هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و فلسفی است که از زبان ابلیس (شیطان) بیان میشود و به بررسی مفاهیمی مانند لعنت، رحمت، حقیقت، تقدیر و رابطهی انسان با خدا میپردازد. ابلیس در این شعر به شرح حال خود، امید به رحمت الهی و درک اسرار نهانی هستی میپردازد. همچنین، اشارههایی به پیامبر اسلام (ص) و جایگاه ویژهی او در شناخت حقیقت دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث دینی و عرفانی دارد. همچنین، برخی از مضامین ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا سنگین باشد.
جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را
جوابش داد آن دم پیر رهبر
که گر تو میندانی خود بر این در ۱
چرا در لعنت ما باز ماندی
از آن اینجایگه بی راز ماندی ۲
تونادانی منم دانای اسرار
کنون میگویمت از سر خبردار ۳
حقیقت من که ابلیس لعینم
میان خلق اکنون بدترینم ۴
ترا میگویم اسرار نهانم
که میگوئی که رسوای جهانم ۵
حقیقت سجدهٔ آدم نکردم
در آن دم دوست را فرمان نبردم ۶
نبردم دوست را فرمان در آن دم
نکردم سجده را در عشق آدم ۷
نکردم سجده را آدم در آنجا
که میدانستم این سرّ آندم آنجا ۸
که چون بر لوح کلّی راز دیدم
در آنجا لعنت خودباز دیدم ۹
چو خواندم لوح اندر آخر کار
حقیقت کرده بُد لعنت مرا یار ۱۰
در اوّل لعنتم چون کرده بُد او
بهرزه دانم اینجا گفت با گو ۱۱
در اوّل لعنت من کرده بُد دوست
چه غم دارم چو میدانم همه اوست ۱۲
در اوّل لعنتم کردست محبوب
بآخر دارمش امّید مطلوب ۱۳
بجویم لعنتِ او را دمادم
چه غم دارم ز فرزندان آدم ۱۴
مرا میباید اینجا لعنت یار
که بیزارم همی از رحمت یار ۱۵
مرا میباید اینجا لعنت او
که اندر لعنتم در قربت او ۱۶
مرا میباید اینجا لعنت از دید
که در لعنت یکی دیدم ز توحید ۱۷
خطاب لعنتم درگوش ماندست
از آن دم این دمم بیهوش ماندست ۱۸
خطاب لعنتم یار است در دل
وز آن لعنت مرا مقصود حاصل ۱۹
خطاب لعنت یاراست در جان
مرا چه غم ز لعنت بایدم آن ۲۰
خطاب لعنت او در دل و جانست
مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست ۲۱
خطاب لعنت جانان مرا هست
خطایم باید اینجاگاه پیوست ۲۲
مرا چه غم از این رنج و عذابست
که در جانم نمودار خطابست ۲۳
مرا چه غم اگر آید عذابم
دمادم آید از جانان خطابم ۲۴
مرا چه غم که جانان راندم از پیش
که میبینم رخ دلدار در پیش ۲۵
مرا چه غم که جانان کرد لعنت
که در لعنت مرا اعیانست حضرت ۲۶
خطاب دوست دارم در عیان من
ازآن نندیشم از خلق جهان من ۲۷
خطاب دوست دارم در نهان من
کجا اندیشم از آه و فغان من ۲۸
خطاب دوست دارم من در اینجا
کجا اندیشم از فریاد اینها ۲۹
چو او دارم در اینجاگاه بیچون
نکردم یک دم از لعنت دگرگون ۳۰
خطاب دوست دارم تا اَبَد من
از آن اینجا کنم پیوسته بد من ۳۱
خطاب دوست دارم من دمادم
که من لعنت ترا آرم دمادم ۳۲
من از لعنت نگردم تا قیامت
کنم خلق جهان را من ندامت ۳۳
من از لعنت نگردم تا ابد باز
که در لعنت حقیقت دیدهام راز ۳۴
من از لعنت نگردم تا بآخر
کجا دانم ز لعنتهای ظاهر ۳۵
من از لعنت نگردم گِردِ هر کس
چو من در لعنتم لعنت مرا بس ۳۶
من از لعنت نمود دوستدارم
از اوّل کل سجود دوست آرم ۳۷
من از لعنت در آن ساعت که از نوح
نظر کردم مرا آمد از آن روح ۳۸
در آن دم چون بدیدم سرّ جانان
نیندیشم دمی یک لحظه از آن ۳۹
در آن دم هر سه یارانم در این کار
پناه خویش بردن نزد جبّار ۴۰
در آن دم مر مرا گفتند کآخر
اگر خواهد شدن این سر بظاهر ۴۱
در آن دمشان جواب هر سه دادم
که من این لعنت اینجاگه نهادم ۴۲
در آن دم من نبودم زین خبردار
تو ای صاحب سؤال از این خبردار ۴۳
من این سر را بگفتم نزد ایشان
که تا ایشان نمانند این پریشان ۴۴
هر آنچه حکم پاک کردگار است
مرا باحکم یزدانم چکار است ۴۵
هر آنچه حکم او رفتست از اوّل
که یارد کرد حکم او مبدّل ۴۶
هر آنچه حکم او رفتست از پیش
قضای رفته چون بردارم از خویش ۴۷
هر آنچه حکم او رفتست خواهد
ز حکم او جوی اینجا نکاهد ۴۸
