هوش مصنوعی: این متن عرفانی و فلسفی به موضوعاتی مانند عشق الهی، حقیقت وجود، تقوا، پاکی باطن، و وحدت با ذات الهی می‌پردازد. شاعر از خورشید به عنوان نماد حقیقت و نور الهی استفاده می‌کند و بر اهمیت پاکسازی درون از آلودگی‌های نفسانی تأکید دارد. متن همچنین به مفاهیمی مانند فنا در ذات الهی، اسرار معانی، و پیروی از شرع اشاره می‌کند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از اشارات به مفاهیم انتزاعی مانند فنا و وحدت ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.

در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

عجائب خود خورشید تابانست
نمییابی مرا از این چه تاوانست ۱

ترا خورشید اینجا آشکارست
فتاده در حجاب هفت و چارست ۲

درون این حجابت آفتابست
از او مر پردهها در عین تابست ۳

ندانم تا که وصف او چگویم
در این معنی دوای دل چه جویم ۴

چو خورشیدست در جانت هویدا
درون پرده پنهانست و پیدا ۵

بکل خورید خود اندودهٔ تو
از آن در غم و رنج فرسودهٔ تو ۶

بکل خورشید کی پنهان نماید
که روشن در مه تابان نماید ۷

ببین خورشید تو در جان نظر باز
کنون بنگر در انجام وآغاز ۸

همه نورست تاریکی نه پیداست
ولیکن عقل از این معنی بسوداست ۹

بنورش جملهٔ آفاق روشن
فتاده عکس مه در هفت گلشن ۱۰

گرفته نور خورشید است اینجا
از او مر عاشقان گشتند شیدا ۱۱

بکل خورشید جان پنهان نمودند
از او مر شرع با برهان نمودند ۱۲

در این خورشید عشاقند حیران
حقیقت جمله آفاقند حیران ۱۳

در این خورشید اگرچه راز گفتند
ز هر نوعی ابا هم باز گفتند ۱۴

ولی منصور خورشید حقیقت
نمود او روی بی عین طبیعت ۱۵

حقیقت پردهها را کرد پاره
همه خورشید را کرده نظاره ۱۶

چو اینجاگاه خورشید وصالست
از آن حضرت تجلّی جلالست ۱۷

تجلّی در جلال اینجاست پیدا
دل عشّاق از آن گشتست پیدا ۱۸

تجلّی در جلال لایزالی
ترا بنمود در عین وصالی ۱۹

گمانت چون حجابی پیش آمد
از آن اندر دلت صد نیش آمد ۲۰

گمان بردار از خورشید و بنگر
جمالش را تو تا جاوید بنگر ۲۱

گمان بردار تایابی رهائی
رسی در عین خورشید خدائی ۲۲

گمان بردار وین خورشید دریاب
کز او داری حقیقت نور دریاب ۲۳

گمان بردار ای سلطان معنی
نظر کن نصّ این برهان معنی ۲۴

گمان بردار و در سوی یقین شو
تو شمس لایکاد و لایبین شو ۲۵

گمان بردار چون خورشید پیداست
حقیقت ماه با ناهید پیداست ۲۶

سوی خورشید جانها مشتری بین
همه جانها زعشقش مشتری بین ۲۷

یقین خورشید اندر خانهٔ ما است
حقیقت عقل کل دیوانهٔ ما است ۲۸

هزاران ماه از این خورشید تابانست
همه ذرّات سوی او شتابانست ۲۹

ز نورش عالم جانست روشن
از او پیدا و پنهانست روشن ۳۰

از او پیداست جسم و جان حقیقت
وز او پیدا شود پنهان حقیقت ۳۱

ترا خورشید روشن بر دلت یافت
حقیقت جانت اینجا راز دریافت ۳۲

ترا این راز شد اینجا مسلّم
که این خورشید بنمائی دمادم ۳۳

همه اعمی ز خورشید و تو دیدی
کمال نور جان دروی رسیدی ۳۴

کمال نور جانت گشت پیدا
که بود دوست کردستی مهیّا ۳۵

ترا دیدار جانان هست حاصل
از آنی بر همه اشیا تو واصل ۳۶

تو گفتی راز جانان پیش هر کس
حقیقت دیدهٔ اللّه را بس ۳۷

نکردی یک نفس خاموش لب تو
بگفته سرّ جانان بوالعجب تو ۳۸

حجاب اینجایگه کل برگرفتی
حقیقت یار را در برگفتی ۳۹

جمال بی نشان داری تو در بر
