هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، وصال، حقیقت، نور الهی، وحدت وجود، و عشق به معشوق حقیقی را بیان می‌کند. شاعر از پرگار به عنوان نمادی از گردش وجود و جستجوی حقیقت استفاده می‌کند و به دنبال یافتن یار و رهبری در این مسیر است. او از دردها و رنج‌های راه عشق سخن می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که حقیقت در نور الهی و وصال با معشوق حقیقی نهفته است. متن پر از استعاره‌ها و نمادهای عرفانی مانند بت، نور، پرگار، و فنا است.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از استعاره‌ها و نمادها ممکن است برای خوانندگان جوان پیچیده و نامفهوم باشد.

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

در این پرگار گردانم عجائب
تماشا میکنم نفس غرائب ۱

در این پرگار در اندوه ودردم
بمانده اندر این پرگارم فردم ۲

در این پرگار گردانم چو پرگار
طلبکارم بهرجائی رخ یار ۳

در این پرگار گردانم بسر بر
نمییابم کسی را یار و رهبر ۴

تماشا میکنم از هر کناری
همی جویم ز بهر خویش یاری ۵

تماشا میکنم در بود و نابود
مگر جائی بیابم عین مقصود ۶

تماشا میکنم چرخ فلک را
نظاره میکنم آن یک بیک را ۷

تماشا کردم اینجا هر چه دیدم
چو سودی زان چو مقصودی ندیدم ۸

تماشا کردم اندر تنگنائی
بهردم یافتم آنجا بلائی ۹

بسی اندیشهٔ بیهوده کردم
بسی زانجا رسید از خویش دردم ۱۰

بی کردم بهر سوئی نگاهی
که باشم تا توانم برد راهی ۱۱

بسی در خاک و خون آغشته گشتم
چو شیب و عین بالا در نوشتم ۱۲

نبردم هیچ ره در سوی جانان
که تا این دم ترا من یافتم جان ۱۳

چنین بد قصّهٔ من تابدانی
دوای درد من اینجا تو دانی ۱۴

دوائی کو کنون و ره نمایم
در این پرده حقیقت در گشایم ۱۵

از این پرده مرا بیرون فکن تن
که تا بیرون جهم از ما و از من ۱۶

از این پرده چنانم زار مانده
حقیقت عاشق و بی یار مانده ۱۷

از این پرده چنانم در بلا من
که میخواهی دگر باره فنا من ۱۸

فنا میخوانم از صورت حقیقت
که بیرون آیم از عین طبیعت ۱۹

فنا میخواهم از این زندگانی
مراد من بر آوردن تو دانی ۲۰

فنا میخواهم و کل کن فنایم
تو جانا باز خر در این بلایم ۲۱

فنا میخواهم و بیرونم آور
تو جانا اندر این حالت غمم خور ۲۲

تو غم خور زانکه غمخواری ندارم
بجز تو هیچکس یاری ندارم ۲۳

تو غمخور زانکه دردم را دوائی
در این منزل مرا تو آشنائی ۲۴

تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار
مرا جانا از این صورت برون آر ۲۵

تو غم خور تا مرا اینجا رسانی
که ره در سوی آن منزل تو دانی ۲۶

تو دانی راه بردن ماه اینجا
که دیدستی حقیقت شاه اینجا ۲۷

تو میدانی ره و کوی حقیقت
اگرچه ماندهٔ سوی طبیعت ۲۸

تو اینجاگه حقیقت دید یاری
مرا اینجایگه چون غمگساری ۲۹

بتو شادم که تو اسرار یاری
در اینجاگه مرا شادان تو داری ۳۰

بتو شادم حقیقت جان در آخر
که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر ۳۱

کنون زین تنگنای حادثاتم
برون کن تا رسانی سوی ذاتم ۳۲

نه چندانم در اینجا فکر و یارست
که اندیشه دمادم بیشمارست ۳۳

از اوّل تا بآخر اندر اینجای
مرادر کل بُد ای جان مانده در پای ۳۴

نظر در سوی اشیا کردم از سیر
عجب گردانست کردم این همه دیر ۳۵

در این دیرم مثال بت پرستان
بمانده من نه کافر نی مسلمان ۳۶

بی جستم ز مردم دوستداری
ندیدم از کسی امّیدواری ۳۷

چودیدم دشمنم بودند ایشان
حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان ۳۸

