هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی است که به موضوعات مختلفی مانند طلب بهشت جاودانی، تقوا، طاعت، عشق الهی، فنا در ذات حق، وحدت وجود، و مراحل سلوک عرفانی میپردازد. شاعر با استفاده از مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت، و عشق به خدا، مخاطب را به تفکر و تامل دعوت میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 18 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا و وحدت وجود نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد.
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
کسانی کین بهشت جاودانی
طلبکارند اندر زندگانی ۱
طلبکار بهشت جاودانند
حققت مر طلبکار جنانند ۲
بتقوی و کم آزاری و طاعت
بسر بردند در عین سعادت ۳
شب تاریک اندر فکر بودند
حقیقت روز و شب در ذکر بودند ۴
نه شب خواب و نه شان در روز آرام
طلبکار بهشتاند و دلارام ۵
ز بهر جنّت اینجا در وبالند
در اینجاگه طلبکار وصالند ۶
در آن سر باز یابند این حقیقت
بهشت جاودانی بی طبیعت ۷
بهشت آرزو هست ای برادر
بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور ۸
شود اجسام از شوقش بسوزان
چنین کردند اینجا نیک روزان ۹
چنان مرخوی کن در طاعت حق
که باشد مر ترا جنّات مطلق ۱۰
در اینجا جنّت و حور قصور است
بظاهر حالت ذوق و حضور است ۱۱
بظاهر اندر اینجا هست جنات
حقیقت هم لقا و جوهر ذات ۱۲
ولی بر قدریابی تو ز دیدت
که مر نورست مر گفت و شنیدت ۱۳
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو
نظر کن سر اگر بادیدهٔتو ۱۴
تو از قول کلام این سر شنیدی
ولی جنّات حورا را ندیدی ۱۵
ترا گویند در اسرار اینجا
ز نار و جنّت ودیدار اینجا ۱۶
تو اندر مجلس عالی نشینی
یقین بشنو اگر صاحب یقینی ۱۷
حقیقت گفتن و وعد و وعیدست
ولی اسرارشان هر کس ندیدست ۱۸
ز بهر آنکه تا راهت نمایند
دل و جان سوی درگاهت نمایند ۱۹
در این درگاه راهی باز یابی
بود کاینجا همه اعزاز یابی ۲۰
ولی چندان ترا اینجا خیال است
کجا یابی که آنجاگه وصالست ۲۱
بقدر عقل از تو باز گویند
ترابر هر صفت آن باز گویند ۲۲
بقدر عقل خود یابی یقینت
اگر باشد دلِ اسرار بینت ۲۳
بقدر عقل خود گر رهبری تو
ره شرع از حقیقت بسپری تو ۲۴
بقدر عقل خود در عین تقوی
بیابی در عیان دیدار مولی ۲۵
بقدر عقل خود در جوهر دل
شور در راه حق یک ذرّه واصل ۲۶
بقدر عقل در جنّات بینی
در آنجاگه نفس راحات بینی ۲۷
بقدر عقل خود بینی تو دیدار
اگر باشی ز دیدت ناپدیدار ۲۸
بقدر عقل خود در جستجوئی
از آن پیوسته اندر گفتگوئی ۲۹
بقدر عقل خود از حق زنی دم
همی گوئی از او هر دم دمادم ۳۰
بقدر عقل آدم میشناسی
ولی آدم کجا زان دم شناسی ۳۱
بقدر خود یقین دانستهٔ تو
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو ۳۲
بقدر عقل خوددر جوهر جان
نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان ۳۳
بقدر عقل خود در جوهر دل
نظر کن تا کنی مقصود حاصل ۳۴
بقدر عقل خوددریاب آن راز
که تا یابی ز حق انجام و آغاز ۳۵
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست
که میگوئی تو دایم جملگی اوست ۳۶
بقدر عقل اینجا راه یابی
درون خویش را آن شاه یابی ۳۷
بقدر عقل ره میبردهٔ تو
ولیکن همچنان در پردهٔ تو ۳۸
بقدر عقل اینجاگاه لافی
ولی اینجا نگشتستی توصافی ۳۹
بقدر عقل اینجا در یقینی
ولیکن داد کلّی مینبینی ۴۰
بقدر عقل خود گوئی ز دیدار
ولی دانم نه مستی و نه هشیار ۴۱
بقدر عقل اینجاگه سخن گوی
چو نتوانی تو بردن در سخن گوی ۴۲
بقدر عقل میگوئی که یارت
درونم لیک جان ناپایدارت ۴۳
بقدر خود توانی راه بردن
مر این راه بایدت ازجان سپردن ۴۴
بقدر خود توانی دوست دیدن
چنان کاینجا جمال اوست دیدن ۴۵
بقدر خود تو ره بردی جلالش
که تا بوئی بیابی ازوصالش ۴۶
بقدر خود تو ره بردی دل و جان
که تا بنمایدت مر روی جانان ۴۷
بقدر خود نظر کن سوی پرده
که خود هستی تو اینجا راه برده ۴۸
بقدر منزلت معنی ندیدی
حقیقت را تو از دعوی بدیدی ۴۹
بقدر اندر چنین منزل نظر کن
دل خود را تو از خود هم خبر کن ۵۰
خبر کن بیخبر خود از حقیقت
که اعیانست اینجا دید دیدت ۵۱
خبر کن بیخبر خود را تو ازدل
که مقصود تو اینجا هست حاصل ۵۲
خبر کن بیخبر خود را تو از جان
که اینجا میتوانی یافت جانان ۵۳
خبر کن بیخبر خود را ز معنی
که اینجا میتوانی یافت مولی ۵۴
خبر کن بیخبر خود را تو از دوست
ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست ۵۵
خبر کن بیخبر خود را تو از یار
مگو این گر بدانی می نگهدار ۵۶
خبر کن بیخبر خود را حقیقت
بدان کاینجای صورت دید دیدت ۵۷
خبر کن بیخبر خود را تو از دید
که معنیّ توئی تو هست توحید ۵۸
خبر کن بیخبر تا خود بدانی
همی گویم بتو کلّی تو دانی ۵۹
خبر کن بیخبر خود را و بشناس
مر این معنی بدان از عشق و مهراس ۶۰
خبر کن بیخبر خود را از آن دید
یکی بین جمله را در سرّ توحید ۶۱
خبر کن بیخبر خود را از آن ذات
که اینجا نقش گردد جمله ذرّات ۶۲
خبر کن بیخبر خود را از آن نور
که اینجا در دلش افتاد منصور ۶۳
خبر کن بیخبر خود را از آن یار
که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار ۶۴
خبر کن خویش را تا باز یابی
عیانی خویش از وی راز یابی ۶۵
خبر کن خویش را زان راز دیده
که خود را بود اینجا باز دیده ۶۶
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر
که نزدش ارزنی آمد سراسر ۶۷
خبر کن خویش زان اسرار جُمله
که او دیدست اینجا یار جمله ۶۸
خبر کن خویش را زان شاه درگاه
که دیده بود در اینجا گهت شاه ۶۹
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات
که دیده بود اینجا جوهر ذات ۷۰
خبر کن خویش از او این راز مطلق
که زد اینجا اناالحق او ابر حق ۷۱
خبر کن خویش از او تا راز یابی
مگر اسرارش اینجاب از یابی ۷۲
خبر کن خویش از او و راز بنگر
درون خویشتن را باز بنگر ۷۳
خبر کن خویش از او و یاب اعیان
هم اندر او شو اینجاگاه پنهان ۷۴
خبر کن خویش از او دیدار دریاب
درونت اوست دید یار دُرّ یاب ۷۵
از او بشناس اینجا در وجودت
حقیقت عشق بنگر بود بودت ۷۶
از او بشناس عشق اینجا ضرورت
رهاکن همچو او اینجا تو صورت ۷۷
از او بشناس عشق و راه بشناس
حقیقت از عیانش شاه بشناس ۷۸
از او بشناس عشق و راهبر شو
چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو ۷۹
از او بشناس عشق و دل نگهدار
که میبنمایدت اینجا رخ یار ۸۰
از او بشناس عشق و جان یقین کن
همه ذرّات اینجا پیش بین کن ۸۱
از او بشناس اینجا عشقبازی
سزد گر جان و دل چون او ببازی ۸۲
از او بشناس عشق و جان برانداز
دل خود همچو شمع از شوق بگداز ۸۳
از او بشناس عشق و در فنا شو
حقیقت محو کن خود کل خدا شو ۸۴
از او بشناس عشق و خود تو در باز
چو او اینجایگه سر را برافراز ۸۵
از او بشناس چون گشتی فنا تو
رسی در عزّت و قرب و بقا تو ۸۶
اگر چون او تو جان و سر ببازی
برآرد مر ترا این عشقبازی ۸۷
اگر چون او تو جان در بازی اینجا
حقیقت صاحب رازی در اینجا ۸۸
اگر چون او ترا این درگشاید
ترا اسرار همچون او نماید ۸۹
دم سرّ اناالحق را زنی تو
حقیقت پنج از بن بر کنی تو ۹۰
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور
حقیقت باش هان از جسم و جان دور ۹۱
اناالحق گر تو خواهی زد در این دم
بلا آید ابر جانت دمادم ۹۲
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید
یکی باید بدیدن عین توحید ۹۳
اناالحق گر تو خواهی زد در این راز
از اوّل صورت و معنی برانداز ۹۴
اناالحق گر تو خواهی زد در این راه
مشو غافل چو اللّه باش آگاه ۹۵
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار
حقیقت جای بینی بر سر دار ۹۶
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج
کند از تیر پرتابیت آماج ۹۷
در این سر چون کنی گرراز دانی
بباید رفتنت از زندگانی ۹۸
نیابند این معانی اهل صورت
حقیقت خاصه مر اهل کدورت ۹۹
دلی باید که جمله دوست باشد
همه مغز یقین و پوست باشد ۱۰۰
دلی باید که جمله راز بیند
همه در جوهر خود باز بیند ۱۰۱
دلی باید که در اسرار معنی
رود بر دار او مانند عیسی ۱۰۲
دلی باید که بیند راز مطلق
پس آنگاهی زند دم از اناالحق ۱۰۳
دلی باید که دید دید بیند
حقیقت ذات در توحید بیند ۱۰۴
دلی باید که کلّی یار گردد
بجز حق از خود او بیزار گردد ۱۰۵
مر این دم چون زند در عشق بازی
بسوزد پاک بیند سرفرازی ۱۰۶
مر این دم چون زند کل یار باشد
یقین از جسم و جان بیزار باشد ۱۰۷
مر این دم چون زند از عشق اوّل
حقیقت کل بود از اصل اوّل ۱۰۸
مر این دم چون زند اینجا یقین او
حقیقت کل بود عین الیقین او ۱۰۹
مر این دم چون زند او در عیانی
یکی بیند همه در بی نشانی ۱۱۰
مر این دم چون زند بر دار آید
ز دید عشق برخوردار آید ۱۱۱
مر این دم چون زند سر را ببازد
بجسم و جان در اینجاگه ننازد ۱۱۲
مر این دم چون زند خود را بسوزد
چو شمعی بود خود را برفروزد ۱۱۳
فنا گردد زجسم و جانِ پیدا
شود در بحر عرفان مانده شیدا ۱۱۴
بمانده در حقیقت یادگار او
حقیقت مر چنین گفتست یار او ۱۱۵
اگر ره میبری در سرّ اسرار
ز جسم و جانت باید گفت بیزار ۱۱۶
وگر خود دوستداری زین مزن دم
که این سرّ کس نیابد جز که محرم ۱۱۷
حقیقت داند این اسرار معنی
که کلّی دیده بود انوار معنی ۱۱۸
حقیقت جمله را او دیده بد راز
نگردد از نمود خویشتن باز ۱۱۹
چنان در سیر قربت در یکی او
بود کاینجا نباشد مر شکی او ۱۲۰
در آن حضرت بود از جان خبردار
ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار ۱۲۱
در آن حضرت نگردد باز اینجا
یقین شد او عیان شهباز اینجا ۱۲۲
چنان در لا بود اللّه دیده
که خود باشد جمال شاه دیده ۱۲۳
نگردد باز اینجا لا بود او
حقیقت در همه لاشیی بود او ۱۲۴
نگردد باز تایکی شود باز
حقیقت او بود در عشق جانباز ۱۲۵
ز لا مردان کلّی در یکی او
یکی بیند خدا را بیشکی او ۱۲۶
تو گر این راز بشناسی در اینجا
یقین از جان تو بهراسی در اینجا ۱۲۷
نهنگ لا چو در خونت کند گم
تو باشی آن زمان در عین قلزم ۱۲۸
دم از دریا زنی دریا شوی تو
ز بود جانت ناپروا شوی تو ۱۲۹
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست
بیابی و بدانی جزو و کل اوست ۱۳۰
حقیقت شرح او هرگونه گویم
بجز دیدار بیچون را نجویم ۱۳۱
هنر دیدست منصور از حقیقت
تو هم زو در نگر در دید دیدت ۱۳۲
از او بنگر کز او این راز گفتم
از او بشنیدهام زو باز گفتم ۱۳۳
مرا این سر از او موجود آمد
که ذاتم جملگی معبود آمد ۱۳۴
مرا این سر مسلّم شد ز منصور
همین دم میزنم تا نفخهٔ صور ۱۳۵
همین دم میزنم تا جان ببازم
سر و جان بررخ جانان ببارم ۱۳۶
همین دم میزنم کارام با اوست
حقیقت هم می و هم جام با اوست ۱۳۷
همین دم میزنم تا دم برافتد
وجود عالم و آدم برافتد ۱۳۸
همین دم میزنم وز کس نترسم
چو اعیان یافتم از کس نپرسم ۱۳۹
همین دم میزنم در پاکبازی
که دارم در حقیقت بی نیازی ۱۴۰
همین دم میزنم مینگذرم من
از این دم تا که جان را بسپرم من ۱۴۱
همین دم میزنم در شرع و تقوی
شدم در شرع و تقوی ذات مولی ۱۴۲
همین دم میزنم اینجا یقینم
شدست از ذات کل در خویش بینم ۱۴۳
همین دم میزنم زین برنگردم
که تا معنی و صورت برنگردم ۱۴۴
همین دم میزنم تا کشته آیم
میان خاک و خون آغشته آیم ۱۴۵
همین دم میزنم بی دید تقلید
که جانانم یقین در سرّ توحید ۱۴۶
همین دم میزنم مانند حلاّج
که بنهادست جانان بر سرم تاج ۱۴۷
همین دم میزنم گر راست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم ۱۴۸
دم او میزنم اینجا نهانی
که بنمودست رویم کل عیانی ۱۴۹
دم او میزنم کز اوست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم ۱۵۰
دم او میزنم اینجا که یارم
کند مانند او بر عین دارم ۱۵۱
دم او میزنم کین دم دم اوست
یقین عطّار اینجا همدم اوست ۱۵۲
مرا زو ایندم اینجا گشت موجود
یقین ذات من اینجا در ازل بود ۱۵۳
مرا عطّار اکنون پیش از این گفت
اگرچه اوست در عین الیقین گفت ۱۵۴
مگو عطّار با هر کس تو این سر
نگهدار این معانی را ز ظاهر ۱۵۵
وجودت رفت خواهد در سوی خون
حقیقت وصل دیدستی ز بیرون ۱۵۶
حقیقت اندرون هم وصل داری
دم از آن میزنی کین اصل داری ۱۵۷
ترا از وصل اصل آمد بدیدار
که ذات کل ز وصل آمد پدیدار ۱۵۸
حقیقت وصل خواهد در رسیدن
دل و جانت بجانا آرمیدن ۱۵۹
بخواهی رفت اندر جوهر ذات
حقیقت محو خواهی کرد ذرّات ۱۶۰
سخن این باز ز اعیانست تحقیق
نه تقلیدست بیشک هست توفیق ۱۶۱
سخن این بار اندر درد آمد
از آن جانان بجانت فرد آمد ۱۶۲
سخن این بار بی تقلید گفتی
ز اعیان و ز دید دید گفتی ۱۶۳
سخن این بار از درد حضورست
از آن هر حرف گوئی جمله نورست ۱۶۴
سخن این بار در درد وصالست
از آن اینجات اعیان جلالست ۱۶۵
سخن این بار از دردست ودرمان
از این دردست خوش میگوی و میخوان ۱۶۶
سخن این بار از دردست پیدا
حقیقت جوهرت فردست اینجا ۱۶۷
سخن این بار از دردست و رازست
از آن این در حقیقت بر تو بازست ۱۶۸
سخن این بار از دردست جانان
از آن بنموده است اسرار اعیان ۱۶۹
سخن این بار از دردست و شوقست
ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست ۱۷۰
چنانت درد عشق آمد در این دل
که کردی عاقبت مقصود حاصل ۱۷۱
چنانت درد عشق آمد پدیدار
که جانت شد در اعیان ناپدیدار ۱۷۲
سخن کز درد میآید وصال است
در آن پیدا تجلّی جلالست ۱۷۳
سخن کز درد میآید عیانست
در آن مرنکته صد راز نهان است ۱۷۴
سخن کز درد میآید یقین است
کسی باید که در عین الیقین است ۱۷۵
سخن کز درد آید درگشاید
ترا اسرار کلّی وا نماید ۱۷۶
سخن کز درد آید در معانی
بود اینجا نشان بی نشانی ۱۷۷
سخن کز درد آید دل بسوزد
حقیقت جان و دل هم کل بسوزد ۱۷۸
سخن کز درد آمد در دل و جان
حقیقت کل نماید راز پنهان ۱۷۹
سخن کز درد گفتی اندر اینجا
بسی دُرها که سفتی اندر اینجا ۱۸۰
سخن باقیست آخرگه بخواند
وگر خواند که اینجا بازداند ۱۸۱
سخن باقیست جسمت نیست باقی
دمادم جام مینوشی ز ساقی ۱۸۲
سخن باقیست کاینجا راز دیدی
نمود اینجا تو از من باز دیدی ۱۸۳
سخن باقیست آن بایدت گفتن
بهر دم جوهری بایدت سفتن ۱۸۴
سخن باقیست میکش جام اینجا
که دیدستی عیان فرجام اینجا ۱۸۵
سخن باقیست هم با اهل دل گوی
نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی ۱۸۶
سخن باقیست میگوی از حقیقت
دوای درد میجوی از شریعت ۱۸۷
سخن باقیست اندر شرع میگوی
حقیقت گوی نی از فرع میگوی ۱۸۸
سخن باقیست چندانی که گوئی
نه بد پیداست میگوئی نگوئی ۱۸۹
سخن باقیست اکنون در تو بگشای
حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای ۱۹۰
سخن باقیست از اسرار گفتی
حقیقت جملگی از یار گفتی ۱۹۱
سخن باقیست میکش جام اسرار
که آغازی تو در انجام اسرار ۱۹۲
سخن باقیست جام عشق مینوش
که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش ۱۹۳
سخن باقیست یارت نیز باقی است
چه غم داری چو دلدار تو ساقی است ۱۹۴
چودلدارست ساقی جام می خَور
ز دید عشق یک دم هان تو مگذر ۱۹۵
چو دلدارست ساقی غم نداری
از آن هشیار اندر پیش یاری ۱۹۶
چو دلدارست ساقی راز میگوی
ابا ساقی حقیقت باز میگوی ۱۹۷
چو دلدارست ساقی زو تو برخور
تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور ۱۹۸
حقیقت چونکه دلدارست ساقی
سخن آخر ندارد هیچ باقی ۱۹۹
سخن از وصل گوی و اصل دریاب
درون خویش آخر وصل دریاب ۲۰۰
سخن در وصل میگوئی که اصلی
از آن اینجایگه در عین وصلی ۲۰۱
سخن در وصل میگوئی که جانی
از آن اینجایگه راز نهانی ۲۰۲
سخن در وصل میگوئی که یاری
از آن از جان جان پاسخ گذاری ۲۰۳
سخن از وصل میگوئی بتحقیق
که بردستی ز جانان گوی توفیق ۲۰۴
سخن از وصل میگوئی و جانان
ازینجا مینمائی راز پنهان ۲۰۵
سخن از وصل میگوئی و دیدار
وجود خویشتن کرده پدیدار ۲۰۶
سخن از وصل میگوئی و اعیان
در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان ۲۰۷
سخن از وصل میگوئی و منصور
از آن گشتی تو در اسرار مشهور ۲۰۸