حقیقت اوست در جانان تو رهبر ۴۰

تمامت عاشقان در شور کردی
چو دریا خویشتن را شور کردی ۴۱

عجب شوریست بس شیرین فتاده
یقین کفر تو اندر دین فتاده ۴۲

در این بحر معانی شورداری
قوی عشقی عجب با زور داری ۴۳

در این بحر معانی جوهری ساز
تو داری بیشکی خود درد بسیار ۴۴

کمال عشق تو ازدل پدیدست
اگرچه دل ز جانان ناپدیدست ۴۵

دلت شد ناپدید و جان پدیدار
درون جان شده جانان پدیدار ۴۶

ترا زین آن همه هر آینه جان
حقیقت میکند مردم ز جانان ۴۷

از این اسرارهای برگزیده
نه کس بشنفته نی هرگز شنیده ۴۸

ترا اظهار کردند این چنین راز
که دیدندت که هستی جان و سرباز ۴۹

ترا جان رفت و جانان پایدارست
سرت افتاده اندر پای دارست ۵۰

حقیقت پایداری همچو منصور
نباشد همچو تو تا نفخهٔ صور ۵۱

جمال بی نشانت روی بنمود
دَرِ نابسته بر روی تو بگشود ۵۲

دری کردند کل بر روی تو باز
کز آن پیداست هم انجام و آغاز ۵۳

حقیقت سلطنت امروز داری
چو حلّاجت دلی فیروز داری ۵۴

حقیقت آمدی سلطان معنی
نکرده کس چو تو برهان معنی ۵۵

از این شیوه معانی این چنین راز
که گفتست این چنین با هرکسی باز ۵۶

عجائب جوهری داری ز اسرار
که میریزد در او دُرهای شهوار ۵۷

همه کس از دَرِ تو با نصیبند
نمیدانند و جمله با حبیبند ۵۸

از این جوهر که آمد از سوی ذات
در اینجا دردمیده نفخ آیات ۵۹

تمامت بیخبر در عین پندار
وزو یک تن در اینجا شد خبردار ۶۰

نگفت او خود اباکس زانکه کل بود
اگرچه در نبوت عین ذل بود ۶۱

مر او را بود این جام فتوّت
بعزّت نوش کرد او در نبوّت ۶۲

چنان کو دید دیگر کس نبیند
نه عالم نیز چون او بس نبیند ۶۳

چنان کو را جمال بی نشان بود
بمعنی و بصورت جان جان بود ۶۴

چنان کو یافت اسرار حقیقت
نمود دوست از بهر شریعت ۶۵

نگفت و گفت با حیدر همه راز
که او بُد با علی انجام وآغاز ۶۶

بحیدر گفت اینجا راز بیچون
علی آن یافت اینجا بیچه و چون ۶۷

علی دانست دیگر از محمد(ص)
حقیقت نیز منصور و مؤیّد ۶۸

علی این راز برگفت آشکاره
باو کشف الغطامی کن نظاره ۶۹

علی دیدست کل دیدار اللّه
که او بُد بیشکی دید هواللّه ۷۰

علی دیدست اینجا ذات بیچون
که نزدش ارزنی بُد هفت گردون ۷۱

علی دیدست سرّ کن فکانی
همه اسرار و انوار معانی ۷۲

علی دیدست اینجا بیشکی دوست
که این معنی من هم بیشکی اوست ۷۳

علی بُد سرّ اسرار کماهی
حقیقت مشتق از ذات الهی ۷۴

علی با مصطفی هردو یکیاند
حقیقت بیچه و چون بیشکی اند ۷۵

علی با مصطفی دیدار بودند
که هر دو صاحب اسرار بودند ۷۶

علی با مصطفی هر دو خدایند
نمودند و دگر کل مینمایند ۷۷

چو ایشانند ونبود غیر ایشان
تو اندر شرع میکن سیر ایشان ۷۸

تو اندر شرع سرشان دان و تن زن
وجود خویشتن را بر عدم زن ۷۹

بجز ایشان مبین کایشان نمودند
حقیقت با تو در گفت و شنودند ۸۰

اگر بشناسی ایشان را در اینجا
وجود خود کنی زیشان مصفّا ۸۱

حققت هر دو با تو در عتابند
ز قول و فعل تو ایشان حسابند ۸۲

منه بیرون تو پای از شرع ایشان
نگه کن شرع و اصل و فرع ایشان ۸۳

بدان اینجایگاه و گاه زان کن
حقیقت جان از ایشان جان جان کن ۸۴

چو ایشان با ادب کن زندگانی
که بنمایندت اسرار معانی ۸۵

چو ایشان با تواند اینجای ناظر
بقول و فعل تو هستند حاضر ۸۶

چو ایشانند بیشک ذات سبحان
یقین سرّ عشق و جان جانان ۸۷

طریق زندگانی راست میدار
که تا باشی ز فعل خود سبکبار ۸۸

