هوش مصنوعی: این شعر عرفانی از عطار نیشابوری به موضوعات عشق الهی، سلوک معنوی، وحدت وجود، و رسیدن به حقیقت می‌پردازد. شاعر با بیانی رمزآلود و پر از استعاره، از سفر روحانی انسان به سوی خداوند سخن می‌گوید و بر اهمیت رهایی از تعلقات دنیوی و رسیدن به وصال حق تأکید می‌کند. در طول شعر، مفاهیمی مانند فنا در ذات الهی، عشق به معشوق حقیقی، و کشف اسرار وجود به طور مکرر تکرار می‌شوند.
رده سنی: 16+ مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در این شعر برای درک و تجربه نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌های پیچیده و زبان نمادین ممکن است برای خوانندگان جوان‌تر دشوار باشد.

در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

الا تا چند در منزل شتابی
تو اندر منزل و منزل نیای ۱

توئی در منزل اینجا راه کرده
حقیقت عزم دید شاه کرده ۲

تو اندر منزل و منزل ندانی
توئی جان و دل من دل ندانی ۳

تو اندر منزلی ره کرده ای دوست
چنان مانده بتن در پرده ای دوست ۴

تو اندر منزل و نادیده دیدار
شده در منزل جان ناپدیدار ۵

تو اندر منزل و و جائی بمانده
ولی در خویش تنهائی بمانده ۶

تو اندر منزلی و وصل دیده
حقیقت عین ذات اصل دیده ۷

تو اندر منزلی در نزد آن ماه
چگویم چون نهٔ از راه آگاه ۸

تو اندر منزلی سرگشتهٔ خود
میان خاک و خون آغشتهٔ خود ۹

تو اندر منزلی ای دل بماندی
بُدی سالک کنون واصل بماندی ۱۰

تو اندر منزل وصل خدائی
نظر کن باز کز اصل خدائی ۱۱

تو اندر منزل جانی و جانان
نموده رخ ترا اینجا در اعیان ۱۲

سوی منزل رسیدستی تو تحقیق
نمییابی و دیدستی تو توفیق ۱۳

سوی منزل رسیدی از سوی درد
فتادستی در این منزل کنون فرد ۱۴

سوی منزل رسیدستی نظر کن
ز دید جان و دل خود را خبر کن ۱۵

سوی منزل رسیدستی و یاری
بدان خوشباش چون با غمگساری ۱۶

سوی منزل رسیدستی در آفاق
هنوز اندر رهند مر جمله عشاق ۱۷

سوی منزل ز دید حق رسیدی
جمال حق در این منزل بدیدی ۱۸

در این منزل وصالت دست دادست
خر و بارت سوی منزل فتادست ۱۹

در این منزل زدی بیشک قدم تو
که تادر منزلی عین عدم تو ۲۰

رسیدی ای دل و کامی ندیدی
ز منزل تو یقین نامی شنیدی ۲۱

رسیدی در سوی منزل ندیدی
مراد خویشتن حاصل ندیدی ۲۲

رسیدی سوی منزل بی سر وجان
از آنگشتی تو چون خورشید تابان ۲۳

بیاب ای دوست وصل دوست در دل
که اینجا منزلست و نیست منزل ۲۴

بمنزل چون رسیدی وصل دریاب
زمانی کرد بیدارت از این خواب ۲۵

بمنزل چون رسیدی همچو مردان
حقیقت خوش نشین با دوست شادان ۲۶

در این منزل که جانها ره نبردند
هم اندر منزل افتادند و مردند ۲۷

تو ره بردی و خواهی مرد اینجا
ندانم تا چه خواهی برد اینجا ۲۸

تو اندر منزلی تا چند گوئی
تو اکنون بیدلی تا چند جوئی ۲۹

بگو تا چند جوئی منزل یار