سخن از وصل او گفتی حقیقت
نمود اینجایگه او دید دیدت ۲۰۹
سخن در وصل او گفتی در اسرار
برون آوردت او از عین پندار ۲۱۰
سخن از وصل او میگوی اینجا
که از وصلش ببردی گوی اینجا ۲۱۱
سخن از وصل او میگوی ای دل
که مقصود تو شد زو جمله حاصل ۲۱۲
سخن از وصل او میگوی در راز
که دیدستی از او انجام و آغاز ۲۱۳
سخن از وصل او میگوی الحق
کز او دم میزند جانت اناالحق ۲۱۴
سخن از وصل او میگوی و خوشباش
که دیدی در وصالش عشق نقّاش ۲۱۵
وصل عشق چون در دل درآید
حقیقت جزو و کل یکی نماید ۲۱۶
وصال عشق بنماید یکی باز
حقیقت را زجانان بیشکی باز ۲۱۷
وصال عشق هر کو یافت اینجا
حقیقت شد عیانش جمله اشیا ۲۱۸
وصال عشق هر کو یافت از دید
عیانش شد حقیقت سرّ توحید ۲۱۹
وصال دوست چون در عاشقانست
هر آن کز خود گذشته عاشق آنست ۲۲۰
وصال عشق چون در جان درآید
ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید ۲۲۱
وصال عشق در اینجاست بنگر
نه پنهانست بس پیداست بنگر ۲۲۲
وصال عشق در دست اوّلِ کار
بآخر درد گردد ناپدیدار ۲۲۳
وصال عشق اگر خواهی حقیقت
فنا باید شدت در جان رسیدت ۲۲۴
وصال عشق اگر بشناختی تو
حقیقت جسم و جان در باختی تو ۲۲۵
وصال عشق اینجا رایگان است
ببین کاینجا حقیقت در عیان است ۲۲۶
وصال عشق خواهی خود بسوزان
حقیقت بود نیک و بد بسوزان ۲۲۷
وصال عشق خواهی خویش در باز
که تاگردد ترا تحقیق در باز ۲۲۸
وصال عشق خواهی همچو منصور
بیک ره شو ز دید خویشتن دور ۲۲۹
وصال عشق خواهی در اناالحق
دم منصور زن اینجا تو بر حق ۲۳۰
وصال عشق خواهی آخر کار
ز بود خود بحق شو ناپدیدار ۲۳۱
وصال عشق رخ بنمود در جان
از آن منصور دم زد کل ز جانان ۲۳۲
وصال عشق او را کرد پیدا
اناالحق اندر اینجا گشت شیدا ۲۳۳
وصال عشق چون پرده برانداخت
چو شمعی در میان جمع بگداخت ۲۳۴
وصال عشق او را تا فنا شد
حقیقت خالق ارض و سما شد ۲۳۵
وصال عشق عاشق گشت کل ذات
حقیقت ذات شد اعیان ذرّات ۲۳۶
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد
از آنش بی گمان در حق یکی شد ۲۳۷
وصالش عشق او را در یقین کرد
ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد ۲۳۸
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود
خدا در جان او کل بیشکی بود ۲۳۹
اگرچه وصل از او او با فراقست
ولیکن عاشقان را اشتیاق است ۲۴۰
فراق و صبر چون کردند مردان
حقیقت رخ نماید وصل جانان ۲۴۱
کسی باید که در یابد فراق او
بسوزد در عیان اشتیاق او ۲۴۲
چنان سوزان بود ماننده شمع
که یکی بیند و مر خویش با جمع ۲۴۳
نداند راز او جز خویش هر کس
نگوید سرّ خود در پیش هر کس ۲۴۴
ازاوّل در سلوک و سیر باشد
در آخر در یکی بی غیر باشد ۲۴۵
از اوّل عاشق و بیمار گردد
ز نفس خویشتن بیزار گردد ۲۴۶
چنان در عشق باشد مبتلا او
که هر دم پیشش آید صد بلا او ۲۴۷
کنندش سرزنش بسیار در راه
نباشد از درونش هیچ آگاه ۲۴۸
کسی الاّ به جز جانان جانش
که خود داند یقین راز نهانش ۲۴۹
چنان در درد و شوق و صبر باشد
که همچون مردهٔ در قبر باشد ۲۵۰
حقیقت مرده باشد در بر خلق
بیندازد ز خود زنّار با دلق ۲۵۱
ابا دیوار گوید راز اینجا
ز کل پرسد حقیقت بازاینجا ۲۵۲
مر او را خلق چون دیوانه خوانند
ز عقل خویشتن بیگانه خوانند ۲۵۳
بطبعش هر زمانی صد قفاپیش
زنند و او تحمّل میکند پیش ۲۵۴
تحمّل میکند در عشق فارغ
که تا گردد ز دید دوست بالغ ۲۵۵
تحمّل میکند از جمله اینجا
نیندیشد وی از فریاد وغوغا ۲۵۶
اگر شمشیر بر فرقش درآید
از آن شمشیر جانش کل سرآید ۲۵۷
نگرداند رخ از شمشیر جانان
در این بیشه بود او شیر جانان ۲۵۸
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان
نباشد هیچ غم او را یقین دان ۲۵۹
حقیقت از بلای دوست بیند
که تا آخر لقای دوست بیند ۲۶۰
بلای دوست از جان میکشد او
حقیقت زهر درمان میچشد او ۲۶۱
بلای عین و رسوائی دلدار
در اینجا باید اندر اوّل کار ۲۶۲
بلا عشقست و رسوائی جانان
حققت کش تو چون منصور از جان ۲۶۳
بلای عشقست و رسوائی در اینجا
بکش تا بازیابی سرّ یکتا ۲۶۴
بلا عشقست هر کو یافت این دو
یکی بیند حقیقت چه من و تو ۲۶۵
بلا عشقست اگر اینجا کشیدی
جمال دوست زین سر باز دیدی ۲۶۶
چو عاشق در بلا آمد گرفتار
برون آید ز عجب و کبر و پندار ۲۶۷
چو عاشق در بلا و صبر آید
در آخر رخ ورا جانان نماید ۲۶۸
چو عاشق در بلا دارد تحمّل
شود آخر چو خورشید از تجمّل ۲۶۹
چو عاشق در بلا اوّل قدم زد
حقیقت هر چه آمد او رقم زد ۲۷۰
چوعاشق نیک و بد بیند یکی او
حقیقت یک یکی بیند یکی او ۲۷۱
چو عاشق در بلا اینجایگه دید
در اعیانِ تجّلی یافت توحید ۲۷۲
در آن عین بلا چون دید جانان
بلایش باشد اینجا راحت جان ۲۷۳
طلبکار بلا باشد در آخر
بوی بگشاده گردد این در آخر ۲۷۴
درش بگشاده باشد از یقین باز
حقیقت باشد و انجام و آغاز ۲۷۵
حقیقت قربتش موجود باشد
عیان در ذات او معبود باشد ۲۷۶
دوئی برداشته یکتا شده باز
حقیقت باشد از انجام و آغاز ۲۷۷
بلای قرب دید و با لقایش
نموداری شده اندر فنایش ۲۷۸
فنایش را بقا شد راز دیده
در آن عین بلا کل باز دیده ۲۷۹
کمال عقل را برداشته پاک
بلا دیده حقیقت داشته خاک ۲۸۰
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا
ابا ایشان زخود بیزار اینجا ۲۸۱
از آتش آتشی در خود فکنده
ز گردن دل ز نیک و بد فکنده ۲۸۲
حقیقت خاک برداده چو بر باد
جهان جاودان راکرده آباد ۲۸۳
یقین چون آب در عین وصالش
شده آیینهٔ جان در جمالش ۲۸۴
عیان خاک دیده راز آخر
از آن انجام این آغاز آخر ۲۸۵
چو گوئی پایداری کرده اینجا
چو دریا هر زمان در شور و غوغا ۲۸۶
حقیقت جوهر جان طلبکار
اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار ۲۸۷
حقیقت اصل ذاتی باز جوید
در آن اسرار راز راز گوید ۲۸۸
در آن اصل ارچه باشد مینداند
دم عین العیان او کی تواند ۲۸۹
زدن تا پردهٔ کل برنیفتد
میان خاک و خون آخر نخفتد ۲۹۰
حقیقت سالک این معنی نداند
که تا آخر وصال کل بداند ۲۹۱
چو این معنی بداند آخر کار
ز بود جسم گردد ناپدیدار ۲۹۲
وصالش رخ نماید با حقیقت
برون آید چو مغزی از طبیعت ۲۹۳
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا
حقیقت مغز کل یابد مصفّا ۲۹۴
اگر با مغز باشد مغز بیند
هر آن چیزی که بیند نغز بیند ۲۹۵
نبیند پوست الاّ مغز جانان
حقیقت باز یابد سرّ پنهان ۲۹۶
تن اندر عشق ده وز عشق برخور
جمال بود معشوقت تو بنگر ۲۹۷
تن اندر عشق ده گر مرد کاری
تو همچون عاشقان بردباری ۲۹۸
تن اندر عشق ده تا جاودانت
کند بیخویش ازنام و نشانت ۲۹۹
تن اندر عشق ده تا در فنایت
بماند جاودان دید بقایت ۳۰۰
تن اندر عشق ده وز وصل او بین
بجز او هیچ اینجا کل نکو بین ۳۰۱
تن اندر عشق ده تا راز یابی
حقیقت روی جانان باز یابی ۳۰۲
تن اندر عشق ده چون انبیا تو
مثال انبیا میکش بلا تو ۳۰۳
تن اندر عشق ده تا آخر کار
برافتد پردهٔ جسمت بیکبار ۳۰۴
تن اندر عشق ده صاحب دلانه
که تا یابی بقای جاودانه ۳۰۵
تن اندر عشق ده وز خویش بگذر
اگر مرد رهی در خویش منگر ۳۰۶
تن اندر عشق ده وین جسم در باز
حقیقت جسم را با اسم در باز ۳۰۷
تن اندر عشق ده تا گردی آزاد
فنا شو تا کنی مر جانت آباد ۳۰۸
تن اندر عشق ده تا اصل یابی
که از عشق حقیقی وصل یابی ۳۰۹
تن اندر عشق ده تا جان شوی تو
درون جزو و کل جانان شوی تو ۳۱۰
تن اندر عشق ده پس بی نشان شو
درون خویش کلّی جان جان شو ۳۱۱
تن اندر عشق ده وز بی نشانی
بیاب آخر حقیقت رایگانی ۳۱۲
تن اندر عشق ده وز عشق میگوی
جمال بی نشان در عشق میجوی ۳۱۳
تن اندر عشق ده تا راز اوّل
بیابی ونمانی تو معطّل ۳۱۴
اگر مرد رهی از عشق مگریز
حقیقت از بلای او مپرهیز ۳۱۵
بلای عشق کش تا ذات بینی
چنین کن تو اگر صاحب یقینی ۳۱۶
بلای عشق کش ای زنده دل تو
ممان چندینی اندر آب و گل تو ۳۱۷
حقیقت هر که اینجاگه بلا دید
یقین او آخر کارش لقا دید ۳۱۸
حقیقت هر که او مجروح یار است
مر او را رازهای بیشمار است ۳۱۹
حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت
سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت ۳۲۰
حقیقت هر که اینجا جان ببازید
عیان دریافت چون مردید توحید ۳۲۱
اگرچه مرد عاشق در بلایست
چه غم چون عاقبت عین لقایست ۳۲۲
لقا اندر بلا بنهاد جانان
کسی کاینجای خود را راز جانان ۳۲۳
لقا اندر بلایست ار بدانی
بلاکش تا ترا باشد نهانی ۳۲۴
حقیقت رازها مانند منصور
شوی از عشق خود از جزو او دور ۳۲۵
دلا عطّار با تست و تو اوئی
چرا چندین تو اندر گفتگوئی ۳۲۶
نیامد آخر کار تو آغاز
ندیدی همچنان سر رشتهات باز ۳۲۷
نیامد مر ترا مقصودحاصل
نگشتستی تو اندر عشق واصل ۳۲۸
نیامد مر ترا آغاز و انجام
حقیقت میندیدی تو سرانجام ۳۲۹
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
نکردستی تو گم در جستجوئی ۳۳۰
نکردی هیچ گم چون اصل داری
در اینجاگه تو بود وصل داری ۳۳۱
نیامد وقت خاموشی ترا هان
که داری خویش را در نصّ و برهان ۳۳۲
نیامد وقت خاموشیت آخر
چو مقصود تو شد در عشق ظاهر ۳۳۳
نیامد وقت خاموشی کنونت
هنوز اینجا نداری تو سکونت ۳۳۴
نیامد وقت خاموشی زمانی
که پردازی بهردم داستانی ۳۳۵
نیامد وقت خاموشی بدیدار
که تا گردی بکلّی ناپدیدار ۳۳۶
نیامد وقت خاموشی چو منصور
چو گشتی در همه آفاق مشهور ۳۳۷
نیامد وقت خاموشی چون مردان
که گفتی سر حقیقت تن زنی زان ۳۳۸
ترا چون رازهست اینجای سرباز
مگو تو بیش از این چندین و سرباز ۳۳۹
ترا چون هست اصل و وصل گوئی
بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی ۳۴۰
ترا چون هست اعیان آخر کار
بگو تا چند خواهی گفت از یار ۳۴۱
نماندت عقل و جانت رفت از دست
دلت ماندست و آنت رفت از دست ۳۴۲
کمالت ای دل بیچاره حاصل
شدت در آخر کار تو واصل ۳۴۳
کمالت یافتی در آخر کار
برافتادست مر پرده بیکبار ۳۴۴
کمالت یافتی اینجا شدی کل
حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل ۳۴۵
کمالت یافتی بیصورت اینجا
رخت بنموده است منصورت اینجا ۳۴۶
کمالت بی نشانی بود و دیدی
حقیقت در سوی جانان رسیدی ۳۴۷
کمالت بی نشانی بود از آغاز
که اندر بی نشان او یافتی باز ۳۴۸
کمالت بی نشانی بود اینجا
از آن بودی تو بود بود اینجا ۳۴۹
کمالت بی نشانی سوی حق بود
از آن صورت نشانی گوی حق بود ۳۵۰
کمالت بی نشانی بود از دوست
از آن بیرون شدی چون مغز از پوست ۳۵۱
کمالت بی نشانی بود از آن یار
از آن دیدی حقیقت روی دلدار ۳۵۲
کمالت بی نشانی بود و دیدم
کنون اندر جلالت من رسیدم ۳۵۳
کمالت بی نشانی در نشان شد
از آن اسرار پیدا و نهان بُد ۳۵۴
کمالت بی نشان شد اندر اینجا
چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا ۳۵۵
کمالت عاشقانِ راز دیده
در اینجا آمده کل باز دیده ۳۵۶
کمالت عارفان دیدند اینجا
از آن در دیدن دیدند بینا ۳۵۷
گمان خویشتن هم خود بدیدی
یقین خود در کمال خود رسیدی ۳۵۸
چنان بگشادهٔ در اصل آغاز
که بگشاده نیامد هیچکس راز ۳۵۹
درت باز است و نادان ره نداند
مر این جز مر دل آگه نداند ۳۶۰
درت باز است آنکس راز بیند
که او اندر درون شهباز بیند ۳۶۱
درت باز است آنکو دید در باز
حقیقت بر در درگشت سرباز ۳۶۲
درت باز است شهبازان عالم
درون آیندت و بینند دردم ۳۶۳
درت باز است ای جان جهان تو
نه بگذاری کسی را رایگان تو ۳۶۴
درون خلوت خود هیچکس را
نرانی عاقبت شان بازپس را ۳۶۵
مگر آنکو سر خود را ببازید
ترادرخلوت ای گل رایگان دید ۳۶۶
نبیند روی تو جز سر بریده
حقیقت گشته و عشق تو دیده ۳۶۷
نبیند هیچکس روی تو اینجا
مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا ۳۶۸
نبیند روی تو جز صاحب درد
که آید کشتهٔ تو او بود فرد ۳۶۹
نبیند روی تو جز ناتوانی
که خواری دیده باشد هر زمانی ۳۷۰
نبیند روی تو جز دل شده باز
که بنمائی ورا انجام و آغاز ۳۷۱
نبیند روی تو جز در بلاکش
که باشد در یقین او در بلا خوش ۳۷۲
کسی دیدست رویت اندر آفاق
که چون منصور شد از جسم و جان طاق ۳۷۳
کسی دیدست رویت در حقیقت
شده او کشته در کویت حقیقت ۳۷۴
کسی دیدست روی تو ز پرده
که باشد خون دل در عشق خورده ۳۷۵
کسی دیدست رویت ای شه کل
که آمد در بر تو آگه کل ۳۷۶
کسی دیدست رویت در عنایت
که بخشیدی ورا اینجا هدایت ۳۷۷
کسی دیدست رویت در درونش
که هم تو کردهٔ مر رهنمونش ۳۷۸
کسی دیدست جانان دید دیدت
که خود را پیش پا او سر بریدت ۳۷۹
کسی دیدست رویت از تجلّی
که چون منصور شد در عین الّا ۳۸۰
همه در حسرت این راز باشند
اگر اینجایگه سرباز باشند ۳۸۱
همه در حسرتند و گفتگویند
توئی در اندرون در جستجویند ۳۸۲
نداند راه جز ره کرده در تو
درون جسم و جان در پرده در تو ۳۸۳
هر آنکو آمد اندر پردهات باز
بدید او سرّ خود در پردهات باز ۳۸۴
از این پرده که اینجا بازبستی
حقیقت خویش را در راز بستی ۳۸۵
ترا این پرده اینجا شد مسلّم
که بستی بیشکیش در دید آدم ۳۸۶
طلب کردند اندر پرده اینجا
ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا ۳۸۷
نشان از پرده اینجا میدهد باز
ولی کی باز بینندت باعزاز ۳۸۸
درون پردهٔ یا در برونی
ولی دانم که اندر پرده چونی ۳۸۹
نه بیرونی ولیکن از درون تو
درون بگرفتهٔ و رهنمون تو ۳۹۰
یقین کاندر درون می راز جوئی
ز بیرونت درون را باز جوئی ۳۹۱
چو خورشیدی ز بیرون در درونم
بنور خود یقین شد اندرونم ۳۹۲
که بر تو هم درون و هم برونست
از اعیان یقین بیچه و چونست ۳۹۳
وصالت در درونم می درآید
اگرچه از برونم مینماید ۳۹۴
بسی دادست اینجا گوشمالم
یقین هجران تو اندر وصالم ۳۹۵
بسی خوردم غم و خون جگر من
نبردم راه از کویت بدر من ۳۹۶
ره از کوی تو بیرون نیست دانم
که هر دو در یقین یکیست دانم ۳۹۷
ره از کوی تو چون بر در نباشد
حقیقت جز یکی رهبر نباشد ۳۹۸
بسی در کوی تو زحمت کشیدم
گهی در خاک و گه در خون طپیدم ۳۹۹
بسی در کوی تو بردم غم تو
ندیدم هیچکس راهمدم تو ۴۰۰
بسی در کوی تو از ناتوانی
حقیقت بردهام جانا تو دانی ۴۰۱
بسی بردم در این کوی تو خواری
ز هر ناکس بسی فریاد و خواری ۴۰۲
تو میدانی که عطّارست خسته
در این کوی تو جانا دل شکسته ۴۰۳
دل او هم تو بشکستی در اینجا
اگرچه بر خودش بستی در اینجا ۴۰۴
نظر اندر دل بشکسته داری
از آنش با خود او پیوسته داری ۴۰۵
از آن پیوسته با تو در نمودت
که بُد پیوسته اندر بود بودت ۴۰۶
از آن پیوسته شد در نور پاکت
که او پیوسته بُد در دید خاکت ۴۰۷
از آن پیوسته شد اندر جلالت
از آن پیوسته او اندر کمالت ۴۰۸
از آن پیوسته شد در قربتِ تو
که از تو یافت جانان عزّت تو ۴۰۹
از آن پیوسته شد در دید الّا
که هم از تو زد اینجاگه تولّا ۴۱۰
از آن پیوسته شد در حضرت تو
که یکی دید اندر قدرت تو ۴۱۱
همه دیدار تو دید از یقین است
یقین دان او یمین اوّلین است ۴۱۲
همه دیدار تو دید از یقین او
که بود اندر عنایت پیش بین او ۴۱۳
وصالت را نیابد جز وصالت
جلالت مینبیند جز جلالت ۴۱۴
تو هم تو خویشتن بنموده باز
حقیقت بود خود بربودهٔ باز ۴۱۵
بهردم کسوتی دیگر برآری
من اندر دید آنم پایداری ۴۱۶
مرا جز دیدن تو هیچ نبود
از اول هیچ آخر هیچ نبود ۴۱۷
از این جاگه کمالی یافتستم
از آن بُد گر وصالی یافتستم ۴۱۸
حقیقت گر چه گفت آمد پدیدار
درون پرده کلّی خود خریدار ۴۱۹
درون پرده بیرونم گرفتی
یقین در خاک و در خونم گرفتی ۴۲۰
درون پردهٔ در پردهٔ تو
حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو ۴۲۱
درون پردهٔ در عزّ و اعزاز
همی خواهم که اندازی مراین باز ۴۲۲
براندازی مر این پرده درآخر
کنی دیدار خود را جمله ظاهر ۴۲۳
کنی دیدار مر بیچارگانت
که میجویند در پرده نهانت ۴۲۴
تو اظهاری و نی در هفت پرده
حقیقت ره بسوی شاه برده ۴۲۵
منم این پرده از هم بر دریده
به بیشرمی وصالت باز دیده ۴۲۶
ولی چون هر نفس در پرده یابی
حقیقت پردهٔ دیگر بیابی ۴۲۷
ولی چون من چنین در رازم ای جان
تو خود مگشای پرده بازم ای جان ۴۲۸
حقیقت جان و هم این پرده بگشای
مرا رخ از درون پرده بنمای ۴۲۹
درون پرده را عشاق گشتی
مکن بر بی دلان خود درشتی ۴۳۰
اسیران را کشی اینجا تو در ناز
