هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و معنوی، سرشار از مضامین عشق الهی، جستجوی حقیقت، وحدت وجود، و سفر روحانی است. شاعر از زبان دل با خورشید جان (نماد خدا یا حقیقت متعالی) سخن میگوید و بر اهمیت عشق، یقین، و اتصال به ذات الهی تأکید میکند. متن به مفاهیمی مانند نور، وصال، فنا، و تجلی خداوند در آفرینش میپردازد و خواننده را به تأمل در درون و کشف اسرار نهفته دعوت میکند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن مستلزم بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی است. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم مورد استفاده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
دلا خورشید جان میبین دمادم
که نور اوست با نور تو همدم ۱
دلا خورشید جان را گوش میدار
مشو بی عشق دل با هوش میدار ۲
دلا خورشید جان خواهی حقیقت
ز نور او خبرداری حقیقت ۳
دلا خورشید جان داری درونت
که نور او شد اینجا رهنمونت ۴
دلا خورشید جان داری بدیدار
هم اندر نور او شد ناپدیدار ۵
دلا خورشید جان داری تو در بر
حقیقت اوست سوی ذات رهبر ۶
دلا خورشید جان داری یقینست
که او اندر درونت یاربین است ۷
دلا خورشید جان داری در اسرار
دمی او را یقین ازدست مگذار ۸
ترا خورشید جان چون هست حاصل
ازو یک لحظه دل پیوند بگسل ۹
ترا خورشید جان چون ره نمودست
ترا از جان جان آگه نمودست ۱۰
دمی غافل مباش ازنور او تو
ازو میگوی و غیر او مجو تو ۱۱
دمی غافل مباش از دید جانت
که او آمد درون راز نهانت ۱۲
یقین جان تو خورشیدست ای دل
کز او مقصودها کردی بحاصل ۱۳
از او مقصود حاصل کردهٔ تو
وگر چه در درون پردهٔ تو ۱۴
همت خورشید گِردِ پرده آمد
طلبکار تو ای گم کرده آمده ۱۵
تو او گم کرده بودی بازدیدی
از آن هر دم هزاران راز دیدی ۱۶
بنور او بدیدی نور او را
که نور اوست مر بین نور او را ۱۷
از او مگذر وز او بین سرّ اسرار
که تا هر دو یکی باشند در اسرار ۱۸
دلا داری وصال اکنون چه گوئی
که جان با تست جانان تو مجوئی ۱۹
حقیقت نور جانت از ذات بنگر
که درد تست او درمانت بنگر ۲۰
حقیقت نور او بنگردمادم
که از کل میدمد در عین این دم ۲۱
وصال اینجاست منگر از وصالت
که بهر اینست اینجا قیل و قالت ۲۲
وصال اینجاست آنکو باز بیند
ز جان و دل حقیقت راز بیند ۲۳
یکی وصلست و چندینی طلبکار
حقیقت نیست چیزی جز رخ یار ۲۴
یکی وصلست اینجا رخ نموده
نمییابند کلّی درگشوده ۲۵
یکی وصلست اگر داری تو دیده
دلا در وصل جانان در رسیده ۲۶
دلا در وصل جانانی بمانده
چرا در وصل حیرانی بمانده ۲۷
چرا در وصل حیرانی نکوئی
که در وصل حقیقت بود اوئی ۲۸
چرا در وصل با او برنیائی
که این در را بیک ره برگشائی ۲۹
وصالت دمبدم اینجا فراقست
از آن پیوستهات در اشتیاقست ۳۰
وصالت هست اینجاگاه اعیان
مشوبر هر صفت اینجا دگر سان ۳۱
طبایع را خبر کردم ز اسرار
تو نیز اینجایگه کردم خبردار ۳۲
خبر دادم شما را دمبدم من
یکی کردم شما را در عدم من ۳۳
شما را آنچنان واصل بکردم
که نقش اینجا شما نقّاش کردم ۳۴
چو نقاش ازلتان رخ نمودست
شما را مر دمی پاسخ نمودست ۳۵
شما را رخ نمود اینجای نقاش
همی گوید شما را رازها فاش ۳۶
شما را رخ نمود اینجای جانان
بگفت اسرارهاتان جمله اعیان ۳۷
نه چندین رازهاتان گفت سرباز
نمود اینجا بیان انجام وآغاز ۳۸
شما در وصل اینجا اصل دیده
ز دید او بکام دل رسیده ۳۹
ز دیدش مگذرید و راز بینید
رخ دلدار در خود باز بینید ۴۰
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی
که دید اوست در تو زان عیانی ۴۱
حقیقت نور تو از نور ذاتست
طبایع مر ترا عین صفاتست ۴۲
طبایع پردهٔ گِردِ تو بسته
که ایشانند شاگرِدِ تو بسته ۴۳
حقیقت هر چهارت هست شاگرد
ببسته پرده بنگر گِرد برگِرد ۴۴
ز شاگردان خود آگاه میباش
ولیکن از درون با شاه میباش ۴۵
ز شاگردان نظر کن راز بیچون
که ایشانند نور هفت گردون ۴۶
ز شاگردان نظر کن خویش بنگر
ترا بنهاده سر در پیش بنگر ۴۷
ز شاگردان نظر کن تا بدانی
که از ایشان حقیقت بازدانی ۴۸
ز شاگردان نظر کن راز بنگر
همی انجام وهم آغاز بنگر ۴۹
ز شاگردان نظر کن هفت گردون
حقیقت بعد از آن مر راز بیچون ۵۰
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تو
نظر کن بعد از آن را یک بیک تو ۵۱
ز شاگردان نظر کن تا چه بینی
تو ایشان بین اگر صاحب یقینی ۵۲
ز شاگردان نظر کن ذات اللّه
که از ایشان بری در ذات حق راه ۵۳
ز شاگردان نظر کن نور خورشید
که آن نوری تو هم پیوسته جاوید ۵۴
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
که تا بینی در اینجا نور شه تو ۵۵
ز شاگردان نظر کن مشتری هان
ز هر کوکب که یابی بگذری هان ۵۶
ز شاگردان نظر کن عرش و انجم
که هفت افلاک نزد عرش شد گم ۵۷
ز شاگردان نظر کن فرش بنگر
تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر ۵۸
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح
که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح ۵۹
ز شاگردان نظر کن در قلم باز
قلم زن هرچه میخواهی رقم باز ۶۰
ز شاگردان نظر کن نور و جنّت
ز کرسی یاب بیشک عین قربت ۶۱
ز شاگردان نظر کن سوی بالا
نظر کن بعد از آن در دید الّا ۶۲
ز شاگردان نظر کن جبرئیلت
که از حضرت همین آرد دلیلت ۶۳
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدان
ز میکائیل وجه رزق بستان ۶۴
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نور
که اسرافیل در تو میدمد صور ۶۵
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
که عزرائیل گرداند هلاکت ۶۶
در آخر قربت بیچون بیابی
بگویم مر ترا که چون بیابی ۶۷
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش
نظر کن بی حجاب این جمله در پیش ۶۸
همه در پیش تست و تو ندانی
ز من اکنون همه سرباز دانی ۶۹
کنونت میکنم واصل که جانم
که راز جملگی از دوست دانم ۷۰
کنونت میکنم واصل ز دیدار
دلا اکنون قلم در سر نگهدار ۷۱
نیم جان باتو میگویم کنون راز
که بستم در تو مر این پرده را باز ۷۲
منت این پرده بستم تا بدانی
که آخر مر مرا اینجا بدانی ۷۳
حقیقت رازدان و کرد کل دم
چو تو من نیز اندر پنج و چارم ۷۴
از آن حضرت منم اینجا نمودار
حقیقت یافتستم سرّ اسرار ۷۵
از آن حضرت بسوی تو رسیده
جمال خویشتن در تو بدیده ۷۶
دلا من باتو اینجا همدمم هان
که میگویم ابا تو راز و برهان ۷۷
دلا من با تو کلّی راز گویم
نمود سر با تو باز گویم ۷۸
بمن کن هر زمانی تو نظر باز
ز من دریاب اینجاگه خبرباز ۷۹
ز من بین راز بیچون و چگویم
گه میگویم ترا و رهنمونم ۸۰
همه در خویش میکن سیر ای دل
که مقصود تو اینجا هست حاصل ۸۱
همه مقصود تو اینجاست دریاب
نه پنهانی یقین پیداست دریاب ۸۲
تو مقصود خود از من کن بحاصل
که من دیدارم و همراز مشکل ۸۳
از این پرده که در گرد تو بستست
بسی ذرّات اینجا از تو مستست ۸۴
زهستی گرد تو یک پرده بستم
ابا تو اندر این خلوت نشستم ۸۵
ابا تو اندر این خلوت ندیمم
نمیبینی که با تو هم مقیمم ۸۶
زمانی از تو فارغ من نبودم
ابا تو گفتم و وز تو شنودم ۸۷
منم با تو دمادم راز پرداز
منم انجامِ تو وَ انجام وآغاز ۸۸
نظر کن دل که تو بود منی پاک
ولیکن پرده بستم تا کنم خاک ۸۹
توئی آیینهٔ بیچون اسرار
جمال بی نشان از تو پدیدار ۹۰
توئی آیینهٔ لطف الهی
گرفته نورت ازمه تا بماهی ۹۱
توئی آیینهٔ خورشید جانها
همه اندر تو پیدا گشته اینجا ۹۲
توئی آیینهٔ افلاک و انجم
همه در تست اینجاگه دلاگم ۹۳
توئی آیینهٔ صنع ازنمودار
بتو پیدا شده اینجایگه یار ۹۴
ز اصلکل توئی آیینهٔ ذات
بگردت بسته نزد جُمله ذرّات ۹۵
ز اصل کل تو موجودی همیشه
که اندر ذات کل بودی همیشه ۹۶
حدیث دوست دارم دل در اینجا
که بود من توئی حاصل در اینجا ۹۷
کنون راهت نمودم تا بدانی
دگر در ذرّهها حیران بمانی ۹۸
مشو حیران ز شاگردان صورت
که ایشانت همه باید ضرورت ۹۹
حقیقت راه یچون کرده ایشان
زده بر گردت اینجا پرده ایشان ۱۰۰
بگردت پردهٔ عزّت ببسته
بنزد تو ابا عزّت نشسته ۱۰۱
از آن عزّت سوی تو آمده باز
در آخر پیش بر کردند جانباز ۱۰۲
در این پرده توانی یافت دیدار
که ایشانند اندر پرده اسرار ۱۰۳
درین پرده نمائی ره سوی ما
به بیرون گر شوی در پرده یکتا ۱۰۴
در این پرده نمایم رازها من
دهم زین پرده هم آوازها من ۱۰۵
در این پرده هزاران پرده دارم
ترا هم پرده و هم پرده دارم ۱۰۶
در این پرده بسی کردم تماشا
که بنمودم عیان اینجایگه لا ۱۰۷
در این پرده که میبینی مبین پیش
چو من داری حقیقت بیشکی خویش ۱۰۸
منت همراه اینجا رهنمایم
منت این پرده از رخ برگشایم ۱۰۹
درون پردهٔ ما را طلبکار
کنونت آمدم اینجا پدیدار ۱۱۰
درون پردهام من با تو بنگر
ز دید من دلا اینجا تو برخور ۱۱۱
درون پردهام من سرّ جانان
ترا بنمودهام بنگر کنون هان ۱۱۲
درون پرده در تو بی نشانم
چنانم سرّ معنی میفشانم ۱۱۳
درون پردهٔ ای دل در اینجا
که تا یکی شوی در دیدن ما ۱۱۴
منم جان از نمودار تجلّی
که با تو همدمم در عین دنیی ۱۱۵
منم جان و همه در من بدیدند
ز من گویند هم از من شنیدند ۱۱۶
منم جان نفخهٔ ذات و بدان تو
بجز من در دو عالم می ندان تو ۱۱۷
منم جان جوهری بندم در اسرار
عجائب جوهریام ناپدیدار ۱۱۸
منم جان پرتو ذات ار بدانی
درونت گفتهام راز نهانی ۱۱۹
منم جان در همه آفاق گشته
بدید تو چنین مشتاق گشته ۱۲۰
منم جان عاشق تو گشته ایدل
که تا همچون خودت اینجای واصل ۱۲۱
منم جان و کنم ای دل ترا من
یقین واصل ابی چون و چرا من ۱۲۲
منم بر تو شده عاشق در اینجا
ز بهرتست ای دل شور و غوغا ۱۲۳
ز بهر تست ای دل این همه راز
که میگویم ترا اینجایگه باز ۱۲۴
منم بر تو شده عاشق دمادم
از آن حضرت دهم پرتو دمادم ۱۲۵
منم عاشق توئی معشوق در دید
ز تو دیده خود اندر عین توحید ۱۲۶
منم عاشق توئی معشوق اسرار
ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار ۱۲۷
منم عاشق توئی معشوق بیچون
منم با تو نهان در هفت گردون ۱۲۸
منم عاشق توئی جان ودل من
شده از هر دو عالم حاصل من ۱۲۹
دو عالم در تو بنهاد است دریاب
یقین ای دل دمادم هم خبر یاب ۱۳۰
دو عالم در تو پنهانست آخر
از آن این پرده اینجاگشته ظاهر ۱۳۱
