هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و اخلاقی است که به موضوعات مختلفی مانند حقشناسی، پرهیز از گناه، اهمیت قرآن، عشق به خدا، و مبارزه با وسوسههای شیطانی میپردازد. شعر با زبانی نمادین و عمیق، مفاهیم عرفانی را بیان میکند و مخاطب را به تفکر و خودشناسی دعوت مینماید. همچنین، بر اهمیت پاکی دل، دوری از حسد، و پیروی از راه حق تأکید دارد.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و شناختی دارد. همچنین، استفاده از زبان نمادین و پیچیده، فهم آن را برای کودکان دشوار میسازد.
در نمودار سرّ اعیان کل فرماید
نمود حق نه چیزی هست بازی
تو این دم در تمامت سرفرازی ۱
تو قدر خود بدان و سر نگهدار
ببین نامت چه چیزی گفت جبّار ۲
از این گندم حذر میکن دمادم
ببین تا حق چه گفتست گفت آدم ۳
که تو زان منی من زان تو باش
ولی گر با منی با خویشتن باش ۴
در این جنات اگر خواهی که باشم
حقیقت تخم نیکوئی بپاشم ۵
بمردی بگذر از گندم حذر کن
پس آنگه سوی من کلّی نظر کن ۶
که تا باشیم با هم جاودانه
نگیرد هیچکس بر ما بهانه ۷
همه حوران در اینجامان ندیمست
خدای ما کریمست و رحیمست ۸
اگر خواهی که مانی جاودانی
پذیری پند من اکنون تو دانی ۹
بدو گفت آدم ای جان و دل من
بمن بگذار اینجا مشکل من ۱۰
نه حق با من چنین اسرار گفتست
ولی با کس نه این اسرار گفتست ۱۱
بمن بگذار من به از تو دانم
نکو گفتی بگو جان جهانم ۱۲
سبک آدم ورا بگرفت محکم
نمود اندر کشید اینجای آدم ۱۳
در آغوشش گرفت آن نور قدرت
دمادم بود اندر عین رحمت ۱۴
برویش سر نهاد آن روی آنجا
شدند از عشق کل یکسوی آنجا ۱۵
بجز دیدن که ایشان را لقا بود
نمود هر دو از عین بقا بود ۱۶
گمان اینجا مبر ای دوست دریاب
تو در مغز حقیقت پوست دریاب ۱۷
عزازیل دژم چون دید احوال
بیامد بر درِ جنّت دگر حال ۱۸
کنون بشنو تو اسرار نهانی
اگرمردی رهی این سر بدانی ۱۹
چنان ابلیس بر درگاه میبود
که بر احوالشان آگاه میبود ۲۰
قضا را مار با طاووس رخشان
بدید آنجای ایشان هر دو دربان ۲۱
برفت ابلیس و با ایشان شدش دوست
ببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست ۲۲
تو دیگر میندانی سرّ اسرار
ولی تو کی بدانی جز که گفتار ۲۳
بر تو چون حکایت باشد این را
ندانی تو بیان عین الیقین را ۲۴
چو تو این سرّ حق را قصّه دانی
همی ترسم که اندر غصّه مانی ۲۵
مدان این قصّه را مانند صورت
که مانی خوار سرگردان صورت ۲۶
اگرچه قصّه خواند این حق تعالی
نمودی کرد این اسرار ما را ۲۷
ولیکن قصّه در عالم بسی دان
پراکنده بسی با هر کسی دان ۲۸
حقیقت قصّه چون بسیار گفتند
همه اندر بیان بیکار گفتند ۲۹
مگو بسیار اگر گوئی نکو گوی
نه هر چیزی که میآید فرو گوی ۳۰
نمیگنجد در این قصه چه و چون
ز بیچونست این اسرار بیچون ۳۱
نه بازیچه است این اسرار بیچون
نمیگنجد در این قصّه بدان چون ۳۲
ز بیچونست این اسرار تحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق ۳۳
بداند این نمودار از کجایست
حقیقت عین گفتار از کجایست ۳۴
ببازی نیست این دنیا نظر کن
ز بازی بگذر و خود را خبر کن ۳۵
نه حق گفتست این اسرار با تو
درآید این همه گفتار با تو ۳۶
که تا دانی که چونست زندگانی
کنی تو روزی اندر دهر فانی ۳۷
ز بهر تو تمامت انبیا را
فرستادست چندین پیشوا را ۳۸
مدان این پیشوایان را تو بازی
وگرنه در تف عزت گدازی ۳۹
همه تورات با انجیل و فرقان
ز بود حکمت اینجاگاه بر خوان ۴۰
همه اینجایگه سرّ کلامست
که حق گفتست و یک معنی تمام است ۴۱
ولی آن سر که گفت در عین قرآن
همه درج است اندر ذات سبحان ۴۲
چو حق اینجاست اینجا رخ نمودست
در اسرار معنی برگشودست ۴۳
نه بستست این در و در اندرون باش
تو درمعنی قرآن ذوفنون باش ۴۴
تو هر سرّی که از قرآن بیابی
یقین میدان که ایمن از عذابی ۴۵
هر آن کو سرّ قرآن یافت اینجا
برون شد از خود و بشتافت آنجا ۴۶
هر آن کو سرّ قرآن باز دید او
چو آدم عزّت و هم ناز دید او ۴۷
هر آن کو سرّ قرآن باز داند
همیشه از زبان گوهر فشاند ۴۸
هر آن کو سرّ قرآن باز دانست
یقین انجام با آغاز دانست ۴۹
حقیقت جوهر قرآن خدایست
که او مر جمله کل را پیشوایست ۵۰
حقیقت جوهر قرآن ز نورست
که مؤمن دائماً زو با حضورست ۵۱
حقیقت جوهر قرآن بقایست
که در خواندن ترا عین لقایست ۵۲
همه جا اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی ۵۳
چو او رانیست جای و در سراپای
توانی یافت جاویدش همه جای ۵۴
جهان گر اوّل و گر آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد ۵۵
چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهر
چه میگوئی، چه اوّل یا چه آخر ۵۶
چو ذاتش ظاهر و باطن ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد ۵۷
مکان را ظاهر وباطن نماید
زمان را اوّل و آخر نماید ۵۸
مکان چون نیست اینجا و زمان هم
نه وصفش میتوان کردن نه آن هم ۵۹
عدد گردد حقیقت ان اَحَد خاست
ولی اینجا نیاید جز خدا راست ۶۰
یقین دان آنچه رفت و بیشکی دان
هزار و یک چو صد کم از یکی دان ۶۱
چو ابری چشمه دارد صد هزاران
عِدد از چشمه خیزد نی ز باران ۶۲
وجود بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت ۶۳
وجود سایه چون دریافت آن خاست
که خود را بی نهایت آورد راست ۶۴
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز ۶۵
ولی بر بی نهایت هیچ نرسید
از این نقصان بدو جز هیچ نرسید ۶۶
بسنجید و نبودش هیچ چاره
شد القصّه ز نقصان پاره پاره ۶۷
چو هر پاره از او سوئی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد ۶۸
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل و آخر به تو باز ۶۹
وجودی در زوال و حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهایت ۷۰
حقیقت جوهر قرآن در او بین
ورا گر مرد رازی رهنمون بین ۷۱
حقیقت جوهر قرآن طلب کن
وجود جزء و کل شیی سبب کن ۷۲
حقیقت جوهر قرآن تو دریاب
اگر مردی مرو هرگز از این باب ۷۳
حقیقت جوهر قرآن چو جانانست
که اینجاگه ترا پیدا و پنهانست ۷۴
ز نور او بری ره تا بر دوست
کند مغزت دراینجا جملگی پوست ۷۵
ز نور او همه آفاق نورست
ولی بدبخت از این اسرار دورست ۷۶
ز نور او زمین و آسمانست
ز دید او مکین وهم مکانست ۷۷
ز نور او تمامت هست روشن
بدان گرد انست این گردنده گلشن ۷۸
ز نور او اگر بینی عنایت
براندازی زمین و آسمانت ۷۹
ز نور اوست اینجا جمله زنده
اگر مرد رهی میباش بنده ۸۰
بجان شو بندهٔ فرمان خالق
مخسب ای دوست اندر وقت فالق ۸۱
ز خواب بیخودی بیدار حق شو
مر این اسرار ز اللّه بشنو ۸۲
نفخت فیه اندر صبح یابی
اگر صبحی بنزد او شتابی ۸۳
نماید صنعت اینجا کم تمامی
بیابی در دو عالم نیکنامی ۸۴
بوقت صبحدم ذرّات عالم
زنند هر لحظه اینجاگه از آندم ۸۵
کند زنده همه ذرّات دنیا
کسی باید که باشد عین مولا ۸۶
شود آدم در آن دم عین جنّات
ببیند در زمان او جوهر ذات ۸۷
هوای دوست آرد در دل و جان
ببیند هم به از صد راز پنهان ۸۸
بجز جانان نگنجد در ضمیرش
که جانان باشد اینجا دستگیرش ۸۹
بقول و فعل شیطان سر نتابد
که تا آن دم بهشت کل بیابد ۹۰
مخور بل کم خور ای بیچاره مانده
درون خانه و آواره مانده ۹۱
مگو تا چند اندر خورد باشی
از آن حق را نه اندر خورد باشی ۹۲
چنین از بهر یکتا نان گندم
کنی خود را تو اندر جان جان گم ۹۳
کند زنده همه ذرات دنیا
کسی باید که باشد عین تقوی ۹۴
چنین از بهرنفست سرنگونی
فرومانده چنین زارو زبونی ۹۵
هوا و نفس تو از بهر شهوت
ترا انداختند از بهر قربت ۹۶
ز بهر نان شود ننگ دو عالم
کز این اسرار یابی سرّ آدم ۹۷
بگو تا چند تو دیوانه باشی
از آن حضرت همی بیگانه باشی ۹۸
بگو تا چند خود را بشکنی تو
که چون ابلیس در ما ومنی تو ۹۹
چو شیطان بر در جنّت مقیم است
حذر کن ز آنکه شیطان رجیم است ۱۰۰
تو اندر خلوتی و عین جنّات
نمود حور بنگر جمله ذرّات ۱۰۱
ترا معشوقه خوش در بر نخفته
ترا اسرار از خاطر برفته ۱۰۲
دیت پیدا بکرده حق تعالی
مکن چندین بخود اینجا جفا را ۱۰۳
چه گفتست و چگویم تا بدانی
که داند سرّ این راز نهانی ۱۰۴
برون شرع هرگز تو نیابی
