هوش مصنوعی:
این متن عرفانی از یک داستان نمادین درباره پیر و مریدش صحبت میکند که به دنبال حقیقت و وحدت با خداوند است. مرید از مشکلات و وسوسههای شیطانی شکایت میکند و پیر به او راهنمایی میکند که دردها و رنجها ناشی از نفس اماره است و باید از تعلقات دنیوی گذر کرد تا به حقیقت رسید. متن پر از مفاهیم عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت وجود، و عشق الهی است.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
در سئوال کردن مرید ا زحضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید
یکی پیری ز پیران گشت واصل
مر او را گشت کل مقصود حاصل ۱
چنان شد کز همه عالم نهان شد
درون خلوت دل جان جان شد ۲
شب و روزش به جز طاعت نبُد کار
ز کل قانع شده بر روی دلدار ۳
چنان واصل بُد اندر خانقه او
نهانی دیده بودش روی شه او ۴
مریدان داشت بسیاری مر آن پیر
همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر ۵
ولیکن پیر مرد ناتوان بود
ز معنیّ حقیقت جاودان بود ۶
بصورت بس ضعیف و معنی آباد
همه در پیش او بُد در صفت باد ۷
مگر روزی مریدی رفت پیشش
بمعنی بُد مرید و بود خویشش ۸
سلامی کرد نزدیکش بحالی
وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی ۹
بگفت ای واصل عصر زمانه
مرا شیطان همی گیرد بهانه ۱۰
دمادم عین آزارم نماید
بر هر کس زبون خوارم نماید ۱۱
بر هر کس کند رسوا و خوارم
ز طعنش آن زمان طاقت ندارم ۱۲
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر
نذارم باری اینجاگاه تدبیر ۱۳
دمادم خون من اینجا بریزد
بکین و بغض این جا می ستیزد ۱۴
مرا اینجایگه او منفعل کرد
دمادم پیش خلقانم خجل کرد ۱۵
اگر بسیارگویم شرح شیطان
که او با من چهاکردست از اینسان ۱۶
ملال آید ترا ای شیخ اکبر
مرا زین حادثات ای شیخ غمخور ۱۷
تو شیطان خودی آزار کردی
ابا خود دائما اندر نبردی ۱۸
ز خود میبینی اینجاگه بخواری
که عمر خود بضایع میگذاری ۱۹
ز خود دیدی بلا و رنج و محنت
که خود را میدهد پیوسته زحمت ۲۰
خود آمیزش تو کردستی کسان را
از آن آزار میبینی تو جان را ۲۱
تو آمیزش مکن با کس چو من شو
مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو ۲۲
تو خود را باش آنگاهی خدابین
وگرنه در بر شیطان بلا بین ۲۳
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت در گذر جانان طلب کن ۲۴
ز نفس خویشتن شود دور و شونور
که تا در نزد حق باشی تو مشهور ۲۵
بلای تو ز نفس تست اینجا
که اینجا میکنی تو شور وغوغا ۲۶
بلا میآید از تو بر تو اینجا
که اینجا میکنی پیوسته سودا ۲۷
بلا میآید اینجا بر تو از تو
کجا باشد خوشی اکنون بر تو ۲۸
بلا از تست تو عین بلائی
که اینجامیکنی تو بیوفائی ۲۹
بلا از تست شیطان خود چه باشد
برِ تلبیس تو شیطان که باشد ۳۰
بلا از تست زوبینی زهی دوست
نداری هیچ مغزی و توئی پوست ۳۱
بلا ازتست نفس خود زبونی
از آن کز خانه رفتی در برونی ۳۲
بلا از تست میبینی ز شیطان
تو شیطانی و کافر نامسلمان ۳۳
مسلمان کرد اوّل تو زبودت
که شیطان نیست آخر می چه بودت ۳۴
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار ۳۵
مسلمانی چه باشد راستی دان
ز عین راستی تو رخ مگردان ۳۶
چرا از نفس میداری تو فریاد
مرا این معنی من میدار دریاد ۳۷
تو شیطان خودی و رهزن خود
فتادستی تو در فکر و فن خود ۳۸
تو شیطان خودی و می ندانی
که بَدها میکنی در دهر فانی ۳۹
تو آمیزش مکن با خلق زنهار
که مانی ناگهی زیشان گرفتار ۴۰
چرا چندین تو در بند خلایق
شدستی دور و ماندستی ز خالق ۴۱
خلایق جملگی جویای خویشند
در اینجاگاه سرگردان خویشند ۴۲
همه در بند افسوس و تو در جاه
شده مانند کفتار اندر این چاه ۴۳
همه همچون سگ مردار خوارند
از آن چندی فتاده زار و خوارند ۴۴
همه اینجایگه مانده اسیرند
که چون مردارناگاهی بمیرند ۴۵
همه اندر پی دنیای مردار
فتاده دور مانده هم ز دلدار ۴۶
چو کرکس جملگی در بند مردار
شده اندر نهاد خود گرفتار ۴۷
چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان
تو بیش از این وجود خود مرنجان ۴۸
مرنجان خود که بس چیز لطیفی
بجوهر برتر از اشیا شریفی ۴۹
توئی از اصل فرط جوهر یار
که ازوی آمدستی تو پدیدار ۵۰
نمیدانی که آوردت از آنجای
پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای ۵۱
چو گم کردی وی اندر عشقبازی
تو همچون لاشه خر تا چند تازی ۵۲
در این دنیاکه آزار است جمله
خدا زان خیر بیزار است جمله ۵۳
مثال خاکدان پر ز آتش
چرا بنشستی اندر وی چنین خوش ۵۴
خوشی با ناخوشی دنبال باشد
نبینی عاقبت چون حال باشد ۵۵
چو حال خویش میدانی در آخر
چرا خود رانمیدانی در آخر ۵۶
چو زیر خاک خواهد بدتراجا
چرا پردازی اینجاخانه و جا ۵۷
ازآن اینجا دل خود شاد کردی
که مال خانه را آباد کردی ۵۸
خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو
تو دیوانه شدی ای مرد کالیو ۵۹
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی
که اندر عاقبت چون مه بکاهی ۶۰
نمیبینی که مه هر ماه در بدر
شبی دارد در اینجا لیلةالقدر ۶۱
که میگیرد کمال اینجا ز خورشید
ولی در عاقبت چون نیست جاوید ۶۲
کمالش ناگهان نقصان پذیرد
چو پیش عقده میافتد بمیرد ۶۳
بدان کاندر پی نقصان کمالست
پس آنگاهی ز بعد آن زوالست ۶۴
در آخر چون کمال آید پدیدار
اگر مرد رهی میباش هشیار ۶۵
بهر کار اوّل و آخر تو بنگر
که هر چیزی بود دنیال آن شر ۶۶
ببین در راه حق خود را زمانی
که پر حسرت شدی اینجا جهانی ۶۷
ببین کین آفتاب مانده عاجز
نکرد از خواب چشمی گرم هرگز ۶۸
ببین مه را که چون اندر گداز است
گهی اندر نشیب و گه فراز است ۶۹
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا
که خواهی گشت آخر هالک اینجا ۷۰
هلاکت آخرت اینجا یقین دان
تو خود را اندر اینجا پیش بین دان ۷۱
دلت نوریست از انوار بیچون
فتاده اندر اینجاگه پر از خون ۷۲
دلت نوریست اینجاگاه رهبر
اگر مرد رهی اینجا تو رهبر ۷۳
دلت نوریست عین جاودانی
ولی جانست عین بی نشانی ۷۴
بسی اینجا سلوک خویش کرد است
هنوز اندر درون هفت پردهست ۷۵
اگرچه راه پر کرده است اینجا
نظر کرده بدش در عین ماوا ۷۶
رهی نادیده و بر سر دویده
میان خاک وخون ره طپیده ۷۷
عجایب مانده سر گردان چو پرگار
طلبکارست اینجاگاه مریار ۷۸
طلبکار است و میجوید نهانش
که تا جائی مگر یابی نشانش ۷۹
دل از هر سو که خواهد شد بناچار
بماندست او یقین در پنج و درچار ۸۰
دلا تا چند از هر سو دوانی
چرا احوال خود اینجا ندانی ۸۱
همه باتست این شرح و معانی
تو مانده اینچنین حیران بمانی ۸۲
همه با تست تو چیزی نداری
که سلطانی و بیشک شهریاری ۸۳
تو سلطانی وجودی اندر اینجا
حققت بود بودی اندر اینجا ۸۴
تو سلطانی و جمله چاکر تو
ولی جانست اینجا رهبر تو ۸۵
توئی سلطانی و سرّ لامکانی
بمعنی برتر از هفت آسمانی ۸۶
تو سلطانی و اینجا نیست جایت
طلب کن اندر اینجاگه سرایت ۸۷
که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت
بس دیدی در اینجاگه تو محنت ۸۸
گذر کن زود تو بینی تو خانه
که افتادی میان صد بهانه ۸۹
چو داری خانهٔ نامی در اینجا
چرا اینجا چنین ماندی تو تنها ۹۰
تو با جان مرهمی کن تا توانی
که جان بنمایدت راه نهانی ۹۱
تو با جان مرهمی کن ای دل خوش
که تا بیرون شوی از عین آتش ۹۲
تو با جان مرهمی کن ای دل دوست
که بیرون آئی اینجاگاه از پوست ۹۳
تو با جان مرهمی کن تا شوی لا
رسی تو ناگهان در عین الّا ۹۴
تو با جان مرهمی کن تا شوی جان
که هم جانی و گردی عین جانان ۹۵
تو با جان مرهمی کن تا برِ یار
بجائی کان نگنجد هیچ دیّار ۹۶
تو باجان مرهمی پیوسته اینجا
حقیقت یک نفس پیوسته اینجا ۹۷
تو خودجانی و بی قلب اوفتادی
که اینجاگاه تو همراه بادی ۹۸
مده بر باد خود را یاد میدار
که ناگاهی شوی در نزد دلدار ۹۹
چو تو اندر ید اللّهی فتاده
سراسر هست اینجا برگشاده ۱۰۰
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار
کنون ای دل تو معذوری در اینکار ۱۰۱
دل ودلدار هر دو یک صفاتید
حقیقت ای محقق نور ذاتید ۱۰۲
تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان
در این حسرت بسی خود را مرنجان ۱۰۳
چو همراه دل ودل همره تست
کنون اینجایگه او همره تست ۱۰۴
چو همراه دلی و او ترا شد
از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد ۱۰۵
ره جانان بیکره در نوردید
در این ره هر دو با هم یار گردید ۱۰۶
چو در یک ذات اینجا هم صفاتید
ولیکن اندر اینجا بی صفاتید ۱۰۷
برانید این زمان خود را در آن ذات
رهائی را دهید اینجای در ذات ۱۰۸
یکی گردید اندر عالم کل
که تا رسته شوی در عین این ذل ۱۰۹
یکی گردید از عین دوتائی
که تا یابید اعیان خدائی ۱۱۰
یکی گردید اندر جوهر ذات
که دارید این زمان در عین آیات ۱۱۱
یکی گردید تا جانان ببینید
عاین خویشتن پنهان ببینید ۱۱۲
یکی گردید تا جانان شویدش
حقیقت عین آن حضرت بویدش ۱۱۳
یکی گردید در دید خدائی
که تا پیوسته گردید از جدایی ۱۱۴
یکی گردید کز اصل خدائید
که این دم در عیان وصل خدائید ۱۱۵
جهان جان شما را هست دیدار
همه جزوی و کل اینجاخریدار ۱۱۶
شما را بس شما اینجا نمانید
دوید اینجا و سرّ حق بدانید ۱۱۷
نه چندانست اینجا قصهٔ دل
که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل ۱۱۸
نه چندانست اینجا سرّ اسرار
که جان آید ز گفت من بدیدار ۱۱۹
نه چندانست اینجاگه معانی
که بتوان کردنم اینجا بیانی ۱۲۰
نه چندانست اینجا درد و تیمار
که بتوان ساخت الّا با رخ یار ۱۲۱
که ما را مرهم جان ودلست او
گشاینده رموز مشکلست او ۱۲۲
حقیقت او مرا هر لحظه جانی
دهد اینجایگه هم داستانی ۱۲۳
که بر دید این همه از دیدن اوست
نمیبینم یقین چیزی به جز دوست ۱۲۴
غم دنیا بسی خوردم حقیقت
بسی رفتم در این راه طبیعت ۱۲۵
بآخر بازدیدم سرّ جانان
شدم اندر نهاد ذات پنهان ۱۲۶
بسی در دین ودنیا راز راندم
کنون چون پیرگشتم بازماندم ۱۲۷