دو عالم شد طفیلت درحقیقت
از آن بنمودهام دیدار دیدت ۱۳۲
دوعالم در تو موجودست تحقیق
تو یاری مر جمال یار توفیق ۱۳۳
منم یار تو تو یارمنی دوست
حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست ۱۳۴
حقیقت اصل ما از کردگارست
که ما را در درون پروردگارست ۱۳۵
دو روزی کاندر این منزل فتادیم
حقیقت اندر این منزل فتادیم ۱۳۶
دو روزی کاندر این منزل مقیمیم
در این پرده ابا هم ما ندیمیم ۱۳۷
دو روزی کاندر این منزلگه یار
سزد گر هر دو باشیم آگه یار ۱۳۸
دو روزی کاندر این منزل نهانیم
ز دید ذاتِ بیچون در عیانیم ۱۳۹
در این منزل حقیقت یار باشیم
ز وصل دوست بر خوردار باشیم ۱۴۰
در این منزل حقیقت یار بینیم
دمادم اندر این خلوت گزینیم ۱۴۱
در این منزل منم تو تو منی من
من و تو هردو از دیدار روشن ۱۴۲
در این منزل وصال یار داریم
دو روزی کاندر این دِهْ کار داریم ۱۴۳
در این منزل وصال جان جانهاست
حقیقت بر من و تو هر دو پیداست ۱۴۴
در این منزل در آخر چون فنائیم
حقیقت هر دو در بود خدائیم ۱۴۵
دو همرازیم از آن حضرت رسیده
جمال دوست هرگه او شنیده ۱۴۶
دو همرازیم از آن حضرت در اینجا
رسیده باز دیده جال مولای ۱۴۷
دو همرازیم ما در قرب اعزاز
وصال دوست را درهمدگر باز ۱۴۸
بدیده زان نمود خویش هر دو
یکی هستیم اینجا هم من و تو ۱۴۹
کسی اینجا از آن حضرت ندیدست
همه جانها در اینجا ناپدیدست ۱۵۰
من و تو در یکی این دم وصالیم
ز ماضی درگذشته عین حالیم ۱۵۱
من و تو هردو از نور تجلّی
حقیقت مستقیم و عین دینی ۱۵۲
در این دنیا که مائیم این زمان دوست
یقین دانیم کاینجاگه همه اوست ۱۵۳
من و تو این زمان در حضرت یار
رسیدستیم اندر قربت یار ۱۵۴
کنون اصل دگر ماندست ای دل
که تا مقصود کل آید بحاصل ۱۵۵
کنون اصل دگر اینجاست ما را
کز آن اصلست این درخواست ما را ۱۵۶
من و تو هر دو در اصلیم تحقیق
بیا تا هر دو زان یابیم توفیق ۱۵۷
چو چیزی نیست جز این اصل اینجا
بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا ۱۵۸
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)
که تا گردیم منصور و مؤیّد ۱۵۹
اگرچه من که جانم در بَرِ تو
حقیقت هستیم ای دل رهبر تو ۱۶۰
یکی را دیدم اینجا هست روشن
نمایم مر ترا دل بشنو از من ۱۶۱
ز سر تا پای اکنون گوش کن زود
مر این حلقه تو اندر گوش کن زود ۱۶۲
وصالی دارم و دل از همه بِهْ
بخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ ۱۶۳
وصال مصطفی اینجاست ای دل
ترا و من همه پیداست ای دل ۱۶۴
وصال مصطفی ماراست دیدار
شدیم آخر حقیقت ناپدیدار ۱۶۵
وصال مصطفی ماراست دریاب
بیا تا نگذریمش ما از این باب ۱۶۶
وصال مصطفی دیدار دیدست
ز وصلش مر مرا دیدار دیداست ۱۶۷
حقیقت من که جانم بشنو ای دل
وصال او از آنم گشته حاصل ۱۶۸
حقیقت من که جان اوّلینم
حقیقت دیده و سر پیش بینم ۱۶۹
بگشتم در همه کون و مکان باز
نظر کردم عیان انجام و آغاز ۱۷۰
همه کون و مکان گردیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من ۱۷۱
همه کون و مکانم زیر پایست
مرا در لامکان پیوسته جایست ۱۷۲
مکان و لامکانم هست روشن
که باشم دائما در هفت گلشن ۱۷۳
مکان و لامکانم آشکاراست
بهرجائی مرا دیدار یار است ۱۷۴
بهرجائی که بینی من بُوَم آن
حقیقت کرد ما را ماه تابان ۱۷۵
همه جائی است عکس پرتوِ من
که هر خانه ز من گشتست روشن ۱۷۶
همه جائی منم اینجا نهانی
یقین یکیام اندر کامرانی ۱۷۷
حقیقت جسم بسیارست و هر یک
در او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک ۱۷۸
یکیام جمله اندر بود من هست
درون نقشها باشم ز پیوست ۱۷۹
از آن حضرت چو در آدم رسیدم
دم خود در دم آدم دمیدم ۱۸۰
از آن حضرت شدمدرجسم آدم
که آن دم دارم اینجاگه در این دم ۱۸۱
دمِ آدم ز من روشن نمودست
از آنش جان من از من نمودست ۱۸۲
دم آدم ز من تحقیق جان یافت
حقیقت از من اینجاگه نشان یافت ۱۸۳
نبد پندار آدم تا من از وی
شدم اجسامش اندر هر رگ و پی ۱۸۴
چواندر آدم ای دل راه دیدم
ترا اینجایگه ناگاه دیدم ۱۸۵
تو ره دیدی نشانش کرده بودی
حقیقت منزل و در پرده بودی ۱۸۶
در این منزل رسیده بودی اینجا
درون پرده بودی باز تنها ۱۸۷
نه جانت بود نی اسم حقیقت
درون پرده دیدی در طبیعت ۱۸۸
ترا این چار طبع اینجا بناچار
در اینجا کرده بودندت گرفتار ۱۸۹
گرفتار بلا بودی یقین تو
نبودی اندر اینجا پیش بین تو ۱۹۰
نمیدانستی اینجاگه چپ از راست
بدین تاریکنا بودی تو در خواست ۱۹۱
نه ره میبینی اندر چه فتاده
در این دامِ بلا ناگه فتاده ۱۹۲
چو من در تو رسیدم نزد آدم
ترا دیدم در آنجاگاه محرم ۱۹۳
تراکردم نظر ای دل در اینجا
فروماندم از این مشکل در اینجا ۱۹۴
حقیقت جسم آدم بود از گِل
فتاده همچو او در عزّ و در ذلّ ۱۹۵
فتاه دیدم آدم زار و مسکین
میان مکّه و طایف دگر بین ۱۹۶
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّه
چو آدم یافتم اینجا بناگاه ۱۹۷
همی فرمان از آن حضرت درآمد
مرا از لامکان این مژده آمد ۱۹۸
که هان ای روح گردنده در افلاک
کنون شو این زمان در صورت پاک ۱۹۹
کنون شو این زمان در سوی صورت
کز این صورت بیابی تو حضورت ۲۰۰
کنون شو این زمان نزدیک ای دل
که مقصود تو شد اینجای حاصل ۲۰۱
کنون شو این زمان تا جان نمائی
درون پرده تو پنهان نمائی ۲۰۲
مقام تست این صورت درون شو
حقیقت روح امشب راز بین شو ۲۰۳
مقام تست این خاک اندر اینجا
درون رو زود و روح پاک بنما ۲۰۴
مقام تست اینجاگه جمالت
که اینجاگاه خواهد بُد وصالت ۲۰۵
مقام تست اینجا کن قراری
یقین درجزو خود میکن نظاری ۲۰۶
مقام تست اینجا باش شادان
در اینجا یاب هم پیدا و پنهان ۲۰۷
مقام تست این صورت حقیقت
نظر کن هم نما این دید دیدت ۲۰۸
مقام تست این صورت ز اسرار
در اینجاگه شوی از دل خبردار ۲۰۹
مقام تست جان اندر مقامی
درون رو زانکه اینجاگه تمامی ۲۱۰
در این صورت فرو شو تا تو باشی
پس آنگاهی بما یکتا بباشی ۲۱۱
در این صورت ابا تو راز گویم
حقیقت سرّ خود را بازگویم ۲۱۲
در این صورت ترا اعزاز بخشم
ز بود خویش عزّ و ناز بخشم ۲۱۳
در این صورت ترا اینجاست کاری
در این صورت مرایابی تو باری ۲۱۴
در این صورت کنم روشن ترا راز
ببینی تو بما انجام و آغاز ۲۱۵
در این آیینهٔ ما کن نظر تو
که خواهی یافتم از ما خبر تو ۲۱۶
ز من بشنو که من آمرزگارم
ترا اینجایگه پروردگارم ۲۱۷
منم پروردگار تو که روحی
دهم اینجا ترا فتح و فتوحی ۲۱۸
کنون در صورت آدم لقا شو
در این صورت کنون دیدار ما شو ۲۱۹
کنون در صورت آدم یکی باش
دوئی منگر در این جاگه یکی باش ۲۲۰
شکست بردار وین پرده میندیش
نظر میکن در اینجاگاه از خویش ۲۲۱
منم در تو توئی از من حقیقت
شده در جسم او روشن حقیقت ۲۲۲
یقینت اندر اینجا هست نوری
کز آن نورت رسد هر دم حضوری ۲۲۳
حقیقت نور ما بشناس ای جان
درون دل ببین آن نور تابان ۲۲۴
بدان آن نور و در وی پیش بین شو
درون پرده در عین یقین شو ۲۲۵
درون پرده بنگر راز ما را
همی دون در یقین آغاز ما را ۲۲۶
من ای دل دادم آدم را حقیقت
شدم در جسم او سوی طبیعت ۲۲۷
یکی نوری در آن موجود دیدم
که آن نور از حقیقت بود دیدم ۲۲۸
یکی نوری بُد از اسرار اعیان
که میتابید از پیدا و پنهان ۲۲۹
حقیقت بود نوری از سوی ذات
فروزان گشته اندر جمله ذرّات ۲۳۰
حقیقت نور سرّ لامکان بود
که در آدم رهش از من نهان بود ۲۳۱
حقیقت نور ذات ای دل بدیدم
درون آدم اینجا آرمیدم ۲۳۲
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هان
ترا دیدم درون پرده مرجان ۲۳۳
بهم پیوسته گشتیم از نمودار
ترا دیدم شدی از خواب بیدار ۲۳۴
شدی بیداردل ازخواب غفلت
که بردی از نفس غرقاب غفلت ۲۳۵
شدی بیدار از من در سوی نور
بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود ۲۳۶
مرادیدی و میبشناختی راز
ز من دیدی حقیقت عزّت و ناز ۲۳۷
منم اعیان ذات و راز دیدم
ترا بشناختم چون باز دیدم ۲۳۸
تو بودی آینه من نور در تو
حقیقت در یکی نه نور در تو ۲۳۹
تو چون بیدار گشتی ازعیانی
منت بودم همه راز نهانی ۲۴۰
منت اینجایگه آگاه کردم
حقیقت این دمت کل شاه کردم ۲۴۱
مرا بسیار سردادست دادار
دلا بشنو که تا گردی خبردار ۲۴۲
چو از حضرت در اینجا دیدهام تو
ز ذرّات جهان بگزیدهام تو ۲۴۳
ترا بگزیدهام در کلّ دنیا
ترا دیدم عیان سر هویدا ۲۴۴
نظر دارد بمن جانان که جانم
کنون اندر تو من عین العیانم ۲۴۵
نظر در هر دو دارد تا بدانی
حقیقت آن نظر از لامکانی ۲۴۶
بود ما را دلا بشنو تو قصّه
برون آر این زمان از خویش غصّه ۲۴۷
برون کن غصّه از خود تا بیابی
بهرجانب چرا چندین شتابی ۲۴۸
توئی دل من ترا دارم در اینجا
حقیقت بین که دلدارم در اینجا ۲۴۹
توئی و من کنون هستمت دلدار
ز من این دم ز جانان شو خبردار ۲۵۰
چو من گفتم در این اسرار رازت
بهر نوعی بخواهم گفت بازت ۲۵۱
یکی اصلم از آن حضرت در اینجا
بگویم با تو زان قربت دراینجا ۲۵۲
تو سالک هم منم اینجای سالک
حقیقت زندهام اندر ممالک ۲۵۳
تو سالک من ترا سالک شدم بیش
کنون واصل شدم ازتو شدم پیش ۲۵۴
تو این دم سالکی در پرده مانده
ابا صورت کنون افسرده مانده ۲۵۵
تو این دم سالکی و راز دیده
جمال من در اینجا باز دیده ۲۵۶
تو این دم سالکی در راه جانان
نهٔ کلّی همی آگاه جانان ۲۵۷
تو این دم سالکی در پردهٔ راز
ندیدستی حقیقت سرّ کل باز ۲۵۸
تو این دم سالکی تادر یقینت
ببینی باز سرّ اوّلینت ۲۵۹
تو این دم سالکی واصل شوی کل
مراد جاودان حاصل کنی کل ۲۶۰
توئی سالک کنون با من سفر کن
ز بود من کنون در من سفر کن ۲۶۱
توئی سالک بمن بین سرّبیچون
که بنمایم ترا کل بیچه و چون ۲۶۲
توئی سالک بگویم با تو آخر
حقیقت ذات رحمانست ظاهر ۲۶۳
توئی سالک منت در بود آدم
حقیقت در بر مقصود آدم ۲۶۴
توئی سالک حقیقت اصل یابی
ز من در عاقبت تو وصل یابی ۲۶۵
وصال یار اینجاگه نه بازیست
که هر لحظه هزاران عشقبازیست ۲۶۶
وصال یار پیداست و ره نیست
حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست ۲۶۷
بدو یکیست وصل جاودانی
کسی کو یافت اصل زندگانی ۲۶۸
کسی کاندر وصال امّید دارد
حقیقت او دلی جاوید دارد ۲۶۹
چو خورشیدش همی روشن بود دل
شود مقصود او در عشق حاصل ۲۷۰
حقیقت اندر اینجا آخر کار
