هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که به مفاهیم عمیق عشق الهی، وحدت وجود، فنا و بقا در عرفان اسلامی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) و مفاهیمی مانند نور، بهار، زمستان و... سعی در بیان رابطهی عاشقانهی انسان با معشوق حقیقی (خداوند) دارد. متن پر از اشارات عرفانی به مفاهیمی مانند فنا در عشق، وحدت وجود، تجلی حق در جهان و نقش انسان در این مسیر است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین استفاده از استعارههای پیچیده و مفاهیم انتزاعی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
از آن حضرت زمستان را نظر کن
دل و جانت دگر زین سر خبر کن ۱
نه باران آید از آن حضرتِ پاک
زمستان اندر اینجا بر سر خاک ۲
حقیقت آب آن دریای بود است
که در اینجا حقیقت رخ نمود است ۳
از آن حضرت بدین منزل کند را
شود در کوه و یخ در کوه پیدا ۴
حقیقت سرّ بیچون در بهار است
که رنگارنگ صنع بیشمار است ۵
حقیقت در بهار این سر بدانی
که موجود است در تو این معانی ۶
نظر کن تو بدین هرچار بیچون
که بنماید در او نقش دگرگون ۷
هزاران رنگها بیرون برآرد
گل و شمشاد بر سنگ او نگارد ۸
هزاران رنگ گوناگون الوان
ز خاک مرده پیدا میکند جان ۹
هزاران رنگ گوناگون بصحرا
کند از صنع خود در آب پیدا ۱۰
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوه
برون آرد بهار و گل به انبوه ۱۱
هزاران رنگ گوناگون سوی باغ
بر آرد او ز صنع خود ابر راغ ۱۲
همه حمد و ثنایش بر دل و جان
همی گویند اندر پرده پنهان ۱۳
ز خود اظهار میکرد اندر اینجا
منقّش سرخ و زرد آسوده آسا ۱۴
بهر رنگی که بنماید عیان او
بیاید سوی خورشید جهان او ۱۵
همه در آفتاب عالم افروز
شوند اندر بهاران شاد و فیروز ۱۶
چو قرص خور سوی برج حمل را
روانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را ۱۷
بود خورشید نور افروز جمله
از آن خواهد ورا نور و نه جمله ۱۸
حقیقت چونکه خورشید حقیقی
کند نورش ابا جمله رفیقی ۱۹
سه ماه اندر جهان فصل بهار است
بدان این سرّ که از من یادگارست ۲۰
در این سه ماه عالم شاد باشد
ز خورشید این جهان آباد باشد ۲۱
در این سه ماه عالم نور گیرد
جهان از نور خود منشور گیرد ۲۲
جهان از نور خورتابان نماید
درون هر شجر صد جان نماید ۲۳
جهان از نور خور تابنده باشد
شجرها چون مه تابنده باشد ۲۴
جهان چشم و چراغی باز بیند
که سالی اندر این سر راز بیند ۲۵
چو شش مه بگذرد بر گندم و جو
فکنده باشد او بر جمله پرتو ۲۶
شود پخته ز نور تاب خورشید
دگر سوی دگر دارند امیّد ۲۷
رساند جمله را در آخر کار
فرو ریزد همه گلها بیکبار ۲۸
حقیقت گوسپند و گاو و اشتر
ز حیوانهاگیاهان میخورند پر ۲۹
همه در سوی نطفه باز گردند
ز سرّ عشق صاحب راز گردند ۳۰
ز سرّ عشق هر یک در مکانی
حقیقت زندگی یابند وجانی ۳۱
ز سرّ عشق در دریای بیچون
نماید هر یکی نقش دگرگون ۳۲
ز سرّ عشق در دید تجلّی
شوند پیدا بسی در دار دنیی ۳۳
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که پیدائی و پنهان جز یکی نیست ۳۴
همه از او شود پیدا و در آب
نماید صورت هر چیز دریاب ۳۵
از او پیدا شود در نوبهاران
حقیقت میوه اندر باغ و بستان ۳۶
از اوّل باغ پر نقش و نگارست
نه از یک لون اینجا بیشمار است ۳۷
دگر اینجا فرو ریزد بآخر
کند مر میوههای خوب ظاهر ۳۸
از آن ناپختگی چون پخته آرد
بمعیار خرد آن سخته آرد ۳۹
همه لذّات انسانست دریاب
یکی اصل دگرسانست دریاب ۴۰
همه اندر خورش آن را کند اکل
ز دیدت این بیان بشنو از این نقل ۴۱
ز دیده میکند تقریر قرآن
و اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان ۴۲
همه از قدرت کل آشکار است
بهر لونی از این کل آشکار است ۴۳
همه اندر نبات اینجا یقین است
کسی داند که کلّی دوست بین است ۴۴
همه از آب موجودست دریاب
که پیدا میشود این جمله در آب ۴۵
همه از آب موجودست میدان
مِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان ۴۶
از آن چون میندانی اصلت اینجا
کجا دریابد این سرّ گوشت اینجا ۴۷
بچشم این دیدنی کلّی بدانی
ببینی نیز گر کلّی بدانی ۴۸
دل پاکیزه باید کین بداند
وگرنه هر کسی این را نخواند ۴۹
همی خوانند قرآن جمله اینجا
همی دانند یک اسرار اینجا ۵۰
همه خوانند قرآن و ندانند
از آن سرّ قرآن ناتوانند ۵۱
همه خوانند قرآن در شریعت
ره او میندانند از حقیقت ۵۲
همه خوانند قرآن و چه سود است
که کس آگه از او اینجا نبود است ۵۳
همه خوانند قرآن در بر دوست
کسی باید که باشد رهبر دوست ۵۴
همه خوانند قرآن از پی راز
نمییابند از اسرار کل باز ۵۵
همه خوانند قرآن را در اسرار
ولیکن سرّ قرآن کی پدیدار ۵۶
بود کین جان ترا زین سر حقیقت
درون پیدا شود از دید دیدت ۵۷
حقیقت گر بقرآن بنگری تو
بسی خوانی در این سر رهبری تو ۵۸
ترا اوّل بباید خواند تفسیر
نه بحث نفس الّا در بر پیر ۵۹
بر پیر حقیقت خوان تو قرآن
بَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان ۶۰
بر او خوان و معنی باز دان تو
بَرِ پیر حقیقت راز خوان تو ۶۱
بر او خوان تو قرآن از حقیقت
که او پیدا کند مر دید دیدت ۶۲
بر او خوان تو قرآن و زو یاب
کمال جمله اشیا را از او یاب ۶۳
که قرآنست اصل شیئی و لاشیی
حقیقت ذات پاک بیشک حی ۶۴
همه معنی اوّل تا بآخر
یقین در سرّ قرآنست ظاهر ۶۵
همه معنی اوّل و آخرِ کار
ز قرآنت شود اینجا پدیدار ۶۶
همه معنی ز قرآن باز یابی
ز قرآن بیشکی این راز یابی ۶۷
ز قرآن این همه شرح و بیانست
که در وی آشکارا ونهان است ۶۸
کسی نایافت اینجا سرّ او باز
مگر اینجا حقیقت صاحب راز ۶۹
کجا در پیش او دریافت تحقیق
وز او دریافت اینجاگاه توفیق ۷۰
هر آنکو طالب قرآن شود او
بذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او ۷۱
ز قرآنش همه روشن شود پاک
حقیقت اندر اینجا جمله در خاک ۷۲
ز قرآنش همه پیدا نماید
دَرِ جانش ز قرآن برگشاد ۷۳
ز قرآنش نماید آنچه گفتم
حقیقت دُرّ این معنی که سُفتم ۷۴
نظر میکن ز قرآن سه عنصر
ز من بشنو دگر معنیّ چون دُر ۷۵
زناراللّه چندی جای بنگر
بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر ۷۶
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداست
ولی هر یک زیک معنی فتادست ۷۷
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوان
همی مال التّراث از نصّ قرآن ۷۸
حقیقت نقش ما از آب و خاکست
که آب و خاک از اسرار پاکست ۷۹
دگر آتش ابا باد نهانی
از آنجا میدهد اینجا نشانی ۸۰
دو از بالا دو از شیب و چهارند
که اینجا در حقیقت پایدارند ۸۱
یقین چون باد با آتش به پیوست
حقیقت آب و خاک این نقشها بست ۸۲
یقین جانست اندر کل هویدا
نداند این سخن جز مرد دانا ۸۳
یقین است اینکه نقش هر چهار اوست
ز نور قدس گشته آشکار اوست ۸۴
ز نور قدس اظهار است جانت
در او پیداحقیقت بر نهانت ۸۵
ولیکن چون در اینها سرّ بدانی
حقیقت این بیان ظاهر بدانی ۸۶
که موجود است سرّ ذات در کلّ
حقیقت اوست مر ذرّات را کلّ ۸۷
برون آید بهر نوعی پدیدار
مر او را میشناسد صاحب اسرار ۸۸
زهر نوعی که اینجا رخ نماید
مر او را صاحب دل جان فزاید ۸۹
همه ذرّات در راهند پویان
کمال عشق را در شوق جویان ۹۰
همه ذرّات جویانند اینجا
نموده نقش از هر گونه پیدا ۹۱
همه طالب ز مطلوب حقیقت
نظر بگشای اندر دید دیدت ۹۲
خدا در جملهٔ ذرّات دیدم
از آتش اندر اینجا ذات دیدم ۹۳
یقین چون آتش و بادست در آب
حقیقت آب را هم جمله دریاب ۹۴
سوم صنع است ار این می ندانی
که میبخشد حیات جاودانی ۹۵
حقیقت آینه دانم جمالش
همی یابم در او عکس خیالش ۹۶
یکی آیینه است آب ار بدانی
در او پیداست سرّ لامکانی ۹۷
یکی آیینه است از جوهر ذات
که میبخشد حیات جمله ذرّات ۹۸
یکی آیینه پنهانست و پیداست
چو جان عاشقان اینجا مصفّاست ۹۹
یکی آیینهٔ پر نور دیدست
از آن پنهان کلّی زو پدیدست ۱۰۰
حقیقت مغز آب و خاک اینست
از این مگذر که این عین الیقین است ۱۰۱
یقین از آب اینجاگه توان یافت
کسی از آب او راز نهان یافت ۱۰۲
نه از آبی چنان کاوّل بگفتم
دُرِ اسرار در اوّل بسُفتم ۱۰۳
حقیقت هر چهار از آن یکی شد
که دل اینجا حقیقت در یکی بُد ۱۰۴
دل وجان بستهٔ این هر چهارند
ولی ایشان عجب ناپایدارند ۱۰۵
بقای صورتی اینجا زوالست
تو جان بشناس کآخر آن وصالست ۱۰۶
وصال هر چهار از جان بدانی
بوقتی کین جهان را برفشانی ۱۰۷
منزه کردی از ایشان بیکبار