اگر از نور در شرعش شتابی ۱۰۵
بنور شرع و نور حق قرآن
بیابی این معّما سخت آسان ۱۰۶
ولیکن این بیان واصلانست
کسی کین سرّ بداند واصل آنست ۱۰۷
کسی کین سر بدید و این صفا یافت
بنورِ شرعِ پاکِ مصطفی یافت ۱۰۸
نیامرزاد یزدانش بعقبی
که گوید فلسفه زین شیوه معنی ۱۰۹
چو او برخاست ز آنجا با عدم شد
چه افزود اندر آن کوه و چه کم شد ۱۱۰
از آنجاکین همه آمد بصدبار
بدآنجا باز گردد آخر کار ۱۱۱
همه آنجا به رنگ پوست آید
ولی اینجا برنگ دوست آید ۱۱۲
کلام اللّه اینجا صدهزارست
ولی آنجا بیک رنگ آشکارست ۱۱۳
همه آنجا برنگ خویش باشد
ولی اینجا هزاران بیش باشد ۱۱۴
همه اینجایگه یکسان نماید
که هر اینجایگه شد آن نماید ۱۱۵
اگرچه جمله یک، گر صد هزارست
بجز یک چیز آنجا آشکارست ۱۱۶
اگر گوئی عدد بس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر ۱۱۷
جواب تو بس است این نکته پیوست
که کوران فیل میسودند با دست ۱۱۸
یکی خرطوم سود و دیگری پای
همه یک چیز را سودند یکجای ۱۱۹
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولیکن فیل در کل متّصف بود ۱۲۰
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید ۱۲۱
عدد گر مینماید تو مبین آن
که توحیدست در عین الیقین آن ۱۲۲
تو هم یک جزوی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری ۱۲۳
عدد گر غیر خود گوئی روایست
ولی چون عیب خود بینی خطایست ۱۲۴
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم چشمه آید ۱۲۵
ز باران قطره گر آید نماید
چو در دریا رود دریانماید ۱۲۶
اگر تو آتش و گر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی ۱۲۷
اگرچه بر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند ۱۲۸
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید ۱۲۹
اگر روحی بود معیوب مانده
بباشد همچنان محجوب مانده ۱۳۰
ز جای دیگر است اینگونه اسرار
ندارد فلسفی با این سخن کار ۱۳۱
کسی کین دید هم از مصطفی دید
در اینجا جملگی عین لقا دید ۱۳۲
ولی گر ره کنی در پردهٔ راز
همه ذرّات را بینی تو آغاز ۱۳۳
همه مانند تو درگفتگویند
همه همچون تو اندر جستجویند ۱۳۴
همه اسرار در اینجا طلبکار
همه کارش شده در عین پرگار ۱۳۵
همه جویا و در جانان رسیده
جمال روی جانان خود بدیده ۱۳۶
همه ذرات درجانان رسیدند
تمامت روی جانان باز دیدند ۱۳۷
ولی نایافتند آن راز اوّل
که بودند اندر اینجاگه معطّل ۱۳۸
جمال روی جانان را کسی دید
که او از خود طمع اینجای برید ۱۳۹
چو من با او نماندش زین صور او
نظر کردش ابی زیر و زبر او ۱۴۰
درون جان رسید و بعد از آن یار
نمودش روی بی دیدار هر چار ۱۴۱
طبایع محو شد از دیدن او را
گذشت از پردهٔ دل تو بتو را ۱۴۲
یکایک محو کرد و برفکند او
رهائی یافتست از عین بند او ۱۴۳
یکایک برفکند و گشت واصل
وِرا در بی نشانی گشت حاصل ۱۴۴
عیان یار را کُل بی نشان دید
نه آن کو جسم و جان را در میان دید ۱۴۵
چو ظلمت رفت نور آید پدیدار
درون جان حضور آید پدیدار ۱۴۶
چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهی
بیابی آن زمان سرّ الهی ۱۴۷
وجودت ظلمت آباد جهانست
ولکین آفتاب عین جانست ۱۴۸
از این ظلمت گذر کن تو بیکبار
حجاب ظلمتت از پیش بردار ۱۴۹
ز ظلمت دور شو تا نور گردی
تو چون آدم ز حق مشهور گردی ۱۵۰
از این ظلمت سرای حُسن فانی
گذر کن تا شوی سوی معانی ۱۵۱
بمعنی نور بینی در دو عالم
ز معنی برگشائی سرّ آدم ۱۵۲
ز معنی از صور تو دور افتی
عیان در عالم پرنور افتی ۱۵۳
ز معنی کاملان ره باز دیدند
حقیقت سوی آن حضرت رسیدند ۱۵۴
ز معنی فاش شد اسرار ز ایشان
ز معنی بازدانی جان جانان ۱۵۵
ز معنی روشنی جان ببینی
درون خورشید جان رخشان ببینی ۱۵۶
ز معنی بازیابی ابتدایت
ز معنی گر شوی از انتهایت ۱۵۷
ز معنی فاش گردانی همه راز
حجاب از ذات اندازی عیان باز ۱۵۸
ز معنی دان اگر دانی صفاتت
عیان گرداند اینجا نور ذاتت ۱۵۹
به معنی حق تعالی با تو پیوست
ز معنی بود اجسان تو بربست ۱۶۰
ز معنی این همه آمد پدیدار
کسی کو هست معنی را طلبکار ۱۶۱
به معنی کو شد و معنی بیابد
اگر از جان سوی معنی شتابد ۱۶۲
به معنی هر دو عالم باز بیند
عیان او سرّ آدم باز بیند ۱۶۳
به معنی زنده شو درعالم کل
که اینجاگه توئی مر آدم کل ۱۶۴
به معنی از همه افلاک بگذر
ز جان اعیان عین ذات بنگر ۱۶۵
به معنی بگذر از خورشید و انجم
که در دریای ذات آئی عیان گم ۱۶۶
به معنی بگذر از بود وجودت
بحق بنگر حقیقت بود بودت ۱۶۷
هزاران نقش بر یک ظل هستند
ولی چون زان نبد در هم شکستند ۱۶۸
در آنوحدت دوعالم راشکی نیست
که موجود حقیقت جز یکی نیست ۱۶۹
چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ
همه اوست و همه اوست و دگر هیچ ۱۷۰
نمیآمد اَحَد در دیدهٔ تو
عَدَد اندر اَحَد در دیدهٔ تو ۱۷۱
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی ۱۷۲
اگر اَحوَل عَدَد را در اَحَد دید
غلط دیدست اوچون در احد دید ۱۷۳
ترا خوانم اگر خوانی دگر نه
ترا دانم اگر دانی دگر نه ۱۷۴
هم از خود سیرم و از هر دو عالم
ترا میبایدم واللّه اعلم ۱۷۵
به معنی بگذر از کون و مکان تو
ببین اعیان جانان رایگان تو ۱۷۶
به معنی گر خدا را باز بینی
وجود انجام با آغاز بینی ۱۷۷
به معنی جمله مردان ره سپردند
ز بود خود بیکباره بمردند ۱۷۸
به معنی جملگی دیدار دیدند
نظر کردند خود را یار دیدند ۱۷۹
به معنی تن عیان با جان شد اینجا
عیانشان جملگی جانان شد اینجا ۱۸۰
به معنی در صفات اینجایگه ذات
بدیدند بی یکی در دید ذرّات ۱۸۱
به معنی گر کلاه عشق خواهی
بدان ای جان که اینجاگه تو شاهی ۱۸۲
به معنی گر شوی از جمله آزاد
ز تو باشد حقیقت جمله آباد ۱۸۳
به معنی باز بین ذات حقیقی
نظر کن عین آیات حقیقی ۱۸۴
به معنی ذات شو در سینهٔ خویش
از این معنای روحانی بیندیش ۱۸۵
که حق در سینهٔ دل بازیابی
از این معنی نظر دل بازیابی ۱۸۶
خدا در بود جان داری بیندیش
حجاب آخر دمی بردار از پیش ۱۸۷
نمیبینی تو آدم در درونت
خدادر عقل کل شد رهنمونت ۱۸۸
ز فرمان خدا دوری گزیدی
از آن عین حقیقت میندیدی ۱۸۹
زهی عاقل که خود عاقل شماری
برو کز عقل کل بوئی نداری ۱۹۰
چرا دم میزنی مانند مردان
نداری هیچ بوئی تو از ایشان ۱۹۱
نشان صادقان هم بی نشانیست
که بی نقشی عیان جاودانی است ۱۹۲
ترا بوئی از ایشان نیست پیدا
چرا تو میکنی بسیار غوغا ۱۹۳
براه عزت مردان نرفتی
چوحیوان دائماً خوردی و خفتی ۱۹۴
براه راستان رو دائما هان
وجودت از بلا و رنج برهان ۱۹۵
براه راستان آئی بمنزل
چرادرماندهٔ در عین این گِل ۱۹۶
براه راستان سوی بهشت آی
گره یکبارگی از خویش بگشای ۱۹۷
براه راستان صافی شوی زود
اگر بزدائی اینجا زنگ دل زود ۱۹۸
دلت آئینه است و جمله در وی
نمودارست این آئینه را هی ۱۹۹
مکن آلوده از زنگ گنه آن
که ناکامی کنی اینجا تبه هان ۲۰۰
همیشه دار این آئینه صافی
تو آدم باش هر آئینه صافی ۲۰۱
تو صافی باش همچون آینههان
در آئینه ببین هر آئینه جان ۲۰۲
تو صافی باش مر مانند آدم
که صافی جان شوی اینجا دمادم ۲۰۳
تو صافی باش تا در بند دردی
خوری اینجا از آن بوئی نبردی ۲۰۴
تو صافی باش بر مانندهٔ آب
مکن ای دوست همچون آب اشتاب ۲۰۵
تو صافی باش همچون شعلهٔ نار
بسوزان سر بسر این نقش زنار ۲۰۶
تو صافی باش همچون صورت خاک
که بنماید در اینجا صورت پاک ۲۰۷
تو صافی باش بر مانندهٔ باد
کندشان آفرینش جمله آباد ۲۰۸
تو صافی باش بر مانند ذرّات
ز فیض وصل اعیان باش در ذات ۲۰۹
تو صافی باش بر مانند خورشید
که نور توست اندر جمله جاوید ۲۱۰
تو صافی باش همچون عین مهتاب
بر خورشید جان آور دمی تاب ۲۱۱
تو صافی باش بر مانند افلاک
نمودش نار و باد و آب با خاک ۲۱۲
تو صافی باش همچون جان مزّین
که تا یابی همه اسرار روشن ۲۱۳
تو صافی باش و جان را گل برافشان
دمی از جملگی بین نور جانان ۲۱۴
درون جنّتی ز ابلیس پرهیز
زمانی از طبایع زود برخیز ۲۱۵
جواهر باش صافی در حقیقت
بسوزان سر بسر عین طبیعت ۲۱۶
چو آدم باش صافی در نهادت
که از صافی بود اینجا گشادت ۲۱۷
دل و جان صاف گردان تا بدانی
که معنای خداوند جهانی ۲۱۸