وصال دوست میآید پدیدار ۲۷۱
وصال دوست از جان میتوان یافت
ز جان اینجای جانان میتوان یافت ۲۷۲
اگر جانان طلبکاری ز جان یافت
ز جان پرسید آنگه جان جان یافت ۲۷۳
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو
بدین گفتار پر معنی تو بگرو ۲۷۴
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا
که جان کردست جانان حاصل اینجا ۲۷۵
ز جان پرس از حقیقت تا بگوید
دوای دل حقیقت جان بجوید ۲۷۶
ز جان بشنو که تا آخر ز جان است
مرا مقصود جان عین العیان است ۲۷۷
ز جان بشنو که جان آمد خبردار
دلا میگویمت از جان خبردار ۲۷۸
حقیقت قصّهٔ جان بس درازاست
بشیب افتاده از زیر فرازاست ۲۷۹
حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز است
یقین در وی همی بسیار چیز است ۲۸۰
کنون از جان و دل گفتار باقیست
که خواهم گفت از آن اسرار باقیست ۲۸۱
کنون از جان و دل خواهی شنودن
تو آخر جان و دل مر ذات بودن ۲۸۲
سخن از جان و دل میگویمت باز
که جان ودل یقین شد صاحب راز ۲۸۳
سخن از جان ودل چون می برآید
حقیقت مر دل وجانها رباید ۲۸۴
سخن از جان ودل عطار بشنفت
در اینجا عاقبت با سالکان گفت ۲۸۵
سخن از جان و دل گوید حقیقت
از آن شد جان و دل بیشک طبیعت ۲۸۶
سخن از جان و دل گویم دمادم
که این دم یافتیمت بود آدم ۲۸۷
سخن از جان ودل بیرون نهادم
حقیقت در بر بیچون نهادم ۲۸۸
سخن از جان ودل میگویمت باز
که از جان دل آمد سرّ این راز ۲۸۹
سخن چون جان کند تقریر با دل
مراد اندر حقیقت جمله حاصل ۲۹۰
سخن چون جان بگوید با دل اینجا
شود مقصود کلّی حاصل اینجا ۲۹۱
سخن جان گفت و چندی دل شنیدست
ولیکن دل حقیقت آن ندیدست ۲۹۲
سخن جان گفت هم چندی بگوید
دوای دل همین جاگه بگوید ۲۹۳
سخن جان گوید و دل بشنود باز
در این گفتار بیچون بگرود باز ۲۹۴
سخن جان گوید از دیدار گوید
حقیقت بادل بیدار گوید ۲۹۵
دل بیدار دارد گوش با جان
حقیقت زآنکه دارد سرّ جانان ۲۹۶
دل بیدار هرگز مینمیرد
که ازجان این بیانها یاد گیرد ۲۹۷
دل بیدار کی غافل شود زین
که امّیدش یقین حاصل شود زین ۲۹۸
دل بیدار جان با دیده یار است
مر او را اندر اینجا دید یار است ۲۹۹
دل بیدار اینجا راز جانش
همی گوید حقیقت در نهانش ۳۰۰
دل بیدار جان میگویدش باز
درون پرده زان میگویدش راز ۳۰۱
دل بیدار از جان میستاند
همی منشور عشقش باز خواند ۳۰۲
ابا ذرّات تا ایشان بدانند
حقیقت سرّ عشق از جان بدانند ۳۰۳
حقیقت جان خبردارست از دل
دل از جان میکند مقصود حاصل ۳۰۴
حقیقت جان خبردارست از آن راز
از آن بادل دهد اینجا خبرباز ۳۰۵
کجا گشتست اندر گرد آفاق
حقیقت جانست اندر جملگی طاق ۳۰۶
همه جانست و دل گر باز بینی
یکی اصلست اگراین راز بینی ۳۰۷
همه جان و دلست اندر حقیقت
یکی پرده است بسته این طبیعت ۳۰۸
همه جان و دل است ار می بدانی
نمیداند کس این راز نهانی ۳۰۹
همه جانست و دل اندر بدیدار
در آخر جان شده ازدل خبردار ۳۱۰
همه جانست و جانان سرّ جانست
حقیقت دوست اندر جان عیانست ۳۱۱
همه جانست و جانان واقف جان
حقیقت اوست اینجا واصف جان ۳۱۲
همه جانست و جانان راز گوید
ابا جان دل ز جان می راز جوید ۳۱۳
همه جانست و جانان آفتابست
حقیقت جان برش چون ماهتابست ۳۱۴
همه جانست و جانان رخ نموده
حقیقت نور جان هر دم فزوده ۳۱۵
همه جانست وجانان آشکارست
حقیقت جان یقین دیدار یارست ۳۱۶
همه جانست و جانان در بر جانست
در اینجاگاه او مر رهبر جانست ۳۱۷
ز جانان گشت مشتق جان طبیعت
وطن گاه عیانش شد حقیقت ۳۱۸
ز جانان گر خبرداری توجان بین
درون جان تو جانان را عیان بین ۳۱۹
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل
که تا می باز دانی راز مشکل ۳۲۰
سخن ازجان شنو کو باز گوید
ترا اسرار کلّی راز جوید ۳۲۱
ز جان هر کو خبردار است اینجا
چو دل در راز بیدار است اینجا ۳۲۲
بسی جان دادگان در دل رسیدند
کمال جان جانان میندیدند ۳۲۳
طلب کردند اوّل دل در اینجا
که تا یابند راز مشکل اینجا ۳۲۴
طلب کردند دل تا باز جویند
حقیقت از دل اینجا راز جویند ۳۲۵
چو اندر قربت دل راه بردند
ز دل در جان رهی ناگاه بردند ۳۲۶
ز دل در جان نظر کردند آخر
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر ۳۲۷
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز
ولیکن مینداند هر کسی نیز ۳۲۸
که ازجان وصل جانان میتوان یافت
یقین منصور از این راز نهان یافت ۳۲۹
کسی کز جان حقیقت جست اسرار
حقیقت رخ نمودش بیشکی باز ۳۳۰
خب راز جان بپرس و زو یقین بین
تو جان را دید راز اوّلین بین ۳۳۱
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذات
دمیده نفخه اندر جمله ذرّات ۳۳۲
قل الرّوحست ازدیدار بیچون
نموده روی در دل بیچه و چون ۳۳۳
قل الرّوح است سرّ ذات دیده
حقیقت عین مر آیات دیده ۳۳۴
قل الرّوحست عاشق داند این راز
که اودیدست این معنی سرباز ۳۳۵
قل الرّوح ار در این جا باز بینی
حقیقت جان تو هر راز بینی ۳۳۶
قل الرّوح از بدانی آخر کار
حجابت او براندازد بیکبار ۳۳۷
قل الرّوح ار بدانی وصل یابی
که او اصل است هم زو وصل یابی ۳۳۸
قل الرّوح ار بدانی زنده گردی
درون جزوو کل تابنده گردی ۳۳۹
قل الرّوح ار بدانی دید یارست
که بنموده رخ اینجا پنج و چارست ۳۴۰
قل الرّوح از بیابی در درونت
حقیقت او کند مر رهنمونت ۳۴۱
قل الرّوح ار بیابی در جهان تو
یکی گرداندت اندر مکان تو ۳۴۲
قل الرّوح ار بدانی در همه جا
کند در آخر کارت چو یکتا ۳۴۳
قل الرّوح ار بدانی مر توانی
که میگوید ترا کلّ معانی ۳۴۴
قل الرّوحست اینجا در دمیده
در این دم در دم واصل رسیده ۳۴۵
قل الرّوح است در دل آشکاره
حقیقت خود بخود در حق نظاره ۳۴۶
کسی کین سر بداند جان شود او
اگر راز نهان مینشنود او ۳۴۷
حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذات
مزیّن کرده اینجا جمله ذرّات ۳۴۸
حقیقت پردهٔ او جسم آمد
خدا بود و در اینجا اسم آمد ۳۴۹
در این بیت ار توانی راه بردن
رهی زینجا بسوی شاه بردن ۳۵۰
ولیکن ظاهرست احکام صورت
ز دل وز جان بباید گفت نورت ۳۵۱
کز اینجا میبتابد روشنائی
رسیم آنگاه در عین خدائی ۳۵۲
سخن بسیار گفتیم از حقیقت
ولیکن راز بیچون در شریعت ۳۵۳
توان دانست تا یکی شود دید
حقیقت جسم و جان در سرّ توحید ۳۵۴
سخن قانون عقل آمد در این راه
چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه ۳۵۵
نمود جملگی در جسم آمد
همه بیدار دید اسم آمد ۳۵۶
یکایک را همی تقریر کردن
ز شرع و دید جان تفسیر کردن ۳۵۷
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم
حقیقت بیشکی با یار گفتیم ۳۵۸
سخن چون جملگی از دید یار است
ولیکن از معانی بیشمار است ۳۵۹
بصبر اینجا شود مقصود حاصل
حقیقت دل شود از روح واصل ۳۶۰
دگر جسم از دلش امّید یابد
که تا جان دید دید دید یابد ۳۶۱
دل و جان آشنای کردگارست
بنزد عاشقان دیدار یارست ۳۶۲
کنون تن دل کن و دل کن یقین جان
کز این معنی بیابی سرّ جانان ۳۶۳
دلت آیینهٔ سرّ جلالست
ولیکن جان یقین عین وصالست ۳۶۴
دلت آیینه شد تا جان نماید
ز جان آنکه رخ جانان نماید ۳۶۵
دلت آیینه شد از دید صورت
میاور سوی او دیگر کدورت ۳۶۶
دلت آیینهٔ سرّ تجلّی است
کز این آیینهات امروز پیداست ۳۶۷
دلت را داد زنده همچو عیسی
که تا گردد حقیقت آن مصفّا ۳۶۸
ترا عیسی درون دل نشسته
بتقوی از طبیعت باز رسته ۳۶۹
ترا عیسیّ جان در آسمانست
بچارم در چنین شرح و بیانست ۳۷۰
ترا عیسی جان باید نظر داشت
که او اینجا و آنجا را خبر داشت ۳۷۱
دمادم گوش کن در عیسی جان
که خواهد کردن او را ذات و برهان ۳۷۲
ز عیسی بشنوی اسرار آن دید
که در جام حقیقت جان جان دید ۳۷۳
چهارم آسمان دل مصفّاست
حقیقت منزل و مأوای عیسی است ۳۷۴
در اینجا عینِ جانِ بازماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست ۳۷۵
از آن ره سوی عیسی بردهٔ تو
حققت زنده ور نه مردهٔ تو ۳۷۶
اگر در محنت عیسی رسیدی
حقیقت ذات در چارم بدیدی ۳۷۷
از آن عیسی بچارم باز ماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست ۳۷۸
یقین در چار طبع خود تو بنگر
که چارم آسمانست ودو منگر ۳۷۹
در این چارم سما در سوزن جسم
بمانده لاجرم در صورت اسم ۳۸۰
ولی چون رازدار آمد چه باکست
که عیّسی مصفّا ذات پاکست ۳۸۱
نه او از باب پیدا شد حقیقت
که مریم بکر بود و بی طبیعت ۳۸۲
در این معنی بسی شرح است بسیار
ولیکن میرود کآرد پدیدار ۳۸۳
سخن تا آخری آید سرانجام
بیابد در یقین آغاز و انجام ۳۸۴
خبرداری که عیسی جمله دیدست
ابا تو گفته و سر ناپدیدست ۳۸۵
حقیقت عزلتی جسته ز دنیا
چو روح القدس او رسته ز دنیا ۳۸۶
از آن دنیا رها کردست از دید
که اینجا یافتست او سرّ توحید ۳۸۷
از آن دنیا رها کردست آن ماه
که مکشوفست او را حضرت شاه ۳۸۸
از آن دنیا رها کرده ز عزلت
که اینجا دید بیشک سرّ قربت ۳۸۹
در آن منزل که او آگاه او شد
حقیقت جمله او رادید و او بُد ۳۹۰
در آن منزل چو روح اللّه بنشست
حقیقت روح شد اللّه پیوست ۳۹۱
در آن منزل وصالش روی بنمود
تو پنداری حجابش سوزنی بود ۳۹۲
درآن منزل که عیسی دارد اکنون
بَرِ آن برگ کاهی هست گردون ۳۹۳
در آن منزل وصال عاشقانست
کسی کین یافت اینجا عاشق آنست ۳۹۴
در آن منزل اگر ره بردهٔ باز
برو زینجا و این پرده برانداز ۳۹۵
در آن منزل وصال اندر وصالست
حقیقت کل تجلّی جلالست ۳۹۶
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت
چو عطّار اندر اینجا در نظر یافت ۳۹۷
نظر کن باز تا منزل ببینی
ز جان بنگر یقین تا دل ببینی ۳۹۸
نظر کن باز اندر منزل جان
که دل خوانند او را جمله مردان ۳۹۹
نظر کن دل که دل مأوای عیسی است
حقیقت عیسی جانت در آنجاست ۴۰۰
نظر کن در دل و عیسی تو بنگر
ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر ۴۰۱
نظر کن در دل عیسی یقین بین
مر او را اندر اینجا پیش بین بین ۴۰۲
نظر کن در دل و عیسی تو بشناس
که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس ۴۰۳
بمنزلگاه دل دارد وطن او
حقیقت دید جان خویشتن او ۴۰۴
چنان واصل بود در منزل دل
که یکسانست او را راه و منزل ۴۰۵
در اینجا راز اشیا بازدیدست
حقیقت ذات یکتا بازدیدست ۴۰۶
در اینجا ذات کل او را عیانست
ز چارم مر ورا سرّ نهانست ۴۰۷