بود اینجا که با ایشان مقیمم
وزایشان این زمان در خوف و بیمم ۳۹

بسی کردم طلب از هر کسی باز
شنفتم من ز هر کس خود بسی راز ۴۰

همه تقلید بود و هیچ تحقیق
ندید از هیچکس الاّ که توفیق ۴۱

در آخر گر مرا اینجا نمائی
غم از من بیشکی اینجا ربائی ۴۲

نظر چون میکنم در خویش اینجا
چو میبینم یقین در پیش اینجا ۴۳

هدایت مر مرا زین سرّ نور است
که دائم مر مرا از وی حضورست ۴۴

از این نورم حقیقت روشنائیست
که مر تحقیق این نور خدائی است ۴۵

براه شرع این نورم هدایت
از اوّل بود بسیاری سعادت ۴۶

در آخر نیز هم دانستهام من
کز این نورم شود اسرار روشن ۴۷

اگر خورشید میبینم از این نور
یکی در تست از او افتاده تن دور ۴۸

اگرخود ماه میبینم از این است
که گردان اندر این چرخ برین است ۴۹

همه کوکب از این نورست دائم
که در آفاق مشهورست دائم ۵۰

وگر عرش است و کرسی هم بود این
حقیقت هم قلم با لوح شد این ۵۱

مزیّن چه بهشت و کرسی و عرش
ملایک هرچه اعیانست در فرش ۵۲

از این نورند من تحقیق دیدم
حقیقت من از این توفیق دیدم ۵۳

کنون این نور پاک مصطفایست
که ما را اندر اینجا رهنمایست ۵۴

ولی ای جان مرا اسرار برگوی
حقیقت قصّهٔ از یار برگوی ۵۵

رهائی باشدت اینجا مراهان
بگو با من حقیقت شرع و برهان ۵۶

جوابش داد جان آن لحظه کایدل
ترا مقصود خواهد بود حاصل ۵۷

کنون چون دید نور مصطفائی
حقیقت بیشکی اندر لقائی ۵۸

از این نورت رهائی باشد اینجا
ترا عین خدائی باشد اینجا ۵۹

از این نورت همه کامی برآید
ترا این تنگنا آخر سرآید ۶۰

از این نورت بود در آخر کار
حقیقت بیشکی دیدار اسرار ۶۱

از این نورت رهائی باشد از غم
ترا شادی رساند او دمادم ۶۲

از این نورت لقای جاودانست
که مر این برتر از کون و مکانست ۶۳

از این نورت بسی شادی رسد دوست
برون آرد ترا و هم من از پوست ۶۴

از این نورست ما را هردو امیّد
لقا زین نور خواهد بود جاوید ۶۵

ازاین نورست بیشک هر چه بینی
دلا اکنون تو در عین الیقینی ۶۶

از این نورست بیشک آسمانها
حقیقت تا بدانی جسم و جانها ۶۷

از این نورست ماه و چرخ و انجم
همه در نور اینجاگه شده گم ۶۸

از این نورست عرش و فرش و کرسی
حقیقت اینست پیش از نور قدسی ۶۹

از این نورست بیشک انبیا بین
درون خویش ایشان مصطفی بین ۷۰

از این نورست بیشک هرچه باشد
بجز این نور مر چیزی نباشد ۷۱

از این نور است آدم تا بدانی
از این نورست هر شرح و معانی ۷۲

از این نورست نوح و پور آذر
تو از این نور یک لحظه بمگذر ۷۳

از این نورست اسحق گزیده
هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده ۷۴

از این نورست موسی بر سر طور
حقیقت مانده واله او از این نور ۷۵

از این نورست مر ایّوب و یونس
که این نورست در هر چیز مونس ۷۶

از این نورست بیشک مر سلیمان
حقیقت انبیا را مر چنین دان ۷۷

دلاگر راز گویم شرح اینست
که این نورت عیان عین الیقین است ۷۸

حقیقت این بود رهبردر اینجا
دلا اکنون تو می ره بر در اینجا ۷۹

بیابی کام خود زین نور مطلق
که این نور است ذات جاودان حق ۸۰

تمامت انبیا زین نور بودند
از آن اندر جهان مشهور بودند ۸۱

از این مقصود حاصل میشود باز
که این نور است هم انجام وآغاز ۸۲

حقیقت نور الّا اللّه باشد
دگر هر کس کز این آگاه باشد ۸۳

دلا زین نور اینجا ره بر اینجا
که این نورست کین جا جمله پیدا ۸۴

دلا این نور عین لامکان است
که با ما این زمان اندر مکان است ۸۵

دلا این نور اینجا دید شاه است
همه ذرّات را پشت و پناه است ۸۶

دلا این نور اندر آخر کار
حجاب از پیش بردارد بیکبار ۸۷

دلا این نور بنماید یقین ذات
کند روشن چو خود مر عین ذرّات ۸۸

همه ذرّات از این آید منوّر
حقیقت جان شوند اینجای یکسر ۸۹

همه جانها ازاین نورست تابان
که در آفاق مشهورست میدان ۹۰

همه جانها از این اندر خروش است
که این دریا حقیقت چشم و گوش است ۹۱

همه جانها بدین باشد سرافراز
حقیقت اوست اینجا صاحب راز ۹۲

از این مقصود ما حاصل شد اینجا
که این نورست اندر کلّ اشیا ۹۳

ره ما آخر کارست از او راست
که اندر ره حقیقت روشنی خاست ۹۴

مزیّن شد ره ما آخر کار
از او یابیم هر دو عین دیدار ۹۵

وطنگاه ازل زین نور یابیم
در آخر چون سوی منزل شتابیم ۹۶

دگر ای دل ره دور و درازست
گهی شیبست و گه گاهی فرازست ۹۷

بسی رفتند و در ره باز ماندند
نه در بالا که در چه باز ماندند ۹۸

بسی رفتند و در اینجا رسیدند
جمال یار آخر باز دیدند ۹۹

بسی رفتند در راه حقیقت
شدند از نور آگاه شریعت ۱۰۰

نه بازی باشد این ره تا بدانی
که تا خود را بمنزل در رسانی ۱۰۱

ببازی نیست راه عشق کردن
کسی باید که داند راه بردن ۱۰۲

ببازی نیست راه عشق جانان
کسی باید که بیشک پی بَرَد آن ۱۰۳

ببازی نیست هان این ره ببازی
نیابی دوست تا خود در نبازی ۱۰۴

رهی دور است و منزل ناپدیدست
که آخر کارت ای دل ناپدیدست ۱۰۵

رهی دور است و راه عاشقانست
کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست ۱۰۶

رهی دور است پر خوف و خطر بین
گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین ۱۰۷

در این ره صد هزاران جان چو کاهست
در آخر نیست غم چون جان تباه است ۱۰۸

در این ره عاشقی باید یگانه
که در یکی بود او جاودانه ۱۰۹

در این ره عاشقی باید سرافراز
که در یکی شوند انجام و آغاز ۱۱۰

در این ره عاشقی باید صفائی
که یکی گردد اینجا درخدائی ۱۱۱

در این ره عاشقی باید صفاکش
که یکی بیند اینجا پنج با شش ۱۱۲

در این ره عاشقی باید پر اسرار
که در یکی بیابد او رخ یار ۱۱۳

در این ره عاشقی باید که در دید
یکی بیند همه در سرّ توحید ۱۱۴

در این ره عاشقی باید که در ذات
یکی گردند اینجا جمله ذرّات ۱۱۵

در آخر دل یکی دیدار یابی
همه اینجایگه مر یار یابی ۱۱۶

در آخردل همه دیدار جانانست
همه اینجایگه انوار جانانست ۱۱۷

در آخر دل همه عین الیقین است
یکی هم آسمانها و زمین است ۱۱۸

در آخر در حقیقت جمله اللّه
بود بیشک بیابی حضرت شاه ۱۱۹

در آخر دل من و تو باز کردیم
ز یکی اندر اینجا راز کردیم ۱۲۰

ز یکی لاشوم در دید الّا
در اول بازدان این راز یکتا ۱۲۱

مرو بیرون هم اندر اندرون یاب
توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب ۱۲۲