کنی هر چار اینجا ناپدیدار ۱۰۸
چو منصور این نمودِ اوِلین دید
حقیقت خویش در عین یقین دید ۱۰۹
از اوّل آتشی درخویشتن زد
پس آنگه باد بیرون کرد از خود ۱۱۰
یقین مر خاک خود برداد بر باد
بسوی آب اناالحق کرد او یاد ۱۱۱
چو آخر سوی آب او باز گردید
بسا عنصر اینجا در نور دید ۱۱۲
بسوی آب خاک خود در انداخت
عین در آب عکسی بود بشناخت ۱۱۳
بسوی آب شد خاکش روانه
اناالحق زد در اینجا بی بهانه ۱۱۴
یکی کرد از بزرگی بر سؤال این
که چون وجه است برگوی حال این ۱۱۵
گر اوّل زد اناالحق آخر کار
بآتش خویشتن راکرد افکار ۱۱۶
بآخر خاک خود بر باد داد او
حقیقت عشق جانان داد داد او ۱۱۷
پس آنگه خاک خود را آب انداخت
اناالحق میزد و وین جای میتاخت ۱۱۸
چراخاموش شد در آب جانش
بگو با من کنون سرّ نهانش ۱۱۹
جوابش داد کای پاکیزه جوهر
نمود او چنین پاکیزه بنگر ۱۲۰
از آن شد سوی آبش حاصل اول
بآتش کرد اینجاگه مبدّل ۱۲۱
دگر مر خاک را زان داد بر باد
که جز جانان ندارد هیچ بنیاد ۱۲۲
بسوی آب آخر زان درون شد
که آب او در اینجا رهنمون شد ۱۲۳
یقین خویشتن در آب دریافت
از آن در سوی او پاکیزه بشتافت ۱۲۴
همه آلودگی در آب پالود
که آب روی او از آب و گِل بود ۱۲۵
حقیقت خامشی در آب باشد
کسی کز بحر در غرقاب باشد ۱۲۶
درون بحر هر کو در فتاد است
مر او را گفتن اینجا کی دهد دست ۱۲۷
کسی کاندربحار عشق گم شد
اگرچه اصل فطرت هم از آن بد ۱۲۸
فنای قطره اندر عین دریاست
از آن خاموشی اینجاگاه پیداست ۱۲۹
اگر صد چشمه وصل رود آید
سوی دریا شود قطره نماید ۱۳۰
چنان یابش که اندر چشمه بانگست
هزاران چشمه پیشش نیم دانگست ۱۳۱
حقیقت قطره بد منصور ازین بحر
بصورت زو نهان شد در بن قعر ۱۳۲
نهان شد قطره و صورت نهان شد
از آن مر بحر بیخویش و فغان شد ۱۳۳
نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوت
گهر شد ناگهان در قعر لاهوت ۱۳۴
از آن دریا که جانها میشود گم
من او را قطرهام در عین قلزم ۱۳۵
جزیره دانم این دنیا از آن بحر
که افتادست اینجا بر سر قفر ۱۳۶
همه اندر جزیره چون درآئیم
یکی نقشی از این دنیا نمائیم ۱۳۷
دو روزی اندر این بیغوله باشیم
دمی شادان دمی بیغوله باشیم ۱۳۸
نهنگ جانستان ناگه درآید
از این بیغوله ما آخر رباید ۱۳۹
نمیدانم در این بیغوله ره یافت
که بیرون آیم از بیغوله دریافت ۱۴۰
در این بیغوله جانم رفت از تن
چنان کاینجا نماند حبّه ازمن ۱۴۱
تو ای عطّار زین بحر حقیقت
مرو بیرون تو از حدّ شریعت ۱۴۲
ابی کشتی ندانی راه کردن
غم بیهوده اینجاگاه خوردن ۱۴۳
دمادم در جنون تا چند گوئی
درون بحری و پیوند جوئی ۱۴۴
بیک ره خویش در دریا درافکن
که تا بیرون جهی از ما و از من ۱۴۵
بیک ره خویش در دریا درانداز
وجود خویتشن در غم تو مگداز ۱۴۶
سلوکت بیحد و اندازه افتاد
که تا در قعر بحر آوازه افتاد ۱۴۷
تو ماندستی در این بیغوله تنها
اسیر ودردمند وخوار و شیدا ۱۴۸
تمامت ماهیان آهنگ کردند
ز بهر جان تو اندر نبردند ۱۴۹
بخواهندت بخوردن آخر کار
طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار ۱۵۰
شهیدانی که اندر بحر مردند
حقیقت دان که ایشان گوی بردند ۱۵۱
در این بحر فنا آخر مر ایشان
حقیقت یافتندش جوهر جان ۱۵۲
ز ترکیب طبایع باز رستند
چوجوهر در بُنِ دریا نشستند ۱۵۳
وصال جوهر ایشان را حقیقت
مسلّم گشت بی نقش طبیعت ۱۵۴
کنون چون هر چهار اینجا یقین شد
دلت در جوهر جان پیش بین شد ۱۵۵
دلت درجوهر جانست ساکن
ولی زین چار عنصر نیست ایمن ۱۵۶
برانداز این چهار و راه خود گیر
که پیش از این نباشد هیچ تدبیر ۱۵۷
دمی در سرّ وحدت راز گوئی
ابا ایشان وز ایشان بازجوئی ۱۵۸
برانداز این چهار برگزیده
که در جان و دلی کلّی رسیده ۱۵۹
تو از جان و دلی واقف بدین چار
فتاده در کف اینجا بناچار ۱۶۰
بسی گفتی و بهبودی ندارد
ابا ایشان ز کل سودی ندارد ۱۶۱
ندارد و سود با ایشان نشستن
چنین بهتر کز ایشان باز رستن ۱۶۲
ترا چون آخر کار اینچنین است
دلت آخر چرا در بند این است ۱۶۳
ولیکن حق شناسی در حقیقت
کز ایشان گشت پیدا دید دیدت ۱۶۴
از ایشان وصل دنیا دست دادست
چرا آخر دلت زینسان فتادست ۱۶۵
دو روزی شاد باش و اصل او بین
از این فَرعان حقیقت اصل میبین ۱۶۶
وصال یار از اینسان آشکارست
ترا با قربت ایشان چکار است ۱۶۷
وصال یار چون زیشان پدید است
ترا زیشان همه گفت و شنیدست ۱۶۸
وصال یار ایشان نیز بنمای
دری بر رویشان هر لحظه بگشای ۱۶۹
وصال یار شان بنمای در دید
یکی کن بودشان در سرّ توحید ۱۷۰
وصال یارشان بنمای هر دم
همیگو رازشان اینجا دمادم ۱۷۱
مرنجانشان که آخر در زوالند
که همچون تو یقین در قیل و قالند ۱۷۲
تو زیشان وصل جانان یافتستی
حقیقت کلّ اعیان یافتستی ۱۷۳
دمی در شرع میگوئی از ایشان
که تا زیشان کنی پیوند جانان ۱۷۴
همه پیوند بود و بود جانند
در اینجا با تو ایشان همرهانند ۱۷۵
در اینجا با تو همراهند و همراز
کرم کن نازشان از خود بینداز ۱۷۶
جفا زیشان مبین کایشان اسیرند
اسیرانت کجای دست گیرند ۱۷۷
جفا زیشان مبین کایشان حقیقت
ز دید خود اسیرند در طبیعت ۱۷۸
بخود اینجا نه خود پیدا شدستند
که ایشان نیز از او شیدا شدستند ۱۷۹
چنان اینجا گرفتار و اسیرند
اسیرانت کجا دست تو گیرند ۱۸۰
ز خود کاخر فنائی هست از ایشان
تو نیز اینجا فنائی دست ایشان ۱۸۱
دلا بنواز مر هر چار اینجا
تو خوش میدارشان ناچار اینجا ۱۸۲
تو خوش میدار ایشان را دو روزی
که ایشانند هر ساعت بسوزی ۱۸۳
نبودِ جوهری دیدند در تو
حقیقت عین توحیدند در تو ۱۸۴
نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز
چو ایشان دردرون پردهٔ راز ۱۸۵
دلا خوش باش با ایشان بهردم
که ایشانند اندر پرده همدم ۱۸۶
حقیقت همدم جانند اینجا
از آن پیدا و پنهانند اینجا ۱۸۷
در آتش سرکشی دیدی ز اوّل
ولی این دم شدت اینجا مبدّل ۱۸۸
حقیقت نور او با نار پیوست
ز گبری این زمان زنّار بگسست ۱۸۹
مسلمان شد یکی کن درنمودش
بفرما اندر اینجاگه سجودش ۱۹۰
سجودش را بفرما از یقین تو
حقیقت مر ورا کن پیش بین تو ۱۹۱
دگر مر باد را آزاد گردان
از این بیداد او را کن مسلمان ۱۹۲
بفرما سجدهاش در بندگی باز
که تا آخر کند مر بندگی باز ۱۹۳
دگر مر آب را اینجا یقینش
ده و اینجا بکن مر پیش بینش ۱۹۴
مسلمانش کن و فرمای طاعت
بر خاک از یقینِ استطاعت ۱۹۵
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست
که بیشک مر خود او اسرار جانانست ۱۹۶
اگرچه هر چهار از اوّل کار
بسی کردند نافرمانی یار ۱۹۷
کنون چون با تو یک دل دریقینند
بجز تو هیچ در عالم نبینند ۱۹۸
کنون چون همدم عطّار گشتید
ز خوی نفس بدبیزار گشتید ۱۹۹
چو کافر شد مسلمان آخر کار
مسلمان بایدش کردن بگفتار ۲۰۰
کنون این هر چهار و یک صفاتی
یکی باشند در پاکیزه ذاتی ۲۰۱
کنون چون این چهار ای راز دیده
ز جان اسرار جانان بازدیده ۲۰۲
کنون این هر چهار اندر یکی یار
ز بیهوده شوند اینجای بیزار ۲۰۳
کنون هر چهار اندر یکی دید
یکی بینند اندر عین توحید ۲۰۴
چنان کاوّل شما را درستایش
ز دید ذات کردم آزمایش ۲۰۵
شما را در یکی اصلی نمودم
بهر معنی شما را در فزودم ۲۰۶
شما را در یکیتان راه دادم
در اینجاگه دلی آگاه دادم ۲۰۷
شما را در یکی دیدار کردم
حقیقت صاحب اسرار کردم ۲۰۸
شما را در یکی سرّ معانی
بگفتم جمله اسرار نهانی ۲۰۹
شما را در یکی بنمودهام راز
حقیقت بیشکی انجام و آغاز ۲۱۰
شما را در یکی بنمودهام ذات
عیان اینجایگه از سرّ آیات ۲۱۱
شما را میکنم واصل در آخر
کنم مقصودتان حاصل در آخر ۲۱۲
شما را میکنم واصل ز اوّل
که تا اینجا نمایندش معطّل ۲۱۳
شما را میکنم واصل از آن دید
که تا کلّی یکی گردید توحید ۲۱۴
شما را میکنم واصل چنان من
نمایم اندر آخر جانِ جان من ۲۱۵
شما را میکنم واصل ز دیدار
در آخرتان کنم من ناپدیدار ۲۱۶
شما را میکنم واصل زحضرت
که تا چون من عیان یابند قربت ۲۱۷
شما را میکنم واصل ز اشیا
که بودِ دوست از آنست پیدا ۲۱۸
شما را میکنم واصل ز خورشید
که از نور تجلّی هست جاوید ۲۱۹
شما را میکنم واصل من از ماه
که او نوریست هم از حضرت شاه ۲۲۰
شما را میکنم واصل زافلاک
که گردانست او در حضرت پاک ۲۲۱
شما را میکنم واصل هر چار
ز میکائیل کوشد صاحب اسرار ۲۲۲
شما را میکنم واصل ز جبریل
ز عزرائیل آنگاهی سرافیل ۲۲۳
شما را میکنم واصل ز هر نور
که در ذاتند بیشک جمله مشهور ۲۲۴
شما را میکنم واصل من از لوح
شما را میدهم هر لحظه صد روح ۲۲۵