حقیقت سالک اینجاگه بیندیش
که عیسی داری اینجاگاه در پیش ۴۰۸
ترا عیسی حقیقت بیش باشد
که در هر کار پیش اندیش باشد ۴۰۹
ز عیسی غافلی ای بیوفا تو
از آن اینجا نداری این صفا تو ۴۱۰
ز عیسی غافلی تو در شب و روز
از آن از وی نمیگردی تو پیروز ۴۱۱
بچشم اول جمال او نظر کن
همه ذرّات از عیسی خبر کن ۴۱۲
ز عیسی غافلی او را ندیده
کنون بگشای اینجا گاه دیده ۴۱۳
بچشم دل توانی دید عیسی
که تا یابی تو دیدِ دید عیسی ۴۱۴
همه ذرّات با عیسی اَبَرراز
ولی عیسی در اینجاگاه میتاز ۴۱۵
نمییابند از آن غافل بماندند
چنین اینجای بیحاصل بماندند ۴۱۶
دل اینجا این زمان اسرار عیسی
حقیقت مر ورا گشته است پیدا ۴۱۷
وصال جان بخواهد یافت تحقیق
که تا جانست جان را هست توفیق ۴۱۸
چو عیسی در درون پرده باشد
چرا ذرّات او گم کرده باشد ۴۱۹
چو عیسی همچو خورشید است تابان
درونِ پردهٔ چارم شده جان ۴۲۰
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت
دل آن اسرار دیگر باز بشنفت ۴۲۱
رها کردیم اوّل قصهٔ جان
که بادل رازها میگفت پنهان ۴۲۲
کنون بر سوی آن سرباز کردیم
در آن اسرار صاحب راز کردیم ۴۲۳
حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بود
که میگفت او ابا دل باز بشنود ۴۲۴
توئی جان و توئی دل تا بدانی
اباتست این همه راز نهانی ۴۲۵
حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تو
از این معنی دلت بیهوش کن تو ۴۲۶
از آن دم گفت جان بادل یقین باز
حقیقت سرّ خود را در یقین باز ۴۲۷
که من چون سوی آدم آمدم باز
حقیقت دیدم او را صاحبِ راز ۴۲۸
تو بودی در درون من از برونت
نظر کردم شدم سوی درونت ۴۲۹
چودیدم دل یکی نوری ترا من
که دیدم نور را سوی لقا من ۴۳۰
حقیقت نور پاک مصطفی بود
که نورش بیشکی نور خدا بود ۴۳۱
نظر کردم و درآن نور حقیقت
که میتابید در تو در طبیعت ۴۳۲
منور بودپرده از جمالت
سوی پرده فکنده اتّصالت ۴۳۳
منوّر گشته دیدم چشمت ای دل
ترا آن نور اینجاهست حاصل ۴۳۴
نظر کن نور احمد در درونت
دلا تا هست اینجا رهنمونت ۴۳۵
بدان نور محمد(ص) راز دریاب
همی انجام با آغاز دریاب ۴۳۶
چونور مصطفایت رهنمونست
ترا این دم کنون عزت فزونست ۴۳۷
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور کیست با این عزّ و اعزاز ۴۳۸
نمیدانستم اوّل نور جانان
که تا آمد مرا منشور جانان ۴۳۹
حقیقت جان تو هم این نور داری
از او این عزّ و این منشور داری ۴۴۰
تو داری نور اندر دل یقین است
که نور رحمةٌ للعالمین است ۴۴۱
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور چیست با این عزت و ناز ۴۴۲
ندا آمد که نور احمدِ ماست
که اندر دل ترا این لحظه پیداست ۴۴۳
تو داری نور احمد جان و دل هم
نظر کن اندر این نورت دمادم ۴۴۴
که نور ماست لیکن اسم دریافت
حقیقت هم دل و هم جسم دریافت ۴۴۵
حقیقت دل ابا تن گفت این راز
ترا این یافت از دل عاقبت باز ۴۴۶
حقیقت نور احمد در دل و جانست
درون جمله چون خورشید رخشانست ۴۴۷
دلا اکنون از این پندار گشتی
ز نور دوست برخوردار گشتی ۴۴۸
ظهورت تا بطون این نور دارد
حقیقت در ره این منشور دارد ۴۴۹
همه ذرّات اکنون راز دیدند
که مر نور محمّد باز دیدند ۴۵۰
که ای ذرات ای دل گوش کردند
چو تو این دم از این می نوش کردند ۴۵۱
حقیقت جملگی دریافته این
گمانشان شد یقین اینجایگه زین ۴۵۲
دل وجان مر دو نور مصطفایست
از آن این پرتو عزّ و بقایست ۴۵۳
ولکین ای دل اکنون راز دیدی
یقین نور محمّد باز دیدی ۴۵۴
کنون گر واصل این نور گشتی
حقیقت همدم منصور گشتی ۴۵۵
نظر یک دم مگردان هان از این نور
که واصل شد یقین زین نور منصور ۴۵۶
همه ذرات عالم نوراو شد
از آن هر مدبر شرعش نکو شد ۴۵۷
حقیقت هر که اندر شرع آمد
ز نورش در یقین بی فرع آمد ۴۵۸
حقیقت هر که شرع او بیابد
همه اسرارها نیکو بیابد ۴۵۹
حقیقت شرع او شد راحت جان
از آن دل یافت اینجا ذوق جانان ۴۶۰
جوابی داد جان بادل چنین گفت
حقیقت او ابا جان در یقین گفت ۴۶۱
که ای جان خوب گفتی این بیان باز
بدانستم ز تو من این یقین باز ۴۶۲
من و تو این زمان هر دو یکیایم
یقین دیدار جانان بیشکیایم ۴۶۳
من و تو این زمانیم از نمودار
حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار ۴۶۴
من و تو این زمان دیدار یاریم
در این خلوت حقیقت پایداریم ۴۶۵
من و تو این زمان هستیم تا یار
حقیقت نقطهایم و عین پرگار ۴۶۶
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدی
جمال خویشتن در من بدیدی ۴۶۷
مرا دیدی و در من بی نشانی
تو درمن این زمان راز نهانی ۴۶۸
توئی جان من این دم سوی جانان
که اندر خلوتی در کوی جانان ۴۶۹
توئی این دم از آندم آمده باز
حقیقت مر مرائی صاحب راز ۴۷۰
توئی این دم مرا بیچون نموده
کمال من در اینجاگه فزوده ۴۷۱
توئی ایندم از آندم کل خبردار
مرا کردی یقین از خواب بیدار ۴۷۲
مرا بیدار کردی این زمان تو
نمودی رازم اینجاگاه جان تو ۴۷۳
مرا بیدار کردستی ز دیدت
منم این لحظه کل اعیان دیدت ۴۷۴
مرا بیدار کردستی تو از خواب
وگر بودم من اندر بحر غرقاب ۴۷۵
مرا بیدار کردستی ز صورت
که تا دریافتم عین حضورت ۴۷۶
مرا بیدار کردستی کنون تو
ندارم هیچکس جز رهنمون تو ۴۷۷
مرا بیدار کردستی تو از دوست
وگرنه مبتلا بودم در این پوست ۴۷۸
مرا بیدار کردستی تو از دید
وگرنه بودم اندر عین تقلید ۴۷۹
مرا بیدار کردی آخر کار
وگرنه بودم اینجاگه گرفتار ۴۸۰
مرا بیدار کردی از دم خویش
مرا بنهادهٔ کل مرهم خویش ۴۸۱
در اینجاگه یقین افتاده بودم
یقین دیوانه ودل ساده بودم ۴۸۲
در اینجا من بدست چار انباز
بُدَم اینجایگه در سوز و در ساز ۴۸۳
در اینجاگه بُدم من چون بزندان
توام زینجا رهائی ده هم از جان ۴۸۴
چو مرغی اندر این دام بلا من
بدم اینجا گرفتار قضا من ۴۸۵
در اینجاگه شب و روز از غم دوست
بُدم سوزان حقیقت در سوی پوست ۴۸۶
در اینجاگه یقین من دور بودم
ز نور عشق من مهجور بودم ۴۸۷
چو مرغی در قفس محبوس مانده
درون پردهام مدروس مانده ۴۸۸
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین
نبودم اندر اینجا هیچ ره بین ۴۸۹
چنان در غم بُدم در سال و در ماه
نمیبردم یقین در وصل تو راه ۴۹۰
چنان در غم بُدم مسیکن و حیران
نمیدانستم این ره سویت ای جان ۴۹۱
چنان در غم بدم در دست این چار
فرومانده اسیر اینجا بناچار ۴۹۲
چنان در غم بدم از دست ایشان
که دائم بود اندر غم پریشان ۴۹۳
چنان محبوس بودم جان در این تن
ولیکن هم یقین میدیدهام من ۴۹۴
حقیقت نور احمد در درونم
که او بُد اندر اینجا رهنمونم ۴۹۵
وگر نور تو میدیدم بتحقیق
که آخر یافتم هم از تو توفیق ۴۹۶
ولیکن قصّه میگویم برت باز
که هستی بیشکی تو صاحبِ راز ۴۹۷
من بیچاره در زندان صورت
دمادم میرسید از تو حضورت ۴۹۸
چرا لیکن نمیگفتی مرا باز
حقیقت تا شوم من صاحب راز ۴۹۹
طلب میکردمت اینجا یقین من
گهی در عشق و گه در کفر و دین من ۵۰۰
تو میدانی که بر من می چه رفتست
که تاگوشت کنون رزت نهفتست ۵۰۱
تو میدانی که هستی صاحبِ راز
که دیدستم رخت اینجایگه باز ۵۰۲
تو میدانی مرا درد نهانی
نمیداند کسی باری تو دانی ۵۰۳
تو میدانی که من دیدم بلایت
که تادیدم در آخر من لقایت ۵۰۴
تو میدانی مرا تامن که چونم
فتاده اندر این دریای خونم ۵۰۵
از آن حضرت خبردارم کنون من
بدین منزل رسیدم باز چون من ۵۰۶
خبردارم کنون زان حضرت پاک
که اینجا آمدم اندر سوی خاک ۵۰۷
از آن حضرت مرا چون ذات بیچون
حقیقت ره نمود از هفت گردون ۵۰۸
ره سیر فنا کردم از اینجا
رسیدم بار دیگر من در اینجا ۵۰۹
ره سیر فنا کردم از آن دید
جدا ماندم نهان از عین توحید ۵۱۰
ره سیر فنا کردم ز دیدار
فتادم ناگهان اندر ره یار ۵۱۱
ره سیر فنا کردم در این دور
فتادم ناگهان اندر ره دور ۵۱۲
ره سیر فنا کردم زحضرت
جداگشتم یقین از سیر قربت ۵۱۳
ره سیر فنا کردم از آن ذات
رسیدم من در اینجا سوی ذرّات ۵۱۴
ره سیر فنا کردم حقیقت
رسیدم ناگهان سوی طبیعت ۵۱۵
جدا ماندم یقین از حضرت پاک
رسیدم در یقین تا منزل خاک ۵۱۶
سوی خاک آمدم این لحظه دانم
که پیدا میشود راز نهانم ۵۱۷
سوی خاک آمدم از سوی افلاک
بدیدم صورتی در حقهٔ خاک ۵۱۸
سوی خاک آمدم تا راز بینم
وطن گاه فنا را باز بینم ۵۱۹
سوی خاک آمدم من نور مطلق
روان گشته من از حضرتِ حق ۵۲۰
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق
که تا یارم چه خواهد داد توفیق ۵۲۱
نظر کردم من اندر منزل خاک
در اینجا باز دیدم حضرت پاک ۵۲۲
از آن منزل بدین منزل رسیدم
در اینجا گرد جانان ناپدیدم ۵۲۳
نبود بود گشتم من در اسرار
نهان بودم ولی در عین اظهار ۵۲۴
حقیقت محو بودم اندر اینجا
فنا گشته از آن نور مصفّا ۵۲۵
طلبکار عیان یار بودم
از آن حضرت ندائی میشنوم ۵۲۶
از آن حضرت ندا آمد بگوشم
که حیران گشت اینجا عقل و هوشم ۵۲۷
ندا آمد بر من از سوی ذات
که هان شو این زمان در سوی ذرّات ۵۲۸
ندا آمد بر من از سوی دوست
که ای مغز این زمان شو در سوی پوست ۵۲۹
ندا آمد که ای دل در سوی دل
درون شو تا شود راز تو حاصل ۵۳۰
نظر کردم در آن دم راز دیدم
خود اندر سوی صورت باز دیدم ۵۳۱
نهان دیدم خود اندر قالبی من
بنور من شده اینجای روشن ۵۳۲
بنور خویش اینجا یافتم خویش
ولیکن چون حجابی یافتم بیش ۵۳۳
حجابی یافتم چون پرده بر در
درون او هزاران انجم و خور ۵۳۴
عجب جائی بدیدم خوب و دلکش
یکی در خاک و باد وآب و آتش ۵۳۵
چنانش جذب کردم آندم اینجا
همه ذرّات دیدم پر ز غوغا ۵۳۶
حجاب آمد برم زینجا حقیقت
گرفتار آمدم من در طبیعت ۵۳۷
در اینجا سالها در انتظارم
ضعیف و خسته و مجروح و زارم ۵۳۸
چنان در قید بودم مانده اینجا
غریب و بی نوا و زار و تنها ۵۳۹
خبردارم که نور پاک دیدم
عیان خویش در خاک دیدم ۵۴۰
عیان خویتشن دیدم در اینجا
میان دمدمه در شور و غوغا ۵۴۱
یکی نوری درون خویش دیدم
کزان من جملگی در پیش دیدم ۵۴۲
نظر کردم درون و هم برونم
بدیدم خویش را دیدار چونم ۵۴۳
ندیدم هیچ جز چارم طبایع
فروماندم در این صنع و صنایع ۵۴۴
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش
شدم ازخاک و باد و آب وآتش ۵۴۵
نه هم جنسم بدید و سرکشانید
بهر جائیم سرگردان دوانید ۵۴۶
دمی در شیب و یک دم سوی بالا
شوم چون باز بینم جای بر جای ۵۴۷