جوانان طعنهٔ خوش میزنندم
به طعنه در دل آتش میزنندم ۱۲۸
ولکین هست صبرم تا که ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان ۱۲۹
ز پیری سخت غمخوار و اسیرم
همی بینم که اکنون سخت پیرم ۱۳۰
تنم بی قوّتست و جان ضعیفست
ولیکن در مکانی دل شریفست ۱۳۱
بیکره غرق ذات اندر صفاتست
در دل اینجاگه عیان نور ذاتست ۱۳۲
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه
همه اندر شریعت یافت ناگاه ۱۳۳
شد اینجاگاه اندر آخر کار
اگرچه برکشید او رنج و تیمار ۱۳۴
در آخر در گشودش ناگهانی
بر او شد منکشف راز معانی ۱۳۵
در آخر گشت اینجا گاه واصل
شدش مقصود اینجاگاه حاصل ۱۳۶
در آخر باز دیدش روی دلدار
که پرتو نیست اندر کور دلدار ۱۳۷
بسی دردی که خوردست این دل من
نمیداند کسی این مشکل من ۱۳۸
بدرد این یافتم و ز پایداری
دمی اینجا ندارم من قراری ۱۳۹
ز بس اینجایگه سالک بُدم من
ز ناکامی عجب هالک بُدم من ۱۴۰
سلوک جمله اشیا کردم اینجا
ز پنهانیش پیدا کردم اینجا ۱۴۱
بسی گفتم من اندر عین افلاک
رها کردم نمود آب با خاک ۱۴۲
نشانی یافتم در بی نشانی
حقیقت یافتم گنج معانی ۱۴۳
یکی گنجی طلب میکردم از خویش
حجاب اینجا بسی برخاست از پیش ۱۴۴
ز ناگه دست سوی گنج بردم
ندیدم هیچ چندی رنج بردم ۱۴۵
چو مخفی بود گنج یار اینجا
چگویم نیستم گفتار اینجا ۱۴۶
بسی سوادی این تقویم پختم
هنوز از خام کاری نیم پختم ۱۴۷
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن
جواهرهای این معنی بسفتن ۱۴۸
مرا باید حقیقت هر معانی
که کردستم در اینجا جانفشانی ۱۴۹
بسی با رند درمیخانه گشتم
در آخر از همه بیگانه گشتم ۱۵۰
بسی اندر چله سی پاره خواندم
کتب آخر در این دریا فشاندم ۱۵۱
بسی کردم طلب اسرار جانان
بهر نوعی در این گفتار پنهان ۱۵۲
حقیقت دُر فشانی کردهام من
از آنجاگوی وحدت بردهام من ۱۵۳
که کردستم سلوک دوست اینجا
رها کردم حقیقت پوست اینجا ۱۵۴
چو مغز جان بدیدم از نهانی
مرا آن بود کل عین العیانی ۱۵۵
ز مغز جان حقیقت باز دیدم
همه اندر شریعت باز دیدم ۱۵۶
شریعت سرّ نمایم بود اینجا
شریعت درگشایم بود اینجا ۱۵۷
شریعت راز بنمودم حقیقت
همه من یافتم عین شریعت ۱۵۸
دلا اکنون چو دید یار داری
ز معنی منطق بسیار داری ۱۵۹
تو چندین این بیان آخر چه گوئی
همه از معنی ظاهر چگوئی ۱۶۰
چو باطن هست از ظاهر گذر کن
بسوی ذات کل آخر نظر کن ۱۶۱
چو اینجا هست روحانی ز ظلمت
گذرکن تا نیابی رنج و محنت ۱۶۲
اگر در عالم پر نور اُفتی
وز این دار فنا کل دورافتی ۱۶۳
چو درای ذات در افعال ماندی
چرا در گفتن هر قال ماندی ۱۶۴
مُوحّد باش و چون مردان ره شو
برافکن دید خود دیدار شه شو ۱۶۵
موحّد گرد و یکتائی طلب دار
که تا آگه شوی هر لحظه از یار ۱۶۶
تو آگاهی ولی آگه تر آئی
اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی ۱۶۷
تو آگاهی زسرّ لامکانی
ولی بر هر صفت اسرار دانی ۱۶۸
تو آگاهدلی در صورت خود
بمانده بود اندر نیک و دربد ۱۶۹
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا
همه دشواریت آسان شد اینجا ۱۷۰
همه فضل تو در عین صفت بود
درونت پر ز درد و معرفت بود ۱۷۱
ز دریای دلت در جوهر ذات
شود اینجای همچون عین ذرّات ۱۷۲
همه آلایشت در عین دنیا
بشد شسته وجودت شد مصفّا ۱۷۳
وجود جان شد و جان گشت جانان
چو خورشیدی کنون در عشق تابان ۱۷۴
چو خورشیدی کنون نور جهانی
همی یابی عجایب در نهانی ۱۷۵
تو خورشیدی از آن ذرّات عالم
شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم ۱۷۶
تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست
ولیکن در میان همسایهٔ تست ۱۷۷
تو خورشیدی و هستت ماه انور
ز ذات خویش اینجاگاه غم خور ۱۷۸
تو خورشیدی درون سینه داری
ز نور جان جان دیرینه داری ۱۷۹
دلا اکنون تو خورشیدی در این تن
عجب گردانی از افلاک روشن ۱۸۰
منوّر شد جهانی و ز توپر نور
که اندر عالمی بیشک تو مشهور ۱۸۱
منوّر شد ز تو اجسام ذرّات
که هستی بیشکی تو نور آن ذات ۱۸۲
توئی نور و در این ظلمت فتادی
ولیکن عاقبت سر برگشادی ۱۸۳
سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو
چرا مانده کنون در پردهٔ تو ۱۸۴
از این پرده نظر کن هم توئی تو
چرااکنون توئی اندر دوئی تو ۱۸۵
منت میدانم و تو نیز میخوان
که دارم من در اینجا سرّ یکسان ۱۸۶
تو همراهی ابا من هرکجائی
چرا اندر چنین دیدی بنائی ۱۸۷
عیانست اندر اینجا آنچه جستی
یقین است اینکه بر کام نخستی ۱۸۸
بمانده زود ازین پرده برون آی
همه ذرّات را تو رهنمون آی ۱۸۹
همه ذرّات حیران تو هستند
ز پیدائیت پنهان تو هستند ۱۹۰
چراچندین تو اندر بند صورت
شدستی این چنین پابند صورت ۱۹۱
ترا چون ذات هست اینجا عیانی
ترا اعیانست اسرارمعانی ۱۹۲
از این عالم ندیدی هیچ سودی
وزین آتش ندیدی جز که دودی ۱۹۳
زیانت سود کن ز آتش برون شو
تو اکنون گوش دار این پند بشنو ۱۹۴
یکی خواهی شد ای دل در بر من
سزد گر هم تو باشی غمخور من ۱۹۵
دل حق بین که حق داری تو درخویش
طلب کن در بر خود رهبر خویش ۱۹۶
دلا حق بین و وز حق میمشو دور
مشو چندین تو اندر خویش مغرور ۱۹۷
دلا حق بین که حق خواهی شدن تو
در آخر جزو و کل خواهی بدن تو ۱۹۸
دلا حق بین و اندر حق فنا گرد
که سرگردان نباشی اندر این درد ۱۹۹
دلا حق بین و از حق باش جان تو
چو دیدی این زمان راز نهان تو ۲۰۰
صفاتی این زمان و راز دیده
نمودخود در اینجا باز دیده ۲۰۱
چو دیدی باز مرانجام وآغاز
در آن حضرت نخواهی رفت تو باز ۲۰۲
تو شهباز جهان لامکانی
برون پروازِ کل اندر معانی ۲۰۳
تو شهبازی و شه راباز بین تو
که تا باشی بکل عین الیقین تو ۲۰۴
عجایب جوهری داری تو ای دل
زمانی بنگرت این رازمشکل ۲۰۵
عیان بین باز اکنون درنهانی
اگرچه تو دلی مانند جانی ۲۰۶
درون خود نظر کن حق یکی دان
تو خود حق را یین و بیشکی دان ۲۰۷
که هستی پس چرا حیران شدستی
یقین بنگر که کل جانان شدستی ۲۰۸
حقیقت حق عیانست ای دل اینجا
بمعنی برگشاید مشکل اینجا ۲۰۹
حقیقت حق عیانست ای دل راز
بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز ۲۱۰
حقیقت حق عیان و تو نهانی
چرا اسرار خود اینجا ندانی ۲۱۱
حقیقت حق عیانست و یقین اوست
ترادرمغز بگذر زود زین پوست ۲۱۲
حقیقت حق عیان و تو خدائی
مکن اکنون زبود حق جدائی ۲۱۳
حقیقت حق عیان بنگر ورا تو
که هستی در نهان ماورا تو ۲۱۴
یقین در عشق کل اینجا قدم زن
اناالحق با من اینجا دم بدم زن ۲۱۵
دمادم زن اناالحق با من اینجا
که گفتم راز کلّی روشن اینجا ۲۱۶
دمادم زن اناالحق همچو من تو
اناالحق بر همه آفاق زن تو ۲۱۷
دمادم زن اناالحق چو حقی هان
که پیدا شد ترا در عشق برهان ۲۱۸
دمادم زن اناالحق گر حقی دوست
اگرچه در عدم مستغرقی دوست ۲۱۹
دمادم زن اناالحق در نمودار
ز شوق دوست شو آونگ از دار ۲۲۰
دمادم زن اناالحق بر سر دار
که بنمودست اینجا یار رخسار ۲۲۱
دمادم زن اناالحق چون احد تو
بریز و بگذر ازدید خرد تو ۲۲۲
دمادم زن اناالحق چون شدی حق
شده فاش اندر اینجا راز مطلق ۲۲۳
دمادم زن اناالحق در همه راز
درون خود نگر انجام و آغاز ۲۲۴
دمادم زن اناالحق چون یکی یار
ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار ۲۲۵
چو گشتی واصل از دیدار رویش
یکی بینی گرفته های و هویش ۲۲۶
چو گشتی واصل اندر حق نهانی
درون جملگی تو جانِ جانی ۲۲۷
چو گشتی واصل اندر حق دمادم
نمود سیر او بنگر بعالم ۲۲۸
چو گشتی واصل و جانت یکی شد
نمود هر دو عالم کل یکی شد ۲۲۹
چو گشتی واصل و آغاز دیدی
هم از انجام خود را بازدیدی ۲۳۰
چو گشتی واصل اندر کوی معشوق
نه بینی جز عیان روی معشوق ۲۳۱
چو گشتی واصل و دلدار یابی
پس آنگه خویشتن دلداریابی ۲۳۲
چو گشتی واصل اندر دار معنی
یکی بینی همه بازار معنی ۲۳۳
چو گشتی واصل اندر خودببین تو
نمود هر دو عالم در یقین تو ۲۳۴
چو گشتی واصل از اعیان جمله
تو باشی در نهان پنهان جمله ۲۳۵
چو گشتی واصل و بینی حقیقت
همه از بهر تو اندر طریقت ۲۳۶
چو گشتی واصل اینجا جمله یابی
تو باشی بیشکی گر این بیابی ۲۳۷
چو گشتی واصل و منصور گردی
ببینی جمله وَنْدر نور گردی ۲۳۸
ببینی جملگی اندر دل و جان
تو باشی در همه ذرّات پنهان ۲۳۹
ببینی لامکان اندر مکان گم
مکان لامکان در لامکان گم ۲۴۰
ببینی لا و الّا گرد ولا شو
ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو ۲۴۱
ز عین واصلان در یاب حق را
ببر از جزو و کل کلّی سبق را ۲۴۲
چو میدانی کز آن بودی که بودی
که بود خود در اینجاگه نمودی ۲۴۳
ز بود خود چرا غافل شدستی
که جانِ جانی اینجا درگذشتی ۲۴۴
نه جای تست اینجاگرچه جانی
بدان خودرا که کل کون و مکانی ۲۴۵
مکانت پاک نیست ای جوهر پاک
چرا اکنون قرارت هست در خاک ۲۴۶
اگر آن مسکن اوّل بیابی
تو بیخود سوی آن مسکن شتابی ۲۴۷
دراین مسکن همه درد است و اندوه
فروماندی بزیر بار این کوه ۲۴۸
تو زیر کوه اندوه وبلائی
وگرنه از همه آخر هبائی ۲۴۹
نخواهی یافت بی صورت در آن دم
اگرچه مینماید او دمادم ۲۵۰
نمییابی چه گویم گر بدانی
خدای آشکارا و نهانی ۲۵۱
اگر برگویم این اسرار دیگر
کس اینجا نیست با من یار دیگر ۲۵۲
همه غافل شده مانند حیوان
مرا این راز اینجاگه به نتوان ۲۵۳
که با هر کس نهم اندر میان من
که همدم نیستم اندر جهان من ۲۵۴
چو همدم نیستم هم با دم خویش
همی گویم بیانی زاندک و بیش ۲۵۵
چوهمدم نیستم خود یافتستم
از آن زینجای من بشتافتستم ۲۵۶
بسی جستم در اینجا صاحب درد
که باشد همچو من اندر میان فرد ۲۵۷
که تا با او بگویم سرّ احوال
نمود خویشتن در عین احوال ۲۵۸
ندیدم گرچه بسیاری بجستم
از آن اینجایگه فارغ نشستم ۲۵۹
که همدم جز دمم اینجا ندیدم
دم خود اندر اینجا برگزیدم ۲۶۰
دم خود یافتم سرّ نهانی
در او اسرار عشق لامکانی ۲۶۱
دم خود یافتم زاندم که دارم
در اینجا اوست کلّی غمگسارم ۲۶۲
دم خود یافتم جبّار بیچون
از آن این دم زدم من بیچه و چون ۲۶۳
دم خود یافتم سلطان آفاق
که این دم هست بیشک در جهان طاق ۲۶۴