قضای رفته حکم کردگار است
در این معنی قضاها بیشمار است ۴۹
قضای رفته چون تقدیر جانانست
مرا ازحکم او اینجا چه تاوانست ۵۰
قضای رفته دیگر مینیاید
گره کو بسته اینجاگه گشاید ۵۱
قضا رفتست و من تسلیم اویم
نباشد ترس از هر گفتگویم ۵۲
قلم رفتست بر ذرّات عالم
چو بر من نیز بُد فرزند آدم ۵۳
قلم رفتست و بنوشتست هر راز
مرا بنموده اینجاگاه او راز ۵۴
چو من اینجایگه اعیان بدیدم
نمود رازها زانسان بدیدم ۵۵
حقیقت بر سر هر یک قضایست
ز حکم دوست بیچون و چرایست ۵۶
حقیقت هر که آمد سوی دنیا
قضا رفتست بروی تا بعقبی ۵۷
همه ذرّات عالم در قضایند
فتاده همچو من سوی بلایند ۵۸
همه ذرّات عالم راز بنوشت
پس آنگه خاک آدم باز بسرشت ۵۹
همه ذرّات را در سرّ این راز
حقیقت لعنتی آمد بمن باز ۶۰
چو من آدم ز جنّت افکنیدم
که رازِ آدم اینجا باز دیدم ۶۱
سبب من بودم از اسرار بیچون
که آدم آمد از جنّات بیرون ۶۲
سبب من باشم اندر هر بلائی
چو بر هر کس رود اینجا قضائی ۶۳
سبب من باشم و دیگر نباشد
در این سرها چو من رهبر نباشد ۶۴
سبب من باشم اندر عشق جانان
درون جسمها من مانده پنهان ۶۵
سبب من باشم اندر نزد هر کس
تو ای صاحب سؤال این نکتهات بس ۶۶
که جمله اوست تا ما را نبینی
مکن لعنت اگر صاحب یقینی ۶۷
مکن لعنت وگرخود میکنی تو
یقین میدان که برخود میکنی تو ۶۸
مکن لعنت که لعنت برخودت شد
که میدانی که لعنت برخودت بُد ۶۹
منم اینجا درون جمله عالم
بخود لعنت کند اینجا دمادم ۷۰
بخود لعنت کنند این جمله دونان
حقیقت مرمرا اینجا چه از آن ۷۱
بخود لعنت کنند و میندانند
اگر یابند جز حیران بمانند ۷۲
بخود لعنت کنند اینجا نه بر من
حقیقت چو منم اینجای بر تن ۷۳
بخود لعنت کنند اینجای ایشان
که اینجاگه منم یکتای ایشان ۷۴
حقیقت کردگار هر دو عالم
بمن دادست فرزندان آدم ۷۵
مرا بر جسم ایشان راهبر کرد
وزایشانم در اینجا خیر وشر کرد ۷۶
حقیقت شر ز من بنموده دادار
که سرّی کآید از ایشان بدیدار ۷۷
همه از من بود کایشان بدانند
حقیقت مر بدی از حق ندانند ۷۸
همه بدها ز من آید بدیدار
منم در چشم ایشان ناپدیدار ۷۹
همه بدها ز من باشد یکایک
که هر کس را نمایم راز بیشک ۸۰
مرا پروردگار از بهر این راز
حقیقت کرد اندر جسم من باز ۸۱
بمن گفتست و راز جمله دانم
که من اینجایگه راز نهانم ۸۲
بمن گفتست و ما را وعده دادست
دلم ازوعدهٔ دلدار شاداست ۸۳
دلم از وعدهٔ او شاد آمد
از آن جانم زغم آزاد آمد ۸۴
دلم از وعدهٔ او در یقین است
که وعده مرمرا تا یوم دین است ۸۵
دلم از وعدهٔ او پایدار است
اگرچه جانم اندر زیر بار است ۸۶
دلم ازوعدهٔ او دارد امّید
که بخشایش کند جانم بجاوید ۸۷
کنون اندر امید وعده ماندم
که میگوید که او از خویش راندم ۸۸
حقیقت هست اینست هرکه خواندست
ولیکن او ز درگاهم نرانده است ۸۹
حقیقت هست لعنت آخر کار
مرا رحمت کند آخر بیکبار ۹۰
حقیقت جان جانها لعنتم کرد
ولیکن آخر اینجا رحمتم کرد ۹۱
تمامت انبیا را دیدهام من
محمّد از همه بگزیدهام من ۹۲
حقیقت راز من احمد بدانست
که او را سرّ از سر کن فکانست ۹۳
محمّد(ص) دید اسرارم عیانی
مرا گفتست او راز نهانی ۹۴
مرا او داندو دیگر ندانند
که این بیچارگان رهبر چه دانند ۹۵
منم امروز راز یار دیده
ورا امروز احمد برگزیده ۹۶
حقیقت قصّهام دور و درازست
که جانانم حقیقت کارساز است ۹۷
حقیقت کارها دلدار سازد
مرا در آخر کار او نوازد ۹۸
نوازد آخر کارم بیک ره
بیامرزد ز دیدار خودم شه ۹۹
یقین دانم که اندر آخرکار
بیامرزد مرا دانای اسرار ۱۰۰
حقیقت من دراینجا راز اویم
درون جملگی در گفتگویم ۱۰۱
حقیقت جان جان دریافتستم
در این خانه یقین دریافتستم ۱۰۲
درِ رحمت گشتادست اندر اینجا
از آن جانم یقین شادست اینجا ۱۰۳
همه تقدیر نیکّی و بد از اوست
یقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست ۱۰۴
از آن ای صاحبم اینجا باسرار
بکردم عین گستاخی بیکبار ۱۰۵
که او دانای اسرار نهانست
مرا امروز در کلّی عیانست ۱۰۶
بیک دم میروم از غرب تا شرق
درون جملگی مانندهٔ برق ۱۰۷