دمی در صومعه در راز باشم
دمی از عشق در پرواز باشم ۵۴۸
دمی اندر خراباتم نشسته
دمی اندر مناجاتم شکسته ۵۴۹
دمی گریانم از شوق وصالش
که میبینم برون نور جمالش ۵۵۰
در این خلوتسرای و منزل خاک
فروماندستم از دیدار افلاک ۵۵۱
مرا چون عقل اینجا یار آمد
تماشایم در این پرگار آمد ۵۵۲
که نور اوست با نور تو همدم ۱
دلا خورشید جان را گوش میدار
مشو بی عشق دل با هوش میدار ۲
دلا خورشید جان خواهی حقیقت
ز نور او خبرداری حقیقت ۳
دلا خورشید جان داری درونت
که نور او شد اینجا رهنمونت ۴
دلا خورشید جان داری بدیدار
هم اندر نور او شد ناپدیدار ۵
دلا خورشید جان داری تو در بر
حقیقت اوست سوی ذات رهبر ۶
دلا خورشید جان داری یقینست
که او اندر درونت یاربین است ۷
دلا خورشید جان داری در اسرار
دمی او را یقین ازدست مگذار ۸
ترا خورشید جان چون هست حاصل
ازو یک لحظه دل پیوند بگسل ۹
ترا خورشید جان چون ره نمودست
ترا از جان جان آگه نمودست ۱۰
دمی غافل مباش ازنور او تو
ازو میگوی و غیر او مجو تو ۱۱
دمی غافل مباش از دید جانت
که او آمد درون راز نهانت ۱۲
یقین جان تو خورشیدست ای دل
کز او مقصودها کردی بحاصل ۱۳
از او مقصود حاصل کردهٔ تو
وگر چه در درون پردهٔ تو ۱۴
همت خورشید گِردِ پرده آمد
طلبکار تو ای گم کرده آمده ۱۵
تو او گم کرده بودی بازدیدی
از آن هر دم هزاران راز دیدی ۱۶
بنور او بدیدی نور او را
که نور اوست مر بین نور او را ۱۷
از او مگذر وز او بین سرّ اسرار
که تا هر دو یکی باشند در اسرار ۱۸
دلا داری وصال اکنون چه گوئی
که جان با تست جانان تو مجوئی ۱۹
حقیقت نور جانت از ذات بنگر
که درد تست او درمانت بنگر ۲۰
حقیقت نور او بنگردمادم
که از کل میدمد در عین این دم ۲۱
وصال اینجاست منگر از وصالت
که بهر اینست اینجا قیل و قالت ۲۲
وصال اینجاست آنکو باز بیند
ز جان و دل حقیقت راز بیند ۲۳
یکی وصلست و چندینی طلبکار
حقیقت نیست چیزی جز رخ یار ۲۴
یکی وصلست اینجا رخ نموده
نمییابند کلّی درگشوده ۲۵
یکی وصلست اگر داری تو دیده
دلا در وصل جانان در رسیده ۲۶
دلا در وصل جانانی بمانده
چرا در وصل حیرانی بمانده ۲۷
چرا در وصل حیرانی نکوئی
که در وصل حقیقت بود اوئی ۲۸
چرا در وصل با او برنیائی
که این در را بیک ره برگشائی ۲۹
وصالت دمبدم اینجا فراقست
از آن پیوستهات در اشتیاقست ۳۰
وصالت هست اینجاگاه اعیان
مشوبر هر صفت اینجا دگر سان ۳۱
طبایع را خبر کردم ز اسرار
تو نیز اینجایگه کردم خبردار ۳۲
خبر دادم شما را دمبدم من
یکی کردم شما را در عدم من ۳۳
شما را آنچنان واصل بکردم
که نقش اینجا شما نقّاش کردم ۳۴
چو نقاش ازلتان رخ نمودست
شما را مر دمی پاسخ نمودست ۳۵
شما را رخ نمود اینجای نقاش
همی گوید شما را رازها فاش ۳۶
شما را رخ نمود اینجای جانان
بگفت اسرارهاتان جمله اعیان ۳۷
نه چندین رازهاتان گفت سرباز
نمود اینجا بیان انجام وآغاز ۳۸
شما در وصل اینجا اصل دیده
ز دید او بکام دل رسیده ۳۹
ز دیدش مگذرید و راز بینید
رخ دلدار در خود باز بینید ۴۰
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی
که دید اوست در تو زان عیانی ۴۱
حقیقت نور تو از نور ذاتست
طبایع مر ترا عین صفاتست ۴۲
طبایع پردهٔ گِردِ تو بسته
که ایشانند شاگرِدِ تو بسته ۴۳
حقیقت هر چهارت هست شاگرد
ببسته پرده بنگر گِرد برگِرد ۴۴
ز شاگردان خود آگاه میباش
ولیکن از درون با شاه میباش ۴۵
ز شاگردان نظر کن راز بیچون
که ایشانند نور هفت گردون ۴۶
ز شاگردان نظر کن خویش بنگر
ترا بنهاده سر در پیش بنگر ۴۷
ز شاگردان نظر کن تا بدانی
که از ایشان حقیقت بازدانی ۴۸
ز شاگردان نظر کن راز بنگر
همی انجام وهم آغاز بنگر ۴۹
ز شاگردان نظر کن هفت گردون
حقیقت بعد از آن مر راز بیچون ۵۰
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تو
نظر کن بعد از آن را یک بیک تو ۵۱
ز شاگردان نظر کن تا چه بینی
تو ایشان بین اگر صاحب یقینی ۵۲
ز شاگردان نظر کن ذات اللّه
که از ایشان بری در ذات حق راه ۵۳
ز شاگردان نظر کن نور خورشید
که آن نوری تو هم پیوسته جاوید ۵۴
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
که تا بینی در اینجا نور شه تو ۵۵
ز شاگردان نظر کن مشتری هان
ز هر کوکب که یابی بگذری هان ۵۶
ز شاگردان نظر کن عرش و انجم
که هفت افلاک نزد عرش شد گم ۵۷
ز شاگردان نظر کن فرش بنگر
تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر ۵۸
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح
که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح ۵۹
ز شاگردان نظر کن در قلم باز
قلم زن هرچه میخواهی رقم باز ۶۰
ز شاگردان نظر کن نور و جنّت
ز کرسی یاب بیشک عین قربت ۶۱
ز شاگردان نظر کن سوی بالا
نظر کن بعد از آن در دید الّا ۶۲
ز شاگردان نظر کن جبرئیلت
که از حضرت همین آرد دلیلت ۶۳
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدان
ز میکائیل وجه رزق بستان ۶۴
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نور
که اسرافیل در تو میدمد صور ۶۵
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
که عزرائیل گرداند هلاکت ۶۶
در آخر قربت بیچون بیابی
بگویم مر ترا که چون بیابی ۶۷
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش
نظر کن بی حجاب این جمله در پیش ۶۸
همه در پیش تست و تو ندانی
ز من اکنون همه سرباز دانی ۶۹
کنونت میکنم واصل که جانم
که راز جملگی از دوست دانم ۷۰
کنونت میکنم واصل ز دیدار
دلا اکنون قلم در سر نگهدار ۷۱
نیم جان باتو میگویم کنون راز
که بستم در تو مر این پرده را باز ۷۲
منت این پرده بستم تا بدانی
که آخر مر مرا اینجا بدانی ۷۳
حقیقت رازدان و کرد کل دم
چو تو من نیز اندر پنج و چارم ۷۴
از آن حضرت منم اینجا نمودار
حقیقت یافتستم سرّ اسرار ۷۵
از آن حضرت بسوی تو رسیده
جمال خویشتن در تو بدیده ۷۶
دلا من باتو اینجا همدمم هان
که میگویم ابا تو راز و برهان ۷۷
دلا من با تو کلّی راز گویم
نمود سر با تو باز گویم ۷۸
بمن کن هر زمانی تو نظر باز
ز من دریاب اینجاگه خبرباز ۷۹
ز من بین راز بیچون و چگویم
گه میگویم ترا و رهنمونم ۸۰
همه در خویش میکن سیر ای دل
که مقصود تو اینجا هست حاصل ۸۱
همه مقصود تو اینجاست دریاب
نه پنهانی یقین پیداست دریاب ۸۲
تو مقصود خود از من کن بحاصل
که من دیدارم و همراز مشکل ۸۳
از این پرده که در گرد تو بستست
بسی ذرّات اینجا از تو مستست ۸۴
زهستی گرد تو یک پرده بستم
ابا تو اندر این خلوت نشستم ۸۵
ابا تو اندر این خلوت ندیمم
نمیبینی که با تو هم مقیمم ۸۶
زمانی از تو فارغ من نبودم
ابا تو گفتم و وز تو شنودم ۸۷
منم با تو دمادم راز پرداز
منم انجامِ تو وَ انجام وآغاز ۸۸
نظر کن دل که تو بود منی پاک
ولیکن پرده بستم تا کنم خاک ۸۹
توئی آیینهٔ بیچون اسرار
جمال بی نشان از تو پدیدار ۹۰
توئی آیینهٔ لطف الهی
گرفته نورت ازمه تا بماهی ۹۱
توئی آیینهٔ خورشید جانها
همه اندر تو پیدا گشته اینجا ۹۲
توئی آیینهٔ افلاک و انجم
همه در تست اینجاگه دلاگم ۹۳
توئی آیینهٔ صنع ازنمودار
بتو پیدا شده اینجایگه یار ۹۴
ز اصلکل توئی آیینهٔ ذات
بگردت بسته نزد جُمله ذرّات ۹۵
ز اصل کل تو موجودی همیشه
که اندر ذات کل بودی همیشه ۹۶
حدیث دوست دارم دل در اینجا
که بود من توئی حاصل در اینجا ۹۷
کنون راهت نمودم تا بدانی
دگر در ذرّهها حیران بمانی ۹۸
مشو حیران ز شاگردان صورت
که ایشانت همه باید ضرورت ۹۹
حقیقت راه یچون کرده ایشان
زده بر گردت اینجا پرده ایشان ۱۰۰
بگردت پردهٔ عزّت ببسته
بنزد تو ابا عزّت نشسته ۱۰۱
از آن عزّت سوی تو آمده باز
در آخر پیش بر کردند جانباز ۱۰۲
در این پرده توانی یافت دیدار
که ایشانند اندر پرده اسرار ۱۰۳
درین پرده نمائی ره سوی ما
به بیرون گر شوی در پرده یکتا ۱۰۴
در این پرده نمایم رازها من
دهم زین پرده هم آوازها من ۱۰۵
در این پرده هزاران پرده دارم
ترا هم پرده و هم پرده دارم ۱۰۶
در این پرده بسی کردم تماشا
که بنمودم عیان اینجایگه لا ۱۰۷
در این پرده که میبینی مبین پیش
چو من داری حقیقت بیشکی خویش ۱۰۸
منت همراه اینجا رهنمایم
منت این پرده از رخ برگشایم ۱۰۹
درون پردهٔ ما را طلبکار
کنونت آمدم اینجا پدیدار ۱۱۰
درون پردهام من با تو بنگر
ز دید من دلا اینجا تو برخور ۱۱۱
درون پردهام من سرّ جانان
ترا بنمودهام بنگر کنون هان ۱۱۲
درون پرده در تو بی نشانم
چنانم سرّ معنی میفشانم ۱۱۳
درون پردهٔ ای دل در اینجا
که تا یکی شوی در دیدن ما ۱۱۴
منم جان از نمودار تجلّی
که با تو همدمم در عین دنیی ۱۱۵
منم جان و همه در من بدیدند
ز من گویند هم از من شنیدند ۱۱۶
منم جان نفخهٔ ذات و بدان تو
بجز من در دو عالم می ندان تو ۱۱۷
منم جان جوهری بندم در اسرار
عجائب جوهریام ناپدیدار ۱۱۸
منم جان پرتو ذات ار بدانی
درونت گفتهام راز نهانی ۱۱۹
منم جان در همه آفاق گشته
بدید تو چنین مشتاق گشته ۱۲۰
منم جان عاشق تو گشته ایدل
که تا همچون خودت اینجای واصل ۱۲۱
منم جان و کنم ای دل ترا من
یقین واصل ابی چون و چرا من ۱۲۲
منم بر تو شده عاشق در اینجا
ز بهرتست ای دل شور و غوغا ۱۲۳
ز بهر تست ای دل این همه راز
که میگویم ترا اینجایگه باز ۱۲۴
منم بر تو شده عاشق دمادم
از آن حضرت دهم پرتو دمادم ۱۲۵
منم عاشق توئی معشوق در دید
ز تو دیده خود اندر عین توحید ۱۲۶
منم عاشق توئی معشوق اسرار
ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار ۱۲۷
منم عاشق توئی معشوق بیچون
منم با تو نهان در هفت گردون ۱۲۸
منم عاشق توئی جان ودل من
شده از هر دو عالم حاصل من ۱۲۹
دو عالم در تو بنهاد است دریاب
یقین ای دل دمادم هم خبر یاب ۱۳۰
دو عالم در تو پنهانست آخر
از آن این پرده اینجاگشته ظاهر ۱۳۱
دو عالم شد طفیلت درحقیقت
از آن بنمودهام دیدار دیدت ۱۳۲
دوعالم در تو موجودست تحقیق
تو یاری مر جمال یار توفیق ۱۳۳
منم یار تو تو یارمنی دوست
حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست ۱۳۴
حقیقت اصل ما از کردگارست
که ما را در درون پروردگارست ۱۳۵
دو روزی کاندر این منزل فتادیم
حقیقت اندر این منزل فتادیم ۱۳۶
دو روزی کاندر این منزل مقیمیم
در این پرده ابا هم ما ندیمیم ۱۳۷
