هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و معنوی، بیانگر تجربههای عارفانه و شهودهای الهی است که در آن شاعر یا عارف به وحدت با ذات الهی میرسد و اسرار وجود را درک میکند. متن مملو از مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت وجود، و عشق به معبود است. شاعر از زبان خود و گاه از زبان خدا سخن میگوید و به توصیف حالات روحانی و رسیدن به حقیقت میپردازد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و شناخت کافی از مباحث عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید
منم اللّه ودرعین کمالم
منم اللّه ودر دید وصالم ۱
منم اللّه و در یکتا صفاتم
منم اللّه و کلّی نور ذاتم ۲
منم اللّه و اندر هر زبانها
کنم در وصف خودشرح و بیانها ۳
منم اللّه و اندر دیده بینا
شدم در دیدهٔ خود عین اللّه ۴
منم اللّه خود در خود بدیدم
بخود گفتم کلام خود شنیدم ۵
منم اللّه ودیدار خلایق
شدم بر خویشتن از خویش عاشق ۶
منم اللّه جویای عیانند
چرا در بود من خود میندانند ۷
منم اللّه و یکتا در نمودار
تمامت اندر اینجا سرّ اسرار ۸
تو ای عطّار اندر بود مائی
نمود ما شده اندر لقائی ۹
تو کردی فاش ما را از حقیقت
ز دید ما ببردستی طریقت ۱۰
ز دید ما چنین اسرار ما را
بیان کردی بما گفتار ما را ۱۱
ز دید ما عجب صادر شدی تو
عجب در دید ما کافر شدی تو ۱۲
نمیبینی به جز من کل تو آنی
ببخشیدم همه راز نهانی ۱۳
همه معنی ز من داری و آئی
نگردی یک دمی از ما جدائی ۱۴
همیشه در حضور مانشستی
در غیرت بروی خود ببستی ۱۵
همه در ذات ما پیدا نمودی
چوموسی تو ید بیضا نمودی ۱۶
ز گفتاری که داری زان ما تو
کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو ۱۷
بدانند که تو داری سرّ اسرار
که میآری پدید اینجا بگفتار ۱۸
ز گفتاری که از ما یافتی تو
ایا عطّار درما بافتی تو ۱۹
در آندم یابی اینجا یافت ما را
که گردی انتها و ابتدا را ۲۰
دم وحدت زدی مانند منصور
گذرکردی ز جنّات و هم ازحور ۲۱
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
نهان راز میگوئی دمادم ۲۲
دمادم راز ما گوئی ز اعیان
تو کردی فاش ما را کل از اینسان ۲۳
دمادم وحدت کل مینمائی
وجود عاشقان را میربائی ۲۴
دمادم وحدت اینجا فاش گوئی
تو در میدان وحدت همچو گوئی ۲۵
زهی اسرار ربّانی مطلق
همه ذرّات اینجاگه اناالحق ۲۶
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
که ذرّات جهان کلّی پدیدست ۲۷
همه در پیش من گویای عشقند
در اینجا گه نهان جویای عشقند ۲۸
زبانشان من همی دانم یقین
که من کردم ز اوّل پیش بینی ۲۹
نهان جملگی از پیش دیدم
نمود خویش اندر خویش دیدم ۳۰
که باشد تا شود فانی چو من باز
که تا بیند عیان اینجای شهباز ۳۱
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
بر عشّاق این مرموز ما راست ۳۲
بسی جانها برفت و کس ندیدند
که اینجا گه بکلّی ناپدیدند ۳۳
رخ شاه است پنهانی و پیدا
نمیباید در اینجا عقل شیدا ۳۴
رخ شاهست دیدار دل و جان
دلی از احولی دانست پنهان ۳۵
رخ شاه است اینجا آشکاره
همه در روی او دارند نظاره ۳۶
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
درون جمله ذرّه ماه تابان ۳۷
نموده شاه رخ در جمله ذرّات
تمامت گمشده در نور آن ذات ۳۸
همه جویای او، اودر میان است
چرا کو آشکارا و نهانست ۳۹
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
ولی هر کس که یابد او ز توفیق ۴۰
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
درون پردهاش حیران بمانند ۴۱
نه چندانست او را صنع اینجا
که بیند هر کسی اینجا هویدا ۴۲
نه چندانست گفتن در زبانها
که بتوان یافت کلّی در بیانها ۴۳
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
زهی معنی زهی ترکیب گفتار ۴۴
از این گونه کسی هرگز نه گفتست
دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست ۴۵
مسلّم آنگهی باشد ز گفتار
که همچون من شود او ناپدیدار ۴۶
نه من میگویم و نه من نوشتم
که فارغ گشته ازنار و بهشتم ۴۷
نه من میگویم این اسرار او گفت
همان کو گفت کل از خویش بشنفت ۴۸
نه مردیدی که دید خویشتن دید
نمود جان و تن پیمان و تن دید ۴۹
نمود جان و تن کلّی برانداخت
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت ۵۰
ز دید خویشتن دیدار خود دید
ز نور خویشتن اسرار خود دید ۵۱
همه اسرار این گفت در یکی یافت
خدا را در درون او بیشکی یافت ۵۲
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا ۵۳
یکی دیدار بنمودش عیانی
بدید آمد ورا کلّ معانی ۵۴
یکی شد صورت خود برفکند او
نمود خویشتن گفتار بند او ۵۵
نموداری نمودی سالکان را
نمود اینجایگه او جان جان را ۵۶
چو جانان را بدید او گشت عاشق
ز دید شرع اینجا گشت صادق ۵۷