چو برقم من شتابان سوی ذرّات
حقیقت هم گذر دارم سوی ذات ۱۰۸
گذر دارم در آن حضرت دمادم
همی یابم یقین قربت دمادم ۱۰۹
از آن قربت خبردارم ز هر راز
در اینجا مینمایم صاحب راز ۱۱۰
نه در شر پایدارم لیک در خیر
حقیقت دارم وهم میکنم سیر ۱۱۱
حقیقت بوداشیا دیدهام من
سراپای فلک گردیدهام من ۱۱۲
همه ملک من است اکنون سراسر
حقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر ۱۱۳
همه ملک من است دنیای غدّار
بنزد همّت من ناپدیدار ۱۱۴
بنزد همّتم دنیا چو کاهی است
که دنیا در بر عقبی چو راهی است ۱۱۵
همه دنیا بنزد من خرابی است
همی نزدیک عقل همچو خوابی است ۱۱۶
همه در خواب غفلت خفته بینم
وجود جملگی آشفته بینم ۱۱۷
همه اینجایگه درخورد و خوابند
حقیقت خفته در عین سرابند ۱۱۸
مرا دنیا مسلّم شد بیکبار
که یک یک میکنم از خواب بیدار ۱۱۹
چو میبینم که راه حق نوردند
ز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند ۱۲۰
ره بدشان نمایم آخر کار
که تااندر بدی آیند گرفتار ۱۲۱
حقیقت هرچه در دنیا خوشی است
بنزد راه بینان ناخوشی است ۱۲۲
حقیقت کفر و فسق ودزدی و خون
همه کار من است اینجای بیچون ۱۲۳
حقیقت سالکان را ره شناسم
در این معنی از ایشان میهراسم ۱۲۴
چو میدانم که ایشان در صفاتند
حقیقت در یقین خاصان ذاتند ۱۲۵
شناسای منند ایشان بیکبار
ز قرآنند کل از من خبردار ۱۲۶
عدوی ناکسانم من نه ایشان
چنین حقّ یقین گفته ز قرآن ۱۲۷
من از ایشان گریزان گشته چون سگ
دلی اندازم اندر دام هر رگ ۱۲۸
یکی کو دوستدار عین دنیاست
حقیقت فارغ از اسرار عقباست ۱۲۹
من او را میکنم هر لحظه در پی
که تا اندر بلایش افکنم وی ۱۳۰
حقیقت گر همه مرد یقین است
که در آخر در اینجا پیش بین است ۱۳۱
من او را وسوسه در خاطر آرم
بدنیا مرورا از دین برآرم ۱۳۲
کنم او را وساوس دم بدم من
اگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن ۱۳۳
کنم امروز رسوا آخر کار
حقیقت پرده بردارم بیکبار ۱۳۴
از او تا خوار گردانم ز خویشش
بلای دیگر آرم من به پیشش ۱۳۵
کسی کاینجا خبردارست از من
حقیقت بگذرد از ما و از من ۱۳۶
کند طاعت دمادم اندر اینجا
دَرِ آن جان و دل دارد مصفّا ۱۳۷
اگرچه سوی او دمدم شتابم
درون پردهٔ او ره نیابم ۱۳۸
همه جا راه دارم جز که در دل
مرا اینجا شدست این راز مشکل ۱۳۹
نظر گاه خداوند است آنجا
نیارم کرد آنجاگاه غوغا ۱۴۰
ولی آنکس که دل دارد سوی من
شود تاریک او را قلب روشن ۱۴۱
نهد دل در سوی دنیا بیکبار
شوم با او حقیقت مشفق ویار ۱۴۲
دهم او را براه بد یقینش
براندازم بیک ره نور و بینش ۱۴۳
سوی تاریک دان آرمش از آن نور
کنم او را ببد در جمله مشهور ۱۴۴
جهان تاریک و من نور جهانم
ببد کردن که مشهور جهانم ۱۴۵
هر آنکو در پی ملک من آمد
حقیقت خوار در جان و تن آمد ۱۴۶
هر آنکو ترک من داد از حقیقت
سپرد اینجاگه راز شریعت ۱۴۷
درون جان و دل را بر صفا یافت
یقینِ صدر عالم مصطفی یافت ۱۴۸
مرا احمد در اینجا راز دان دید
حقیقت در همه خلق جهان دید ۱۴۹
سؤالی کرد از من رهبرِ کُل
که چونی این زمان در عین این ذل ۱۵۰
چگونه اوفتادی در بلایت
چنین بُد رفته آنجا در قضایت ۱۵۱
حقیقت امّت من را میازار
حقیقت راه حق چندین نگهدار ۱۵۲
اباخلقش در اینجا بیوفائی
مکن بیحد که ترسم آشنائی ۱۵۳
حقیقت آشنای دوست گشتی
بُدی در مغز اکنون پوست گشتی ۱۵۴
یقین داری ز اسرار حقیقت
کنون افتاده در سوی طبیعت ۱۵۵
ترا از بهر این سر آفریدند
در این دنیات آخر آوریدند ۱۵۶
ترا آنجاست ملک و مال و اسباب
درون جملگی هستی خبریاب ۱۵۷
ز بهر حق مکن چندین بدی تو
که در اوّل عجب نیکو بُدی تو ۱۵۸
اگرچه سرکشی کردی در اوّل
ترا حق کرد در آخر مبدّل ۱۵۹
ولیکن آخر کارت یقین است
که حق آمرزگار کفر و دین است ۱۶۰
بدی کمتر کن و نیکی وفا کن
نکوئی خاص از بهر خداکن ۱۶۱
جوابی دادم آندم صدر دین را
که ای عین العیان مر پیش بین را ۱۶۲
حقیقت راز من اینجا تو دانی
که بیشک بر تمامت کامرانی ۱۶۳
مرا دانی تو ای سیّد که چونم
فتاده اندر این دریای خونم ۱۶۴
