوح یگانه
که در کشتی نهانی جاودانه ۲۱
توئی عین خلیل اللّه هستی
که مر نمرود راگردن شکستی ۲۲
توئی موسی و اندر کوه طوری
حقیقت پای تا سر غرق نوری ۲۳
توئی درکوه جان ودل سماعیل
که هستی در نمود عشق تهلیل ۲۴
توئی اسحاق اینجا سر بریده
نمود یار سر بی سر بریده ۲۵
توئی یعقوب و یوسف باز دیدی
در اینجاگه بکام دل رسیدی ۲۶
توئی یوسف ز چاه افتاده بر ماه
بتخت مملکت بنشسته چون شاه ۲۷
توئی ایّوب و دیده رنج و محنت
رهائی یافته از عین رحمت ۲۸
توئی جرجیس زنده گشته اینجا
رخ جانان بدیده کل هویدا ۲۹
توئی داود و بگشاده گره تو
گسسته باز از هم این زره تو ۳۰
توی کاینجا سلیمان خدیوی
کنون فارغ ز مکر و رنج دیوی ۳۱
توئی یحیی و زنده گشته بیشک
نمود انبیا را دیدهٔ یک ۳۲
توئی عیسی و اندر پای داری
بهر صورت که آئی پایداری ۳۳
توئی مر مصطفی و جان جانی
که تفسیر و معانی جمله دانی ۳۴
توئی دریافته معراج معنی
بسر بنهادهٔ این تاج معنی ۳۵
توئی دریافته معراج جانان
حقیقت یافته اسرار دو جهان ۳۶
توئی حیدر که حی را بر دری تو
ز بهر قتل نفس کافری تو ۳۷
توئی و هم تو باشی جاودانه
بجز تو جملگی باشد فسانه ۳۸
زهی اسرارها اسراردان کو
یکی صاحبدل بیننده جان کو ۳۹
هزاران جان فدای صاحب راز
که دریابد چنین اسرارها باز ۴۰
کسی کو علم لوت و لات داند
بلاشک این بیان طامات دارند ۴۱
ز چشم کور بینائی نیاید
که از خفّاش جویائی نیاید ۴۲
کجا یارد که بیند دید خفّاش
که بیند آفتاب جان ودل فاش ۴۳
کجا یارد که بیند عین خورشید
کسی کو کور خواهد بود جاوید ۴۴
اگر بینا دلی در چشم جان رو
دمادم اندر این راز نهان رو ۴۵
دمادم سرّ معنیها برون آر
بهر معنی دمادم کن تو تکرار ۴۶
دمادم سرّ کل میگوی و میباش
از این گنج پر از گوهر، گهر باش ۴۷
زبان درفشانت چون گهر ریخت
بنور کوکب درّی برآمیخت ۴۸
زبانت گوهر افشانست عطّار
تو داری در حقیقت جوهر یار ۴۹
زبانت گوهر معنی فشانست
ولی این جوهرت بس بی نشانست ۵۰
زبانت جوهر افشانست بر دوست
که این جوهر هم از گنجینهٔ اوست ۵۱
زبانت جوهر اسرار دارد
بفرق سالکان ایثار دارد ۵۲
زبانت جوهر کل را که داند
که بر فرق عزیزان میفشاند ۵۳
زبان دُر فشان تو مریزاد
بجز دُر از زبان تو مریزاد ۵۴
زبان دُرفشان تو حقیقت
گهر پاشید در عین شریعت ۵۵
زبان درفشانت گوهر افشاند
عجایب اینهمه تقریرها راند ۵۶
زبان دُر فشان پرراز داری
که هر ساعت از او دری بیاری ۵۷
زبان درفشان ازدوست دیدی
که گوهرپاش در گفت و شنیدی ۵۸
جواهر ذات داری در نهان تو
از آن جوهر شدی اینجا عیان تو ۵۹
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهر
ترا باشد که داری هفت کشور ۶۰
تو داری هفت کشور شاه معنی
توئی اندر جهان آگاه معنی ۶۱
ز جوهر نامهٔ ذاتت نمودار
زبان خویشتن کردی گهربار ۶۲
ز لفظ خویش گوهر بار کردی
بیانت بهتر از هر بار کردی ۶۳
ز لفظت جان و دل در کل رسیدند
جمال یار اینجا باز دیدند ۶۴
ز لفظت یافت آسایش دل و جان
که ناگه یافت این اسرار پنهان ۶۵
ز لفظت این چنین آسایشِ روح
درون دل فتاد از عینِ مفتوح ۶۶