بسی جان داده است تا جان بدیدست
که او را در جهان گفت و شنیدست ۵۸
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا ۵۹
یکی دیدار بنمودش عیانی
نمودش فاش کرد اینجای فانی ۶۰
همه راز نهان بیشک عیان کرد
زهر رازی یکی معنی بیان کرد ۶۱
بیان او همه آفاق بگرفت
نمود اودل عشّاق بگرفت ۶۲
دل عشّاق بر بود او بیکبار
که جانان کرد اینجاگه بدیدار ۶۳
دل عشّاق از او اینجا بجوش است
وز او هم بحر اعظم در خروش است ۶۴
درون بحر اعظم جوهر ذات
نمود اینجایگه در سرّ آیات ۶۵
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
برون آمد یقین از رنج وز ذل ۶۶
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
که کردم درد او را پایداری ۶۷
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
از آن صورت عیان رنج و ذل بود ۶۸
ز درد یار درمان میفزاید
که جان در عاقبت جانان نماید ۶۹
ز درد یار جمله در حجابند
میان آتش عشق و نهیبند ۷۰
کسی کاین درد را درمان کند او
عیان جان خود جانان کند او ۷۱
کسی باید که دردنیای غدّار
چو آدم او کِشَد بسیار آزار ۷۲
کسی که خون دل آنجا خورَد او
نمود شرع را فرمان برد او ۷۳
نمود شرع اینجا پایدارند
چو مردان شرط آن بر جای دارند ۷۴
بمعنی و بتقوی راز یابد
بهر رازی بیان باز یابد ۷۵
بسی در ماتم صورت نشیند
که تا آخر دمی معنی گزیند ۷۶
بمعنی او رسد در جوهر یار
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار ۷۷
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
درون راز با فرمان یکتا ۷۸
کند تا راز محو مطلق آید
نمود دید ودیدار حق آمد ۷۹
ز سر تا پای در معنی بود او
ظهورش تا برون تفوی بود او ۸۰
درون را با برون یکسان بباید
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید ۸۱
نظر در جزو و کل یکی شناسد
ز مار جان ستان او کی هراسد ۸۲
حقیقت ذات یابد در صفات او
عیان بیند نمود نور ذات او ۸۳
ز نور خویش نابودی گزیند
بجز یکی حقیقت حق نبیند ۸۴
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
کسی کو را بود اینجای توفیق ۸۵
سعادت را نه هر کس رخ نماید
که تا دیدار جان پاسخ نماید ۸۶
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
یقین آنگه بداند کز منت چیست ۸۷
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار ۸۸
بلای او کشی هر لحظه از جان
مدان دشوار این اینجا تو آسان ۸۹
نه آسانست درد عشق در دل
کسی اینجا بداند راز مشکل ۹۰
که چون عطّار بیند راز از پیش
که او خواهد بریدن هم سرِ خویش ۹۱
بخواهد او بریدن سر بناچار
که تا بردارد اینجا پنج باچار ۹۲
رموز او گشادهاند اینجا
سراسر از یقین بگشاید اینجا ۹۳
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
که صورت جملگی از پیچ باشد ۹۴
یقین عطّار اینجاگه خدا دید
اگرچه عاقبت عین بلا دید ۹۵
بچشم سر بدیدش آشکاره
ولی کردش در آخر پاره پاره ۹۶
نترسید او زجان خویش زنهار
بخوست اینجایگه از عجز دلدار ۹۷
مر او را دید چون عشّاق بیخود
گذشته همچو منصور از سر خود ۹۸
دم عشق اناالحق در معانی
همی زد او در اسرار معانی ۹۹
دم عشق آمده در جان جانش
دمادم حق ز حق معبود جانش ۱۰۰
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
در آن عین فنا جان بقا یافت ۱۰۱
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
ز بود آفرینش حق بحق دید ۱۰۲
حق اینجاحق تواند دید کس نی
که چیزی نیست جز اللّه بس نی ۱۰۳
نباشد هیچ جزدر حق نهادم
میان عاشقان دادی بدادم ۱۰۴
بدادم داد تا بردم چنین گوی
در این میدان منش بردم یقین گوی ۱۰۵
بدادم داد حق اینجا نهانی
که تا بخشیدم اینجاگه معانی ۱۰۶
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
که میگوید یقین سر این چنین باز ۱۰۷
دلم خون شد میان خاک دنیا
که گردم من هم از افلاک دنیا ۱۰۸
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
عجب بیچون کل را چون بدیدم ۱۰۹
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
ز بعد آن نمودم در میان رخ ۱۱۰
رخ او آفتاب جانست گوئی
عجب پیدا و هم پنهانست گوئی ۱۱۱
رخ او آفتاب عاشقانست
ولی در چشم هر کس اونهانست ۱۱۲
رخ او آفتاب دید اوجست
کسی را از عیان فتح و فتوحست ۱۱۳
رخ او آفتاب جان جانست
بَرِ ما این زمان عین العیان است ۱۱۴
در این خورشید حیرانست عطّار
کنون در جسم جانانست عطّار ۱۱۵
در این خورشید کو را دید دیدست
نمود آن کسی اینجاندیدست ۱۱۶
منم چون ذرّه در نزدیک خورشید
که خواهم بود اینجاگاه جاوید ۱۱۷
اگرچه ذرّهام خورشید گشتم
عیان سایهام جاوید گشتم ۱۱۸
تمامت ذرّه اینجا غرق نورست
بَرِ معشوق جان اینجا حضورست ۱۱۹
حضوری چون ترا آید پدیدار
کسی کو را بود از جان خریدار ۱۲۰
حضوری گر ترا همراه باشد
دلت پیوسته با درگاه باشد ۱۲۱