کرا میگوئی ای عطّار اسرار
که جوهر میفشانی تو ز گفتار ۲۱۹
زهی صافی دلِ آئینه جان تو
که پیدا کردهٔ رازِ نهان تو ۲۲۰
زهی صافی دلِ آئینه رخسار
که کردی فاش معنی را بیکبار ۲۲۱
حجاب از پیش کلّی برگرفتی
ترا زیبد که کلّی راه رفتی ۲۲۲
تو در منزل دری در صورت گل
گشادستی در اینجا راز مشکل ۲۲۳
تو اندر منزلی بیشک رسیده
یقین تو بیگمان دل باز دیده ۲۲۴
تو اندر منزلی فارغ نشسته
در از گیتی بروی خلق بسته ۲۲۵
تو اندر منزل جانان رسیدی
حقیقت روی جانان باز دیدی ۲۲۶
تو اندر منزل و عین بقائی
بکل پیوسته در عین لقائی ۲۲۷
تو اندر منزلی ای جان نظر کن
همه ذرّات دیگر را خبر کن ۲۲۸
تو اندر منزلی جان داده و دل
که میبینی حقیقت خویش واصل ۲۲۹
توئی اندر میان واصلان طاق
گرفتی از معانی جمله آفاق ۲۳۰
در آخر اوّل خود باز دیدی
نظر بگشادی و کل راز دیدی ۲۳۱
در آخر روشنت کز کجائی
حجابت رفت در عین لقائی ۲۳۲
در آخر بیگمان گشتی بیکبار
گرفته جان و دل جانان بیکبار ۲۳۳
در آخر بیگمانستی چو منصور
شده در جملهٔ آفاق مشهور ۲۳۴
در آخر بیگمان جانان شدی تو
در آخر دیدن جان بُدی تو ۲۳۵
در آخر چون حجابت شد تو اوئی
ولی از وی کنون در گفتگوئی ۲۳۶
ترا این گفت کلّی راز گویست
شب و روزت از او این گفتگویست ۲۳۷
تمامت سالکان از جان بدیدند
که تامعنی ذات تو بدیدند ۲۳۸
تمامت سالکان عالم اینجا
ترا ازجان و دل دیدند یکتا ۲۳۹
زهی معنی که اینجا گه تو داری
در این عالم دل آگه توداری ۲۴۰
زهی معنی که داری در حقیقت
همه دیدی تو در عین شریعت ۲۴۱
زهی شوق تو اندر عالم جان
که بنمودست اینجا جان جانان ۲۴۲
عجائب جوهری بس پر بهائی
که در عین العیان انبیائی ۲۴۳
عجائب جوهری هستی عجائب
که اسرارت نمودست این غرایب ۲۴۴
مترس اکنون که نزدیکست داند
که در کشتن وجودت وارهاند ۲۴۵
سرت خواهد بریدن همچو گوئی
که تا تو بیش از این سرّش نگوئی ۲۴۶
سرت خواهد برید و هم تو دانی
که اکنون پیش بینی در معانی ۲۴۷
ترا بعد از وفات این سرّ اسرار
شود با صاحب دردی پدیدار ۲۴۸
مر این اسرار افتد در کفِ او
که او باشد ابا خلق اینت نیکو ۲۴۹
کسی باشد که او را درد جانان
میان جان بود پیوسته جانان ۲۵۰
بسی بیند ملامت او در آفاق
کمینه باشد او در نزد عشاق ۲۵۱
میان آفرینش فرد باشد
از آنکو عاشق پردرد باشد ۲۵۲
ز رسوائی که یابد بیش از بیش
شود واصل از این آن مرد درویش ۲۵۳
ایا بیچاره چون این سر ندانی
شود فاشت همه سرّ معانی ۲۵۴
میان جان نظر کن و ندر آن باز
ببین و خویشتن یکباره درباز ۲۵۵
چنانت فاش گردانم بعالم
که بینی تو مرا سرّ دمادم ۲۵۶
تو نیز این کن بعالم همچو خود فاش
که اینجا آفریده نقش نقاش ۲۵۷
اگر پنهان کنی اینجا کتیبم
ببینی در همه عالم نهیبم ۲۵۸
کنی مر فاش این و راز یابی
بآخر عزّت اندر ناز یابی ۲۵۹
شود این سرّ بصد سال دگر فاش
بدست سالکان افتد نه اوباش ۲۶۰
ببین از پیش و دل با خویش میدار
نمود خویش را در پیش میدار ۲۶۱
زهی صاحب یقین گر رازیابی
که سرّ جمله مردان بازیابی ۲۶۲
ز خود بگذشتی و با حق شدستی
خداوند جهان مطلق شدستی ۲۶۳
شدستی واصل از دیدار مردان
بکردی فاش مر اسرار مردان ۲۶۴
شدستی واصل و حق بینی اینجا
حقیقت راز مطلق بینی اینجا ۲۶۵
شدستی واصل و در حق فنائی
در این اعیان تو دیدار خدائی ۲۶۶
شوی کشته تو بعد سال و نیمی
مپندار این ز بازی و ز بیمی ۲۶۷
دی فارغ شو از اسرار گفتن
ترا یک دم در اینجا مینخفتن ۲۶۸
شب و روزت بباید گفت اینجا
دُر اسرار باید سفت اینجا ۲۶۹
زمانی نیز خوش منشین بدنیا
که خواهی رفت بیشک سوی عقبی ۲۷۰
یکی خواهی شدن با جمله اشیا
از این پس چون شوی در جمله یکتا ۲۷۱
چو در اینجا تو سرّ کار دیدی
ز دنیا و ز صورت در رمیدی ۲۷۲
بر تو جمله عالم خاکدانیست
به همت مر ترا این خاکدانیست ۲۷۳
چو سرّ واصلانی ذات کلّی
چرا اکنون تو اندر بند ذلّی ۲۷۴
بهمّت بگذر ازکون و مکان تو
رها کن با کسان این خاکدان تو ۲۷۵
ز دنیا هیچ شادی میندیدی
در این صورت تو آزادی ندیدی ۲۷۶
بدنیا شادی و تو گاه بیگاه
از آن باشد که داری حضرت شاه ۲۷۷
توداری حضرتی مر اینچنین تو
دمی مگذار از عین الیقین تو ۲۷۸
چو داری حضرتی بی وصف و ادراک
چرا دل مینهی بر این کف خاک ۲۷۹
تو اینجا سرّ اوّل باز دیدی
میان جمله این اعزاز دیدی ۲۸۰
عجایب جوهری دریافتی تو
درون خاک آن دُر یافتی تو ۲۸۱
بسی گفتند اسرار صفاتش
ولیکن این چنین در نور ذاتش ۲۸۲
نگفتند این چنین شرح و بیانها
کجا یابد چنین اسرار جانها ۲۸۳
کسی کاین در زند در برگشایند
مر او را راه اینجاگه نمایند ۲۸۴
رهِ بود از ازل راهِ درازست
نشیب افتادهٔ وقت فرازست ۲۸۵
فرازی جوی اینجاگاه شیبست
که اینجا گاه جای پر نهیبست ۲۸۶
بهیبت باش از این ره تا توانی
که بتوان شد سوی حق با معانی ۲۸۷
دمی خالی مباش از خود بحالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی ۲۸۸
دمی خالی مباش از جوهر قدس
نظر میکن دمادم جانب انس ۲۸۹
زمانی خودشناس و در مکان باش
بهمّت برتر از کون و مکان باش ۲۹۰
کناری گیر از این دنیای دون تو
چوداری آدم اینجا رهنمون تو ۲۹۱
بهشتت حاصلست اینجا چو آدم
تماشا میکنی سرّ دمادم ۲۹۲
بهشت نقد داری شاد دل باش
میان جملگی آزاد دل باش ۲۹۳
بهشت نقد داری حکم ظاهر
توئی بر کلّ معنی جمله قادر ۲۹۴
بهشت نقد داری در برابر
زمانی چند تو زینجای مگذر ۲۹۵
مباش اینجا زمانی فارغ از خود
براه شرع میکن نیک با بد ۲۹۶
قناعت کن گذر کن از خور و خواب
گذشته عمر اکنون ذات دریاب ۲۹۷
زمانی فارغ ازگفتار منشین
نمود جزو و کل بر خویشتن بین ۲۹۸
ز خود جوئی چه مرآن کرده هر کس
چوداری سر صبح بی تنفّس ۲۹۹
خوشا آن صبح کین جان دردمیدست
نمود عشق اینجا شد پدیدست ۳۰۰
خوشا آن صبح کآدم کرد پیدا
ز ذات خود در این دنیا هویدا ۳۰۱
خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم
نمود عشق و جان پاک باشیم ۳۰۲
خوشا آن صبح کاینجا کس نباشد
جهان طبع و پیش و پس نباشد ۳۰۳
خوشا آن صبح کاندر عین اشیا
محیط آئیم پنهانی و پیدا ۳۰۴
خوشا آن صبح چندانی که یابی
بجز دیدار او چیزی نیابی ۳۰۵
خوشا آن صبح کاندر جان جان تو
شوی در ذات یک کلّی نهان تو ۳۰۶
خوشا آن صبح کاینجا بود باشی
مکان و لامکان معبود باشی ۳۰۷
خوشا آن صبح کاندر جان جانت
نماند هیچ از نفحات جانت ۳۰۸
در آن دم دم نباشد جمله دم دان
وجود جمله اشیا را عدم دان ۳۰۹
در آن دم دم نماند نیز آدم
یکی بینی همه سرّ دمادم ۳۱۰
در آن دم دمدمه کلّی تو باشی
بوقتی کاندر این صورت نباشی ۳۱۱
در آن دم هر دو عالم هیچ بینی
نه نقش صورتِ پرپیچ بینی ۳۱۲
در آن دم چو نظر داری وجودت
نباشد مر یکی بین بود بودت ۳۱۳
در آن دم هشت جنت در نگنجد
همه کون و مکان موئی نسنجد ۳۱۴
در آن دم محو گردد جمله آفاق
نمود ذات باشد درعیان طاق ۳۱۵
در آن دم گر بدانی خود تو اوئی
که در جمله زبانها گفت و گوئی ۳۱۶
همه حکم تو باشد بیخود آنجا
یکی باشد نمود ذات در لا ۳۱۷
نگنجد آن زمان موئی در افلاک
یکی باشد نمود ذات با خاک ۳۱۸
نمود عقل اینجا باز بینی
از او این زینت و اعزاز بینی ۳۱۹
چو عقل کل نمودار صفاتست
به پیوسته عیان با نور ذاتست ۳۲۰
ز عقل سفل چه گفت و چه گویست
نمود صورتست و گفتگویست ۳۲۱
ز عقل سفل پیدا گشت غوغا
ولی از عشق گردد زود شیدا ۳۲۲
ز عقل سفل اگر یابی نمودار
در اینجا فاش گردد جمله اسرار ۳۲۳
ز عقل سفل بینی جمله افعال
که او انداخت اینجا قیل با قال ۳۲۴
ز عقل سفل آدم گشت صورت
کزو بد دید جمله بی ضرورت ۳۲۵
ز عقل سفل افعال جهانست
که نورش در زمین و در زمانست ۳۲۶
ز عقل سفل دیدن باشد ای جان
ولیکن در نگنجد جان جانان ۳۲۷
ز عقل سفل بینی کلّ احوال
ولیکن در نگنجد عقل عقال ۳۲۸
ز عقل سفل چیزی مینیاید
کجاکارت از آنجاگه گشاید ۳۲۹
ز عقل کل شود اسرار پیدا
نمود جسم و جان گردد هویدا ۳۳۰
ز عقل کل ببینی هر چه پیداست
که نور عشق اندر وی مصفّاست ۳۳۱
ز عقل کل اگر ره بردهٔ تو
چرا اندر درون پردهٔ تو ۳۳۲
ز عقل کل اگر یابی نشانی
ترا خواهند اینجاگه بیانی ۳۳۳
محمد(ص) عقل کل دیدست تحقیق
ز خود دریافتست این سرّ توفیق ۳۳۴
محمّد عقل کل دان وگر هیچ