دم خود یافتم اللّه را من
از آن اینجا شدم آگاه را من ۲۶۵
دم من زاندم بیچون یقینست
کز آن دم اوّلین و آخرین است ۲۶۶
دم من دارد آن دم اندر اینجا
که آن دم میندید است آدم اینجا ۲۶۷
دم من هست جان جمله جانها
که میگوید دمادم این بیانها ۲۶۸
دم من هست عین نفخ رحمان
که اینجا حق شناسد عین شیطان ۲۶۹
دم من جز یکی اینجاندید است
پدیدار است کل او ناپدید است ۲۷۰
دم من بین نمود بود آن پاک
که این دم محو کرده آب با خاک ۲۷۱
دم من سلطنت دارد بمعنی
که یک ره ترک کردست دین و دنیا ۲۷۲
ز دنیا درگذشت و یافته یار
نمیبیند در اینجا جز که دلدار ۲۷۳
ز دنیا درگذشت و لامکان دید
ز دید خود خداوند جهان دید ۲۷۴
ز دنیا درگذشت و آن جهان شد
بمعنی و بصورت جان جان شد ۲۷۵
ز دنیا درگذشت و گشت آزاد
نمود خویشتن را داد بر باد ۲۷۶
ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد
همه ذرّات را از خود خبر کرد ۲۷۷
ز دنیا درگذشت و گفت اسرار
دمادم کرد در یک نوع تکرار ۲۷۸
ز دنیا درگذشت و یافت معنی
سپرده در یقین اسرار معنی ۲۷۹
ز دنیا درگذشت و جان جان شد
بیک ره خالق کون و مکان شد ۲۸۰
ز دنیا درگذشت و جان برانداخت
وجود خویتشن یکبار بگداخت ۲۸۱
ز دنیا درگذشت و در فنا دید
خدا خود را از آن عین بقا دید ۲۸۲
ز دنیا درگذشت در لاقدم زد
زمین و آسمان در عین هم زد ۲۸۳
یکی شد در فنا محو است دنیا
نماند اینجایگه جز عین عقبی ۲۸۴
ولیکن چون نمود عشق تکرار
همی آرد دمادم سرّ گفتار ۲۸۵
بگویم یکدمی مردم نمایم
در این دم دمبدم آن دم نمایم ۲۸۶
دمی دارم که بیرون جهانست
بکل پیدا ز خود اندر نهانست ۲۸۷
یکی دیدست از خود درگذشته
تمامت سالک آسا در نوشته ۲۸۸
یکی دیدست ودر یکی خدایست
میان جملگی عین لقایست ۲۸۹
یکی دیدست و در یکی کلامست
در این معنی خدای خاص و عام است ۲۹۰
یکی دیدست این گفتار بشنو
دمادم سرّ کل از یار بشنو ۲۹۱
یکی دیدست اینجا جز یکی نیست
حقیقت جز خدایم بیشکی نیست ۲۹۲
یکی دیدست و میگویم ز یک من
که در یکی خدا دیدم ز یک من ۲۹۳
یکی دیدست بنگر مرد اسرار
یکی دان این همه معنی وگفتار ۲۹۴
یکی دیدست او واصل نموده
ز یکی این همه حاصل نموده ۲۹۵
یکی دیدست و عاشق بر صفاتست
یکی اعیان نور قدس ذاتست ۲۹۶
یکی دیدست اینجا درخدائی
چگونه او کند اینجا جدائی ۲۹۷
یکی دیدست و اللّه و جلالست
زبان عارفان زو گنگ و لالست ۲۹۸
که بسیاری در این گویند هردم
ولی آن دم نمیبینند محرم ۲۹۹
از آن نامحرمی بیچاره اینجا
که این معنی نداری چاره اینجا ۳۰۰
از آن نامحرمی کاینجاندیدی
در این معنی زمانی نارسیدی ۳۰۱
از آن نامحرمی همچون جمادی
که اینجاگه نداری هیچ دادی ۳۰۲
از آن نامحرمی و مانده غافل
که این معنی نکردستی تو حاصل ۳۰۳
از آن نامحرمی کاین سرّ نداری
که در پای وصالش سر در آری ۳۰۴
از آن نامحرمی کین جایکی تو
نمیدانی و بیشک در شکی تو ۳۰۵
نه چندانست گفتار تو اینجا
میان دمدمه در عین غوغا ۳۰۶
که نتوانی که اینجا راز بینی
خدای خود در اینجا باز بینی ۳۰۷
از آن غافل شدی ای مانده حیران
که هر لحظه شوی اینجا دگرسان ۳۰۸
دگرسانی نه یکسان همچو منصور
که دریابی یقین اللّه را نور ۳۰۹
زمین و آسمان پر نور بنگر
نظر کن خویشتن منصور بنگر ۳۱۰
زمین و آسمان در تو پنهانست
ولی اینجا دلت درمانده حیرانست ۳۱۱
زمین و آسمان هم نور تو دارد
همه ذرّات منشور تو دارد ۳۱۲
زمین و آسمان دید تن تست
که اینجاگاه کلّی روشن تست ۳۱۳
زمین و آسمان هم در حجابند
اگر بگشایی اینجاگاه این بند ۳۱۴
زمین و آسمان اینجا برافتد
نمود جانت کلّی بر سر افتد ۳۱۵
زمین و آسمان اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم ۳۱۶
زمین و آسمان اینجا نبینی
بجز یک جوهری پیدا نبینی ۳۱۷
زمین و آسمان گردد یکی دید
میان این چنین هرگز که بشنید ۳۱۸
زمین و آسمان کلّی خدایست
بمعنی ابتداو انتهایست ۳۱۹
زمین و آسمان عکس نمود است
دل و جان اندر اینجادر ربودست ۳۲۰
زمین و آسمان گردان زخود کرد
ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد ۳۲۱
زمین و آسمان اینجا مبین تو
بجز حق گر حقی اینجا حقی تو ۳۲۲
زمین و آسمان او را نظر کن
اگر مردی دلت را با خبر کن ۳۲۳
چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی
عیان بودی ولیکن خود نبودی ۳۲۴
نمیدیدی تو خود را جمله حق بود
از آن این راز میگویند معبود ۳۲۵
بیانست این معانی پیش عشاق
ولیکن هر کسی اینجایگه طاق ۳۲۶
نگردد تا نباشد جمله فانی
اگر این رازِ من جمله بدانی ۳۲۷
بجائی اوفتی ای مانده عاجز
که اینجا کس ندید آنجای هرگز ۳۲۸
بجائی اوفتی ای مرد بیخود
که یکسانست اینجا نیک با بد ۳۲۹
بجائی اوفتی کآنجای بُد لا
همه پیغمبران هستند یکتا ۳۳۰
بجائی اوفتی کآنجا زمانست
یقین میدان که بیرون جهانست ۳۳۱
بجائی اوفتی کانجا یقین است
حقیقت نی شک و نی کفر و دینست ۳۳۲
بجائی اوفتی در کلّ اسرار
که آنجا نیست این صورت پدیدار ۳۳۳
بجائی اوفتی ای مانده غافل
که آنجا جان یکی بینی ابا دل ۳۳۴
بجائی اوفتی کآنجا خدایست
ترا باشد حقیقت رهنمایست ۳۳۵
ز جمله فارغی در جملگی درج
دریغا گر بدانی خویشتن ارج ۳۳۶
ز جمله فارغ و یکتا تو باشی
ولیکن در بیان خود تو باشی ۳۳۷
ز جمله فارغ و در جمله باقی
تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی ۳۳۸
ز جمله فارغ و دیدار بیچون
همه اندر تو و تو بیچه و چون ۳۳۹
ز جمله فارغ و دید تو باشد
همه در عین تقلید تو باشد ۳۴۰
ز جمله فارغ اینجا باش درویش
که آنجا بیحجابی بنگر از پیش ۳۴۱
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر
که اینجاگه توئی جبار اکبر ۳۴۲
ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب
تو داری مال و جاه و جمله اسباب ۳۴۳
ز جمله فارغ اینجا باش و او شو
ز من دریاب و هم از من تو بشنو ۳۴۴
دمی بنگر تو این رمز و اشارات
نمودم عشق مردم در عبارات ۳۴۵
دمادم فهم کن سرّالهی
که میگویم ترا من بی کماهی ۳۴۶
دمادم فهم کن گر مرد هستی
نه همچون کافران بت میپرستی ۳۴۷
در اینجا دیروبت بیشک نسنجد
دل صاحب یقین اینجا نسنجد ۳۴۸
که این معنی نه تقلید است تحقیق
بود سرّ نهانی باب توفیق ۳۴۹
ببر آن گوی از میدان جانت
بدان اینجایگه راز نهانت ۳۵۰
چرا خون میخوری اندر دل خاک
نمییابی جمال صانع پاک ۳۵۱
چرا خون میخوری در خاک فانی
از آن می ره نبردی و ندانی ۳۵۲
ز دانائی صفات ذات بشنو
رموز کلّ معنی هان تو بگرو ۳۵۳
بر این گفتار من جان برفشان هان
بمعنی و بصورت بی نشان هان ۳۵۴
شود معنی و صورت بین یقین حق
ابا تو گفتم اکنون راز مطلق ۳۵۵
چو رازت من دمادم گفتم اینجا
حقیقت درّ معنی سفتم اینجا ۳۵۶
چو رازت مینهم اینجا ابر در
چرا اینجا بماندستی تو چون خر ۳۵۷
سر اندر صورتِ آخر بکرده
چو او اینجایگه مر کاه و خورده ۳۵۸
نه آخر خر چو راهی میرود باز
ندیده در یقین انجام و آغاز ۳۵۹
چنان رهبر بود مسکین و غمخَور
که گوئی دیده است آن راه دیگر ۳۶۰
بفعل خود رود آن خر در آن راه
بود بیچاره چون حیران و آگاه ۳۶۱
کند آن راه زیر بار از دل
که تا ناگه رسد در عین منزل ۳۶۲
چو در منزل رسد بی بار گردد
بمانده فارغ از هر بار گردد ۳۶۳
بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا
که بیشک داده باشد داد آنجا ۳۶۴
تو هم دادی ده و میکش تو این بار
که ناگاهان رسی در منزل یار ۳۶۵
تو اندر منزلی، منزل ندیده
بجز این نقش آب و گل ندیده ۳۶۶
تو اندر منزلی و راه کرده
بمانده عاجز و بس غصّه خورده ۳۶۷
ندیدی منزل ای غافل در اینجا
که این دم ماندهٔ بیچاره تنها ۳۶۸
بهر شرحی که میگویم ندانی
همی ترسم چنین غافل بمانی ۳۶۹
ترا غفلت چنین آزاد کردست
میان آتشت دلشاد کردست ۳۷۰
که نادانستهٔ راحت ز چه باز
بماندستی تو غافل بی چنین راز ۳۷۱
ز من این راز بشنو بار دیگر
که میگویم ترا اسرار دیگر ۳۷۲
غبار صورتت بردار یکراه
که تا پیدا شود آنجای آن ماه ۳۷۳
غبار صورتت بردار از پیش
که تا معنی بیابی مرد درویش ۳۷۴
غبار صورتت چون رفت حق یاب
چرا چندین شدی مانند سیماب ۳۷۵
تو لرزان مانده اندر راه ترسان
زهر چیزی دل خود را مترسان ۳۷۶
اگر خود را نترسانی در این راز
ببینی ناگهان انجام و آغاز ۳۷۷
اگر خود رانترسانی زهر کس
رسی اندر خدا این ره ترا بس ۳۷۸
اگر خود رانترسانی در این سرّ
شود اسرار باطن جمله ظاهر ۳۷۹
اگرخود را نترسانی نترسی
عیان فاشست چندینی چه پرسی ۳۸۰
عیان دریاب چندین گفتگویم
یکی حرفست تا چندین چگویم ۳۸۱
حقیقت جز خداوند دگر نیست
که حق هستی بود چون بنگری نیست ۳۸۲
ز هست و نیست آگه شو در این راه
اگر هستی از این اسرار آگاه ۳۸۳
ز هست و نیست هر دو حق یقین است
که هست و نیست رازِ کفر و دینست ۳۸۴
کجا داند کسی این راز اینجا
که جانان را پدیدست باز اینجا ۳۸۵
ز جانان گر چه میگویند اسرار
چه گویم هست جانان ناپدیدار ۳۸۶
پدیدارست صورت با معانی
ولکین یار اندر بی نشانی ۳۸۷
رخت بنموده و تو اوندیده
ابا تو گفته و از تو شنیده ۳۸۸
تو نشنفتی که او میگویدت هان
دمادم هر صفت اینجای برهان ۳۸۹
دمادم باتو در گفت و شنیدست
ولکین او بکلّی ناپدیدست ۳۹۰
دمادم روی بنماید ز پرده
میان جملگی خود گم بکرده ۳۹۱
چنان خود گم بکردست او زاعزاز
که در یکی است کژ بینی مر او باز ۳۹۲
نمود او یکی و تو دو بینی
درون پرده با او همنشینی ۳۹۳
از آن اینجا دو میبین که صورت
ترا در پیش افتاده کدورت ۳۹۴
چو رنگ حسن و طبع آز داری
نمیدانی که چون جز راز داری ۳۹۵
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه
نماید روی در آیینه ناگاه ۳۹۶
ز صورت چون برون آئی بیکبار
ترا برخیزد از هر نقش پندار ۳۹۷
درون خانه بینی مر خداوند
گشاید آنگهی از تو چنین بند ۳۹۸
گره بگشاید و آنگه شود باز
زبان گفتِ این کوته شود باز ۳۹۹
بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو
ز حق اینجایگه مینشنوی تو ۴۰۰
ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی
که داری اندر اینجاگه نشانی ۴۰۱
ولیکن گوش صورت نشنود این
ولی چون من ابر این بگرود هین ۴۰۲
تراچون بازگشتت سوی یارست
چرا دلبستگی در کوی یار است ۴۰۳
ترا نی روی باشد اندر این کوی
مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی ۴۰۴
ترا اینجایگه یاراست حاصل
کز او ناگه شوی در عشق واصل ۴۰۵
بوقتی کز خودی آئی برون تو
نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو ۴۰۶
شوی و می ندانی این چه رازست
اگرچه دیدهات اینجای باز است ۴۰۷
نمیبیند یقین اینجا رخ یار
دمامد گوشت اینجا پاسخ یار ۴۰۸
دمی گر غافل آید این نداند
چو حیوانان عجب حیران بماند ۴۰۹
درون را با برون کل آشنا نیست
در این ظلمت حقیقت روشنا نیست ۴۱۰
درونت روشنائی دارد اینجا
درونت می جدائی دارد اینجا ۴۱۱
ز خود دور افت تا کلّی شوی نور
وگرنه تو بظلمت افتی و دور ۴۱۲
چو دور افتی دمادم عین ظلمت
رسد آنگه بیابی عین قربت ۴۱۳
کنون چون حاصلست اینجا بدان تو
ز دید دید من این رایگان تو ۴۱۴
خدا با تست و تو در جستجوئی
در این معنی تو چون نادان چگوئی ۴۱۵
بسر گردان شده مانند گوئی
از این معنی چو نادانی چگوئی ۴۱۶
دگر ره میبری گفتار ما را
یقین یارت شود هم یار یارا ۴۱۷
یکی یاریست جمله دوست دارد
یکی مغز است و جمله پوست دارد ۴۱۸
حجاب یار عین پوست باشد
چو پرده رفت کلّی دوست باشد ۴۱۹
حجاب یار اینست گر بدانی
وگرنه چند از این اسرار خوانی ۴۲۰
حجاب یار اینجا صورت تست
اگر باشی چو مردان جهان چُست ۴۲۱
تو برداری حجاب و ترک گوئی
چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی ۴۲۲
تو هستی او ولی صورت حجابست
ز صورت جمله اعداد و حسابست ۴۲۳
تو هستی او و او در تو نمودار
حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار ۴۲۴
یقین درنیستی او را نظر کن
که جانست او و دل را تو خبر کن ۴۲۵
دلت را محو کن تا جان شود پاک
نماند این نمود آب با خاک ۴۲۶
پس آنگه جان یقین را محو گردان
رخ خود از همه اینجا بگردان ۴۲۷
خدا دان و خدا بین و خدا گرد
وگر غیرست زود از وی جداگرد ۴۲۸
خدا را بین و با او آشنا باش
چو با او همنشینی کم بقا باش ۴۲۹
خدا را بین و با او گو تو رازت
از او بشنو بیانها جمله بازت ۴۳۰
بگوید جملگی با جانْت با دل
وگر تو پی بری این راز مشکل ۴۳۱
وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز
نبینی هیچ هم انجام و آغاز ۴۳۲
اگر یک ذرّه ماندستی بصورت
کجا باشد بنزدیکت حضورت ۴۳۳
حضورت در یکی اینجا نماید
نمودصورتت اینجا نماید ۴۳۴
حضورت آنگهی باشد در این راز
که بینی اوّلت اینجایگه باز ۴۳۵
حضورت آنگهی باشد چو عشّاق
که باشی همچو شمس اندر فلک طاق ۴۳۶
حضورت آنگهی باشد چو عاقل
که در اعیان نباشی هیچ غافل ۴۳۷
حضورت آنگهی باشد ز دیدار
که او آید ترا کلّی خریدار ۴۳۸
حضورت آنگهی باشد چو مردان
که بیرون آئی از صورت بدینسان ۴۳۹
شوی و در یکی آری قدم تو
یکی دانی وجودت با عدم تو ۴۴۰
وجودت با عدم یکسان نمائی
نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی ۴۴۱
وجودت با عدم یکی کنی کل
رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل ۴۴۲
وجودت با عدم یکسان نماید
پس آنگه باز خود را لا نماید ۴۴۳
وجودت با عدم کلّی شود حق
تو باشی آنگهی این رازمطلق ۴۴۴
وجودت با عدم اللّه گردد
کسی کین یافت زین آگاه گردد ۴۴۵
در آخر چون نظر دارد خدایست
درون جملگی او رهنمایست ۴۴۶
در آخر راز او بیند در اینجا
یکی اندر یکی بگزیند اینجا ۴۴۷
در آخرواصل جانان شود او
درون جملگی پنهان شود او ۴۴۸
در آخر راز دار شاه گردد
درون جانها اللّه گردد ۴۴۹
در آخر چون ببیند باشد او جان
یقین جانان بود دریاب اعیان ۴۵۰
بود اعیان همین گر راه بردی
رهت اینجا بسوی شاه بردی ۴۵۱
شه اینجاگه عیان و تو نهانی
ولی این راز اگر اینجا بدانی ۴۵۲
شه اینجا رخ چو بنمودست جمله
حقیقت مغز نیز و پوست جمله ۴۵۳
همه او هست و یکی گشته ظاهر
بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ ۴۵۴
همه او هست ای بیچاره مانده
چنین حیران ودر نظاّره مانده ۴۵۵
همه او هست ای درمانده مسکین
تو خواهی ماند اندر عشق غمگین ۴۵۶
همه او هست غیری نیست اینجا
همه او هست دیری نیست اینجا ۴۵۷
درون کعبهٔ جان آی و کن سیر
نظر کن کعبه را افتاده در دیر ۴۵۸
درون کعبه آی ای سرّ ندیده
نمود کعبهٔ ظاهر ندیده ۴۵۹
چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق
توئی در آفرینش طاق تحقیق ۴۶۰
چو داری کعبهٔ اسرار حاصل
چرا در خود نگردانی تو واصل ۴۶۱
چو داری کعبهٔ جانان یقین است
چه جای عقل و فهم و کفر و دین است ۴۶۲
تراچون کعبه حاصل شد در اینجا
حقیقت جانْت واصل شد در اینجا ۴۶۳
ترا چون کعبه جانانست او بین
گذر کن این زمان از کفر وز دین ۴۶۴
ترا این دین یقین باید که باشد
ز کفر عشق دین باید که باشد ۴۶۵
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست
ترا زین کف رو دین آخر چه سود است ۴۶۶
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام
کجا گنجد در اینجاننگ با نام ۴۶۷
نگنجد نام نیک اندر ره عشق
کسی باید که باشد آگه عشق ۴۶۸
اگر آگاه عشقی جمله حق بین
بجز حق دیگری را تو بمگزین ۴۶۹
بجز حق هرچه بینی بت بود آن
چوبت بشکست یابی گنج اعیان ۴۷۰
تراگنجی است اندر جان نهانی
چرا خود گنج خود اینجا ندانی ۴۷۱
ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز
از آن اینجا ندیدی محرمی باز ۴۷۲
تواتمام نمود آن ندیدی
از آن اینجا بخاک و خون طپیدی ۴۷۳
بماندستی ز بهر دین گرفتار
حقیقت دین پرستی همچو کفّار ۴۷۴
نه این باشد نمود عشقبازی
که اینجا گه گرفتی عشقبازی ۴۷۵
نه بازی عشق جانان باختستی
نه همچون عاشقان جان باختستی ۴۷۶
تو رسم عاشقان هرگز ندانی
که درمانده بخود بس ناتوانی ۴۷۷
تو رسم عاشقان دریاب و جان ده
هزاران جان بیک دم رایگان ده ۴۷۸
تو یک جان داری و آن خود هبا شد
حقیقت او بداند کو بقا شد ۴۷۹
هزاران جان بیکدم عاشقانه
یکی باشد حقیقت جاودانه ۴۸۰
هر آن عاشق که او جانان نگردد
حقیقت شمس او رخشان نگردد ۴۸۱
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان
بداند این رموز عشق پنهان ۴۸۲
نشان بی نشان یاردیدم
نمود لیس فی الدّیار دیدم ۴۸۳
چو جانم بی نشان بُد در نشانم
حقیقت فاش شد راز نهانم ۴۸۴
ندانستم که همچون او شوم باز
نخواهد مانَدَم انجام و آغاز ۴۸۵
یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست
که مغز بی نشانی بود در پوست ۴۸۶
چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او
نظر کردم حقیقت من شدم او ۴۸۷
حقیقت راست گفت اینجای منصور
که اینجا میدمم در جمله من صور ۴۸۸
ولی این راز رامحرم بشاید
که دریابد چه صاحب عشق باید ۴۸۹
که این داند نه هر بد جنس جاهل
کسی باید که باشد دوست کامل ۴۹۰
که این سرّ باز داند آخر کار
بهرکس این نشاید گفت زنهار ۴۹۱
نه هرکس این سزاوار است دریاب
کجا باشد حقیقت تشنه سیراب ۴۹۲
نمود عشق جانان را از اینسان
بدانستند هم خلوت نشینان ۴۹۳
بر این امیّد جانها داده اینجا
که تا روزی مگر یابند آنجا ۴۹۴
کسی کین پی برد از عالم دل
حقیقت برگشاید راز مشکل ۴۹۵
بوقتی کز خودی بیرون شود او
ز دید چون و چه بیرون شود او ۴۹۶
اگر بیچون شوی در چه نمانی
حقیقت این معانی بازدانی ۴۹۷
نه هرکس صاحب اسرار گردد
کسی باید که او دلدار گردد ۴۹۸
که همچون مصطفی در سرّ اسرار
شود کلّی ز خود او ناپدیدار ۴۹۹
زند دم از نمود مَنْ رآنی
برو بیچاره کین مشکل ندانی ۵۰۰
رموز علم او بد در حقیقت
دم این دم او ز دست اندر حقیقت ۵۰۱
نرستی از طبیعت کی بدانی
نهایت تا زنی دم از رآنی ۵۰۲
بوقتی کو دم این زد یقین دید
که خود را اوّلین و آخرین دید ۵۰۳
نمودش بود اوّل نیز آخِر
حقیقت جان جان و صاحب سرّ ۵۰۴
بدو تادم زد و آن دم یقین یافت
خدادر خویشتن عین الیقین یافت ۵۰۵
چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد
حقیقت خویش را او جان جان کرد ۵۰۶
دم جمله نهان شد در دم او
اگر دم جوئی اینجاگه دم او ۵۰۷
زن آنگه کین حقیقت باز دانی
پس آگه راز معنی بازدانی ۵۰۸
توئیّ تو نماند حق شوی پاک
نهی بر فرق معنی تاج لولاک ۵۰۹
چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)
کنی اینجای محوت نیک و هر بد ۵۱۰
بیابی دُرّ معنی وصالش
ببخشد ناگهت اندر کمالش ۵۱۱
تو در دریای او چون غوطه خوردی
حقیقت دُرّ معنی را تو بردی ۵۱۲
ز بودِ او دمی این دم بزن تو
وگرنه از کجا مردی که زن تو ۵۱۳
تو همچون بی نمود او زنی دم
که او بُد در حقیقت هر دو عالم ۵۱۴
دوعالم آن زمان در پیش بینی
همه کون و مکان در خویش بینی ۵۱۵
یکی گرددترا ظاهر در آن دید
حقیقت اینست اینجا سرّ توحید ۵۱۶
تو مر توحید احمد یاب و حیدر
از ایشان گر خدا بینی تو مگذر ۵۱۷
خدابین باش همچون دید ایشان
که بینی در عیان توحید ایشان ۵۱۸
تراتوحید از ایشان روشن آید
که جانت همچو نوری روشن آید ۵۱۹
ولیکن این معانی سرّ ایشانست
میان واصلان این راز پنهانست ۵۲۰
چو پنهانست این دم در نهانت
کجا پیدا شود راز نهانت ۵۲۱
وز ایشان منکشف آمد چنین راز
اگر یابی از ایشان این یقین باز ۵۲۲
یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست
بر عشّاق این عین العیانست ۵۲۳
برون آئی چو مغز از پوست اینجا
نبینی در یقین خوددوست اینجا ۵۲۴
برون آئی و در یکّی زنی دم
درون خویش یابی هر دو عالم ۵۲۵
برون آئی و یابی جانِ جانت
حقیقت اوست اینجاگه عیانت ۵۲۶
از این معنی ببر ای دوست گوئی
بزن از عشق کل تو های و هوئی ۵۲۷
نمیدانی که داری جوهر دوست
بنادانی بماندستی در این پوست ۵۲۸
اگر تو مغز جان خواهی رها کن
تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن ۵۲۹
درونت دوست دار و پوست شیطان
حقیقت جان خود کن عین جانان ۵۳۰
چو جانان بی نشان آمد حقیقت
نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت ۵۳۱