حضور دل به از طاعت بر ماست
حضور اینجایگه چو رهبر ماست ۱۲۲
حضور دل همه مردان گزیدند
پس آنگاهی بکام دل رسیدند ۱۲۳
حضور دل نماید آنچه جوئی
سزد گر راز کل اینجا بجوئی ۱۲۴
حضور دل نماید بر دل و جان
تو باشی در نهاد ذات پنهان ۱۲۵
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش
حجاب جان و دل برداشت از پیش ۱۲۶
حضور دل یقین همراه او بُد
که خود جبریل پیک راه او بُد ۱۲۷
حضور دل در اینجا در یقین یافت
درون را اوّلین و آخرین یافت ۱۲۸
حضور دل بگفتش من رآنی
چو در اینجا رسی این سر بدانی ۱۲۹
حضور دل به جز جانان نبیند
نمود جسم و دید جان نبیند ۱۳۰
حضور دل کسی بیند بهرحال
نگردد او بگرد قیل هر قال ۱۳۱
حضور دل حقیقت مصطفی داشت
که در خلق و ارادت او صفا داشت ۱۳۲
خدا را دید در خود از حقیقت
نمودش حق نمودند از شریعت ۱۳۳
ز نورش پرتوی در جان منصور
درافتاد و اناالحق زد در آن نور ۱۳۴
به نتوانست شد خاموش اینجا
که میزد همچودریا جوش اینجا ۱۳۵
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
درون خویشتن خاموش کردن ۱۳۶
درونش با برون در نور افتاد
شد اندر ذات او منصور افتاد ۱۳۷
بشد منصور و حق آمد بدیدار
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار ۱۳۸
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
عیان او سرّ خود بنمود الحق ۱۳۹
نبُد منصور حق میگفت مائیم
که اندر جان و دل کلّی خدائیم ۱۴۰
نبُد منصور حق میگفت الحق
عیان ذات خود مطلق اناالحق ۱۴۱
نبُد منصور ذات او بقا بود
که منصور از فنا کلی فنا بود ۱۴۲
نبُد منصور الّا ذات بیچون
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون ۱۴۳
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات
اناالحق گوی کل در عین ذرّات ۱۴۴
نبُد منصور حق کلّی عیان بود
اناالحق در همه کون و مکان بود ۱۴۵
یکی دید او برون شد از مسمّا
رموز عشق بگشودش معمّا ۱۴۶
چنان ره برد او در عالم جان
که پیدائی صورت کرد پنهان ۱۴۷
چنان ره برد اندر عالم دل
که کلّی برگشاد او راز مشکل ۱۴۸
چنان ره برد و صورت برفکند او
که بد میدید اندر ذات نیکو ۱۴۹
چنان ره برد واصل شد پدیدار
که غیرش در نمیگنجد خریدار ۱۵۰
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
نمود ذات خود در کن فکان یافت ۱۵۱
چنان ره برد اندر وصل عشاق
که افکند دمدمه در کلّ آفاق ۱۵۲
چنان ره برد سوی ذات اوّل
که جسم خود بجان کردش مبدّل ۱۵۳
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
که حق میدید اندر ذات پنهان ۱۵۴
تنش جان گشت تادیدار حق دید
درون کون بیرون در نگنجید ۱۵۵
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه ۱۵۶
چو او آگه بُد آگه مر چه باشد
چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد ۱۵۷
چو اودم زد ز هستی صفاتش
که بتواند نمودن سرّ ذاتش ۱۵۸
دم او دمدمه در عالم انداخت
میان واصلان او سر برافراخت ۱۵۹
ز ذات پاک او کون و مکان دید
نمود دوست را عین العیان دید ۱۶۰
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
عیان راز پنهان گشت و پیدا ۱۶۱
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
در اینجا گه نهان عین بقا شد ۱۶۲
کسی مانند او هرگز نیاید
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد ۱۶۳
کسی مانند او واصل نگردد
نمود ذات او حاصل نگردد ۱۶۴
یقین شد مر وِرا آثار جمله
که او بد در عیان اسرار جمله ۱۶۵
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست ۱۶۶
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
بجز جانان نیابی در یقین بیش ۱۶۷
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
بیک ذرّه وی از اعیان نگردید ۱۶۸
یقین میخواست تا بنماید اسرار
نمود کل کند اینجای اظهار ۱۶۹
فنا دید او نمود هست اشیاء
فنا بُد دائم و قائم بیکتا ۱۷۰
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد
نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد ۱۷۱
فنا یکتا بُد و لاجان جان بود
ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود ۱۷۲
فنا یکتا بُد و برخاسته جان
شده اشیا ز دید ذات پنهان ۱۷۳
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد
چو یک قطره که عین قلزم آمد ۱۷۴
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر
نمود کعبه باز افتاد در دیر ۱۷۵
فنا یکتا بُد و دوئی نمانده
تمامت جوهر از کل برفشانده ۱۷۶
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت
که خود را در میان تدبیر کل یافت ۱۷۷
ز وصل ذات او را بود الحق
عیان جانان و گفتارش اناالحق ۱۷۸
ز وصل ذات اسرار نهان گفت
اناالحق با همه خلق جهان گفت ۱۷۹
چنان میخواست او تا جمله ذرات
زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات ۱۸۰
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
دهد این بخت را جمله ز توفیق ۱۸۱
چنان میخواست او تا هر دو عالم
براندازد ز حق دیده بیکدم ۱۸۲
چنان میخواست تا سرّ نهانی
بگوید فاش اینجا رایگانی ۱۸۳
همه ذرّات را واصل کند او
مراد جمله را حاصل کند او ۱۸۴
همه ذرّات را جانان نماید
نمود جمله از خود در رُباید ۱۸۵
اگرچه بود او در اصل اللّه
عیان ذات دیده اصل اللّه ۱۸۶
ولی این فعل فرع شرع افتاد
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد ۱۸۷
ولی او را نبُد اشیای عالم
که دردم داشت او ذرّات عالم ۱۸۸
بدو بگشود کلّی راز اسرار
وز او شد این نهان راز اظهار ۱۸۹
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
نیارستی شدن اینجای واصل ۱۹۰
به گردون همچو او دیگر نیاید
نمود ذات هم او را رباید ۱۹۱
که تا برگوید او اسرار بیچون
اگر خاکش در آمیزند با خون ۱۹۲
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
که در ذرّات آید رهبر اینجا ۱۹۳
وصال سالکان و سرّ عرفان
نمود عاشقان و ذات سُبْحان ۱۹۴
رموز مخزن سرّالهی
کمال صنع و عزّ پادشاهی ۱۹۵
عیان کشف و برهان حقیقت
سپهسالار وصل اندر شریعت ۱۹۶
کمال سرّ او کشف الغطا او
نمود راز دیدار خدا او ۱۹۷
نیامد هیچکس چون او دگر بار
که برگوید در اینجا سرّ اسرار ۱۹۸
نیامد هیچکس مانند منصور
نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور ۱۹۹
چنان بُد عاشق صادق بهرکار
که اینجاگه نیندیشید از دار ۲۰۰
فدای یار شد در عین مقصود
که اورا بود کل دیدار معبود ۲۰۱
فدای یار شد چون دید او راست
نهاد راستی در ذات او راست ۲۰۲
فدای یار شد ازگفتن یار
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار ۲۰۳
فدای یار شد در عین صورت
برون شد در عیان کلّ صورت ۲۰۴
ز دید یار اینجا راستی دید
ز عین راستی اینجا نگردید ۲۰۵
ز دید یار او در حق چنان حق
یقین میدید اندر راز مطلق ۲۰۶
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
یقین دانست کین دلدار یکیّست ۲۰۷
یقین دانست کین جمله خدایست
ولیکن عقل از عین بلایست ۲۰۸
مقام حسرت آبادست دنیا
نمیگنجد یقین در ذات اینجا ۲۰۹
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
ز سر تا پا همه در پیچ دید او ۲۱۰
یقین دانست کین دنیا نه جائی است
بنزد صادقان دل گواهی است ۲۱۱
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
گذشت از خویش و حق را داد کل داد ۲۱۲
بلا و رنج دنیا کرد آسان
نشد از خوف و ترس آن هراسان ۲۱۳
بلا و رنج دنیا نیست دائم
ولیکن ذات حق بشناس قائم ۲۱۴
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
که هم حق کرد اندر خود نظاره ۲۱۵
همه دنیا برش مانند کاهی
نکرد اینجایگه در وی نگاهی ۲۱۶
همه دنیا برش بُد چون سرابی
سما را بر سر دنیا قبایی ۲۱۷
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت ۲۱۸
بجز حق هیچکس دیگرنگنجید
ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید ۲۱۹
همه قرب بلا بر خویشتن او
نهاد و درگذشت از جان و تن او ۲۲۰
یقین دانست تن عین زمین است
نمود جان بحق عین الیقین است ۲۲۱
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
گمانش نیز هم عین العیان شد ۲۲۲
یقین را گوش کرد و راز برگفت
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت ۲۲۳
یقین ذات را او منکشف شد
نمود جسم و جانش متّصف شد ۲۲۴
یقین میدید حق را در دل و جان
ز دید حق نظر کن راز پنهان ۲۲۵
سجود خویش کن تا دل بیابی
نمود جسم اندر دل بیابی ۲۲۶
سجود خویش کن اندر فراغت
اگرداری چو مردان تو بلاغت ۲۲۷
سجود خویشتن کن تا رهائی
ترا باشد همی اندر بلائی ۲۲۸
سجود خویش کن حق و تو بشناس
مرو چندین تو اندر عین وسواس ۲۲۹
سجود خویشتن کن تا بدانی
که تو سرّ خداوند جهانی ۲۳۰
سجود خویشتن کن با دلارام
که تا اینجایگه یابد دل آرام ۲۳۱
سجود خویشتن کن در بر یار
که دیدی در نهانی رهبریار ۲۳۲
سجود خویشتن کن در حقیقت
که بسیاری کنون اندر طریقت ۲۳۳
سجود خویشتن کن بازدان خود
که فارغ دل شوی از نیک و از بد ۲۳۴
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی ۲۳۵
سجود خویش کن در وصل دلدار
که این فرمود اندر اصل دلدار ۲۳۶
سجود خویش کن وانگه فنا شو
که در عین فنا عین بقا شو ۲۳۷
اگرواصل شوی زین سجده باشد
وگرنه واصی هرگز نباشد ۲۳۸
حقیقت وصل یار اندر نمازست
اگر کردی چنین کارت بسازست ۲۳۹
زمانی غافل از سجده مشو هان
که در سجده نماید روی جانان ۲۴۰
که سجده کردن اینجا یاربینی
وگرنه غصّهٔ بسیار بینی ۲۴۱
ز سجده برگشاید راز اسرار
شود هر دم نمود حق پدیدار ۲۴۲
اگر از سجدهٔ واصل شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو ۲۴۳