در اینجا آن حقیقت دان عیانست
هم اینجا و هم آنجابی نشانست ۱۲۳

در اینجا راز اینجا گشت حاصل
چنین بین تا تو باشی جملگی دل ۱۲۴

در اینجا سرّ آنجا آشکارست
در آنجا دید یکتا آشکارست ۱۲۵

دلا در پرده بین این سرّ پنهان
که در اینجاست این شرح و بیان هان ۱۲۶

از آنت کردم آگاه حقیقت
که جز حق نیست در راه حقیقت ۱۲۷

بجز حق نیست اینجا جملگی اوست
یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست ۱۲۸

بجز یکی نیابی آخر کار
حجاب این پردهات از پیش بردار ۱۲۹

حجاب این پردهات از خود برافکن
که تا اسرارت آید جمله روشن ۱۳۰

بجز حق نیست چه آخر چه اوّل
مباش اینجا دلا آخر معطّل ۱۳۱

منت گفتم کنون خود چشم کن باز
که اندرتست هم انجام و آغاز ۱۳۲

بتو پیداست جسم من هم اینجا
که شد اسرار کلّت روشن اینجا ۱۳۳

بتو پیداست اشیا و ملایک
اگرچه واصلی میباش سالک ۱۳۴

هر آنکس کز نمود من شد آگاه
همین جا باز بیند او رخ شاه ۱۳۵

دلا مستقبل حالن تو آنست
که دیدار بقا در آن جهانست ۱۳۶

ولی اینجا درون پرده پیداست
جمال بی نشانی هم هویداست ۱۳۷

جمال یار پیدا هست اینجا
بنقد اینجا مده از دست او را ۱۳۸

بنقد اینجا وصال دوست دریاب
حقیقت مغز خود در پوست دریاب ۱۳۹

بنقد اینجا مده دلدار از دست
چو وصلت بیشکی اینجایگه هست ۱۴۰

بنقد او را غنیمت دان تو جانان
درون پرده او را بین تو پنهان ۱۴۱

بنقد او را مده ازدست زنهار
درون پرده میبین روی دلدار ۱۴۲

بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز
که دیدی در درون دیدار پیروز ۱۴۳

بنقد او را غنیمت دان تو اکنون
مرو از خویشتن یک لحظه بیرون ۱۴۴

مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات
که نورش روشنائی یافت ذرّات ۱۴۵

مرو بیرون و او را بین دمادم
که پیوستست با من اندر این دم ۱۴۶

کنون چون هر دو در عین وصالیم
ز وصل دوست اندر اتّصالیم ۱۴۷

کنون چون دیده در دیدار هستیم
حقیقت صاحب اسرار هستیم ۱۴۸

کنون چون هر دو دیدستیم اعیان
در اینجاگاه بیشک روی جانان ۱۴۹

کنون چون هر دوباره باز دیدیم
در اینجا صاحب هر راز دیدیم ۱۵۰

در این خلوتسرای لامکانی
بهم باشیم اینجاگه عیانی ۱۵۱

از اینجا وصلت اعیانست اعیان
در این خلوت همی یابیم پنهان ۱۵۲

در اینجا وصل جانانست دیدار
بهم بینیم اینجاگه نمودار ۱۵۳

دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا
بباید رفتنت در سوی دریا ۱۵۴

دلا اکنون قراری گیر در خود
تو چون رسته شدی از نیک و از بد ۱۵۵

وصال اینجاست تا آنجا روی باز
سزد گر می دگر این بشنوی باز ۱۵۶

وصال اینجاست بر خور از وصالش
نظر کن در درون نور جلالش ۱۵۷

وصال اینجاست وز انسان بدیدست
که اینجا بیشکی جانان بدیدست ۱۵۸

کسانی در پی فردا نشسته
در اینجاگه دل اندر وصل بسته ۱۵۹

بامّیدی که فردا یار یابند
حقیقت بیشکی دلدار یابند ۱۶۰

کجا فردا که امروز است حاصل
جز امروزش نبیند مرد واصل ۱۶۱

دل اندر بند فردا چند داری
چوامروزت یقین دلدار داری ۱۶۲

دل اندر بند فردابستهٔ تو
از آن نادان همیشه خستهٔ تو ۱۶۳

دل اندر بند فردا میندانی
که فردا بیشکی حیران بمانی ۱۶۴

برو اصل یقین امروز فرداست
که جانان سر بسر کلّی هویداست ۱۶۵

ز فردا بگذر و امروز بنگر
ز وصل دوست تو امروز برخور ۱۶۶

ز فردا بگذر و امروز او بین
چو جمله اوست مر جمله نکو بین ۱۶۷

ز فردا بگذر و امروز دریاب
توقّف کن دمی در عشق مشتاب ۱۶۸

ز فردا چند گوئی وصل امروز
ترا دادست اینجا خویش میسوز ۱۶۹

ز فردا چند گوئی آخر ای دل
که امروز است هر مقصود حاصل ۱۷۰

ز فردا چند گوئی زانکه فردا
هنوزت نیست پخته دیگ سودا ۱۷۱

ز فردا چند گوئی دل حقیقت
که امروزست پیدا دید دیدت ۱۷۲

ز فردا چند گوئی دل یقین یاب
تو مر امروز درخود پیش بین یاب ۱۷۳

ز فردا چند گوئی دل ببین راز
درون خویشتن عین الیقین ساز ۱۷۴

منه دل سوی فردا زانکه اینجا
نه بندد دل حقیقت سوی فردا ۱۷۵

کسی کو واصل هر دو جهان است
ورا امروز کل عین العیان است ۱۷۶

اگر امروز یابی وصل جانان
همی فردا تو باشی بیشکی آن ۱۷۷

اگر امروز وصلت میدهد دست
نباید دل سوی فردا ترا بست ۱۷۸

اگر امروز وصل یار یابی
چرا ای دل سوی فردا شتابی ۱۷۹

در این وصل اربیابی دید جانان
یکی گردی تو در توحید جانان ۱۸۰

در این وصل اربیابی روی آن ماه
ز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه ۱۸۱