بسی راهست لیکن هیچ ره نیست
بر عشّاق جز دیدار شه نیست ۵۳۲
خدا در بی نشانی باز بین باز
که اودارد نهان عین الیقین باز ۵۳۳
خدا را بین و از اشیا گذر کن
ز دید خویشتن در خود نظر کن ۵۳۴
مر او را گشت کل مقصود حاصل ۱
چنان شد کز همه عالم نهان شد
درون خلوت دل جان جان شد ۲
شب و روزش به جز طاعت نبُد کار
ز کل قانع شده بر روی دلدار ۳
چنان واصل بُد اندر خانقه او
نهانی دیده بودش روی شه او ۴
مریدان داشت بسیاری مر آن پیر
همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر ۵
ولیکن پیر مرد ناتوان بود
ز معنیّ حقیقت جاودان بود ۶
بصورت بس ضعیف و معنی آباد
همه در پیش او بُد در صفت باد ۷
مگر روزی مریدی رفت پیشش
بمعنی بُد مرید و بود خویشش ۸
سلامی کرد نزدیکش بحالی
وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی ۹
بگفت ای واصل عصر زمانه
مرا شیطان همی گیرد بهانه ۱۰
دمادم عین آزارم نماید
بر هر کس زبون خوارم نماید ۱۱
بر هر کس کند رسوا و خوارم
ز طعنش آن زمان طاقت ندارم ۱۲
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر
نذارم باری اینجاگاه تدبیر ۱۳
دمادم خون من اینجا بریزد
بکین و بغض این جا می ستیزد ۱۴
مرا اینجایگه او منفعل کرد
دمادم پیش خلقانم خجل کرد ۱۵
اگر بسیارگویم شرح شیطان
که او با من چهاکردست از اینسان ۱۶
ملال آید ترا ای شیخ اکبر
مرا زین حادثات ای شیخ غمخور ۱۷
تو شیطان خودی آزار کردی
ابا خود دائما اندر نبردی ۱۸
ز خود میبینی اینجاگه بخواری
که عمر خود بضایع میگذاری ۱۹
ز خود دیدی بلا و رنج و محنت
که خود را میدهد پیوسته زحمت ۲۰
خود آمیزش تو کردستی کسان را
از آن آزار میبینی تو جان را ۲۱
تو آمیزش مکن با کس چو من شو
مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو ۲۲
تو خود را باش آنگاهی خدابین
وگرنه در بر شیطان بلا بین ۲۳
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت در گذر جانان طلب کن ۲۴
ز نفس خویشتن شود دور و شونور
که تا در نزد حق باشی تو مشهور ۲۵
بلای تو ز نفس تست اینجا
که اینجا میکنی تو شور وغوغا ۲۶
بلا میآید از تو بر تو اینجا
که اینجا میکنی پیوسته سودا ۲۷
بلا میآید اینجا بر تو از تو
کجا باشد خوشی اکنون بر تو ۲۸
بلا از تست تو عین بلائی
که اینجامیکنی تو بیوفائی ۲۹
بلا از تست شیطان خود چه باشد
برِ تلبیس تو شیطان که باشد ۳۰
بلا از تست زوبینی زهی دوست
نداری هیچ مغزی و توئی پوست ۳۱
بلا ازتست نفس خود زبونی
از آن کز خانه رفتی در برونی ۳۲
بلا از تست میبینی ز شیطان
تو شیطانی و کافر نامسلمان ۳۳
مسلمان کرد اوّل تو زبودت
که شیطان نیست آخر می چه بودت ۳۴
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار ۳۵
مسلمانی چه باشد راستی دان
ز عین راستی تو رخ مگردان ۳۶
چرا از نفس میداری تو فریاد
مرا این معنی من میدار دریاد ۳۷
تو شیطان خودی و رهزن خود
فتادستی تو در فکر و فن خود ۳۸
تو شیطان خودی و می ندانی
که بَدها میکنی در دهر فانی ۳۹
تو آمیزش مکن با خلق زنهار
که مانی ناگهی زیشان گرفتار ۴۰
چرا چندین تو در بند خلایق
شدستی دور و ماندستی ز خالق ۴۱
خلایق جملگی جویای خویشند
در اینجاگاه سرگردان خویشند ۴۲
همه در بند افسوس و تو در جاه
شده مانند کفتار اندر این چاه ۴۳
همه همچون سگ مردار خوارند
از آن چندی فتاده زار و خوارند ۴۴
همه اینجایگه مانده اسیرند
که چون مردارناگاهی بمیرند ۴۵
همه اندر پی دنیای مردار
فتاده دور مانده هم ز دلدار ۴۶
چو کرکس جملگی در بند مردار
شده اندر نهاد خود گرفتار ۴۷
چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان
تو بیش از این وجود خود مرنجان ۴۸
مرنجان خود که بس چیز لطیفی
بجوهر برتر از اشیا شریفی ۴۹
توئی از اصل فرط جوهر یار
که ازوی آمدستی تو پدیدار ۵۰
نمیدانی که آوردت از آنجای
پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای ۵۱
چو گم کردی وی اندر عشقبازی
تو همچون لاشه خر تا چند تازی ۵۲
در این دنیاکه آزار است جمله
خدا زان خیر بیزار است جمله ۵۳
مثال خاکدان پر ز آتش
چرا بنشستی اندر وی چنین خوش ۵۴
خوشی با ناخوشی دنبال باشد
نبینی عاقبت چون حال باشد ۵۵
چو حال خویش میدانی در آخر
چرا خود رانمیدانی در آخر ۵۶
چو زیر خاک خواهد بدتراجا
چرا پردازی اینجاخانه و جا ۵۷
ازآن اینجا دل خود شاد کردی
که مال خانه را آباد کردی ۵۸
خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو
تو دیوانه شدی ای مرد کالیو ۵۹
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی
که اندر عاقبت چون مه بکاهی ۶۰
نمیبینی که مه هر ماه در بدر
شبی دارد در اینجا لیلةالقدر ۶۱
که میگیرد کمال اینجا ز خورشید
ولی در عاقبت چون نیست جاوید ۶۲
کمالش ناگهان نقصان پذیرد
چو پیش عقده میافتد بمیرد ۶۳
بدان کاندر پی نقصان کمالست
پس آنگاهی ز بعد آن زوالست ۶۴
در آخر چون کمال آید پدیدار
اگر مرد رهی میباش هشیار ۶۵
بهر کار اوّل و آخر تو بنگر
که هر چیزی بود دنیال آن شر ۶۶
ببین در راه حق خود را زمانی
که پر حسرت شدی اینجا جهانی ۶۷
ببین کین آفتاب مانده عاجز
نکرد از خواب چشمی گرم هرگز ۶۸
ببین مه را که چون اندر گداز است
گهی اندر نشیب و گه فراز است ۶۹
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا
که خواهی گشت آخر هالک اینجا ۷۰
هلاکت آخرت اینجا یقین دان
تو خود را اندر اینجا پیش بین دان ۷۱
دلت نوریست از انوار بیچون
فتاده اندر اینجاگه پر از خون ۷۲
دلت نوریست اینجاگاه رهبر
اگر مرد رهی اینجا تو رهبر ۷۳
دلت نوریست عین جاودانی
ولی جانست عین بی نشانی ۷۴
بسی اینجا سلوک خویش کرد است
هنوز اندر درون هفت پردهست ۷۵
اگرچه راه پر کرده است اینجا
نظر کرده بدش در عین ماوا ۷۶
رهی نادیده و بر سر دویده
میان خاک وخون ره طپیده ۷۷
عجایب مانده سر گردان چو پرگار
طلبکارست اینجاگاه مریار ۷۸
طلبکار است و میجوید نهانش
که تا جائی مگر یابی نشانش ۷۹
دل از هر سو که خواهد شد بناچار
بماندست او یقین در پنج و درچار ۸۰
دلا تا چند از هر سو دوانی
چرا احوال خود اینجا ندانی ۸۱
همه باتست این شرح و معانی
تو مانده اینچنین حیران بمانی ۸۲
همه با تست تو چیزی نداری
که سلطانی و بیشک شهریاری ۸۳
تو سلطانی وجودی اندر اینجا
حققت بود بودی اندر اینجا ۸۴
تو سلطانی و جمله چاکر تو
ولی جانست اینجا رهبر تو ۸۵
توئی سلطانی و سرّ لامکانی
بمعنی برتر از هفت آسمانی ۸۶
تو سلطانی و اینجا نیست جایت
طلب کن اندر اینجاگه سرایت ۸۷
که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت
بس دیدی در اینجاگه تو محنت ۸۸
گذر کن زود تو بینی تو خانه
که افتادی میان صد بهانه ۸۹
چو داری خانهٔ نامی در اینجا
چرا اینجا چنین ماندی تو تنها ۹۰
تو با جان مرهمی کن تا توانی
که جان بنمایدت راه نهانی ۹۱
تو با جان مرهمی کن ای دل خوش
که تا بیرون شوی از عین آتش ۹۲
تو با جان مرهمی کن ای دل دوست
که بیرون آئی اینجاگاه از پوست ۹۳
تو با جان مرهمی کن تا شوی لا
رسی تو ناگهان در عین الّا ۹۴
تو با جان مرهمی کن تا شوی جان
که هم جانی و گردی عین جانان ۹۵
تو با جان مرهمی کن تا برِ یار
بجائی کان نگنجد هیچ دیّار ۹۶
تو باجان مرهمی پیوسته اینجا
حقیقت یک نفس پیوسته اینجا ۹۷
تو خودجانی و بی قلب اوفتادی
که اینجاگاه تو همراه بادی ۹۸
مده بر باد خود را یاد میدار
که ناگاهی شوی در نزد دلدار ۹۹
چو تو اندر ید اللّهی فتاده
سراسر هست اینجا برگشاده ۱۰۰
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار
کنون ای دل تو معذوری در اینکار ۱۰۱
دل ودلدار هر دو یک صفاتید
حقیقت ای محقق نور ذاتید ۱۰۲
تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان
در این حسرت بسی خود را مرنجان ۱۰۳
چو همراه دل ودل همره تست
کنون اینجایگه او همره تست ۱۰۴
چو همراه دلی و او ترا شد
از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد ۱۰۵
ره جانان بیکره در نوردید
در این ره هر دو با هم یار گردید ۱۰۶
چو در یک ذات اینجا هم صفاتید
ولیکن اندر اینجا بی صفاتید ۱۰۷
برانید این زمان خود را در آن ذات
رهائی را دهید اینجای در ذات ۱۰۸
یکی گردید اندر عالم کل
که تا رسته شوی در عین این ذل ۱۰۹
یکی گردید از عین دوتائی
که تا یابید اعیان خدائی ۱۱۰
یکی گردید اندر جوهر ذات
که دارید این زمان در عین آیات ۱۱۱
یکی گردید تا جانان ببینید
عاین خویشتن پنهان ببینید ۱۱۲
یکی گردید تا جانان شویدش
حقیقت عین آن حضرت بویدش ۱۱۳
یکی گردید در دید خدائی
که تا پیوسته گردید از جدایی ۱۱۴
یکی گردید کز اصل خدائید
که این دم در عیان وصل خدائید ۱۱۵
جهان جان شما را هست دیدار
همه جزوی و کل اینجاخریدار ۱۱۶
شما را بس شما اینجا نمانید
دوید اینجا و سرّ حق بدانید ۱۱۷
نه چندانست اینجا قصهٔ دل
که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل ۱۱۸
نه چندانست اینجا سرّ اسرار
که جان آید ز گفت من بدیدار ۱۱۹
نه چندانست اینجاگه معانی
که بتوان کردنم اینجا بیانی ۱۲۰
نه چندانست اینجا درد و تیمار
که بتوان ساخت الّا با رخ یار ۱۲۱
که ما را مرهم جان ودلست او
گشاینده رموز مشکلست او ۱۲۲
حقیقت او مرا هر لحظه جانی
دهد اینجایگه هم داستانی ۱۲۳
که بر دید این همه از دیدن اوست
نمیبینم یقین چیزی به جز دوست ۱۲۴
غم دنیا بسی خوردم حقیقت
بسی رفتم در این راه طبیعت ۱۲۵
بآخر بازدیدم سرّ جانان
شدم اندر نهاد ذات پنهان ۱۲۶
بسی در دین ودنیا راز راندم
کنون چون پیرگشتم بازماندم ۱۲۷
جوانان طعنهٔ خوش میزنندم
به طعنه در دل آتش میزنندم ۱۲۸
ولکین هست صبرم تا که ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان ۱۲۹
ز پیری سخت غمخوار و اسیرم
همی بینم که اکنون سخت پیرم ۱۳۰
تنم بی قوّتست و جان ضعیفست
ولیکن در مکانی دل شریفست ۱۳۱
بیکره غرق ذات اندر صفاتست
در دل اینجاگه عیان نور ذاتست ۱۳۲
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه
همه اندر شریعت یافت ناگاه ۱۳۳
شد اینجاگاه اندر آخر کار
اگرچه برکشید او رنج و تیمار ۱۳۴
در آخر در گشودش ناگهانی
بر او شد منکشف راز معانی ۱۳۵
در آخر گشت اینجا گاه واصل
شدش مقصود اینجاگاه حاصل ۱۳۶
در آخر باز دیدش روی دلدار
که پرتو نیست اندر کور دلدار ۱۳۷
بسی دردی که خوردست این دل من
نمیداند کسی این مشکل من ۱۳۸
بدرد این یافتم و ز پایداری
دمی اینجا ندارم من قراری ۱۳۹
ز بس اینجایگه سالک بُدم من
ز ناکامی عجب هالک بُدم من ۱۴۰
سلوک جمله اشیا کردم اینجا
ز پنهانیش پیدا کردم اینجا ۱۴۱
بسی گفتم من اندر عین افلاک
رها کردم نمود آب با خاک ۱۴۲
نشانی یافتم در بی نشانی
حقیقت یافتم گنج معانی ۱۴۳
یکی گنجی طلب میکردم از خویش
حجاب اینجا بسی برخاست از پیش ۱۴۴
ز ناگه دست سوی گنج بردم
ندیدم هیچ چندی رنج بردم ۱۴۵
چو مخفی بود گنج یار اینجا
چگویم نیستم گفتار اینجا ۱۴۶
بسی سوادی این تقویم پختم
هنوز از خام کاری نیم پختم ۱۴۷
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن
جواهرهای این معنی بسفتن ۱۴۸
مرا باید حقیقت هر معانی
که کردستم در اینجا جانفشانی ۱۴۹
بسی با رند درمیخانه گشتم
در آخر از همه بیگانه گشتم ۱۵۰
بسی اندر چله سی پاره خواندم
کتب آخر در این دریا فشاندم ۱۵۱
بسی کردم طلب اسرار جانان
بهر نوعی در این گفتار پنهان ۱۵۲
حقیقت دُر فشانی کردهام من
از آنجاگوی وحدت بردهام من ۱۵۳
که کردستم سلوک دوست اینجا
رها کردم حقیقت پوست اینجا ۱۵۴
چو مغز جان بدیدم از نهانی
مرا آن بود کل عین العیانی ۱۵۵
ز مغز جان حقیقت باز دیدم
همه اندر شریعت باز دیدم ۱۵۶
شریعت سرّ نمایم بود اینجا
شریعت درگشایم بود اینجا ۱۵۷
شریعت راز بنمودم حقیقت
همه من یافتم عین شریعت ۱۵۸
دلا اکنون چو دید یار داری
ز معنی منطق بسیار داری ۱۵۹
تو چندین این بیان آخر چه گوئی
همه از معنی ظاهر چگوئی ۱۶۰
چو باطن هست از ظاهر گذر کن
بسوی ذات کل آخر نظر کن ۱۶۱
چو اینجا هست روحانی ز ظلمت
گذرکن تا نیابی رنج و محنت ۱۶۲
اگر در عالم پر نور اُفتی
وز این دار فنا کل دورافتی ۱۶۳
چو درای ذات در افعال ماندی
چرا در گفتن هر قال ماندی ۱۶۴
مُوحّد باش و چون مردان ره شو
برافکن دید خود دیدار شه شو ۱۶۵
موحّد گرد و یکتائی طلب دار
که تا آگه شوی هر لحظه از یار ۱۶۶
تو آگاهی ولی آگه تر آئی
اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی ۱۶۷
تو آگاهی زسرّ لامکانی
ولی بر هر صفت اسرار دانی ۱۶۸
تو آگاهدلی در صورت خود
بمانده بود اندر نیک و دربد ۱۶۹
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا
همه دشواریت آسان شد اینجا ۱۷۰
همه فضل تو در عین صفت بود
درونت پر ز درد و معرفت بود ۱۷۱
ز دریای دلت در جوهر ذات
شود اینجای همچون عین ذرّات ۱۷۲
همه آلایشت در عین دنیا
بشد شسته وجودت شد مصفّا ۱۷۳
وجود جان شد و جان گشت جانان
چو خورشیدی کنون در عشق تابان ۱۷۴
چو خورشیدی کنون نور جهانی
همی یابی عجایب در نهانی ۱۷۵
تو خورشیدی از آن ذرّات عالم
شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم ۱۷۶
تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست
ولیکن در میان همسایهٔ تست ۱۷۷
تو خورشیدی و هستت ماه انور
ز ذات خویش اینجاگاه غم خور ۱۷۸
تو خورشیدی درون سینه داری
ز نور جان جان دیرینه داری ۱۷۹
دلا اکنون تو خورشیدی در این تن
عجب گردانی از افلاک روشن ۱۸۰
منوّر شد جهانی و ز توپر نور
که اندر عالمی بیشک تو مشهور ۱۸۱
منوّر شد ز تو اجسام ذرّات
که هستی بیشکی تو نور آن ذات ۱۸۲
توئی نور و در این ظلمت فتادی
ولیکن عاقبت سر برگشادی ۱۸۳
سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو
چرا مانده کنون در پردهٔ تو ۱۸۴
از این پرده نظر کن هم توئی تو
چرااکنون توئی اندر دوئی تو ۱۸۵
منت میدانم و تو نیز میخوان
که دارم من در اینجا سرّ یکسان ۱۸۶
تو همراهی ابا من هرکجائی
چرا اندر چنین دیدی بنائی ۱۸۷
عیانست اندر اینجا آنچه جستی
یقین است اینکه بر کام نخستی ۱۸۸
بمانده زود ازین پرده برون آی
همه ذرّات را تو رهنمون آی ۱۸۹
همه ذرّات حیران تو هستند
ز پیدائیت پنهان تو هستند ۱۹۰
چراچندین تو اندر بند صورت
شدستی این چنین پابند صورت ۱۹۱
ترا چون ذات هست اینجا عیانی
ترا اعیانست اسرارمعانی ۱۹۲
از این عالم ندیدی هیچ سودی
وزین آتش ندیدی جز که دودی ۱۹۳
زیانت سود کن ز آتش برون شو
تو اکنون گوش دار این پند بشنو ۱۹۴
یکی خواهی شد ای دل در بر من
سزد گر هم تو باشی غمخور من ۱۹۵
دل حق بین که حق داری تو درخویش
طلب کن در بر خود رهبر خویش ۱۹۶
دلا حق بین و وز حق میمشو دور
مشو چندین تو اندر خویش مغرور ۱۹۷
دلا حق بین که حق خواهی شدن تو
در آخر جزو و کل خواهی بدن تو ۱۹۸
دلا حق بین و اندر حق فنا گرد
که سرگردان نباشی اندر این درد ۱۹۹
دلا حق بین و از حق باش جان تو
چو دیدی این زمان راز نهان تو ۲۰۰
صفاتی این زمان و راز دیده
نمودخود در اینجا باز دیده ۲۰۱
چو دیدی باز مرانجام وآغاز
در آن حضرت نخواهی رفت تو باز ۲۰۲
تو شهباز جهان لامکانی
برون پروازِ کل اندر معانی ۲۰۳
تو شهبازی و شه راباز بین تو
که تا باشی بکل عین الیقین تو ۲۰۴
عجایب جوهری داری تو ای دل
زمانی بنگرت این رازمشکل ۲۰۵
عیان بین باز اکنون درنهانی
اگرچه تو دلی مانند جانی ۲۰۶
درون خود نظر کن حق یکی دان
تو خود حق را یین و بیشکی دان ۲۰۷
که هستی پس چرا حیران شدستی
یقین بنگر که کل جانان شدستی ۲۰۸
حقیقت حق عیانست ای دل اینجا
بمعنی برگشاید مشکل اینجا ۲۰۹
حقیقت حق عیانست ای دل راز
بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز ۲۱۰
حقیقت حق عیان و تو نهانی
چرا اسرار خود اینجا ندانی ۲۱۱
حقیقت حق عیانست و یقین اوست
ترادرمغز بگذر زود زین پوست ۲۱۲
حقیقت حق عیان و تو خدائی
مکن اکنون زبود حق جدائی ۲۱۳
حقیقت حق عیان بنگر ورا تو
که هستی در نهان ماورا تو ۲۱۴
یقین در عشق کل اینجا قدم زن
اناالحق با من اینجا دم بدم زن ۲۱۵
دمادم زن اناالحق با من اینجا
که گفتم راز کلّی روشن اینجا ۲۱۶
دمادم زن اناالحق همچو من تو
اناالحق بر همه آفاق زن تو ۲۱۷
دمادم زن اناالحق چو حقی هان
که پیدا شد ترا در عشق برهان ۲۱۸
دمادم زن اناالحق گر حقی دوست
اگرچه در عدم مستغرقی دوست ۲۱۹
دمادم زن اناالحق در نمودار
ز شوق دوست شو آونگ از دار ۲۲۰
دمادم زن اناالحق بر سر دار
که بنمودست اینجا یار رخسار ۲۲۱
دمادم زن اناالحق چون احد تو
بریز و بگذر ازدید خرد تو ۲۲۲
دمادم زن اناالحق چون شدی حق
شده فاش اندر اینجا راز مطلق ۲۲۳
دمادم زن اناالحق در همه راز
درون خود نگر انجام و آغاز ۲۲۴
دمادم زن اناالحق چون یکی یار
ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار ۲۲۵
چو گشتی واصل از دیدار رویش
یکی بینی گرفته های و هویش ۲۲۶
چو گشتی واصل اندر حق نهانی
درون جملگی تو جانِ جانی ۲۲۷
چو گشتی واصل اندر حق دمادم
نمود سیر او بنگر بعالم ۲۲۸
چو گشتی واصل و جانت یکی شد
نمود هر دو عالم کل یکی شد ۲۲۹
چو گشتی واصل و آغاز دیدی
هم از انجام خود را بازدیدی ۲۳۰
چو گشتی واصل اندر کوی معشوق
نه بینی جز عیان روی معشوق ۲۳۱
چو گشتی واصل و دلدار یابی
پس آنگه خویشتن دلداریابی ۲۳۲
چو گشتی واصل اندر دار معنی
یکی بینی همه بازار معنی ۲۳۳
چو گشتی واصل اندر خودببین تو
نمود هر دو عالم در یقین تو ۲۳۴
چو گشتی واصل از اعیان جمله
تو باشی در نهان پنهان جمله ۲۳۵
چو گشتی واصل و بینی حقیقت
همه از بهر تو اندر طریقت ۲۳۶
چو گشتی واصل اینجا جمله یابی
تو باشی بیشکی گر این بیابی ۲۳۷
چو گشتی واصل و منصور گردی
ببینی جمله وَنْدر نور گردی ۲۳۸
ببینی جملگی اندر دل و جان
تو باشی در همه ذرّات پنهان ۲۳۹
ببینی لامکان اندر مکان گم
مکان لامکان در لامکان گم ۲۴۰
ببینی لا و الّا گرد ولا شو
ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو ۲۴۱
ز عین واصلان در یاب حق را
ببر از جزو و کل کلّی سبق را ۲۴۲
چو میدانی کز آن بودی که بودی
که بود خود در اینجاگه نمودی ۲۴۳
ز بود خود چرا غافل شدستی
که جانِ جانی اینجا درگذشتی ۲۴۴
نه جای تست اینجاگرچه جانی
بدان خودرا که کل کون و مکانی ۲۴۵
مکانت پاک نیست ای جوهر پاک
چرا اکنون قرارت هست در خاک ۲۴۶
اگر آن مسکن اوّل بیابی
تو بیخود سوی آن مسکن شتابی ۲۴۷
دراین مسکن همه درد است و اندوه
فروماندی بزیر بار این کوه ۲۴۸
تو زیر کوه اندوه وبلائی
وگرنه از همه آخر هبائی ۲۴۹
نخواهی یافت بی صورت در آن دم
اگرچه مینماید او دمادم ۲۵۰
نمییابی چه گویم گر بدانی
خدای آشکارا و نهانی ۲۵۱
اگر برگویم این اسرار دیگر
کس اینجا نیست با من یار دیگر ۲۵۲
همه غافل شده مانند حیوان
مرا این راز اینجاگه به نتوان ۲۵۳
که با هر کس نهم اندر میان من
که همدم نیستم اندر جهان من ۲۵۴
چو همدم نیستم هم با دم خویش
همی گویم بیانی زاندک و بیش ۲۵۵
چوهمدم نیستم خود یافتستم
از آن زینجای من بشتافتستم ۲۵۶
بسی جستم در اینجا صاحب درد
که باشد همچو من اندر میان فرد ۲۵۷
که تا با او بگویم سرّ احوال
نمود خویشتن در عین احوال ۲۵۸
ندیدم گرچه بسیاری بجستم
از آن اینجایگه فارغ نشستم ۲۵۹
که همدم جز دمم اینجا ندیدم
دم خود اندر اینجا برگزیدم ۲۶۰
دم خود یافتم سرّ نهانی
در او اسرار عشق لامکانی ۲۶۱
دم خود یافتم زاندم که دارم
در اینجا اوست کلّی غمگسارم ۲۶۲
دم خود یافتم جبّار بیچون
از آن این دم زدم من بیچه و چون ۲۶۳
دم خود یافتم سلطان آفاق
که این دم هست بیشک در جهان طاق ۲۶۴
دم خود یافتم اللّه را من
از آن اینجا شدم آگاه را من ۲۶۵
دم من زاندم بیچون یقینست
کز آن دم اوّلین و آخرین است ۲۶۶
دم من دارد آن دم اندر اینجا
که آن دم میندید است آدم اینجا ۲۶۷
دم من هست جان جمله جانها
که میگوید دمادم این بیانها ۲۶۸
دم من هست عین نفخ رحمان
که اینجا حق شناسد عین شیطان ۲۶۹
دم من جز یکی اینجاندید است
پدیدار است کل او ناپدید است ۲۷۰