همه کشته شدند و بس تو درناز ۴۳۱
روا باشد که عاشق را کشی تو
کنی با عاشقانت سر کشی تو ۴۳۲
همه ازوصل تو پوئی طلبکار
در این میدان همه گوئی طلبکار ۴۳۳
در این میدان بخون آلودگانت
فتادستند مر بیچارگانت ۴۳۴
در این میدان بسی کشتی بزاری
حقیقت هم تو خود رحمی نداری ۴۳۵
در این میدان چه جای گفتگویست
گرم گردان کنی سر همچو گویست ۴۳۶
در این میدان تو من گفتهام راز
سرم از تن تو چون گوئی بینداز ۴۳۷
در این میدان تو من راز گفتم
ابا جمله حقیقت باز گفتم ۴۳۸
در این میدان زدم من گوی شوقت
سخن گفتم یقین از روی ذوقت ۴۳۹
در این میدان زنم گوی دمادم
که بردستم حقیقت گویت این دم ۴۴۰
در این میدان زنم من گوی دیدت
شوم در عین میدان ناپدیدت ۴۴۱
در این میدان عشقت پایدارم
زنم گوی حقیقت جای دارم ۴۴۲
در این میدان منم چون گوی خسته
فتاده عاقبت چوگان شکسته ۴۴۳
در این میدان اگر درتک و تازم
دگرگوئی دمی از عشق بازم ۴۴۴
مکن عطّار از این برگوی بازی
بگو تا چند خواهی گوی بازی ۴۴۵
مکن عطّار در میدان دلدار
چو گوئی باش سرگردان دلدار ۴۴۶
مکن عطّار در گوئی تو از راز
در این میدان سرت چون گوی انداز ۴۴۷
چو گوئی سر در این میدان بیفکن
ز دست خویشتن چوگان بیفکن ۴۴۸
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست
که دیدت این زمان با یار پیوست ۴۴۹
وصال دوست چوگانست و تو گوی
سخن از وصل آن چوگان همی گوی ۴۵۰
سخن از وصل گوی و زلف چوگان
که دلدارست زلفش، همچو چوگان ۴۵۱
دلت در زلف چون چوگان چو گویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست ۴۵۲
از آن چوگان زلفش گوی دلها
در این میدان خاک افتاده غوغا ۴۵۳
از این میدان خاک افتاده چون گوی
دل عشاق اندر جستن و جوی ۴۵۴
دل تو همچو گوئی اوفتادست
عجائب سر در این میدان نهادست ۴۵۵
در این میدان بسی دلهاست خسته
چو گوی اندر خم چوگان شکسته ۴۵۶
بسی دلها در این میدان فتادست
چو گوی اندر خم چوگان فتادست ۴۵۷
در این میدان وحدت رازدارم
چو گوئی درخم چوگان یارم ۴۵۸
در این میدان وحدت راز جویم
که مر چوگان آن دلدار گویم ۴۵۹
سر خود همچو گوئی باختم من
در این میدان عشق انداختم من ۴۶۰
سر خود همچو گوی انداختم باز
در این میدان تو من باختم باز ۴۶۱
بخواهم باخت سر مانند گوئی
که تا عشاق از آن مانند گوئی ۴۶۲
چو میدانم که خواهی کشتنم زار
همی گویم مر این معنی بناچار ۴۶۳
دراین میدان تو منصور دارم
تو چون منصور کن بر سوی دارم ۴۶۴
نه چندانست وصف یار و میدان
که بتوان گفت اندر گوی و چوگان ۴۶۵
معانی بیش از اندازه است در دل
که در این سر توانم کرد حاصل ۴۶۶
معانی بیش از اندازه است در جان
که گنجد اندر این اجسام جانان ۴۶۷
نمیگنجد حقیقت راز در دل
اگرچه من شدم از دوست واصل ۴۶۸
نمیگنجد حقیقت ذات اینجا
همی پنهان کنم ذرّات اینجا ۴۶۹
رسیدست وقت کشتن چند گویم
توئی با من حقیقت چند جویم ۴۷۰
توئی با ما و ما طاقت نداریم
در این جان و در این راحت نداریم ۴۷۱
توئی با ما و ما ازتو پدیدار
بسر گشتیم عشقت را خریدار ۴۷۲
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم
دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم ۴۷۳
مرا زین صورت اینجاگه برون کن
تنم اینجایگه پر موج خون کن ۴۷۴
من این صورت نمیخواهم در اینجا
مر تا چند باشد شور و غوغا ۴۷۵
دلم پر خون شده از بیهوده گفتن
نمییارد دگر جانم شنفتن ۴۷۶
چنان جانم شده است از خویشتن پاک
که میخواهد که باشد خاک در خاک ۴۷۷
چنان جانم ز خود بیزار گشته است
که در یکی حقیقت بازگفتست ۴۷۸
برو ای خاک شوی خاک خوش شو
تو از عطّار این اسرار بشنو ۴۷۹
برو ای خاک در سوی مکانت
که اینجاگه بیابی جان جانت ۴۸۰
برو ای خاک و کلّی در فنا باش
بسوی مسکنت عین بقا باش ۴۸۱
برو ای خاک و واصل شو تو در وصل
که اندر خویش خواهی یافتن وصل ۴۸۲
برو ای خاک اندر اصل دیدار
هم اندر خویشتن شو ناپدیدار ۴۸۳
برو ای خاک درعین الیقینت
هم اندر خویشتن بین اوّلینت ۴۸۴
برو ای خاک اندر جوهر خود
حقیقت بازبین از خود تو در خود ۴۸۵
برو ای خاک در کوی جانان
فنا شو بیشکی در کوی جانان ۴۸۶
برو ای خاک اندر معدن کل
که بسیاری کشیدی رنج با ذل ۴۸۷
برو ای خاک اندر مسکن دید
که خواهی شد یکی در عین توحید ۴۸۸
برو ای خاک و بشنو راز خویشت
ز خود بین مر عیان آغاز خویشت ۴۸۹
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک
که تا گردی حقیقت تو زخود پاک ۴۹۰
فنا شو خاک آنگاهی لقا بین
نمود خویش بیچون و چرا بین ۴۹۱
فنا شو خاک اندر سوی منزل
که مقصود تو خواهد گشت حاصل ۴۹۲
فنا شو خاک اندر حضرت دوست
که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست ۴۹۳
فنا شو خاک تا جانان ببینی
توئی راز خودت پنهان ببینی ۴۹۴
فنا شو خاک تا یابی تو اسرار
که گردانم ترا از خود خبردار ۴۹۵
فنا شو خاک تا گردی حقیقت
تو چون جانان شوی پاک از طبیعت ۴۹۶
فنا شو خاک در اسرار بیچون
که تا جانان بیابی بیچه و چون ۴۹۷
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ
بیابی سرّ و کل گردی هویدا ۴۹۸
فنا شو خاک چون دیدار گفتیم
ترا هر سر در این اسرار گفتیم ۴۹۹
فنا شو خاک و اینجا باد بگذار
ببادش پرده و بادیش پندار ۵۰۰
فنا شو خاک اندر باد منگر
که تا بادست اینجاگه سراسر ۵۰۱
فنا شو خاک و باد از خود بینداز
یقین در دید جانان سر برافراز ۵۰۲
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو
درون خویشتن را راز بین تو ۵۰۳
فنا شو خاک و باد اینجا روانه
کن از خود تا تو باشی جاودانه ۵۰۴
فنا شو خاک و باد اینجا درونت
بیفکن ازخود و خود کن برونت ۵۰۵
فنا شو خاک و باد از پیش بردار
که تو اندر فنائی صاحب اسرار ۵۰۶
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن
که با او بودهٔ هم او نظر کن ۵۰۷
فنا شو خاک و او را ده وصالش
چو خود اندر تجلّی جلالش ۵۰۸
فنا شو خاک و آتش را بسوزان
حقیقت آب در آتش فروزان ۵۰۹
فنا شو خاک و آتش را رها کن
حقیقت آب و آتش هم فنا کن ۵۱۰
فنا شو تا یکی بینی تو در چار
یکی اصلست آخر این بناچار ۵۱۱
زیک اصلید اینجا بازماندید
ابا همدیگرش دمساز ماندید ۵۱۲
فنا خواهید شد هر چار دوست
که با مغزت نخواهد ماند چون پوست ۵۱۳
فنا خواهید شد هر چار در یار
حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار ۵۱۴
فنا خواهید شد هر چار در دید
یکی خواهید شد در سرّ توحید ۵۱۵
فنا خواهید شد هر چار در اسم
که پیدا هم نماند صورت و جسم ۵۱۶
فنا خواهید شد هر چار تحقیق
که آخر مر شما را هست توفیق ۵۱۷
فنا خواهید شد هر چار اینجا
حقیقت آن زمان گردید یکتا ۵۱۸
فنا خواهید شد هر چار در ذات
یکی خواهید بودن عین آیات ۵۱۹
فنا گردید و آنگه راز بینید
وصال جاودانی باز بینید ۵۲۰
فنا گردید و آنگه جان نمائید
چو خورشید یقین رخشان نمائید ۵۲۱
فنا گردید پیش از آن در اینجا
که گردانندتان اینجا هویدا ۵۲۲
فنا گردید از دید زمانه
که تا گردید ذات جاودانه ۵۲۳
فنا گردید همچون اصل اوّل
که خواهد بودتان اینجا مبدّل ۵۲۴
فنا گردید اندر ذات بیچون
که تا گردید اعیان بیچه و چون ۵۲۵
حقیقت چون شما را رفت باید
چنین اینجا بماندن را نشاید ۵۲۶
فنا گردید اینجا ای دل و جان
که تا یابید در خود جان جانان ۵۲۷
حقیقت چون شما را آخر کار
حقیقت مر فنا آمد پدیدار ۵۲۸
حقیقت چون زیک اصلید و جوهر
بمعنی هر یکی در هفت کشور ۵۲۹
وجود آدم از بود شما شد
حقیقت از شما اینجا فنا شد ۵۳۰
فنا شد از شما آدم در اینجا
حقیقت رفت سوی دوست یکتا ۵۳۱
شما نیز این زمان عین فنائید
که اینجاگاه نقشی مینمائید ۵۳۲
خبر دادم شما را از شما را
که خواهد بودتان آخر فنا را ۵۳۳
خبر دادم شما را راز بینید
چنی فارغ یقین تا کی نشینید ۵۳۴
خبر دادم شما را از خداوند
که کلّیتان برون آرد از این بند ۵۳۵
خبر دادم شما را بیچه و چون
که خواهید این زمان بودن دگرگون ۵۳۶
شما را تا خبر باشد فنایست
حقیقت آخر این عین لقایست ۵۳۷
در آخر هر چهار از هم جدائید
از این صورت طلبکار بقائید ۵۳۸
در این صورت نخواهید از معانی
نمائید اندر اینجا جاودانی ۵۳۹
در این صورت نمی مانید جاوید
بباید رفتتان در عین خورشید ۵۴۰
بباید رفتتان در چارهٔ نیست
چه غم دارید آخر چون یکی زیست ۵۴۱
نمود بودتان در آخر کار
یکی خواهد بدن در عین دیدار ۵۴۲
نمود بودتان در جمله اشیاء
ز پنهانی شود آن لحظه پیدا ۵۴۳
نمود بودتان در جزو و کل دید
شود یکی عیان در عین توحید ۵۴۴
نمود بودتان آخر یکی است
اگرچه اندر اینجا بیشکی است ۵۴۵
یکی خواهید شد در سرّ جوهر
ز باطن آنگهی آئید ظاهر ۵۴۶
یکی خواهید بودن همچو خورشید
نباشدتان ز اوّل هست جاوید ۵۴۷
شوید آنگه عیان گردید در یار
خبرتان میدهد در عشق عطّار ۵۴۸
شوید آنگه عیان و دوست گردید
در آخر همچو دید ذات فردید ۵۴۹
حقیقت یار خواهی در ره خویش
حجاب اینجا براندازید از پیش ۵۵۰
حجاب اینجا براندازید از رخ
که حقتان میدهد اینجای پاسخ ۵۵۱
حجاب اینجا براندازید از دل
که مقصودست اندر دید حاصل ۵۵۲
حجاب اینجا براندازید از جان
که جان تحقیق آمد دید جانان ۵۵۳
حجاب اینجا براندازید از ذات
یکی گردید عین جمله ذرّات ۵۵۴
حجاب اینجا براندازید لائید
حقیقت اندر آن لاکل خدائید ۵۵۵
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک
شو ای خاکِ مبارک در عیان یک ۵۵۶
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات
شو از تحقیق نادان عین آیات ۵۵۷
حجاب اینجا نماند آتش خوش
تو هم سوی وصال کل علم کش ۵۵۸
سوی مسکن شو ای آتش یقین تو
که محوی اندر آتش همچنین تو ۵۵۹
سوی مسکن شو ای باد همایون
که گفتم سر کُلتان بیچه و چون ۵۶۰
جدا خواهید شد تا خوش بدانید
کنون زین منزل ناخوش برانید ۵۶۱
از این منزل برانید از دل پاک
حقیقت نار و ریح و آب با خاک ۵۶۲
دل آن منزل وصال کل شما راست
کنون گفتم حقیقت با شما راست ۵۶۳
در آن منزل وصال کل عیانست
شما را بیشکی راز نهانست ۵۶۴
در آن منزل یکی خواهید بودن
بسی سر در یکی باید نمودن ۵۶۵
شما را اوّل و آخر نبودست
حقیقت بودتان از بود بودست ۵۶۶
شما را اوّل و آخر عیانست
در اوّل نقش آخر بی نشانست ۵۶۷
شما را اوّل و آخر هویداست
حقیقت بودتان پنهان و پیداست ۵۶۸
شما را اوّل و آخر یکی بود
ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود ۵۶۹
عجب اول در آن حضرت که بودید
از آن حضرت سوی فطرت فزودید ۵۷۰
از آن حضرت گذر کردید بیشک
سوی دید صفات عقل در یک ۵۷۱
از آن حضرت جدا گشتید بی دید
نه خارج بود الاّ عین توحید ۵۷۲
از آن حضرت که بد اعیان ذاتش
گذرکردند در سوی صفاتش ۵۷۳
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا
ره بود فنا کردی هویدا ۵۷۴
سوی بادی در اینجاگه سوی آب
کند گردی در اینجاگه باشتاب ۵۷۵
سوی خاک آمدی و خاک هستی
حقیقت نور نور پاک هستی ۵۷۶
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش
ولی آخر شدی در عشق سرکش ۵۷۷
سوی خاک آمدی و بود معبود
که تقدیر تو ازوی همچنین بود ۵۷۸
سوی خاک آمدی از حضرت ذات
وطن کردی عجب در عین ذرّات ۵۷۹
سوی خاک آمدی از منزل جان
ترا آمد حقیقت جان جانان ۵۸۰
سوی خاک آمدی و جان شدی تو
ز پیدائی خود پنهان شدی تو ۵۸۱
سوی خاک آمدی و کل شدی راز
عجب دیدی ز خود انجام و آغاز ۵۸۲
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک
وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک ۵۸۳
سوی خاک آمدی یال الثرابی
چو از اینجا بدانجا میشتابی ۵۸۴
سوی خاک آمدی و نقش بستی
بآخر عهد در اینجا شکستی ۵۸۵
سوی خاک آمدی و باد گشتی
تو زین نقش فنا آباد گشتی ۵۸۶
سوی خاک آمدی جان ودلی تو
امید جان و دید حاصلی تو ۵۸۷
سوی خاک آمدستی از تجلّی
دگر خواهی شدن در عین الاّ ۵۸۸
سوی خاک آمدی عین العیانت
شد از خاک نهان پیدا عیانت ۵۸۹
سوی خاکی و باد آباد کرده
ز اوّل خیوش را کل یاد کرده ۵۹۰
سوی خاکی و جان در وی رسیدی
که از نور تجلّی کل پدیدی ۵۹۱
سوی خاکی و جان از تست مشهور
حقیقت دانمت نورٌ علی نور ۵۹۲
سوی خاکی وز خاکت عیانست
ترا اینجا نمود جسم و جانست ۵۹۳
سوی خاکی عیان بین ذات اینجا
که خواهی دید در ذرّات اینجا ۵۹۴
سوی خاکی و اسرار وجودی
عیانِ ذات را سرّی نمودی ۵۹۵
سوی خاکی و سرّ لایزالی
زماضی سوی مستقبل تو حالی ۵۹۶
سوی خاکی و نور افروز کرده
ز نور خویش طین فیروز کرده ۵۹۷
سوی خاکی و هر سه از تو معروف
توئی عین العیان و ذات موصوف ۵۹۸
سوی خاکی و نور در تجلّی
ندیده این زمان اسرار مولی ۵۹۹
تو نوری این زمان در عین ناری
فتاده اندر این نقش وغباری ۶۰۰
تو نوری این زمان در خاک بوده
ز باد و آب مر نقشی نموده ۶۰۱
تو نوری این زمان نار یقینی
در این هر سه بکل در پیش بینی ۶۰۲
تو نوری این زمان دیدی سرانجام
در اینجاگاه هم آغاز و انجام ۶۰۳
تو نوری و در این دریا فتاده
بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده ۶۰۴
تو نوری و در این دریای اسرار
عیان پرتو ز خود کردست اظهار ۶۰۵
تو نوری و در این دریای جانی
کنون اسرار پیدا و نهانی ۶۰۶
تو نوری ودر این دریای ذاتی
کنون اعیان و پنهان صفاتی ۶۰۷
تو نوری این زمان زاندم نزاده
درون جسم این در را گشاده ۶۰۸
تو نوری این دم و آن دم بدیده
وجودعالم و آدم بدیده ۶۰۹
تو نوری این دم و آن دم بدیده
درون جان و دل آدم بدیده ۶۱۰
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی
در این دم کل بدان دم در رسیدی ۶۱۱
تو نوری این دم و آن دم نظر کن
جمال خویش در آدم نظر کن ۶۱۲
تو نوری این دم و آن دم ببین تو
بنور خویشتن عالم ببین تو ۶۱۳
ز نور تست اینجا آدم از گِل
ز نورت مر ورا مقصود حاصل ۶۱۴
ز نور تست آدم در هویدا
ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا ۶۱۵
ز نور تست گفت و گوی آدم
که میگوئی حقیقت راز آدم ۶۱۶
ز نورتست تابان جوهر دل
ز نورت جان شده اینجای واصل ۶۱۷
ز نورتست تابان جوهر جان
چنین خاکست چون خورشید تابان ۶۱۸
ز نورتست پیدا جوهر تن
دم کل میزنی در ما و در من ۶۱۹
ز نورتست پیدا آسمانها
توئی اعیان یقین در جمله جانها ۶۲۰
ز نورتست پیدا نور خورشید
که در وی محو خواهی ماند جاوید ۶۲۱
ز نور تست پیدا جوهر ماه
ز دید تو گُدازد ماه هر ماه ۶۲۲
ز نور تست پیدا جمله انجم
توئی در خاک و انجم در تو شد گم ۶۲۳
ز نورتست پیدا عرش و کرسی
که پیوسته توئی در نور قدسی ۶۲۴
ز نور تست پیدا لوح بیشک
قلم کرده ترا اینجا از آن یک ۶۲۵
ز نور تست پیدا جنّت و حور
تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور ۶۲۶
ز نور تست پیدا جمله دوزخ
فسرده میشود اندر تو چون یخ ۶۲۷
ز نورتست بحر و کان و گوهر
حقیقت برتری از هفت اخضر ۶۲۸
حقیقت آتشی و عشق سرکش
ترا دانند اینجا عشق آتش ۶۲۹
عجب نوری که در گردون فتاده
ندانم تا در اینجا چون فتاده ۶۳۰
در اینجا شورش و غوغا هم از تست
که این دم گرمی و سودا هم از تست ۶۳۱
در اینجا چون نمودار صفاتی
ولی آخر عجائب بی ثباتی ۶۳۲
در اینجا در رگ و پی ناب داری
در آن حضرت عجب اشتاب داری ۶۳۳
در اینجا آمده از علو در سِفل
شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل ۶۳۴
مکن گرمی و سودا را برون کن
حقیقت ذات خود را رهنمون کن ۶۳۵
مکن گرمی که عشّاق جهانت
همی دانند اسرار نهانت ۶۳۶
مکن گرمی دو روزی باش فارغ
که خواهی گشت در آخر تو بالغ ۶۳۷
مکن گرمی و سودا را مینگیز
کنون با عاشق شوریده پرهیز ۶۳۸
مکن گرمی که این گرمی نماند
حقیت خشکی و تری نماند ۶۳۹
اگرچه تو حقیقت نور جسمی
فتاده این زمان در چار قسمی ۶۴۰
ز یک اصلی همان کن مر طلب تو
دو روزی باش با جان در ادب تو ۶۴۱
که این با تو حقیقت انس دارد
ابا تو بود خود را میگذارد ۶۴۲
اگر آبتس هم از تست جوشان
درونِ دیگِ سودا در خروشان ۶۴۳
اگر بادست دارد گرمی ازتو
حقیقت هست او در نرمی از تو ۶۴۴
اگر خاکست اندر تست حیران
دو روزی هم ز تو ماندست تابان ۶۴۵
اگر جانست و دل تاب تو دارد
نظر کردن سوی تو می نیارد ۶۴۶
نخواهی رفت میدانند آخر
ترا میبنگرند اینجای آخر ۶۴۷
دو روزی خوش بیاسا و مرو تو