که آخر برگشائی مشکل یار ۳۰

بگو تا چند جوئی منزل ای دوست
که تو در منزلی و منزلت اوست ۳۱

تو اندر منزلی، اندر منازل
چگویم چون نداری دیدن دل ۳۲

دل وجان اندر این منزل بماندست
میان نار و ریح و گل بماندست ۳۳

چنانش آب افکنده بسیلاب
کز اینجا میبرد آنجا باشتاب ۳۴

چو گردابست دریا از پس و پیش
مرو بیرون زمنزل ای دل ریش ۳۵

جزیره داری و منزل همین است
ترا منزل ترا عین الیقین است ۳۶

کناری یافتی اندر کناره
کنی در بحر استسقا نظاره ۳۷

بمنزل در رسیدستی کنون تو
حقیقت داری اینجا رهنمون تو ۳۸

حقیقت رهنمون جانت باشد
که اینجا دردت دور ماندت باشد ۳۹

تو جان خود چنان آسان گرفتی
از آن مانده کنون اندر شگفتی ۴۰

تو جان خود مده آسانت ازدست
که جان با جان جان دیدست و پیوست ۴۱

چو جان ره برده است و راه دیدست
در این منزل وصال شاه دیدست ۴۲

ز جان بگذر که جان از تو گذشتست
حقیتق سیر اشیا در نوشتست ۴۳

دل و جان با تو پیوستست دائم
بذات جان جان پیوسته قائم ۴۴

شده در تو تو اندر جان و دل گم
که این قطره بمن بحرست قلزم ۴۵

نگاهی کن تو در جان حقیقی
که با او زان سر اینجاگه رفیقی ۴۶

رفیقی کردهٔ با جان از آن سر
ندانی چون کنم این سر تو رهبر ۴۷

رفیقی کردهٔ با جان در اینجا
در اینجا آمدی ای جان از آنجا ۴۸

رفیقی کردهٔ با جان ندانی
حرامت باد اگر غافل بمانی ۴۹

فروبست و ندانستی ورا تو
ابا او کردهٔ اینجا جفا تو ۵۰

رفیقی کردهٔ با جان خود تو
از او غافل شده در نیک و بد تو ۵۱

رفیقی کردهٔ با جان با جان حقیقت
رهائی کن ورا اینجا طبیعت ۵۲

رفیقی کردهٔ با جان تو از ذات
رسیدستی کنون در قرب ذرّات ۵۳

رفیقی کردهٔ با جان ز آنجا ابا تو
رها کردی تو بار خویش نیکو ۵۴

ندانی ای ترا مجروح مانده
که ماندستی تو خود بیروح مانده ۵۵

وصالت دست آسان بود داده
ولکین ماند از مرکب پیاده ۵۶

وصالت دست آسان بود در دست
ولکین عشق پیوند تو بگسست ۵۷

وصال یار اینجا دیده بودی
حقیقت پای تا سر دیده بودی ۵۸

کسی هرگز کند این کان تو کردی
از آن افتاده در اندوه ودردی ۵۹

ندانستی ترا معذور دارم
کنم نزدیکت و نی دور دارم ۶۰

بده انصاف ای دل اندر اینجا
که گردی عاقبت واصل در اینجا ۶۱

بده انصاف ای از خود رمیده
کنون بگشای اینجا مر دو دیده ۶۲

بده انصاف ای دل در حقیقت
طریقت کن تو از عین طریقت ۶۳

بده انصاف جان ای راز دیده
که یاری اندر آخر باز دیده ۶۴

بده انصاف و اندر وی فنا شو
در او مستغرق عین بقا شو ۶۵

بده انصاف و شو در عالم جان
تو بیش از پیش مر خود را مرنجان ۶۶

بده انصاف کاکنون یار دیدی
یقین بیزحمت اغیار دیدی ۶۷

بده انصاف ای جان و جهان را
که وصلش یافتستی رایگان را ۶۸

بده انصاف تو در عالم عشق
که دیدی بار دیگر آدم عشق ۶۹

بده انصاف و اندر خود یقین بین
تو ذات اوّلین و آخرین بین ۷۰