جدایم این زمان از عین محبوب
اگرچه طالبم هستی تو مطلوب ۱۶۵
تو میدانی حقیت راز جمله
توئی انجام و هم آغاز جمله ۱۶۶
حبیب اللّه و بیچون و چرائی
سزد گر مرمرا راهی نمائی ۱۶۷
تو میدانی که من حق میشناسم
حقیقت هم تو مطلق میشناسم ۱۶۸
بنزد خلق ابلیس لعینم
تو میدانی که من جز جان نبینم ۱۶۹
حقیقت این بیان اکنون که گفتی
تو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی ۱۷۰
یقین پنهان مکن گر راز دانی
که بیشک هم تو در من باز دانی ۱۷۱
خدای تو مرا کرده بلعنت
بتو دارم همی امّید رحمت ۱۷۲
خدای تو یقین دانم حقیقت
که بنمودی رخ از بهر شریعت ۱۷۳
خدای من ترا کل دانم اینجا
ولیکن نزد تونادانم اینجا ۱۷۴
مرا یک مشکل است این رازبگشای
مرا آن راز اینجاگاه بنمای ۱۷۵
بمعنی و بصورت تو خدائی
حقیقت از همه عیبی جدائی ۱۷۶
اگر بگشائیم مشکل در آخر
مرا اسرار گردانی تو ظاهر ۱۷۷
بگو تا آخر کارم چگونست
که نفس من در اینجاگه زبونست ۱۷۸
زبونم کردهٔ در نزد دنیا
بآخر چیست رازم نزد عقبا ۱۷۹
حقیقت کردم اینجاگاه شاها
تراگستاخی اکنون جان پناها ۱۸۰
جواب من بده تو آخر کار
مرا این پرده را برگیر یکبار ۱۸۱
بگو تاجاودانم هست راحت
و یا باشم همه در عین زحمت ۱۸۲
تو میدانی که در توحق شناسم
نه همچون دیگرانت ناسپاسم ۱۸۳
عزازیلت سگ درگاه آمد
کنونت کمترین در راه آمد ۱۸۴
جوابم داد آن سُلطان بینش
که این دم ملکت آمد آفرینش ۱۸۵
همه دنیا ز تست امروز معروف
تو داری از من اینجا امر معروف ۱۸۶
همه دنیا بدست تست آخر
توئی بر خیلیان امروز سرور ۱۸۷
اگرچه نور بودی اوّل کار
کنون در کار ما هستی گرفتار ۱۸۸
در این دنیا فتادستی یقین تو
چو در من آمدی کل پیش بین تو ۱۸۹
ره ما یافتی در آشنائی
حقیقت این زمانت روشنائی ۱۹۰
به از اوّل دهم اینجا تو ابلیس
اگرچه هست اینجا مکر و تلبیس ۱۹۱
حقیقت آنچه حق خواهد کند آن
ولیکن لعنتی هستی ز قرآن ۱۹۲
نماند لعنت اوجاودانه
دو روزی لعنتی اندر زمانه ۱۹۳
ترا ابریست اندر پیش خورشید
نخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید ۱۹۴
حقیقت ابر اینجاگه نماند
که نیکی و بدی در ره نماند ۱۹۵
ترا توفیق خواهد بود آخر
مرا این کرد سیّد حکم ظاهر ۱۹۶
کنون از عهد آدم تا بدین دم
تماشا کردم اندر خلق عالم ۱۹۷
تماشا آنچه من کردم در اعیان
ندیدست و نبیند هیچکس آن ۱۹۸
در اوّل دیده غم در آخر کار
مرا سیّد خبردارم خبردار ۱۹۹
ز حق گردد کنونم در ره او
بماند خاک راه درگه او ۲۰۰
اگر لعنت کنندم امّت دوست
چنان دانم که لعنت رحمت اوست ۲۰۱
کنون تسلیم راه مصطفایم
مر او را کمترین خاک پایم ۲۰۲
حقیقت من نیم کل مصطفایست
که او بیشک حقیقت مر خدایست ۲۰۳
بد و نیکست از درگاه یزدان
که باشم من کنون آگاه جانان ۲۰۴
زهی ابلیس جانان باز دیده
که از احمد در اینجا راز دیده ۲۰۵
زهی ابلیس کاندر آخر کار
حقیقت از محمّد شد خبردار ۲۰۶
زهی ابلیس کاینجا راز گفتی
حقیقت سرّ بیچون بازگفتی ۲۰۷
زهی ابلیس کاینجا آشنا شد
که پیغامبر مراو را رهنما شد ۲۰۸
زهی ابلیس درجانان ندیده
بآخر در سوی جانان رسیده ۲۰۹
خبرداری خبرداری خبردار
ترا بستود اینجا گاه عطّار ۲۱۰
زهی عاشق که عشق یار داری
که اندر عاقبت دیدار داری ۲۱۱
زهی عاشق که اعیان جهانی
که داری سرّ اسرار معانی ۲۱۲
زهی عاشق که گفتی این سخن باز
در آخر تو ابا پیر کهن ساز ۲۱۳
سخن نیکو نمودی در حقیقت
تو و چه دوست امّا در شریعت ۲۱۴
سخن در شرع گفتی نیک یا بد
ندیدی در میان بیشک تو مر خود ۲۱۵
ندیدی خویش را جز عین لعنت
که آخر یافتی مر عین قربت ۲۱۶
در آخر رحمتست و غم چه داری
که در لعنت در اینجا پایداری ۲۱۷
در آخر رحمتست از ربّ دادار
که رحمت نیز خواهد کرد دلدار ۲۱۸
نمیداند کسی اسرارت اینجا
نمیبیند کسی دیدارت اینجا ۲۱۹
همه در گفتگوئی تو فتاده
یقین در جستجوئی تو فتاده ۲۲۰
زهی اندر خطاب حق تعالی
بمانده خوار اندر دار دنیا ۲۲۱
ترا این همّتست ای راز دیده
که راز مصطفائی کل شنیده ۲۲۲
حقیقت حق شناس و خود شناسی