در این اسرار نیست ای دوست مر هیچ ۳۳۵
از او بُد عقل کل یکذرّهٔ دان
که دیدست او حقیقت جان جانان ۳۳۶
از او دریاب سرّ جمله اشیا
از اوگردان تو جان و دل مصفّا ۳۳۷
از او دید آدم صافی تحیّات
نمود عشق اندر عزّت ذات ۳۳۸
ز صلواتش تمامت کام دل یافت
چنان عزت میان آب و گل یافت ۳۳۹
تمامت انبیاش از جان مریدند
که به زو مر کسی دیگرندیدند ۳۴۰
تمامت انبیا مقصودشان اوست
تمامت واصلان معبودشان اوست ۳۴۱
ندانی این بیان تا جان نبازی
کسی کو مصطفا داند ببازی ۳۴۲
کسی کو به بود صد باره در دین
که او بُد در حقیقت راز کل بین ۳۴۳
حقیقت او چه داند آشکاره
که اینجا بود از بهر نظاره ۳۴۴
حقیقت او عیان جان حق دید
که خود بر انبیا اینجا سبق دید ۳۴۵
خدا بنمود او در من رَآنی
بجمله واصلان راز معانی ۳۴۶
گشود او مرکز و واصل نگردد
نمود جان او حاصل نگردد ۳۴۷
کسی کو وصل خواهد اصل اویست
نمود ذات کل را اصل اویست ۳۴۸
چو حق در جمله اشیا رخ نمودست
نمود ذات او گفت و شنودست ۳۴۹
چو حق باشد همه غیری نباشد
به پیش واصلان دیری نباشد ۳۵۰
همه محوست در حق گر بداند
وگر بیند دلش حیران بماند ۳۵۱
همه محوست در حق جمله عالم
ولی اینجایگه سرّ دمادم ۳۵۲
ز بود فعل میآید پدیدار
بدان این سرّ اگر هستی تو هشیار ۳۵۳
صفات و فعل پیوستند با هم
نگنجد ذرّهٔ از بیش وز کم ۳۵۴
قضا رفتست از اوّل تا بآخر
ز باطن او نموده سر بظاهر ۳۵۵
قضا رفتست از ذرّات اوّل
از آن کردند از اینجاگه معطّل ۳۵۶
قضا رفتست اینجا هر کسی را
فتاده سیر آن اینجا بسی را ۳۵۷
قضا رفتست وجمله سالکان راست
نموده راز هم پنهان و پیداست ۳۵۸
قضا رفتست و بنوشتست از پیش
تو پیش اندیش اینجا بد میندیش ۳۵۹
قضا رفتست تن در ده بمردی
ببین آخر که در مهلت چه کردی ۳۶۰
قضا را آدم از جنّت برانداخت
قدر هم سرّ ربّانی نه بشناخت ۳۶۱
قضا آدم چنان اعزاز بخشید
نمود عشق اول باز بخشید ۳۶۲
قضا در آخرش خوار و زبون کرد
ز جنّاتش بخواری او برون کرد ۳۶۳
قضا ابلیس را از طوق لعنت
بگردن بر فکندش بهر نفرت ۳۶۴
قضا ابلیس را در جنت انداخت
ورا مانند موم از نار بگداخت ۳۶۵
قضا ابلیس را سجده بفرمود
که خود او لایق این طوق کل بود ۳۶۶
بیان او در اینجا گه شود راست
ز من بشنو که این معنی بود راست ۳۶۷
نمود قصّهٔ ابلیس بشنو
عیان او بر تلبیس بشنو ۳۶۸
چنان بُد قصّهٔ اوّل که دیدی
در آن اسرار کز اوّل شنیدی ۳۶۹
چنانم ذوق معنی دورم انداخت
که کلّم در میان نورم انداخت ۳۷۰
بهر معنی که میآید دمادم
همان رازست اگر دانی دمادم ۳۷۱
تمامت قصّهٔ او هست زاری
اگر مانند او تو پایداری ۳۷۲
کنون با قصّهٔ آدم شوم باز
در این دم مربدان همدم شوم باز ۳۷۳
عیان قصّه آدم بگویم
نمود غصّه او هم بگویم ۳۷۴
که تا چه بر سر آمد آدم او را
که بُد در حرف کل حق همدم او را ۳۷۵
ز ابلیس آن همه کارش تبه شد
عزازیل از بدی رویش سیه شد ۳۷۶
سیه کاری نه نیکو باشد اینجا
که جان بَدرَوِش بهراسد اینجا ۳۷۷
سیه کاری مکن مانند ابلیس
که نزد حق نگنجد هیچ تلبیس ۳۷۸
سیه کاری مکن با رو سپیدی
بود فردا ترا زو ناامیدی ۳۷۹
نباشد صبح ابلیست قیامت
نباشی روز محشر در ملامت ۳۸۰
کسی کو دائماً فرمان شه برد
چو مردان راه مردان زود بسپرد ۳۸۱
همه عمرش به جز نیکی نبُد کار
نمودی یافت او و دید دلدار ۳۸۲
ز وسواس عزازیل ارشوی دور
نباشی ظلمت و دائم بوی نور ۳۸۳
ز وسواس عزازیل ای بردار
مکن تأخیر وز افعال بگذر ۳۸۴
ز فعل او خطر باشد دل و جان
خداگفتست این معنی بقرآن ۳۸۵
عزازیل است دائم در حسد او
احد طغرا زده اندر حدِ او ۳۸۶
عزازیل است ذرّه راه برده
که او دارد درون هفت پرده ۳۸۷
عزازیل است سرّ کار دیده
ز بهر دوست این لعنت گزیده ۳۸۸
عزازیل است رویاروی دلدار
ستاده مست و زار از غصّه افکار ۳۸۹
عزازیل است اندر خون روانه
همی جوید دمادم او بهانه ۳۹۰
عزازیل است مر آرایش تن
کز او پیدا شدست آلایش تن ۳۹۱
عزازیل است تن را درگرفته
ره ناپاکی اندر برگرفته ۳۹۲
عزازیل است اندر تن فتاده
درون پرده اندر تن فتاده ۳۹۳
عزازیل است دیده اوّل کار
نمودش نقطه است و دیده پرگار ۳۹۴
عزازیل است اینجا لعنت دوست
امیدی بسته اندر رحمت دوست ۳۹۵
حسددارد ز آدم شد رسیده
که او بد اوّل آخر باز دیده ۳۹۶
حسد دارد بسی در جان و دل او
از آن گشته است اینجاگه خجل او ۳۹۷
حسد دور افکند مرد از ره حق
کجا باشد دل او آگه از حق ۳۹۸
حسد دور افکند جان و دلت را
بسوزاند عیان آب و گلت را ۳۹۹
حسد دور افکند مرد از خداوند
ز من بشنو تو ای اسرار وین پند ۴۰۰
حسد هرگز مبر بر هیچکس تو
که مانی همچو شیطان باز پس تو ۴۰۱
حسد هرگز مبر بر هیچ دنیا
وگرنه در بلا مانی بعقبی ۴۰۲
حسد گر بر نهادت رخ نماید
نمود عقل و دینت در رباید ۴۰۳
حسد دور افکند از جوهر پاک
حسد گرداندت در جهل ناپاک ۴۰۴
حسد بر دست شیطان بر ملایک
از آن در راه حق افتاد هالک ۴۰۵
شب و روز از فراق درد میسوخت
بهر لحظه دو میدانش بر افروخت ۴۰۶
شب و روز از حسد اینجا چنان بود
که همچون موم در آتش نهان بود ۴۰۷
شب و روز از حسد چاره همی کرد
بسی در ذرّه نظّاره همی کرد ۴۰۸
که تا یابد بآدم دستبرد او
که آدم پیش چشمش بود خُرد او ۴۰۹
اگرچه خُرد بود آدم بصورت
بزرگی داشت اندر عین نورت ۴۱۰
اگرچه خرد بد حق بد بزرگیش
نمیگنجید در جنّت چو خوردیش ۴۱۱
چنان ابلیس از غیرت همی سوخت
برفت و مار دربان را بیاموخت ۴۱۲
ببرد از راه آنجا مار و طاوس
برافکندش پریشان نام وناموس ۴۱۳
چنانشان برد از راه آن ستمکار
که ایشان گم شد آنجا بیکبار ۴۱۴
چنانشان مکر کرد از راه بفکند
گشاد از کار خود اینجایگه بند ۴۱۵
برفت و در دهان مار پنهان
شد آن ملعون پر از مکر و دستان ۴۱۶
اگرچه حسن طاوس همایون
مر او را رهنمونی کرد اکنون ۴۱۷
چو چاره نیست کاینجا کار رفتست
قضا در نکتهٔ پرگار رفتست ۴۱۸
چنان ابلیس ایشان را زبون کرد
که همچون خود مر ایشان را برون کرد ۴۱۹
قضا پوشیده کرده چشم ایشان
در این معنی کجا آید به آسان ۴۲۰
ندانی یافت این اسرا رچون من
که اینجاگه کنم اسرار روشن ۴۲۱
چو مار و نفس ابلیست زبونست
ز بهر خویشتن او رهنمونست ۴۲۲
چنانت حُسن طاوس معانی
ببردست از تو و تو میندانی ۴۲۳
که خواهی رفت اندر سوی جنّت
که تا آدم بیندازی ز قربت ۴۲۴
چو توامروز هم محکوم اوئی
به پیش حق تو فردا می چگوئی ۴۲۵
ببرد از راه باز مانده عاجز
نخواهد یافت آن اعزاز هرگز ۴۲۶
ببرد از مکر پرّ حُسن طاوس
بیفکندت بیکره نام وناموش ۴۲۷
اسیر او شدی در هشت جنّت
که تا ویران کند هم جان و تنّت ۴۲۸
اسیر او شدی شد در بهشتت
که تا ویران کند بوم سرشتت ۴۲۹
تو هستی بیخبر مانند آدم
عجائب ماندهٔ اینجا دمادم ۴۳۰
چنان مستغرق حوّا شدستی
که درجنات جانت بت پرستی ۴۳۱
چو حوّایت گرفتی کافری تو
ز گندم خوردن اینجا غم خوری تو ۴۳۲
جوابت چون گرفتی دور گردی
میان جزو و کل معذور گردی ۴۳۳
طبیعت این زمان کز حق جدا کرد
همه کارت عجب بی اقتضا کرد ۴۳۴
چو شد کارت تبه آدم نباشی
در این جنّات حق همدم نباشی ۴۳۵
دمادم کن نظر در سرّ گندم
که در هر گندمی غرقست قلزم ۴۳۶
اگر اسرار گندم باز دانی
تو اندر جسم خود حیران بمانی ۴۳۷
اگر اسرار گندم دیدهٔ باز
حجاب صورتست ازدیدهٔ باز ۴۳۸
اگر اسرار گندم هم نبودی
وجود کس در این عالم نبودی ۴۳۹
ز سرّ گندم آگه نیستی هین
نظر بگشا و عین صورتت بین ۴۴۰
ز سر تا پای خود اینجا نظر کن
دل خود از نمود جان خبر کن ۴۴۱
توئی آن نقطهٔ افتاده زین راز
که اینجا میندیدی اوّلت باز ۴۴۲
ز سرّ گندم آگاهی نداری
که بودی فرّ درگاهی نداری ۴۴۳
یقین دان گندم اینجا عین دیدار
نمود عشق از وی شد پدیدار ۴۴۴
یقین دان گندم اینجا صورت خود
که پیدا شد از او هر نیک و هر بد ۴۴۵
یقین دان گندم اینجا سرّ فانی
اگر ترکیب اوّل بازدانی ۴۴۶
ز صورت در نگر عین حقیقت
که در اعیان تو کردستی طریقت ۴۴۷
بصورت درنگر تا راز یابی
تو گم کردی و هم تو باز یابی ۴۴۸
بصورت در نگر ترکیب صورت
که معنی داری و انواع نورت ۴۴۹
بهشتت ای ندیده هیچ درخود
فروماندی عزازیل تو در سد ۴۵۰
بهشتت دردگشت و جان نمودار
حجاب گندمت از پیش بردار ۴۵۱
تو داری صورت و معنی ابلیس
