هوش مصنوعی:
این متن عرفانی از عطار نیشابوری، به بیان مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا در حق، وحدت وجود، عشق الهی و سیر و سلوک معنوی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند دریا، کشتی، خاک و نور، حالات روحانی و تجربیات عارفانه خود را توصیف میکند. او از رهایی از خودی، رسیدن به حقیقت و دیدار با معشوق حقیقی سخن میگوید و مخاطب را به تفکر در مورد زندگی گذرا و ارزشهای معنوی دعوت میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از استعارهها و اصطلاحات به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدرخواستن فرماید
چو منصور این حقیقت راست برگفت
نمود جوهر اسرار بر سُفت ۱
در آن دریا بصورت برخمید او
ز چشم جمله گشتش ناپدید او ۲
مثال برق آنجاگاه بشتافت
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت ۳
پدر چون دید آن سرّ عجائب
عجائب ماند آنجا زین غرائب ۴
بزد یک نعره و خاموش شد او
در آن عین خودی بیهوش شد او ۵
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
برآورد آن زمانش پیر فریاد ۶
که ای جان جهان آخر کجائی
ندانم تا برم دیگر کی آئی ۷
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
نمیدانم من این سرّ را تو دانی ۸
شدی غائب ولی در جان و جسمی
توئی گنج و درونم در طلسمی ۹
کجا بینم ترا دیگر در این جای
برآورده خروش و بانگ و غوغای ۱۰
تمامت خلق کشتی در تحیّر
بمانده بیخبر چون در صدف دُر ۱۱
همه حیران در آن اسرار مانده
مثال نقطه در پرگار مانده ۱۲
چو با خود آمد آنگه باب منصور
ز جان افتاده بود و از جهان دور ۱۳
بر آوردش دم و یک نعره دربست
نمود خویشتن در ذات او بست ۱۴
برون انداخت از کشتی وجودش
درون بحر شد دریای بودش ۱۵
چو آن در عین آن دریا فتاد او
درون بحر بیخود جان بداد او ۱۶
همه بحر جهان دید و جهان دید
ز خویشش دید آن راز نهان دید ۱۷
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
جهان جانستان بروی سرآمد ۱۸
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
که مر عهد یکایک بشکنی تو ۱۹
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر ۲۰
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز ۲۱
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
که کار او به جز جور و جفا نیست ۲۲
جهانا چند خواهی گشت آخر
کرا خواهی مرا این هست آخر ۲۳
جهانا طبع مردم خوار داری
که رسم تست مردم خوار داری ۲۴
جهانا مهلتم ده تا زمانی
فرو گرییم ازدستت جهانی ۲۵
کما بیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خواست ۲۶
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد ۲۷
جهانا مهلتم ده تا ببینی
نمود من اگر صاحب یقینی ۲۸
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
ترا بنمایم این اسرار اینجا ۲۹
دلا خون خور در این بحر معانی
که قدر خویش هم اینجا ندانی ۳۰
دلا خون خور که از خون آمدی تو
چگویم تا که خود چون آمدی تو ۳۱
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
نمود تو بجای خود برد باز ۳۲
میان آب می رو پاک جان شو
به عین عشق دیدار جهان شو ۳۳
درون آب دریای جهانی
بگو تا چند از این کشتی دوانی ۳۴
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
حکایت کوش کردستی و بینا ۳۵
نهٔ آگه که چون بودست رازت
رها کردی در اینجا شاهبازت ۳۶
چونشناسی نمود سرّ مردان
از آنی چون فلک پیوسته گردان ۳۷
سوی بحر فناشو همچو منصور
ز کشتی و ز باب خویش شو دور ۳۸
سوی بحر فنا شو سوی یارت
میان آب دریا می چه کارت ۳۹
خبر داری زجوهر زود بشتاب
نمود خویش در بغداد جان یاب ۴۰
ز بغدادت اگر واقف شدستی
ز دید چشم و جان واقف شدستی ۴۱
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی ۴۲
ز دنیا بگذر و از عین دریا
که در دریا نبینی جز که سودا ۴۳
درون بحر جان انداز خود را
مگر کآگاه گردانی تو خود را ۴۴