ز گنج عشق جوهر داری امروز
ز بار خویش گشتستی تو پیروز ۶۷
بسی پیشینگان اسرار گفتند
نه بر این شیوهٔ عطّار گفتند ۶۸
از این شیوه چرا تکرار کردی
نمود خویشتن ایثار کردی ۶۹
از این شیوه که داری حسن معنی
همه دریافتی در عین تقوی ۷۰
نمود یار خود بنمودهٔ تو
حقیقت دوستدارش بودهٔ تو ۷۱
ترامعراج جان باشد مسلّم
که برگوئی به پیش خلق عالم ۷۲
ترامعراج جان بنمود دلدار
شده اینجا حجابت عین پندار ۷۳
ترا معراج اینجا داده است دوست
که باشد مغز جانت جملگی پوست ۷۴
چو در معراج جان سیار هستی
عیان در دیدن راز الستی ۷۵
تو داری لامکان دیدن یار
توئی امروز در خود عین دیدار ۷۶
جمال دوست دیدی بی نشان تو
نمودی یار با خلق جهان توچ ۷۷
جمال یار بنمودی بعالم
توئی یار و توئی دیدار محرم ۷۸
جمال دوست در پرده نهانست
یقین در دید واصل بیگمان ست ۷۹
جمال دوست آنکس یافت اینجا
که از دیدار خود گم گشت و پیدا ۸۰
جمال دوست اندر خود نظر کن
نمود جسم و جان زیر و زبر کن ۸۱
جمال دوست بی نقش و نشانست
که محول گل جمال جاودانست ۸۲
جمال جاودان گر باز یابی
حقیقت از خدا اعزاز یابی ۸۳
جمال بی نشان چون در درونست
کسی داند که در گرداب خونست ۸۴
جمال بی نشان بیچون نبینی
که اینجا عکس این گردون ببینی ۸۵
جمال بی نشان چون رخ نماید
زدل زنگ حواشی برزداید ۸۶
جمال بی نشان عین خدایست
خدایت در دو عالم رهنمایست ۸۷
جمال بی نشان دریاب در کل
که تا آگه شوی از رنج وز دل ۸۸
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حل
اگر دانستهٔ یَوم تَبَدَّل ۸۹
چو کل خواهی شدن دریاب آخر
بکن ای دوست می بشتاب آخر ۹۰
چو کل خواهی شدن در عین این حال
حقیقت باز بین اسرار افلاک ۹۱
چو کل خواهی شدن اندر زمین تو
نمود خویشتن هم باز بین تو ۹۲
چو کل خواهی شدن در معدن دل
زمانی برگشا این راز مشکل ۹۳
چو کل خواهی شدن مانند مردان
ز پیدائی تو خواهی گشت پنهان ۹۴
چو کل خواهی شدن در راه آخر
زمانی باش از این آگاه آخر ۹۵
چو کل خواهی شدن اندر طریقت
ز دست خود مهل جانا شریعت ۹۶
چو کل خواهی شدن در عین ذرّات
شوی عین صفات و پس سوی ذات ۹۷
شریعت را دمی مگذار از دست
که او راهت نماید تا شوی هست ۹۸
شریعت رهبر ذرّات آمد
ز عین جان نمود ذات آمد ۹۹
شریعت دارد اینجاگاه تقوی
همه دروی نهان اسرار معنی ۱۰۰
شریعت دارد اینجا پاکبازی
که بیشک میکند او کار سازی ۱۰۱
شریعت رهنمای سالکان شد
نمود دید جمله واصلان شد ۱۰۲
نه شرعت گفت اینجا دل نبندی
چرا در صورت خود پای بندی ۱۰۳
نه شرعت گفت از صورت گذر کن
دل وجانت به معنی راهبر کن ۱۰۴
نه شرعت گفت گورست و قیامت
مر این نکته ز اسرار تمامت ۱۰۵
نه شرعت گفت حشری هست بیشک
نمیدانی تو ای افتاده در یک ۱۰۶
نه شرعت گفت از دنیا بشو دور
تو ماندستی چنین درخویش مغرور ۱۰۷
نه شرعت گفت اصل کل طلب کُن
دریغا چون نداری تو سر و بُن ۱۰۸
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالست
ز بعد صورتت بیشک وبالست ۱۰۹
نه شرعت گفت خواهی مُرد اینجا
ببین تا خود چه خواهی بُرد آنجا ۱۱۰
نه شرعت گفت دیدارست جانان