بده انصاف چون گشتی تو خورشید
که خواهی ماندنی بی سایه جاوید ۷۱

بده انصاف و بنگر راز جانان
یقین انجام و با آغاز جانان ۷۲

تو چون در کل رسیدی جزو بگذار
تو چون در جای رسیدی عضو بگذار ۷۳

تو چون در کل رسیدی راز بنگر
ز خود انجام و هم آغاز بنگر ۷۴

همه در تست ای نادیده اسرار
وجود تست اندر عین پندار ۷۵

همه در تست و تو اندر گمانی
از آن اسرار من اینجا ندانی ۷۶

همه در تست و تو اندر همه گم
همه چون قطره و تو عین قلزم ۷۷

همه در تست و تو درخود حجابی
فتاده در پی نقش و حسابی ۷۸

همه در تست و پندارست صورت
دمادم اوفتی اندر کدورت ۷۹

همه در تست و تو عین صفاتی
چرا غافل ز دید نور ذاتی ۸۰

همه در تست وز تست این همه راز
نه کس آمد نه کس خواهد شدن باز ۸۱

همه در تست هیچی نیست اینجا
بجز تو هیچ و هیچی نیست اینجا ۸۲

عطارد گر دبیرست و توانا
قلم در دست و اندر راز دانا ۸۳

شده نادان او در کلّ احوال
بسوزد چند بار اندر مه و سال ۸۴

ز سهم سیف او مریخ لالست
فتاده زار دائم در وبالست ۸۵

تمات کوکبان چرخ گردون
شوند از عشق او گردان و در خون ۸۶

زهی بگذشته از افلاک و انجم
همه چون قطره و تو بحر قلزم ۸۷

زهی کرده غلام و چاکر تو
مه و خورشید بیشک ناظر تو ۸۸

توئی اصل ای نمود سرّ اسرار
زمانی برقع از دلدار بردار ۸۹

توئی میر و توئی خسرو تو سلطان
توئی جسم و توئی جان و تو جانان ۹۰

ترا زیبد بعالم پادشاهی
که جزو و کل رسولا پادشاهی ۹۱

ترا زیبد بزرگی ای سرافراز
که خواهد دیدن از تو عزّت و ناز ۹۲

توئی زیبد که سلطانی کنی تو
بت کُفّار اینجا بشکنی تو ۹۳

ترا زیبد که داری سرّ بیچون
نهی شرع و اساست بیچه و چون ۹۴

ترا زیبد رسولی در میانه
که عزّو رفعتت شد جاودانه ۹۵

ترا زیبد که داری معجز اینجا
همه بر درگه تو عاجز اینجا ۹۶

ترا زیبد که گردانی قمر را
دو نیمه در بر اهل نظر را ۹۷

ترا زیبد که آهو خواست زنهار
ز تو ای سیّد دانای جبّار ۹۸

ترا زیبد که فخر تست آفاق
همه اندر دوئی تو در میان طاق ۹۹

زهی طاق دو ابروی تو محراب
بر محراب تو جان رفته در خواب ۱۰۰

توئی شاه و همه اینجا غلامت
بکرده گوش در سوی پیامت ۱۰۱

بتو روشن شده آفاق یکسر
بتو اینجا یقین مشتاق یکسر ۱۰۲

بتو روشن شده این راه تاریک
نهادستی اساس شرع باریک ۱۰۳

از آن موئی در این معنی نگنجد
دل و جان نزد شرعت خود چه سنجد ۱۰۴

ره شرع تو هر کو یافت کل شد
در اینجا بیشکی بی عیب و ذل شد ۱۰۵

ره شرع تو بود انبیا بود
ولی همچون تو کس این بود ننمود ۱۰۶

تو بنمودی رخ و شد آشکاره
قمر هر ماه میگردد دو پاره ۱۰۷

شود نیمی کم و نیمی پدیدار
دگر آن نیم دیگر ناپدیدار ۱۰۸

شود در پیش خورشید جمالت
حقیقت باز شد سوی وصالت ۱۰۹

وصالت جمله جویانند اینجا
همه ذرّات پویانند اینجا ۱۱۰

وصالت یافت آنکو سر ببازید