درون بحر شو تا راز بینی
حقیقت جوهر جان باز بینی ۴۵
درون بحرمعنی هرکه ره برد
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد ۴۶
به جوهر در رسیدم چند گویم
بهر وصفی که میگویم چه گویم ۴۷
چه گویم اندر این میدان فتاده
میان خاک بی جولان فتاده ۴۸
منم بیچاره و حیران بمانده
چگوئی خوار و سرگردان بمانده ۴۹
منم بیچاره اندر کوی دلدار
اگرچه راه بردم سوی دلدار ۵۰
نه در دینم نه اندر کیش مانده
بسان کافری درویش مانده ۵۱
در این دریای بی پایان فتاده
سراندر قعر این عمان نهاده ۵۲
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
قدم می دارم اندر عشق محکم ۵۳
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
پس آن گاهی سوی بالاشتابم ۵۴
درون جان من بحریست در دید
که اینجا مینبینم جز که آن دید ۵۵
درون جان من بحریست معنی
ندارم با کسی اینجای دعوی ۵۶
منم عطّار کز بحر معانی
کنم هر ساعتی گوهر فشانی ۵۷
منم دریا و کشتی رانده بی حد
شده فارغ ز بود نیک یا بد ۵۸
منم عطّار و اسرار جهانم
حقیقت درّ معنی میفشانم ۵۹
چو نقش من دگر عالم نبیند
کسی داند که او جانان گزیند ۶۰
عیان این جهان و آن جهانم
ورای این زمان و آسمانم ۶۱
حقیقت من نمودم جوهر دوست
برون آوردم اینجا روغن از پوست ۶۲
سلاطینان عالم گرچه شاهند
بحمداللّه بر من خاک راهند ۶۳
چو سلطانم به معنی و بصورت
بیفکنده ز دل خود کدروت ۶۴
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
که اندر سلطنت دیدار شاهم ۶۵
منم شاه جهان در سرّ معنی
که دارم در حقیقت عین تقوی ۶۶
بسی شادی و غم خوردم بعالم
که سلطانم ابی شک من در این دم ۶۷
منم سلطان جمله سالکان من
که دیدستم حقیقت جان جان من ۶۸
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من در این درد ۶۹
که بنمایم ورا سرّ الهی
بماهش افکنم او را ز ماهی ۷۰
بسی اسرار گویانند و بسیار
ولی هرگز نباشد همچو عطّار ۷۱
که من بگشودهام این راز مشکل
بسی حسرت که در جاندارم و دل ۷۲
کجا گویم چو همرازی ندیدم
نخوانم چون هم آوزی ندیدم ۷۳
از این ایوان پردود و ستاره
بسی کردم بهر جانب نظاره ۷۴
دمی غافل نبودم زین نمودار
که تادریافتم اعیان اسرار ۷۵
نمود عشق جمله عاشقانم
عیان راه جمله سالکانم ۷۶
حقیقت یافتم جانان و جان من
بکردم فاش این راز نهان من ۷۷
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
نمود خویشتن آویخت بردار ۷۸
حقیقت هر که این دیدار دریافت
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت ۷۹
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
که بنهادستم این اسرار روشن ۸۰
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
هر آن رازی که دیدی بازگفتی ۸۱
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود ۸۲
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
ولیکن این زمان دیدار چونی ۸۳
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
ولیکن این زمان دیدار ذاتی ۸۴
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
که خون خوردست هم بسیار آدم ۸۵
دلا خون خور که خون بودی ز اول
ولی اینجا شدی در خود معطّل ۸۶
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
بآخرهم بخون مانی گرفتار ۸۷
ز خونی لیک اندر خاکماندی
ز سرّصنع عین پاک ماندی ۸۸
ز راه چشم خون دل بریزان
که خواهی گشت خاک خاکبیزان ۸۹
که بعد از ما وفاداران هشیار
بخاک ما فرو گریند بسیار ۹۰
نباشد فایده زیرا که خاکیم
به عین عاقبت اندر هلاکیم ۹۱
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
که میبایست در طین خفت ای دوست ۹۲
نمود خاک اصل پاک دارد
که آدم دید حق درخاک دارد ۹۳
اگرنه خاک اصل پاک بودی
گلِ آدم کجادرخاک بودی ۹۴
نمود خاک از آن حاصل نموداست
که خود را بیشکی واصل نمودست ۹۵
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
چگویم تا در اول چون بُدی تو ۹۶
حقیقت خاک واصل شد در این راه