دم من بین نمود بود آن پاک
که این دم محو کرده آب با خاک ۲۷۱
دم من سلطنت دارد بمعنی
که یک ره ترک کردست دین و دنیا ۲۷۲
ز دنیا درگذشت و یافته یار
نمیبیند در اینجا جز که دلدار ۲۷۳
ز دنیا درگذشت و لامکان دید
ز دید خود خداوند جهان دید ۲۷۴
ز دنیا درگذشت و آن جهان شد
بمعنی و بصورت جان جان شد ۲۷۵
ز دنیا درگذشت و گشت آزاد
نمود خویشتن را داد بر باد ۲۷۶
ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد
همه ذرّات را از خود خبر کرد ۲۷۷
ز دنیا درگذشت و گفت اسرار
دمادم کرد در یک نوع تکرار ۲۷۸
ز دنیا درگذشت و یافت معنی
سپرده در یقین اسرار معنی ۲۷۹
ز دنیا درگذشت و جان جان شد
بیک ره خالق کون و مکان شد ۲۸۰
ز دنیا درگذشت و جان برانداخت
وجود خویتشن یکبار بگداخت ۲۸۱
ز دنیا درگذشت و در فنا دید
خدا خود را از آن عین بقا دید ۲۸۲
ز دنیا درگذشت در لاقدم زد
زمین و آسمان در عین هم زد ۲۸۳
یکی شد در فنا محو است دنیا
نماند اینجایگه جز عین عقبی ۲۸۴
ولیکن چون نمود عشق تکرار
همی آرد دمادم سرّ گفتار ۲۸۵
بگویم یکدمی مردم نمایم
در این دم دمبدم آن دم نمایم ۲۸۶
دمی دارم که بیرون جهانست
بکل پیدا ز خود اندر نهانست ۲۸۷
یکی دیدست از خود درگذشته
تمامت سالک آسا در نوشته ۲۸۸
یکی دیدست ودر یکی خدایست
میان جملگی عین لقایست ۲۸۹
یکی دیدست و در یکی کلامست
در این معنی خدای خاص و عام است ۲۹۰
یکی دیدست این گفتار بشنو
دمادم سرّ کل از یار بشنو ۲۹۱
یکی دیدست اینجا جز یکی نیست
حقیقت جز خدایم بیشکی نیست ۲۹۲
یکی دیدست و میگویم ز یک من
که در یکی خدا دیدم ز یک من ۲۹۳
یکی دیدست بنگر مرد اسرار
یکی دان این همه معنی وگفتار ۲۹۴
یکی دیدست او واصل نموده
ز یکی این همه حاصل نموده ۲۹۵
یکی دیدست و عاشق بر صفاتست
یکی اعیان نور قدس ذاتست ۲۹۶
یکی دیدست اینجا درخدائی
چگونه او کند اینجا جدائی ۲۹۷
یکی دیدست و اللّه و جلالست
زبان عارفان زو گنگ و لالست ۲۹۸
که بسیاری در این گویند هردم
ولی آن دم نمیبینند محرم ۲۹۹
از آن نامحرمی بیچاره اینجا
که این معنی نداری چاره اینجا ۳۰۰
از آن نامحرمی کاینجاندیدی
در این معنی زمانی نارسیدی ۳۰۱
از آن نامحرمی همچون جمادی
که اینجاگه نداری هیچ دادی ۳۰۲
از آن نامحرمی و مانده غافل
که این معنی نکردستی تو حاصل ۳۰۳
از آن نامحرمی کاین سرّ نداری
که در پای وصالش سر در آری ۳۰۴
از آن نامحرمی کین جایکی تو
نمیدانی و بیشک در شکی تو ۳۰۵
نه چندانست گفتار تو اینجا
میان دمدمه در عین غوغا ۳۰۶
که نتوانی که اینجا راز بینی
خدای خود در اینجا باز بینی ۳۰۷
از آن غافل شدی ای مانده حیران
که هر لحظه شوی اینجا دگرسان ۳۰۸
دگرسانی نه یکسان همچو منصور
که دریابی یقین اللّه را نور ۳۰۹
زمین و آسمان پر نور بنگر
نظر کن خویشتن منصور بنگر ۳۱۰
زمین و آسمان در تو پنهانست
ولی اینجا دلت درمانده حیرانست ۳۱۱
زمین و آسمان هم نور تو دارد
همه ذرّات منشور تو دارد ۳۱۲
زمین و آسمان دید تن تست
که اینجاگاه کلّی روشن تست ۳۱۳
زمین و آسمان هم در حجابند
اگر بگشایی اینجاگاه این بند ۳۱۴
زمین و آسمان اینجا برافتد
نمود جانت کلّی بر سر افتد ۳۱۵
زمین و آسمان اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم ۳۱۶
زمین و آسمان اینجا نبینی
بجز یک جوهری پیدا نبینی ۳۱۷
زمین و آسمان گردد یکی دید
میان این چنین هرگز که بشنید ۳۱۸
زمین و آسمان کلّی خدایست
بمعنی ابتداو انتهایست ۳۱۹
زمین و آسمان عکس نمود است
دل و جان اندر اینجادر ربودست ۳۲۰
زمین و آسمان گردان زخود کرد
ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد ۳۲۱
زمین و آسمان اینجا مبین تو
بجز حق گر حقی اینجا حقی تو ۳۲۲
زمین و آسمان او را نظر کن
اگر مردی دلت را با خبر کن ۳۲۳
چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی
عیان بودی ولیکن خود نبودی ۳۲۴
نمیدیدی تو خود را جمله حق بود
از آن این راز میگویند معبود ۳۲۵
بیانست این معانی پیش عشاق
ولیکن هر کسی اینجایگه طاق ۳۲۶
نگردد تا نباشد جمله فانی
اگر این رازِ من جمله بدانی ۳۲۷
بجائی اوفتی ای مانده عاجز
که اینجا کس ندید آنجای هرگز ۳۲۸
بجائی اوفتی ای مرد بیخود
که یکسانست اینجا نیک با بد ۳۲۹
بجائی اوفتی کآنجای بُد لا
همه پیغمبران هستند یکتا ۳۳۰
بجائی اوفتی کآنجا زمانست
یقین میدان که بیرون جهانست ۳۳۱
بجائی اوفتی کانجا یقین است
حقیقت نی شک و نی کفر و دینست ۳۳۲
بجائی اوفتی در کلّ اسرار
که آنجا نیست این صورت پدیدار ۳۳۳
بجائی اوفتی ای مانده غافل
که آنجا جان یکی بینی ابا دل ۳۳۴
بجائی اوفتی کآنجا خدایست
ترا باشد حقیقت رهنمایست ۳۳۵
ز جمله فارغی در جملگی درج
دریغا گر بدانی خویشتن ارج ۳۳۶
ز جمله فارغ و یکتا تو باشی
ولیکن در بیان خود تو باشی ۳۳۷
ز جمله فارغ و در جمله باقی
تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی ۳۳۸
ز جمله فارغ و دیدار بیچون
همه اندر تو و تو بیچه و چون ۳۳۹
ز جمله فارغ و دید تو باشد
همه در عین تقلید تو باشد ۳۴۰
ز جمله فارغ اینجا باش درویش
که آنجا بیحجابی بنگر از پیش ۳۴۱
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر
که اینجاگه توئی جبار اکبر ۳۴۲
ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب
تو داری مال و جاه و جمله اسباب ۳۴۳
ز جمله فارغ اینجا باش و او شو
ز من دریاب و هم از من تو بشنو ۳۴۴
دمی بنگر تو این رمز و اشارات
نمودم عشق مردم در عبارات ۳۴۵
دمادم فهم کن سرّالهی
که میگویم ترا من بی کماهی ۳۴۶
دمادم فهم کن گر مرد هستی
نه همچون کافران بت میپرستی ۳۴۷
در اینجا دیروبت بیشک نسنجد
دل صاحب یقین اینجا نسنجد ۳۴۸
که این معنی نه تقلید است تحقیق
بود سرّ نهانی باب توفیق ۳۴۹
ببر آن گوی از میدان جانت
بدان اینجایگه راز نهانت ۳۵۰
چرا خون میخوری اندر دل خاک
نمییابی جمال صانع پاک ۳۵۱
چرا خون میخوری در خاک فانی
از آن می ره نبردی و ندانی ۳۵۲
ز دانائی صفات ذات بشنو
رموز کلّ معنی هان تو بگرو ۳۵۳
بر این گفتار من جان برفشان هان
بمعنی و بصورت بی نشان هان ۳۵۴
شود معنی و صورت بین یقین حق
ابا تو گفتم اکنون راز مطلق ۳۵۵
چو رازت من دمادم گفتم اینجا
حقیقت درّ معنی سفتم اینجا ۳۵۶
چو رازت مینهم اینجا ابر در
چرا اینجا بماندستی تو چون خر ۳۵۷
سر اندر صورتِ آخر بکرده
چو او اینجایگه مر کاه و خورده ۳۵۸
نه آخر خر چو راهی میرود باز
ندیده در یقین انجام و آغاز ۳۵۹
چنان رهبر بود مسکین و غمخَور
که گوئی دیده است آن راه دیگر ۳۶۰
بفعل خود رود آن خر در آن راه
بود بیچاره چون حیران و آگاه ۳۶۱
کند آن راه زیر بار از دل
که تا ناگه رسد در عین منزل ۳۶۲
چو در منزل رسد بی بار گردد
بمانده فارغ از هر بار گردد ۳۶۳
بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا
که بیشک داده باشد داد آنجا ۳۶۴
تو هم دادی ده و میکش تو این بار
که ناگاهان رسی در منزل یار ۳۶۵
تو اندر منزلی، منزل ندیده
بجز این نقش آب و گل ندیده ۳۶۶
تو اندر منزلی و راه کرده
بمانده عاجز و بس غصّه خورده ۳۶۷
ندیدی منزل ای غافل در اینجا
که این دم ماندهٔ بیچاره تنها ۳۶۸
بهر شرحی که میگویم ندانی
همی ترسم چنین غافل بمانی ۳۶۹
ترا غفلت چنین آزاد کردست
میان آتشت دلشاد کردست ۳۷۰
که نادانستهٔ راحت ز چه باز
بماندستی تو غافل بی چنین راز ۳۷۱
ز من این راز بشنو بار دیگر
که میگویم ترا اسرار دیگر ۳۷۲
غبار صورتت بردار یکراه
که تا پیدا شود آنجای آن ماه ۳۷۳
غبار صورتت بردار از پیش
که تا معنی بیابی مرد درویش ۳۷۴
غبار صورتت چون رفت حق یاب
چرا چندین شدی مانند سیماب ۳۷۵
تو لرزان مانده اندر راه ترسان
زهر چیزی دل خود را مترسان ۳۷۶
اگر خود را نترسانی در این راز
ببینی ناگهان انجام و آغاز ۳۷۷
اگر خود رانترسانی زهر کس
رسی اندر خدا این ره ترا بس ۳۷۸
اگر خود رانترسانی در این سرّ
شود اسرار باطن جمله ظاهر ۳۷۹
اگرخود را نترسانی نترسی
عیان فاشست چندینی چه پرسی ۳۸۰
عیان دریاب چندین گفتگویم
یکی حرفست تا چندین چگویم ۳۸۱
حقیقت جز خداوند دگر نیست
که حق هستی بود چون بنگری نیست ۳۸۲
ز هست و نیست آگه شو در این راه
اگر هستی از این اسرار آگاه ۳۸۳
ز هست و نیست هر دو حق یقین است
که هست و نیست رازِ کفر و دینست ۳۸۴
کجا داند کسی این راز اینجا
که جانان را پدیدست باز اینجا ۳۸۵
ز جانان گر چه میگویند اسرار
چه گویم هست جانان ناپدیدار ۳۸۶
پدیدارست صورت با معانی
ولکین یار اندر بی نشانی ۳۸۷
رخت بنموده و تو اوندیده
ابا تو گفته و از تو شنیده ۳۸۸
تو نشنفتی که او میگویدت هان
دمادم هر صفت اینجای برهان ۳۸۹
دمادم باتو در گفت و شنیدست
ولکین او بکلّی ناپدیدست ۳۹۰
دمادم روی بنماید ز پرده
میان جملگی خود گم بکرده ۳۹۱
چنان خود گم بکردست او زاعزاز
که در یکی است کژ بینی مر او باز ۳۹۲
نمود او یکی و تو دو بینی
درون پرده با او همنشینی ۳۹۳
از آن اینجا دو میبین که صورت
ترا در پیش افتاده کدورت ۳۹۴
چو رنگ حسن و طبع آز داری
نمیدانی که چون جز راز داری ۳۹۵
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه
نماید روی در آیینه ناگاه ۳۹۶
ز صورت چون برون آئی بیکبار
ترا برخیزد از هر نقش پندار ۳۹۷
درون خانه بینی مر خداوند
گشاید آنگهی از تو چنین بند ۳۹۸
گره بگشاید و آنگه شود باز
زبان گفتِ این کوته شود باز ۳۹۹
بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو
ز حق اینجایگه مینشنوی تو ۴۰۰
ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی
که داری اندر اینجاگه نشانی ۴۰۱
ولیکن گوش صورت نشنود این
ولی چون من ابر این بگرود هین ۴۰۲
تراچون بازگشتت سوی یارست
چرا دلبستگی در کوی یار است ۴۰۳
ترا نی روی باشد اندر این کوی
مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی ۴۰۴
ترا اینجایگه یاراست حاصل
کز او ناگه شوی در عشق واصل ۴۰۵
بوقتی کز خودی آئی برون تو
نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو ۴۰۶