شما را میکنم واصل قلم را
ندانید و زنید از خود رقم را ۲۲۶
شما را میکنم واصل من از عرش
حقیقت در شما دیدار هم فرش ۲۲۷
شما را میکنم واصل ز کرسی
ز موجودیت اندر روح قدسی ۲۲۸
شما را میکنم واصل ز جنّت
که تا افتند اندر عین قربت ۲۲۹
شما را میکنم واصل ز اعیان
که اصل اینست اینجاگاه جانان ۲۳۰
حقیقت هر چهار از دید دیدست
مر این اسرارها از من شنیدست ۲۳۱
حقیقت هر چهار از بود جانست
بدان گفتم که این سرها بدانست ۲۳۲
حقیقت هر چهار از راز بیچون
نمودست از جهان بی چه و چون ۲۳۳
حقیقت هر چهار از بود اللّه
در اینجاگه شوید از راز آگاه ۲۳۴
حقیقت هر چهار از دید دیدار
ز خود گردید اینجاگاه بیزار ۲۳۵
حقیقت هر چهار از اصل بودش
که اینجا اند در گفت و شنودش ۲۳۶
یکی بینند اینجا همچو منصور
که تاگردید سر تا پای کل نور ۲۳۷
یکی بینید و جز یکی ندانید
وگرنه عاقبت حیران بمانید ۲۳۸
یکی بینید در اصل حقیقت
بیابی جمله در عین شریعت ۲۳۹
یکی بینید چه اوّل چه آخر
که کردم من شما را راز ظاهر ۲۴۰
یکی بینید کل اسرار جانان
که آخر هستشان دیدار جانان ۲۴۱
یکی بینید اینجا جوهر خویش
که اینجا گاه داری رهبر خویش ۲۴۲
چو من یکتا شوید اینجا حقیقت
که تا پیدا شودتان در شریعت ۲۴۳
در این معنی که میگویم شما را
حقیقت مینمایمتان خدا را ۲۴۴
در این معنی که من میگویم از اصل
حقیقت مینمایمتان یقین وصل ۲۴۵
در این معنی که میگویم ز تحقیق
شما را میدهم در عزّ و توفیق ۲۴۶
در این معنی که میگویم در اسرار
شما را میکنم از کل خبردار ۲۴۷
در این معنی که میگویم عیانی
شما را مینمایم جان جانی ۲۴۸
اگر در راه حق پاکیزه گردید
در آخر بیشکی از عشق مَر دید ۲۴۹
شما را واصلان خوانیم آخر
اگر تقوی شما را گشت ظاهر ۲۵۰
یکی بینید در تقوایِ جانان
حقیقت بیشکی معنای جانان ۲۵۱
کنون چون آشنا گشتید با ما
حقیقت همچو ما گردید یکتا ۲۵۲
تو ای عطّار دمزن در خدائی
که آمد این زمانت روشنائی ۲۵۳
یکی کردی ابا خود چار انباز
کنون هستند در دید تو دمساز ۲۵۴
یکی کردی ابا خود بود ایشان
نمودی در یقین معبود ایشان ۲۵۵
یکی کردی مر ایشان را ابا خود
که تا نیکو شود نزد تو هر بد ۲۵۶
حقیقت در یکی شان راه دادی
اشارتشان بنزد شاه دادی ۲۵۷
حقیقت در یکی شان کل نمودی
ز هر معنی دَرِ ایشان گشودی ۲۵۸
زهر معنی بدیشان راز میگوی
همه از ذات مولی باز میگوی ۲۵۹
ز هر معنی که میگوئی یقین است
که جان تو در ایشان پیش بین است ۲۶۰
ز یکی گوی با ایشان تو در راز
حجاب از پیششان کلّی برانداز ۲۶۱
ز یکی گوی با ایشان در اینجا
که یکی خواهند شد در جوهر لا ۲۶۲
فنا خواهند شد آخر از آن دید
یکی خواهند بُد در عین توحید ۲۶۳
حقیقت اندر اینجا آخر کار
ز تو خواهند گشتن ناپدیدار ۲۶۴
حقیقت راهشان بنموده باشی
دَرِ ایشان همی بگشوده باشی ۲۶۵
حقیقت از تو چون گردید واصل
بود مقصودشان در اصل حاصل ۲۶۶
در ایشان مر مر ایشان را حقیقت
نموده باشی اینجا دید دیدت ۲۶۷
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست
یقین مر نوش آخر قهر ایشانست ۲۶۸
فراق اینجایگه خواهند دیدن
در آخر تیغ کل خواهد چشیدن ۲۶۹
وصال اندر فراقش باز یابند
در آن دم با تو اینجا راز یابند ۲۷۰
حقیقت تیغ جانان راحت جانست
که آخر در حقیقت دید جانانست ۲۷۱
دم آخر زوال جسم و جانست
چه غم چون عاقبت عین عیانست ۲۷۲
دم آخر بدانید رخ نمایان
که آن دم رخ نماید جان جانان ۲۷۳
حقیقت وصلتان آن دم یقینست
که آندمتان یقین عین الیقین است ۲۷۴
وصالست اندر آندم تا بدانی
بخود اینجایگه در شک بمانی ۲۷۵
وصالست اندر آن دم در یکی باز
یقین یابند آندم بیشکی باز ۲۷۶
حقیقت وصلتان آندم میسّر
شود کز خود برون آئید بردر ۲۷۷
حقیقت وصلتان آندم فنایست
در آن عین فنا بیشک بقایست ۲۷۸
حقیقت وصلتان در ذات باشد
شما را بیشکی آیات باشد ۲۷۹
در آندم باز بیند آن نظر پاک
نباشد این زمان هم آب و هم خاک ۲۸۰
نه آتش نامتان باشد نه خود باد
حقیقت جان جان باشید آباد ۲۸۱
حقیقت جان جان آندم بیابند
درون کل در آن لحظه شتابند ۲۸۲
حقیقت جان جان یابید در دید
فنا گردید اندر قرب توحید ۲۸۳
حقیقت جان جان گردید در کل
نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل ۲۸۴
حقیقت جان جان کردند در بود
که در عین ازل تقدیر این بود ۲۸۵
قلم بنوشته بر لوح این بیانها
حقیقت در ازل هر جان جانها ۲۸۶
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت
چنین بود و چنین کرد و چنین گفت ۲۸۷
قلم بنوشت اینجا باز بینید
کسانی کاندر اینجا راز بینید ۲۸۸
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرار
که تا خود می چه آید زان پدیدار ۲۸۹
قلم بنوشت بر ذرّات عالم
از آن بنماید او سرّ دمادم ۲۹۰
قلم بنوشت اندر اصل فطرت
یکی در بُعد و دیگر عین قُربت ۲۹۱
قلم بنوشت و غافل مینداند
که هم لوح و قلم این سرّ بخواند ۲۹۲
قلم رفتست هر کس را از آن دید
یکی اندر بقا یک عین تقلید ۲۹۳
قلم رفتست و میآید دمادم
قضا بر جان فرزندان آدم ۲۹۴
دمادم مینماید سرّ بیچون
در این دنیا حقیقت بیچه و چون ۲۹۵
دمادم مینماید راز ما یار
در این دنیا همی آید پدیدار ۲۹۶
دمادم مینماید آنچه خواهد
قضای رفته را بیشک نکاهد ۲۹۷
دمادم مینماید سرّ اسرار
نمیداند کسی کل آخر کار ۲۹۸
قضای رفته را تدبیر مرگست
در آخر تا بدانی زانکه ترکست ۲۹۹
قضای رفته را گردن نهادیم
ز سر از عشق ما و من نهادیم ۳۰۰
قضای رفته را تسلیم گشتیم
از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم ۳۰۱
قضای رفته را تدبیر اینست
که عطّار از حقیقت پیش بینست ۳۰۲
قضای رفتست و اکنون چاره آنست
که تسلیمیم و جان اندر عیانست ۳۰۳
قضا رفتست و ما تسلیم یاریم
فتاده این زمان در پای داریم ۳۰۴
قضا رفتست و من از پیش دیدم
ز بی خویشی همان در خویش دیدم ۳۰۵
قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
که هستم در حقیقت صاحب راز ۳۰۶
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
برون آور مرا زین نقش در پوست ۳۰۷
چو تسلیم قضایم هم تو دانی
مرا بنمودهٔ راز نهانی ۳۰۸
چو تسلیم قضای تو شدستم
در آخر هم تو گیر ای دوست دستم ۳۰۹
بکش عطّار را تا چند گویم
توئی پیوند و من در گفتگویم ۳۱۰
حقیقت از تو دارم زندگانی
مرا بخشیدهٔ تو رایگانی ۳۱۱
منم منصور تو در سرّ اسرار
ز هر نوعی ز ذات تو خبردار ۳۱۲
خبر دارم ز بود و رفتهٔ بود
مرا عشق تو اینجاگاه بنمود ۳۱۳
مرا عشق تو گفت این راز اینجا
که ای عطّار سر درباز اینجا ۳۱۴
مرا عشق تو گفت و من شنیدم
حقیقت آن یقین از پیش دیدم ۳۱۵
مرا عشق تو اینجا دستگیر است
اگر نه دل در این صورت اسیراست ۳۱۶
مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت
حقیقت آب را بر آذر انداخت ۳۱۷
مرا عشق تو اینجا کرد آباد
که خاکم داد اینجاگاه بر باد ۳۱۸
مرا عشق تو این هرچار یک کرد
کز این هر چار اینجا گشتهام فرد ۳۱۹
یکی میبینم از عشق تو هر چار
چو من ایشان شده در تو گرفتار ۳۲۰
یکی میبینم از عشقت عیانست
که این هر چار در ذاتت نهانست ۳۲۱
یکی میبینم و هر چار رفتست
حقیقت جسم وجان این بار رفتست ۳۲۲
یکی میبینم از عشقت سراسر
که خواهد رفت در عشقت مرا سر ۳۲۳
ز عشقت آنچنان واصل شدستم
که ذات تو عیان حاصل شدستم ۳۲۴
منم این لحظه فارغ دل نشسته
میان عاشقان فارغ نشسته ۳۲۵
همه اندر طلب من دید مطلوب
عیان دارم ترا ای جان محبوب ۳۲۶
همه اندر طلب من عاشق تو
در این سرّ فنا من لایق تو ۳۲۷
همه اندر طلب من کل رسیده
حجاب بی نشانت را بدیده ۳۲۸
همه اندر طلب من دیده رازت
ز شیب افتاه اینجا از فرازت ۳۲۹
همه اندر طلب ای جان جُمله
توئی جان و یقین جانان جمله ۳۳۰
همه اندر طلب در عشق پویان
ترا اینجایگه در عشق جویان ۳۳۱
تو معشوقی و جمله عاشق تو
ولی تا خود که باشد عاشق تو ۳۳۲
تو معشوقی و کس کامی ندیده
در اینجاگه سرانجامی ندیده ۳۳۳
تو معشوقی و جلمه در طلب دوست
توئی اینجایگه بیشک سبب دوست ۳۳۴
تو معشوقی و جویان تو عشّاق
همه گردند کلّی گِردِ آفاق ۳۳۵
تو معشوقی و سالک در ره تو
که تا ناگه رسد بر درگه تو ۳۳۶
تو معشوقی و محبوب جهانی
میان جان و دل اینجا عیانی ۳۳۷
تو معشوقی و عاشق در غم و رنج
ندیده مر ترا در اندرون گنج ۳۳۸
تو معشوقی و عاشق بر تو سودا
ترا اینجا همی جوید بهر جا ۳۳۹
تو معشوقی و عاشق در فنایست
همی جوید یقین دید بقایست ۳۴۰
تو معشوقی و عاشق مانده خسته
در اینجا تن نزار و دل شکسته ۳۴۱