دمی بنشین و پس چندین بدو تو ۶۴۸
بسردانم دوئی تا جوهر ذات
بلای تو کشیدند جمله ذرّات ۶۴۹
اگرچه سالکانت راه کردند
دل خود را ز تو آگاه کردند ۶۵۰
تو آگاهی و آگاهی نداری
که اینجا آنچه میخواهی نداری ۶۵۱
نظر کن جوهر جان را تو بنگر
وزین جوهر سوی هر چیز مگذر ۶۵۲
نظر کن جوهر جان و تو بشناس
بسر چندین مرو جانا و بشناس ۶۵۳
نظر کن تا زجانت راز بینی
تو ازجانی مرو تا باز بینی ۶۵۴
نظر کن تا زجان مکشوف گردی
که اندر جان کنون اعیان و فردی ۶۵۵
نظر کن تا زجان یابی تو مر بود
که در جان یابیت دیدار معبود ۶۵۶
نظر کن تا زجان کامل شوی تو
حقیقت هم از او واصل شوی تو ۶۵۷
ازو واصل شوی و بازیابی
سزد گر در سوی کلّی شتابی ۶۵۸
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق
که ازجان باز خواهی یافت توفیق ۶۵۹
ز جانواصل شو ای آتش عیانی
که تو در وی نشان بی نشانی ۶۶۰
ز جان واصل شو اینجا باز بین راز
درون جان خویشی میسوز و میساز ۶۶۱
خوشی میسوز اندر شمع جان تو
که دیدی این زمان خود در عیان تو ۶۶۲
تو از جانی و تو ازجان خبردار
تو نیز از جان در اینجاگه خبردار ۶۶۳
تو از جانی و جان از عین دیدست
دمادم با تو در گفت و شنید است ۶۶۴
تو از جانی و جان از تو عیانست
حقیقت بود جوهر جان جانست ۶۶۵
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا
کنون در بود ذرّاتند اینجا ۶۶۶
نه از هر دو یکی پیدا شدستید
چرا اینجایگه پیدا شدستید ۶۶۷
نه هر دو از یکی گشتید موجود
حقیقت اصلتان از ذات کل بود ۶۶۸
نه هر دو از یکی در جسم هستید
بصورت در دوئی اسم هستید ۶۶۹
ز یک ذات آمدید و بود بودید
در آب و خاک روی خود نمودید ۶۷۰
طلبکاراست باد وآب اینجا
شما را لیک خاک آید مصفّا ۶۷۱
شما را خاک دیدست ازنهانی
شما در خاک موجود عیانی ۶۷۲
شما را خاک دیدست از یکی باز
حقیقت او زبودش بیشکی باز ۶۷۳
شما را خاک دید و گشت واصل
زدیدار عیانش هست واصل ۶۷۴
شما را خاک دید و گشت روشن
حقیقت هست روحانی چو گلشن ۶۷۵
شما را خاک دید ودر نمودار
برون آمد زجهل و عُجب و پندار ۶۷۶
شما را خاک دید و ذات بیچون
شما را بوداینجا بیچه و چون ۶۷۷
حقیقت خاک واصل از شما شد
ورا مقصود حاصل از شما شد ۶۷۸
حقیقت خاک واصل از شمایست
از آن پیوسته در نور ولقایست ۶۷۹
حقیقت خاک واصل شد ز جانباز
ز نور و نار دید اینجا نهان باز ۶۸۰
یقین نورست جان آتش ز نارست
از این تا آن تفاوت بیشمار است ۶۸۱
ولی چون اصل هر دو جوهر آمد
از آن ناچار اینجا برتر آمد ۶۸۲
که جان نوریست کلّی ذات دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده ۶۸۳
یقین نوریست جاناز ذات مولی
نمود خویش کرده راز دنیا ۶۸۴
یقین نوریست جان اندر خداگم
یکی پیوسته باشد نی جداگم ۶۸۵
چو جان نوریست آتش عین نارست
از آن آتش در این ناپایدارست ۶۸۶
چو جان نوریست نار افتاده در خاک
از آن آتش نهاده بر سر افلاک ۶۸۷
که تا از علو جان کلّی ز ذاتست
بمعنی دان که معبود جهانست ۶۸۸
حقیقت نار از عین صفاتست
اگرچه اصل او از نور ذاتست ۶۸۹
نمیبینی تو آب اینجا روانه
نهاده سر ز عشق او بشانه ۶۹۰
نمیبینی تو باد بی سر و پای
که میگردد یقین از جای بر جای ۶۹۱
طلبکارند هر سه آتِش جان
روان گشته بهرجائی ببین هان ۶۹۲
طلبکارند و طالب در میانه
بهر جانب شده آب روانه ۶۹۳
طلبکارند و مطلوبست در جان
نمیدانند که محبوبست درجان ۶۹۴
چو مطلوبست حاصل میندانند
از آن چون سالکان در ره روانند ۶۹۵
چو محبوبست اندر عین دیدار
نمیدانید از آن هستند ناچار ۶۹۶
چو محبوبست اینجا می چه جوئید
چرا در جان عیان خود نجوئید ۶۹۷
چرا جوئید چون مقصود حاصل
نمیگردید اندر عشق واصل ۶۹۸
چو محبوبست اینجا در میانه
نموده روی خود او جاودانه ۶۹۹
چو محبوبست کل بنموده دیدار
چرا او را همی جوئید دریار ۷۰۰
حقیقت نور بیچونست بی مر
که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ ۷۰۱
هزاران نقش از خاکست بسته
درون جان ز حضرت باز بسته ۷۰۲
هزاران نقش خاک اینجا ظهورست
حقیقت جان در آن اعیان نورست ۷۰۳
هزاران نقش از خاکست موجود
چه گویم اندر او دیدار معبود ۷۰۴
هزاران نقش در خاکست نقاش
نموده روی خود اینجایگه فاش ۷۰۵
هزاران نقش در خاکست پیدا
نموده رخ در آن جانان هویدا ۷۰۶
هزاران نقش در خاکست بنگر
بجز جانان در اینجاگاه منگر ۷۰۷
هزاران نقش در خاکست دیدار
در او جانان نموده رخ در اسرار ۷۰۸
حقیقت خاک نقش جان پاکست
بدان این سر که جمله دید پاکست ۷۰۹
حقیقت نقش خاک از لامکانست
که اندر وی نهان راز جهان است ۷۱۰
چهارند درک تن پیدا نمودند
در این دیگر ز بالا برگشودند ۷۱۱
دو از بالا دو از شیبند پیدا
دو از ذات و دو اندر عشق شیدا ۷۱۲
دو از بالا حقیقت آتش و باد
دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد ۷۱۳
یکی آتش دوم بادست بنگر
کز آن این هر دو آبادست بنگر ۷۱۴
یکی آتش که موجود صفاتست
دوم باد است کز اعیان ذاتست ۷۱۵
سوم آبست و چارم خاک آمد
که درهر چار روح پاک آمد ۷۱۶
یکی آتش که آمد سرکش عشق
که میخوانند او را آتش عشق ۷۱۷
دوم باد است کاندر دم دم آمد
از آن دم این دم اینجا همدم آمد ۷۱۸
سوم آبست ز اصل نور زاده
چنین حیران چنان در ره فتاده ۷۱۹
چهارم خاک اصل هر سه پیداست
که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست ۷۲۰
حقیقت وصف آتش چون شنفتی
یقینِ سرِّ آدم باز گفتی ۷۲۱
دم باد از عیان لامکانست
که اندر جسم و جان راز نهانست ۷۲۲
از آن دم باز بنگر تا بدانی
که یاد آمد یقین سرّ نهانی ۷۲۳
از آن دم باز بنگر سوی صورت
فکنده دمدمه در جزو کویت ۷۲۴
از آن دم آمد اینجا باد بیشک
شد ازوی جان ودل آباد بیشک ۷۲۵
از آن دم آمد اینجا باز دیدی
حقیقت جز دمت او را ندیدی ۷۲۶
از آن دم آمده راز نهانست
نفخت فیه من روحی عیانست ۷۲۷
نفخت فیه من روحست در باد
که ذرّات جهان را میدهد داد ۷۲۸
نفخت فیه من روحست زاندم
که اینجا میدهد بر کل دمادم ۷۲۹
نفخت فیه من روحست زان ذات
که اینجا میدهد بر جمله ذرّات ۷۳۰
نفخت فیه من روحست از اصل
که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل ۷۳۱
نفخت فیه من روحست روحست
که عالم را ازو فتح و فتوحست ۷۳۲
نفخت فیه من روحست ازحق
که باقی میزند دم در اناالحق ۷۳۳
نفخت فیه من روحست از راز
از آنجا سوی اینجا میدمد باز ۷۳۴
نفخت فیه من روحست دمدم
مصفّا میکند آدم ز عالم ۷۳۵
از آن ذاتست اینجا دم دمیده
دم خود در دم آدم دمیده ۷۳۶
از آن ذاتست وصل از اوست بنگر
حقیقت جزو و کل از اوست بنگر ۷۳۷
از آن ذاتست زان پنهان نماید
جمال خویشتن در جان نماید ۷۳۸
از آن ذاتست و پنهانست در جان
که دارد نفخه اندر ذات جانان ۷۳۹
از او جسمست اینجا راز دیده
از او خود را حقیقت باز دیده ۷۴۰
از او دل یافتست این روشنائی
که دارد یاد اسرار خدائی ۷۴۱
از اودل یافتست اینجای آرام
که در دل آمد او اینجا دلارام ۷۴۲
از او دل یافتست اسرار اینجا
که خود را میکند اظهار اینجا ۷۴۳
از آن دل یافتست اسرار بیچون
نموده روی خود در هفت گردون ۷۴۴
از او دل یافت راحت اندر اینجا
از او بیند سعادت اندر اینجا ۷۴۵
از او دل یافت راحت هر زمانی
ز شوقش میکند هر دم بیانی ۷۴۶
از او دل یافت آگاهی و جان شد
چو او دل در حقیقت کل نهان شد ۷۴۷
از او دل یافت آگاهی که حق دید
یکی شد همچو او در عین توحید ۷۴۸
از او دل یافت وصل وآشنائی
نمیجوید دمی از وی جدائی ۷۴۹
از او دل یافت سرّ لامکانی
که او داند یقین راز نهانی ۷۵۰
دل از بادست روحانی حقیقت
از او آرایشی دارد طبیعت ۷۵۱
دل از بادست زان اینجا خبردار
که اندر وی شد اینجا ناپدیدار ۷۵۲
حقیقت دل چو از بادست زنده
شدست از جان دلش اینجای بنده ۷۵۳
دل بیچاره زو آرام دیدست
از او آغاز و هم انجام دیدست ۷۵۴
اگرچه پیر گشت امّا بخون بار
بود پیوسته او در رنج و تیمار ۷۵۵
همان بادی شما را دل چو او دید
نظر کرد و درونش تو بتو دید ۷۵۶
حقیقت زو خبردارست تحقیق
وز او دیده در اینجا سرّ توفیق ۷۵۷
دل و جان هردو اندر خدمتت باد
همی دارد یقین ذرّات آباد ۷۵۸
دل و جان را کند خدمت در اینجا
از آن دریافتست قربت در اینجا ۷۵۹
دل و جان را کند خدمت که بادست
وی اندر سرّ جانان داد داد است ۷۶۰
حقیقت جوهری بی منتهایست
دل و جان و وجود از وی صفایست ۷۶۱
حقیقت جوهری از دید یار است
در او اسرارهای بیشمار است ۷۶۲
حقیقت جوهری از لااله است
نفخت فیه من از روح اله است ۷۶۳
حقیقت دارد اینجا گه فنائی
فنا اندر فنا و در بقائی ۷۶۴
زهی سرّ نفخت فیه دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده ۷۶۵
کمال بی نشانی در تو پیدا
توئی در راه جانان کل مصفّا ۷۶۶
کمال بی نشانی در تو موجود
توئی اینجا حقیقت اصل این بود ۷۶۷
کمال بی نشانی داری اینجا
از آن در عشق برخورداری اینجا ۷۶۸
دمادم میدمی در بی نشانی
از آن در عشق روح انس و جانی ۷۶۹
دمادم میدمی از نفخهٔ ذات
حقیت زنده گردد جمله ذرات ۷۷۰
دمادم میدمی در آن عیان تو
درون جان و دل داری عیان تو ۷۷۱
دمادم میدمی اندر درونم
شدستی اندر اینجا رهنمونم ۷۷۲
دمادم میدمی از هفت گردون
درون جان و دلها بیچه و چون ۷۷۳
دمادم میدمی وز آندمی تو
حقیقت بود ذات آدمی تو ۷۷۴
از آن دم دمدمه انداختستی
درون جان و دل بشناختستی ۷۷۵
کمال خود از آن دم اندر این دم
که کلّی در دمیدی سوی آدم ۷۷۶
حقیقت آدم از تو یافت اشیا
دم تو اندر او آمد هویدا ۷۷۷
تو بادی مر ترا نی باد دانم
ترا از عین آن آباد دانم ۷۷۸
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود
از آن پنهان شدستی تو زمقصود ۷۷۹
همه ذرّات عالم زنده از تست
در اینجاگه حقیقت بنده از تست ۷۸۰
از آن دم میدمی کز بی نشانی
حقیقت لامکان اندر مکانی ۷۸۱
از آن دم میدمی در جمله جانها
از آن جانست اصل تو هویدا ۷۸۲
از آن حضرت خبرداری تو از ره
فتادستی از آن گشتی تو آگه ۷۸۳
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا
که تا این دم شدی در عشق یکتا ۷۸۴
بی گردیدهٔ تا راز بینی
در این منزل عیانت باز بینی ۷۸۵
تو با جان هر دو جانان تو در یک
یکی بینند ز آب و خاک بیشک ۷۸۶
تو با ایشان بساز و سر میفراز
اگرچه در یقین هستی سرافراز ۷۸۷
تو با ایشان بساز و راز بنگر
درون جان شهت را باز بنگر ۷۸۸
درون جانی و خود را خبر کن
شه اندر جانت در رویش نظر کن ۷۸۹
درون جان نظر کن شاه آفاق
بخود بنگر که هستی تو از آن طاق ۷۹۰
درون جان تو با او هم جلیسی
مصفّائی نه چون نفس خسیسی ۷۹۱
درون جان تو با یاری و او نیز
ترا بنموده اینجاگه همه چیز ۷۹۲
درون جان و یارت در درونست
ترا در هردمی او رهنمونست ۷۹۳
درون جانی و تحقیق دریاب
ز جانان سوی جان توفیق دریاب ۷۹۴
نه جان اندر رخ جانان نگاهی
کن آخر هان ز ماهت تا بماهی ۷۹۵
همه از تست و تو از جان پدیدار
ترا شد جان در اینجاگه خریدار ۷۹۶
خریدارست جانت نیز هم دل
که تو بودی حقیقت راز مشکل ۷۹۷
همه از تست پیدا و نهانی
یقین کاینجا حیات جاودانی ۷۹۸
حقیقت زندگی اندر دم تست
که ریش قلبها را مرهم از تست ۷۹۹
حقیقت زندگی در دل تو داری
که بود جاودان حاصل تو داری ۸۰۰
حقیقت زندگی جمله شی آی
همه دانم که کل از نفخ حی آی ۸۰۱
حقیقت نور حیّ لایموتی
که در جانها حقیقت هم تو قوتی ۸۰۲
غذای روحی و معنیّ جُمله
در این جامی و هم فتوی جُمله ۸۰۳
عیانی لیک پنهانی ز دیده
کسی رنگ تو در اینجا ندیده ۸۰۴
نداری رنگ آمیزی در اینجا
دمادم فیض میریزی در اینجا ۸۰۵
ز نور فیض تو عالم پر از نور
شد و اندر جهان گشتی تو مشهور ۸۰۶
ترا خوانند جان چون در نهانی
ولی از جان یقین عین العیانی ۸۰۷
ترا خوانند جان مر اهل معنی
که هر دم مینمائی راز مولی ۸۰۸
ترا خوانند جان اینجا حکیمان
کجا دانندت اینجاگه لئیمان ۸۰۹
بنورتست اشیا در حقیقت
که بیرون و درونی در طبیعت ۸۱۰
ز بالا در درون نفخه دمیدی
درون جان تو در گفت و شنیدی ۸۱۱
ابا تو دارم اینجا رازها من
که دیدم ازتو سر آوازها من ۸۱۲
تونطقی درهمه گویا شدستی
درون اندر همه جویا شدستی ۸۱۳
تو نطقی در زبان و راز گوئی
تو بشنیدی ز جانان بازگوئی ۸۱۴
تو نطقی در زبان و عین گفتار
حقیقت رازها آری پدیدار ۸۱۵
بگرد خاک میگردی تو دائم
بتو پیداست خاک و گشته قائم ۸۱۶
بگرد خاک میگردی ز اسرار
ولی از چشم گشته ناپدیدار ۸۱۷
بگرد خاک میگردی همی تو
درونش میدمی هر دم دمی تو ۸۱۸
چنانت یافتم در خاک بیچون
که اوّل آمدی در هفت گردون ۸۱۹
ز سوی ذات در عین صفاتی
حقیقت این زمان دیدار ذاتی ۸۲۰
مگردان رخ ز خاک و روح اعیان
که میدانم ترا اسرار پنهان ۸۲۱
زلائی این زمان در عین الّا
حقیقت اسم دیده در مسّما ۸۲۲
مسمّائی ولیکن جسم بوده
از اوّل بیشکی بی اسم بوده ۸۲۳
همه اسم از تو موجود و تو بیجان
همه پیدای تو هستی تو در جهان ۸۲۴
از آن دم چونکه یارت این دم آورد
از این دم آمدی ز اعیان خود فرد ۸۲۵
ترا برتر ز آتش بینم اینجا
از آنت سخت من خوش بینم اینجا ۸۲۶
که از بالا دمادم میدمی باز
حقیقت اندر اینجاگه باعزاز ۸۲۷
دلا مر باد را بشناس در خود
مکن او رادمی مر دور از خود ۸۲۸
از آن دم تو او را اندر اینجا
کز آن دم کرد جان تو مصفّا ۸۲۹
از آن دم دان تو اینجا اصل بودش
همین جاگه بدان مر وصل بودش ۸۳۰
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست
که این دم نفخه است و همدم اوست ۸۳۱
ز اصل هر چهار اینجا عیانی
بگفتی سرّ کل را تو نهانی ۸۳۲
ز اصل این چهار آگاه گشتی
بدین سیر دگر زینها گذشتی ۸۳۳
یقین هم وصل آب اینجا بیان کن
نمود راز او سرّ عیان کن ۸۳۴
حقیقت آب را عین العیان بین
از او مرجمله اسرار نهان بین ۸۳۵
اگرچه هر چهار از اصل یارند
در این مسکن بجانان پایدارند ۸۳۶
از آنجا آمده هر چار اینجا
ز بهر دلبر عیّار اینجا ۸۳۷
ولی زابست اینجاگه جمالش
که اعیان آمد از نور جلالش ۸۳۸
از آن حضرت بد اینجا بی بهانه
در آمد گشت اینجاگه روانه ۸۳۹
از آن دریای بیچون آمدست او
در این درگاه در کلّی نشست او ۸۴۰
حقیقت آب اینجا زندگانی است
در او بسیار اسرار معانی است ۸۴۱
فتاده در ره جان او خوش و تر
حقیقت میرود هر لحظه خوشتر ۸۴۲
خوش و تر میرود چون باد در جان
کند دل را و جسم آباد در جان ۸۴۳
خوش و تر میرود درکوی معشوق
بامید وصال روی معشوق ۸۴۴
خوش و تر میرود در شی روانه
که تا بخشدت حیات جاودانه ۸۴۵
خوش و تر میرود در جمله پیدا
حقیقت میکند هر لحظه غوغا ۸۴۶
خوش و تر میرود در کوی دلدار
شود هر نقش از او اینجا پدیدار ۸۴۷
درون باغ و بستان شادمانه
شود در سوی صحراها روانه ۸۴۸
درون باغ و بستان خرّم و کش
رود در باد و خاک و عین آتش ۸۴۹
کند ره در سوی هر سه بتحقیق
یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق ۸۵۰
گهی بر صورت گندم برآید
گهی در صورت او جو نماید ۸۵۱
گهی بر صورت و عین حشایش
کند او در بهار اینجا گشایش ۸۵۲
گهی بر صورت انگور باشد
درون میوهها پرنور باشد ۸۵۳
گهی جان بخشد اندر عین بستان
که شیر شوق آرد سوی بستان ۸۵۴
ز جان کن فهم تا این سر بدانی
که در آبست اسرار معانی ۸۵۵
پس آنگه از بهار میوه الوان
شود مر نطفه در انسان وحیوان ۸۵۶
شود مر نطفه و بنماید اسرار
ز حیوان میکند انسان پدیدار ۸۵۷
از آن هر سه وزین یک چون چهارست
حقیقت دید مولی آشکاراست ۸۵۸
نظر کن نطفه را در اصل آغاز
که آبی بود وز آبست این باز ۸۵۹
حقیقت بود او چون گشت نطفه
که تا پیدا کند همچون تو تحفه ۸۶۰
ترا چون اصل از آب منی است
از آنت این همه کبر و منی است ۸۶۱
کجا یک نطفه با دریا برآید
کجا یک ذرّه با الاّ برآید ۸۶۲
حقیقت همچو آبی و تو در آب
نظر کن تا ببینی تابش و تاب ۸۶۳
نظر کن آب را نورِ حقیقت
که انسان داد منشور طبیعت ۸۶۴
همه آبست اگر تو باز بینی
نظر کن سوی او تا راز بینی ۸۶۵
همه آبست و آب آید جمالش
که اینجا مینماید هر کمالش ۸۶۶
همه آبست وز آبیم زنده
چنین آمد بنزد جان بنده ۸۶۷
همه آبست و آب از جوهر ذات
شتابان میرود در جان ذرّات ۸۶۸
همه آبست و آب از جوهر کل
روانه درتو است و تو یقین کل ۸۶۹
همه آبست او و در شیب و بالا
حقیقت راه دارد سوی الّا ۸۷۰