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
نگر تا خود ببینی حاصل یار ۲۴۴
ز سجده گردی اینجا عین جانان
وجود خویش کن در خویش پنهان ۲۴۵
منم اللّه ودر دید وصالم ۱
منم اللّه و در یکتا صفاتم
منم اللّه و کلّی نور ذاتم ۲
منم اللّه و اندر هر زبانها
کنم در وصف خودشرح و بیانها ۳
منم اللّه و اندر دیده بینا
شدم در دیدهٔ خود عین اللّه ۴
منم اللّه خود در خود بدیدم
بخود گفتم کلام خود شنیدم ۵
منم اللّه ودیدار خلایق
شدم بر خویشتن از خویش عاشق ۶
منم اللّه جویای عیانند
چرا در بود من خود میندانند ۷
منم اللّه و یکتا در نمودار
تمامت اندر اینجا سرّ اسرار ۸
تو ای عطّار اندر بود مائی
نمود ما شده اندر لقائی ۹
تو کردی فاش ما را از حقیقت
ز دید ما ببردستی طریقت ۱۰
ز دید ما چنین اسرار ما را
بیان کردی بما گفتار ما را ۱۱
ز دید ما عجب صادر شدی تو
عجب در دید ما کافر شدی تو ۱۲
نمیبینی به جز من کل تو آنی
ببخشیدم همه راز نهانی ۱۳
همه معنی ز من داری و آئی
نگردی یک دمی از ما جدائی ۱۴
همیشه در حضور مانشستی
در غیرت بروی خود ببستی ۱۵
همه در ذات ما پیدا نمودی
چوموسی تو ید بیضا نمودی ۱۶
ز گفتاری که داری زان ما تو
کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو ۱۷
بدانند که تو داری سرّ اسرار
که میآری پدید اینجا بگفتار ۱۸
ز گفتاری که از ما یافتی تو
ایا عطّار درما بافتی تو ۱۹
در آندم یابی اینجا یافت ما را
که گردی انتها و ابتدا را ۲۰
دم وحدت زدی مانند منصور
گذرکردی ز جنّات و هم ازحور ۲۱
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
نهان راز میگوئی دمادم ۲۲
دمادم راز ما گوئی ز اعیان
تو کردی فاش ما را کل از اینسان ۲۳
دمادم وحدت کل مینمائی
وجود عاشقان را میربائی ۲۴
دمادم وحدت اینجا فاش گوئی
تو در میدان وحدت همچو گوئی ۲۵
زهی اسرار ربّانی مطلق
همه ذرّات اینجاگه اناالحق ۲۶
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
که ذرّات جهان کلّی پدیدست ۲۷
همه در پیش من گویای عشقند
در اینجا گه نهان جویای عشقند ۲۸
زبانشان من همی دانم یقین
که من کردم ز اوّل پیش بینی ۲۹
نهان جملگی از پیش دیدم
نمود خویش اندر خویش دیدم ۳۰
که باشد تا شود فانی چو من باز
که تا بیند عیان اینجای شهباز ۳۱
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
بر عشّاق این مرموز ما راست ۳۲
بسی جانها برفت و کس ندیدند
که اینجا گه بکلّی ناپدیدند ۳۳
رخ شاه است پنهانی و پیدا
نمیباید در اینجا عقل شیدا ۳۴
رخ شاهست دیدار دل و جان
دلی از احولی دانست پنهان ۳۵
رخ شاه است اینجا آشکاره
همه در روی او دارند نظاره ۳۶
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
درون جمله ذرّه ماه تابان ۳۷
نموده شاه رخ در جمله ذرّات
تمامت گمشده در نور آن ذات ۳۸
همه جویای او، اودر میان است
چرا کو آشکارا و نهانست ۳۹
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
ولی هر کس که یابد او ز توفیق ۴۰
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
درون پردهاش حیران بمانند ۴۱
نه چندانست او را صنع اینجا
که بیند هر کسی اینجا هویدا ۴۲
نه چندانست گفتن در زبانها
که بتوان یافت کلّی در بیانها ۴۳
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
زهی معنی زهی ترکیب گفتار ۴۴
از این گونه کسی هرگز نه گفتست
دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست ۴۵
مسلّم آنگهی باشد ز گفتار
که همچون من شود او ناپدیدار ۴۶
نه من میگویم و نه من نوشتم
که فارغ گشته ازنار و بهشتم ۴۷
نه من میگویم این اسرار او گفت
همان کو گفت کل از خویش بشنفت ۴۸
نه مردیدی که دید خویشتن دید
نمود جان و تن پیمان و تن دید ۴۹
نمود جان و تن کلّی برانداخت
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت ۵۰
ز دید خویشتن دیدار خود دید
ز نور خویشتن اسرار خود دید ۵۱
همه اسرار این گفت در یکی یافت
خدا را در درون او بیشکی یافت ۵۲
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا ۵۳
یکی دیدار بنمودش عیانی
بدید آمد ورا کلّ معانی ۵۴
یکی شد صورت خود برفکند او
نمود خویشتن گفتار بند او ۵۵
نموداری نمودی سالکان را
نمود اینجایگه او جان جان را ۵۶
چو جانان را بدید او گشت عاشق
ز دید شرع اینجا گشت صادق ۵۷
بسی جان داده است تا جان بدیدست
که او را در جهان گفت و شنیدست ۵۸
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا ۵۹
یکی دیدار بنمودش عیانی
نمودش فاش کرد اینجای فانی ۶۰
همه راز نهان بیشک عیان کرد
زهر رازی یکی معنی بیان کرد ۶۱
بیان او همه آفاق بگرفت
نمود اودل عشّاق بگرفت ۶۲
دل عشّاق بر بود او بیکبار
که جانان کرد اینجاگه بدیدار ۶۳
دل عشّاق از او اینجا بجوش است