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح
توئی در جسم ودر دل قوّت روح ۳۴۲
تو معشوقی و عشّاقت طلبکار
شده گردان تو درعین پرگار ۳۴۳
تو معشوقی و عاشق رهنمائی
درونِ خانهٔ و درگشائی ۳۴۴
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوست
کنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست ۳۴۵
تو معشوقی که بنمائی حقیقت
هر آنکس را که خواهی دید دیدت ۳۴۶
تو معشوقی که کلّی را بسوزی
در آن دم کآتش عشقت فروزی ۳۴۷
کسی کو طالب راز تو باشد
در این سر دوست و سرباز تو باشد ۳۴۸
کسی کو طالب راز تو گشتست
دودیده همچو تیراز خویش گشتست ۳۴۹
کسی کو طالبت آمد در این راز
نمودی مر ورا انجام و آغاز ۳۵۰
منم اینجا ترا ای راز دیده
در این جایم ترا من باز دیده ۳۵۱
چنان در جان من بنمودهٔ راز
که میگوئی ز عشقم خویش را باز ۳۵۲
چو عیسی من کنون در پای دارم
چو منصورت در این سرّ پایدارم ۳۵۳
یقین سوی فلک امّید دارد
مقام چارمین خورشید دارد ۳۵۴
چنان در چارمین حیران بماندست
که کلّی دست از خود برفشاندست ۳۵۵
سمای چارمش چون منزل آمد
ز خورشید رخت او واصل آمد ۳۵۶
اگرچه بود عیسی روح پاکت
خدا مانده ز آب و دید خاکت ۳۵۷
نهانش بودش و نی بیشکی باد
حقیقت روح خود را کرده آباد ۳۵۸
ز بود تو چنان نابود بوده
که با تو گفته و وز تو شنوده ۳۵۹
حقیقت کرده اینجا پایداری
در آن منزل فرماند بزاری ۳۶۰
بیک سوزن که کردی آن حسابش
حقیقت بود آن سوزن حجابش ۳۶۱
بیک سوزن بماند اندر ره تو
نشسته همچنان بر درگه تو ۳۶۲
بیک سوزن مر او را داشتی باز
ندیده همچنانت سرّ آغاز ۳۶۳
بیک سوزن مر او را خسته کردی
درش از بهر این بربسته کردی ۳۶۴
چو یک سوزن حجابست اندر این راه
که یارد گشت از عشق تو آگاه ۳۶۵
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّ
که یارد یافت دیدار توظاهر ۳۶۶
چو یک سوزن حجاب سالکان است
حقیقت دید تو سرّ نهانست ۳۶۷
چو یک سوزن بود اینجا حجابی
که یارد کرد اینجاگه عتابی ۳۶۸
مگر آنکو بجان و سر نماند
بیک سوزن در این ره درنماند ۳۶۹
بیک سوزن اگر مانی تو در راه
کجا آنجا رسی در حضرت شاه ۳۷۰
بیک سوزن اگر مانی تو در راز
نیابی روی جانان را دگر باز ۳۷۱
در این ره من بجان و تن نماندم
چو عیسی من بیک سوزن نماندم ۳۷۲
در این ره سوزنی بدجان حقیقت
فنا گردم در این دریای دیدت ۳۷۳
شکستم سوزن خود را در این بحر
فرو انداختستم اندر این قهر ۳۷۴
شکستم سوزن خود تا بدانم
چو عیسی سوی چارم می ندانم ۳۷۵
شکستم سوزن و رشته گسستم
حقیقت نیست گشتم تا که هستم ۳۷۶
شکستم سوزن اندر عشقبازی
که دانستم نباشد عشق بازی ۳۷۷
شکستم سوزن و آزاد ماندم
ز دید دید تو آباد ماندم ۳۷۸
شکستم سوزن و فارغ شدم من
در این اسرارها بالغ شدم من ۳۷۹
چو موسی سوی طورم هر نفس باز
روم در حضرت اینجا از قبس باز ۳۸۰
چو موسی صاحب اسرار عشقم
از آن پیوسته در تکرار عشقم ۳۸۱
چو موسی صاحب اسرار جانم
که دایم در دم عین العیانم ۳۸۲
چو موسی من در اینجا راز دیدم
بطور عشق جانان باز دیدم ۳۸۳
چو موسی دم زدم در نزد عشّاق
فکندم دمدمه در کلّ آفاق ۳۸۴
چو موسی دم زدم از دید دلدار
شدم در دید عشقش ناپدیدار ۳۸۵
چو موسی دم زدم اینجا یقین من
که چون موسی بدم کل پیش بین من ۳۸۶
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچون
خدا را دیدم اینجاگاه بیچون ۳۸۷
چو موسی دم زدم در دید وحدت
مرا بخشید جانان عین قربت ۳۸۸
چو موسی یافتم سرّ نهانی
همه مکشوف کردم در معانی ۳۸۹
چو موسی یافتم اسرار عشّاق
بدیدم در عیان دیدار عشّاق ۳۹۰
چو موسی صاحب سرّ نهانم
از آن پیوسته در عین العیانم ۳۹۱
چو موسی صاحب اسرار طورم
از آن پیوسته چون او غرق نورم ۳۹۲
مرا نور حقیقت پیش بین شد
دل و جانم از آن کلّی یقین شد ۳۹۳
مرا نور حقیقت راه بنمود
درونم دید روی شاه بنمود ۳۹۴
مرا نور حقیقت هست در جان
از آنم گفته مر اسرار پنهان ۳۹۵
مرا نور حقیقت راهبر شد
دل و جانم از آن کل باخبر شد ۳۹۶
مرا نور حقیقت روی بنمود
حقیقت جان ودل دیدم که او بود ۳۹۷
مرا نور حقیقت در درونست
بسوی کائناتم رهنمونست ۳۹۸
مرا نور حقیقت راز گفتست
همه اسرارهایم باز گفتست ۳۹۹
مرا نور حقیقت هست در دل
از آنم در همه مشهور حاصل ۴۰۰
مرا نور حقیقت در نهادست
در گنجینهٔ معنی گشادست ۴۰۱
که اینجاگه شدم بیشک عیان یار
مرا نور حقیقت کرد اسرار ۴۰۲
مرا نور حقیقت کرد واصل
که تا یکی شد اینجا جان و هم دل ۴۰۳
مرا پیر حقیقت پیش بین کرد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد ۴۰۴
مرا نور حقیقت گفت سرباز
همه اسرار گفت و سرّ من باز ۴۰۵
مرا نور حقیقت محو آورد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد ۴۰۶
کنون در نور عشقم وز الهی
نمیگنجد برم لهو و مناهی ۴۰۷
کنون در نور عشقم فرد مانده
در آخر شادم و بی درد مانده ۴۰۸
کنون در نور عشقم سالک کل
که خواهم گشت آخر هالک کل ۴۰۹
کنون در نور عشقم سرّ بیچون
فکنده خود منم در هفت گردون ۴۱۰
کنون در نور عشقم در یکی ذات
یکی را کردهام در نورذرّات ۴۱۱
کنون در نور عشقم سر بُریده
که خواهم گشت در کل سر بریده ۴۱۲
کنون در نور عشقم در فنا من
ز نورش دیدهام بیشک بقا من ۴۱۳
کنون در نور عشقم ذات جمله
که هستم بیشکی ذرّات جمله ۴۱۴
کنون در نور یارم دید کرده
برافکنده حجاب هفت پرده ۴۱۵
مرا در نور اینجا کرد واصل
که شد نور حقیقت جان و هم دل ۴۱۶
دل و جان نور شد تا راز او یافت
همی انجام را آغاز او یافت ۴۱۷
دل و جان نور شد در انبیا کل
کزیشان دید اینجا او بقا کل ۴۱۸
دل و جان نور شد در ذات پیوست
از آنش این زمان در ذات دل هست ۴۱۹
دل و جان نور معنی در گرفتست
حقیقت شیب و بام و در گرفتست ۴۲۰
دل و جان نور ذات لایزالست
از آن اندر تجلّی جلالست ۴۲۱
دل و جان نور در تجلّی نور دارد
از آن ایندم دم منصور دارد ۴۲۲
دل و جان نور در تجلّی واصل اوست
که میدانند کاینجا جملگی اوست ۴۲۳
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدند
که در نور حقیقت کل رسیدند ۴۲۴
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیان
دلم جان گشت و جانم گشت جانان ۴۲۵
دل و جان نور در تجلّی وصالست
حقیقت در یکی دیدار حالست ۴۲۶
دل و جان نور راز میجویند مَردَم
از آن نور تجلّی را دَمادَم ۴۲۷
دل و جان راز میگویند در خویش
که دیدستند سرها مر دو از پیش ۴۲۸
دل و جان راز میگویند از دید
که بیچونست و در یکیست توحید ۴۲۹
دل و جان راز میگویند از یار
وصال خویش میجویند از یار ۴۳۰
دل و جان رازها گفتند سرباز
از آن عطّار اینجا گشت سرباز ۴۳۱
دل و جان هردو با عطّار یارند
ز دیدار حقیقی بیقرارند ۴۳۲
دل و جان هردودیدارست تحقیق
که اندر سرّ اسرارست تحقیق ۴۳۳
دل و جان در فنا کل بود گشتند
کسی دیدند از آن معبود گشتند ۴۳۴
دل و جان در فنا دیدند اعیان
از آن اندر فنا گشتند جانان ۴۳۵
دل و جان هر دو جانند و کس نیست
یکی اندر یکی و پیش و پس نیست ۴۳۶
یکی اندر یکی دیدند اینجا
شدند اندر یکی ذرّات شیدا ۴۳۷
حقیقت جان و دل در سّر جانان
ندانستند خود را راز پنهان ۴۳۸
دل و جان هر یکی معشوق دیدند
چو پیر عشق در جانان رسیدند ۴۳۹
چو جانان رخ نمود و آشنا کرد
مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد ۴۴۰
چو جانان رخ نمود و دید بنمود
یکی دیدار در توحید بنمود ۴۴۱
چو جانان در یک بد جان و دل دو
یکی گشتند اینجاگاه هر دو ۴۴۲
دوئی برداشتندش از میانه
یکی گشتند ازوی جاودانه ۴۴۳
یکی شد بود اشیا ازعیانی
ز پرده رخ نمود اینجا نهانی ۴۴۴
ز پرده رخ نمود و راز برداشت
نمیدانست جان او را ببرداشت ۴۴۵
ز پرده رخ نمود اوّل عیان او
اگر در پرده شد اینجا عیان او ۴۴۶
ز پرده رخ نمود و راز برگفت
همه با عاشق سرباز برگفت ۴۴۷
ز پرده رخ نمود اندر نهانی
دگر تا در نهان گوید معانی ۴۴۸
ز پرده رخ نماید او دمادم
نهد بر ریش مر بیچاره مرهم ۴۴۹
دوای دردمندان را شفا شد
نمیدانم که در پرده چرا شد ۴۵۰
دمادم آنچنان عطّار رخ را
نماید در عیان عشق او را ۴۵۱
دمادم رخ نماید بیچه و چون
دگر از پرده کل آید به بیرون ۴۵۲
نه اندردست عشّاقست آن ماه
که رخ را مینماید گاه بیگاه ۴۵۳
کسی کاندر سلوک راه باشد
یقین از ماه خود آگاه باشد ۴۵۴
کسی کان ماه دید اینجا یقین باز
شد اینجا در یقین او پیش بین باز ۴۵۵
کسی کان ماه دید اندر دل و جان
یقین دریافت رهبر در دل و جان ۴۵۶