دو روزی کاندر این منزلگه یار
سزد گر هر دو باشیم آگه یار ۱۳۸
دو روزی کاندر این منزل نهانیم
ز دید ذاتِ بیچون در عیانیم ۱۳۹
در این منزل حقیقت یار باشیم
ز وصل دوست بر خوردار باشیم ۱۴۰
در این منزل حقیقت یار بینیم
دمادم اندر این خلوت گزینیم ۱۴۱
در این منزل منم تو تو منی من
من و تو هردو از دیدار روشن ۱۴۲
در این منزل وصال یار داریم
دو روزی کاندر این دِهْ کار داریم ۱۴۳
در این منزل وصال جان جانهاست
حقیقت بر من و تو هر دو پیداست ۱۴۴
در این منزل در آخر چون فنائیم
حقیقت هر دو در بود خدائیم ۱۴۵
دو همرازیم از آن حضرت رسیده
جمال دوست هرگه او شنیده ۱۴۶
دو همرازیم از آن حضرت در اینجا
رسیده باز دیده جال مولای ۱۴۷
دو همرازیم ما در قرب اعزاز
وصال دوست را درهمدگر باز ۱۴۸
بدیده زان نمود خویش هر دو
یکی هستیم اینجا هم من و تو ۱۴۹
کسی اینجا از آن حضرت ندیدست
همه جانها در اینجا ناپدیدست ۱۵۰
من و تو در یکی این دم وصالیم
ز ماضی درگذشته عین حالیم ۱۵۱
من و تو هردو از نور تجلّی
حقیقت مستقیم و عین دینی ۱۵۲
در این دنیا که مائیم این زمان دوست
یقین دانیم کاینجاگه همه اوست ۱۵۳
من و تو این زمان در حضرت یار
رسیدستیم اندر قربت یار ۱۵۴
کنون اصل دگر ماندست ای دل
که تا مقصود کل آید بحاصل ۱۵۵
کنون اصل دگر اینجاست ما را
کز آن اصلست این درخواست ما را ۱۵۶
من و تو هر دو در اصلیم تحقیق
بیا تا هر دو زان یابیم توفیق ۱۵۷
چو چیزی نیست جز این اصل اینجا
بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا ۱۵۸
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)
که تا گردیم منصور و مؤیّد ۱۵۹
اگرچه من که جانم در بَرِ تو
حقیقت هستیم ای دل رهبر تو ۱۶۰
یکی را دیدم اینجا هست روشن
نمایم مر ترا دل بشنو از من ۱۶۱
ز سر تا پای اکنون گوش کن زود
مر این حلقه تو اندر گوش کن زود ۱۶۲
وصالی دارم و دل از همه بِهْ
بخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ ۱۶۳
وصال مصطفی اینجاست ای دل
ترا و من همه پیداست ای دل ۱۶۴
وصال مصطفی ماراست دیدار
شدیم آخر حقیقت ناپدیدار ۱۶۵
وصال مصطفی ماراست دریاب
بیا تا نگذریمش ما از این باب ۱۶۶
وصال مصطفی دیدار دیدست
ز وصلش مر مرا دیدار دیداست ۱۶۷
حقیقت من که جانم بشنو ای دل
وصال او از آنم گشته حاصل ۱۶۸
حقیقت من که جان اوّلینم
حقیقت دیده و سر پیش بینم ۱۶۹
بگشتم در همه کون و مکان باز
نظر کردم عیان انجام و آغاز ۱۷۰
همه کون و مکان گردیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من ۱۷۱
همه کون و مکانم زیر پایست
مرا در لامکان پیوسته جایست ۱۷۲
مکان و لامکانم هست روشن
که باشم دائما در هفت گلشن ۱۷۳
مکان و لامکانم آشکاراست
بهرجائی مرا دیدار یار است ۱۷۴
بهرجائی که بینی من بُوَم آن
حقیقت کرد ما را ماه تابان ۱۷۵
همه جائی است عکس پرتوِ من
که هر خانه ز من گشتست روشن ۱۷۶
همه جائی منم اینجا نهانی
یقین یکیام اندر کامرانی ۱۷۷
حقیقت جسم بسیارست و هر یک
در او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک ۱۷۸
یکیام جمله اندر بود من هست
درون نقشها باشم ز پیوست ۱۷۹
از آن حضرت چو در آدم رسیدم
دم خود در دم آدم دمیدم ۱۸۰
از آن حضرت شدمدرجسم آدم
که آن دم دارم اینجاگه در این دم ۱۸۱
دمِ آدم ز من روشن نمودست
از آنش جان من از من نمودست ۱۸۲
دم آدم ز من تحقیق جان یافت
حقیقت از من اینجاگه نشان یافت ۱۸۳
نبد پندار آدم تا من از وی
شدم اجسامش اندر هر رگ و پی ۱۸۴
چواندر آدم ای دل راه دیدم
ترا اینجایگه ناگاه دیدم ۱۸۵
تو ره دیدی نشانش کرده بودی
حقیقت منزل و در پرده بودی ۱۸۶
در این منزل رسیده بودی اینجا
درون پرده بودی باز تنها ۱۸۷
نه جانت بود نی اسم حقیقت
درون پرده دیدی در طبیعت ۱۸۸
ترا این چار طبع اینجا بناچار
در اینجا کرده بودندت گرفتار ۱۸۹
گرفتار بلا بودی یقین تو
نبودی اندر اینجا پیش بین تو ۱۹۰
نمیدانستی اینجاگه چپ از راست
بدین تاریکنا بودی تو در خواست ۱۹۱
نه ره میبینی اندر چه فتاده
در این دامِ بلا ناگه فتاده ۱۹۲
چو من در تو رسیدم نزد آدم
ترا دیدم در آنجاگاه محرم ۱۹۳
تراکردم نظر ای دل در اینجا
فروماندم از این مشکل در اینجا ۱۹۴
حقیقت جسم آدم بود از گِل
فتاده همچو او در عزّ و در ذلّ ۱۹۵
فتاه دیدم آدم زار و مسکین
میان مکّه و طایف دگر بین ۱۹۶
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّه
چو آدم یافتم اینجا بناگاه ۱۹۷
همی فرمان از آن حضرت درآمد
مرا از لامکان این مژده آمد ۱۹۸
که هان ای روح گردنده در افلاک
کنون شو این زمان در صورت پاک ۱۹۹
کنون شو این زمان در سوی صورت
کز این صورت بیابی تو حضورت ۲۰۰
کنون شو این زمان نزدیک ای دل
که مقصود تو شد اینجای حاصل ۲۰۱
کنون شو این زمان تا جان نمائی
درون پرده تو پنهان نمائی ۲۰۲
مقام تست این صورت درون شو
حقیقت روح امشب راز بین شو ۲۰۳
مقام تست این خاک اندر اینجا
درون رو زود و روح پاک بنما ۲۰۴
مقام تست اینجاگه جمالت
که اینجاگاه خواهد بُد وصالت ۲۰۵
مقام تست اینجا کن قراری
یقین درجزو خود میکن نظاری ۲۰۶
مقام تست اینجا باش شادان
در اینجا یاب هم پیدا و پنهان ۲۰۷
مقام تست این صورت حقیقت
نظر کن هم نما این دید دیدت ۲۰۸
مقام تست این صورت ز اسرار
در اینجاگه شوی از دل خبردار ۲۰۹
مقام تست جان اندر مقامی
درون رو زانکه اینجاگه تمامی ۲۱۰
در این صورت فرو شو تا تو باشی
پس آنگاهی بما یکتا بباشی ۲۱۱
در این صورت ابا تو راز گویم
حقیقت سرّ خود را بازگویم ۲۱۲
در این صورت ترا اعزاز بخشم
ز بود خویش عزّ و ناز بخشم ۲۱۳
در این صورت ترا اینجاست کاری
در این صورت مرایابی تو باری ۲۱۴
در این صورت کنم روشن ترا راز
ببینی تو بما انجام و آغاز ۲۱۵
در این آیینهٔ ما کن نظر تو
که خواهی یافتم از ما خبر تو ۲۱۶
ز من بشنو که من آمرزگارم
ترا اینجایگه پروردگارم ۲۱۷
منم پروردگار تو که روحی
دهم اینجا ترا فتح و فتوحی ۲۱۸
کنون در صورت آدم لقا شو
در این صورت کنون دیدار ما شو ۲۱۹
کنون در صورت آدم یکی باش
دوئی منگر در این جاگه یکی باش ۲۲۰
شکست بردار وین پرده میندیش
نظر میکن در اینجاگاه از خویش ۲۲۱
منم در تو توئی از من حقیقت
شده در جسم او روشن حقیقت ۲۲۲
یقینت اندر اینجا هست نوری
کز آن نورت رسد هر دم حضوری ۲۲۳
حقیقت نور ما بشناس ای جان
درون دل ببین آن نور تابان ۲۲۴
بدان آن نور و در وی پیش بین شو
درون پرده در عین یقین شو ۲۲۵
درون پرده بنگر راز ما را
همی دون در یقین آغاز ما را ۲۲۶
من ای دل دادم آدم را حقیقت
شدم در جسم او سوی طبیعت ۲۲۷
یکی نوری در آن موجود دیدم
که آن نور از حقیقت بود دیدم ۲۲۸
یکی نوری بُد از اسرار اعیان
که میتابید از پیدا و پنهان ۲۲۹
حقیقت بود نوری از سوی ذات
فروزان گشته اندر جمله ذرّات ۲۳۰
حقیقت نور سرّ لامکان بود
که در آدم رهش از من نهان بود ۲۳۱
حقیقت نور ذات ای دل بدیدم
درون آدم اینجا آرمیدم ۲۳۲
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هان
ترا دیدم درون پرده مرجان ۲۳۳
بهم پیوسته گشتیم از نمودار
ترا دیدم شدی از خواب بیدار ۲۳۴
شدی بیداردل ازخواب غفلت
که بردی از نفس غرقاب غفلت ۲۳۵
شدی بیدار از من در سوی نور
بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود ۲۳۶
مرادیدی و میبشناختی راز
ز من دیدی حقیقت عزّت و ناز ۲۳۷
منم اعیان ذات و راز دیدم
ترا بشناختم چون باز دیدم ۲۳۸
تو بودی آینه من نور در تو
حقیقت در یکی نه نور در تو ۲۳۹
تو چون بیدار گشتی ازعیانی
منت بودم همه راز نهانی ۲۴۰
منت اینجایگه آگاه کردم
حقیقت این دمت کل شاه کردم ۲۴۱
مرا بسیار سردادست دادار
دلا بشنو که تا گردی خبردار ۲۴۲
چو از حضرت در اینجا دیدهام تو
ز ذرّات جهان بگزیدهام تو ۲۴۳
ترا بگزیدهام در کلّ دنیا
ترا دیدم عیان سر هویدا ۲۴۴
نظر دارد بمن جانان که جانم
کنون اندر تو من عین العیانم ۲۴۵
نظر در هر دو دارد تا بدانی
حقیقت آن نظر از لامکانی ۲۴۶
بود ما را دلا بشنو تو قصّه
برون آر این زمان از خویش غصّه ۲۴۷
برون کن غصّه از خود تا بیابی
بهرجانب چرا چندین شتابی ۲۴۸
توئی دل من ترا دارم در اینجا
حقیقت بین که دلدارم در اینجا ۲۴۹
توئی و من کنون هستمت دلدار
ز من این دم ز جانان شو خبردار ۲۵۰
چو من گفتم در این اسرار رازت
بهر نوعی بخواهم گفت بازت ۲۵۱
یکی اصلم از آن حضرت در اینجا
بگویم با تو زان قربت دراینجا ۲۵۲
تو سالک هم منم اینجای سالک
حقیقت زندهام اندر ممالک ۲۵۳
تو سالک من ترا سالک شدم بیش
کنون واصل شدم ازتو شدم پیش ۲۵۴
تو این دم سالکی در پرده مانده
ابا صورت کنون افسرده مانده ۲۵۵
تو این دم سالکی و راز دیده
جمال من در اینجا باز دیده ۲۵۶
تو این دم سالکی در راه جانان
نهٔ کلّی همی آگاه جانان ۲۵۷
تو این دم سالکی در پردهٔ راز
ندیدستی حقیقت سرّ کل باز ۲۵۸
تو این دم سالکی تادر یقینت
ببینی باز سرّ اوّلینت ۲۵۹
تو این دم سالکی واصل شوی کل
مراد جاودان حاصل کنی کل ۲۶۰
توئی سالک کنون با من سفر کن
ز بود من کنون در من سفر کن ۲۶۱
توئی سالک بمن بین سرّبیچون
که بنمایم ترا کل بیچه و چون ۲۶۲
توئی سالک بگویم با تو آخر
حقیقت ذات رحمانست ظاهر ۲۶۳
توئی سالک منت در بود آدم
حقیقت در بر مقصود آدم ۲۶۴
توئی سالک حقیقت اصل یابی
ز من در عاقبت تو وصل یابی ۲۶۵
وصال یار اینجاگه نه بازیست
که هر لحظه هزاران عشقبازیست ۲۶۶
وصال یار پیداست و ره نیست
حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست ۲۶۷
بدو یکیست وصل جاودانی
کسی کو یافت اصل زندگانی ۲۶۸
کسی کاندر وصال امّید دارد
حقیقت او دلی جاوید دارد ۲۶۹
چو خورشیدش همی روشن بود دل
شود مقصود او در عشق حاصل ۲۷۰
حقیقت اندر اینجا آخر کار
وصال دوست میآید پدیدار ۲۷۱
وصال دوست از جان میتوان یافت
ز جان اینجای جانان میتوان یافت ۲۷۲
اگر جانان طلبکاری ز جان یافت
ز جان پرسید آنگه جان جان یافت ۲۷۳
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو
بدین گفتار پر معنی تو بگرو ۲۷۴
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا
که جان کردست جانان حاصل اینجا ۲۷۵
ز جان پرس از حقیقت تا بگوید
دوای دل حقیقت جان بجوید ۲۷۶