که در اعیان احمد باسپاسی ۲۲۳
از آن دیدار داری آخر کار
که بر خود داشتی لعنت بیکبار ۲۲۴
چو سرّ جمله دیدستی تو از پیش
نهادی لعنت اندرگردن خویش ۲۲۵
چو سرّ جمله مر دانی حقیقت
درونی با همه اندر طبیعت ۲۲۶
یقین را انبیا کل دیدهٔ تو
که صاحب درد و صاحب دیدهٔ تو ۲۲۷
یقین چون صاحب دردی در اینجا
بلعنت مانده تو مردی در اینجا ۲۲۸
یقین چون صاحب درد و دوائی
ز جانان یافته کل آشنائی ۲۲۹
شناسائی و خود در عین لعنت
رها کرده در اینجاگاه قربت ۲۳۰
شناسای خود و هر دو جهانی
که داری بیشکی راز نهانی ۲۳۱
شناسای خودی در عین دنیا
که برگردن نهادستی ز مولا ۲۳۲
تو طوق لعنت جانان در اینجا
شده در جزو و کل در عین غوغا ۲۳۳
همه حیران تو تا خود چه چیزی
بخواری درفتاده از عزیزی ۲۳۴
همه حیران تو تو در همه یار
حقیقت عین شادی تو بیکبار ۲۳۵
اگر شادی است اینجاگاه ازتست
کسی داند که او آگاه از تست ۲۳۶
وگر هم غم بود از زندگانی
زمانم در حقیقت هم تو دانی ۲۳۷
اگر خوفست در وی آخر کار
قلم رفتست از بیچون ستّار ۲۳۸
ولیکن در میان هستی بهانه
که این ابلیس کرد اندر زمانه ۲۳۹
چو خود دادی تو انصاف از بر یار
حقیقت نقش آوردی پدیدار ۲۴۰
همه لعنت بسوی خویش بُردی
همه خوردند صاف اینجا تو دُردی ۲۴۱
گرفتار همه اندر بلائی
چنان کاینجا که کلّی آشنائی ۲۴۲
که گر تو میندانی خود بر این در ۱
چرا در لعنت ما باز ماندی
از آن اینجایگه بی راز ماندی ۲
تونادانی منم دانای اسرار
کنون میگویمت از سر خبردار ۳
حقیقت من که ابلیس لعینم
میان خلق اکنون بدترینم ۴
ترا میگویم اسرار نهانم
که میگوئی که رسوای جهانم ۵
حقیقت سجدهٔ آدم نکردم
در آن دم دوست را فرمان نبردم ۶
نبردم دوست را فرمان در آن دم
نکردم سجده را در عشق آدم ۷
نکردم سجده را آدم در آنجا
که میدانستم این سرّ آندم آنجا ۸
که چون بر لوح کلّی راز دیدم
در آنجا لعنت خودباز دیدم ۹
چو خواندم لوح اندر آخر کار
حقیقت کرده بُد لعنت مرا یار ۱۰
در اوّل لعنتم چون کرده بُد او
بهرزه دانم اینجا گفت با گو ۱۱
در اوّل لعنت من کرده بُد دوست
چه غم دارم چو میدانم همه اوست ۱۲
در اوّل لعنتم کردست محبوب
بآخر دارمش امّید مطلوب ۱۳
بجویم لعنتِ او را دمادم
چه غم دارم ز فرزندان آدم ۱۴
مرا میباید اینجا لعنت یار
که بیزارم همی از رحمت یار ۱۵
مرا میباید اینجا لعنت او
که اندر لعنتم در قربت او ۱۶
مرا میباید اینجا لعنت از دید
که در لعنت یکی دیدم ز توحید ۱۷
خطاب لعنتم درگوش ماندست
از آن دم این دمم بیهوش ماندست ۱۸
خطاب لعنتم یار است در دل
وز آن لعنت مرا مقصود حاصل ۱۹
خطاب لعنت یاراست در جان
مرا چه غم ز لعنت بایدم آن ۲۰
خطاب لعنت او در دل و جانست
مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست ۲۱
خطاب لعنت جانان مرا هست
خطایم باید اینجاگاه پیوست ۲۲
مرا چه غم از این رنج و عذابست
که در جانم نمودار خطابست ۲۳
مرا چه غم اگر آید عذابم
دمادم آید از جانان خطابم ۲۴
مرا چه غم که جانان راندم از پیش
که میبینم رخ دلدار در پیش ۲۵
مرا چه غم که جانان کرد لعنت
که در لعنت مرا اعیانست حضرت ۲۶
خطاب دوست دارم در عیان من
ازآن نندیشم از خلق جهان من ۲۷
خطاب دوست دارم در نهان من
کجا اندیشم از آه و فغان من ۲۸
خطاب دوست دارم من در اینجا
کجا اندیشم از فریاد اینها ۲۹
چو او دارم در اینجاگاه بیچون
نکردم یک دم از لعنت دگرگون ۳۰
خطاب دوست دارم تا اَبَد من
از آن اینجا کنم پیوسته بد من ۳۱
خطاب دوست دارم من دمادم
که من لعنت ترا آرم دمادم ۳۲
من از لعنت نگردم تا قیامت
کنم خلق جهان را من ندامت ۳۳
من از لعنت نگردم تا ابد باز
که در لعنت حقیقت دیدهام راز ۳۴
من از لعنت نگردم تا بآخر
کجا دانم ز لعنتهای ظاهر ۳۵
من از لعنت نگردم گِردِ هر کس
چو من در لعنتم لعنت مرا بس ۳۶
من از لعنت نمود دوستدارم
از اوّل کل سجود دوست آرم ۳۷
من از لعنت در آن ساعت که از نوح
نظر کردم مرا آمد از آن روح ۳۸
در آن دم چون بدیدم سرّ جانان
نیندیشم دمی یک لحظه از آن ۳۹
در آن دم هر سه یارانم در این کار