دمی غائب مشو از پردهٔ دل
که ناگه بینی آن گم کردهٔ دل ۴۵۷
چو بردارد ز رخ می پرده خورشید
که مر ذرّات را او نور جاوید ۴۵۸
کند در خود کشد چون قطره دریا
کند اسرارها او را هویدا ۴۵۹
دلا خورشید جان از دست مگذار
دمادم سوی روی او نظر دار ۴۶۰
دل و جانت دگر زین سر خبر کن ۱
نه باران آید از آن حضرتِ پاک
زمستان اندر اینجا بر سر خاک ۲
حقیقت آب آن دریای بود است
که در اینجا حقیقت رخ نمود است ۳
از آن حضرت بدین منزل کند را
شود در کوه و یخ در کوه پیدا ۴
حقیقت سرّ بیچون در بهار است
که رنگارنگ صنع بیشمار است ۵
حقیقت در بهار این سر بدانی
که موجود است در تو این معانی ۶
نظر کن تو بدین هرچار بیچون
که بنماید در او نقش دگرگون ۷
هزاران رنگها بیرون برآرد
گل و شمشاد بر سنگ او نگارد ۸
هزاران رنگ گوناگون الوان
ز خاک مرده پیدا میکند جان ۹
هزاران رنگ گوناگون بصحرا
کند از صنع خود در آب پیدا ۱۰
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوه
برون آرد بهار و گل به انبوه ۱۱
هزاران رنگ گوناگون سوی باغ
بر آرد او ز صنع خود ابر راغ ۱۲
همه حمد و ثنایش بر دل و جان
همی گویند اندر پرده پنهان ۱۳
ز خود اظهار میکرد اندر اینجا
منقّش سرخ و زرد آسوده آسا ۱۴
بهر رنگی که بنماید عیان او
بیاید سوی خورشید جهان او ۱۵
همه در آفتاب عالم افروز
شوند اندر بهاران شاد و فیروز ۱۶
چو قرص خور سوی برج حمل را
روانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را ۱۷
بود خورشید نور افروز جمله
از آن خواهد ورا نور و نه جمله ۱۸
حقیقت چونکه خورشید حقیقی
کند نورش ابا جمله رفیقی ۱۹
سه ماه اندر جهان فصل بهار است
بدان این سرّ که از من یادگارست ۲۰
در این سه ماه عالم شاد باشد
ز خورشید این جهان آباد باشد ۲۱
در این سه ماه عالم نور گیرد
جهان از نور خود منشور گیرد ۲۲
جهان از نور خورتابان نماید
درون هر شجر صد جان نماید ۲۳
جهان از نور خور تابنده باشد
شجرها چون مه تابنده باشد ۲۴
جهان چشم و چراغی باز بیند
که سالی اندر این سر راز بیند ۲۵
چو شش مه بگذرد بر گندم و جو
فکنده باشد او بر جمله پرتو ۲۶
شود پخته ز نور تاب خورشید
دگر سوی دگر دارند امیّد ۲۷
رساند جمله را در آخر کار
فرو ریزد همه گلها بیکبار ۲۸
حقیقت گوسپند و گاو و اشتر
ز حیوانهاگیاهان میخورند پر ۲۹
همه در سوی نطفه باز گردند
ز سرّ عشق صاحب راز گردند ۳۰
ز سرّ عشق هر یک در مکانی
حقیقت زندگی یابند وجانی ۳۱
ز سرّ عشق در دریای بیچون
نماید هر یکی نقش دگرگون ۳۲
ز سرّ عشق در دید تجلّی
شوند پیدا بسی در دار دنیی ۳۳
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که پیدائی و پنهان جز یکی نیست ۳۴
همه از او شود پیدا و در آب
نماید صورت هر چیز دریاب ۳۵
از او پیدا شود در نوبهاران
حقیقت میوه اندر باغ و بستان ۳۶
از اوّل باغ پر نقش و نگارست
نه از یک لون اینجا بیشمار است ۳۷
دگر اینجا فرو ریزد بآخر
کند مر میوههای خوب ظاهر ۳۸
از آن ناپختگی چون پخته آرد
بمعیار خرد آن سخته آرد ۳۹
همه لذّات انسانست دریاب
یکی اصل دگرسانست دریاب ۴۰
همه اندر خورش آن را کند اکل
ز دیدت این بیان بشنو از این نقل ۴۱
ز دیده میکند تقریر قرآن
و اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان ۴۲
همه از قدرت کل آشکار است
بهر لونی از این کل آشکار است ۴۳
همه اندر نبات اینجا یقین است
کسی داند که کلّی دوست بین است ۴۴
همه از آب موجودست دریاب
که پیدا میشود این جمله در آب ۴۵
همه از آب موجودست میدان
مِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان ۴۶
از آن چون میندانی اصلت اینجا
کجا دریابد این سرّ گوشت اینجا ۴۷
بچشم این دیدنی کلّی بدانی
ببینی نیز گر کلّی بدانی ۴۸
دل پاکیزه باید کین بداند
وگرنه هر کسی این را نخواند ۴۹
همی خوانند قرآن جمله اینجا
همی دانند یک اسرار اینجا ۵۰
همه خوانند قرآن و ندانند
از آن سرّ قرآن ناتوانند ۵۱
همه خوانند قرآن در شریعت
ره او میندانند از حقیقت ۵۲
همه خوانند قرآن و چه سود است
که کس آگه از او اینجا نبود است ۵۳
همه خوانند قرآن در بر دوست
کسی باید که باشد رهبر دوست ۵۴
همه خوانند قرآن از پی راز
نمییابند از اسرار کل باز ۵۵
همه خوانند قرآن را در اسرار
ولیکن سرّ قرآن کی پدیدار ۵۶
بود کین جان ترا زین سر حقیقت
درون پیدا شود از دید دیدت ۵۷
حقیقت گر بقرآن بنگری تو
بسی خوانی در این سر رهبری تو ۵۸
ترا اوّل بباید خواند تفسیر
نه بحث نفس الّا در بر پیر ۵۹
بر پیر حقیقت خوان تو قرآن
بَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان ۶۰
بر او خوان و معنی باز دان تو
بَرِ پیر حقیقت راز خوان تو ۶۱
بر او خوان تو قرآن از حقیقت
که او پیدا کند مر دید دیدت ۶۲
بر او خوان تو قرآن و زو یاب
کمال جمله اشیا را از او یاب ۶۳
که قرآنست اصل شیئی و لاشیی
حقیقت ذات پاک بیشک حی ۶۴
همه معنی اوّل تا بآخر
یقین در سرّ قرآنست ظاهر ۶۵
همه معنی اوّل و آخرِ کار
ز قرآنت شود اینجا پدیدار ۶۶
همه معنی ز قرآن باز یابی
ز قرآن بیشکی این راز یابی ۶۷
ز قرآن این همه شرح و بیانست
که در وی آشکارا ونهان است ۶۸
کسی نایافت اینجا سرّ او باز
مگر اینجا حقیقت صاحب راز ۶۹
کجا در پیش او دریافت تحقیق
وز او دریافت اینجاگاه توفیق ۷۰
هر آنکو طالب قرآن شود او
بذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او ۷۱
ز قرآنش همه روشن شود پاک
حقیقت اندر اینجا جمله در خاک ۷۲
ز قرآنش همه پیدا نماید
دَرِ جانش ز قرآن برگشاد ۷۳
ز قرآنش نماید آنچه گفتم
حقیقت دُرّ این معنی که سُفتم ۷۴
نظر میکن ز قرآن سه عنصر
ز من بشنو دگر معنیّ چون دُر ۷۵
زناراللّه چندی جای بنگر
بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر ۷۶
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداست
ولی هر یک زیک معنی فتادست ۷۷
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوان
همی مال التّراث از نصّ قرآن ۷۸
حقیقت نقش ما از آب و خاکست
که آب و خاک از اسرار پاکست ۷۹
دگر آتش ابا باد نهانی
از آنجا میدهد اینجا نشانی ۸۰
دو از بالا دو از شیب و چهارند
که اینجا در حقیقت پایدارند ۸۱
یقین چون باد با آتش به پیوست
حقیقت آب و خاک این نقشها بست ۸۲
یقین جانست اندر کل هویدا
نداند این سخن جز مرد دانا ۸۳
یقین است اینکه نقش هر چهار اوست
ز نور قدس گشته آشکار اوست ۸۴
ز نور قدس اظهار است جانت
در او پیداحقیقت بر نهانت ۸۵
ولیکن چون در اینها سرّ بدانی
حقیقت این بیان ظاهر بدانی ۸۶
که موجود است سرّ ذات در کلّ
حقیقت اوست مر ذرّات را کلّ ۸۷
برون آید بهر نوعی پدیدار
مر او را میشناسد صاحب اسرار ۸۸
زهر نوعی که اینجا رخ نماید
مر او را صاحب دل جان فزاید ۸۹
همه ذرّات در راهند پویان
کمال عشق را در شوق جویان ۹۰
همه ذرّات جویانند اینجا
نموده نقش از هر گونه پیدا ۹۱
همه طالب ز مطلوب حقیقت
نظر بگشای اندر دید دیدت ۹۲
خدا در جملهٔ ذرّات دیدم
از آتش اندر اینجا ذات دیدم ۹۳
یقین چون آتش و بادست در آب
حقیقت آب را هم جمله دریاب ۹۴
سوم صنع است ار این می ندانی
که میبخشد حیات جاودانی ۹۵
حقیقت آینه دانم جمالش
همی یابم در او عکس خیالش ۹۶
یکی آیینه است آب ار بدانی
در او پیداست سرّ لامکانی ۹۷
یکی آیینه است از جوهر ذات
که میبخشد حیات جمله ذرّات ۹۸
یکی آیینه پنهانست و پیداست
چو جان عاشقان اینجا مصفّاست ۹۹
یکی آیینهٔ پر نور دیدست
از آن پنهان کلّی زو پدیدست ۱۰۰
حقیقت مغز آب و خاک اینست
از این مگذر که این عین الیقین است ۱۰۱
یقین از آب اینجاگه توان یافت
کسی از آب او راز نهان یافت ۱۰۲
نه از آبی چنان کاوّل بگفتم
دُرِ اسرار در اوّل بسُفتم ۱۰۳
حقیقت هر چهار از آن یکی شد
که دل اینجا حقیقت در یکی بُد ۱۰۴
دل وجان بستهٔ این هر چهارند
ولی ایشان عجب ناپایدارند ۱۰۵
بقای صورتی اینجا زوالست
تو جان بشناس کآخر آن وصالست ۱۰۶
وصال هر چهار از جان بدانی
بوقتی کین جهان را برفشانی ۱۰۷
منزه کردی از ایشان بیکبار
کنی هر چار اینجا ناپدیدار ۱۰۸
چو منصور این نمودِ اوِلین دید
حقیقت خویش در عین یقین دید ۱۰۹
از اوّل آتشی درخویشتن زد
پس آنگه باد بیرون کرد از خود ۱۱۰
یقین مر خاک خود برداد بر باد
بسوی آب اناالحق کرد او یاد ۱۱۱
چو آخر سوی آب او باز گردید
بسا عنصر اینجا در نور دید ۱۱۲
بسوی آب خاک خود در انداخت
عین در آب عکسی بود بشناخت ۱۱۳
بسوی آب شد خاکش روانه