وز او هم بحر اعظم در خروش است ۶۴
درون بحر اعظم جوهر ذات
نمود اینجایگه در سرّ آیات ۶۵
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
برون آمد یقین از رنج وز ذل ۶۶
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
که کردم درد او را پایداری ۶۷
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
از آن صورت عیان رنج و ذل بود ۶۸
ز درد یار درمان میفزاید
که جان در عاقبت جانان نماید ۶۹
ز درد یار جمله در حجابند
میان آتش عشق و نهیبند ۷۰
کسی کاین درد را درمان کند او
عیان جان خود جانان کند او ۷۱
کسی باید که دردنیای غدّار
چو آدم او کِشَد بسیار آزار ۷۲
کسی که خون دل آنجا خورَد او
نمود شرع را فرمان برد او ۷۳
نمود شرع اینجا پایدارند
چو مردان شرط آن بر جای دارند ۷۴
بمعنی و بتقوی راز یابد
بهر رازی بیان باز یابد ۷۵
بسی در ماتم صورت نشیند
که تا آخر دمی معنی گزیند ۷۶
بمعنی او رسد در جوهر یار
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار ۷۷
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
درون راز با فرمان یکتا ۷۸
کند تا راز محو مطلق آید
نمود دید ودیدار حق آمد ۷۹
ز سر تا پای در معنی بود او
ظهورش تا برون تفوی بود او ۸۰
درون را با برون یکسان بباید
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید ۸۱
نظر در جزو و کل یکی شناسد
ز مار جان ستان او کی هراسد ۸۲
حقیقت ذات یابد در صفات او
عیان بیند نمود نور ذات او ۸۳
ز نور خویش نابودی گزیند
بجز یکی حقیقت حق نبیند ۸۴
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
کسی کو را بود اینجای توفیق ۸۵
سعادت را نه هر کس رخ نماید
که تا دیدار جان پاسخ نماید ۸۶
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
یقین آنگه بداند کز منت چیست ۸۷
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار ۸۸
بلای او کشی هر لحظه از جان
مدان دشوار این اینجا تو آسان ۸۹
نه آسانست درد عشق در دل
کسی اینجا بداند راز مشکل ۹۰
که چون عطّار بیند راز از پیش
که او خواهد بریدن هم سرِ خویش ۹۱
بخواهد او بریدن سر بناچار
که تا بردارد اینجا پنج باچار ۹۲
رموز او گشادهاند اینجا
سراسر از یقین بگشاید اینجا ۹۳
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
که صورت جملگی از پیچ باشد ۹۴
یقین عطّار اینجاگه خدا دید
اگرچه عاقبت عین بلا دید ۹۵
بچشم سر بدیدش آشکاره
ولی کردش در آخر پاره پاره ۹۶
نترسید او زجان خویش زنهار
بخوست اینجایگه از عجز دلدار ۹۷
مر او را دید چون عشّاق بیخود
گذشته همچو منصور از سر خود ۹۸
دم عشق اناالحق در معانی
همی زد او در اسرار معانی ۹۹
دم عشق آمده در جان جانش
دمادم حق ز حق معبود جانش ۱۰۰
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
در آن عین فنا جان بقا یافت ۱۰۱
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
ز بود آفرینش حق بحق دید ۱۰۲
حق اینجاحق تواند دید کس نی
که چیزی نیست جز اللّه بس نی ۱۰۳
نباشد هیچ جزدر حق نهادم
میان عاشقان دادی بدادم ۱۰۴
بدادم داد تا بردم چنین گوی
در این میدان منش بردم یقین گوی ۱۰۵
بدادم داد حق اینجا نهانی
که تا بخشیدم اینجاگه معانی ۱۰۶
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
که میگوید یقین سر این چنین باز ۱۰۷
دلم خون شد میان خاک دنیا
که گردم من هم از افلاک دنیا ۱۰۸
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
عجب بیچون کل را چون بدیدم ۱۰۹
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
ز بعد آن نمودم در میان رخ ۱۱۰
رخ او آفتاب جانست گوئی
عجب پیدا و هم پنهانست گوئی ۱۱۱
رخ او آفتاب عاشقانست
ولی در چشم هر کس اونهانست ۱۱۲
رخ او آفتاب دید اوجست
کسی را از عیان فتح و فتوحست ۱۱۳
رخ او آفتاب جان جانست
بَرِ ما این زمان عین العیان است ۱۱۴
در این خورشید حیرانست عطّار
کنون در جسم جانانست عطّار ۱۱۵
در این خورشید کو را دید دیدست
نمود آن کسی اینجاندیدست ۱۱۶
منم چون ذرّه در نزدیک خورشید
که خواهم بود اینجاگاه جاوید ۱۱۷
اگرچه ذرّهام خورشید گشتم
عیان سایهام جاوید گشتم ۱۱۸
تمامت ذرّه اینجا غرق نورست
بَرِ معشوق جان اینجا حضورست ۱۱۹
حضوری چون ترا آید پدیدار
کسی کو را بود از جان خریدار ۱۲۰
حضوری گر ترا همراه باشد
دلت پیوسته با درگاه باشد ۱۲۱
حضور دل به از طاعت بر ماست
حضور اینجایگه چو رهبر ماست ۱۲۲
حضور دل همه مردان گزیدند
پس آنگاهی بکام دل رسیدند ۱۲۳
حضور دل نماید آنچه جوئی
سزد گر راز کل اینجا بجوئی ۱۲۴
حضور دل نماید بر دل و جان
تو باشی در نهاد ذات پنهان ۱۲۵
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش
حجاب جان و دل برداشت از پیش ۱۲۶
حضور دل یقین همراه او بُد
که خود جبریل پیک راه او بُد ۱۲۷