که او اینجا ریاضت یافت از شاه ۹۷
حقیقت خاک چندینی ریاضت
کشید و یافت او بیشک سعادت ۹۸
حقیقت خاک میداند که جان چیست
درون او همه راز نهان چیست ۹۹
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار ۱۰۰
شبی میگفت خوش کرد خاکی
بگوش او رسید آواز پاکی ۱۰۱
که ای مسکین چرا چندین بگردی
بگو تا اندر این دنیا چه کردی ۱۰۲
چرا این گور مردم میپرستی
بگرد کارمردم گرد و رستی ۱۰۳
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
ولی با تست بیشک صانع پاک ۱۰۴
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
ولی ما بهتریم از جمله آگاه ۱۰۵
که خاکیم این زمان در عین هستی
نه مانند شما در بت پرستی ۱۰۶
چو زیر خاک ما را یار باشد
در این معنی بسی اسرار باشد ۱۰۷
درونیم و برون بگرفته از دوست
حقیقت مغز باشد جملگی پوست ۱۰۸
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
که اندر خاک برخوردار اوئیم ۱۰۹
نمود خاک ما را کرد واصل
همه مقصود ما اینجاست حاصل ۱۱۰
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
که از چشم جهان ما ناپدیدیم ۱۱۱
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
که این دم نور قدس و نور پاکیم ۱۱۲
نمایم این زمان دیدار بیخود
که فانیّم و گشته فارغ از بد ۱۱۳
خدا با ماست ماهم با خدائیم
که این دم یافته عین بقائیم ۱۱۴
فنائیم این زمان از دید صورت
بسر کرده همه عین کدورت ۱۱۵
فنائیم این زمان در جزو و در کل
برسته از غم وز رنج وز ذل ۱۱۶
فنائیم این زمان از عالم دون
درون افتادهایم از عین گردون ۱۱۷
فنائیم این زمان اندر جلالیم
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم ۱۱۸
فنائیم این زمان در عین هستی
رها کردیم اینجا بت پرستی ۱۱۹
فنائیم و بقا دریافته ما
بسوی جزو و کل بشتافته ما ۱۲۰
ز بود خویشتن نابود بودیم
که این دم بودِ بودِ بود بودیم ۱۲۱
ز بود حق چو صورت برفکندیم
خود اندر ذات آن حق درفکندیم ۱۲۲
جمال اندر جلال کل بدیدیم
حقیقت با خدای خود رسیدیم ۱۲۳
نمود حیرتست اینجای در عشق
نمیدانیم این غوغای در عشق ۱۲۴
درونست و برون ما یکی هم
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم ۱۲۵
شما مانند ما خواهید بودن
نماند دائم این گفت و شنودن ۱۲۶
شما مانند ما در خون بر آئید
چرا در بند ایوان و سرائید ۱۲۷
دل از بند جهان آزاد دارید
بجز تخم نکونامی مکارید ۱۲۸
که ما همچون شما بودیم چندان
بنشنیدیم پند هوشمندان ۱۲۹
ز کار آخرت بودیم غافل
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل ۱۳۰
کنون هستیم از کرده پشیمان
که کرم و مور باشدمان ندیمان ۱۳۱
چه سود از روزگار برفشانده
بدل در حسرت جاوید مانده ۱۳۲
کنون ای دوستان زنهار زنهار
بترسید از بد این دهر مکّار ۱۳۳
بجز فرمان یزدان نیست کاری
بورزید و مدارید هیچ عاری ۱۳۴
که راهی سخت دشوارست در پیش
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش ۱۳۵
بجز حق هیچکس واقف نبود است
که این اسرار از دیدار بودست ۱۳۶
نمود خاک جمله جان پاکست
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست ۱۳۷
بهرگامی که اینجا مینهی در
سرشاهیست چون فغفور و قیصر ۱۳۸
بسی بادام چشمانند در خاک
که جان دادن نزد صانع پاک ۱۳۹
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
نمود عشق از عطّار بشنو ۱۴۰
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
ز چندین رفته نفرت گیر آخر ۱۴۱
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
مگر شایستهٔ اسرار گردی ۱۴۲
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
نمود عشق خود را پیشهٔ کن ۱۴۳
مخسب اندر شب مهتاب آخر
چه خواهی دیدن از این خواب آخر ۱۴۴
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
شب مهتاب نور عشق حق بین ۱۴۵
شب مهتاب چون میآمدت خواب
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب ۱۴۶
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار ۱۴۷