حقیقت اندر اینجا آشنائیست
یقین مر سالکان را روشنائیست ۱۸۲

حقیقت اندر اینجا دید دیدست
عیان چون یار در گفت و شنیدست ۱۸۳

تو بر امیّد فردائی زهی ریش
که اندر خود فکندستی تو تشویش ۱۸۴

تو بر امّید فردائی که بینی
همی ترسم که مر چیزی نبینی ۱۸۵

ترا امروز باید وصل دیدن
حقیقت اندر اینجا اصل دیدن ۱۸۶

ترا تا سوی فرداهست امّید
حقیقت همچو خواهی ماند جاوید ۱۸۷

گرت امروز وصل آید بدیدار
شوی از بود کل خود ناپدیدار ۱۸۸

یقین اینست چندانی که گویم
جز اینجا وصل خود چیزی نجویم ۱۸۹

اگرچه گفتگو آخر رسیدست
مرا آخر وصال اینجا بدیداست ۱۹۰

مر امروز امّید وصالست
دل من در تجلّی جمالست ۱۹۱

مرا امروز چون جانان بدیدست
همیشه جان و دل اندر مزید است ۱۹۲

مرا امروز چون جانان هویداست
بنقدم شاد چون فردا نه پیداست ۱۹۳

مرا امروز چون جان رخ نمودست
زیانم جملگی امّید سوداست ۱۹۴

به نقد امروز دارم دلستانم
بنقد اکون مراد دل ستانم ۱۹۵

بنقد امروز با جانان برآیم
چه از آن بیشکی کز جان برآیم ۱۹۶

هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت
در اینجاگه وصال او خبر داشت ۱۹۷

هرآنکو نقد خود اینجا بیابد
همان بیشک یقین فردا بیابد ۱۹۸

بنقد امروز دستی برفشانیم
که نقد امروز در روی جهانیم ۱۹۹

بنقد امروز کام اینجاست پیدا
جمال جان جان در دل هویدا ۲۰۰

بنقد امروز از او آسوده گردیم
چه از آن کاندر این کل سوده گردیم ۲۰۱

بنقد امروز میبینیم دلدار
بحمداللّه ز وصل او خبردار ۲۰۲

بنقد امروز کامی زو ستانیم
ز وصلش دمبدم کامی برانیم ۲۰۳

ز وصلش جان و دل در شادمانی است
وصال ما کنون در زندگانی است ۲۰۴

ز وصلش این زمان عطّار او شد
که بیشک اندر این عالم خود او بُد ۲۰۵

ز وصلش این زمان اندر یکیام
حقیقت مر جمالش بیشکیام ۲۰۶

زهی اسرار ما اسراردان کیست
که دریابد که اینجا جان جان کیست ۲۰۷

زهی اسرار ما ننموده هر کس
جمال خویشتن خود یافت می بس ۲۰۸

زهی اسرار ما اعیان عشّاق
فکنده دمدمه در کلّ آفاق ۲۰۹

زهی اسرار ما اسرار منصور
درون جان ما دیدار منصور ۲۱۰

زهی اسرار ما از وی بدیدار
بجان و سرشدم او را خریدار ۲۱۱

زهی اسرار ما اعیان نموده
در ذرّات عالم برگشوده ۲۱۲

درون سالکان زو گشته پرنور
رسیده هر کسی را سرّ منصور ۲۱۳

درون ساکان زین گشته آباد
بآخر ذرّهها زین گشته دلشاد ۲۱۴

درون سالکان کین راز بیند
حقیقت یار خود را باز بیند ۲۱۵

حقیقت اینکه با آخر رسیده است
در اواعیان کل اینجا بدیدست ۲۱۶

حقیقت ختم برمنصور باشد
سراسر بیشکی پر نور باشد ۲۱۷

حقیقت گفتگو اینجا بسی شد
اگرچه اصل از نکته یکی بُد ۲۱۸

حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد
حقیقت عشق آخر داد بستد ۲۱۹