حضور دل در اینجا در یقین یافت
درون را اوّلین و آخرین یافت ۱۲۸
حضور دل بگفتش من رآنی
چو در اینجا رسی این سر بدانی ۱۲۹
حضور دل به جز جانان نبیند
نمود جسم و دید جان نبیند ۱۳۰
حضور دل کسی بیند بهرحال
نگردد او بگرد قیل هر قال ۱۳۱
حضور دل حقیقت مصطفی داشت
که در خلق و ارادت او صفا داشت ۱۳۲
خدا را دید در خود از حقیقت
نمودش حق نمودند از شریعت ۱۳۳
ز نورش پرتوی در جان منصور
درافتاد و اناالحق زد در آن نور ۱۳۴
به نتوانست شد خاموش اینجا
که میزد همچودریا جوش اینجا ۱۳۵
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
درون خویشتن خاموش کردن ۱۳۶
درونش با برون در نور افتاد
شد اندر ذات او منصور افتاد ۱۳۷
بشد منصور و حق آمد بدیدار
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار ۱۳۸
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
عیان او سرّ خود بنمود الحق ۱۳۹
نبُد منصور حق میگفت مائیم
که اندر جان و دل کلّی خدائیم ۱۴۰
نبُد منصور حق میگفت الحق
عیان ذات خود مطلق اناالحق ۱۴۱
نبُد منصور ذات او بقا بود
که منصور از فنا کلی فنا بود ۱۴۲
نبُد منصور الّا ذات بیچون
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون ۱۴۳
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات
اناالحق گوی کل در عین ذرّات ۱۴۴
نبُد منصور حق کلّی عیان بود
اناالحق در همه کون و مکان بود ۱۴۵
یکی دید او برون شد از مسمّا
رموز عشق بگشودش معمّا ۱۴۶
چنان ره برد او در عالم جان
که پیدائی صورت کرد پنهان ۱۴۷
چنان ره برد اندر عالم دل
که کلّی برگشاد او راز مشکل ۱۴۸
چنان ره برد و صورت برفکند او
که بد میدید اندر ذات نیکو ۱۴۹
چنان ره برد واصل شد پدیدار
که غیرش در نمیگنجد خریدار ۱۵۰
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
نمود ذات خود در کن فکان یافت ۱۵۱
چنان ره برد اندر وصل عشاق
که افکند دمدمه در کلّ آفاق ۱۵۲
چنان ره برد سوی ذات اوّل
که جسم خود بجان کردش مبدّل ۱۵۳
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
که حق میدید اندر ذات پنهان ۱۵۴
تنش جان گشت تادیدار حق دید
درون کون بیرون در نگنجید ۱۵۵
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه ۱۵۶
چو او آگه بُد آگه مر چه باشد
چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد ۱۵۷
چو اودم زد ز هستی صفاتش
که بتواند نمودن سرّ ذاتش ۱۵۸
دم او دمدمه در عالم انداخت
میان واصلان او سر برافراخت ۱۵۹
ز ذات پاک او کون و مکان دید
نمود دوست را عین العیان دید ۱۶۰
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
عیان راز پنهان گشت و پیدا ۱۶۱
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
در اینجا گه نهان عین بقا شد ۱۶۲
کسی مانند او هرگز نیاید
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد ۱۶۳
کسی مانند او واصل نگردد
نمود ذات او حاصل نگردد ۱۶۴
یقین شد مر وِرا آثار جمله
که او بد در عیان اسرار جمله ۱۶۵
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست ۱۶۶
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
بجز جانان نیابی در یقین بیش ۱۶۷
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
بیک ذرّه وی از اعیان نگردید ۱۶۸
یقین میخواست تا بنماید اسرار
نمود کل کند اینجای اظهار ۱۶۹
فنا دید او نمود هست اشیاء
فنا بُد دائم و قائم بیکتا ۱۷۰
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد
نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد ۱۷۱
فنا یکتا بُد و لاجان جان بود
ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود ۱۷۲
فنا یکتا بُد و برخاسته جان
شده اشیا ز دید ذات پنهان ۱۷۳
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد
چو یک قطره که عین قلزم آمد ۱۷۴
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر
نمود کعبه باز افتاد در دیر ۱۷۵
فنا یکتا بُد و دوئی نمانده
تمامت جوهر از کل برفشانده ۱۷۶
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت
که خود را در میان تدبیر کل یافت ۱۷۷
ز وصل ذات او را بود الحق
عیان جانان و گفتارش اناالحق ۱۷۸
ز وصل ذات اسرار نهان گفت
اناالحق با همه خلق جهان گفت ۱۷۹
چنان میخواست او تا جمله ذرات
زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات ۱۸۰
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
دهد این بخت را جمله ز توفیق ۱۸۱
چنان میخواست او تا هر دو عالم
براندازد ز حق دیده بیکدم ۱۸۲
چنان میخواست تا سرّ نهانی
بگوید فاش اینجا رایگانی ۱۸۳
همه ذرّات را واصل کند او
مراد جمله را حاصل کند او ۱۸۴
همه ذرّات را جانان نماید
نمود جمله از خود در رُباید ۱۸۵