کند هر لحظه در ذات تو تلبیس ۴۵۲
اسیر اوشدی در هشت جنت
که تا ویران کند هم جان و تنت ۴۵۳
بیندیش و فرو بشناس آگاه
شو اینجا تا نیندازدت از راه ۴۵۴
تو این دم در تمامت سرفرازی ۱
تو قدر خود بدان و سر نگهدار
ببین نامت چه چیزی گفت جبّار ۲
از این گندم حذر میکن دمادم
ببین تا حق چه گفتست گفت آدم ۳
که تو زان منی من زان تو باش
ولی گر با منی با خویشتن باش ۴
در این جنات اگر خواهی که باشم
حقیقت تخم نیکوئی بپاشم ۵
بمردی بگذر از گندم حذر کن
پس آنگه سوی من کلّی نظر کن ۶
که تا باشیم با هم جاودانه
نگیرد هیچکس بر ما بهانه ۷
همه حوران در اینجامان ندیمست
خدای ما کریمست و رحیمست ۸
اگر خواهی که مانی جاودانی
پذیری پند من اکنون تو دانی ۹
بدو گفت آدم ای جان و دل من
بمن بگذار اینجا مشکل من ۱۰
نه حق با من چنین اسرار گفتست
ولی با کس نه این اسرار گفتست ۱۱
بمن بگذار من به از تو دانم
نکو گفتی بگو جان جهانم ۱۲
سبک آدم ورا بگرفت محکم
نمود اندر کشید اینجای آدم ۱۳
در آغوشش گرفت آن نور قدرت
دمادم بود اندر عین رحمت ۱۴
برویش سر نهاد آن روی آنجا
شدند از عشق کل یکسوی آنجا ۱۵
بجز دیدن که ایشان را لقا بود
نمود هر دو از عین بقا بود ۱۶
گمان اینجا مبر ای دوست دریاب
تو در مغز حقیقت پوست دریاب ۱۷
عزازیل دژم چون دید احوال
بیامد بر درِ جنّت دگر حال ۱۸
کنون بشنو تو اسرار نهانی
اگرمردی رهی این سر بدانی ۱۹
چنان ابلیس بر درگاه میبود
که بر احوالشان آگاه میبود ۲۰
قضا را مار با طاووس رخشان
بدید آنجای ایشان هر دو دربان ۲۱
برفت ابلیس و با ایشان شدش دوست
ببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست ۲۲
تو دیگر میندانی سرّ اسرار
ولی تو کی بدانی جز که گفتار ۲۳
بر تو چون حکایت باشد این را
ندانی تو بیان عین الیقین را ۲۴
چو تو این سرّ حق را قصّه دانی
همی ترسم که اندر غصّه مانی ۲۵
مدان این قصّه را مانند صورت
که مانی خوار سرگردان صورت ۲۶
اگرچه قصّه خواند این حق تعالی
نمودی کرد این اسرار ما را ۲۷
ولیکن قصّه در عالم بسی دان
پراکنده بسی با هر کسی دان ۲۸
حقیقت قصّه چون بسیار گفتند
همه اندر بیان بیکار گفتند ۲۹
مگو بسیار اگر گوئی نکو گوی
نه هر چیزی که میآید فرو گوی ۳۰
نمیگنجد در این قصه چه و چون
ز بیچونست این اسرار بیچون ۳۱
نه بازیچه است این اسرار بیچون
نمیگنجد در این قصّه بدان چون ۳۲
ز بیچونست این اسرار تحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق ۳۳
بداند این نمودار از کجایست
حقیقت عین گفتار از کجایست ۳۴
ببازی نیست این دنیا نظر کن
ز بازی بگذر و خود را خبر کن ۳۵
نه حق گفتست این اسرار با تو
درآید این همه گفتار با تو ۳۶
که تا دانی که چونست زندگانی
کنی تو روزی اندر دهر فانی ۳۷
ز بهر تو تمامت انبیا را
فرستادست چندین پیشوا را ۳۸
مدان این پیشوایان را تو بازی
وگرنه در تف عزت گدازی ۳۹
همه تورات با انجیل و فرقان
ز بود حکمت اینجاگاه بر خوان ۴۰
همه اینجایگه سرّ کلامست
که حق گفتست و یک معنی تمام است ۴۱
ولی آن سر که گفت در عین قرآن
همه درج است اندر ذات سبحان ۴۲
چو حق اینجاست اینجا رخ نمودست
در اسرار معنی برگشودست ۴۳
نه بستست این در و در اندرون باش
تو درمعنی قرآن ذوفنون باش ۴۴
تو هر سرّی که از قرآن بیابی
یقین میدان که ایمن از عذابی ۴۵
هر آن کو سرّ قرآن یافت اینجا
برون شد از خود و بشتافت آنجا ۴۶
هر آن کو سرّ قرآن باز دید او
چو آدم عزّت و هم ناز دید او ۴۷
هر آن کو سرّ قرآن باز داند
همیشه از زبان گوهر فشاند ۴۸
هر آن کو سرّ قرآن باز دانست
یقین انجام با آغاز دانست ۴۹
حقیقت جوهر قرآن خدایست
که او مر جمله کل را پیشوایست ۵۰
حقیقت جوهر قرآن ز نورست
که مؤمن دائماً زو با حضورست ۵۱
حقیقت جوهر قرآن بقایست
که در خواندن ترا عین لقایست ۵۲
همه جا اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی ۵۳
چو او رانیست جای و در سراپای
توانی یافت جاویدش همه جای ۵۴
جهان گر اوّل و گر آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد ۵۵
چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهر
چه میگوئی، چه اوّل یا چه آخر ۵۶
چو ذاتش ظاهر و باطن ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد ۵۷
مکان را ظاهر وباطن نماید
زمان را اوّل و آخر نماید ۵۸
مکان چون نیست اینجا و زمان هم
نه وصفش میتوان کردن نه آن هم ۵۹
عدد گردد حقیقت ان اَحَد خاست
ولی اینجا نیاید جز خدا راست ۶۰
یقین دان آنچه رفت و بیشکی دان
هزار و یک چو صد کم از یکی دان ۶۱
چو ابری چشمه دارد صد هزاران
عِدد از چشمه خیزد نی ز باران ۶۲
وجود بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت ۶۳
وجود سایه چون دریافت آن خاست
که خود را بی نهایت آورد راست ۶۴
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز ۶۵
ولی بر بی نهایت هیچ نرسید
از این نقصان بدو جز هیچ نرسید ۶۶
بسنجید و نبودش هیچ چاره
شد القصّه ز نقصان پاره پاره ۶۷
چو هر پاره از او سوئی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد ۶۸
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل و آخر به تو باز ۶۹
وجودی در زوال و حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهایت ۷۰
حقیقت جوهر قرآن در او بین
ورا گر مرد رازی رهنمون بین ۷۱
حقیقت جوهر قرآن طلب کن
وجود جزء و کل شیی سبب کن ۷۲
حقیقت جوهر قرآن تو دریاب
اگر مردی مرو هرگز از این باب ۷۳
حقیقت جوهر قرآن چو جانانست
که اینجاگه ترا پیدا و پنهانست ۷۴
ز نور او بری ره تا بر دوست
کند مغزت دراینجا جملگی پوست ۷۵
ز نور او همه آفاق نورست
ولی بدبخت از این اسرار دورست ۷۶
ز نور او زمین و آسمانست
ز دید او مکین وهم مکانست ۷۷
ز نور او تمامت هست روشن
بدان گرد انست این گردنده گلشن ۷۸
ز نور او اگر بینی عنایت
براندازی زمین و آسمانت ۷۹
ز نور اوست اینجا جمله زنده
اگر مرد رهی میباش بنده ۸۰
بجان شو بندهٔ فرمان خالق
مخسب ای دوست اندر وقت فالق ۸۱
ز خواب بیخودی بیدار حق شو
مر این اسرار ز اللّه بشنو ۸۲
نفخت فیه اندر صبح یابی
اگر صبحی بنزد او شتابی ۸۳
نماید صنعت اینجا کم تمامی
بیابی در دو عالم نیکنامی ۸۴
بوقت صبحدم ذرّات عالم
زنند هر لحظه اینجاگه از آندم ۸۵
کند زنده همه ذرّات دنیا
کسی باید که باشد عین مولا ۸۶
شود آدم در آن دم عین جنّات
ببیند در زمان او جوهر ذات ۸۷
هوای دوست آرد در دل و جان
ببیند هم به از صد راز پنهان ۸۸
بجز جانان نگنجد در ضمیرش
که جانان باشد اینجا دستگیرش ۸۹
بقول و فعل شیطان سر نتابد
که تا آن دم بهشت کل بیابد ۹۰
مخور بل کم خور ای بیچاره مانده
درون خانه و آواره مانده ۹۱
مگو تا چند اندر خورد باشی
از آن حق را نه اندر خورد باشی ۹۲
چنین از بهر یکتا نان گندم
کنی خود را تو اندر جان جان گم ۹۳
کند زنده همه ذرات دنیا
کسی باید که باشد عین تقوی ۹۴
چنین از بهرنفست سرنگونی
فرومانده چنین زارو زبونی ۹۵
هوا و نفس تو از بهر شهوت
ترا انداختند از بهر قربت ۹۶
ز بهر نان شود ننگ دو عالم
کز این اسرار یابی سرّ آدم ۹۷
بگو تا چند تو دیوانه باشی
از آن حضرت همی بیگانه باشی ۹۸
بگو تا چند خود را بشکنی تو
که چون ابلیس در ما ومنی تو ۹۹
چو شیطان بر در جنّت مقیم است
حذر کن ز آنکه شیطان رجیم است ۱۰۰
تو اندر خلوتی و عین جنّات
نمود حور بنگر جمله ذرّات ۱۰۱
ترا معشوقه خوش در بر نخفته
ترا اسرار از خاطر برفته ۱۰۲
دیت پیدا بکرده حق تعالی
مکن چندین بخود اینجا جفا را ۱۰۳
چه گفتست و چگویم تا بدانی
که داند سرّ این راز نهانی ۱۰۴
برون شرع هرگز تو نیابی
اگر از نور در شرعش شتابی ۱۰۵
بنور شرع و نور حق قرآن
بیابی این معّما سخت آسان ۱۰۶
ولیکن این بیان واصلانست
کسی کین سرّ بداند واصل آنست ۱۰۷
کسی کین سر بدید و این صفا یافت
بنورِ شرعِ پاکِ مصطفی یافت ۱۰۸
نیامرزاد یزدانش بعقبی
که گوید فلسفه زین شیوه معنی ۱۰۹
چو او برخاست ز آنجا با عدم شد
چه افزود اندر آن کوه و چه کم شد ۱۱۰
از آنجاکین همه آمد بصدبار
بدآنجا باز گردد آخر کار ۱۱۱
همه آنجا به رنگ پوست آید