اگر بر راه ایشانی یقین تو
چو ایشان جملگی آراست بین تو ۸۹

مبین کج، راست بین و راستگو باش
در این میدان جان مانند گو باش ۹۰

چو گوئی اوفتادستی بمیدان
حقیقت از یقین تسلیم گو باش ۹۱

تو تسلیم رضای نیک و بد شو
تو جمله پاکشو آنگه اَحَد شو ۹۲

طریق شرع بسپار و یقین بین
چو احمد راز عشق اوّلین بین ۹۳

چوحیدر راستی کن در حقیقت
حذر میکن تو از عین طبیعت ۹۴

براه شرع میرو همچو مردان
حساب شرع را بیحدّ و مر دان ۹۵

براه شرع رو چون انبیا تو
که تا باشی یقین اولیا تو ۹۶

براه شرع رو تا راز بینی
که در عین شریعت راز بینی ۹۷

براه شرع ایشان رو که ناگاه
بیابی بیشکی دیدار اللّه ۹۸

براه شرع ایشان رو که ذاتی
که این دم مانده در عین صفاتی ۹۹

براه شرع بینی روی محبوب
اگر باشی ز تقوی پاک مطلوب ۱۰۰

تو باشی در حقیقت آخر کار
حجابت گر نماید عین پندار ۱۰۱

حجابت شرع بردارد زصورت
وجودت پاک گردد از کدورت ۱۰۲

حجابت شرع بردارد در آن دم
بگوید با توکّل راز دمادم ۱۰۳

حجابت شرع بردارد بیکبار
نماند بعد از آنت هیچ پندار ۱۰۴

حجابت شرع بردارد ز تقوی
بیابی بیگمان اسرار معنی ۱۰۵

حجابت شرع بردارد بپاکی
اگرچه نار و آب وباد و خاکی ۱۰۶

ز تقوی جوهر تو پاک گردد
پلیدی را بیک دم در نوردد ۱۰۷

ز تقوی یاب اینجا راز پنهان
که تقوی هست بیشک ذات رحمان ۱۰۸

بتقوی ذات از پاکی بدانی
بیابی در درون راز معانی ۱۰۹

درون را پاک گردان از طبیعت
بتقوی کوش در عین شریعت ۱۱۰

درون را پاک کن زآلایش تن
که تا آیینه گردانی تو روشن ۱۱۱

در این تن می چه دانی اوفتاده
که تا خود چیست اندر وی نهاده ۱۱۲

هر آن چیزی که ظاهر مینماید
همه اینجای حاضر مینماید ۱۱۳

بطون تو پُر اسرار الهی است
مثال جوهر و دریا و ماهی است ۱۱۴

یکی دریاست اندر اندرونت
گرفته موج بنگر از برونت ۱۱۵

پر از ماهی و مر حیوان در او بین
حقیقت چون ببازی تو بتو بین ۱۱۶

در او گند طبیعت بوی دارد
همی خوردن هم از خود خوی دارد ۱۱۷

در این دریا عجائب بیشمارست
در او کرم و بلا هر دم هزارست ۱۱۸

حقیقت خوردن و خفتن از ایشان
از ایشان بود جسم تو پریشان ۱۱۹

بخوردن خوی کردستند مردم
خورش خواهند اینجاگه دمادم ۱۲۰

ز بهر قوت ایشان روز و شب تو
حقیقت جان کَنی ای بوالعجب تو ۱۲۱

زهی نادان که هستی دشمن خویش
که دائم جان کَنی بهر تن خویش ۱۲۲

زهی نادان که کار از دست رفتست
که دشمن در درونت خویش بخفتست ۱۲۳

تو فارغ، همچو حیوانی که انبار
کنی در ذات خود از خویش مردار ۱۲۴

پلیدی در طبیعت دوستداری
نداری مغز دل تو پوست داری ۱۲۵

درونت آن چنان گندیده باشد
کجا قلب تو صاحب دیده باشد ۱۲۶

بخواهد ریخت خونت نفس کافر
نهٔ بیدل تو و نفس تو حاضر ۱۲۷

ترا این نفس ملعون آنچنانست
که خون تو مر او را رایگانست ۱۲۸

تو نفس کافر اینجا دوست کردی
از آن پیوسته در اندوه ودردی ۱۲۹

ز نفس شوم اینجا کن گذاره
درون قلب جان را کن نظاره ۱۳۰

به تقوی پاک گردان باطن خویش
حجاب جسم را بردار از پیش ۱۳۱

حجاب جسم و تن خوردست و خوابست
تنت پیوسته در عین عذابست ۱۳۲

عذاب نفس بردار ازمیانه
که تا ایمن بمانی جاودانه ۱۳۳

عذاب نفس اگرچه جمله دارند
همه ذرّات از این سرّ بیقرارند ۱۳۴

بخورد و خواب مشغولند جمله
غلام خواب و ماکولند جمله ۱۳۵

حقیقت دوزخست این نفس فانی
درون دوزخی در زندگانی ۱۳۶

در این دوزخ گرفتار و اسیری