اگرچه بود او در اصل اللّه
عیان ذات دیده اصل اللّه ۱۸۶
ولی این فعل فرع شرع افتاد
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد ۱۸۷
ولی او را نبُد اشیای عالم
که دردم داشت او ذرّات عالم ۱۸۸
بدو بگشود کلّی راز اسرار
وز او شد این نهان راز اظهار ۱۸۹
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
نیارستی شدن اینجای واصل ۱۹۰
به گردون همچو او دیگر نیاید
نمود ذات هم او را رباید ۱۹۱
که تا برگوید او اسرار بیچون
اگر خاکش در آمیزند با خون ۱۹۲
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
که در ذرّات آید رهبر اینجا ۱۹۳
وصال سالکان و سرّ عرفان
نمود عاشقان و ذات سُبْحان ۱۹۴
رموز مخزن سرّالهی
کمال صنع و عزّ پادشاهی ۱۹۵
عیان کشف و برهان حقیقت
سپهسالار وصل اندر شریعت ۱۹۶
کمال سرّ او کشف الغطا او
نمود راز دیدار خدا او ۱۹۷
نیامد هیچکس چون او دگر بار
که برگوید در اینجا سرّ اسرار ۱۹۸
نیامد هیچکس مانند منصور
نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور ۱۹۹
چنان بُد عاشق صادق بهرکار
که اینجاگه نیندیشید از دار ۲۰۰
فدای یار شد در عین مقصود
که اورا بود کل دیدار معبود ۲۰۱
فدای یار شد چون دید او راست
نهاد راستی در ذات او راست ۲۰۲
فدای یار شد ازگفتن یار
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار ۲۰۳
فدای یار شد در عین صورت
برون شد در عیان کلّ صورت ۲۰۴
ز دید یار اینجا راستی دید
ز عین راستی اینجا نگردید ۲۰۵
ز دید یار او در حق چنان حق
یقین میدید اندر راز مطلق ۲۰۶
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
یقین دانست کین دلدار یکیّست ۲۰۷
یقین دانست کین جمله خدایست
ولیکن عقل از عین بلایست ۲۰۸
مقام حسرت آبادست دنیا
نمیگنجد یقین در ذات اینجا ۲۰۹
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
ز سر تا پا همه در پیچ دید او ۲۱۰
یقین دانست کین دنیا نه جائی است
بنزد صادقان دل گواهی است ۲۱۱
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
گذشت از خویش و حق را داد کل داد ۲۱۲
بلا و رنج دنیا کرد آسان
نشد از خوف و ترس آن هراسان ۲۱۳
بلا و رنج دنیا نیست دائم
ولیکن ذات حق بشناس قائم ۲۱۴
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
که هم حق کرد اندر خود نظاره ۲۱۵
همه دنیا برش مانند کاهی
نکرد اینجایگه در وی نگاهی ۲۱۶
همه دنیا برش بُد چون سرابی
سما را بر سر دنیا قبایی ۲۱۷
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت ۲۱۸
بجز حق هیچکس دیگرنگنجید
ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید ۲۱۹
همه قرب بلا بر خویشتن او
نهاد و درگذشت از جان و تن او ۲۲۰
یقین دانست تن عین زمین است
نمود جان بحق عین الیقین است ۲۲۱
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
گمانش نیز هم عین العیان شد ۲۲۲
یقین را گوش کرد و راز برگفت
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت ۲۲۳
یقین ذات را او منکشف شد
نمود جسم و جانش متّصف شد ۲۲۴
یقین میدید حق را در دل و جان
ز دید حق نظر کن راز پنهان ۲۲۵
سجود خویش کن تا دل بیابی
نمود جسم اندر دل بیابی ۲۲۶
سجود خویش کن اندر فراغت
اگرداری چو مردان تو بلاغت ۲۲۷
سجود خویشتن کن تا رهائی
ترا باشد همی اندر بلائی ۲۲۸
سجود خویش کن حق و تو بشناس
مرو چندین تو اندر عین وسواس ۲۲۹
سجود خویشتن کن تا بدانی
که تو سرّ خداوند جهانی ۲۳۰
سجود خویشتن کن با دلارام
که تا اینجایگه یابد دل آرام ۲۳۱
سجود خویشتن کن در بر یار
که دیدی در نهانی رهبریار ۲۳۲
سجود خویشتن کن در حقیقت
که بسیاری کنون اندر طریقت ۲۳۳
سجود خویشتن کن بازدان خود
که فارغ دل شوی از نیک و از بد ۲۳۴
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی ۲۳۵
سجود خویش کن در وصل دلدار
که این فرمود اندر اصل دلدار ۲۳۶
سجود خویش کن وانگه فنا شو
که در عین فنا عین بقا شو ۲۳۷
اگرواصل شوی زین سجده باشد
وگرنه واصی هرگز نباشد ۲۳۸
حقیقت وصل یار اندر نمازست
اگر کردی چنین کارت بسازست ۲۳۹
زمانی غافل از سجده مشو هان
که در سجده نماید روی جانان ۲۴۰
که سجده کردن اینجا یاربینی
وگرنه غصّهٔ بسیار بینی ۲۴۱
ز سجده برگشاید راز اسرار
شود هر دم نمود حق پدیدار ۲۴۲
اگر از سجدهٔ واصل شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو ۲۴۳
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
نگر تا خود ببینی حاصل یار ۲۴۴
ز سجده گردی اینجا عین جانان
وجود خویش کن در خویش پنهان ۲۴۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۵
۴۱۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید
گوهر بعدی:در سئوال کردن کسی ازمنصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.