ولی کی یابی ای جان سر پنهان ۱۱۱
نه شرعت گفت میزان و حساب است
نمودار خدایست و کتابست ۱۱۲
نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
دلت زین راز کل کی گردد آگاه ۱۱۳
نه شرعت گفت دیدار بهشتست
دلت یکباره ازخاطر بهشتست ۱۱۴
نه شرعت گفت کاینجا باز گردی
نمیدانی که چون ناساز گردی ۱۱۵
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیق
تو از معنی بدان ای دوست توفیق ۱۱۶
نه شرعت راه بنمودست در خود
تو نیکی چون کنی چون آمدی بد ۱۱۷
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوست
که تامغزت شود در خاک این پوست ۱۱۸
ز قول شرع مگذر یک زمان تو
ز حق بشنو مر این شرح و بیان تو ۱۱۹
ز قول شرع مگذر تا توانی
که تا یابی بقای جاودانی ۱۲۰
ز قول شرع مگذر اندر این راه
که شرعت کند ز احوال آگاه ۱۲۱
ز قول شرع مگذر تا شوی یار
در آن وقتی که باشی لیس فی الّدار ۱۲۲
ز قول شرع گفت من بدانی
که چون گفتم ترا راز نهانی ۱۲۳
ز قول شرع شو آگاه بمعنی
که خواهی رفتن اندر راه معنی ۱۲۴
ز قول شرع راهت مینمایم
حقیقت راز معنی میگشایم ۱۲۵
ز قول شرع دیدم این تمامت
ز حق دریافتم عین قیامت ۱۲۶
ز قول شرع اینجا در صراطم
ز راه راست میجویم نجاتم ۱۲۷
ز قول شرع پیش از مرگ مُردم
ره تحقیق جانان را سپردم ۱۲۸
ز قول شرع مُردم من ز صورت
که تا بیرون شدم از دل کدورت ۱۲۹
ز قول شرع مُردم من ز دنیا
شدم پیوسته من با عین عقبی ۱۳۰
ز قول شرع مُردم من ز باطل
که تا شد معنی جانم بحاصل ۱۳۱
ز قول شرع مُردم من ز غیرش
شدم فانی ز عین دیده سیرش ۱۳۲
ز قول شرع رفتم من سوی گور
گذشتم من از این غوغای پر شور ۱۳۳
ز قول شرع درخون اوفتادم
سراندر کائنات دل نهادم ۱۳۴
ز قول شرع صورت برفکندم
مده ای عالم نادان تو پندم ۱۳۵
ز قول شرع دوزخ دیدم از خود
کنون فارغ شدم از نیک وز بد ۱۳۶
ز قول شرع مردستم من از پیش
نه با خویشم نه در کفرم نه در کیش ۱۳۷
ز قول شرع راه حق سپردم
بیکباره ز دید خویش مُردم ۱۳۸
ز قول شرع من جز جان نخواهم
که در توحید جانان عذر خواهم ۱۳۹
ز قول شرع ره بسپردهام من
نه همچون دیگران در پردهام من ۱۴۰
ز قول شرع چون دیدار دیدم
من اندر عین جانان ناپدیدم ۱۴۱
سپردم راه را و یار جستم
از این حبس بلا من باز رستم ۱۴۲
سپردم راه حق در زندگانی
ز جسم و جان شدم در دوست فانی ۱۴۳
سپردم راه حق درجان و در دل
ز حق بگشادهام هر راز مشکل ۱۴۴
سپردم راه حق مانند مردان
بر افکندم نمود جسم پنهان ۱۴۵
سپردم راه حق چون سالکان من
عیان کردم نهان واصلان من ۱۴۶
سپردم راه حق تا حق بدیدم
ز عین مصطفی در حق رسیدم ۱۴۷
سپردم راه حق تا حق شدستم
چو دیدم درحقیقت حق بدستم ۱۴۸
سپردم راه حق در عین جان بود
نمود دوست میبینم عیان من ۱۴۹
سپردم راه تا واصل ببودم
عیان جزو و کل حاصل ببودم ۱۵۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۰
۴۳۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید
گوهر بعدی:در معانی ما رایت شیئا الاّ رایت اللّه فیه فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.