حقیقت عشق آخر جان جان یافت
یقین مر عقل را راز نهان یافت ۲۲۰

حقیقت عشق اینجاگه یکی دید
ولیکن عقل بیشک اندکی دید ۲۲۱

بهمّت عقل اگرچه بس بلند است
همیشه گفت او در چون و چند است ۲۲۲

سخن پیوسته از تقلید گوید
ولیکن عشق کل از دید گوید ۲۲۳

سخن از عقل دائم نقل باشد
ولیکن این بیان از عقل باشد ۲۲۴

بیان ما همه از عشق یار است
در آن اسرارهائی بیشمار است ۲۲۵

بیان ما همه از عشق جانانست
حقیقت در یکی اسرار اعیانست ۲۲۶

بیان ما یقین عاقل نداند
وگر داند بکل حیران بماند ۲۲۷

بیان ما همه از لامکانست
یقین در وی حقیقت جان جانست ۲۲۸

یقین ما نداند جز که عاشق
که باشد در بیان عشق صادق ۲۲۹

بیان ما نداند مر کسی باز
مگر آنکس که دارد چشم جان باز ۲۳۰

بیان ما نداند جز یکی بین
که باشد در یکیاش کفر یا دین ۲۳۱

اگر کافر شوی در عشق دلدار
حقیقت باز یابی سرّ اسرار ۲۳۲

اگر کافر شوی در عشق جانان
ببینی جان جان اینجا تو اعیان ۲۳۳

اگر کافر شوی این سرّ بیابی
باخر جان جان ظاهر بیابی ۲۳۴

اگر کافر شوی در عشق آن ماه
بیابی ناگهان آن ماه خرگاه ۲۳۵

اگر کافر شوی از عشق محبوب
اگرچه طالبی گردی تو مطلوب ۲۳۶

اگر کافر شوی در آخرکار
براندازی حجاب از خود بیکبار ۲۳۷

اگر کافر شوی باشی مُسلمان
چو گر این سر نمییابی تو نادان ۲۳۸

اگر کافر شوی آخر بدانی
ولیکن در یقین حیران بمانی ۲۳۹

اگر کافر شوی مانند منصور
بشرع اینجا شوی در کفر مشهور ۲۴۰

اگر کافر شوی چون او یکی تو
خدا در بُت ببینی بیشکی تو ۲۴۱

اگر کافر شوی در عین مستی
تو چندی اندر اینجا بت پرستی ۲۴۲

اگر کافر شوی اینجا زتحقیق
بیابی آخر کارت تو توفیق ۲۴۳

اگر کافر شوی چو شیخ صنعان
تو گردی عاقبت درکل مسلمان ۲۴۴

اگر کافر شوی اسرار بینی
اگرچه با بُتی زنّار بینی ۲۴۵

توئی کافر ولیکن بیخبر تو
نمیبینی بُتِ خود در نظر تو ۲۴۶

توئی کافر بتی داری تودر چین
نظر بگشا بُتِ خود در نظر بین ۲۴۷

بت خود بین اگرچه کافری تو
که بیشک در ره و هم رهبری تو ۲۴۸

بت خود بین که گر خود بازیابی
بسوی بت پرستِ خود شتابی ۲۴۹

بت خود بین و بنگر بت پرستت
چرادر دیر دل غافل شدستت ۲۵۰

بت خود بین که او را سجده کردی
چوحکم از تست این لا بت پرستی ۲۵۱

بتی داری تو اندر دیر مانده
ز بهر این بُت اندر سیر مانده ۲۵۲

بتی داری و بت را سجده میکن
که پیدا نیست این بت را سر و بن ۲۵۳

چنان این سر بیان گفته خوانیم
که بیشک بت پرست عشقشانیم ۲۵۴

بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردون
که از دور فنا رخ کرد بیرون ۲۵۵

بت ما زادهٔ دیر فنایست
که با ما اندر اینجا آشنایست ۲۵۶

بت ما زادهٔ پنج و چهار است
مر او را در جهان دیدار یار است ۲۵۷

بت تو صورتست و عین معنی
که بنمودست رخ در جمله دنیی ۲۵۸

بت ما سرّ عشق لایزالست
که اینجاگاه در عین وصالست ۲۵۹

بت ما جملگی اسرار دیدست
در اینجاگه عیان یار دیدست ۲۶۰

بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانست
که هم جان دارد و هم دید جانانست ۲۶۱

بُتِ ما جان جان اینجا بدیدست
ابا او در عیان گفت و شنیدست ۲۶۲

بُتِ ما یافت جان جان حقیقت
برون شد بیشک از عین طبیعت ۲۶۳

بُتِ ما یافت جانان اندر اینجا
ابا او شد در آخر عین یکتا ۲۶۴

بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچون
ز دلدار خود او کل بیچه و چون ۲۶۵

بُت ِ ما یافت اینجا کامرانی
حقیقت دید سرّ لامکانی ۲۶۶

بت ما یافت در آخر هدایت
ز یار خویشتن عین سعادت ۲۶۷

بت ما با دلست و عین جانست
حقیقت دیده اینجا جان بیانست ۲۶۸

بت ما در نمودار یقین است
که او رادر عیان عین الیقین است ۲۶۹

بت ما در یقین دم از یقین زد
ز کفر خود رقم بر عین دین زد ۲۷۰

بت ما در فنا آغاز و انجام
یکی دیدست اینجاگه سرانجام ۲۷۱

بت ما در فناء لامکانست
ورا اسرار جانان کل عیانست ۲۷۲

بت ما در فنا توحید دارد
یکی ذاتست و او آن دید دارد ۲۷۳

بت ما شاه را بشناخت آخر
یقین خود در فناانداخت آخر ۲۷۴

بت ما در حقیقت راه دارد
در آن عین فنا مر شاه دارد ۲۷۵

بت ما دیر خود بر جای بگذاشت
ببام دیر شد کز خود خبر داشت ۲۷۶

بت ما این زمان در لا هویداست
بنزد عاشقان پنهان و پیداست ۲۷۷

بت ما در یقین جانست و جانان
از آن چون جانست او پیدا و پنهان ۲۷۸

بُتِ ما این زمان در عین لاهوست
اگرچه در بیان گفت یا گوست ۲۷۹

درونِ جزو و کل بیشک چو همراه
حقیقت بود کل با حضرت شاه ۲۸۰

ببام دیر او در سیر افتاد
از آن اینجایگه بی غیر افتاد ۲۸۱

ببام دیر شد بهر تماشار
مر او را سر درآنجا گشت پیدا ۲۸۲

ببام دیر شد تا بام بیند
در اینجاگاه از خود کام بیند ۲۸۳

ببام دیر چون او منکشف شد
دگر آن راز در کل متّصف شد ۲۸۴

ببام دیر شد دریافت او راز
حقیقت در عیان انجام و آغاز ۲۸۵

ببام دیر شد بالای گردون
نظر کردست کل در بیچه و چون ۲۸۶

ببام دیر خود را کل فنا دید
وصال شاه در عین بقا دید ۲۸۷

ببام دیر اکنون در وصال است
که کلّی در تجلّی جلال است ۲۸۸

ببام دیر اکنون راز دیدست
که وصل شاه اینجا باز دیدست ۲۸۹

ببام دیر اکنون بیجهاتست
ز یکّی در یکی اعیان ذاتست ۲۹۰

ببام دیر در اشیا نظر کرد
همه اشیا چو خود را راهبر کرد ۲۹۱

ببام دیر در اشیا یکی دید
خدا را در همه او بیشکی دید ۲۹۲

ببام دیر از حق گشت واصل
همه مقصودش اینجا گشت حاصل ۲۹۳

ببام دیر در نور تجلّاست
که ذاتش در درون جمله پیداست ۲۹۴

ببام دیر اعیانش کماهی است
که بیشکی این زمان سرّ الهی است ۲۹۵

گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت
که خود اینجایگه سرّ خدا یافت ۲۹۶