ولی اینجا برنگ دوست آید ۱۱۲
کلام اللّه اینجا صدهزارست
ولی آنجا بیک رنگ آشکارست ۱۱۳
همه آنجا برنگ خویش باشد
ولی اینجا هزاران بیش باشد ۱۱۴
همه اینجایگه یکسان نماید
که هر اینجایگه شد آن نماید ۱۱۵
اگرچه جمله یک، گر صد هزارست
بجز یک چیز آنجا آشکارست ۱۱۶
اگر گوئی عدد بس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر ۱۱۷
جواب تو بس است این نکته پیوست
که کوران فیل میسودند با دست ۱۱۸
یکی خرطوم سود و دیگری پای
همه یک چیز را سودند یکجای ۱۱۹
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولیکن فیل در کل متّصف بود ۱۲۰
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید ۱۲۱
عدد گر مینماید تو مبین آن
که توحیدست در عین الیقین آن ۱۲۲
تو هم یک جزوی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری ۱۲۳
عدد گر غیر خود گوئی روایست
ولی چون عیب خود بینی خطایست ۱۲۴
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم چشمه آید ۱۲۵
ز باران قطره گر آید نماید
چو در دریا رود دریانماید ۱۲۶
اگر تو آتش و گر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی ۱۲۷
اگرچه بر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند ۱۲۸
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید ۱۲۹
اگر روحی بود معیوب مانده
بباشد همچنان محجوب مانده ۱۳۰
ز جای دیگر است اینگونه اسرار
ندارد فلسفی با این سخن کار ۱۳۱
کسی کین دید هم از مصطفی دید
در اینجا جملگی عین لقا دید ۱۳۲
ولی گر ره کنی در پردهٔ راز
همه ذرّات را بینی تو آغاز ۱۳۳
همه مانند تو درگفتگویند
همه همچون تو اندر جستجویند ۱۳۴
همه اسرار در اینجا طلبکار
همه کارش شده در عین پرگار ۱۳۵
همه جویا و در جانان رسیده
جمال روی جانان خود بدیده ۱۳۶
همه ذرات درجانان رسیدند
تمامت روی جانان باز دیدند ۱۳۷
ولی نایافتند آن راز اوّل
که بودند اندر اینجاگه معطّل ۱۳۸
جمال روی جانان را کسی دید
که او از خود طمع اینجای برید ۱۳۹
چو من با او نماندش زین صور او
نظر کردش ابی زیر و زبر او ۱۴۰
درون جان رسید و بعد از آن یار
نمودش روی بی دیدار هر چار ۱۴۱
طبایع محو شد از دیدن او را
گذشت از پردهٔ دل تو بتو را ۱۴۲
یکایک محو کرد و برفکند او
رهائی یافتست از عین بند او ۱۴۳
یکایک برفکند و گشت واصل
وِرا در بی نشانی گشت حاصل ۱۴۴
عیان یار را کُل بی نشان دید
نه آن کو جسم و جان را در میان دید ۱۴۵
چو ظلمت رفت نور آید پدیدار
درون جان حضور آید پدیدار ۱۴۶
چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهی
بیابی آن زمان سرّ الهی ۱۴۷
وجودت ظلمت آباد جهانست
ولکین آفتاب عین جانست ۱۴۸
از این ظلمت گذر کن تو بیکبار
حجاب ظلمتت از پیش بردار ۱۴۹
ز ظلمت دور شو تا نور گردی
تو چون آدم ز حق مشهور گردی ۱۵۰
از این ظلمت سرای حُسن فانی
گذر کن تا شوی سوی معانی ۱۵۱
بمعنی نور بینی در دو عالم
ز معنی برگشائی سرّ آدم ۱۵۲
ز معنی از صور تو دور افتی
عیان در عالم پرنور افتی ۱۵۳
ز معنی کاملان ره باز دیدند
حقیقت سوی آن حضرت رسیدند ۱۵۴
ز معنی فاش شد اسرار ز ایشان
ز معنی بازدانی جان جانان ۱۵۵
ز معنی روشنی جان ببینی
درون خورشید جان رخشان ببینی ۱۵۶
ز معنی بازیابی ابتدایت
ز معنی گر شوی از انتهایت ۱۵۷
ز معنی فاش گردانی همه راز
حجاب از ذات اندازی عیان باز ۱۵۸
ز معنی دان اگر دانی صفاتت
عیان گرداند اینجا نور ذاتت ۱۵۹
به معنی حق تعالی با تو پیوست
ز معنی بود اجسان تو بربست ۱۶۰
ز معنی این همه آمد پدیدار
کسی کو هست معنی را طلبکار ۱۶۱
به معنی کو شد و معنی بیابد
اگر از جان سوی معنی شتابد ۱۶۲
به معنی هر دو عالم باز بیند
عیان او سرّ آدم باز بیند ۱۶۳
به معنی زنده شو درعالم کل
که اینجاگه توئی مر آدم کل ۱۶۴
به معنی از همه افلاک بگذر
ز جان اعیان عین ذات بنگر ۱۶۵
به معنی بگذر از خورشید و انجم
که در دریای ذات آئی عیان گم ۱۶۶
به معنی بگذر از بود وجودت
بحق بنگر حقیقت بود بودت ۱۶۷
هزاران نقش بر یک ظل هستند
ولی چون زان نبد در هم شکستند ۱۶۸
در آنوحدت دوعالم راشکی نیست
که موجود حقیقت جز یکی نیست ۱۶۹
چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ
همه اوست و همه اوست و دگر هیچ ۱۷۰
نمیآمد اَحَد در دیدهٔ تو
عَدَد اندر اَحَد در دیدهٔ تو ۱۷۱
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی ۱۷۲
اگر اَحوَل عَدَد را در اَحَد دید
غلط دیدست اوچون در احد دید ۱۷۳
ترا خوانم اگر خوانی دگر نه
ترا دانم اگر دانی دگر نه ۱۷۴
هم از خود سیرم و از هر دو عالم
ترا میبایدم واللّه اعلم ۱۷۵
به معنی بگذر از کون و مکان تو
ببین اعیان جانان رایگان تو ۱۷۶
به معنی گر خدا را باز بینی
وجود انجام با آغاز بینی ۱۷۷
به معنی جمله مردان ره سپردند
ز بود خود بیکباره بمردند ۱۷۸
به معنی جملگی دیدار دیدند
نظر کردند خود را یار دیدند ۱۷۹
به معنی تن عیان با جان شد اینجا
عیانشان جملگی جانان شد اینجا ۱۸۰
به معنی در صفات اینجایگه ذات
بدیدند بی یکی در دید ذرّات ۱۸۱
به معنی گر کلاه عشق خواهی
بدان ای جان که اینجاگه تو شاهی ۱۸۲
به معنی گر شوی از جمله آزاد
ز تو باشد حقیقت جمله آباد ۱۸۳
به معنی باز بین ذات حقیقی
نظر کن عین آیات حقیقی ۱۸۴
به معنی ذات شو در سینهٔ خویش
از این معنای روحانی بیندیش ۱۸۵
که حق در سینهٔ دل بازیابی
از این معنی نظر دل بازیابی ۱۸۶
خدا در بود جان داری بیندیش
حجاب آخر دمی بردار از پیش ۱۸۷
نمیبینی تو آدم در درونت
خدادر عقل کل شد رهنمونت ۱۸۸
ز فرمان خدا دوری گزیدی
از آن عین حقیقت میندیدی ۱۸۹
زهی عاقل که خود عاقل شماری
برو کز عقل کل بوئی نداری ۱۹۰
چرا دم میزنی مانند مردان
نداری هیچ بوئی تو از ایشان ۱۹۱
نشان صادقان هم بی نشانیست
که بی نقشی عیان جاودانی است ۱۹۲
ترا بوئی از ایشان نیست پیدا
چرا تو میکنی بسیار غوغا ۱۹۳
براه عزت مردان نرفتی
چوحیوان دائماً خوردی و خفتی ۱۹۴
براه راستان رو دائما هان
وجودت از بلا و رنج برهان ۱۹۵
براه راستان آئی بمنزل
چرادرماندهٔ در عین این گِل ۱۹۶
براه راستان سوی بهشت آی
گره یکبارگی از خویش بگشای ۱۹۷
براه راستان صافی شوی زود
اگر بزدائی اینجا زنگ دل زود ۱۹۸
دلت آئینه است و جمله در وی
نمودارست این آئینه را هی ۱۹۹
مکن آلوده از زنگ گنه آن
که ناکامی کنی اینجا تبه هان ۲۰۰
همیشه دار این آئینه صافی
تو آدم باش هر آئینه صافی ۲۰۱
تو صافی باش همچون آینههان
در آئینه ببین هر آئینه جان ۲۰۲
تو صافی باش مر مانند آدم
که صافی جان شوی اینجا دمادم ۲۰۳
تو صافی باش تا در بند دردی
خوری اینجا از آن بوئی نبردی ۲۰۴
تو صافی باش بر مانندهٔ آب
مکن ای دوست همچون آب اشتاب ۲۰۵
تو صافی باش همچون شعلهٔ نار
بسوزان سر بسر این نقش زنار ۲۰۶
تو صافی باش همچون صورت خاک
که بنماید در اینجا صورت پاک ۲۰۷
تو صافی باش بر مانندهٔ باد
کندشان آفرینش جمله آباد ۲۰۸
تو صافی باش بر مانند ذرّات
ز فیض وصل اعیان باش در ذات ۲۰۹
تو صافی باش بر مانند خورشید
که نور توست اندر جمله جاوید ۲۱۰
تو صافی باش همچون عین مهتاب
بر خورشید جان آور دمی تاب ۲۱۱
تو صافی باش بر مانند افلاک
نمودش نار و باد و آب با خاک ۲۱۲
تو صافی باش همچون جان مزّین
که تا یابی همه اسرار روشن ۲۱۳
تو صافی باش و جان را گل برافشان
دمی از جملگی بین نور جانان ۲۱۴
درون جنّتی ز ابلیس پرهیز
زمانی از طبایع زود برخیز ۲۱۵
جواهر باش صافی در حقیقت
بسوزان سر بسر عین طبیعت ۲۱۶
چو آدم باش صافی در نهادت
که از صافی بود اینجا گشادت ۲۱۷
دل و جان صاف گردان تا بدانی
که معنای خداوند جهانی ۲۱۸
کرا میگوئی ای عطّار اسرار
که جوهر میفشانی تو ز گفتار ۲۱۹
زهی صافی دلِ آئینه جان تو
که پیدا کردهٔ رازِ نهان تو ۲۲۰
زهی صافی دلِ آئینه رخسار
که کردی فاش معنی را بیکبار ۲۲۱
حجاب از پیش کلّی برگرفتی
ترا زیبد که کلّی راه رفتی ۲۲۲
تو در منزل دری در صورت گل
گشادستی در اینجا راز مشکل ۲۲۳
تو اندر منزلی بیشک رسیده
یقین تو بیگمان دل باز دیده ۲۲۴
تو اندر منزلی فارغ نشسته
در از گیتی بروی خلق بسته ۲۲۵