شب مهتاب اگر معشوق بینی
دمی با او در آن خلوت نشینی ۱۴۸
شب مهتاب اندر نور باشی
میان جزو و کل مشهور باشی ۱۴۹
شب مهتاب بنماید رخت یار
که در شب مینگنجد هیچ اغیار ۱۵۰
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
نباید زین سخن غافل شوی تو ۱۵۱
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد ۱۵۲
شب مهتاب حق بی شک بیابی
چه گویم کاین زمان در عین خوابی ۱۵۳
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
که تا با مغز گردانی همه پوست ۱۵۴
نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید ۱۵۵
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو افتد بگورت ماهتابی ۱۵۶
محنسب و سرّ این سرار دریاب
مشو ای دوست چندینی تو در خواب ۱۵۷
نکو نبود چگوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار ۱۵۸
تو در خوابی و بیداران برفتند
عزیزان و وفاداران برفتند ۱۵۹
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
بماندی همچو سیم قلب در جای ۱۶۰
تو در این دار دنیا باز مانده
ز بهر شهوت پر آز مانده ۱۶۱
توئی غافل در این دنیای مکّار
که ناگاهت برون آرد ز پرگار ۱۶۲
تو این دم خفته آگاهی نداری
که اینجا عین اللهی نداری ۱۶۳
همه مردان سوی درگاه رفتند
ز بود خویشتن آگاه رفتند ۱۶۴
همه مردان عالم راز دیدند
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند ۱۶۵
همه مردان دراین میدان چو گویند
بجز توحید او چیزی نگویند ۱۶۶
چو مردان عالمی پر درد دارند
ز درد عشق خود را فرد دارند ۱۶۷
اگر مردی تو اندر دار دنیا
خبر یابی تو از اعیان عقبی ۱۶۸
اگر مردی به جز مردان مبین تو
همیشه خدمت مردان گزین تو ۱۶۹
که مردانند دائم سالک راه
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه ۱۷۰
طلب کن اینچنین مردان حق تو
که بردی از همه در ره سبق تو ۱۷۱
خدا زیشان طلب تا راز یابی
حقیقت جان جانت بازیابی ۱۷۲
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
که از انسان شود این سر پدیدار ۱۷۳
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
چو گویندت عجب حیران بمانی ۱۷۴
نمود جوهر اسرار بر سُفت ۱
در آن دریا بصورت برخمید او
ز چشم جمله گشتش ناپدید او ۲
مثال برق آنجاگاه بشتافت
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت ۳
پدر چون دید آن سرّ عجائب
عجائب ماند آنجا زین غرائب ۴
بزد یک نعره و خاموش شد او
در آن عین خودی بیهوش شد او ۵
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
برآورد آن زمانش پیر فریاد ۶
که ای جان جهان آخر کجائی
ندانم تا برم دیگر کی آئی ۷
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
نمیدانم من این سرّ را تو دانی ۸
شدی غائب ولی در جان و جسمی
توئی گنج و درونم در طلسمی ۹
کجا بینم ترا دیگر در این جای
برآورده خروش و بانگ و غوغای ۱۰
تمامت خلق کشتی در تحیّر
بمانده بیخبر چون در صدف دُر ۱۱
همه حیران در آن اسرار مانده
مثال نقطه در پرگار مانده ۱۲
چو با خود آمد آنگه باب منصور
ز جان افتاده بود و از جهان دور ۱۳
بر آوردش دم و یک نعره دربست
نمود خویشتن در ذات او بست ۱۴
برون انداخت از کشتی وجودش
درون بحر شد دریای بودش ۱۵
چو آن در عین آن دریا فتاد او
درون بحر بیخود جان بداد او ۱۶
همه بحر جهان دید و جهان دید
ز خویشش دید آن راز نهان دید ۱۷
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
جهان جانستان بروی سرآمد ۱۸
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
که مر عهد یکایک بشکنی تو ۱۹
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر ۲۰
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز ۲۱
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
که کار او به جز جور و جفا نیست ۲۲
جهانا چند خواهی گشت آخر
کرا خواهی مرا این هست آخر ۲۳
جهانا طبع مردم خوار داری
که رسم تست مردم خوار داری ۲۴