پناه خویش بردن نزد جبّار ۴۰
در آن دم مر مرا گفتند کآخر
اگر خواهد شدن این سر بظاهر ۴۱
در آن دمشان جواب هر سه دادم
که من این لعنت اینجاگه نهادم ۴۲
در آن دم من نبودم زین خبردار
تو ای صاحب سؤال از این خبردار ۴۳
من این سر را بگفتم نزد ایشان
که تا ایشان نمانند این پریشان ۴۴
هر آنچه حکم پاک کردگار است
مرا باحکم یزدانم چکار است ۴۵
هر آنچه حکم او رفتست از اوّل
که یارد کرد حکم او مبدّل ۴۶
هر آنچه حکم او رفتست از پیش
قضای رفته چون بردارم از خویش ۴۷
هر آنچه حکم او رفتست خواهد
ز حکم او جوی اینجا نکاهد ۴۸
قضای رفته حکم کردگار است
در این معنی قضاها بیشمار است ۴۹
قضای رفته چون تقدیر جانانست
مرا ازحکم او اینجا چه تاوانست ۵۰
قضای رفته دیگر مینیاید
گره کو بسته اینجاگه گشاید ۵۱
قضا رفتست و من تسلیم اویم
نباشد ترس از هر گفتگویم ۵۲
قلم رفتست بر ذرّات عالم
چو بر من نیز بُد فرزند آدم ۵۳
قلم رفتست و بنوشتست هر راز
مرا بنموده اینجاگاه او راز ۵۴
چو من اینجایگه اعیان بدیدم
نمود رازها زانسان بدیدم ۵۵
حقیقت بر سر هر یک قضایست
ز حکم دوست بیچون و چرایست ۵۶
حقیقت هر که آمد سوی دنیا
قضا رفتست بروی تا بعقبی ۵۷
همه ذرّات عالم در قضایند
فتاده همچو من سوی بلایند ۵۸
همه ذرّات عالم راز بنوشت
پس آنگه خاک آدم باز بسرشت ۵۹
همه ذرّات را در سرّ این راز
حقیقت لعنتی آمد بمن باز ۶۰
چو من آدم ز جنّت افکنیدم
که رازِ آدم اینجا باز دیدم ۶۱
سبب من بودم از اسرار بیچون
که آدم آمد از جنّات بیرون ۶۲
سبب من باشم اندر هر بلائی
چو بر هر کس رود اینجا قضائی ۶۳
سبب من باشم و دیگر نباشد
در این سرها چو من رهبر نباشد ۶۴
سبب من باشم اندر عشق جانان
درون جسمها من مانده پنهان ۶۵
سبب من باشم اندر نزد هر کس
تو ای صاحب سؤال این نکتهات بس ۶۶
که جمله اوست تا ما را نبینی
مکن لعنت اگر صاحب یقینی ۶۷
مکن لعنت وگرخود میکنی تو
یقین میدان که برخود میکنی تو ۶۸
مکن لعنت که لعنت برخودت شد
که میدانی که لعنت برخودت بُد ۶۹
منم اینجا درون جمله عالم
بخود لعنت کند اینجا دمادم ۷۰
بخود لعنت کنند این جمله دونان
حقیقت مرمرا اینجا چه از آن ۷۱
بخود لعنت کنند و میندانند
اگر یابند جز حیران بمانند ۷۲
بخود لعنت کنند اینجا نه بر من
حقیقت چو منم اینجای بر تن ۷۳
بخود لعنت کنند اینجای ایشان
که اینجاگه منم یکتای ایشان ۷۴
حقیقت کردگار هر دو عالم
بمن دادست فرزندان آدم ۷۵
مرا بر جسم ایشان راهبر کرد
وزایشانم در اینجا خیر وشر کرد ۷۶
حقیقت شر ز من بنموده دادار
که سرّی کآید از ایشان بدیدار ۷۷
همه از من بود کایشان بدانند
حقیقت مر بدی از حق ندانند ۷۸
همه بدها ز من آید بدیدار
منم در چشم ایشان ناپدیدار ۷۹
همه بدها ز من باشد یکایک
که هر کس را نمایم راز بیشک ۸۰
مرا پروردگار از بهر این راز
حقیقت کرد اندر جسم من باز ۸۱
بمن گفتست و راز جمله دانم
که من اینجایگه راز نهانم ۸۲
بمن گفتست و ما را وعده دادست
دلم ازوعدهٔ دلدار شاداست ۸۳
دلم از وعدهٔ او شاد آمد
از آن جانم زغم آزاد آمد ۸۴
دلم از وعدهٔ او در یقین است
که وعده مرمرا تا یوم دین است ۸۵
دلم از وعدهٔ او پایدار است
اگرچه جانم اندر زیر بار است ۸۶
دلم ازوعدهٔ او دارد امّید
که بخشایش کند جانم بجاوید ۸۷
کنون اندر امید وعده ماندم
که میگوید که او از خویش راندم ۸۸
حقیقت هست اینست هرکه خواندست
ولیکن او ز درگاهم نرانده است ۸۹
حقیقت هست لعنت آخر کار
مرا رحمت کند آخر بیکبار ۹۰
حقیقت جان جانها لعنتم کرد
ولیکن آخر اینجا رحمتم کرد ۹۱
تمامت انبیا را دیدهام من
محمّد از همه بگزیدهام من ۹۲
حقیقت راز من احمد بدانست
که او را سرّ از سر کن فکانست ۹۳
محمّد(ص) دید اسرارم عیانی
مرا گفتست او راز نهانی ۹۴
مرا او داندو دیگر ندانند
که این بیچارگان رهبر چه دانند ۹۵
منم امروز راز یار دیده
ورا امروز احمد برگزیده ۹۶
حقیقت قصّهام دور و درازست
که جانانم حقیقت کارساز است ۹۷
حقیقت کارها دلدار سازد
مرا در آخر کار او نوازد ۹۸
نوازد آخر کارم بیک ره