اناالحق زد در اینجا بی بهانه ۱۱۴
یکی کرد از بزرگی بر سؤال این
که چون وجه است برگوی حال این ۱۱۵
گر اوّل زد اناالحق آخر کار
بآتش خویشتن راکرد افکار ۱۱۶
بآخر خاک خود بر باد داد او
حقیقت عشق جانان داد داد او ۱۱۷
پس آنگه خاک خود را آب انداخت
اناالحق میزد و وین جای میتاخت ۱۱۸
چراخاموش شد در آب جانش
بگو با من کنون سرّ نهانش ۱۱۹
جوابش داد کای پاکیزه جوهر
نمود او چنین پاکیزه بنگر ۱۲۰
از آن شد سوی آبش حاصل اول
بآتش کرد اینجاگه مبدّل ۱۲۱
دگر مر خاک را زان داد بر باد
که جز جانان ندارد هیچ بنیاد ۱۲۲
بسوی آب آخر زان درون شد
که آب او در اینجا رهنمون شد ۱۲۳
یقین خویشتن در آب دریافت
از آن در سوی او پاکیزه بشتافت ۱۲۴
همه آلودگی در آب پالود
که آب روی او از آب و گِل بود ۱۲۵
حقیقت خامشی در آب باشد
کسی کز بحر در غرقاب باشد ۱۲۶
درون بحر هر کو در فتاد است
مر او را گفتن اینجا کی دهد دست ۱۲۷
کسی کاندربحار عشق گم شد
اگرچه اصل فطرت هم از آن بد ۱۲۸
فنای قطره اندر عین دریاست
از آن خاموشی اینجاگاه پیداست ۱۲۹
اگر صد چشمه وصل رود آید
سوی دریا شود قطره نماید ۱۳۰
چنان یابش که اندر چشمه بانگست
هزاران چشمه پیشش نیم دانگست ۱۳۱
حقیقت قطره بد منصور ازین بحر
بصورت زو نهان شد در بن قعر ۱۳۲
نهان شد قطره و صورت نهان شد
از آن مر بحر بیخویش و فغان شد ۱۳۳
نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوت
گهر شد ناگهان در قعر لاهوت ۱۳۴
از آن دریا که جانها میشود گم
من او را قطرهام در عین قلزم ۱۳۵
جزیره دانم این دنیا از آن بحر
که افتادست اینجا بر سر قفر ۱۳۶
همه اندر جزیره چون درآئیم
یکی نقشی از این دنیا نمائیم ۱۳۷
دو روزی اندر این بیغوله باشیم
دمی شادان دمی بیغوله باشیم ۱۳۸
نهنگ جانستان ناگه درآید
از این بیغوله ما آخر رباید ۱۳۹
نمیدانم در این بیغوله ره یافت
که بیرون آیم از بیغوله دریافت ۱۴۰
در این بیغوله جانم رفت از تن
چنان کاینجا نماند حبّه ازمن ۱۴۱
تو ای عطّار زین بحر حقیقت
مرو بیرون تو از حدّ شریعت ۱۴۲
ابی کشتی ندانی راه کردن
غم بیهوده اینجاگاه خوردن ۱۴۳
دمادم در جنون تا چند گوئی
درون بحری و پیوند جوئی ۱۴۴
بیک ره خویش در دریا درافکن
که تا بیرون جهی از ما و از من ۱۴۵
بیک ره خویش در دریا درانداز
وجود خویتشن در غم تو مگداز ۱۴۶
سلوکت بیحد و اندازه افتاد
که تا در قعر بحر آوازه افتاد ۱۴۷
تو ماندستی در این بیغوله تنها
اسیر ودردمند وخوار و شیدا ۱۴۸
تمامت ماهیان آهنگ کردند
ز بهر جان تو اندر نبردند ۱۴۹
بخواهندت بخوردن آخر کار
طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار ۱۵۰
شهیدانی که اندر بحر مردند
حقیقت دان که ایشان گوی بردند ۱۵۱
در این بحر فنا آخر مر ایشان
حقیقت یافتندش جوهر جان ۱۵۲
ز ترکیب طبایع باز رستند
چوجوهر در بُنِ دریا نشستند ۱۵۳
وصال جوهر ایشان را حقیقت
مسلّم گشت بی نقش طبیعت ۱۵۴
کنون چون هر چهار اینجا یقین شد
دلت در جوهر جان پیش بین شد ۱۵۵
دلت درجوهر جانست ساکن
ولی زین چار عنصر نیست ایمن ۱۵۶
برانداز این چهار و راه خود گیر
که پیش از این نباشد هیچ تدبیر ۱۵۷
دمی در سرّ وحدت راز گوئی
ابا ایشان وز ایشان بازجوئی ۱۵۸
برانداز این چهار برگزیده
که در جان و دلی کلّی رسیده ۱۵۹
تو از جان و دلی واقف بدین چار
فتاده در کف اینجا بناچار ۱۶۰
بسی گفتی و بهبودی ندارد
ابا ایشان ز کل سودی ندارد ۱۶۱
ندارد و سود با ایشان نشستن
چنین بهتر کز ایشان باز رستن ۱۶۲
ترا چون آخر کار اینچنین است
دلت آخر چرا در بند این است ۱۶۳
ولیکن حق شناسی در حقیقت
کز ایشان گشت پیدا دید دیدت ۱۶۴
از ایشان وصل دنیا دست دادست
چرا آخر دلت زینسان فتادست ۱۶۵
دو روزی شاد باش و اصل او بین
از این فَرعان حقیقت اصل میبین ۱۶۶
وصال یار از اینسان آشکارست
ترا با قربت ایشان چکار است ۱۶۷
وصال یار چون زیشان پدید است
ترا زیشان همه گفت و شنیدست ۱۶۸
وصال یار ایشان نیز بنمای
دری بر رویشان هر لحظه بگشای ۱۶۹
وصال یار شان بنمای در دید
یکی کن بودشان در سرّ توحید ۱۷۰
وصال یارشان بنمای هر دم
همیگو رازشان اینجا دمادم ۱۷۱
مرنجانشان که آخر در زوالند
که همچون تو یقین در قیل و قالند ۱۷۲
تو زیشان وصل جانان یافتستی
حقیقت کلّ اعیان یافتستی ۱۷۳
دمی در شرع میگوئی از ایشان
که تا زیشان کنی پیوند جانان ۱۷۴
همه پیوند بود و بود جانند
در اینجا با تو ایشان همرهانند ۱۷۵
در اینجا با تو همراهند و همراز
کرم کن نازشان از خود بینداز ۱۷۶
جفا زیشان مبین کایشان اسیرند
اسیرانت کجای دست گیرند ۱۷۷
جفا زیشان مبین کایشان حقیقت
ز دید خود اسیرند در طبیعت ۱۷۸
بخود اینجا نه خود پیدا شدستند
که ایشان نیز از او شیدا شدستند ۱۷۹
چنان اینجا گرفتار و اسیرند
اسیرانت کجا دست تو گیرند ۱۸۰
ز خود کاخر فنائی هست از ایشان
تو نیز اینجا فنائی دست ایشان ۱۸۱
دلا بنواز مر هر چار اینجا
تو خوش میدارشان ناچار اینجا ۱۸۲
تو خوش میدار ایشان را دو روزی
که ایشانند هر ساعت بسوزی ۱۸۳
نبودِ جوهری دیدند در تو
حقیقت عین توحیدند در تو ۱۸۴
نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز
چو ایشان دردرون پردهٔ راز ۱۸۵
دلا خوش باش با ایشان بهردم
که ایشانند اندر پرده همدم ۱۸۶
حقیقت همدم جانند اینجا
از آن پیدا و پنهانند اینجا ۱۸۷
در آتش سرکشی دیدی ز اوّل
ولی این دم شدت اینجا مبدّل ۱۸۸
حقیقت نور او با نار پیوست
ز گبری این زمان زنّار بگسست ۱۸۹
مسلمان شد یکی کن درنمودش
بفرما اندر اینجاگه سجودش ۱۹۰
سجودش را بفرما از یقین تو
حقیقت مر ورا کن پیش بین تو ۱۹۱
دگر مر باد را آزاد گردان
از این بیداد او را کن مسلمان ۱۹۲
بفرما سجدهاش در بندگی باز
که تا آخر کند مر بندگی باز ۱۹۳
دگر مر آب را اینجا یقینش
ده و اینجا بکن مر پیش بینش ۱۹۴
مسلمانش کن و فرمای طاعت
بر خاک از یقینِ استطاعت ۱۹۵
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست
که بیشک مر خود او اسرار جانانست ۱۹۶
اگرچه هر چهار از اوّل کار
بسی کردند نافرمانی یار ۱۹۷
کنون چون با تو یک دل دریقینند
بجز تو هیچ در عالم نبینند ۱۹۸
کنون چون همدم عطّار گشتید
ز خوی نفس بدبیزار گشتید ۱۹۹
چو کافر شد مسلمان آخر کار
مسلمان بایدش کردن بگفتار ۲۰۰
کنون این هر چهار و یک صفاتی
یکی باشند در پاکیزه ذاتی ۲۰۱
کنون چون این چهار ای راز دیده
ز جان اسرار جانان بازدیده ۲۰۲
کنون این هر چهار اندر یکی یار
ز بیهوده شوند اینجای بیزار ۲۰۳
کنون هر چهار اندر یکی دید
یکی بینند اندر عین توحید ۲۰۴
چنان کاوّل شما را درستایش
ز دید ذات کردم آزمایش ۲۰۵
شما را در یکی اصلی نمودم
بهر معنی شما را در فزودم ۲۰۶
شما را در یکیتان راه دادم
در اینجاگه دلی آگاه دادم ۲۰۷
شما را در یکی دیدار کردم
حقیقت صاحب اسرار کردم ۲۰۸
شما را در یکی سرّ معانی
بگفتم جمله اسرار نهانی ۲۰۹
شما را در یکی بنمودهام راز
حقیقت بیشکی انجام و آغاز ۲۱۰
شما را در یکی بنمودهام ذات
عیان اینجایگه از سرّ آیات ۲۱۱
شما را میکنم واصل در آخر
کنم مقصودتان حاصل در آخر ۲۱۲
شما را میکنم واصل ز اوّل
که تا اینجا نمایندش معطّل ۲۱۳
شما را میکنم واصل از آن دید
که تا کلّی یکی گردید توحید ۲۱۴
شما را میکنم واصل چنان من
نمایم اندر آخر جانِ جان من ۲۱۵
شما را میکنم واصل ز دیدار
در آخرتان کنم من ناپدیدار ۲۱۶
شما را میکنم واصل زحضرت
که تا چون من عیان یابند قربت ۲۱۷
شما را میکنم واصل ز اشیا
که بودِ دوست از آنست پیدا ۲۱۸
شما را میکنم واصل ز خورشید
که از نور تجلّی هست جاوید ۲۱۹
شما را میکنم واصل من از ماه
که او نوریست هم از حضرت شاه ۲۲۰
شما را میکنم واصل زافلاک
که گردانست او در حضرت پاک ۲۲۱
شما را میکنم واصل هر چار
ز میکائیل کوشد صاحب اسرار ۲۲۲
شما را میکنم واصل ز جبریل
ز عزرائیل آنگاهی سرافیل ۲۲۳
شما را میکنم واصل ز هر نور
که در ذاتند بیشک جمله مشهور ۲۲۴
شما را میکنم واصل من از لوح
شما را میدهم هر لحظه صد روح ۲۲۵
شما را میکنم واصل قلم را
ندانید و زنید از خود رقم را ۲۲۶
شما را میکنم واصل من از عرش
حقیقت در شما دیدار هم فرش ۲۲۷
شما را میکنم واصل ز کرسی
ز موجودیت اندر روح قدسی ۲۲۸
شما را میکنم واصل ز جنّت
که تا افتند اندر عین قربت ۲۲۹
شما را میکنم واصل ز اعیان
که اصل اینست اینجاگاه جانان ۲۳۰
حقیقت هر چهار از دید دیدست
مر این اسرارها از من شنیدست ۲۳۱