جهانا مهلتم ده تا زمانی
فرو گرییم ازدستت جهانی ۲۵
کما بیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خواست ۲۶
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد ۲۷
جهانا مهلتم ده تا ببینی
نمود من اگر صاحب یقینی ۲۸
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
ترا بنمایم این اسرار اینجا ۲۹
دلا خون خور در این بحر معانی
که قدر خویش هم اینجا ندانی ۳۰
دلا خون خور که از خون آمدی تو
چگویم تا که خود چون آمدی تو ۳۱
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
نمود تو بجای خود برد باز ۳۲
میان آب می رو پاک جان شو
به عین عشق دیدار جهان شو ۳۳
درون آب دریای جهانی
بگو تا چند از این کشتی دوانی ۳۴
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
حکایت کوش کردستی و بینا ۳۵
نهٔ آگه که چون بودست رازت
رها کردی در اینجا شاهبازت ۳۶
چونشناسی نمود سرّ مردان
از آنی چون فلک پیوسته گردان ۳۷
سوی بحر فناشو همچو منصور
ز کشتی و ز باب خویش شو دور ۳۸
سوی بحر فنا شو سوی یارت
میان آب دریا می چه کارت ۳۹
خبر داری زجوهر زود بشتاب
نمود خویش در بغداد جان یاب ۴۰
ز بغدادت اگر واقف شدستی
ز دید چشم و جان واقف شدستی ۴۱
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی ۴۲
ز دنیا بگذر و از عین دریا
که در دریا نبینی جز که سودا ۴۳
درون بحر جان انداز خود را
مگر کآگاه گردانی تو خود را ۴۴
درون بحر شو تا راز بینی
حقیقت جوهر جان باز بینی ۴۵
درون بحرمعنی هرکه ره برد
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد ۴۶
به جوهر در رسیدم چند گویم
بهر وصفی که میگویم چه گویم ۴۷
چه گویم اندر این میدان فتاده
میان خاک بی جولان فتاده ۴۸
منم بیچاره و حیران بمانده
چگوئی خوار و سرگردان بمانده ۴۹
منم بیچاره اندر کوی دلدار
اگرچه راه بردم سوی دلدار ۵۰
نه در دینم نه اندر کیش مانده
بسان کافری درویش مانده ۵۱
در این دریای بی پایان فتاده
سراندر قعر این عمان نهاده ۵۲
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
قدم می دارم اندر عشق محکم ۵۳
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
پس آن گاهی سوی بالاشتابم ۵۴
درون جان من بحریست در دید
که اینجا مینبینم جز که آن دید ۵۵
درون جان من بحریست معنی
ندارم با کسی اینجای دعوی ۵۶
منم عطّار کز بحر معانی
کنم هر ساعتی گوهر فشانی ۵۷
منم دریا و کشتی رانده بی حد
شده فارغ ز بود نیک یا بد ۵۸
منم عطّار و اسرار جهانم
حقیقت درّ معنی میفشانم ۵۹
چو نقش من دگر عالم نبیند
کسی داند که او جانان گزیند ۶۰
عیان این جهان و آن جهانم
ورای این زمان و آسمانم ۶۱
حقیقت من نمودم جوهر دوست
برون آوردم اینجا روغن از پوست ۶۲
سلاطینان عالم گرچه شاهند
بحمداللّه بر من خاک راهند ۶۳
چو سلطانم به معنی و بصورت
بیفکنده ز دل خود کدروت ۶۴
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
که اندر سلطنت دیدار شاهم ۶۵
منم شاه جهان در سرّ معنی
که دارم در حقیقت عین تقوی ۶۶
بسی شادی و غم خوردم بعالم
که سلطانم ابی شک من در این دم ۶۷
منم سلطان جمله سالکان من
که دیدستم حقیقت جان جان من ۶۸
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من در این درد ۶۹
که بنمایم ورا سرّ الهی
بماهش افکنم او را ز ماهی ۷۰
بسی اسرار گویانند و بسیار
ولی هرگز نباشد همچو عطّار ۷۱
که من بگشودهام این راز مشکل
بسی حسرت که در جاندارم و دل ۷۲
کجا گویم چو همرازی ندیدم
نخوانم چون هم آوزی ندیدم ۷۳
از این ایوان پردود و ستاره
بسی کردم بهر جانب نظاره ۷۴
دمی غافل نبودم زین نمودار
که تادریافتم اعیان اسرار ۷۵
نمود عشق جمله عاشقانم
عیان راه جمله سالکانم ۷۶
حقیقت یافتم جانان و جان من
بکردم فاش این راز نهان من ۷۷
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
نمود خویشتن آویخت بردار ۷۸
حقیقت هر که این دیدار دریافت
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت ۷۹