بیامرزد ز دیدار خودم شه ۹۹
یقین دانم که اندر آخرکار
بیامرزد مرا دانای اسرار ۱۰۰
حقیقت من دراینجا راز اویم
درون جملگی در گفتگویم ۱۰۱
حقیقت جان جان دریافتستم
در این خانه یقین دریافتستم ۱۰۲
درِ رحمت گشتادست اندر اینجا
از آن جانم یقین شادست اینجا ۱۰۳
همه تقدیر نیکّی و بد از اوست
یقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست ۱۰۴
از آن ای صاحبم اینجا باسرار
بکردم عین گستاخی بیکبار ۱۰۵
که او دانای اسرار نهانست
مرا امروز در کلّی عیانست ۱۰۶
بیک دم میروم از غرب تا شرق
درون جملگی مانندهٔ برق ۱۰۷
چو برقم من شتابان سوی ذرّات
حقیقت هم گذر دارم سوی ذات ۱۰۸
گذر دارم در آن حضرت دمادم
همی یابم یقین قربت دمادم ۱۰۹
از آن قربت خبردارم ز هر راز
در اینجا مینمایم صاحب راز ۱۱۰
نه در شر پایدارم لیک در خیر
حقیقت دارم وهم میکنم سیر ۱۱۱
حقیقت بوداشیا دیدهام من
سراپای فلک گردیدهام من ۱۱۲
همه ملک من است اکنون سراسر
حقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر ۱۱۳
همه ملک من است دنیای غدّار
بنزد همّت من ناپدیدار ۱۱۴
بنزد همّتم دنیا چو کاهی است
که دنیا در بر عقبی چو راهی است ۱۱۵
همه دنیا بنزد من خرابی است
همی نزدیک عقل همچو خوابی است ۱۱۶
همه در خواب غفلت خفته بینم
وجود جملگی آشفته بینم ۱۱۷
همه اینجایگه درخورد و خوابند
حقیقت خفته در عین سرابند ۱۱۸
مرا دنیا مسلّم شد بیکبار
که یک یک میکنم از خواب بیدار ۱۱۹
چو میبینم که راه حق نوردند
ز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند ۱۲۰
ره بدشان نمایم آخر کار
که تااندر بدی آیند گرفتار ۱۲۱
حقیقت هرچه در دنیا خوشی است
بنزد راه بینان ناخوشی است ۱۲۲
حقیقت کفر و فسق ودزدی و خون
همه کار من است اینجای بیچون ۱۲۳
حقیقت سالکان را ره شناسم
در این معنی از ایشان میهراسم ۱۲۴
چو میدانم که ایشان در صفاتند
حقیقت در یقین خاصان ذاتند ۱۲۵
شناسای منند ایشان بیکبار
ز قرآنند کل از من خبردار ۱۲۶
عدوی ناکسانم من نه ایشان
چنین حقّ یقین گفته ز قرآن ۱۲۷
من از ایشان گریزان گشته چون سگ
دلی اندازم اندر دام هر رگ ۱۲۸
یکی کو دوستدار عین دنیاست
حقیقت فارغ از اسرار عقباست ۱۲۹
من او را میکنم هر لحظه در پی
که تا اندر بلایش افکنم وی ۱۳۰
حقیقت گر همه مرد یقین است
که در آخر در اینجا پیش بین است ۱۳۱
من او را وسوسه در خاطر آرم
بدنیا مرورا از دین برآرم ۱۳۲
کنم او را وساوس دم بدم من
اگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن ۱۳۳
کنم امروز رسوا آخر کار
حقیقت پرده بردارم بیکبار ۱۳۴
از او تا خوار گردانم ز خویشش
بلای دیگر آرم من به پیشش ۱۳۵
کسی کاینجا خبردارست از من
حقیقت بگذرد از ما و از من ۱۳۶
کند طاعت دمادم اندر اینجا
دَرِ آن جان و دل دارد مصفّا ۱۳۷
اگرچه سوی او دمدم شتابم
درون پردهٔ او ره نیابم ۱۳۸
همه جا راه دارم جز که در دل
مرا اینجا شدست این راز مشکل ۱۳۹
نظر گاه خداوند است آنجا
نیارم کرد آنجاگاه غوغا ۱۴۰
ولی آنکس که دل دارد سوی من
شود تاریک او را قلب روشن ۱۴۱
نهد دل در سوی دنیا بیکبار
شوم با او حقیقت مشفق ویار ۱۴۲
دهم او را براه بد یقینش
براندازم بیک ره نور و بینش ۱۴۳
سوی تاریک دان آرمش از آن نور
کنم او را ببد در جمله مشهور ۱۴۴
جهان تاریک و من نور جهانم
ببد کردن که مشهور جهانم ۱۴۵
هر آنکو در پی ملک من آمد
حقیقت خوار در جان و تن آمد ۱۴۶
هر آنکو ترک من داد از حقیقت
سپرد اینجاگه راز شریعت ۱۴۷
درون جان و دل را بر صفا یافت
یقینِ صدر عالم مصطفی یافت ۱۴۸
مرا احمد در اینجا راز دان دید
حقیقت در همه خلق جهان دید ۱۴۹
سؤالی کرد از من رهبرِ کُل
که چونی این زمان در عین این ذل ۱۵۰
چگونه اوفتادی در بلایت
چنین بُد رفته آنجا در قضایت ۱۵۱
حقیقت امّت من را میازار
حقیقت راه حق چندین نگهدار ۱۵۲
اباخلقش در اینجا بیوفائی
مکن بیحد که ترسم آشنائی ۱۵۳
حقیقت آشنای دوست گشتی
بُدی در مغز اکنون پوست گشتی ۱۵۴
یقین داری ز اسرار حقیقت
کنون افتاده در سوی طبیعت ۱۵۵