تو اندر منزل جانان رسیدی
حقیقت روی جانان باز دیدی ۲۲۶
تو اندر منزل و عین بقائی
بکل پیوسته در عین لقائی ۲۲۷
تو اندر منزلی ای جان نظر کن
همه ذرّات دیگر را خبر کن ۲۲۸
تو اندر منزلی جان داده و دل
که میبینی حقیقت خویش واصل ۲۲۹
توئی اندر میان واصلان طاق
گرفتی از معانی جمله آفاق ۲۳۰
در آخر اوّل خود باز دیدی
نظر بگشادی و کل راز دیدی ۲۳۱
در آخر روشنت کز کجائی
حجابت رفت در عین لقائی ۲۳۲
در آخر بیگمان گشتی بیکبار
گرفته جان و دل جانان بیکبار ۲۳۳
در آخر بیگمانستی چو منصور
شده در جملهٔ آفاق مشهور ۲۳۴
در آخر بیگمان جانان شدی تو
در آخر دیدن جان بُدی تو ۲۳۵
در آخر چون حجابت شد تو اوئی
ولی از وی کنون در گفتگوئی ۲۳۶
ترا این گفت کلّی راز گویست
شب و روزت از او این گفتگویست ۲۳۷
تمامت سالکان از جان بدیدند
که تامعنی ذات تو بدیدند ۲۳۸
تمامت سالکان عالم اینجا
ترا ازجان و دل دیدند یکتا ۲۳۹
زهی معنی که اینجا گه تو داری
در این عالم دل آگه توداری ۲۴۰
زهی معنی که داری در حقیقت
همه دیدی تو در عین شریعت ۲۴۱
زهی شوق تو اندر عالم جان
که بنمودست اینجا جان جانان ۲۴۲
عجائب جوهری بس پر بهائی
که در عین العیان انبیائی ۲۴۳
عجائب جوهری هستی عجائب
که اسرارت نمودست این غرایب ۲۴۴
مترس اکنون که نزدیکست داند
که در کشتن وجودت وارهاند ۲۴۵
سرت خواهد بریدن همچو گوئی
که تا تو بیش از این سرّش نگوئی ۲۴۶
سرت خواهد برید و هم تو دانی
که اکنون پیش بینی در معانی ۲۴۷
ترا بعد از وفات این سرّ اسرار
شود با صاحب دردی پدیدار ۲۴۸
مر این اسرار افتد در کفِ او
که او باشد ابا خلق اینت نیکو ۲۴۹
کسی باشد که او را درد جانان
میان جان بود پیوسته جانان ۲۵۰
بسی بیند ملامت او در آفاق
کمینه باشد او در نزد عشاق ۲۵۱
میان آفرینش فرد باشد
از آنکو عاشق پردرد باشد ۲۵۲
ز رسوائی که یابد بیش از بیش
شود واصل از این آن مرد درویش ۲۵۳
ایا بیچاره چون این سر ندانی
شود فاشت همه سرّ معانی ۲۵۴
میان جان نظر کن و ندر آن باز
ببین و خویشتن یکباره درباز ۲۵۵
چنانت فاش گردانم بعالم
که بینی تو مرا سرّ دمادم ۲۵۶
تو نیز این کن بعالم همچو خود فاش
که اینجا آفریده نقش نقاش ۲۵۷
اگر پنهان کنی اینجا کتیبم
ببینی در همه عالم نهیبم ۲۵۸
کنی مر فاش این و راز یابی
بآخر عزّت اندر ناز یابی ۲۵۹
شود این سرّ بصد سال دگر فاش
بدست سالکان افتد نه اوباش ۲۶۰
ببین از پیش و دل با خویش میدار
نمود خویش را در پیش میدار ۲۶۱
زهی صاحب یقین گر رازیابی
که سرّ جمله مردان بازیابی ۲۶۲
ز خود بگذشتی و با حق شدستی
خداوند جهان مطلق شدستی ۲۶۳
شدستی واصل از دیدار مردان
بکردی فاش مر اسرار مردان ۲۶۴
شدستی واصل و حق بینی اینجا
حقیقت راز مطلق بینی اینجا ۲۶۵
شدستی واصل و در حق فنائی
در این اعیان تو دیدار خدائی ۲۶۶
شوی کشته تو بعد سال و نیمی
مپندار این ز بازی و ز بیمی ۲۶۷
دی فارغ شو از اسرار گفتن
ترا یک دم در اینجا مینخفتن ۲۶۸
شب و روزت بباید گفت اینجا
دُر اسرار باید سفت اینجا ۲۶۹
زمانی نیز خوش منشین بدنیا
که خواهی رفت بیشک سوی عقبی ۲۷۰
یکی خواهی شدن با جمله اشیا
از این پس چون شوی در جمله یکتا ۲۷۱
چو در اینجا تو سرّ کار دیدی
ز دنیا و ز صورت در رمیدی ۲۷۲
بر تو جمله عالم خاکدانیست
به همت مر ترا این خاکدانیست ۲۷۳
چو سرّ واصلانی ذات کلّی
چرا اکنون تو اندر بند ذلّی ۲۷۴
بهمّت بگذر ازکون و مکان تو
رها کن با کسان این خاکدان تو ۲۷۵
ز دنیا هیچ شادی میندیدی
در این صورت تو آزادی ندیدی ۲۷۶
بدنیا شادی و تو گاه بیگاه
از آن باشد که داری حضرت شاه ۲۷۷
توداری حضرتی مر اینچنین تو
دمی مگذار از عین الیقین تو ۲۷۸
چو داری حضرتی بی وصف و ادراک
چرا دل مینهی بر این کف خاک ۲۷۹
تو اینجا سرّ اوّل باز دیدی
میان جمله این اعزاز دیدی ۲۸۰
عجایب جوهری دریافتی تو
درون خاک آن دُر یافتی تو ۲۸۱
بسی گفتند اسرار صفاتش
ولیکن این چنین در نور ذاتش ۲۸۲
نگفتند این چنین شرح و بیانها
کجا یابد چنین اسرار جانها ۲۸۳
کسی کاین در زند در برگشایند
مر او را راه اینجاگه نمایند ۲۸۴
رهِ بود از ازل راهِ درازست
نشیب افتادهٔ وقت فرازست ۲۸۵
فرازی جوی اینجاگاه شیبست
که اینجا گاه جای پر نهیبست ۲۸۶
بهیبت باش از این ره تا توانی
که بتوان شد سوی حق با معانی ۲۸۷
دمی خالی مباش از خود بحالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی ۲۸۸
دمی خالی مباش از جوهر قدس
نظر میکن دمادم جانب انس ۲۸۹
زمانی خودشناس و در مکان باش
بهمّت برتر از کون و مکان باش ۲۹۰
کناری گیر از این دنیای دون تو
چوداری آدم اینجا رهنمون تو ۲۹۱
بهشتت حاصلست اینجا چو آدم
تماشا میکنی سرّ دمادم ۲۹۲
بهشت نقد داری شاد دل باش
میان جملگی آزاد دل باش ۲۹۳
بهشت نقد داری حکم ظاهر
توئی بر کلّ معنی جمله قادر ۲۹۴
بهشت نقد داری در برابر
زمانی چند تو زینجای مگذر ۲۹۵
مباش اینجا زمانی فارغ از خود
براه شرع میکن نیک با بد ۲۹۶
قناعت کن گذر کن از خور و خواب
گذشته عمر اکنون ذات دریاب ۲۹۷
زمانی فارغ ازگفتار منشین
نمود جزو و کل بر خویشتن بین ۲۹۸
ز خود جوئی چه مرآن کرده هر کس
چوداری سر صبح بی تنفّس ۲۹۹
خوشا آن صبح کین جان دردمیدست
نمود عشق اینجا شد پدیدست ۳۰۰
خوشا آن صبح کآدم کرد پیدا
ز ذات خود در این دنیا هویدا ۳۰۱
خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم
نمود عشق و جان پاک باشیم ۳۰۲
خوشا آن صبح کاینجا کس نباشد
جهان طبع و پیش و پس نباشد ۳۰۳
خوشا آن صبح کاندر عین اشیا
محیط آئیم پنهانی و پیدا ۳۰۴
خوشا آن صبح چندانی که یابی
بجز دیدار او چیزی نیابی ۳۰۵
خوشا آن صبح کاندر جان جان تو
شوی در ذات یک کلّی نهان تو ۳۰۶
خوشا آن صبح کاینجا بود باشی
مکان و لامکان معبود باشی ۳۰۷
خوشا آن صبح کاندر جان جانت
نماند هیچ از نفحات جانت ۳۰۸
در آن دم دم نباشد جمله دم دان
وجود جمله اشیا را عدم دان ۳۰۹
در آن دم دم نماند نیز آدم
یکی بینی همه سرّ دمادم ۳۱۰
در آن دم دمدمه کلّی تو باشی
بوقتی کاندر این صورت نباشی ۳۱۱
در آن دم هر دو عالم هیچ بینی
نه نقش صورتِ پرپیچ بینی ۳۱۲
در آن دم چو نظر داری وجودت
نباشد مر یکی بین بود بودت ۳۱۳
در آن دم هشت جنت در نگنجد
همه کون و مکان موئی نسنجد ۳۱۴
در آن دم محو گردد جمله آفاق
نمود ذات باشد درعیان طاق ۳۱۵
در آن دم گر بدانی خود تو اوئی
که در جمله زبانها گفت و گوئی ۳۱۶
همه حکم تو باشد بیخود آنجا
یکی باشد نمود ذات در لا ۳۱۷
نگنجد آن زمان موئی در افلاک
یکی باشد نمود ذات با خاک ۳۱۸
نمود عقل اینجا باز بینی
از او این زینت و اعزاز بینی ۳۱۹
چو عقل کل نمودار صفاتست
به پیوسته عیان با نور ذاتست ۳۲۰
ز عقل سفل چه گفت و چه گویست
نمود صورتست و گفتگویست ۳۲۱
ز عقل سفل پیدا گشت غوغا
ولی از عشق گردد زود شیدا ۳۲۲
ز عقل سفل اگر یابی نمودار
در اینجا فاش گردد جمله اسرار ۳۲۳
ز عقل سفل بینی جمله افعال
که او انداخت اینجا قیل با قال ۳۲۴
ز عقل سفل آدم گشت صورت
کزو بد دید جمله بی ضرورت ۳۲۵
ز عقل سفل افعال جهانست
که نورش در زمین و در زمانست ۳۲۶
ز عقل سفل دیدن باشد ای جان
ولیکن در نگنجد جان جانان ۳۲۷
ز عقل سفل بینی کلّ احوال
ولیکن در نگنجد عقل عقال ۳۲۸
ز عقل سفل چیزی مینیاید
کجاکارت از آنجاگه گشاید ۳۲۹
ز عقل کل شود اسرار پیدا
نمود جسم و جان گردد هویدا ۳۳۰
ز عقل کل ببینی هر چه پیداست
که نور عشق اندر وی مصفّاست ۳۳۱
ز عقل کل اگر ره بردهٔ تو
چرا اندر درون پردهٔ تو ۳۳۲
ز عقل کل اگر یابی نشانی
ترا خواهند اینجاگه بیانی ۳۳۳
محمد(ص) عقل کل دیدست تحقیق
ز خود دریافتست این سرّ توفیق ۳۳۴
محمّد عقل کل دان وگر هیچ
در این اسرار نیست ای دوست مر هیچ ۳۳۵
از او بُد عقل کل یکذرّهٔ دان
که دیدست او حقیقت جان جانان ۳۳۶
از او دریاب سرّ جمله اشیا
از اوگردان تو جان و دل مصفّا ۳۳۷
از او دید آدم صافی تحیّات
نمود عشق اندر عزّت ذات ۳۳۸
ز صلواتش تمامت کام دل یافت
چنان عزت میان آب و گل یافت ۳۳۹
تمامت انبیاش از جان مریدند
که به زو مر کسی دیگرندیدند ۳۴۰
تمامت انبیا مقصودشان اوست
تمامت واصلان معبودشان اوست ۳۴۱