ز شیب هر شجر بالا شود او
حقیقت در سوی الّا شود او ۸۷۱
نمیبینی و آن را تا نخوانی
از آن ماء طهور اینجا ندانی ۸۷۲
خوشی از آن اینجا زنده باشد
مر او را جمله ذرّه بنده باشد ۸۷۳
نمیخوانی از آنش ره ندانی
که سرّ آب در خود باز دانی ۸۷۴
طلبکارند اندر زندگانی ۱
طلبکار بهشت جاودانند
حققت مر طلبکار جنانند ۲
بتقوی و کم آزاری و طاعت
بسر بردند در عین سعادت ۳
شب تاریک اندر فکر بودند
حقیقت روز و شب در ذکر بودند ۴
نه شب خواب و نه شان در روز آرام
طلبکار بهشتاند و دلارام ۵
ز بهر جنّت اینجا در وبالند
در اینجاگه طلبکار وصالند ۶
در آن سر باز یابند این حقیقت
بهشت جاودانی بی طبیعت ۷
بهشت آرزو هست ای برادر
بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور ۸
شود اجسام از شوقش بسوزان
چنین کردند اینجا نیک روزان ۹
چنان مرخوی کن در طاعت حق
که باشد مر ترا جنّات مطلق ۱۰
در اینجا جنّت و حور قصور است
بظاهر حالت ذوق و حضور است ۱۱
بظاهر اندر اینجا هست جنات
حقیقت هم لقا و جوهر ذات ۱۲
ولی بر قدریابی تو ز دیدت
که مر نورست مر گفت و شنیدت ۱۳
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو
نظر کن سر اگر بادیدهٔتو ۱۴
تو از قول کلام این سر شنیدی
ولی جنّات حورا را ندیدی ۱۵
ترا گویند در اسرار اینجا
ز نار و جنّت ودیدار اینجا ۱۶
تو اندر مجلس عالی نشینی
یقین بشنو اگر صاحب یقینی ۱۷
حقیقت گفتن و وعد و وعیدست
ولی اسرارشان هر کس ندیدست ۱۸
ز بهر آنکه تا راهت نمایند
دل و جان سوی درگاهت نمایند ۱۹
در این درگاه راهی باز یابی
بود کاینجا همه اعزاز یابی ۲۰
ولی چندان ترا اینجا خیال است
کجا یابی که آنجاگه وصالست ۲۱
بقدر عقل از تو باز گویند
ترابر هر صفت آن باز گویند ۲۲
بقدر عقل خود یابی یقینت
اگر باشد دلِ اسرار بینت ۲۳
بقدر عقل خود گر رهبری تو
ره شرع از حقیقت بسپری تو ۲۴
بقدر عقل خود در عین تقوی
بیابی در عیان دیدار مولی ۲۵
بقدر عقل خود در جوهر دل
شور در راه حق یک ذرّه واصل ۲۶
بقدر عقل در جنّات بینی
در آنجاگه نفس راحات بینی ۲۷
بقدر عقل خود بینی تو دیدار
اگر باشی ز دیدت ناپدیدار ۲۸
بقدر عقل خود در جستجوئی
از آن پیوسته اندر گفتگوئی ۲۹
بقدر عقل خود از حق زنی دم
همی گوئی از او هر دم دمادم ۳۰
بقدر عقل آدم میشناسی
ولی آدم کجا زان دم شناسی ۳۱
بقدر خود یقین دانستهٔ تو
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو ۳۲
بقدر عقل خوددر جوهر جان
نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان ۳۳
بقدر عقل خود در جوهر دل
نظر کن تا کنی مقصود حاصل ۳۴
بقدر عقل خوددریاب آن راز
که تا یابی ز حق انجام و آغاز ۳۵
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست
که میگوئی تو دایم جملگی اوست ۳۶
بقدر عقل اینجا راه یابی
درون خویش را آن شاه یابی ۳۷
بقدر عقل ره میبردهٔ تو
ولیکن همچنان در پردهٔ تو ۳۸
بقدر عقل اینجاگاه لافی
ولی اینجا نگشتستی توصافی ۳۹
بقدر عقل اینجا در یقینی
ولیکن داد کلّی مینبینی ۴۰
بقدر عقل خود گوئی ز دیدار
ولی دانم نه مستی و نه هشیار ۴۱
بقدر عقل اینجاگه سخن گوی
چو نتوانی تو بردن در سخن گوی ۴۲
بقدر عقل میگوئی که یارت
درونم لیک جان ناپایدارت ۴۳
بقدر خود توانی راه بردن
مر این راه بایدت ازجان سپردن ۴۴
بقدر خود توانی دوست دیدن
چنان کاینجا جمال اوست دیدن ۴۵
بقدر خود تو ره بردی جلالش
که تا بوئی بیابی ازوصالش ۴۶
بقدر خود تو ره بردی دل و جان
که تا بنمایدت مر روی جانان ۴۷
بقدر خود نظر کن سوی پرده
که خود هستی تو اینجا راه برده ۴۸
بقدر منزلت معنی ندیدی
حقیقت را تو از دعوی بدیدی ۴۹
بقدر اندر چنین منزل نظر کن
دل خود را تو از خود هم خبر کن ۵۰
خبر کن بیخبر خود از حقیقت
که اعیانست اینجا دید دیدت ۵۱
خبر کن بیخبر خود را تو ازدل
که مقصود تو اینجا هست حاصل ۵۲
خبر کن بیخبر خود را تو از جان
که اینجا میتوانی یافت جانان ۵۳
خبر کن بیخبر خود را ز معنی
که اینجا میتوانی یافت مولی ۵۴
خبر کن بیخبر خود را تو از دوست
ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست ۵۵
خبر کن بیخبر خود را تو از یار
مگو این گر بدانی می نگهدار ۵۶
خبر کن بیخبر خود را حقیقت
بدان کاینجای صورت دید دیدت ۵۷
خبر کن بیخبر خود را تو از دید
که معنیّ توئی تو هست توحید ۵۸
خبر کن بیخبر تا خود بدانی
همی گویم بتو کلّی تو دانی ۵۹
خبر کن بیخبر خود را و بشناس
مر این معنی بدان از عشق و مهراس ۶۰
خبر کن بیخبر خود را از آن دید
یکی بین جمله را در سرّ توحید ۶۱
خبر کن بیخبر خود را از آن ذات
که اینجا نقش گردد جمله ذرّات ۶۲
خبر کن بیخبر خود را از آن نور
که اینجا در دلش افتاد منصور ۶۳
خبر کن بیخبر خود را از آن یار
که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار ۶۴
خبر کن خویش را تا باز یابی
عیانی خویش از وی راز یابی ۶۵
خبر کن خویش را زان راز دیده
که خود را بود اینجا باز دیده ۶۶
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر
که نزدش ارزنی آمد سراسر ۶۷
خبر کن خویش زان اسرار جُمله
که او دیدست اینجا یار جمله ۶۸
خبر کن خویش را زان شاه درگاه
که دیده بود در اینجا گهت شاه ۶۹
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات
که دیده بود اینجا جوهر ذات ۷۰
خبر کن خویش از او این راز مطلق
که زد اینجا اناالحق او ابر حق ۷۱
خبر کن خویش از او تا راز یابی
مگر اسرارش اینجاب از یابی ۷۲
خبر کن خویش از او و راز بنگر
درون خویشتن را باز بنگر ۷۳
خبر کن خویش از او و یاب اعیان
هم اندر او شو اینجاگاه پنهان ۷۴
خبر کن خویش از او دیدار دریاب
درونت اوست دید یار دُرّ یاب ۷۵
از او بشناس اینجا در وجودت
حقیقت عشق بنگر بود بودت ۷۶
از او بشناس عشق اینجا ضرورت
رهاکن همچو او اینجا تو صورت ۷۷
از او بشناس عشق و راه بشناس
حقیقت از عیانش شاه بشناس ۷۸
از او بشناس عشق و راهبر شو
چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو ۷۹
از او بشناس عشق و دل نگهدار
که میبنمایدت اینجا رخ یار ۸۰
از او بشناس عشق و جان یقین کن
همه ذرّات اینجا پیش بین کن ۸۱
از او بشناس اینجا عشقبازی
سزد گر جان و دل چون او ببازی ۸۲
از او بشناس عشق و جان برانداز
دل خود همچو شمع از شوق بگداز ۸۳
از او بشناس عشق و در فنا شو
حقیقت محو کن خود کل خدا شو ۸۴
از او بشناس عشق و خود تو در باز
چو او اینجایگه سر را برافراز ۸۵
از او بشناس چون گشتی فنا تو
رسی در عزّت و قرب و بقا تو ۸۶
اگر چون او تو جان و سر ببازی
برآرد مر ترا این عشقبازی ۸۷
اگر چون او تو جان در بازی اینجا
حقیقت صاحب رازی در اینجا ۸۸
اگر چون او ترا این درگشاید
ترا اسرار همچون او نماید ۸۹
دم سرّ اناالحق را زنی تو
حقیقت پنج از بن بر کنی تو ۹۰
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور
حقیقت باش هان از جسم و جان دور ۹۱
اناالحق گر تو خواهی زد در این دم
بلا آید ابر جانت دمادم ۹۲
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید
یکی باید بدیدن عین توحید ۹۳
اناالحق گر تو خواهی زد در این راز
از اوّل صورت و معنی برانداز ۹۴
اناالحق گر تو خواهی زد در این راه
مشو غافل چو اللّه باش آگاه ۹۵
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار
حقیقت جای بینی بر سر دار ۹۶
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج
کند از تیر پرتابیت آماج ۹۷
در این سر چون کنی گرراز دانی
بباید رفتنت از زندگانی ۹۸
نیابند این معانی اهل صورت
حقیقت خاصه مر اهل کدورت ۹۹
دلی باید که جمله دوست باشد
همه مغز یقین و پوست باشد ۱۰۰
دلی باید که جمله راز بیند
همه در جوهر خود باز بیند ۱۰۱
دلی باید که در اسرار معنی
رود بر دار او مانند عیسی ۱۰۲
دلی باید که بیند راز مطلق
پس آنگاهی زند دم از اناالحق ۱۰۳
دلی باید که دید دید بیند
حقیقت ذات در توحید بیند ۱۰۴
دلی باید که کلّی یار گردد
بجز حق از خود او بیزار گردد ۱۰۵
مر این دم چون زند در عشق بازی
بسوزد پاک بیند سرفرازی ۱۰۶
مر این دم چون زند کل یار باشد
یقین از جسم و جان بیزار باشد ۱۰۷
مر این دم چون زند از عشق اوّل
حقیقت کل بود از اصل اوّل ۱۰۸
مر این دم چون زند اینجا یقین او
حقیقت کل بود عین الیقین او ۱۰۹
مر این دم چون زند او در عیانی
یکی بیند همه در بی نشانی ۱۱۰
مر این دم چون زند بر دار آید
ز دید عشق برخوردار آید ۱۱۱
مر این دم چون زند سر را ببازد
بجسم و جان در اینجاگه ننازد ۱۱۲
مر این دم چون زند خود را بسوزد
چو شمعی بود خود را برفروزد ۱۱۳
فنا گردد زجسم و جانِ پیدا
شود در بحر عرفان مانده شیدا ۱۱۴
بمانده در حقیقت یادگار او
حقیقت مر چنین گفتست یار او ۱۱۵
اگر ره میبری در سرّ اسرار
ز جسم و جانت باید گفت بیزار ۱۱۶
وگر خود دوستداری زین مزن دم
که این سرّ کس نیابد جز که محرم ۱۱۷
حقیقت داند این اسرار معنی
که کلّی دیده بود انوار معنی ۱۱۸
حقیقت جمله را او دیده بد راز
نگردد از نمود خویشتن باز ۱۱۹
چنان در سیر قربت در یکی او
بود کاینجا نباشد مر شکی او ۱۲۰
در آن حضرت بود از جان خبردار
ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار ۱۲۱
در آن حضرت نگردد باز اینجا
یقین شد او عیان شهباز اینجا ۱۲۲
چنان در لا بود اللّه دیده
که خود باشد جمال شاه دیده ۱۲۳
نگردد باز اینجا لا بود او
حقیقت در همه لاشیی بود او ۱۲۴
نگردد باز تایکی شود باز
حقیقت او بود در عشق جانباز ۱۲۵
ز لا مردان کلّی در یکی او
یکی بیند خدا را بیشکی او ۱۲۶
تو گر این راز بشناسی در اینجا
یقین از جان تو بهراسی در اینجا ۱۲۷
نهنگ لا چو در خونت کند گم
تو باشی آن زمان در عین قلزم ۱۲۸
دم از دریا زنی دریا شوی تو
ز بود جانت ناپروا شوی تو ۱۲۹
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست
بیابی و بدانی جزو و کل اوست ۱۳۰
حقیقت شرح او هرگونه گویم
بجز دیدار بیچون را نجویم ۱۳۱
هنر دیدست منصور از حقیقت
تو هم زو در نگر در دید دیدت ۱۳۲
از او بنگر کز او این راز گفتم
از او بشنیدهام زو باز گفتم ۱۳۳
مرا این سر از او موجود آمد
که ذاتم جملگی معبود آمد ۱۳۴
مرا این سر مسلّم شد ز منصور
همین دم میزنم تا نفخهٔ صور ۱۳۵
همین دم میزنم تا جان ببازم
سر و جان بررخ جانان ببارم ۱۳۶
همین دم میزنم کارام با اوست
حقیقت هم می و هم جام با اوست ۱۳۷
همین دم میزنم تا دم برافتد
وجود عالم و آدم برافتد ۱۳۸
همین دم میزنم وز کس نترسم
چو اعیان یافتم از کس نپرسم ۱۳۹
همین دم میزنم در پاکبازی
که دارم در حقیقت بی نیازی ۱۴۰
همین دم میزنم مینگذرم من
از این دم تا که جان را بسپرم من ۱۴۱
همین دم میزنم در شرع و تقوی
شدم در شرع و تقوی ذات مولی ۱۴۲
همین دم میزنم اینجا یقینم
شدست از ذات کل در خویش بینم ۱۴۳
همین دم میزنم زین برنگردم
که تا معنی و صورت برنگردم ۱۴۴
همین دم میزنم تا کشته آیم
میان خاک و خون آغشته آیم ۱۴۵
همین دم میزنم بی دید تقلید
که جانانم یقین در سرّ توحید ۱۴۶
همین دم میزنم مانند حلاّج
که بنهادست جانان بر سرم تاج ۱۴۷
همین دم میزنم گر راست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم ۱۴۸
دم او میزنم اینجا نهانی
که بنمودست رویم کل عیانی ۱۴۹
دم او میزنم کز اوست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم ۱۵۰
دم او میزنم اینجا که یارم
کند مانند او بر عین دارم ۱۵۱
دم او میزنم کین دم دم اوست
یقین عطّار اینجا همدم اوست ۱۵۲
مرا زو ایندم اینجا گشت موجود
یقین ذات من اینجا در ازل بود ۱۵۳
مرا عطّار اکنون پیش از این گفت
اگرچه اوست در عین الیقین گفت ۱۵۴
مگو عطّار با هر کس تو این سر
نگهدار این معانی را ز ظاهر ۱۵۵
وجودت رفت خواهد در سوی خون
حقیقت وصل دیدستی ز بیرون ۱۵۶
حقیقت اندرون هم وصل داری
دم از آن میزنی کین اصل داری ۱۵۷
ترا از وصل اصل آمد بدیدار
که ذات کل ز وصل آمد پدیدار ۱۵۸
حقیقت وصل خواهد در رسیدن
دل و جانت بجانا آرمیدن ۱۵۹
بخواهی رفت اندر جوهر ذات
حقیقت محو خواهی کرد ذرّات ۱۶۰
سخن این باز ز اعیانست تحقیق
نه تقلیدست بیشک هست توفیق ۱۶۱
سخن این بار اندر درد آمد
از آن جانان بجانت فرد آمد ۱۶۲
سخن این بار بی تقلید گفتی
ز اعیان و ز دید دید گفتی ۱۶۳
سخن این بار از درد حضورست
از آن هر حرف گوئی جمله نورست ۱۶۴
سخن این بار در درد وصالست
از آن اینجات اعیان جلالست ۱۶۵
سخن این بار از دردست ودرمان
از این دردست خوش میگوی و میخوان ۱۶۶
سخن این بار از دردست پیدا
حقیقت جوهرت فردست اینجا ۱۶۷
سخن این بار از دردست و رازست
از آن این در حقیقت بر تو بازست ۱۶۸
سخن این بار از دردست جانان
از آن بنموده است اسرار اعیان ۱۶۹
سخن این بار از دردست و شوقست
ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست ۱۷۰
چنانت درد عشق آمد در این دل
که کردی عاقبت مقصود حاصل ۱۷۱
چنانت درد عشق آمد پدیدار
که جانت شد در اعیان ناپدیدار ۱۷۲
سخن کز درد میآید وصال است
در آن پیدا تجلّی جلالست ۱۷۳
سخن کز درد میآید عیانست
در آن مرنکته صد راز نهان است ۱۷۴
سخن کز درد میآید یقین است
کسی باید که در عین الیقین است ۱۷۵
سخن کز درد آید درگشاید
ترا اسرار کلّی وا نماید ۱۷۶
سخن کز درد آید در معانی
بود اینجا نشان بی نشانی ۱۷۷
سخن کز درد آید دل بسوزد
حقیقت جان و دل هم کل بسوزد ۱۷۸
سخن کز درد آمد در دل و جان
حقیقت کل نماید راز پنهان ۱۷۹
سخن کز درد گفتی اندر اینجا
بسی دُرها که سفتی اندر اینجا ۱۸۰
سخن باقیست آخرگه بخواند
وگر خواند که اینجا بازداند ۱۸۱
سخن باقیست جسمت نیست باقی
دمادم جام مینوشی ز ساقی ۱۸۲
سخن باقیست کاینجا راز دیدی
نمود اینجا تو از من باز دیدی ۱۸۳
سخن باقیست آن بایدت گفتن
بهر دم جوهری بایدت سفتن ۱۸۴
سخن باقیست میکش جام اینجا
که دیدستی عیان فرجام اینجا ۱۸۵
سخن باقیست هم با اهل دل گوی
نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی ۱۸۶
سخن باقیست میگوی از حقیقت
دوای درد میجوی از شریعت ۱۸۷
سخن باقیست اندر شرع میگوی
حقیقت گوی نی از فرع میگوی ۱۸۸
سخن باقیست چندانی که گوئی
نه بد پیداست میگوئی نگوئی ۱۸۹
سخن باقیست اکنون در تو بگشای
حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای ۱۹۰
سخن باقیست از اسرار گفتی
حقیقت جملگی از یار گفتی ۱۹۱
سخن باقیست میکش جام اسرار
که آغازی تو در انجام اسرار ۱۹۲
سخن باقیست جام عشق مینوش
که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش ۱۹۳
سخن باقیست یارت نیز باقی است
چه غم داری چو دلدار تو ساقی است ۱۹۴
چودلدارست ساقی جام می خَور
ز دید عشق یک دم هان تو مگذر ۱۹۵
چو دلدارست ساقی غم نداری
از آن هشیار اندر پیش یاری ۱۹۶
چو دلدارست ساقی راز میگوی
ابا ساقی حقیقت باز میگوی ۱۹۷
چو دلدارست ساقی زو تو برخور
تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور ۱۹۸
حقیقت چونکه دلدارست ساقی
سخن آخر ندارد هیچ باقی ۱۹۹
سخن از وصل گوی و اصل دریاب
درون خویش آخر وصل دریاب ۲۰۰
سخن در وصل میگوئی که اصلی
از آن اینجایگه در عین وصلی ۲۰۱
سخن در وصل میگوئی که جانی
از آن اینجایگه راز نهانی ۲۰۲
سخن در وصل میگوئی که یاری
از آن از جان جان پاسخ گذاری ۲۰۳
سخن از وصل میگوئی بتحقیق
که بردستی ز جانان گوی توفیق ۲۰۴
سخن از وصل میگوئی و جانان
ازینجا مینمائی راز پنهان ۲۰۵
سخن از وصل میگوئی و دیدار
وجود خویشتن کرده پدیدار ۲۰۶
سخن از وصل میگوئی و اعیان
در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان ۲۰۷
سخن از وصل میگوئی و منصور
از آن گشتی تو در اسرار مشهور ۲۰۸
سخن از وصل او گفتی حقیقت
نمود اینجایگه او دید دیدت ۲۰۹
سخن در وصل او گفتی در اسرار
برون آوردت او از عین پندار ۲۱۰
سخن از وصل او میگوی اینجا
که از وصلش ببردی گوی اینجا ۲۱۱
سخن از وصل او میگوی ای دل
که مقصود تو شد زو جمله حاصل ۲۱۲
سخن از وصل او میگوی در راز
که دیدستی از او انجام و آغاز ۲۱۳
سخن از وصل او میگوی الحق
کز او دم میزند جانت اناالحق ۲۱۴