گمان برداشت چون اندر یکی دید
حقیقت جملگی بُد سرّ توحید ۲۹۷

گمان برداشت چون خود را نهان داشت
در اینجا بود خود را جان جان یافت ۲۹۸

گمان برداشت اندر بیگمانی
نظر کرد اندر او سرّ معانی ۲۹۹

گمان برداشت اندر آخر کار
معانی محو کرد اینجا بیکبار ۳۰۰

گمان برداشت کلّی در فنا شد
در آن حضرت بکلّی در بقا شد ۳۰۱

گمان برداشت او در ذات بیچون
برش چون ارزنی شد هفت گردون ۳۰۲

گمان برداشت تا خود را فنا یافت
از آنجا بیشکی خود را خدا یافت ۳۰۳

حقیقت وصل جانان اندر اینجاست
یکی دان کز یکی جمله هویداست ۳۰۴

چو اندر بیخودی در نیک و بد شد
درآن عین فنا کلّی اَحَد شد ۳۰۵

احد شد بیزمان و بی مکان او
یقین شد بیشکی کل جان جان او ۳۰۶

احد شد تا ز یک آگاه آمد
حقیقت نور الّا اللّه آمد ۳۰۷

فنا شد تا بیان اندر فنا شد
مرا اسرارها در خود بقا شد ۳۰۸

فنا شد تا بیان اندر فنا یافت
همه اسرارها در خود بقا یافت ۳۰۹

فنا شد در یقین مانند منصور
یکی خود دید او در جملگی نور ۳۱۰

فنا شد تا عیانش ذات آمد
حقیقت درعیان آیات آمد ۳۱۱

یکی شد تا یکی اندر خدائی
حقیقت یافت او اندر جدائی ۳۱۲

یکی دید اندر اینجا عین پرگار
همه از وی بدید او ناپدیدار ۳۱۳

یکی دید اندر اینجا جان و دل دید
حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید ۳۱۴

همه اندر یکی یکّی نمودار
همه عین یکی در عین پرگار ۳۱۵

همه اندر یکی یکّی نموده
یکی را از یکی یکّی فزوده ۳۱۶

همه اندر یکی اسرار رفته
همه در دید کلّی یار رفته ۳۱۷

همه اندر یکی چه آب و آتش
حقیقت باد و آب اینجا شده خوش ۳۱۸

حقیقت هر چهار اینجا شده یار
حقیقت هم نهان و هم پدیدار ۳۱۹

حقیقت هر چهار اینجا فنا بود
در آن عین فنا دید بقا بود ۳۲۰

حقیقت بود حق نابود کی شد
بوقتی کین همه دیدار حی شد ۳۲۱

حقیقت بود حق پنهان نماند
مر این معنی به جز واصل نداند ۳۲۲

حقیقت بود حق اینجا هویداست
اگر مرد رهی پنهان و پیداست ۳۲۳

حقیقت چیست بود بود دیدت
یقین را جان و دل معبود دیدت ۳۲۴

حقیقت چیست اینجا دوست دریافت
یقین آن مغز اندر پوست دریافت ۳۲۵

حقیقت چیست اینجا جان جان دید
درون خویشتن آنجا عیان دید ۳۲۶

حقیقت چیست سالک اندر آخر
که او دلدار بیند عین ظاهر ۳۲۷

حقیقت چیست سالک اندر این راه
که درخود بیند اینجاگاه او شاه ۳۲۸

حقیقت چیست سالک را در این دید
که در خود بیند او اسرار توحید ۳۲۹

حقیقت چیست سالک را در این راز
که بیند در درون انجام وآغاز ۳۳۰

حقیقت چیست سالک در همه چیز
که درخود یابد اینجاگه همه نیز ۳۳۱

حقیقت چیست سالک را در این اصل
که هم پیش از فنا در یابد این وصل ۳۳۲

در این دیر فنا سالک حقیقت
یکی بیند در آن یکی طبیعت ۳۳۳

در این بودفنا کل بود گردد
بآخر در عیان معبود گردد ۳۳۴

حقیقت جملگی در تک و تابند
که تا این سر بآخر باز یابند ۳۳۵

حقیقت جملگی در گفت وگویند
که تا این سر بآخر باز جویند ۳۳۶

حقیقت جملگی در دید دیدند
ولی این سر بکلّی مرندیدند ۳۳۷

یقین میدان که هر کو آخر کار
مر این رازش نیاید آخر کار ۳۳۸

سخن اندر یقین میگفت خواهم
دُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم ۳۳۹

سخن اندر حقیقت دست دادست
که دلدارم براندر بر نهادست ۳۴۰

سخن اندر حقیقت کل عیانست
که در هر بیت صد راز نهانست ۳۴۱

سخن اندر حقیقت میرود دوست
که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست ۳۴۲