شوی و می ندانی این چه رازست
اگرچه دیدهات اینجای باز است ۴۰۷
نمیبیند یقین اینجا رخ یار
دمامد گوشت اینجا پاسخ یار ۴۰۸
دمی گر غافل آید این نداند
چو حیوانان عجب حیران بماند ۴۰۹
درون را با برون کل آشنا نیست
در این ظلمت حقیقت روشنا نیست ۴۱۰
درونت روشنائی دارد اینجا
درونت می جدائی دارد اینجا ۴۱۱
ز خود دور افت تا کلّی شوی نور
وگرنه تو بظلمت افتی و دور ۴۱۲
چو دور افتی دمادم عین ظلمت
رسد آنگه بیابی عین قربت ۴۱۳
کنون چون حاصلست اینجا بدان تو
ز دید دید من این رایگان تو ۴۱۴
خدا با تست و تو در جستجوئی
در این معنی تو چون نادان چگوئی ۴۱۵
بسر گردان شده مانند گوئی
از این معنی چو نادانی چگوئی ۴۱۶
دگر ره میبری گفتار ما را
یقین یارت شود هم یار یارا ۴۱۷
یکی یاریست جمله دوست دارد
یکی مغز است و جمله پوست دارد ۴۱۸
حجاب یار عین پوست باشد
چو پرده رفت کلّی دوست باشد ۴۱۹
حجاب یار اینست گر بدانی
وگرنه چند از این اسرار خوانی ۴۲۰
حجاب یار اینجا صورت تست
اگر باشی چو مردان جهان چُست ۴۲۱
تو برداری حجاب و ترک گوئی
چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی ۴۲۲
تو هستی او ولی صورت حجابست
ز صورت جمله اعداد و حسابست ۴۲۳
تو هستی او و او در تو نمودار
حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار ۴۲۴
یقین درنیستی او را نظر کن
که جانست او و دل را تو خبر کن ۴۲۵
دلت را محو کن تا جان شود پاک
نماند این نمود آب با خاک ۴۲۶
پس آنگه جان یقین را محو گردان
رخ خود از همه اینجا بگردان ۴۲۷
خدا دان و خدا بین و خدا گرد
وگر غیرست زود از وی جداگرد ۴۲۸
خدا را بین و با او آشنا باش
چو با او همنشینی کم بقا باش ۴۲۹
خدا را بین و با او گو تو رازت
از او بشنو بیانها جمله بازت ۴۳۰
بگوید جملگی با جانْت با دل
وگر تو پی بری این راز مشکل ۴۳۱
وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز
نبینی هیچ هم انجام و آغاز ۴۳۲
اگر یک ذرّه ماندستی بصورت
کجا باشد بنزدیکت حضورت ۴۳۳
حضورت در یکی اینجا نماید
نمودصورتت اینجا نماید ۴۳۴
حضورت آنگهی باشد در این راز
که بینی اوّلت اینجایگه باز ۴۳۵
حضورت آنگهی باشد چو عشّاق
که باشی همچو شمس اندر فلک طاق ۴۳۶
حضورت آنگهی باشد چو عاقل
که در اعیان نباشی هیچ غافل ۴۳۷
حضورت آنگهی باشد ز دیدار
که او آید ترا کلّی خریدار ۴۳۸
حضورت آنگهی باشد چو مردان
که بیرون آئی از صورت بدینسان ۴۳۹
شوی و در یکی آری قدم تو
یکی دانی وجودت با عدم تو ۴۴۰
وجودت با عدم یکسان نمائی
نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی ۴۴۱
وجودت با عدم یکی کنی کل
رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل ۴۴۲
وجودت با عدم یکسان نماید
پس آنگه باز خود را لا نماید ۴۴۳
وجودت با عدم کلّی شود حق
تو باشی آنگهی این رازمطلق ۴۴۴
وجودت با عدم اللّه گردد
کسی کین یافت زین آگاه گردد ۴۴۵
در آخر چون نظر دارد خدایست
درون جملگی او رهنمایست ۴۴۶
در آخر راز او بیند در اینجا
یکی اندر یکی بگزیند اینجا ۴۴۷
در آخرواصل جانان شود او
درون جملگی پنهان شود او ۴۴۸
در آخر راز دار شاه گردد
درون جانها اللّه گردد ۴۴۹
در آخر چون ببیند باشد او جان
یقین جانان بود دریاب اعیان ۴۵۰
بود اعیان همین گر راه بردی
رهت اینجا بسوی شاه بردی ۴۵۱
شه اینجاگه عیان و تو نهانی
ولی این راز اگر اینجا بدانی ۴۵۲
شه اینجا رخ چو بنمودست جمله
حقیقت مغز نیز و پوست جمله ۴۵۳
همه او هست و یکی گشته ظاهر
بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ ۴۵۴
همه او هست ای بیچاره مانده
چنین حیران ودر نظاّره مانده ۴۵۵
همه او هست ای درمانده مسکین
تو خواهی ماند اندر عشق غمگین ۴۵۶
همه او هست غیری نیست اینجا
همه او هست دیری نیست اینجا ۴۵۷
درون کعبهٔ جان آی و کن سیر
نظر کن کعبه را افتاده در دیر ۴۵۸
درون کعبه آی ای سرّ ندیده
نمود کعبهٔ ظاهر ندیده ۴۵۹
چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق
توئی در آفرینش طاق تحقیق ۴۶۰
چو داری کعبهٔ اسرار حاصل
چرا در خود نگردانی تو واصل ۴۶۱
چو داری کعبهٔ جانان یقین است
چه جای عقل و فهم و کفر و دین است ۴۶۲
تراچون کعبه حاصل شد در اینجا
حقیقت جانْت واصل شد در اینجا ۴۶۳
ترا چون کعبه جانانست او بین
گذر کن این زمان از کفر وز دین ۴۶۴
ترا این دین یقین باید که باشد
ز کفر عشق دین باید که باشد ۴۶۵
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست
ترا زین کف رو دین آخر چه سود است ۴۶۶
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام
کجا گنجد در اینجاننگ با نام ۴۶۷
نگنجد نام نیک اندر ره عشق
کسی باید که باشد آگه عشق ۴۶۸
اگر آگاه عشقی جمله حق بین
بجز حق دیگری را تو بمگزین ۴۶۹
بجز حق هرچه بینی بت بود آن
چوبت بشکست یابی گنج اعیان ۴۷۰
تراگنجی است اندر جان نهانی
چرا خود گنج خود اینجا ندانی ۴۷۱
ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز
از آن اینجا ندیدی محرمی باز ۴۷۲
تواتمام نمود آن ندیدی
از آن اینجا بخاک و خون طپیدی ۴۷۳
بماندستی ز بهر دین گرفتار
حقیقت دین پرستی همچو کفّار ۴۷۴
نه این باشد نمود عشقبازی
که اینجا گه گرفتی عشقبازی ۴۷۵
نه بازی عشق جانان باختستی
نه همچون عاشقان جان باختستی ۴۷۶
تو رسم عاشقان هرگز ندانی
که درمانده بخود بس ناتوانی ۴۷۷
تو رسم عاشقان دریاب و جان ده
هزاران جان بیک دم رایگان ده ۴۷۸
تو یک جان داری و آن خود هبا شد
حقیقت او بداند کو بقا شد ۴۷۹
هزاران جان بیکدم عاشقانه
یکی باشد حقیقت جاودانه ۴۸۰
هر آن عاشق که او جانان نگردد
حقیقت شمس او رخشان نگردد ۴۸۱
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان
بداند این رموز عشق پنهان ۴۸۲
نشان بی نشان یاردیدم
نمود لیس فی الدّیار دیدم ۴۸۳
چو جانم بی نشان بُد در نشانم
حقیقت فاش شد راز نهانم ۴۸۴
ندانستم که همچون او شوم باز
نخواهد مانَدَم انجام و آغاز ۴۸۵
یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست
که مغز بی نشانی بود در پوست ۴۸۶
چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او
نظر کردم حقیقت من شدم او ۴۸۷
حقیقت راست گفت اینجای منصور
که اینجا میدمم در جمله من صور ۴۸۸
ولی این راز رامحرم بشاید
که دریابد چه صاحب عشق باید ۴۸۹
که این داند نه هر بد جنس جاهل
کسی باید که باشد دوست کامل ۴۹۰
که این سرّ باز داند آخر کار
بهرکس این نشاید گفت زنهار ۴۹۱
نه هرکس این سزاوار است دریاب
کجا باشد حقیقت تشنه سیراب ۴۹۲
نمود عشق جانان را از اینسان
بدانستند هم خلوت نشینان ۴۹۳
بر این امیّد جانها داده اینجا
که تا روزی مگر یابند آنجا ۴۹۴
کسی کین پی برد از عالم دل
حقیقت برگشاید راز مشکل ۴۹۵
بوقتی کز خودی بیرون شود او
ز دید چون و چه بیرون شود او ۴۹۶
اگر بیچون شوی در چه نمانی
حقیقت این معانی بازدانی ۴۹۷
نه هرکس صاحب اسرار گردد
کسی باید که او دلدار گردد ۴۹۸
که همچون مصطفی در سرّ اسرار
شود کلّی ز خود او ناپدیدار ۴۹۹
زند دم از نمود مَنْ رآنی
برو بیچاره کین مشکل ندانی ۵۰۰
رموز علم او بد در حقیقت
دم این دم او ز دست اندر حقیقت ۵۰۱
نرستی از طبیعت کی بدانی
نهایت تا زنی دم از رآنی ۵۰۲
بوقتی کو دم این زد یقین دید
که خود را اوّلین و آخرین دید ۵۰۳
نمودش بود اوّل نیز آخِر
حقیقت جان جان و صاحب سرّ ۵۰۴
بدو تادم زد و آن دم یقین یافت
خدادر خویشتن عین الیقین یافت ۵۰۵
چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد
حقیقت خویش را او جان جان کرد ۵۰۶
دم جمله نهان شد در دم او
اگر دم جوئی اینجاگه دم او ۵۰۷
زن آنگه کین حقیقت باز دانی
پس آگه راز معنی بازدانی ۵۰۸
توئیّ تو نماند حق شوی پاک
نهی بر فرق معنی تاج لولاک ۵۰۹
چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)
کنی اینجای محوت نیک و هر بد ۵۱۰
بیابی دُرّ معنی وصالش
ببخشد ناگهت اندر کمالش ۵۱۱
تو در دریای او چون غوطه خوردی
حقیقت دُرّ معنی را تو بردی ۵۱۲
ز بودِ او دمی این دم بزن تو
وگرنه از کجا مردی که زن تو ۵۱۳
تو همچون بی نمود او زنی دم
که او بُد در حقیقت هر دو عالم ۵۱۴
دوعالم آن زمان در پیش بینی
همه کون و مکان در خویش بینی ۵۱۵
یکی گرددترا ظاهر در آن دید
حقیقت اینست اینجا سرّ توحید ۵۱۶
تو مر توحید احمد یاب و حیدر
از ایشان گر خدا بینی تو مگذر ۵۱۷
خدابین باش همچون دید ایشان
که بینی در عیان توحید ایشان ۵۱۸
تراتوحید از ایشان روشن آید
که جانت همچو نوری روشن آید ۵۱۹
ولیکن این معانی سرّ ایشانست
میان واصلان این راز پنهانست ۵۲۰
چو پنهانست این دم در نهانت
کجا پیدا شود راز نهانت ۵۲۱
وز ایشان منکشف آمد چنین راز
اگر یابی از ایشان این یقین باز ۵۲۲
یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست
بر عشّاق این عین العیانست ۵۲۳
برون آئی چو مغز از پوست اینجا
نبینی در یقین خوددوست اینجا ۵۲۴
برون آئی و در یکّی زنی دم
درون خویش یابی هر دو عالم ۵۲۵
برون آئی و یابی جانِ جانت
حقیقت اوست اینجاگه عیانت ۵۲۶
از این معنی ببر ای دوست گوئی
بزن از عشق کل تو های و هوئی ۵۲۷
نمیدانی که داری جوهر دوست
بنادانی بماندستی در این پوست ۵۲۸
اگر تو مغز جان خواهی رها کن
تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن ۵۲۹
درونت دوست دار و پوست شیطان
حقیقت جان خود کن عین جانان ۵۳۰
چو جانان بی نشان آمد حقیقت
نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت ۵۳۱
بسی راهست لیکن هیچ ره نیست
بر عشّاق جز دیدار شه نیست ۵۳۲
خدا در بی نشانی باز بین باز
که اودارد نهان عین الیقین باز ۵۳۳
خدا را بین و از اشیا گذر کن
ز دید خویشتن در خود نظر کن ۵۳۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۳۴
۴۲۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید
گوهر بعدی:در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.