سخن از وصل او میگوی و خوشباش
که دیدی در وصالش عشق نقّاش ۲۱۵
وصل عشق چون در دل درآید
حقیقت جزو و کل یکی نماید ۲۱۶
وصال عشق بنماید یکی باز
حقیقت را زجانان بیشکی باز ۲۱۷
وصال عشق هر کو یافت اینجا
حقیقت شد عیانش جمله اشیا ۲۱۸
وصال عشق هر کو یافت از دید
عیانش شد حقیقت سرّ توحید ۲۱۹
وصال دوست چون در عاشقانست
هر آن کز خود گذشته عاشق آنست ۲۲۰
وصال عشق چون در جان درآید
ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید ۲۲۱
وصال عشق در اینجاست بنگر
نه پنهانست بس پیداست بنگر ۲۲۲
وصال عشق در دست اوّلِ کار
بآخر درد گردد ناپدیدار ۲۲۳
وصال عشق اگر خواهی حقیقت
فنا باید شدت در جان رسیدت ۲۲۴
وصال عشق اگر بشناختی تو
حقیقت جسم و جان در باختی تو ۲۲۵
وصال عشق اینجا رایگان است
ببین کاینجا حقیقت در عیان است ۲۲۶
وصال عشق خواهی خود بسوزان
حقیقت بود نیک و بد بسوزان ۲۲۷
وصال عشق خواهی خویش در باز
که تاگردد ترا تحقیق در باز ۲۲۸
وصال عشق خواهی همچو منصور
بیک ره شو ز دید خویشتن دور ۲۲۹
وصال عشق خواهی در اناالحق
دم منصور زن اینجا تو بر حق ۲۳۰
وصال عشق خواهی آخر کار
ز بود خود بحق شو ناپدیدار ۲۳۱
وصال عشق رخ بنمود در جان
از آن منصور دم زد کل ز جانان ۲۳۲
وصال عشق او را کرد پیدا
اناالحق اندر اینجا گشت شیدا ۲۳۳
وصال عشق چون پرده برانداخت
چو شمعی در میان جمع بگداخت ۲۳۴
وصال عشق او را تا فنا شد
حقیقت خالق ارض و سما شد ۲۳۵
وصال عشق عاشق گشت کل ذات
حقیقت ذات شد اعیان ذرّات ۲۳۶
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد
از آنش بی گمان در حق یکی شد ۲۳۷
وصالش عشق او را در یقین کرد
ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد ۲۳۸
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود
خدا در جان او کل بیشکی بود ۲۳۹
اگرچه وصل از او او با فراقست
ولیکن عاشقان را اشتیاق است ۲۴۰
فراق و صبر چون کردند مردان
حقیقت رخ نماید وصل جانان ۲۴۱
کسی باید که در یابد فراق او
بسوزد در عیان اشتیاق او ۲۴۲
چنان سوزان بود ماننده شمع
که یکی بیند و مر خویش با جمع ۲۴۳
نداند راز او جز خویش هر کس
نگوید سرّ خود در پیش هر کس ۲۴۴
ازاوّل در سلوک و سیر باشد
در آخر در یکی بی غیر باشد ۲۴۵
از اوّل عاشق و بیمار گردد
ز نفس خویشتن بیزار گردد ۲۴۶
چنان در عشق باشد مبتلا او
که هر دم پیشش آید صد بلا او ۲۴۷
کنندش سرزنش بسیار در راه
نباشد از درونش هیچ آگاه ۲۴۸
کسی الاّ به جز جانان جانش
که خود داند یقین راز نهانش ۲۴۹
چنان در درد و شوق و صبر باشد
که همچون مردهٔ در قبر باشد ۲۵۰
حقیقت مرده باشد در بر خلق
بیندازد ز خود زنّار با دلق ۲۵۱
ابا دیوار گوید راز اینجا
ز کل پرسد حقیقت بازاینجا ۲۵۲
مر او را خلق چون دیوانه خوانند
ز عقل خویشتن بیگانه خوانند ۲۵۳
بطبعش هر زمانی صد قفاپیش
زنند و او تحمّل میکند پیش ۲۵۴
تحمّل میکند در عشق فارغ
که تا گردد ز دید دوست بالغ ۲۵۵
تحمّل میکند از جمله اینجا
نیندیشد وی از فریاد وغوغا ۲۵۶
اگر شمشیر بر فرقش درآید
از آن شمشیر جانش کل سرآید ۲۵۷
نگرداند رخ از شمشیر جانان
در این بیشه بود او شیر جانان ۲۵۸
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان
نباشد هیچ غم او را یقین دان ۲۵۹
حقیقت از بلای دوست بیند
که تا آخر لقای دوست بیند ۲۶۰
بلای دوست از جان میکشد او
حقیقت زهر درمان میچشد او ۲۶۱
بلای عین و رسوائی دلدار
در اینجا باید اندر اوّل کار ۲۶۲
بلا عشقست و رسوائی جانان
حققت کش تو چون منصور از جان ۲۶۳
بلای عشقست و رسوائی در اینجا
بکش تا بازیابی سرّ یکتا ۲۶۴
بلا عشقست هر کو یافت این دو
یکی بیند حقیقت چه من و تو ۲۶۵
بلا عشقست اگر اینجا کشیدی
جمال دوست زین سر باز دیدی ۲۶۶
چو عاشق در بلا آمد گرفتار
برون آید ز عجب و کبر و پندار ۲۶۷
چو عاشق در بلا و صبر آید
در آخر رخ ورا جانان نماید ۲۶۸
چو عاشق در بلا دارد تحمّل
شود آخر چو خورشید از تجمّل ۲۶۹
چو عاشق در بلا اوّل قدم زد
حقیقت هر چه آمد او رقم زد ۲۷۰
چوعاشق نیک و بد بیند یکی او
حقیقت یک یکی بیند یکی او ۲۷۱
چو عاشق در بلا اینجایگه دید
در اعیانِ تجّلی یافت توحید ۲۷۲
در آن عین بلا چون دید جانان
بلایش باشد اینجا راحت جان ۲۷۳
طلبکار بلا باشد در آخر
بوی بگشاده گردد این در آخر ۲۷۴
درش بگشاده باشد از یقین باز
حقیقت باشد و انجام و آغاز ۲۷۵
حقیقت قربتش موجود باشد
عیان در ذات او معبود باشد ۲۷۶
دوئی برداشته یکتا شده باز
حقیقت باشد از انجام و آغاز ۲۷۷
بلای قرب دید و با لقایش
نموداری شده اندر فنایش ۲۷۸
فنایش را بقا شد راز دیده
در آن عین بلا کل باز دیده ۲۷۹
کمال عقل را برداشته پاک
بلا دیده حقیقت داشته خاک ۲۸۰
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا
ابا ایشان زخود بیزار اینجا ۲۸۱
از آتش آتشی در خود فکنده
ز گردن دل ز نیک و بد فکنده ۲۸۲
حقیقت خاک برداده چو بر باد
جهان جاودان راکرده آباد ۲۸۳
یقین چون آب در عین وصالش
شده آیینهٔ جان در جمالش ۲۸۴
عیان خاک دیده راز آخر
از آن انجام این آغاز آخر ۲۸۵
چو گوئی پایداری کرده اینجا
چو دریا هر زمان در شور و غوغا ۲۸۶
حقیقت جوهر جان طلبکار
اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار ۲۸۷
حقیقت اصل ذاتی باز جوید
در آن اسرار راز راز گوید ۲۸۸
در آن اصل ارچه باشد مینداند
دم عین العیان او کی تواند ۲۸۹
زدن تا پردهٔ کل برنیفتد
میان خاک و خون آخر نخفتد ۲۹۰
حقیقت سالک این معنی نداند
که تا آخر وصال کل بداند ۲۹۱
چو این معنی بداند آخر کار
ز بود جسم گردد ناپدیدار ۲۹۲
وصالش رخ نماید با حقیقت
برون آید چو مغزی از طبیعت ۲۹۳
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا
حقیقت مغز کل یابد مصفّا ۲۹۴
اگر با مغز باشد مغز بیند
هر آن چیزی که بیند نغز بیند ۲۹۵
نبیند پوست الاّ مغز جانان
حقیقت باز یابد سرّ پنهان ۲۹۶
تن اندر عشق ده وز عشق برخور
جمال بود معشوقت تو بنگر ۲۹۷
تن اندر عشق ده گر مرد کاری
تو همچون عاشقان بردباری ۲۹۸
تن اندر عشق ده تا جاودانت
کند بیخویش ازنام و نشانت ۲۹۹
تن اندر عشق ده تا در فنایت
بماند جاودان دید بقایت ۳۰۰
تن اندر عشق ده وز وصل او بین
بجز او هیچ اینجا کل نکو بین ۳۰۱
تن اندر عشق ده تا راز یابی
حقیقت روی جانان باز یابی ۳۰۲
تن اندر عشق ده چون انبیا تو
مثال انبیا میکش بلا تو ۳۰۳
تن اندر عشق ده تا آخر کار
برافتد پردهٔ جسمت بیکبار ۳۰۴
تن اندر عشق ده صاحب دلانه
که تا یابی بقای جاودانه ۳۰۵
تن اندر عشق ده وز خویش بگذر
اگر مرد رهی در خویش منگر ۳۰۶
تن اندر عشق ده وین جسم در باز
حقیقت جسم را با اسم در باز ۳۰۷
تن اندر عشق ده تا گردی آزاد
فنا شو تا کنی مر جانت آباد ۳۰۸
تن اندر عشق ده تا اصل یابی
که از عشق حقیقی وصل یابی ۳۰۹
تن اندر عشق ده تا جان شوی تو
درون جزو و کل جانان شوی تو ۳۱۰
تن اندر عشق ده پس بی نشان شو
درون خویش کلّی جان جان شو ۳۱۱
تن اندر عشق ده وز بی نشانی
بیاب آخر حقیقت رایگانی ۳۱۲
تن اندر عشق ده وز عشق میگوی
جمال بی نشان در عشق میجوی ۳۱۳
تن اندر عشق ده تا راز اوّل
بیابی ونمانی تو معطّل ۳۱۴
اگر مرد رهی از عشق مگریز
حقیقت از بلای او مپرهیز ۳۱۵
بلای عشق کش تا ذات بینی
چنین کن تو اگر صاحب یقینی ۳۱۶
بلای عشق کش ای زنده دل تو
ممان چندینی اندر آب و گل تو ۳۱۷
حقیقت هر که اینجاگه بلا دید
یقین او آخر کارش لقا دید ۳۱۸
حقیقت هر که او مجروح یار است
مر او را رازهای بیشمار است ۳۱۹
حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت
سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت ۳۲۰
حقیقت هر که اینجا جان ببازید
عیان دریافت چون مردید توحید ۳۲۱
اگرچه مرد عاشق در بلایست
چه غم چون عاقبت عین لقایست ۳۲۲
لقا اندر بلا بنهاد جانان
کسی کاینجای خود را راز جانان ۳۲۳
لقا اندر بلایست ار بدانی
بلاکش تا ترا باشد نهانی ۳۲۴
حقیقت رازها مانند منصور
شوی از عشق خود از جزو او دور ۳۲۵
دلا عطّار با تست و تو اوئی
چرا چندین تو اندر گفتگوئی ۳۲۶
نیامد آخر کار تو آغاز
ندیدی همچنان سر رشتهات باز ۳۲۷
نیامد مر ترا مقصودحاصل
نگشتستی تو اندر عشق واصل ۳۲۸
نیامد مر ترا آغاز و انجام
حقیقت میندیدی تو سرانجام ۳۲۹
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
نکردستی تو گم در جستجوئی ۳۳۰
نکردی هیچ گم چون اصل داری
در اینجاگه تو بود وصل داری ۳۳۱
نیامد وقت خاموشی ترا هان
که داری خویش را در نصّ و برهان ۳۳۲
نیامد وقت خاموشیت آخر
چو مقصود تو شد در عشق ظاهر ۳۳۳
نیامد وقت خاموشی کنونت
هنوز اینجا نداری تو سکونت ۳۳۴
نیامد وقت خاموشی زمانی
که پردازی بهردم داستانی ۳۳۵
نیامد وقت خاموشی بدیدار
که تا گردی بکلّی ناپدیدار ۳۳۶
نیامد وقت خاموشی چو منصور
چو گشتی در همه آفاق مشهور ۳۳۷
نیامد وقت خاموشی چون مردان
که گفتی سر حقیقت تن زنی زان ۳۳۸
ترا چون رازهست اینجای سرباز
مگو تو بیش از این چندین و سرباز ۳۳۹
ترا چون هست اصل و وصل گوئی
بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی ۳۴۰
ترا چون هست اعیان آخر کار
بگو تا چند خواهی گفت از یار ۳۴۱
نماندت عقل و جانت رفت از دست
دلت ماندست و آنت رفت از دست ۳۴۲
کمالت ای دل بیچاره حاصل
شدت در آخر کار تو واصل ۳۴۳
کمالت یافتی در آخر کار
برافتادست مر پرده بیکبار ۳۴۴
کمالت یافتی اینجا شدی کل
حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل ۳۴۵
کمالت یافتی بیصورت اینجا
رخت بنموده است منصورت اینجا ۳۴۶
کمالت بی نشانی بود و دیدی
حقیقت در سوی جانان رسیدی ۳۴۷
کمالت بی نشانی بود از آغاز
که اندر بی نشان او یافتی باز ۳۴۸
کمالت بی نشانی بود اینجا
از آن بودی تو بود بود اینجا ۳۴۹
کمالت بی نشانی سوی حق بود
از آن صورت نشانی گوی حق بود ۳۵۰
کمالت بی نشانی بود از دوست
از آن بیرون شدی چون مغز از پوست ۳۵۱
کمالت بی نشانی بود از آن یار
از آن دیدی حقیقت روی دلدار ۳۵۲
کمالت بی نشانی بود و دیدم
کنون اندر جلالت من رسیدم ۳۵۳
کمالت بی نشانی در نشان شد
از آن اسرار پیدا و نهان بُد ۳۵۴
کمالت بی نشان شد اندر اینجا
چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا ۳۵۵
کمالت عاشقانِ راز دیده
در اینجا آمده کل باز دیده ۳۵۶
کمالت عارفان دیدند اینجا
از آن در دیدن دیدند بینا ۳۵۷
گمان خویشتن هم خود بدیدی
یقین خود در کمال خود رسیدی ۳۵۸
چنان بگشادهٔ در اصل آغاز
که بگشاده نیامد هیچکس راز ۳۵۹
درت باز است و نادان ره نداند
مر این جز مر دل آگه نداند ۳۶۰
درت باز است آنکس راز بیند
که او اندر درون شهباز بیند ۳۶۱
درت باز است آنکو دید در باز
حقیقت بر در درگشت سرباز ۳۶۲
درت باز است شهبازان عالم
درون آیندت و بینند دردم ۳۶۳
درت باز است ای جان جهان تو
نه بگذاری کسی را رایگان تو ۳۶۴
درون خلوت خود هیچکس را
نرانی عاقبت شان بازپس را ۳۶۵
مگر آنکو سر خود را ببازید
ترادرخلوت ای گل رایگان دید ۳۶۶
نبیند روی تو جز سر بریده
حقیقت گشته و عشق تو دیده ۳۶۷
نبیند هیچکس روی تو اینجا
مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا ۳۶۸
نبیند روی تو جز صاحب درد
که آید کشتهٔ تو او بود فرد ۳۶۹
نبیند روی تو جز ناتوانی
که خواری دیده باشد هر زمانی ۳۷۰
نبیند روی تو جز دل شده باز
که بنمائی ورا انجام و آغاز ۳۷۱
نبیند روی تو جز در بلاکش
که باشد در یقین او در بلا خوش ۳۷۲
کسی دیدست رویت اندر آفاق
که چون منصور شد از جسم و جان طاق ۳۷۳
کسی دیدست رویت در حقیقت
شده او کشته در کویت حقیقت ۳۷۴
کسی دیدست روی تو ز پرده
که باشد خون دل در عشق خورده ۳۷۵
کسی دیدست رویت ای شه کل
که آمد در بر تو آگه کل ۳۷۶
کسی دیدست رویت در عنایت
که بخشیدی ورا اینجا هدایت ۳۷۷
کسی دیدست رویت در درونش
که هم تو کردهٔ مر رهنمونش ۳۷۸
کسی دیدست جانان دید دیدت
که خود را پیش پا او سر بریدت ۳۷۹
کسی دیدست رویت از تجلّی
که چون منصور شد در عین الّا ۳۸۰
همه در حسرت این راز باشند
اگر اینجایگه سرباز باشند ۳۸۱
همه در حسرتند و گفتگویند
توئی در اندرون در جستجویند ۳۸۲
نداند راه جز ره کرده در تو
درون جسم و جان در پرده در تو ۳۸۳
هر آنکو آمد اندر پردهات باز
بدید او سرّ خود در پردهات باز ۳۸۴
از این پرده که اینجا بازبستی
حقیقت خویش را در راز بستی ۳۸۵
ترا این پرده اینجا شد مسلّم
که بستی بیشکیش در دید آدم ۳۸۶
طلب کردند اندر پرده اینجا
ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا ۳۸۷
نشان از پرده اینجا میدهد باز
ولی کی باز بینندت باعزاز ۳۸۸
درون پردهٔ یا در برونی
ولی دانم که اندر پرده چونی ۳۸۹
نه بیرونی ولیکن از درون تو
درون بگرفتهٔ و رهنمون تو ۳۹۰
یقین کاندر درون می راز جوئی
ز بیرونت درون را باز جوئی ۳۹۱
چو خورشیدی ز بیرون در درونم
بنور خود یقین شد اندرونم ۳۹۲
که بر تو هم درون و هم برونست
از اعیان یقین بیچه و چونست ۳۹۳
وصالت در درونم می درآید
اگرچه از برونم مینماید ۳۹۴
بسی دادست اینجا گوشمالم
یقین هجران تو اندر وصالم ۳۹۵
بسی خوردم غم و خون جگر من
نبردم راه از کویت بدر من ۳۹۶
ره از کوی تو بیرون نیست دانم
که هر دو در یقین یکیست دانم ۳۹۷
ره از کوی تو چون بر در نباشد
حقیقت جز یکی رهبر نباشد ۳۹۸
بسی در کوی تو زحمت کشیدم
گهی در خاک و گه در خون طپیدم ۳۹۹
بسی در کوی تو بردم غم تو
ندیدم هیچکس راهمدم تو ۴۰۰
بسی در کوی تو از ناتوانی
حقیقت بردهام جانا تو دانی ۴۰۱
بسی بردم در این کوی تو خواری
ز هر ناکس بسی فریاد و خواری ۴۰۲
تو میدانی که عطّارست خسته
در این کوی تو جانا دل شکسته ۴۰۳
دل او هم تو بشکستی در اینجا
اگرچه بر خودش بستی در اینجا ۴۰۴
نظر اندر دل بشکسته داری
از آنش با خود او پیوسته داری ۴۰۵
از آن پیوسته با تو در نمودت
که بُد پیوسته اندر بود بودت ۴۰۶
از آن پیوسته شد در نور پاکت
که او پیوسته بُد در دید خاکت ۴۰۷
از آن پیوسته شد اندر جلالت
از آن پیوسته او اندر کمالت ۴۰۸
از آن پیوسته شد در قربتِ تو
که از تو یافت جانان عزّت تو ۴۰۹
از آن پیوسته شد در دید الّا
که هم از تو زد اینجاگه تولّا ۴۱۰
از آن پیوسته شد در حضرت تو
که یکی دید اندر قدرت تو ۴۱۱
همه دیدار تو دید از یقین است
یقین دان او یمین اوّلین است ۴۱۲
همه دیدار تو دید از یقین او
که بود اندر عنایت پیش بین او ۴۱۳
وصالت را نیابد جز وصالت
جلالت مینبیند جز جلالت ۴۱۴
تو هم تو خویشتن بنموده باز
حقیقت بود خود بربودهٔ باز ۴۱۵
بهردم کسوتی دیگر برآری
من اندر دید آنم پایداری ۴۱۶
مرا جز دیدن تو هیچ نبود
از اول هیچ آخر هیچ نبود ۴۱۷
از این جاگه کمالی یافتستم
از آن بُد گر وصالی یافتستم ۴۱۸
حقیقت گر چه گفت آمد پدیدار
درون پرده کلّی خود خریدار ۴۱۹
درون پرده بیرونم گرفتی
یقین در خاک و در خونم گرفتی ۴۲۰
درون پردهٔ در پردهٔ تو
حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو ۴۲۱
درون پردهٔ در عزّ و اعزاز
همی خواهم که اندازی مراین باز ۴۲۲
براندازی مر این پرده درآخر
کنی دیدار خود را جمله ظاهر ۴۲۳
کنی دیدار مر بیچارگانت
که میجویند در پرده نهانت ۴۲۴
تو اظهاری و نی در هفت پرده
حقیقت ره بسوی شاه برده ۴۲۵
منم این پرده از هم بر دریده
به بیشرمی وصالت باز دیده ۴۲۶
ولی چون هر نفس در پرده یابی
حقیقت پردهٔ دیگر بیابی ۴۲۷
ولی چون من چنین در رازم ای جان
تو خود مگشای پرده بازم ای جان ۴۲۸
حقیقت جان و هم این پرده بگشای
مرا رخ از درون پرده بنمای ۴۲۹
درون پرده را عشاق گشتی
مکن بر بی دلان خود درشتی ۴۳۰
اسیران را کشی اینجا تو در ناز
همه کشته شدند و بس تو درناز ۴۳۱
روا باشد که عاشق را کشی تو
کنی با عاشقانت سر کشی تو ۴۳۲
همه ازوصل تو پوئی طلبکار
در این میدان همه گوئی طلبکار ۴۳۳
در این میدان بخون آلودگانت
فتادستند مر بیچارگانت ۴۳۴
در این میدان بسی کشتی بزاری
حقیقت هم تو خود رحمی نداری ۴۳۵
در این میدان چه جای گفتگویست
گرم گردان کنی سر همچو گویست ۴۳۶
در این میدان تو من گفتهام راز