سخن اندر حقیقت میرود یار
که تا کلّی یقین آید پدیدار ۳۴۳

سخن اندر حقیقت میرود جان
که تا پیدا نماید جمله جانان ۳۴۴

سخن اندر حقیقت میرود دل
که تا منصور آن آید بحاصل ۳۴۵

سخن اندر حقیقت رفت صورت
در آن نور تجلّی حضورت ۳۴۶

سخن اندر حقیقت رفت اینجا
که اینجا هست و آنجا نیز پیدا ۳۴۷

سخن اندر حقیقت رفت در بُت
ز صورت تا یکی بینی تولابت ۳۴۸

سخن اندر حقیقت رفت دیدار
که تا یکی شود اندر نمودار ۳۴۹

سخن اندر حقیقت رفت اعیان
که تا یکّی شوی در عین جانان ۳۵۰

سخن اندر یکی خواهم نمودن
حقیقت تا بآخر آن تو بودن ۳۵۱

سخن اندر یکی میگویمت باز
حقیقت اندر اینجا جمله را باز ۳۵۲

سخن اندر یکی میگویمت کل
که تا آخر شوی بیرون تو از ذل ۳۵۳

سخن اندر یکی گفتند مردان
ولیکن با حقیقت دان تو نادان ۳۵۴

سخن اندر یکی گفتست منصور
ازآن جاوید شد در عشق مشهور ۳۵۵

سخن اندر یکی گفت و نهان شد
در آن عین نهانی جان جان شد ۳۵۶

سخن اندر یکی گفت او ابر دار
که در یکی خدا بودش خبردار ۳۵۷

سخن اندر یکی گفت از ازل باز
ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز ۳۵۸