بجان خویشتن اینجا ننازید ۱۱۱

وصالت یافت آن کو تن برانداخت
وجود خویشتن چون شمع بگداخت ۱۱۲

وصالت یافت آنکو شد فنا باز
تراینجا بدید اندر بقا باز ۱۱۳

وصالت یافت اینجا آنکه دل شد
وگرنه پیش ذات تو خجل شد ۱۱۴

وصالت یافت آنکو دید رویت
بود دائم غلام و خاک کویت ۱۱۵

وصالت یافت کز خود شد جدائی
رسید آنگاه در عین خدائی ۱۱۶

وصالت یافت اینجا هرکه جان شد
بنزد روی تو از خود نهان شد ۱۱۷

وصالت یافت کو ذات تو باشد
حقیقت عین آیات تو باشد ۱۱۸

وصالت یافت آنکو شرع بگزید
رسید از دید تو در دیدن دید ۱۱۹

وصالت گر بیابد ره ندیده
که او باشد دل آگه ندیده ۱۲۰

نداند راه سوی تو دل و جان
بماند تا ابد در عین زندان ۱۲۱

وصالت یافت مر این جان عطّار
از آن شد او ز بحر تو گهربار ۱۲۲

چنان اندر وصالت راه دیدست
که خود را بی توئی ای شاه دیدست ۱۲۳

چنان در عشق اینجا در فشاند
در آخر پیش ذاتت سر فشاند ۱۲۴

ندارد هیچ چیزی جز سر تو
چو خاک افتاد مسکین بر در تو ۱۲۵

در تو دارد و هر کس ندارد
جز از تو رو ز پیش و پس ندارد ۱۲۶

تو چون در ماندگان را دستگیری
سزد گر بندهٔ خود را پذیری ۱۲۷

رهانی مرد را زین گفتن پر
اگرچه ریخت از بحرِ دلش دُر ۱۲۸

ز وصل تو جهان مجروح ماندست
که جانش رفت در وی روح ماندست ۱۲۹

ز وصل تو نمودش کن نمودار
حجابش بیشکی از پیش بردار ۱۳۰

چو میدانی که هست او خود غلامت
بگفت او باز با هر کس پیامت ۱۳۱

پیامت گفت اینجا جمله سرباز
در آخر پیش رویت گشت سرباز ۱۳۲

چنان گفتست راز تو حقیقت
همه در سرّ مکشوف شریعت ۱۳۳

ابا تو گفت هم از تو شنیده
ز بهر تو بخاک و خون طپیده ۱۳۴

توئی پیغامبران را شاه و سرور
نگه کن در دل عطّار بنگر ۱۳۵

نگه کن عقل تو عقل جهانی
حقیقت مهتر آخر زمانی ۱۳۶

ز تو آدم شرف دارد ز بودش
که بُد نوری ز ذاتت در وجودش ۱۳۷

بتو آدم حقیقت یافت جانان
تو بودی مر ورا پیدا و پنهان ۱۳۸

بتو آدم نمود انبیا شد
که صافی گشت و بر صدق و صفا شد ۱۳۹

بتو نوح از دوعالم شد نهانی
که پیش تست بیشکّی معانی ۱۴۰

بتو پیدا تمامت انبیااند
بتو اعیان حقیقت اولیااند ۱۴۱

توئی مهتر توئی بهتر چگویم
که در میدان شرع تو چو گُویم ۱۴۲

بسی چوگان عشقت خوردهام من
از آن در عشق تو خو کردهام من ۱۴۳

چنان من دوست دارم یاورانت
چنانم زار اینجا در عیانت ۱۴۴

که میبینم ترا اندر دل خود
حقیقت کردهام من حاصل خود ۱۴۵

بتو شادم بتو آباد مانده
بتو پیوستهام آباد مانده ۱۴۶

تو میدانی دوای دردم ای دوست
که مجروح و عجب رو زردم ای دوست ۱۴۷

تو میدانی دوای درد عطّار
دوا کن بخش او را کم کن آزار ۱۴۸

چنان عطّار در درد تو بگداخت
بآخر یافت راحت بس سرافراخت ۱۴۹

دوای درد عشاق جهانی
دوای عاشقان هم خود تو دانی ۱۵۰

دوا کن این دل درمانده ای جان
که همچون حلقه بر در مانده این جان ۱۵۱