سرم از تن تو چون گوئی بینداز ۴۳۷
در این میدان تو من راز گفتم
ابا جمله حقیقت باز گفتم ۴۳۸
در این میدان زدم من گوی شوقت
سخن گفتم یقین از روی ذوقت ۴۳۹
در این میدان زنم گوی دمادم
که بردستم حقیقت گویت این دم ۴۴۰
در این میدان زنم من گوی دیدت
شوم در عین میدان ناپدیدت ۴۴۱
در این میدان عشقت پایدارم
زنم گوی حقیقت جای دارم ۴۴۲
در این میدان منم چون گوی خسته
فتاده عاقبت چوگان شکسته ۴۴۳
در این میدان اگر درتک و تازم
دگرگوئی دمی از عشق بازم ۴۴۴
مکن عطّار از این برگوی بازی
بگو تا چند خواهی گوی بازی ۴۴۵
مکن عطّار در میدان دلدار
چو گوئی باش سرگردان دلدار ۴۴۶
مکن عطّار در گوئی تو از راز
در این میدان سرت چون گوی انداز ۴۴۷
چو گوئی سر در این میدان بیفکن
ز دست خویشتن چوگان بیفکن ۴۴۸
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست
که دیدت این زمان با یار پیوست ۴۴۹
وصال دوست چوگانست و تو گوی
سخن از وصل آن چوگان همی گوی ۴۵۰
سخن از وصل گوی و زلف چوگان
که دلدارست زلفش، همچو چوگان ۴۵۱
دلت در زلف چون چوگان چو گویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست ۴۵۲
از آن چوگان زلفش گوی دلها
در این میدان خاک افتاده غوغا ۴۵۳
از این میدان خاک افتاده چون گوی
دل عشاق اندر جستن و جوی ۴۵۴
دل تو همچو گوئی اوفتادست
عجائب سر در این میدان نهادست ۴۵۵
در این میدان بسی دلهاست خسته
چو گوی اندر خم چوگان شکسته ۴۵۶
بسی دلها در این میدان فتادست
چو گوی اندر خم چوگان فتادست ۴۵۷
در این میدان وحدت رازدارم
چو گوئی درخم چوگان یارم ۴۵۸
در این میدان وحدت راز جویم
که مر چوگان آن دلدار گویم ۴۵۹
سر خود همچو گوئی باختم من
در این میدان عشق انداختم من ۴۶۰
سر خود همچو گوی انداختم باز
در این میدان تو من باختم باز ۴۶۱
بخواهم باخت سر مانند گوئی
که تا عشاق از آن مانند گوئی ۴۶۲
چو میدانم که خواهی کشتنم زار
همی گویم مر این معنی بناچار ۴۶۳
دراین میدان تو منصور دارم
تو چون منصور کن بر سوی دارم ۴۶۴
نه چندانست وصف یار و میدان
که بتوان گفت اندر گوی و چوگان ۴۶۵
معانی بیش از اندازه است در دل
که در این سر توانم کرد حاصل ۴۶۶
معانی بیش از اندازه است در جان
که گنجد اندر این اجسام جانان ۴۶۷
نمیگنجد حقیقت راز در دل
اگرچه من شدم از دوست واصل ۴۶۸
نمیگنجد حقیقت ذات اینجا
همی پنهان کنم ذرّات اینجا ۴۶۹
رسیدست وقت کشتن چند گویم
توئی با من حقیقت چند جویم ۴۷۰
توئی با ما و ما طاقت نداریم
در این جان و در این راحت نداریم ۴۷۱
توئی با ما و ما ازتو پدیدار
بسر گشتیم عشقت را خریدار ۴۷۲
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم
دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم ۴۷۳
مرا زین صورت اینجاگه برون کن
تنم اینجایگه پر موج خون کن ۴۷۴
من این صورت نمیخواهم در اینجا
مر تا چند باشد شور و غوغا ۴۷۵
دلم پر خون شده از بیهوده گفتن
نمییارد دگر جانم شنفتن ۴۷۶
چنان جانم شده است از خویشتن پاک
که میخواهد که باشد خاک در خاک ۴۷۷
چنان جانم ز خود بیزار گشته است
که در یکی حقیقت بازگفتست ۴۷۸
برو ای خاک شوی خاک خوش شو
تو از عطّار این اسرار بشنو ۴۷۹
برو ای خاک در سوی مکانت
که اینجاگه بیابی جان جانت ۴۸۰
برو ای خاک و کلّی در فنا باش
بسوی مسکنت عین بقا باش ۴۸۱
برو ای خاک و واصل شو تو در وصل
که اندر خویش خواهی یافتن وصل ۴۸۲
برو ای خاک اندر اصل دیدار
هم اندر خویشتن شو ناپدیدار ۴۸۳
برو ای خاک درعین الیقینت
هم اندر خویشتن بین اوّلینت ۴۸۴
برو ای خاک اندر جوهر خود
حقیقت بازبین از خود تو در خود ۴۸۵
برو ای خاک در کوی جانان
فنا شو بیشکی در کوی جانان ۴۸۶
برو ای خاک اندر معدن کل
که بسیاری کشیدی رنج با ذل ۴۸۷
برو ای خاک اندر مسکن دید
که خواهی شد یکی در عین توحید ۴۸۸
برو ای خاک و بشنو راز خویشت
ز خود بین مر عیان آغاز خویشت ۴۸۹
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک
که تا گردی حقیقت تو زخود پاک ۴۹۰
فنا شو خاک آنگاهی لقا بین
نمود خویش بیچون و چرا بین ۴۹۱
فنا شو خاک اندر سوی منزل
که مقصود تو خواهد گشت حاصل ۴۹۲
فنا شو خاک اندر حضرت دوست
که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست ۴۹۳
فنا شو خاک تا جانان ببینی
توئی راز خودت پنهان ببینی ۴۹۴
فنا شو خاک تا یابی تو اسرار
که گردانم ترا از خود خبردار ۴۹۵
فنا شو خاک تا گردی حقیقت
تو چون جانان شوی پاک از طبیعت ۴۹۶
فنا شو خاک در اسرار بیچون
که تا جانان بیابی بیچه و چون ۴۹۷
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ
بیابی سرّ و کل گردی هویدا ۴۹۸
فنا شو خاک چون دیدار گفتیم
ترا هر سر در این اسرار گفتیم ۴۹۹
فنا شو خاک و اینجا باد بگذار
ببادش پرده و بادیش پندار ۵۰۰
فنا شو خاک اندر باد منگر
که تا بادست اینجاگه سراسر ۵۰۱
فنا شو خاک و باد از خود بینداز
یقین در دید جانان سر برافراز ۵۰۲
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو
درون خویشتن را راز بین تو ۵۰۳
فنا شو خاک و باد اینجا روانه
کن از خود تا تو باشی جاودانه ۵۰۴
فنا شو خاک و باد اینجا درونت
بیفکن ازخود و خود کن برونت ۵۰۵
فنا شو خاک و باد از پیش بردار
که تو اندر فنائی صاحب اسرار ۵۰۶
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن
که با او بودهٔ هم او نظر کن ۵۰۷
فنا شو خاک و او را ده وصالش
چو خود اندر تجلّی جلالش ۵۰۸
فنا شو خاک و آتش را بسوزان
حقیقت آب در آتش فروزان ۵۰۹
فنا شو خاک و آتش را رها کن
حقیقت آب و آتش هم فنا کن ۵۱۰
فنا شو تا یکی بینی تو در چار
یکی اصلست آخر این بناچار ۵۱۱
زیک اصلید اینجا بازماندید
ابا همدیگرش دمساز ماندید ۵۱۲
فنا خواهید شد هر چار دوست
که با مغزت نخواهد ماند چون پوست ۵۱۳
فنا خواهید شد هر چار در یار
حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار ۵۱۴
فنا خواهید شد هر چار در دید
یکی خواهید شد در سرّ توحید ۵۱۵
فنا خواهید شد هر چار در اسم
که پیدا هم نماند صورت و جسم ۵۱۶
فنا خواهید شد هر چار تحقیق
که آخر مر شما را هست توفیق ۵۱۷
فنا خواهید شد هر چار اینجا
حقیقت آن زمان گردید یکتا ۵۱۸
فنا خواهید شد هر چار در ذات
یکی خواهید بودن عین آیات ۵۱۹
فنا گردید و آنگه راز بینید
وصال جاودانی باز بینید ۵۲۰
فنا گردید و آنگه جان نمائید
چو خورشید یقین رخشان نمائید ۵۲۱
فنا گردید پیش از آن در اینجا
که گردانندتان اینجا هویدا ۵۲۲
فنا گردید از دید زمانه
که تا گردید ذات جاودانه ۵۲۳
فنا گردید همچون اصل اوّل
که خواهد بودتان اینجا مبدّل ۵۲۴
فنا گردید اندر ذات بیچون
که تا گردید اعیان بیچه و چون ۵۲۵
حقیقت چون شما را رفت باید
چنین اینجا بماندن را نشاید ۵۲۶
فنا گردید اینجا ای دل و جان
که تا یابید در خود جان جانان ۵۲۷
حقیقت چون شما را آخر کار
حقیقت مر فنا آمد پدیدار ۵۲۸
حقیقت چون زیک اصلید و جوهر
بمعنی هر یکی در هفت کشور ۵۲۹
وجود آدم از بود شما شد
حقیقت از شما اینجا فنا شد ۵۳۰
فنا شد از شما آدم در اینجا
حقیقت رفت سوی دوست یکتا ۵۳۱
شما نیز این زمان عین فنائید
که اینجاگاه نقشی مینمائید ۵۳۲
خبر دادم شما را از شما را
که خواهد بودتان آخر فنا را ۵۳۳
خبر دادم شما را راز بینید
چنی فارغ یقین تا کی نشینید ۵۳۴
خبر دادم شما را از خداوند
که کلّیتان برون آرد از این بند ۵۳۵
خبر دادم شما را بیچه و چون
که خواهید این زمان بودن دگرگون ۵۳۶
شما را تا خبر باشد فنایست
حقیقت آخر این عین لقایست ۵۳۷
در آخر هر چهار از هم جدائید
از این صورت طلبکار بقائید ۵۳۸
در این صورت نخواهید از معانی
نمائید اندر اینجا جاودانی ۵۳۹
در این صورت نمی مانید جاوید
بباید رفتتان در عین خورشید ۵۴۰
بباید رفتتان در چارهٔ نیست
چه غم دارید آخر چون یکی زیست ۵۴۱
نمود بودتان در آخر کار
یکی خواهد بدن در عین دیدار ۵۴۲
نمود بودتان در جمله اشیاء
ز پنهانی شود آن لحظه پیدا ۵۴۳
نمود بودتان در جزو و کل دید
شود یکی عیان در عین توحید ۵۴۴
نمود بودتان آخر یکی است
اگرچه اندر اینجا بیشکی است ۵۴۵
یکی خواهید شد در سرّ جوهر
ز باطن آنگهی آئید ظاهر ۵۴۶
یکی خواهید بودن همچو خورشید
نباشدتان ز اوّل هست جاوید ۵۴۷
شوید آنگه عیان گردید در یار
خبرتان میدهد در عشق عطّار ۵۴۸
شوید آنگه عیان و دوست گردید
در آخر همچو دید ذات فردید ۵۴۹
حقیقت یار خواهی در ره خویش
حجاب اینجا براندازید از پیش ۵۵۰
حجاب اینجا براندازید از رخ
که حقتان میدهد اینجای پاسخ ۵۵۱
حجاب اینجا براندازید از دل
که مقصودست اندر دید حاصل ۵۵۲
حجاب اینجا براندازید از جان
که جان تحقیق آمد دید جانان ۵۵۳
حجاب اینجا براندازید از ذات
یکی گردید عین جمله ذرّات ۵۵۴
حجاب اینجا براندازید لائید
حقیقت اندر آن لاکل خدائید ۵۵۵
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک
شو ای خاکِ مبارک در عیان یک ۵۵۶
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات
شو از تحقیق نادان عین آیات ۵۵۷
حجاب اینجا نماند آتش خوش
تو هم سوی وصال کل علم کش ۵۵۸
سوی مسکن شو ای آتش یقین تو
که محوی اندر آتش همچنین تو ۵۵۹
سوی مسکن شو ای باد همایون
که گفتم سر کُلتان بیچه و چون ۵۶۰
جدا خواهید شد تا خوش بدانید
کنون زین منزل ناخوش برانید ۵۶۱
از این منزل برانید از دل پاک
حقیقت نار و ریح و آب با خاک ۵۶۲
دل آن منزل وصال کل شما راست
کنون گفتم حقیقت با شما راست ۵۶۳
در آن منزل وصال کل عیانست
شما را بیشکی راز نهانست ۵۶۴
در آن منزل یکی خواهید بودن
بسی سر در یکی باید نمودن ۵۶۵
شما را اوّل و آخر نبودست
حقیقت بودتان از بود بودست ۵۶۶
شما را اوّل و آخر عیانست
در اوّل نقش آخر بی نشانست ۵۶۷
شما را اوّل و آخر هویداست
حقیقت بودتان پنهان و پیداست ۵۶۸
شما را اوّل و آخر یکی بود
ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود ۵۶۹
عجب اول در آن حضرت که بودید
از آن حضرت سوی فطرت فزودید ۵۷۰
از آن حضرت گذر کردید بیشک
سوی دید صفات عقل در یک ۵۷۱
از آن حضرت جدا گشتید بی دید
نه خارج بود الاّ عین توحید ۵۷۲
از آن حضرت که بد اعیان ذاتش
گذرکردند در سوی صفاتش ۵۷۳
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا
ره بود فنا کردی هویدا ۵۷۴
سوی بادی در اینجاگه سوی آب
کند گردی در اینجاگه باشتاب ۵۷۵
سوی خاک آمدی و خاک هستی
حقیقت نور نور پاک هستی ۵۷۶
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش
ولی آخر شدی در عشق سرکش ۵۷۷
سوی خاک آمدی و بود معبود
که تقدیر تو ازوی همچنین بود ۵۷۸
سوی خاک آمدی از حضرت ذات
وطن کردی عجب در عین ذرّات ۵۷۹
سوی خاک آمدی از منزل جان
ترا آمد حقیقت جان جانان ۵۸۰
سوی خاک آمدی و جان شدی تو
ز پیدائی خود پنهان شدی تو ۵۸۱
سوی خاک آمدی و کل شدی راز
عجب دیدی ز خود انجام و آغاز ۵۸۲
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک
وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک ۵۸۳
سوی خاک آمدی یال الثرابی
چو از اینجا بدانجا میشتابی ۵۸۴
سوی خاک آمدی و نقش بستی
بآخر عهد در اینجا شکستی ۵۸۵
سوی خاک آمدی و باد گشتی
تو زین نقش فنا آباد گشتی ۵۸۶
سوی خاک آمدی جان ودلی تو
امید جان و دید حاصلی تو ۵۸۷
سوی خاک آمدستی از تجلّی
دگر خواهی شدن در عین الاّ ۵۸۸
سوی خاک آمدی عین العیانت
شد از خاک نهان پیدا عیانت ۵۸۹
سوی خاکی و باد آباد کرده
ز اوّل خیوش را کل یاد کرده ۵۹۰
سوی خاکی و جان در وی رسیدی
که از نور تجلّی کل پدیدی ۵۹۱
سوی خاکی و جان از تست مشهور
حقیقت دانمت نورٌ علی نور ۵۹۲
سوی خاکی وز خاکت عیانست
ترا اینجا نمود جسم و جانست ۵۹۳
سوی خاکی عیان بین ذات اینجا
که خواهی دید در ذرّات اینجا ۵۹۴
سوی خاکی و اسرار وجودی
عیانِ ذات را سرّی نمودی ۵۹۵
سوی خاکی و سرّ لایزالی
زماضی سوی مستقبل تو حالی ۵۹۶
سوی خاکی و نور افروز کرده
ز نور خویش طین فیروز کرده ۵۹۷
سوی خاکی و هر سه از تو معروف
توئی عین العیان و ذات موصوف ۵۹۸
سوی خاکی و نور در تجلّی
ندیده این زمان اسرار مولی ۵۹۹
تو نوری این زمان در عین ناری
فتاده اندر این نقش وغباری ۶۰۰
تو نوری این زمان در خاک بوده
ز باد و آب مر نقشی نموده ۶۰۱
تو نوری این زمان نار یقینی
در این هر سه بکل در پیش بینی ۶۰۲
تو نوری این زمان دیدی سرانجام
در اینجاگاه هم آغاز و انجام ۶۰۳
تو نوری و در این دریا فتاده
بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده ۶۰۴
تو نوری و در این دریای اسرار
عیان پرتو ز خود کردست اظهار ۶۰۵
تو نوری و در این دریای جانی
کنون اسرار پیدا و نهانی ۶۰۶
تو نوری ودر این دریای ذاتی
کنون اعیان و پنهان صفاتی ۶۰۷
تو نوری این زمان زاندم نزاده
درون جسم این در را گشاده ۶۰۸
تو نوری این دم و آن دم بدیده
وجودعالم و آدم بدیده ۶۰۹
تو نوری این دم و آن دم بدیده
درون جان و دل آدم بدیده ۶۱۰
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی
در این دم کل بدان دم در رسیدی ۶۱۱
تو نوری این دم و آن دم نظر کن
جمال خویش در آدم نظر کن ۶۱۲
تو نوری این دم و آن دم ببین تو
بنور خویشتن عالم ببین تو ۶۱۳
ز نور تست اینجا آدم از گِل
ز نورت مر ورا مقصود حاصل ۶۱۴
ز نور تست آدم در هویدا
ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا ۶۱۵
ز نور تست گفت و گوی آدم
که میگوئی حقیقت راز آدم ۶۱۶
ز نورتست تابان جوهر دل
ز نورت جان شده اینجای واصل ۶۱۷
ز نورتست تابان جوهر جان
چنین خاکست چون خورشید تابان ۶۱۸
ز نورتست پیدا جوهر تن
دم کل میزنی در ما و در من ۶۱۹
ز نورتست پیدا آسمانها
توئی اعیان یقین در جمله جانها ۶۲۰
ز نورتست پیدا نور خورشید
که در وی محو خواهی ماند جاوید ۶۲۱
ز نور تست پیدا جوهر ماه
ز دید تو گُدازد ماه هر ماه ۶۲۲
ز نور تست پیدا جمله انجم
توئی در خاک و انجم در تو شد گم ۶۲۳
ز نورتست پیدا عرش و کرسی
که پیوسته توئی در نور قدسی ۶۲۴
ز نور تست پیدا لوح بیشک
قلم کرده ترا اینجا از آن یک ۶۲۵
ز نور تست پیدا جنّت و حور
تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور ۶۲۶
ز نور تست پیدا جمله دوزخ
فسرده میشود اندر تو چون یخ ۶۲۷
ز نورتست بحر و کان و گوهر
حقیقت برتری از هفت اخضر ۶۲۸
حقیقت آتشی و عشق سرکش
ترا دانند اینجا عشق آتش ۶۲۹
عجب نوری که در گردون فتاده
ندانم تا در اینجا چون فتاده ۶۳۰
در اینجا شورش و غوغا هم از تست
که این دم گرمی و سودا هم از تست ۶۳۱
در اینجا چون نمودار صفاتی
ولی آخر عجائب بی ثباتی ۶۳۲
در اینجا در رگ و پی ناب داری
در آن حضرت عجب اشتاب داری ۶۳۳
در اینجا آمده از علو در سِفل
شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل ۶۳۴
مکن گرمی و سودا را برون کن
حقیقت ذات خود را رهنمون کن ۶۳۵
مکن گرمی که عشّاق جهانت
همی دانند اسرار نهانت ۶۳۶
مکن گرمی دو روزی باش فارغ
که خواهی گشت در آخر تو بالغ ۶۳۷
مکن گرمی و سودا را مینگیز
کنون با عاشق شوریده پرهیز ۶۳۸
مکن گرمی که این گرمی نماند
حقیت خشکی و تری نماند ۶۳۹
اگرچه تو حقیقت نور جسمی
فتاده این زمان در چار قسمی ۶۴۰
ز یک اصلی همان کن مر طلب تو
دو روزی باش با جان در ادب تو ۶۴۱
که این با تو حقیقت انس دارد
ابا تو بود خود را میگذارد ۶۴۲
اگر آبتس هم از تست جوشان
درونِ دیگِ سودا در خروشان ۶۴۳
اگر بادست دارد گرمی ازتو
حقیقت هست او در نرمی از تو ۶۴۴
اگر خاکست اندر تست حیران
دو روزی هم ز تو ماندست تابان ۶۴۵
اگر جانست و دل تاب تو دارد
نظر کردن سوی تو می نیارد ۶۴۶
نخواهی رفت میدانند آخر
ترا میبنگرند اینجای آخر ۶۴۷
دو روزی خوش بیاسا و مرو تو
دمی بنشین و پس چندین بدو تو ۶۴۸
بسردانم دوئی تا جوهر ذات
بلای تو کشیدند جمله ذرّات ۶۴۹
اگرچه سالکانت راه کردند
دل خود را ز تو آگاه کردند ۶۵۰
تو آگاهی و آگاهی نداری
که اینجا آنچه میخواهی نداری ۶۵۱
نظر کن جوهر جان را تو بنگر
وزین جوهر سوی هر چیز مگذر ۶۵۲
نظر کن جوهر جان و تو بشناس
بسر چندین مرو جانا و بشناس ۶۵۳
نظر کن تا زجانت راز بینی