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
که بنهادستم این اسرار روشن ۸۰
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
هر آن رازی که دیدی بازگفتی ۸۱
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود ۸۲
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
ولیکن این زمان دیدار چونی ۸۳
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
ولیکن این زمان دیدار ذاتی ۸۴
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
که خون خوردست هم بسیار آدم ۸۵
دلا خون خور که خون بودی ز اول
ولی اینجا شدی در خود معطّل ۸۶
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
بآخرهم بخون مانی گرفتار ۸۷
ز خونی لیک اندر خاکماندی
ز سرّصنع عین پاک ماندی ۸۸
ز راه چشم خون دل بریزان
که خواهی گشت خاک خاکبیزان ۸۹
که بعد از ما وفاداران هشیار
بخاک ما فرو گریند بسیار ۹۰
نباشد فایده زیرا که خاکیم
به عین عاقبت اندر هلاکیم ۹۱
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
که میبایست در طین خفت ای دوست ۹۲
نمود خاک اصل پاک دارد
که آدم دید حق درخاک دارد ۹۳
اگرنه خاک اصل پاک بودی
گلِ آدم کجادرخاک بودی ۹۴
نمود خاک از آن حاصل نموداست
که خود را بیشکی واصل نمودست ۹۵
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
چگویم تا در اول چون بُدی تو ۹۶
حقیقت خاک واصل شد در این راه
که او اینجا ریاضت یافت از شاه ۹۷
حقیقت خاک چندینی ریاضت
کشید و یافت او بیشک سعادت ۹۸
حقیقت خاک میداند که جان چیست
درون او همه راز نهان چیست ۹۹
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار ۱۰۰
شبی میگفت خوش کرد خاکی
بگوش او رسید آواز پاکی ۱۰۱
که ای مسکین چرا چندین بگردی
بگو تا اندر این دنیا چه کردی ۱۰۲
چرا این گور مردم میپرستی
بگرد کارمردم گرد و رستی ۱۰۳
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
ولی با تست بیشک صانع پاک ۱۰۴
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
ولی ما بهتریم از جمله آگاه ۱۰۵
که خاکیم این زمان در عین هستی
نه مانند شما در بت پرستی ۱۰۶
چو زیر خاک ما را یار باشد
در این معنی بسی اسرار باشد ۱۰۷
درونیم و برون بگرفته از دوست
حقیقت مغز باشد جملگی پوست ۱۰۸
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
که اندر خاک برخوردار اوئیم ۱۰۹
نمود خاک ما را کرد واصل
همه مقصود ما اینجاست حاصل ۱۱۰
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
که از چشم جهان ما ناپدیدیم ۱۱۱
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
که این دم نور قدس و نور پاکیم ۱۱۲
نمایم این زمان دیدار بیخود
که فانیّم و گشته فارغ از بد ۱۱۳
خدا با ماست ماهم با خدائیم
که این دم یافته عین بقائیم ۱۱۴
فنائیم این زمان از دید صورت
بسر کرده همه عین کدورت ۱۱۵
فنائیم این زمان در جزو و در کل
برسته از غم وز رنج وز ذل ۱۱۶
فنائیم این زمان از عالم دون
درون افتادهایم از عین گردون ۱۱۷
فنائیم این زمان اندر جلالیم
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم ۱۱۸
فنائیم این زمان در عین هستی
رها کردیم اینجا بت پرستی ۱۱۹
فنائیم و بقا دریافته ما
بسوی جزو و کل بشتافته ما ۱۲۰
ز بود خویشتن نابود بودیم
که این دم بودِ بودِ بود بودیم ۱۲۱
ز بود حق چو صورت برفکندیم
خود اندر ذات آن حق درفکندیم ۱۲۲
جمال اندر جلال کل بدیدیم
حقیقت با خدای خود رسیدیم ۱۲۳
نمود حیرتست اینجای در عشق
نمیدانیم این غوغای در عشق ۱۲۴
درونست و برون ما یکی هم
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم ۱۲۵
شما مانند ما خواهید بودن
نماند دائم این گفت و شنودن ۱۲۶
شما مانند ما در خون بر آئید
چرا در بند ایوان و سرائید ۱۲۷
دل از بند جهان آزاد دارید
بجز تخم نکونامی مکارید ۱۲۸
که ما همچون شما بودیم چندان
بنشنیدیم پند هوشمندان ۱۲۹
ز کار آخرت بودیم غافل