حقیقت هر چهار از بود جانست
بدان گفتم که این سرها بدانست ۲۳۲
حقیقت هر چهار از راز بیچون
نمودست از جهان بی چه و چون ۲۳۳
حقیقت هر چهار از بود اللّه
در اینجاگه شوید از راز آگاه ۲۳۴
حقیقت هر چهار از دید دیدار
ز خود گردید اینجاگاه بیزار ۲۳۵
حقیقت هر چهار از اصل بودش
که اینجا اند در گفت و شنودش ۲۳۶
یکی بینند اینجا همچو منصور
که تاگردید سر تا پای کل نور ۲۳۷
یکی بینید و جز یکی ندانید
وگرنه عاقبت حیران بمانید ۲۳۸
یکی بینید در اصل حقیقت
بیابی جمله در عین شریعت ۲۳۹
یکی بینید چه اوّل چه آخر
که کردم من شما را راز ظاهر ۲۴۰
یکی بینید کل اسرار جانان
که آخر هستشان دیدار جانان ۲۴۱
یکی بینید اینجا جوهر خویش
که اینجا گاه داری رهبر خویش ۲۴۲
چو من یکتا شوید اینجا حقیقت
که تا پیدا شودتان در شریعت ۲۴۳
در این معنی که میگویم شما را
حقیقت مینمایمتان خدا را ۲۴۴
در این معنی که من میگویم از اصل
حقیقت مینمایمتان یقین وصل ۲۴۵
در این معنی که میگویم ز تحقیق
شما را میدهم در عزّ و توفیق ۲۴۶
در این معنی که میگویم در اسرار
شما را میکنم از کل خبردار ۲۴۷
در این معنی که میگویم عیانی
شما را مینمایم جان جانی ۲۴۸
اگر در راه حق پاکیزه گردید
در آخر بیشکی از عشق مَر دید ۲۴۹
شما را واصلان خوانیم آخر
اگر تقوی شما را گشت ظاهر ۲۵۰
یکی بینید در تقوایِ جانان
حقیقت بیشکی معنای جانان ۲۵۱
کنون چون آشنا گشتید با ما
حقیقت همچو ما گردید یکتا ۲۵۲
تو ای عطّار دمزن در خدائی
که آمد این زمانت روشنائی ۲۵۳
یکی کردی ابا خود چار انباز
کنون هستند در دید تو دمساز ۲۵۴
یکی کردی ابا خود بود ایشان
نمودی در یقین معبود ایشان ۲۵۵
یکی کردی مر ایشان را ابا خود
که تا نیکو شود نزد تو هر بد ۲۵۶
حقیقت در یکی شان راه دادی
اشارتشان بنزد شاه دادی ۲۵۷
حقیقت در یکی شان کل نمودی
ز هر معنی دَرِ ایشان گشودی ۲۵۸
زهر معنی بدیشان راز میگوی
همه از ذات مولی باز میگوی ۲۵۹
ز هر معنی که میگوئی یقین است
که جان تو در ایشان پیش بین است ۲۶۰
ز یکی گوی با ایشان تو در راز
حجاب از پیششان کلّی برانداز ۲۶۱
ز یکی گوی با ایشان در اینجا
که یکی خواهند شد در جوهر لا ۲۶۲
فنا خواهند شد آخر از آن دید
یکی خواهند بُد در عین توحید ۲۶۳
حقیقت اندر اینجا آخر کار
ز تو خواهند گشتن ناپدیدار ۲۶۴
حقیقت راهشان بنموده باشی
دَرِ ایشان همی بگشوده باشی ۲۶۵
حقیقت از تو چون گردید واصل
بود مقصودشان در اصل حاصل ۲۶۶
در ایشان مر مر ایشان را حقیقت
نموده باشی اینجا دید دیدت ۲۶۷
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست
یقین مر نوش آخر قهر ایشانست ۲۶۸
فراق اینجایگه خواهند دیدن
در آخر تیغ کل خواهد چشیدن ۲۶۹
وصال اندر فراقش باز یابند
در آن دم با تو اینجا راز یابند ۲۷۰
حقیقت تیغ جانان راحت جانست
که آخر در حقیقت دید جانانست ۲۷۱
دم آخر زوال جسم و جانست
چه غم چون عاقبت عین عیانست ۲۷۲
دم آخر بدانید رخ نمایان
که آن دم رخ نماید جان جانان ۲۷۳
حقیقت وصلتان آن دم یقینست
که آندمتان یقین عین الیقین است ۲۷۴
وصالست اندر آندم تا بدانی
بخود اینجایگه در شک بمانی ۲۷۵
وصالست اندر آن دم در یکی باز
یقین یابند آندم بیشکی باز ۲۷۶
حقیقت وصلتان آندم میسّر
شود کز خود برون آئید بردر ۲۷۷
حقیقت وصلتان آندم فنایست
در آن عین فنا بیشک بقایست ۲۷۸
حقیقت وصلتان در ذات باشد
شما را بیشکی آیات باشد ۲۷۹
در آندم باز بیند آن نظر پاک
نباشد این زمان هم آب و هم خاک ۲۸۰
نه آتش نامتان باشد نه خود باد
حقیقت جان جان باشید آباد ۲۸۱
حقیقت جان جان آندم بیابند
درون کل در آن لحظه شتابند ۲۸۲
حقیقت جان جان یابید در دید
فنا گردید اندر قرب توحید ۲۸۳
حقیقت جان جان گردید در کل
نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل ۲۸۴
حقیقت جان جان کردند در بود
که در عین ازل تقدیر این بود ۲۸۵
قلم بنوشته بر لوح این بیانها
حقیقت در ازل هر جان جانها ۲۸۶
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت
چنین بود و چنین کرد و چنین گفت ۲۸۷
قلم بنوشت اینجا باز بینید
کسانی کاندر اینجا راز بینید ۲۸۸
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرار
که تا خود می چه آید زان پدیدار ۲۸۹
قلم بنوشت بر ذرّات عالم
از آن بنماید او سرّ دمادم ۲۹۰
قلم بنوشت اندر اصل فطرت
یکی در بُعد و دیگر عین قُربت ۲۹۱
قلم بنوشت و غافل مینداند
که هم لوح و قلم این سرّ بخواند ۲۹۲
قلم رفتست هر کس را از آن دید
یکی اندر بقا یک عین تقلید ۲۹۳
قلم رفتست و میآید دمادم
قضا بر جان فرزندان آدم ۲۹۴
دمادم مینماید سرّ بیچون
در این دنیا حقیقت بیچه و چون ۲۹۵
دمادم مینماید راز ما یار
در این دنیا همی آید پدیدار ۲۹۶
دمادم مینماید آنچه خواهد
قضای رفته را بیشک نکاهد ۲۹۷
دمادم مینماید سرّ اسرار
نمیداند کسی کل آخر کار ۲۹۸
قضای رفته را تدبیر مرگست
در آخر تا بدانی زانکه ترکست ۲۹۹
قضای رفته را گردن نهادیم
ز سر از عشق ما و من نهادیم ۳۰۰
قضای رفته را تسلیم گشتیم
از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم ۳۰۱
قضای رفته را تدبیر اینست
که عطّار از حقیقت پیش بینست ۳۰۲
قضای رفتست و اکنون چاره آنست
که تسلیمیم و جان اندر عیانست ۳۰۳
قضا رفتست و ما تسلیم یاریم
فتاده این زمان در پای داریم ۳۰۴
قضا رفتست و من از پیش دیدم
ز بی خویشی همان در خویش دیدم ۳۰۵
قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
که هستم در حقیقت صاحب راز ۳۰۶
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
برون آور مرا زین نقش در پوست ۳۰۷
چو تسلیم قضایم هم تو دانی
مرا بنمودهٔ راز نهانی ۳۰۸
چو تسلیم قضای تو شدستم
در آخر هم تو گیر ای دوست دستم ۳۰۹
بکش عطّار را تا چند گویم
توئی پیوند و من در گفتگویم ۳۱۰
حقیقت از تو دارم زندگانی
مرا بخشیدهٔ تو رایگانی ۳۱۱
منم منصور تو در سرّ اسرار
ز هر نوعی ز ذات تو خبردار ۳۱۲
خبر دارم ز بود و رفتهٔ بود
مرا عشق تو اینجاگاه بنمود ۳۱۳
مرا عشق تو گفت این راز اینجا
که ای عطّار سر درباز اینجا ۳۱۴
مرا عشق تو گفت و من شنیدم
حقیقت آن یقین از پیش دیدم ۳۱۵
مرا عشق تو اینجا دستگیر است
اگر نه دل در این صورت اسیراست ۳۱۶
مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت
حقیقت آب را بر آذر انداخت ۳۱۷
مرا عشق تو اینجا کرد آباد
که خاکم داد اینجاگاه بر باد ۳۱۸
مرا عشق تو این هرچار یک کرد
کز این هر چار اینجا گشتهام فرد ۳۱۹
یکی میبینم از عشق تو هر چار
چو من ایشان شده در تو گرفتار ۳۲۰
یکی میبینم از عشقت عیانست
که این هر چار در ذاتت نهانست ۳۲۱
یکی میبینم و هر چار رفتست
حقیقت جسم وجان این بار رفتست ۳۲۲
یکی میبینم از عشقت سراسر
که خواهد رفت در عشقت مرا سر ۳۲۳
ز عشقت آنچنان واصل شدستم
که ذات تو عیان حاصل شدستم ۳۲۴
منم این لحظه فارغ دل نشسته
میان عاشقان فارغ نشسته ۳۲۵
همه اندر طلب من دید مطلوب
عیان دارم ترا ای جان محبوب ۳۲۶
همه اندر طلب من عاشق تو
در این سرّ فنا من لایق تو ۳۲۷
همه اندر طلب من کل رسیده
حجاب بی نشانت را بدیده ۳۲۸
همه اندر طلب من دیده رازت
ز شیب افتاه اینجا از فرازت ۳۲۹
همه اندر طلب ای جان جُمله
توئی جان و یقین جانان جمله ۳۳۰
همه اندر طلب در عشق پویان
ترا اینجایگه در عشق جویان ۳۳۱
تو معشوقی و جمله عاشق تو
ولی تا خود که باشد عاشق تو ۳۳۲
تو معشوقی و کس کامی ندیده
در اینجاگه سرانجامی ندیده ۳۳۳
تو معشوقی و جلمه در طلب دوست
توئی اینجایگه بیشک سبب دوست ۳۳۴
تو معشوقی و جویان تو عشّاق
همه گردند کلّی گِردِ آفاق ۳۳۵
تو معشوقی و سالک در ره تو
که تا ناگه رسد بر درگه تو ۳۳۶
تو معشوقی و محبوب جهانی
میان جان و دل اینجا عیانی ۳۳۷
تو معشوقی و عاشق در غم و رنج
ندیده مر ترا در اندرون گنج ۳۳۸
تو معشوقی و عاشق بر تو سودا
ترا اینجا همی جوید بهر جا ۳۳۹
تو معشوقی و عاشق در فنایست
همی جوید یقین دید بقایست ۳۴۰
تو معشوقی و عاشق مانده خسته
در اینجا تن نزار و دل شکسته ۳۴۱
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح
توئی در جسم ودر دل قوّت روح ۳۴۲
تو معشوقی و عشّاقت طلبکار
شده گردان تو درعین پرگار ۳۴۳
تو معشوقی و عاشق رهنمائی
درونِ خانهٔ و درگشائی ۳۴۴
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوست
کنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست ۳۴۵
تو معشوقی که بنمائی حقیقت