سخن اندر یکی گفت از حقیقت
که یکی بود با عین طبیعت ۳۵۹

سخن اندر یکی تا جاودان گفت
حقیقت خویشتن را جان جان گفت ۳۶۰

سخن اندر یکی دیدار دارد
کسی کو همچو خود او یار دارد ۳۶۱

سخن او گفت در سرّ اناالحق
حقیقت او خبردار است از حق ۳۶۲

سخن او گفت با ذرّات عالم
از او گویند خود مردان دمادم ۳۶۳

سخن از دید حق گفتست بیشک
که او دیدست در خود بیشکی یک ۳۶۴

یکی بُد تا سخن گفت آشکاره
اگرچه بود او کردند پاره ۳۶۵

یکی بُد تا سخن گفت و سرافراخت
نمودِ صورت او از چه برافراخت ۳۶۶

یکی بُد تا سخن گفت و لقا دید
فنا اندر بقا دید و خدا دید ۳۶۷

سخن گفت و نشانش بی نشان شد
از آن در بی نشانی کل عیان شد ۳۶۸

سخن اندر یکی گفت و یکی یافت
حقیقت خویش جانان بیشکی یافت ۳۶۹

در این سر بت پرست آمد زاوّل
بآخر کرد بُت اینجامبدّل ۳۷۰

بت خود اوّل آمد دوست دار او
بآخر کرد بت بر سوی دار او ۳۷۱

بت خود را در اوّل سجده میکرد
بآخر گشت اینجا در عیان فرد ۳۷۲

بت خود را حقیقت کرد بردار
ز سرّ کل یقین بهر نمودار ۳۷۳

بت خود را بریدش دست و پا او
همه ذرّات کردش رهنما او ۳۷۴

بت خود را بسوزانید در نار
که تا صورت نماید عین پرگار ۳۷۵

بت خود اندر آخر او فنا کرد
حقیقت در فنا بُت را بقا کرد ۳۷۶

حقیقت بت پرستی را برانداخت
از آن این بت در اینجاگه برانداخت ۳۷۷

که سّری بود بهر عاشقان را
که در بازند مهر جسم و جان را ۳۷۸

بت او عاشق کون و مکان بود
نه چون بتهای دیگر جانِ جان بود ۳۷۹

بت او عاشق دیدار او شد
ابا او عاقبت بر دار او شد ۳۸۰

بت او عاشق دلدار آمد
از آن او با عیان بردار آمد ۳۸۱

بت او رهنمای عاشقانست
از آتش سجده کردن بهر آنست ۳۸۲

بت او سرّ دیگر داشت بیچون
که محو کل شد اینجا بیچه و چون ۳۸۳

حقیقت این سخن با عاشقانست
که بت سوزی ز سرّ رهروانست ۳۸۴

ز بهر تست ای زندیق این راه
نگشتی یک نفس صدّیق این راه ۳۸۵

دمادم وصل اینجا مینمایم
بهر تحقیقت اینجا میفزایم ۳۸۶

نمیگویم بت خود دوست میدار
ولیکن اندر او بنگر تودلدار ۳۸۷

سخن بسیار گفتم از عیانت
دمی اندر نشان بی نشانت ۳۸۸

حقیقت چون سر این سر نداری
که میدانم که این بت دوستداری ۳۸۹

کجا باشی تو چون منصور حلاج
که گردی بر سر حلّاج جان تاج ۳۹۰

کجا باشی تو چون او در حقیقت
که از جان دوست میداری طبیعت ۳۹۱

کجا چون او توانی خویش در باخت
که همچون او کسی این راز بشناخت ۳۹۲

کجا چون او توانی یافت بیچون
که افتادستی اندر این چه و چون ۳۹۳

حقیقت تا چه و چونست در تو
یقین این راز بیرونست در تو ۳۹۴

حقیقت تا چه و چونست در دل
نگردد مر ترا مقصود حاصل ۳۹۵

حقیقت تا چه و چونست در جان
نخواهی دید اینجا روی جانان ۳۹۶

حقیقت تا چه و چونست در راز
ثواب آن نیندازد ز تو باز ۳۹۷

ولیکن زین معانی هر نفس من
که در تکرار گردانَمْت روشن ۳۹۸

حقیقت این بیان خویش گویم
نه از کس جز که این از خویش گویم ۳۹۹

مرا این سرابا خویش است نه باکس
که من کشتن همی خواهم مرا بس ۴۰۰

در این سر من یقین هستم خبردار
که میخواهم که چون منصور بردار ۴۰۱

کشد معشوقم اینجا در بر خلق
که سوزانم یقین زنّار با دلق ۴۰۲

حقیقت بت پرست عشقم اینجا
که افتادستم اندر شور و غوغا ۴۰۳

حقیقت آنچه میگویم که هستم
کنون در آخرش بت میپرستم ۴۰۴

حقیقت بت پرست آشنایم
که میدانم که در آخر فنایم ۴۰۵

حقیقت بت پرست لاابالم
که میدانم که در عین وصالم ۴۰۶

حقیقت بت پرست عاشقانم
در اینجا رهنمائی رهروانم ۴۰۷

حقیقت بت پرست دیر مینا
منم اینجایگه درعین بینا ۴۰۸

حقیقت بت پرستم در شریعت
در اینجا میزنم دم درحقیقت ۴۰۹

حقیقت بت پرستم در خرابات
رها کردم بیکباره خرافات ۴۱۰

حقیقت بت پرستم در جهان من
دو روزی کاندر این منزل عیان من ۴۱۱

حقیقت در بت و زنّار باشم
ز زهد و زرق من بیزار باشم ۴۱۲

حقیقت من ز زهد خویش بیزار
شدستم بسته همچو پیر زنّار ۴۱۳

حقیقت پیر ما ترساست آخر
غم چون بت پرست ما است آخر ۴۱۴

حقیقت پیر ما ترسای عشقست
در این سر فتنهٔ غوغای عشقست ۴۱۵

حقیقت پیر ما ترسای دیر است
در این منزل که اینجا عین سیر است ۴۱۶

حقیقت پیر ما ترسا شد از دین
که اندر دیر شد در عشق سّر بین ۴۱۷

حقیقت پیر ما ترسا شد از جان
در او بت روی بنمودست پنهان ۴۱۸

حقیقت عین جانان بت پرستست
ز عشق بت عیان در بُت نشستست ۴۱۹

حقیقت دوست میدارد بُت اینجا
که در بُت میکند او شور وغوغا ۴۲۰

حقیقت دوست میدارد بت از دل
که در بُت یافت او مقصود حاصل ۴۲۱

حقیقت دوست میدار بُت از جان
در او بت روی بنمودست اعیان ۴۲۲

حقیقت دوست میدارد بت از دوست
که بُت چون بازبینی صورت اوست ۴۲۳

حقیقت دوست دارد بت حقیقت
که در بت مینماید او شریعت ۴۲۴

حقیقت دوست دارد بُت در اینجا
که اندر شرع دارد او مصفّا ۴۲۵

حقیقت دوست دارد بت ز اعیان
که اندر شرع کردش سجدهٔ آن ۴۲۶

حقیقت دوست دارد بُت که در راز
بُت خود سجده اینجا کرد او باز ۴۲۷

چو شاه بت پرستان جهانست
حقیقت سجدهاش در بت از آنست ۴۲۸

چو شاه بت پرستانست دلدار
از آن بُت سجده را کردست مر یار ۴۲۹

که بت را یافت اینجاگاه بیچون
حقیقت در نمود اینجایگه چون ۴۳۰

مر او را گشت روشن سرّ خویشش
که جز بت نیست چیزی پنج یا شش ۴۳۱

حقیقت او ز بت پیدا نمودست
ز بت او را همه گفت و شنودست ۴۳۲

همه صاحبدلان راز دیده
که این سر را بداینجا باز دیده ۴۳۳

حقیقت یافتندش سرّ دلدار
از این اسرار ایشانند خبردار ۴۳۴

از این اسرار کلّت دید اینجا
حقیقت میکنندش فاش او را ۴۳۵

حقیقت سجده در پیش خداوند
از آن کردند کین بُت بود پیوند ۴۳۶

بدین بت میتوان دیدن جمالش
که این بت هست عین اتّصالش ۴۳۷

بدین بت میتوان دیدن رخ یار
کز او پیداست اینجا پاسخ یار ۴۳۸

بدین بت میتوانی یافت جانان
که اندر بت شدست از عشق پنهان ۴۳۹

بدین بت میتوانی زو خبر یافت
بدین بت مییقین اندر نظر یافت ۴۴۰

بدین بت میتوان معشوق دیدن
که اینجا در وصال او رسیدن ۴۴۱

بدین بت میتوان دیدار او دید
از آن بُت جملگی اسرار او دید ۴۴۲

از این بت روشنست آفاق بنگر
درون او حقیقت طاق بنگر ۴۴۳

از آن بت روشن آمد آفرینش
از این بت یاب بیشک نور بینش ۴۴۴

از این بت سالکان راز پرداز
حقیقت راه کل کردند در باز ۴۴۵

از این بت هر که واصل شد در اینجا
یقین مقصود حاصل شد در اینجا ۴۴۶

از این بت هر که اعیان دید ناگاه
در اینجاگاه بیشک او رخ شاه ۴۴۷

در این بت دید اینجا سجده آورد
درونِ او مصفّا دید از فرد ۴۴۸

در این بت هر که اینجا راز یابد
در این بت روی جانان باز یابد ۴۴۹

در این بت روی جانانست پیدا
یقین خورید تابانست پیدا ۴۵۰

در این بت ماه چرخ لامکانست
نه تنهائی که کل عین العیانست ۴۵۱

در این بت آفتابی رخ نمودست
که با ذرّات در گفت و شنودست ۴۵۲

در این بت آفتابی کل هویداست
کز او این آفرینش جمله پیداست ۴۵۳

در این بت آفتابی دلستانست
ز بت پیدا شده اندر جهانست ۴۵۴

در این بت آفتاب لایزالست
کسی کو یافت در عین وصالست ۴۵۵

کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد
بآخر همچو او شد در جهان فرد ۴۵۶

حقیقت سجده کرد و روی او دید
چو خود را در وصال روی او دید ۴۵۷

وصال روی او هرگز نیابد
مگر آنکو سوی سجده شتابد ۴۵۸

وصال روی او دریاب اینجا
دمادم سجدل میکن مر او را ۴۵۹

اگر سجده کنی در پیش رویش
یکی نه پیش غیری نیست سویش ۴۶۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۶۰
کانال گوهرین در ایتا
۳۸۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.