ندانی این بیان تا جان نبازی
کسی کو مصطفا داند ببازی ۳۴۲
کسی کو به بود صد باره در دین
که او بُد در حقیقت راز کل بین ۳۴۳
حقیقت او چه داند آشکاره
که اینجا بود از بهر نظاره ۳۴۴
حقیقت او عیان جان حق دید
که خود بر انبیا اینجا سبق دید ۳۴۵
خدا بنمود او در من رَآنی
بجمله واصلان راز معانی ۳۴۶
گشود او مرکز و واصل نگردد
نمود جان او حاصل نگردد ۳۴۷
کسی کو وصل خواهد اصل اویست
نمود ذات کل را اصل اویست ۳۴۸
چو حق در جمله اشیا رخ نمودست
نمود ذات او گفت و شنودست ۳۴۹
چو حق باشد همه غیری نباشد
به پیش واصلان دیری نباشد ۳۵۰
همه محوست در حق گر بداند
وگر بیند دلش حیران بماند ۳۵۱
همه محوست در حق جمله عالم
ولی اینجایگه سرّ دمادم ۳۵۲
ز بود فعل میآید پدیدار
بدان این سرّ اگر هستی تو هشیار ۳۵۳
صفات و فعل پیوستند با هم
نگنجد ذرّهٔ از بیش وز کم ۳۵۴
قضا رفتست از اوّل تا بآخر
ز باطن او نموده سر بظاهر ۳۵۵
قضا رفتست از ذرّات اوّل
از آن کردند از اینجاگه معطّل ۳۵۶
قضا رفتست اینجا هر کسی را
فتاده سیر آن اینجا بسی را ۳۵۷
قضا رفتست وجمله سالکان راست
نموده راز هم پنهان و پیداست ۳۵۸
قضا رفتست و بنوشتست از پیش
تو پیش اندیش اینجا بد میندیش ۳۵۹
قضا رفتست تن در ده بمردی
ببین آخر که در مهلت چه کردی ۳۶۰
قضا را آدم از جنّت برانداخت
قدر هم سرّ ربّانی نه بشناخت ۳۶۱
قضا آدم چنان اعزاز بخشید
نمود عشق اول باز بخشید ۳۶۲
قضا در آخرش خوار و زبون کرد
ز جنّاتش بخواری او برون کرد ۳۶۳
قضا ابلیس را از طوق لعنت
بگردن بر فکندش بهر نفرت ۳۶۴
قضا ابلیس را در جنت انداخت
ورا مانند موم از نار بگداخت ۳۶۵
قضا ابلیس را سجده بفرمود
که خود او لایق این طوق کل بود ۳۶۶
بیان او در اینجا گه شود راست
ز من بشنو که این معنی بود راست ۳۶۷
نمود قصّهٔ ابلیس بشنو
عیان او بر تلبیس بشنو ۳۶۸
چنان بُد قصّهٔ اوّل که دیدی
در آن اسرار کز اوّل شنیدی ۳۶۹
چنانم ذوق معنی دورم انداخت
که کلّم در میان نورم انداخت ۳۷۰
بهر معنی که میآید دمادم
همان رازست اگر دانی دمادم ۳۷۱
تمامت قصّهٔ او هست زاری
اگر مانند او تو پایداری ۳۷۲
کنون با قصّهٔ آدم شوم باز
در این دم مربدان همدم شوم باز ۳۷۳
عیان قصّه آدم بگویم
نمود غصّه او هم بگویم ۳۷۴
که تا چه بر سر آمد آدم او را
که بُد در حرف کل حق همدم او را ۳۷۵
ز ابلیس آن همه کارش تبه شد
عزازیل از بدی رویش سیه شد ۳۷۶
سیه کاری نه نیکو باشد اینجا
که جان بَدرَوِش بهراسد اینجا ۳۷۷
سیه کاری مکن مانند ابلیس
که نزد حق نگنجد هیچ تلبیس ۳۷۸
سیه کاری مکن با رو سپیدی
بود فردا ترا زو ناامیدی ۳۷۹
نباشد صبح ابلیست قیامت
نباشی روز محشر در ملامت ۳۸۰
کسی کو دائماً فرمان شه برد
چو مردان راه مردان زود بسپرد ۳۸۱
همه عمرش به جز نیکی نبُد کار
نمودی یافت او و دید دلدار ۳۸۲
ز وسواس عزازیل ارشوی دور
نباشی ظلمت و دائم بوی نور ۳۸۳
ز وسواس عزازیل ای بردار
مکن تأخیر وز افعال بگذر ۳۸۴
ز فعل او خطر باشد دل و جان
خداگفتست این معنی بقرآن ۳۸۵
عزازیل است دائم در حسد او
احد طغرا زده اندر حدِ او ۳۸۶
عزازیل است ذرّه راه برده
که او دارد درون هفت پرده ۳۸۷
عزازیل است سرّ کار دیده
ز بهر دوست این لعنت گزیده ۳۸۸
عزازیل است رویاروی دلدار
ستاده مست و زار از غصّه افکار ۳۸۹
عزازیل است اندر خون روانه
همی جوید دمادم او بهانه ۳۹۰
عزازیل است مر آرایش تن
کز او پیدا شدست آلایش تن ۳۹۱
عزازیل است تن را درگرفته
ره ناپاکی اندر برگرفته ۳۹۲
عزازیل است اندر تن فتاده
درون پرده اندر تن فتاده ۳۹۳
عزازیل است دیده اوّل کار
نمودش نقطه است و دیده پرگار ۳۹۴
عزازیل است اینجا لعنت دوست
امیدی بسته اندر رحمت دوست ۳۹۵
حسددارد ز آدم شد رسیده
که او بد اوّل آخر باز دیده ۳۹۶
حسد دارد بسی در جان و دل او
از آن گشته است اینجاگه خجل او ۳۹۷
حسد دور افکند مرد از ره حق
کجا باشد دل او آگه از حق ۳۹۸
حسد دور افکند جان و دلت را
بسوزاند عیان آب و گلت را ۳۹۹
حسد دور افکند مرد از خداوند
ز من بشنو تو ای اسرار وین پند ۴۰۰
حسد هرگز مبر بر هیچکس تو
که مانی همچو شیطان باز پس تو ۴۰۱
حسد هرگز مبر بر هیچ دنیا
وگرنه در بلا مانی بعقبی ۴۰۲
حسد گر بر نهادت رخ نماید
نمود عقل و دینت در رباید ۴۰۳
حسد دور افکند از جوهر پاک
حسد گرداندت در جهل ناپاک ۴۰۴
حسد بر دست شیطان بر ملایک
از آن در راه حق افتاد هالک ۴۰۵
شب و روز از فراق درد میسوخت
بهر لحظه دو میدانش بر افروخت ۴۰۶
شب و روز از حسد اینجا چنان بود
که همچون موم در آتش نهان بود ۴۰۷
شب و روز از حسد چاره همی کرد
بسی در ذرّه نظّاره همی کرد ۴۰۸
که تا یابد بآدم دستبرد او
که آدم پیش چشمش بود خُرد او ۴۰۹
اگرچه خُرد بود آدم بصورت
بزرگی داشت اندر عین نورت ۴۱۰
اگرچه خرد بد حق بد بزرگیش
نمیگنجید در جنّت چو خوردیش ۴۱۱
چنان ابلیس از غیرت همی سوخت
برفت و مار دربان را بیاموخت ۴۱۲
ببرد از راه آنجا مار و طاوس
برافکندش پریشان نام وناموس ۴۱۳
چنانشان برد از راه آن ستمکار
که ایشان گم شد آنجا بیکبار ۴۱۴
چنانشان مکر کرد از راه بفکند
گشاد از کار خود اینجایگه بند ۴۱۵
برفت و در دهان مار پنهان
شد آن ملعون پر از مکر و دستان ۴۱۶
اگرچه حسن طاوس همایون
مر او را رهنمونی کرد اکنون ۴۱۷
چو چاره نیست کاینجا کار رفتست
قضا در نکتهٔ پرگار رفتست ۴۱۸
چنان ابلیس ایشان را زبون کرد
که همچون خود مر ایشان را برون کرد ۴۱۹
قضا پوشیده کرده چشم ایشان
در این معنی کجا آید به آسان ۴۲۰
ندانی یافت این اسرا رچون من
که اینجاگه کنم اسرار روشن ۴۲۱
چو مار و نفس ابلیست زبونست
ز بهر خویشتن او رهنمونست ۴۲۲
چنانت حُسن طاوس معانی
ببردست از تو و تو میندانی ۴۲۳
که خواهی رفت اندر سوی جنّت
که تا آدم بیندازی ز قربت ۴۲۴
چو توامروز هم محکوم اوئی
به پیش حق تو فردا می چگوئی ۴۲۵
ببرد از راه باز مانده عاجز
نخواهد یافت آن اعزاز هرگز ۴۲۶
ببرد از مکر پرّ حُسن طاوس
بیفکندت بیکره نام وناموش ۴۲۷
اسیر او شدی در هشت جنّت
که تا ویران کند هم جان و تنّت ۴۲۸
اسیر او شدی شد در بهشتت
که تا ویران کند بوم سرشتت ۴۲۹
تو هستی بیخبر مانند آدم
عجائب ماندهٔ اینجا دمادم ۴۳۰
چنان مستغرق حوّا شدستی
که درجنات جانت بت پرستی ۴۳۱
چو حوّایت گرفتی کافری تو
ز گندم خوردن اینجا غم خوری تو ۴۳۲
جوابت چون گرفتی دور گردی
میان جزو و کل معذور گردی ۴۳۳
طبیعت این زمان کز حق جدا کرد
همه کارت عجب بی اقتضا کرد ۴۳۴
چو شد کارت تبه آدم نباشی
در این جنّات حق همدم نباشی ۴۳۵
دمادم کن نظر در سرّ گندم
که در هر گندمی غرقست قلزم ۴۳۶
اگر اسرار گندم باز دانی
تو اندر جسم خود حیران بمانی ۴۳۷
اگر اسرار گندم دیدهٔ باز
حجاب صورتست ازدیدهٔ باز ۴۳۸
اگر اسرار گندم هم نبودی
وجود کس در این عالم نبودی ۴۳۹
ز سرّ گندم آگه نیستی هین
نظر بگشا و عین صورتت بین ۴۴۰
ز سر تا پای خود اینجا نظر کن
دل خود از نمود جان خبر کن ۴۴۱
توئی آن نقطهٔ افتاده زین راز
که اینجا میندیدی اوّلت باز ۴۴۲
ز سرّ گندم آگاهی نداری
که بودی فرّ درگاهی نداری ۴۴۳
یقین دان گندم اینجا عین دیدار
نمود عشق از وی شد پدیدار ۴۴۴
یقین دان گندم اینجا صورت خود
که پیدا شد از او هر نیک و هر بد ۴۴۵
یقین دان گندم اینجا سرّ فانی
اگر ترکیب اوّل بازدانی ۴۴۶
ز صورت در نگر عین حقیقت
که در اعیان تو کردستی طریقت ۴۴۷
بصورت درنگر تا راز یابی
تو گم کردی و هم تو باز یابی ۴۴۸
بصورت در نگر ترکیب صورت
که معنی داری و انواع نورت ۴۴۹
بهشتت ای ندیده هیچ درخود
فروماندی عزازیل تو در سد ۴۵۰
بهشتت دردگشت و جان نمودار
حجاب گندمت از پیش بردار ۴۵۱
تو داری صورت و معنی ابلیس
کند هر لحظه در ذات تو تلبیس ۴۵۲
اسیر اوشدی در هشت جنت
که تا ویران کند هم جان و تنت ۴۵۳
بیندیش و فرو بشناس آگاه
شو اینجا تا نیندازدت از راه ۴۵۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۵۴
۶۰۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بر پرگرفتن جبرئیل(ع)آدم علیه السّلام را و تقریر کردن جنّات عدن
گوهر بعدی:رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.