از آن پیوسته در رنج و زحیری ۱۳۷

در این دوزخ گرفتاری بمانده
بیک ره دامن از جان برفشانده ۱۳۸

در این دوزخ بلای جاودانیست
که مردن بهتر از این زندگانیست ۱۳۹

در این دوزخ بمردی ای دل تنگ
گرفتار بلا با نام و با ننگ ۱۴۰

در این دوزخ چنان فارغ نشستی
عسل خوردی ولی عین کبستی ۱۴۱

در این دوزخ چنان شادی و آزاد
که از جانت نیاری لحظهٔ یاد ۱۴۲

در این دوزخ فتادستی تو در بند
مر این دوزخ اگر مردی تو بربند ۱۴۳

در این دوزخ بلا دیدی دمادم
خوشی بنشستی اندر وی تو خرّم ۱۴۴

در این دوزخ که پر مارست و کژدم
زند او جوشها چون خمّ در خم ۱۴۵

مباش ایمن که مست شهوتی تو
همیشه پر ز کبر و نخوتی تو ۱۴۶

مباش ایمن که خواهی ماند دائم
تو در دست سُباعی و بهائم ۱۴۷

بلای دوزخت خوش هست اینجا
که ماندستی چنین سرمست اینجا ۱۴۸

بلا را کردهٔ اینجای خوشنام
ندانی تا چه خواهد بد سرانجام ۱۴۹

سرانجام تو آخر نار باشد
خدا زین فعلها بیزار باشد ۱۵۰

نه آخر این بیان سرّ کلام است
ترا یک حرف از این معنی تمامست ۱۵۱

اگر جانت برون آید از این رنج
بیابی مخزنی پر گوهر و گنج ۱۵۲

چو مردان باز کن خوی از طبیعت
بخورد و خواب کم شو در طبیعت ۱۵۳

مخور اینجای چیزی تا توانی
درون را پاک گردان از معانی ۱۵۴

بمعنی کوش و صورت کمترک کن
درون خود شو و خود رگ برگ کن ۱۵۵

رگ و پی باز کن ز آلایش نفس
بمعنی پاک کن بالایش نفس ۱۵۶

چو باطن پاک کردی راز دریاب
حقیقت بود بودت باز دریاب ۱۵۷

بآب پاک معنی کن طهارت
فرومیران در اینجاگاه نارت ۱۵۸

بکش بر آتش نفس لطیفت
که معنی هست در این سرّ حریفت ۱۵۹

ز آلایش وجود خود فرو شوی
ز هر گند نجس ای مرد خوشبوی ۱۶۰

درون را با برون کن پاک اینجا
چو جسم و صورت و افلاک اینجا ۱۶۱

چو باطن پاک کردی بگذر از خورد
بمعنی باش اینجا صاحب درد ۱۶۲

چو باطن پاک کردی بگذر از خواب
دمی احساس روحانی تو دریاب ۱۶۳

چو باطن پاک کردی باش بیدار
که چون مردان شوی تو صاحب اسرار ۱۶۴

چو باطن پاک کردی نفس کن پاک
مقابل کن ورا با یک کف خاک ۱۶۵

چو باطن پاک کردی راز دریاب
حقیقت بود بودت باز دریاب ۱۶۶

چو باطن پاک کردی سوی خلوت
گرای ای مرد بی مردود علّت ۱۶۷

چو باطن پاک کردی خلوت دل
مقام خویش کن بگشای مشکل ۱۶۸

چو باطن پاک کردی عشق یابی
دمادم سوی او از جان شتابی ۱۶۹

چو باطن پاک کردی درد عاشق
بخود تا در فنا گردی تو لایق ۱۷۰

چو باطن پاک کردی در فنا کوش
شراب صرف وحدت را تو کن نوش ۱۷۱

چو باطن پاک کردی مست جان شو
ز بود نفس کلّی بی نشان شو ۱۷۲

چو باطن پاک کردی باز بین راز
چو شمعی در وصال دوست بگداز ۱۷۳

چو باطن پاک کردی یار بینی
ورای نفس در اسرار بینی ۱۷۴

چو باطن پاک کردی سوی بودت
نظر کن بیشکی نقش وجودت ۱۷۵

چو باطن پاک کردی جمله ذرات
نظر کن در عیان نفخهٔ ذات ۱۷۶

چو باطن پاک کردی باز بین تو
همه ذرّات صاحب راز بین تو ۱۷۷

کمال خود نکوبین بی خورش تو
حقیقت جسم و جان را پرورش تو ۱۷۸

بده از قوت معنی حظّ روحت
بیاب این را که بس باشد فتوحت ۱۷۹

بمعنی کوش صورت مرد معنی
حقیقت کل شده ازنور تقوی ۱۸۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۰
کانال گوهرین در ایتا
۴۰۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید
گوهر بعدی:در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.