دوا کن این دل حیران بمانده
که چون چرخست سرگردان بمانده ۱۵۲

دوا کن این دل افتاده از دست
وگرنه زیر پای غم شود پست ۱۵۳

دوا کن این دل مجروح و افگار
که دیدست او زعشقت رنج و تیمار ۱۵۴

دوا کن این دل مسکین مجروح
مر او را قوّت آور در سوی روح ۱۵۵

دوا کن ای طبیب کاردیده
دلم زیرا که هست آزار دیده ۱۵۶

از آن جام محبّت زانکه خوردی
بمن آور از آن جام تو دردی ۱۵۷

ز دُرد جام خود دردم شفا ده
دلم از رنگ نقش خود صفا ده ۱۵۸

ز درد عشقت ای جانان جمله
شدم رنجور ای درمان جمله ۱۵۹

دمادم میخورم خون دل خویش
ندارم هیچ جز تو حاصل خویش ۱۶۰

مرا حاصل توئی درد و اندوه
برون آور مرا از بار این کوه ۱۶۱

بزیر بار کوه عشق ماندم
بجای آب خون از دیده رانم ۱۶۲

ز بهر وصل تو اندر فراقم
بدیدار خوش تو اشتیاقم ۱۶۳

چنانست ای مه خورشید تابان
که چون ذرّه سوی خورشید تابان ۱۶۴

چنانست این دل درمانده در غم
که چیزی جز تو نیست او را یقین هم ۱۶۵

توئی درد و توئی اکنون دوایم
ز بیش اندازه بنمائی جفایم ۱۶۶

چنانم شد فنا دل در ره تو
که اوّل بود اینجا آگه تو ۱۶۷

کنونش عقل شد در عشقت ای جان
کند هر لحظه اینجا شرح و برهان ۱۶۸

ز تو دارد ز تو اینجای گوید
وصال روی تو اینجای جوید ۱۶۹

چنان در شرح محبوسِ تو شد دل
کز آن در عاقبت شد عشق حاصل ۱۷۰

چو عشق روی تو اندر سرم بود
حقیقت عشق تو هم رهبرم بود ۱۷۱

چو عشق روی تو آمد در این جان
حقیقت فاش گفتم راز جانان ۱۷۲

چو عشق روی تو در جانم افتاد
حقیقت کفر در ایمانم افتاد ۱۷۳

چو عشق روی تو دیدار بنمود
مرا آنجا دَرِ اسرار بگشود ۱۷۴

چو عشق روی تو آمد مرا دید
رهائی دادم از پندار تقلید ۱۷۵

چو عشق روی تو جانان نمودم
از آن هر لحظه من برهان نمودم ۱۷۶

چو عشق روی تو خورشید جان بود
مرا اینجا دَرِ اسرار بگشود ۱۷۷

نمیدانست کس عشق تو جانا
ز من شد بعد از این در جمله پیدا ۱۷۸

ز من پیدا شد اسرار یقینت
که من بودم در اینجا پیش بینت ۱۷۹

ز من شد فاش اینجا کل اسرار
که از عشق تو کردم کلّ دیدار ۱۸۰

چنان در جان عطّاری بمانده
که همچون نافه اسراری بمانده ۱۸۱

دماغم شد معطّر مست گشته
از اوّل نیست بود و هست گشته ۱۸۲

کنون سر باتو سر با تو دارم
که هستی در حقیقت غمگسارم ۱۸۳

سرو کارم کنون سوی تو افتاد
که خر با بار در کوی تو افتاد ۱۸۴

معطّر کردهٔ آفاق جمله
بتو ذرّات شد مشتاق جمله ۱۸۵

معطّر کردهٔ آفاق از بوی
سلاسل بستهٔ عشاق از موی ۱۸۶

بموئی بستهٔ بر پای جانها
بهر حرفی است مر شرح وبیانها ۱۸۷

هر آنکو جز رضای جانت جوید
بجز مر دفتر و دیوانت جوید ۱۸۸

بماند تا ابد بسته در این پای
نیارد وقت بیشک جای بر جای ۱۸۹

هر آنکو پای غم او را بشادی
ز غم افتاد اندر سوی شادی ۱۹۰

ابی غم شد هر آنکو برد فرمان
ترا ور نه فتاد او سوی زندان ۱۹۱