ز جان بشنو که تا آخر ز جان است
مرا مقصود جان عین العیان است ۲۷۷
ز جان بشنو که جان آمد خبردار
دلا میگویمت از جان خبردار ۲۷۸
حقیقت قصّهٔ جان بس درازاست
بشیب افتاده از زیر فرازاست ۲۷۹
حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز است
یقین در وی همی بسیار چیز است ۲۸۰
کنون از جان و دل گفتار باقیست
که خواهم گفت از آن اسرار باقیست ۲۸۱
کنون از جان و دل خواهی شنودن
تو آخر جان و دل مر ذات بودن ۲۸۲
سخن از جان و دل میگویمت باز
که جان ودل یقین شد صاحب راز ۲۸۳
سخن از جان ودل چون می برآید
حقیقت مر دل وجانها رباید ۲۸۴
سخن از جان ودل عطار بشنفت
در اینجا عاقبت با سالکان گفت ۲۸۵
سخن از جان و دل گوید حقیقت
از آن شد جان و دل بیشک طبیعت ۲۸۶
سخن از جان و دل گویم دمادم
که این دم یافتیمت بود آدم ۲۸۷
سخن از جان ودل بیرون نهادم
حقیقت در بر بیچون نهادم ۲۸۸
سخن از جان ودل میگویمت باز
که از جان دل آمد سرّ این راز ۲۸۹
سخن چون جان کند تقریر با دل
مراد اندر حقیقت جمله حاصل ۲۹۰
سخن چون جان بگوید با دل اینجا
شود مقصود کلّی حاصل اینجا ۲۹۱
سخن جان گفت و چندی دل شنیدست
ولیکن دل حقیقت آن ندیدست ۲۹۲
سخن جان گفت هم چندی بگوید
دوای دل همین جاگه بگوید ۲۹۳
سخن جان گوید و دل بشنود باز
در این گفتار بیچون بگرود باز ۲۹۴
سخن جان گوید از دیدار گوید
حقیقت بادل بیدار گوید ۲۹۵
دل بیدار دارد گوش با جان
حقیقت زآنکه دارد سرّ جانان ۲۹۶
دل بیدار هرگز مینمیرد
که ازجان این بیانها یاد گیرد ۲۹۷
دل بیدار کی غافل شود زین
که امّیدش یقین حاصل شود زین ۲۹۸
دل بیدار جان با دیده یار است
مر او را اندر اینجا دید یار است ۲۹۹
دل بیدار اینجا راز جانش
همی گوید حقیقت در نهانش ۳۰۰
دل بیدار جان میگویدش باز
درون پرده زان میگویدش راز ۳۰۱
دل بیدار از جان میستاند
همی منشور عشقش باز خواند ۳۰۲
ابا ذرّات تا ایشان بدانند
حقیقت سرّ عشق از جان بدانند ۳۰۳
حقیقت جان خبردارست از دل
دل از جان میکند مقصود حاصل ۳۰۴
حقیقت جان خبردارست از آن راز
از آن بادل دهد اینجا خبرباز ۳۰۵
کجا گشتست اندر گرد آفاق
حقیقت جانست اندر جملگی طاق ۳۰۶
همه جانست و دل گر باز بینی
یکی اصلست اگراین راز بینی ۳۰۷
همه جان و دلست اندر حقیقت
یکی پرده است بسته این طبیعت ۳۰۸
همه جان و دل است ار می بدانی
نمیداند کس این راز نهانی ۳۰۹
همه جانست و دل اندر بدیدار
در آخر جان شده ازدل خبردار ۳۱۰
همه جانست و جانان سرّ جانست
حقیقت دوست اندر جان عیانست ۳۱۱
همه جانست و جانان واقف جان
حقیقت اوست اینجا واصف جان ۳۱۲
همه جانست و جانان راز گوید
ابا جان دل ز جان می راز جوید ۳۱۳
همه جانست و جانان آفتابست
حقیقت جان برش چون ماهتابست ۳۱۴
همه جانست و جانان رخ نموده
حقیقت نور جان هر دم فزوده ۳۱۵
همه جانست وجانان آشکارست
حقیقت جان یقین دیدار یارست ۳۱۶
همه جانست و جانان در بر جانست
در اینجاگاه او مر رهبر جانست ۳۱۷
ز جانان گشت مشتق جان طبیعت
وطن گاه عیانش شد حقیقت ۳۱۸
ز جانان گر خبرداری توجان بین
درون جان تو جانان را عیان بین ۳۱۹
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل
که تا می باز دانی راز مشکل ۳۲۰
سخن ازجان شنو کو باز گوید
ترا اسرار کلّی راز جوید ۳۲۱
ز جان هر کو خبردار است اینجا
چو دل در راز بیدار است اینجا ۳۲۲
بسی جان دادگان در دل رسیدند
کمال جان جانان میندیدند ۳۲۳
طلب کردند اوّل دل در اینجا
که تا یابند راز مشکل اینجا ۳۲۴
طلب کردند دل تا باز جویند
حقیقت از دل اینجا راز جویند ۳۲۵
چو اندر قربت دل راه بردند
ز دل در جان رهی ناگاه بردند ۳۲۶
ز دل در جان نظر کردند آخر
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر ۳۲۷
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز
ولیکن مینداند هر کسی نیز ۳۲۸
که ازجان وصل جانان میتوان یافت
یقین منصور از این راز نهان یافت ۳۲۹
کسی کز جان حقیقت جست اسرار
حقیقت رخ نمودش بیشکی باز ۳۳۰
خب راز جان بپرس و زو یقین بین
تو جان را دید راز اوّلین بین ۳۳۱
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذات
دمیده نفخه اندر جمله ذرّات ۳۳۲
قل الرّوحست ازدیدار بیچون
نموده روی در دل بیچه و چون ۳۳۳
قل الرّوح است سرّ ذات دیده
حقیقت عین مر آیات دیده ۳۳۴
قل الرّوحست عاشق داند این راز
که اودیدست این معنی سرباز ۳۳۵
قل الرّوح ار در این جا باز بینی
حقیقت جان تو هر راز بینی ۳۳۶
قل الرّوح از بدانی آخر کار
حجابت او براندازد بیکبار ۳۳۷
قل الرّوح ار بدانی وصل یابی
که او اصل است هم زو وصل یابی ۳۳۸
قل الرّوح ار بدانی زنده گردی
درون جزوو کل تابنده گردی ۳۳۹
قل الرّوح ار بدانی دید یارست
که بنموده رخ اینجا پنج و چارست ۳۴۰
قل الرّوح از بیابی در درونت
حقیقت او کند مر رهنمونت ۳۴۱
قل الرّوح ار بیابی در جهان تو
یکی گرداندت اندر مکان تو ۳۴۲
قل الرّوح ار بدانی در همه جا
کند در آخر کارت چو یکتا ۳۴۳
قل الرّوح ار بدانی مر توانی
که میگوید ترا کلّ معانی ۳۴۴
قل الرّوحست اینجا در دمیده
در این دم در دم واصل رسیده ۳۴۵
قل الرّوح است در دل آشکاره
حقیقت خود بخود در حق نظاره ۳۴۶
کسی کین سر بداند جان شود او
اگر راز نهان مینشنود او ۳۴۷
حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذات
مزیّن کرده اینجا جمله ذرّات ۳۴۸
حقیقت پردهٔ او جسم آمد
خدا بود و در اینجا اسم آمد ۳۴۹
در این بیت ار توانی راه بردن
رهی زینجا بسوی شاه بردن ۳۵۰
ولیکن ظاهرست احکام صورت
ز دل وز جان بباید گفت نورت ۳۵۱
کز اینجا میبتابد روشنائی
رسیم آنگاه در عین خدائی ۳۵۲
سخن بسیار گفتیم از حقیقت
ولیکن راز بیچون در شریعت ۳۵۳
توان دانست تا یکی شود دید
حقیقت جسم و جان در سرّ توحید ۳۵۴
سخن قانون عقل آمد در این راه
چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه ۳۵۵
نمود جملگی در جسم آمد
همه بیدار دید اسم آمد ۳۵۶
یکایک را همی تقریر کردن
ز شرع و دید جان تفسیر کردن ۳۵۷
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم
حقیقت بیشکی با یار گفتیم ۳۵۸
سخن چون جملگی از دید یار است
ولیکن از معانی بیشمار است ۳۵۹
بصبر اینجا شود مقصود حاصل
حقیقت دل شود از روح واصل ۳۶۰
دگر جسم از دلش امّید یابد
که تا جان دید دید دید یابد ۳۶۱
دل و جان آشنای کردگارست
بنزد عاشقان دیدار یارست ۳۶۲
کنون تن دل کن و دل کن یقین جان
کز این معنی بیابی سرّ جانان ۳۶۳
دلت آیینهٔ سرّ جلالست
ولیکن جان یقین عین وصالست ۳۶۴
دلت آیینه شد تا جان نماید
ز جان آنکه رخ جانان نماید ۳۶۵
دلت آیینه شد از دید صورت
میاور سوی او دیگر کدورت ۳۶۶
دلت آیینهٔ سرّ تجلّی است
کز این آیینهات امروز پیداست ۳۶۷
دلت را داد زنده همچو عیسی
که تا گردد حقیقت آن مصفّا ۳۶۸
ترا عیسی درون دل نشسته
بتقوی از طبیعت باز رسته ۳۶۹
ترا عیسیّ جان در آسمانست
بچارم در چنین شرح و بیانست ۳۷۰
ترا عیسی جان باید نظر داشت
که او اینجا و آنجا را خبر داشت ۳۷۱
دمادم گوش کن در عیسی جان
که خواهد کردن او را ذات و برهان ۳۷۲
ز عیسی بشنوی اسرار آن دید
که در جام حقیقت جان جان دید ۳۷۳
چهارم آسمان دل مصفّاست
حقیقت منزل و مأوای عیسی است ۳۷۴
در اینجا عینِ جانِ بازماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست ۳۷۵
از آن ره سوی عیسی بردهٔ تو
حققت زنده ور نه مردهٔ تو ۳۷۶
اگر در محنت عیسی رسیدی
حقیقت ذات در چارم بدیدی ۳۷۷
از آن عیسی بچارم باز ماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست ۳۷۸
یقین در چار طبع خود تو بنگر
که چارم آسمانست ودو منگر ۳۷۹
در این چارم سما در سوزن جسم
بمانده لاجرم در صورت اسم ۳۸۰
ولی چون رازدار آمد چه باکست
که عیّسی مصفّا ذات پاکست ۳۸۱
نه او از باب پیدا شد حقیقت
که مریم بکر بود و بی طبیعت ۳۸۲
در این معنی بسی شرح است بسیار
ولیکن میرود کآرد پدیدار ۳۸۳
سخن تا آخری آید سرانجام
بیابد در یقین آغاز و انجام ۳۸۴
خبرداری که عیسی جمله دیدست
ابا تو گفته و سر ناپدیدست ۳۸۵
حقیقت عزلتی جسته ز دنیا
چو روح القدس او رسته ز دنیا ۳۸۶
از آن دنیا رها کردست از دید
که اینجا یافتست او سرّ توحید ۳۸۷
از آن دنیا رها کردست آن ماه
که مکشوفست او را حضرت شاه ۳۸۸
از آن دنیا رها کرده ز عزلت
که اینجا دید بیشک سرّ قربت ۳۸۹
در آن منزل که او آگاه او شد
حقیقت جمله او رادید و او بُد ۳۹۰
در آن منزل چو روح اللّه بنشست
حقیقت روح شد اللّه پیوست ۳۹۱
در آن منزل وصالش روی بنمود
تو پنداری حجابش سوزنی بود ۳۹۲
درآن منزل که عیسی دارد اکنون
بَرِ آن برگ کاهی هست گردون ۳۹۳
در آن منزل وصال عاشقانست
کسی کین یافت اینجا عاشق آنست ۳۹۴
در آن منزل اگر ره بردهٔ باز
برو زینجا و این پرده برانداز ۳۹۵
در آن منزل وصال اندر وصالست
حقیقت کل تجلّی جلالست ۳۹۶
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت
چو عطّار اندر اینجا در نظر یافت ۳۹۷
نظر کن باز تا منزل ببینی
ز جان بنگر یقین تا دل ببینی ۳۹۸
نظر کن باز اندر منزل جان
که دل خوانند او را جمله مردان ۳۹۹
نظر کن دل که دل مأوای عیسی است
حقیقت عیسی جانت در آنجاست ۴۰۰
نظر کن در دل و عیسی تو بنگر
ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر ۴۰۱
نظر کن در دل عیسی یقین بین
مر او را اندر اینجا پیش بین بین ۴۰۲
نظر کن در دل و عیسی تو بشناس
که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس ۴۰۳
بمنزلگاه دل دارد وطن او
حقیقت دید جان خویشتن او ۴۰۴
چنان واصل بود در منزل دل
که یکسانست او را راه و منزل ۴۰۵
در اینجا راز اشیا بازدیدست
حقیقت ذات یکتا بازدیدست ۴۰۶
در اینجا ذات کل او را عیانست
ز چارم مر ورا سرّ نهانست ۴۰۷
حقیقت سالک اینجاگه بیندیش
که عیسی داری اینجاگاه در پیش ۴۰۸
ترا عیسی حقیقت بیش باشد
که در هر کار پیش اندیش باشد ۴۰۹
ز عیسی غافلی ای بیوفا تو
از آن اینجا نداری این صفا تو ۴۱۰
ز عیسی غافلی تو در شب و روز
از آن از وی نمیگردی تو پیروز ۴۱۱
بچشم اول جمال او نظر کن
همه ذرّات از عیسی خبر کن ۴۱۲
ز عیسی غافلی او را ندیده
کنون بگشای اینجا گاه دیده ۴۱۳
بچشم دل توانی دید عیسی
که تا یابی تو دیدِ دید عیسی ۴۱۴