هر آنکس را که خواهی دید دیدت ۳۴۶
تو معشوقی که کلّی را بسوزی
در آن دم کآتش عشقت فروزی ۳۴۷
کسی کو طالب راز تو باشد
در این سر دوست و سرباز تو باشد ۳۴۸
کسی کو طالب راز تو گشتست
دودیده همچو تیراز خویش گشتست ۳۴۹
کسی کو طالبت آمد در این راز
نمودی مر ورا انجام و آغاز ۳۵۰
منم اینجا ترا ای راز دیده
در این جایم ترا من باز دیده ۳۵۱
چنان در جان من بنمودهٔ راز
که میگوئی ز عشقم خویش را باز ۳۵۲
چو عیسی من کنون در پای دارم
چو منصورت در این سرّ پایدارم ۳۵۳
یقین سوی فلک امّید دارد
مقام چارمین خورشید دارد ۳۵۴
چنان در چارمین حیران بماندست
که کلّی دست از خود برفشاندست ۳۵۵
سمای چارمش چون منزل آمد
ز خورشید رخت او واصل آمد ۳۵۶
اگرچه بود عیسی روح پاکت
خدا مانده ز آب و دید خاکت ۳۵۷
نهانش بودش و نی بیشکی باد
حقیقت روح خود را کرده آباد ۳۵۸
ز بود تو چنان نابود بوده
که با تو گفته و وز تو شنوده ۳۵۹
حقیقت کرده اینجا پایداری
در آن منزل فرماند بزاری ۳۶۰
بیک سوزن که کردی آن حسابش
حقیقت بود آن سوزن حجابش ۳۶۱
بیک سوزن بماند اندر ره تو
نشسته همچنان بر درگه تو ۳۶۲
بیک سوزن مر او را داشتی باز
ندیده همچنانت سرّ آغاز ۳۶۳
بیک سوزن مر او را خسته کردی
درش از بهر این بربسته کردی ۳۶۴
چو یک سوزن حجابست اندر این راه
که یارد گشت از عشق تو آگاه ۳۶۵
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّ
که یارد یافت دیدار توظاهر ۳۶۶
چو یک سوزن حجاب سالکان است
حقیقت دید تو سرّ نهانست ۳۶۷
چو یک سوزن بود اینجا حجابی
که یارد کرد اینجاگه عتابی ۳۶۸
مگر آنکو بجان و سر نماند
بیک سوزن در این ره درنماند ۳۶۹
بیک سوزن اگر مانی تو در راه
کجا آنجا رسی در حضرت شاه ۳۷۰
بیک سوزن اگر مانی تو در راز
نیابی روی جانان را دگر باز ۳۷۱
در این ره من بجان و تن نماندم
چو عیسی من بیک سوزن نماندم ۳۷۲
در این ره سوزنی بدجان حقیقت
فنا گردم در این دریای دیدت ۳۷۳
شکستم سوزن خود را در این بحر
فرو انداختستم اندر این قهر ۳۷۴
شکستم سوزن خود تا بدانم
چو عیسی سوی چارم می ندانم ۳۷۵
شکستم سوزن و رشته گسستم
حقیقت نیست گشتم تا که هستم ۳۷۶
شکستم سوزن اندر عشقبازی
که دانستم نباشد عشق بازی ۳۷۷
شکستم سوزن و آزاد ماندم
ز دید دید تو آباد ماندم ۳۷۸
شکستم سوزن و فارغ شدم من
در این اسرارها بالغ شدم من ۳۷۹
چو موسی سوی طورم هر نفس باز
روم در حضرت اینجا از قبس باز ۳۸۰
چو موسی صاحب اسرار عشقم
از آن پیوسته در تکرار عشقم ۳۸۱
چو موسی صاحب اسرار جانم
که دایم در دم عین العیانم ۳۸۲
چو موسی من در اینجا راز دیدم
بطور عشق جانان باز دیدم ۳۸۳
چو موسی دم زدم در نزد عشّاق
فکندم دمدمه در کلّ آفاق ۳۸۴
چو موسی دم زدم از دید دلدار
شدم در دید عشقش ناپدیدار ۳۸۵
چو موسی دم زدم اینجا یقین من
که چون موسی بدم کل پیش بین من ۳۸۶
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچون
خدا را دیدم اینجاگاه بیچون ۳۸۷
چو موسی دم زدم در دید وحدت
مرا بخشید جانان عین قربت ۳۸۸
چو موسی یافتم سرّ نهانی
همه مکشوف کردم در معانی ۳۸۹
چو موسی یافتم اسرار عشّاق
بدیدم در عیان دیدار عشّاق ۳۹۰
چو موسی صاحب سرّ نهانم
از آن پیوسته در عین العیانم ۳۹۱
چو موسی صاحب اسرار طورم
از آن پیوسته چون او غرق نورم ۳۹۲
مرا نور حقیقت پیش بین شد
دل و جانم از آن کلّی یقین شد ۳۹۳
مرا نور حقیقت راه بنمود
درونم دید روی شاه بنمود ۳۹۴
مرا نور حقیقت هست در جان
از آنم گفته مر اسرار پنهان ۳۹۵
مرا نور حقیقت راهبر شد
دل و جانم از آن کل باخبر شد ۳۹۶
مرا نور حقیقت روی بنمود
حقیقت جان ودل دیدم که او بود ۳۹۷
مرا نور حقیقت در درونست
بسوی کائناتم رهنمونست ۳۹۸
مرا نور حقیقت راز گفتست
همه اسرارهایم باز گفتست ۳۹۹
مرا نور حقیقت هست در دل
از آنم در همه مشهور حاصل ۴۰۰
مرا نور حقیقت در نهادست
در گنجینهٔ معنی گشادست ۴۰۱
که اینجاگه شدم بیشک عیان یار
مرا نور حقیقت کرد اسرار ۴۰۲
مرا نور حقیقت کرد واصل
که تا یکی شد اینجا جان و هم دل ۴۰۳
مرا پیر حقیقت پیش بین کرد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد ۴۰۴
مرا نور حقیقت گفت سرباز
همه اسرار گفت و سرّ من باز ۴۰۵
مرا نور حقیقت محو آورد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد ۴۰۶
کنون در نور عشقم وز الهی
نمیگنجد برم لهو و مناهی ۴۰۷
کنون در نور عشقم فرد مانده
در آخر شادم و بی درد مانده ۴۰۸
کنون در نور عشقم سالک کل
که خواهم گشت آخر هالک کل ۴۰۹
کنون در نور عشقم سرّ بیچون
فکنده خود منم در هفت گردون ۴۱۰
کنون در نور عشقم در یکی ذات
یکی را کردهام در نورذرّات ۴۱۱
کنون در نور عشقم سر بُریده
که خواهم گشت در کل سر بریده ۴۱۲
کنون در نور عشقم در فنا من
ز نورش دیدهام بیشک بقا من ۴۱۳
کنون در نور عشقم ذات جمله
که هستم بیشکی ذرّات جمله ۴۱۴
کنون در نور یارم دید کرده
برافکنده حجاب هفت پرده ۴۱۵
مرا در نور اینجا کرد واصل
که شد نور حقیقت جان و هم دل ۴۱۶
دل و جان نور شد تا راز او یافت
همی انجام را آغاز او یافت ۴۱۷
دل و جان نور شد در انبیا کل
کزیشان دید اینجا او بقا کل ۴۱۸
دل و جان نور شد در ذات پیوست
از آنش این زمان در ذات دل هست ۴۱۹
دل و جان نور معنی در گرفتست
حقیقت شیب و بام و در گرفتست ۴۲۰
دل و جان نور ذات لایزالست
از آن اندر تجلّی جلالست ۴۲۱
دل و جان نور در تجلّی نور دارد
از آن ایندم دم منصور دارد ۴۲۲
دل و جان نور در تجلّی واصل اوست
که میدانند کاینجا جملگی اوست ۴۲۳
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدند
که در نور حقیقت کل رسیدند ۴۲۴
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیان
دلم جان گشت و جانم گشت جانان ۴۲۵
دل و جان نور در تجلّی وصالست
حقیقت در یکی دیدار حالست ۴۲۶
دل و جان نور راز میجویند مَردَم
از آن نور تجلّی را دَمادَم ۴۲۷
دل و جان راز میگویند در خویش
که دیدستند سرها مر دو از پیش ۴۲۸
دل و جان راز میگویند از دید
که بیچونست و در یکیست توحید ۴۲۹
دل و جان راز میگویند از یار
وصال خویش میجویند از یار ۴۳۰
دل و جان رازها گفتند سرباز
از آن عطّار اینجا گشت سرباز ۴۳۱
دل و جان هردو با عطّار یارند
ز دیدار حقیقی بیقرارند ۴۳۲
دل و جان هردودیدارست تحقیق
که اندر سرّ اسرارست تحقیق ۴۳۳
دل و جان در فنا کل بود گشتند
کسی دیدند از آن معبود گشتند ۴۳۴
دل و جان در فنا دیدند اعیان
از آن اندر فنا گشتند جانان ۴۳۵
دل و جان هر دو جانند و کس نیست
یکی اندر یکی و پیش و پس نیست ۴۳۶
یکی اندر یکی دیدند اینجا
شدند اندر یکی ذرّات شیدا ۴۳۷
حقیقت جان و دل در سّر جانان
ندانستند خود را راز پنهان ۴۳۸
دل و جان هر یکی معشوق دیدند
چو پیر عشق در جانان رسیدند ۴۳۹
چو جانان رخ نمود و آشنا کرد
مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد ۴۴۰
چو جانان رخ نمود و دید بنمود
یکی دیدار در توحید بنمود ۴۴۱
چو جانان در یک بد جان و دل دو
یکی گشتند اینجاگاه هر دو ۴۴۲
دوئی برداشتندش از میانه
یکی گشتند ازوی جاودانه ۴۴۳
یکی شد بود اشیا ازعیانی
ز پرده رخ نمود اینجا نهانی ۴۴۴
ز پرده رخ نمود و راز برداشت
نمیدانست جان او را ببرداشت ۴۴۵
ز پرده رخ نمود اوّل عیان او
اگر در پرده شد اینجا عیان او ۴۴۶
ز پرده رخ نمود و راز برگفت
همه با عاشق سرباز برگفت ۴۴۷
ز پرده رخ نمود اندر نهانی
دگر تا در نهان گوید معانی ۴۴۸
ز پرده رخ نماید او دمادم
نهد بر ریش مر بیچاره مرهم ۴۴۹
دوای دردمندان را شفا شد
نمیدانم که در پرده چرا شد ۴۵۰
دمادم آنچنان عطّار رخ را
نماید در عیان عشق او را ۴۵۱
دمادم رخ نماید بیچه و چون
دگر از پرده کل آید به بیرون ۴۵۲
نه اندردست عشّاقست آن ماه
که رخ را مینماید گاه بیگاه ۴۵۳
کسی کاندر سلوک راه باشد
یقین از ماه خود آگاه باشد ۴۵۴
کسی کان ماه دید اینجا یقین باز
شد اینجا در یقین او پیش بین باز ۴۵۵
کسی کان ماه دید اندر دل و جان
یقین دریافت رهبر در دل و جان ۴۵۶
دمی غائب مشو از پردهٔ دل
که ناگه بینی آن گم کردهٔ دل ۴۵۷
چو بردارد ز رخ می پرده خورشید
که مر ذرّات را او نور جاوید ۴۵۸
کند در خود کشد چون قطره دریا
کند اسرارها او را هویدا ۴۵۹
دلا خورشید جان از دست مگذار
دمادم سوی روی او نظر دار ۴۶۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۶۰
۳۸۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.