ز زندانِ تو کی یابد رهائی
که از خود یابد اینجاگه جدائی ۱۹۲

بود طالب کسی کو راز بیند
در اینجا دید شرعت باز بیند ۱۹۳

به نسپارد ره شرع تو اینجا
نداند اصل با فرع تو اینجا ۱۹۴

سپارد راه آنکو در طریقت
رساند دید تو اندر حقیقت ۱۹۵

تو اینجا رهنمای واصلانی
تو بنهادی اساس و هم تو دانی ۱۹۶

ره شرعت سپردم سالها من
بسی معلوم کردم حالها من ۱۹۷

ره شرعت سپردم گاه و بیگاه
ز جان گفتم ز دل استغفراللّه ۱۹۸

ره شرعت سپردم این زمان من
نهادم در برت کون و مکان من ۱۹۹

همه در تست و در عین وصالی
چرا افکنده خود را در وبالی ۲۰۰

همه در تست بردار این گمان را
که تا بیشک یکی بینی عیان را ۲۰۱

همه در تست یک دم در یقین شو
یکی بنگر بدیده اوّلین شو ۲۰۲

همه در تست بردار این حجابت
که در یکی نباشد این حسابت ۲۰۳

همه در تست اوّل بین و آخر
در این صورت همی گویم بظاهر ۲۰۴

همه در تست ای اوّل ندیده
ز دید وصل او نامی شنیده ۲۰۵

همه در تست و تو اندر وصالی
نه نقصانی که دائم در کمالی ۲۰۶

توئی لیکن گمانت در گرفته
زهر شرحی بیانت درگرفته ۲۰۷

گمانت آنچنان اینجا نمودست
که هر لحظه دو صد غوغا نمودست ۲۰۸

گمانت آنچنان بگرفت در بند
که از اسرارت اینجاگه بیفکند ۲۰۹

گمانت آنچنان محبوس دارد
که این در بر تو کل بدروس دارد ۲۱۰

گمان بردار تا یابی یقین باز
دل و جان و سرت اندر یقین باز ۲۱۱

گمان بردار ای بیچون جمله
که خواهی ریخت اینجا خون جمله ۲۱۲

گمان بردار ای بنموده خود را
فکنده تهمتی در نیک و بد را ۲۱۳

گمان بردار تا خود باز بینی
مشو گنجشگ تا شهباز بینی ۲۱۴

گمان بردار و واصل شو چو آن پیر
که اندر وصل اینجا نیست تدبیر ۲۱۵

گمان بردار ای عین العیان تو
دگر کن شرح و دیگر در بیان تو ۲۱۶

گمان بردار چو سلطان عشقی
فتاده در پی برهان عشقی ۲۱۷

فتاده این زمان اندر وصالی
چرا اندر پی رنج و وبالی ۲۱۸

حقیقت بین و بگذر از همه باز
وجود خویش را اندر همه باز ۲۱۹

حقیقت بین تو در عین شریعت
شریعت خود بدان بیشک حقیقت ۲۲۰

حقیقت شرع دان و بگذار از وی
طبیعت فرع دان و بگذر از وی ۲۲۱

حقیقت بیشکی چون راه داری
در او دیدار روی شاه داری ۲۲۲

حقیقت بیشکی ذاتست بنگر
در او مر عین آیاتست بنگر ۲۲۳

حقیقت جمله مردان یافتستند
در او از جان و دل بشتافتستند ۲۲۴

حقیقت راز بیچونست دریاب
یکی دریای پر خونست بشتاب ۲۲۵

حقیقت واصلان دریافت دیدند
ز بود خود ببود کل رسیدند ۲۲۶

حقیقت هر که بسپارد در اینجا
حجاب از پیش بردارد در اینجا ۲۲۷

حقیقت هرکه اینجا باز یابد
اناالحق گوید و حق باز یابد ۲۲۸

حقیقت هر که اینجا یافت درخود
برش یکسان نماید نیک یا بد ۲۲۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در عیان دیدن جانان فرماید
گوهر بعدی:در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.