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل ۱۳۰
کنون هستیم از کرده پشیمان
که کرم و مور باشدمان ندیمان ۱۳۱
چه سود از روزگار برفشانده
بدل در حسرت جاوید مانده ۱۳۲
کنون ای دوستان زنهار زنهار
بترسید از بد این دهر مکّار ۱۳۳
بجز فرمان یزدان نیست کاری
بورزید و مدارید هیچ عاری ۱۳۴
که راهی سخت دشوارست در پیش
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش ۱۳۵
بجز حق هیچکس واقف نبود است
که این اسرار از دیدار بودست ۱۳۶
نمود خاک جمله جان پاکست
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست ۱۳۷
بهرگامی که اینجا مینهی در
سرشاهیست چون فغفور و قیصر ۱۳۸
بسی بادام چشمانند در خاک
که جان دادن نزد صانع پاک ۱۳۹
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
نمود عشق از عطّار بشنو ۱۴۰
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
ز چندین رفته نفرت گیر آخر ۱۴۱
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
مگر شایستهٔ اسرار گردی ۱۴۲
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
نمود عشق خود را پیشهٔ کن ۱۴۳
مخسب اندر شب مهتاب آخر
چه خواهی دیدن از این خواب آخر ۱۴۴
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
شب مهتاب نور عشق حق بین ۱۴۵
شب مهتاب چون میآمدت خواب
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب ۱۴۶
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار ۱۴۷
شب مهتاب اگر معشوق بینی
دمی با او در آن خلوت نشینی ۱۴۸
شب مهتاب اندر نور باشی
میان جزو و کل مشهور باشی ۱۴۹
شب مهتاب بنماید رخت یار
که در شب مینگنجد هیچ اغیار ۱۵۰
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
نباید زین سخن غافل شوی تو ۱۵۱
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد ۱۵۲
شب مهتاب حق بی شک بیابی
چه گویم کاین زمان در عین خوابی ۱۵۳
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
که تا با مغز گردانی همه پوست ۱۵۴
نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید ۱۵۵
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو افتد بگورت ماهتابی ۱۵۶
محنسب و سرّ این سرار دریاب
مشو ای دوست چندینی تو در خواب ۱۵۷
نکو نبود چگوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار ۱۵۸
تو در خوابی و بیداران برفتند
عزیزان و وفاداران برفتند ۱۵۹
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
بماندی همچو سیم قلب در جای ۱۶۰
تو در این دار دنیا باز مانده
ز بهر شهوت پر آز مانده ۱۶۱
توئی غافل در این دنیای مکّار
که ناگاهت برون آرد ز پرگار ۱۶۲
تو این دم خفته آگاهی نداری
که اینجا عین اللهی نداری ۱۶۳
همه مردان سوی درگاه رفتند
ز بود خویشتن آگاه رفتند ۱۶۴
همه مردان عالم راز دیدند
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند ۱۶۵
همه مردان دراین میدان چو گویند
بجز توحید او چیزی نگویند ۱۶۶
چو مردان عالمی پر درد دارند
ز درد عشق خود را فرد دارند ۱۶۷
اگر مردی تو اندر دار دنیا
خبر یابی تو از اعیان عقبی ۱۶۸
اگر مردی به جز مردان مبین تو
همیشه خدمت مردان گزین تو ۱۶۹
که مردانند دائم سالک راه
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه ۱۷۰
طلب کن اینچنین مردان حق تو
که بردی از همه در ره سبق تو ۱۷۱
خدا زیشان طلب تا راز یابی
حقیقت جان جانت بازیابی ۱۷۲
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
که از انسان شود این سر پدیدار ۱۷۳
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
چو گویندت عجب حیران بمانی ۱۷۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۴
۴۲۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در سلوک شریعت ورزیدن و از حقیقت متمتع شدن فرماید
گوهر بعدی:حکایت - مگر پیری ز پیران رسیده
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.