همه ذرّات با عیسی اَبَرراز
ولی عیسی در اینجاگاه میتاز ۴۱۵
نمییابند از آن غافل بماندند
چنین اینجای بیحاصل بماندند ۴۱۶
دل اینجا این زمان اسرار عیسی
حقیقت مر ورا گشته است پیدا ۴۱۷
وصال جان بخواهد یافت تحقیق
که تا جانست جان را هست توفیق ۴۱۸
چو عیسی در درون پرده باشد
چرا ذرّات او گم کرده باشد ۴۱۹
چو عیسی همچو خورشید است تابان
درونِ پردهٔ چارم شده جان ۴۲۰
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت
دل آن اسرار دیگر باز بشنفت ۴۲۱
رها کردیم اوّل قصهٔ جان
که بادل رازها میگفت پنهان ۴۲۲
کنون بر سوی آن سرباز کردیم
در آن اسرار صاحب راز کردیم ۴۲۳
حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بود
که میگفت او ابا دل باز بشنود ۴۲۴
توئی جان و توئی دل تا بدانی
اباتست این همه راز نهانی ۴۲۵
حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تو
از این معنی دلت بیهوش کن تو ۴۲۶
از آن دم گفت جان بادل یقین باز
حقیقت سرّ خود را در یقین باز ۴۲۷
که من چون سوی آدم آمدم باز
حقیقت دیدم او را صاحبِ راز ۴۲۸
تو بودی در درون من از برونت
نظر کردم شدم سوی درونت ۴۲۹
چودیدم دل یکی نوری ترا من
که دیدم نور را سوی لقا من ۴۳۰
حقیقت نور پاک مصطفی بود
که نورش بیشکی نور خدا بود ۴۳۱
نظر کردم و درآن نور حقیقت
که میتابید در تو در طبیعت ۴۳۲
منور بودپرده از جمالت
سوی پرده فکنده اتّصالت ۴۳۳
منوّر گشته دیدم چشمت ای دل
ترا آن نور اینجاهست حاصل ۴۳۴
نظر کن نور احمد در درونت
دلا تا هست اینجا رهنمونت ۴۳۵
بدان نور محمد(ص) راز دریاب
همی انجام با آغاز دریاب ۴۳۶
چونور مصطفایت رهنمونست
ترا این دم کنون عزت فزونست ۴۳۷
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور کیست با این عزّ و اعزاز ۴۳۸
نمیدانستم اوّل نور جانان
که تا آمد مرا منشور جانان ۴۳۹
حقیقت جان تو هم این نور داری
از او این عزّ و این منشور داری ۴۴۰
تو داری نور اندر دل یقین است
که نور رحمةٌ للعالمین است ۴۴۱
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور چیست با این عزت و ناز ۴۴۲
ندا آمد که نور احمدِ ماست
که اندر دل ترا این لحظه پیداست ۴۴۳
تو داری نور احمد جان و دل هم
نظر کن اندر این نورت دمادم ۴۴۴
که نور ماست لیکن اسم دریافت
حقیقت هم دل و هم جسم دریافت ۴۴۵
حقیقت دل ابا تن گفت این راز
ترا این یافت از دل عاقبت باز ۴۴۶
حقیقت نور احمد در دل و جانست
درون جمله چون خورشید رخشانست ۴۴۷
دلا اکنون از این پندار گشتی
ز نور دوست برخوردار گشتی ۴۴۸
ظهورت تا بطون این نور دارد
حقیقت در ره این منشور دارد ۴۴۹
همه ذرّات اکنون راز دیدند
که مر نور محمّد باز دیدند ۴۵۰
که ای ذرات ای دل گوش کردند
چو تو این دم از این می نوش کردند ۴۵۱
حقیقت جملگی دریافته این
گمانشان شد یقین اینجایگه زین ۴۵۲
دل وجان مر دو نور مصطفایست
از آن این پرتو عزّ و بقایست ۴۵۳
ولکین ای دل اکنون راز دیدی
یقین نور محمّد باز دیدی ۴۵۴
کنون گر واصل این نور گشتی
حقیقت همدم منصور گشتی ۴۵۵
نظر یک دم مگردان هان از این نور
که واصل شد یقین زین نور منصور ۴۵۶
همه ذرات عالم نوراو شد
از آن هر مدبر شرعش نکو شد ۴۵۷
حقیقت هر که اندر شرع آمد
ز نورش در یقین بی فرع آمد ۴۵۸
حقیقت هر که شرع او بیابد
همه اسرارها نیکو بیابد ۴۵۹
حقیقت شرع او شد راحت جان
از آن دل یافت اینجا ذوق جانان ۴۶۰
جوابی داد جان بادل چنین گفت
حقیقت او ابا جان در یقین گفت ۴۶۱
که ای جان خوب گفتی این بیان باز
بدانستم ز تو من این یقین باز ۴۶۲
من و تو این زمان هر دو یکیایم
یقین دیدار جانان بیشکیایم ۴۶۳
من و تو این زمانیم از نمودار
حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار ۴۶۴
من و تو این زمان دیدار یاریم
در این خلوت حقیقت پایداریم ۴۶۵
من و تو این زمان هستیم تا یار
حقیقت نقطهایم و عین پرگار ۴۶۶
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدی
جمال خویشتن در من بدیدی ۴۶۷
مرا دیدی و در من بی نشانی
تو درمن این زمان راز نهانی ۴۶۸
توئی جان من این دم سوی جانان
که اندر خلوتی در کوی جانان ۴۶۹
توئی این دم از آندم آمده باز
حقیقت مر مرائی صاحب راز ۴۷۰
توئی این دم مرا بیچون نموده
کمال من در اینجاگه فزوده ۴۷۱
توئی ایندم از آندم کل خبردار
مرا کردی یقین از خواب بیدار ۴۷۲
مرا بیدار کردی این زمان تو
نمودی رازم اینجاگاه جان تو ۴۷۳
مرا بیدار کردستی ز دیدت
منم این لحظه کل اعیان دیدت ۴۷۴
مرا بیدار کردستی تو از خواب
وگر بودم من اندر بحر غرقاب ۴۷۵
مرا بیدار کردستی ز صورت
که تا دریافتم عین حضورت ۴۷۶
مرا بیدار کردستی کنون تو
ندارم هیچکس جز رهنمون تو ۴۷۷
مرا بیدار کردستی تو از دوست
وگرنه مبتلا بودم در این پوست ۴۷۸
مرا بیدار کردستی تو از دید
وگرنه بودم اندر عین تقلید ۴۷۹
مرا بیدار کردی آخر کار
وگرنه بودم اینجاگه گرفتار ۴۸۰
مرا بیدار کردی از دم خویش
مرا بنهادهٔ کل مرهم خویش ۴۸۱
در اینجاگه یقین افتاده بودم
یقین دیوانه ودل ساده بودم ۴۸۲
در اینجا من بدست چار انباز
بُدَم اینجایگه در سوز و در ساز ۴۸۳
در اینجاگه بُدم من چون بزندان
توام زینجا رهائی ده هم از جان ۴۸۴
چو مرغی اندر این دام بلا من
بدم اینجا گرفتار قضا من ۴۸۵
در اینجاگه شب و روز از غم دوست
بُدم سوزان حقیقت در سوی پوست ۴۸۶
در اینجاگه یقین من دور بودم
ز نور عشق من مهجور بودم ۴۸۷
چو مرغی در قفس محبوس مانده
درون پردهام مدروس مانده ۴۸۸
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین
نبودم اندر اینجا هیچ ره بین ۴۸۹
چنان در غم بُدم در سال و در ماه
نمیبردم یقین در وصل تو راه ۴۹۰
چنان در غم بُدم مسیکن و حیران
نمیدانستم این ره سویت ای جان ۴۹۱
چنان در غم بدم در دست این چار
فرومانده اسیر اینجا بناچار ۴۹۲
چنان در غم بدم از دست ایشان
که دائم بود اندر غم پریشان ۴۹۳
چنان محبوس بودم جان در این تن
ولیکن هم یقین میدیدهام من ۴۹۴
حقیقت نور احمد در درونم
که او بُد اندر اینجا رهنمونم ۴۹۵
وگر نور تو میدیدم بتحقیق
که آخر یافتم هم از تو توفیق ۴۹۶
ولیکن قصّه میگویم برت باز
که هستی بیشکی تو صاحبِ راز ۴۹۷
من بیچاره در زندان صورت
دمادم میرسید از تو حضورت ۴۹۸
چرا لیکن نمیگفتی مرا باز
حقیقت تا شوم من صاحب راز ۴۹۹
طلب میکردمت اینجا یقین من
گهی در عشق و گه در کفر و دین من ۵۰۰
تو میدانی که بر من می چه رفتست
که تاگوشت کنون رزت نهفتست ۵۰۱
تو میدانی که هستی صاحبِ راز
که دیدستم رخت اینجایگه باز ۵۰۲
تو میدانی مرا درد نهانی
نمیداند کسی باری تو دانی ۵۰۳
تو میدانی که من دیدم بلایت
که تادیدم در آخر من لقایت ۵۰۴
تو میدانی مرا تامن که چونم
فتاده اندر این دریای خونم ۵۰۵
از آن حضرت خبردارم کنون من
بدین منزل رسیدم باز چون من ۵۰۶
خبردارم کنون زان حضرت پاک
که اینجا آمدم اندر سوی خاک ۵۰۷
از آن حضرت مرا چون ذات بیچون
حقیقت ره نمود از هفت گردون ۵۰۸
ره سیر فنا کردم از اینجا
رسیدم بار دیگر من در اینجا ۵۰۹
ره سیر فنا کردم از آن دید
جدا ماندم نهان از عین توحید ۵۱۰
ره سیر فنا کردم ز دیدار
فتادم ناگهان اندر ره یار ۵۱۱
ره سیر فنا کردم در این دور
فتادم ناگهان اندر ره دور ۵۱۲
ره سیر فنا کردم زحضرت
جداگشتم یقین از سیر قربت ۵۱۳
ره سیر فنا کردم از آن ذات
رسیدم من در اینجا سوی ذرّات ۵۱۴
ره سیر فنا کردم حقیقت
رسیدم ناگهان سوی طبیعت ۵۱۵
جدا ماندم یقین از حضرت پاک
رسیدم در یقین تا منزل خاک ۵۱۶
سوی خاک آمدم این لحظه دانم
که پیدا میشود راز نهانم ۵۱۷
سوی خاک آمدم از سوی افلاک
بدیدم صورتی در حقهٔ خاک ۵۱۸
سوی خاک آمدم تا راز بینم
وطن گاه فنا را باز بینم ۵۱۹
سوی خاک آمدم من نور مطلق
روان گشته من از حضرتِ حق ۵۲۰
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق
که تا یارم چه خواهد داد توفیق ۵۲۱
نظر کردم من اندر منزل خاک
در اینجا باز دیدم حضرت پاک ۵۲۲
از آن منزل بدین منزل رسیدم
در اینجا گرد جانان ناپدیدم ۵۲۳
نبود بود گشتم من در اسرار
نهان بودم ولی در عین اظهار ۵۲۴
حقیقت محو بودم اندر اینجا
فنا گشته از آن نور مصفّا ۵۲۵
طلبکار عیان یار بودم
از آن حضرت ندائی میشنوم ۵۲۶
از آن حضرت ندا آمد بگوشم
که حیران گشت اینجا عقل و هوشم ۵۲۷
ندا آمد بر من از سوی ذات
که هان شو این زمان در سوی ذرّات ۵۲۸
ندا آمد بر من از سوی دوست
که ای مغز این زمان شو در سوی پوست ۵۲۹
ندا آمد که ای دل در سوی دل
درون شو تا شود راز تو حاصل ۵۳۰
نظر کردم در آن دم راز دیدم
خود اندر سوی صورت باز دیدم ۵۳۱
نهان دیدم خود اندر قالبی من
بنور من شده اینجای روشن ۵۳۲
بنور خویش اینجا یافتم خویش
ولیکن چون حجابی یافتم بیش ۵۳۳
حجابی یافتم چون پرده بر در
درون او هزاران انجم و خور ۵۳۴
عجب جائی بدیدم خوب و دلکش
یکی در خاک و باد وآب و آتش ۵۳۵
چنانش جذب کردم آندم اینجا
همه ذرّات دیدم پر ز غوغا ۵۳۶
حجاب آمد برم زینجا حقیقت
گرفتار آمدم من در طبیعت ۵۳۷
در اینجا سالها در انتظارم
ضعیف و خسته و مجروح و زارم ۵۳۸
چنان در قید بودم مانده اینجا
غریب و بی نوا و زار و تنها ۵۳۹
خبردارم که نور پاک دیدم
عیان خویش در خاک دیدم ۵۴۰
عیان خویتشن دیدم در اینجا
میان دمدمه در شور و غوغا ۵۴۱
یکی نوری درون خویش دیدم
کزان من جملگی در پیش دیدم ۵۴۲
نظر کردم درون و هم برونم
بدیدم خویش را دیدار چونم ۵۴۳
ندیدم هیچ جز چارم طبایع
فروماندم در این صنع و صنایع ۵۴۴
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش
شدم ازخاک و باد و آب وآتش ۵۴۵
نه هم جنسم بدید و سرکشانید
بهر جائیم سرگردان دوانید ۵۴۶
دمی در شیب و یک دم سوی بالا
شوم چون باز بینم جای بر جای ۵۴۷
دمی در صومعه در راز باشم
دمی از عشق در پرواز باشم ۵۴۸
دمی اندر خراباتم نشسته
دمی اندر مناجاتم شکسته ۵۴۹
دمی گریانم از شوق وصالش
که میبینم برون نور جمالش ۵۵۰
در این خلوتسرای و منزل خاک
فروماندستم از دیدار افلاک ۵۵۱
مرا چون عقل اینجا یار آمد
تماشایم در این پرگار آمد ۵۵۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۵۲
۳۸۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.