تو ازجانی مرو تا باز بینی ۶۵۴
نظر کن تا زجان مکشوف گردی
که اندر جان کنون اعیان و فردی ۶۵۵
نظر کن تا زجان یابی تو مر بود
که در جان یابیت دیدار معبود ۶۵۶
نظر کن تا زجان کامل شوی تو
حقیقت هم از او واصل شوی تو ۶۵۷
ازو واصل شوی و بازیابی
سزد گر در سوی کلّی شتابی ۶۵۸
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق
که ازجان باز خواهی یافت توفیق ۶۵۹
ز جانواصل شو ای آتش عیانی
که تو در وی نشان بی نشانی ۶۶۰
ز جان واصل شو اینجا باز بین راز
درون جان خویشی میسوز و میساز ۶۶۱
خوشی میسوز اندر شمع جان تو
که دیدی این زمان خود در عیان تو ۶۶۲
تو از جانی و تو ازجان خبردار
تو نیز از جان در اینجاگه خبردار ۶۶۳
تو از جانی و جان از عین دیدست
دمادم با تو در گفت و شنید است ۶۶۴
تو از جانی و جان از تو عیانست
حقیقت بود جوهر جان جانست ۶۶۵
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا
کنون در بود ذرّاتند اینجا ۶۶۶
نه از هر دو یکی پیدا شدستید
چرا اینجایگه پیدا شدستید ۶۶۷
نه هر دو از یکی گشتید موجود
حقیقت اصلتان از ذات کل بود ۶۶۸
نه هر دو از یکی در جسم هستید
بصورت در دوئی اسم هستید ۶۶۹
ز یک ذات آمدید و بود بودید
در آب و خاک روی خود نمودید ۶۷۰
طلبکاراست باد وآب اینجا
شما را لیک خاک آید مصفّا ۶۷۱
شما را خاک دیدست ازنهانی
شما در خاک موجود عیانی ۶۷۲
شما را خاک دیدست از یکی باز
حقیقت او زبودش بیشکی باز ۶۷۳
شما را خاک دید و گشت واصل
زدیدار عیانش هست واصل ۶۷۴
شما را خاک دید و گشت روشن
حقیقت هست روحانی چو گلشن ۶۷۵
شما را خاک دید ودر نمودار
برون آمد زجهل و عُجب و پندار ۶۷۶
شما را خاک دید و ذات بیچون
شما را بوداینجا بیچه و چون ۶۷۷
حقیقت خاک واصل از شما شد
ورا مقصود حاصل از شما شد ۶۷۸
حقیقت خاک واصل از شمایست
از آن پیوسته در نور ولقایست ۶۷۹
حقیقت خاک واصل شد ز جانباز
ز نور و نار دید اینجا نهان باز ۶۸۰
یقین نورست جان آتش ز نارست
از این تا آن تفاوت بیشمار است ۶۸۱
ولی چون اصل هر دو جوهر آمد
از آن ناچار اینجا برتر آمد ۶۸۲
که جان نوریست کلّی ذات دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده ۶۸۳
یقین نوریست جاناز ذات مولی
نمود خویش کرده راز دنیا ۶۸۴
یقین نوریست جان اندر خداگم
یکی پیوسته باشد نی جداگم ۶۸۵
چو جان نوریست آتش عین نارست
از آن آتش در این ناپایدارست ۶۸۶
چو جان نوریست نار افتاده در خاک
از آن آتش نهاده بر سر افلاک ۶۸۷
که تا از علو جان کلّی ز ذاتست
بمعنی دان که معبود جهانست ۶۸۸
حقیقت نار از عین صفاتست
اگرچه اصل او از نور ذاتست ۶۸۹
نمیبینی تو آب اینجا روانه
نهاده سر ز عشق او بشانه ۶۹۰
نمیبینی تو باد بی سر و پای
که میگردد یقین از جای بر جای ۶۹۱
طلبکارند هر سه آتِش جان
روان گشته بهرجائی ببین هان ۶۹۲
طلبکارند و طالب در میانه
بهر جانب شده آب روانه ۶۹۳
طلبکارند و مطلوبست در جان
نمیدانند که محبوبست درجان ۶۹۴
چو مطلوبست حاصل میندانند
از آن چون سالکان در ره روانند ۶۹۵
چو محبوبست اندر عین دیدار
نمیدانید از آن هستند ناچار ۶۹۶
چو محبوبست اینجا می چه جوئید
چرا در جان عیان خود نجوئید ۶۹۷
چرا جوئید چون مقصود حاصل
نمیگردید اندر عشق واصل ۶۹۸
چو محبوبست اینجا در میانه
نموده روی خود او جاودانه ۶۹۹
چو محبوبست کل بنموده دیدار
چرا او را همی جوئید دریار ۷۰۰
حقیقت نور بیچونست بی مر
که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ ۷۰۱
هزاران نقش از خاکست بسته
درون جان ز حضرت باز بسته ۷۰۲
هزاران نقش خاک اینجا ظهورست
حقیقت جان در آن اعیان نورست ۷۰۳
هزاران نقش از خاکست موجود
چه گویم اندر او دیدار معبود ۷۰۴
هزاران نقش در خاکست نقاش
نموده روی خود اینجایگه فاش ۷۰۵
هزاران نقش در خاکست پیدا
نموده رخ در آن جانان هویدا ۷۰۶
هزاران نقش در خاکست بنگر
بجز جانان در اینجاگاه منگر ۷۰۷
هزاران نقش در خاکست دیدار
در او جانان نموده رخ در اسرار ۷۰۸
حقیقت خاک نقش جان پاکست
بدان این سر که جمله دید پاکست ۷۰۹
حقیقت نقش خاک از لامکانست
که اندر وی نهان راز جهان است ۷۱۰
چهارند درک تن پیدا نمودند
در این دیگر ز بالا برگشودند ۷۱۱
دو از بالا دو از شیبند پیدا
دو از ذات و دو اندر عشق شیدا ۷۱۲
دو از بالا حقیقت آتش و باد
دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد ۷۱۳
یکی آتش دوم بادست بنگر
کز آن این هر دو آبادست بنگر ۷۱۴
یکی آتش که موجود صفاتست
دوم باد است کز اعیان ذاتست ۷۱۵
سوم آبست و چارم خاک آمد
که درهر چار روح پاک آمد ۷۱۶
یکی آتش که آمد سرکش عشق
که میخوانند او را آتش عشق ۷۱۷
دوم باد است کاندر دم دم آمد
از آن دم این دم اینجا همدم آمد ۷۱۸
سوم آبست ز اصل نور زاده
چنین حیران چنان در ره فتاده ۷۱۹
چهارم خاک اصل هر سه پیداست
که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست ۷۲۰
حقیقت وصف آتش چون شنفتی
یقینِ سرِّ آدم باز گفتی ۷۲۱
دم باد از عیان لامکانست
که اندر جسم و جان راز نهانست ۷۲۲
از آن دم باز بنگر تا بدانی
که یاد آمد یقین سرّ نهانی ۷۲۳
از آن دم باز بنگر سوی صورت
فکنده دمدمه در جزو کویت ۷۲۴
از آن دم آمد اینجا باد بیشک
شد ازوی جان ودل آباد بیشک ۷۲۵
از آن دم آمد اینجا باز دیدی
حقیقت جز دمت او را ندیدی ۷۲۶
از آن دم آمده راز نهانست
نفخت فیه من روحی عیانست ۷۲۷
نفخت فیه من روحست در باد
که ذرّات جهان را میدهد داد ۷۲۸
نفخت فیه من روحست زاندم
که اینجا میدهد بر کل دمادم ۷۲۹
نفخت فیه من روحست زان ذات
که اینجا میدهد بر جمله ذرّات ۷۳۰
نفخت فیه من روحست از اصل
که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل ۷۳۱
نفخت فیه من روحست روحست
که عالم را ازو فتح و فتوحست ۷۳۲
نفخت فیه من روحست ازحق
که باقی میزند دم در اناالحق ۷۳۳
نفخت فیه من روحست از راز
از آنجا سوی اینجا میدمد باز ۷۳۴
نفخت فیه من روحست دمدم
مصفّا میکند آدم ز عالم ۷۳۵
از آن ذاتست اینجا دم دمیده
دم خود در دم آدم دمیده ۷۳۶
از آن ذاتست وصل از اوست بنگر
حقیقت جزو و کل از اوست بنگر ۷۳۷
از آن ذاتست زان پنهان نماید
جمال خویشتن در جان نماید ۷۳۸
از آن ذاتست و پنهانست در جان
که دارد نفخه اندر ذات جانان ۷۳۹
از او جسمست اینجا راز دیده
از او خود را حقیقت باز دیده ۷۴۰
از او دل یافتست این روشنائی
که دارد یاد اسرار خدائی ۷۴۱
از اودل یافتست اینجای آرام
که در دل آمد او اینجا دلارام ۷۴۲
از او دل یافتست اسرار اینجا
که خود را میکند اظهار اینجا ۷۴۳
از آن دل یافتست اسرار بیچون
نموده روی خود در هفت گردون ۷۴۴
از او دل یافت راحت اندر اینجا
از او بیند سعادت اندر اینجا ۷۴۵
از او دل یافت راحت هر زمانی
ز شوقش میکند هر دم بیانی ۷۴۶
از او دل یافت آگاهی و جان شد
چو او دل در حقیقت کل نهان شد ۷۴۷
از او دل یافت آگاهی که حق دید
یکی شد همچو او در عین توحید ۷۴۸
از او دل یافت وصل وآشنائی
نمیجوید دمی از وی جدائی ۷۴۹
از او دل یافت سرّ لامکانی
که او داند یقین راز نهانی ۷۵۰
دل از بادست روحانی حقیقت
از او آرایشی دارد طبیعت ۷۵۱
دل از بادست زان اینجا خبردار
که اندر وی شد اینجا ناپدیدار ۷۵۲
حقیقت دل چو از بادست زنده
شدست از جان دلش اینجای بنده ۷۵۳
دل بیچاره زو آرام دیدست
از او آغاز و هم انجام دیدست ۷۵۴
اگرچه پیر گشت امّا بخون بار
بود پیوسته او در رنج و تیمار ۷۵۵
همان بادی شما را دل چو او دید
نظر کرد و درونش تو بتو دید ۷۵۶
حقیقت زو خبردارست تحقیق
وز او دیده در اینجا سرّ توفیق ۷۵۷
دل و جان هردو اندر خدمتت باد
همی دارد یقین ذرّات آباد ۷۵۸
دل و جان را کند خدمت در اینجا
از آن دریافتست قربت در اینجا ۷۵۹
دل و جان را کند خدمت که بادست
وی اندر سرّ جانان داد داد است ۷۶۰
حقیقت جوهری بی منتهایست
دل و جان و وجود از وی صفایست ۷۶۱
حقیقت جوهری از دید یار است
در او اسرارهای بیشمار است ۷۶۲
حقیقت جوهری از لااله است
نفخت فیه من از روح اله است ۷۶۳
حقیقت دارد اینجا گه فنائی
فنا اندر فنا و در بقائی ۷۶۴
زهی سرّ نفخت فیه دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده ۷۶۵
کمال بی نشانی در تو پیدا
توئی در راه جانان کل مصفّا ۷۶۶
کمال بی نشانی در تو موجود
توئی اینجا حقیقت اصل این بود ۷۶۷
کمال بی نشانی داری اینجا
از آن در عشق برخورداری اینجا ۷۶۸
دمادم میدمی در بی نشانی
از آن در عشق روح انس و جانی ۷۶۹
دمادم میدمی از نفخهٔ ذات
حقیت زنده گردد جمله ذرات ۷۷۰
دمادم میدمی در آن عیان تو
درون جان و دل داری عیان تو ۷۷۱
دمادم میدمی اندر درونم
شدستی اندر اینجا رهنمونم ۷۷۲
دمادم میدمی از هفت گردون
درون جان و دلها بیچه و چون ۷۷۳
دمادم میدمی وز آندمی تو
حقیقت بود ذات آدمی تو ۷۷۴
از آن دم دمدمه انداختستی
درون جان و دل بشناختستی ۷۷۵
کمال خود از آن دم اندر این دم
که کلّی در دمیدی سوی آدم ۷۷۶
حقیقت آدم از تو یافت اشیا
دم تو اندر او آمد هویدا ۷۷۷
تو بادی مر ترا نی باد دانم
ترا از عین آن آباد دانم ۷۷۸
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود
از آن پنهان شدستی تو زمقصود ۷۷۹
همه ذرّات عالم زنده از تست
در اینجاگه حقیقت بنده از تست ۷۸۰
از آن دم میدمی کز بی نشانی
حقیقت لامکان اندر مکانی ۷۸۱
از آن دم میدمی در جمله جانها
از آن جانست اصل تو هویدا ۷۸۲
از آن حضرت خبرداری تو از ره
فتادستی از آن گشتی تو آگه ۷۸۳
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا
که تا این دم شدی در عشق یکتا ۷۸۴
بی گردیدهٔ تا راز بینی
در این منزل عیانت باز بینی ۷۸۵
تو با جان هر دو جانان تو در یک
یکی بینند ز آب و خاک بیشک ۷۸۶
تو با ایشان بساز و سر میفراز
اگرچه در یقین هستی سرافراز ۷۸۷
تو با ایشان بساز و راز بنگر
درون جان شهت را باز بنگر ۷۸۸
درون جانی و خود را خبر کن
شه اندر جانت در رویش نظر کن ۷۸۹
درون جان نظر کن شاه آفاق
بخود بنگر که هستی تو از آن طاق ۷۹۰
درون جان تو با او هم جلیسی
مصفّائی نه چون نفس خسیسی ۷۹۱
درون جان تو با یاری و او نیز
ترا بنموده اینجاگه همه چیز ۷۹۲
درون جان و یارت در درونست
ترا در هردمی او رهنمونست ۷۹۳
درون جانی و تحقیق دریاب
ز جانان سوی جان توفیق دریاب ۷۹۴
نه جان اندر رخ جانان نگاهی
کن آخر هان ز ماهت تا بماهی ۷۹۵
همه از تست و تو از جان پدیدار
ترا شد جان در اینجاگه خریدار ۷۹۶
خریدارست جانت نیز هم دل
که تو بودی حقیقت راز مشکل ۷۹۷
همه از تست پیدا و نهانی
یقین کاینجا حیات جاودانی ۷۹۸
حقیقت زندگی اندر دم تست
که ریش قلبها را مرهم از تست ۷۹۹
حقیقت زندگی در دل تو داری
که بود جاودان حاصل تو داری ۸۰۰
حقیقت زندگی جمله شی آی
همه دانم که کل از نفخ حی آی ۸۰۱
حقیقت نور حیّ لایموتی
که در جانها حقیقت هم تو قوتی ۸۰۲
غذای روحی و معنیّ جُمله
در این جامی و هم فتوی جُمله ۸۰۳
عیانی لیک پنهانی ز دیده
کسی رنگ تو در اینجا ندیده ۸۰۴
نداری رنگ آمیزی در اینجا
دمادم فیض میریزی در اینجا ۸۰۵
ز نور فیض تو عالم پر از نور
شد و اندر جهان گشتی تو مشهور ۸۰۶
ترا خوانند جان چون در نهانی
ولی از جان یقین عین العیانی ۸۰۷
ترا خوانند جان مر اهل معنی
که هر دم مینمائی راز مولی ۸۰۸
ترا خوانند جان اینجا حکیمان
کجا دانندت اینجاگه لئیمان ۸۰۹
بنورتست اشیا در حقیقت
که بیرون و درونی در طبیعت ۸۱۰
ز بالا در درون نفخه دمیدی
درون جان تو در گفت و شنیدی ۸۱۱
ابا تو دارم اینجا رازها من
که دیدم ازتو سر آوازها من ۸۱۲
تونطقی درهمه گویا شدستی
درون اندر همه جویا شدستی ۸۱۳
تو نطقی در زبان و راز گوئی
تو بشنیدی ز جانان بازگوئی ۸۱۴
تو نطقی در زبان و عین گفتار
حقیقت رازها آری پدیدار ۸۱۵
بگرد خاک میگردی تو دائم
بتو پیداست خاک و گشته قائم ۸۱۶
بگرد خاک میگردی ز اسرار
ولی از چشم گشته ناپدیدار ۸۱۷
بگرد خاک میگردی همی تو
درونش میدمی هر دم دمی تو ۸۱۸
چنانت یافتم در خاک بیچون
که اوّل آمدی در هفت گردون ۸۱۹
ز سوی ذات در عین صفاتی
حقیقت این زمان دیدار ذاتی ۸۲۰
مگردان رخ ز خاک و روح اعیان
که میدانم ترا اسرار پنهان ۸۲۱
زلائی این زمان در عین الّا
حقیقت اسم دیده در مسّما ۸۲۲
مسمّائی ولیکن جسم بوده
از اوّل بیشکی بی اسم بوده ۸۲۳
همه اسم از تو موجود و تو بیجان
همه پیدای تو هستی تو در جهان ۸۲۴
از آن دم چونکه یارت این دم آورد
از این دم آمدی ز اعیان خود فرد ۸۲۵
ترا برتر ز آتش بینم اینجا
از آنت سخت من خوش بینم اینجا ۸۲۶
که از بالا دمادم میدمی باز
حقیقت اندر اینجاگه باعزاز ۸۲۷
دلا مر باد را بشناس در خود
مکن او رادمی مر دور از خود ۸۲۸
از آن دم تو او را اندر اینجا
کز آن دم کرد جان تو مصفّا ۸۲۹
از آن دم دان تو اینجا اصل بودش
همین جاگه بدان مر وصل بودش ۸۳۰
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست
که این دم نفخه است و همدم اوست ۸۳۱
ز اصل هر چهار اینجا عیانی
بگفتی سرّ کل را تو نهانی ۸۳۲
ز اصل این چهار آگاه گشتی
بدین سیر دگر زینها گذشتی ۸۳۳
یقین هم وصل آب اینجا بیان کن
نمود راز او سرّ عیان کن ۸۳۴
حقیقت آب را عین العیان بین
از او مرجمله اسرار نهان بین ۸۳۵
اگرچه هر چهار از اصل یارند
در این مسکن بجانان پایدارند ۸۳۶
از آنجا آمده هر چار اینجا
ز بهر دلبر عیّار اینجا ۸۳۷
ولی زابست اینجاگه جمالش
که اعیان آمد از نور جلالش ۸۳۸
از آن حضرت بد اینجا بی بهانه
در آمد گشت اینجاگه روانه ۸۳۹
از آن دریای بیچون آمدست او
در این درگاه در کلّی نشست او ۸۴۰
حقیقت آب اینجا زندگانی است
در او بسیار اسرار معانی است ۸۴۱
فتاده در ره جان او خوش و تر
حقیقت میرود هر لحظه خوشتر ۸۴۲
خوش و تر میرود چون باد در جان
کند دل را و جسم آباد در جان ۸۴۳
خوش و تر میرود درکوی معشوق
بامید وصال روی معشوق ۸۴۴
خوش و تر میرود در شی روانه
که تا بخشدت حیات جاودانه ۸۴۵
خوش و تر میرود در جمله پیدا
حقیقت میکند هر لحظه غوغا ۸۴۶
خوش و تر میرود در کوی دلدار
شود هر نقش از او اینجا پدیدار ۸۴۷
درون باغ و بستان شادمانه
شود در سوی صحراها روانه ۸۴۸
درون باغ و بستان خرّم و کش
رود در باد و خاک و عین آتش ۸۴۹
کند ره در سوی هر سه بتحقیق
یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق ۸۵۰
گهی بر صورت گندم برآید
گهی در صورت او جو نماید ۸۵۱
گهی بر صورت و عین حشایش
کند او در بهار اینجا گشایش ۸۵۲
گهی بر صورت انگور باشد
درون میوهها پرنور باشد ۸۵۳
گهی جان بخشد اندر عین بستان
که شیر شوق آرد سوی بستان ۸۵۴
ز جان کن فهم تا این سر بدانی
که در آبست اسرار معانی ۸۵۵
پس آنگه از بهار میوه الوان
شود مر نطفه در انسان وحیوان ۸۵۶
شود مر نطفه و بنماید اسرار
ز حیوان میکند انسان پدیدار ۸۵۷
از آن هر سه وزین یک چون چهارست
حقیقت دید مولی آشکاراست ۸۵۸
نظر کن نطفه را در اصل آغاز
که آبی بود وز آبست این باز ۸۵۹
حقیقت بود او چون گشت نطفه
که تا پیدا کند همچون تو تحفه ۸۶۰
ترا چون اصل از آب منی است
از آنت این همه کبر و منی است ۸۶۱
کجا یک نطفه با دریا برآید
کجا یک ذرّه با الاّ برآید ۸۶۲
حقیقت همچو آبی و تو در آب
نظر کن تا ببینی تابش و تاب ۸۶۳
نظر کن آب را نورِ حقیقت
که انسان داد منشور طبیعت ۸۶۴
همه آبست اگر تو باز بینی
نظر کن سوی او تا راز بینی ۸۶۵
همه آبست و آب آید جمالش
که اینجا مینماید هر کمالش ۸۶۶
همه آبست وز آبیم زنده
چنین آمد بنزد جان بنده ۸۶۷
همه آبست و آب از جوهر ذات
شتابان میرود در جان ذرّات ۸۶۸
همه آبست و آب از جوهر کل
روانه درتو است و تو یقین کل ۸۶۹
همه آبست او و در شیب و بالا
حقیقت راه دارد سوی الّا ۸۷۰
ز شیب هر شجر بالا شود او
حقیقت در سوی الّا شود او ۸۷۱
نمیبینی و آن را تا نخوانی
از آن ماء طهور اینجا ندانی ۸۷۲
خوشی از آن اینجا زنده باشد
مر او را جمله ذرّه بنده باشد ۸۷۳
نمیخوانی از آنش ره ندانی
که سرّ آب در خود باز دانی ۸۷۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۸۷۴
۳۹۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.