ترا از بهر این سر آفریدند
در این دنیات آخر آوریدند ۱۵۶
ترا آنجاست ملک و مال و اسباب
درون جملگی هستی خبریاب ۱۵۷
ز بهر حق مکن چندین بدی تو
که در اوّل عجب نیکو بُدی تو ۱۵۸
اگرچه سرکشی کردی در اوّل
ترا حق کرد در آخر مبدّل ۱۵۹
ولیکن آخر کارت یقین است
که حق آمرزگار کفر و دین است ۱۶۰
بدی کمتر کن و نیکی وفا کن
نکوئی خاص از بهر خداکن ۱۶۱
جوابی دادم آندم صدر دین را
که ای عین العیان مر پیش بین را ۱۶۲
حقیقت راز من اینجا تو دانی
که بیشک بر تمامت کامرانی ۱۶۳
مرا دانی تو ای سیّد که چونم
فتاده اندر این دریای خونم ۱۶۴
جدایم این زمان از عین محبوب
اگرچه طالبم هستی تو مطلوب ۱۶۵
تو میدانی حقیت راز جمله
توئی انجام و هم آغاز جمله ۱۶۶
حبیب اللّه و بیچون و چرائی
سزد گر مرمرا راهی نمائی ۱۶۷
تو میدانی که من حق میشناسم
حقیقت هم تو مطلق میشناسم ۱۶۸
بنزد خلق ابلیس لعینم
تو میدانی که من جز جان نبینم ۱۶۹
حقیقت این بیان اکنون که گفتی
تو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی ۱۷۰
یقین پنهان مکن گر راز دانی
که بیشک هم تو در من باز دانی ۱۷۱
خدای تو مرا کرده بلعنت
بتو دارم همی امّید رحمت ۱۷۲
خدای تو یقین دانم حقیقت
که بنمودی رخ از بهر شریعت ۱۷۳
خدای من ترا کل دانم اینجا
ولیکن نزد تونادانم اینجا ۱۷۴
مرا یک مشکل است این رازبگشای
مرا آن راز اینجاگاه بنمای ۱۷۵
بمعنی و بصورت تو خدائی
حقیقت از همه عیبی جدائی ۱۷۶
اگر بگشائیم مشکل در آخر
مرا اسرار گردانی تو ظاهر ۱۷۷
بگو تا آخر کارم چگونست
که نفس من در اینجاگه زبونست ۱۷۸
زبونم کردهٔ در نزد دنیا
بآخر چیست رازم نزد عقبا ۱۷۹
حقیقت کردم اینجاگاه شاها
تراگستاخی اکنون جان پناها ۱۸۰
جواب من بده تو آخر کار
مرا این پرده را برگیر یکبار ۱۸۱
بگو تاجاودانم هست راحت
و یا باشم همه در عین زحمت ۱۸۲
تو میدانی که در توحق شناسم
نه همچون دیگرانت ناسپاسم ۱۸۳
عزازیلت سگ درگاه آمد
کنونت کمترین در راه آمد ۱۸۴
جوابم داد آن سُلطان بینش
که این دم ملکت آمد آفرینش ۱۸۵
همه دنیا ز تست امروز معروف
تو داری از من اینجا امر معروف ۱۸۶
همه دنیا بدست تست آخر
توئی بر خیلیان امروز سرور ۱۸۷
اگرچه نور بودی اوّل کار
کنون در کار ما هستی گرفتار ۱۸۸
در این دنیا فتادستی یقین تو
چو در من آمدی کل پیش بین تو ۱۸۹
ره ما یافتی در آشنائی
حقیقت این زمانت روشنائی ۱۹۰
به از اوّل دهم اینجا تو ابلیس
اگرچه هست اینجا مکر و تلبیس ۱۹۱
حقیقت آنچه حق خواهد کند آن
ولیکن لعنتی هستی ز قرآن ۱۹۲
نماند لعنت اوجاودانه
دو روزی لعنتی اندر زمانه ۱۹۳
ترا ابریست اندر پیش خورشید
نخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید ۱۹۴
حقیقت ابر اینجاگه نماند
که نیکی و بدی در ره نماند ۱۹۵
ترا توفیق خواهد بود آخر
مرا این کرد سیّد حکم ظاهر ۱۹۶
کنون از عهد آدم تا بدین دم
تماشا کردم اندر خلق عالم ۱۹۷
تماشا آنچه من کردم در اعیان
ندیدست و نبیند هیچکس آن ۱۹۸
در اوّل دیده غم در آخر کار
مرا سیّد خبردارم خبردار ۱۹۹
ز حق گردد کنونم در ره او
بماند خاک راه درگه او ۲۰۰
اگر لعنت کنندم امّت دوست
چنان دانم که لعنت رحمت اوست ۲۰۱
کنون تسلیم راه مصطفایم
مر او را کمترین خاک پایم ۲۰۲
حقیقت من نیم کل مصطفایست
که او بیشک حقیقت مر خدایست ۲۰۳
بد و نیکست از درگاه یزدان
که باشم من کنون آگاه جانان ۲۰۴
زهی ابلیس جانان باز دیده
که از احمد در اینجا راز دیده ۲۰۵
زهی ابلیس کاندر آخر کار
حقیقت از محمّد شد خبردار ۲۰۶
زهی ابلیس کاینجا راز گفتی
حقیقت سرّ بیچون بازگفتی ۲۰۷
زهی ابلیس کاینجا آشنا شد
که پیغامبر مراو را رهنما شد ۲۰۸
زهی ابلیس درجانان ندیده
بآخر در سوی جانان رسیده ۲۰۹
خبرداری خبرداری خبردار
ترا بستود اینجا گاه عطّار ۲۱۰
زهی عاشق که عشق یار داری
که اندر عاقبت دیدار داری ۲۱۱
زهی عاشق که اعیان جهانی
که داری سرّ اسرار معانی ۲۱۲
زهی عاشق که گفتی این سخن باز
در آخر تو ابا پیر کهن ساز ۲۱۳
سخن نیکو نمودی در حقیقت
تو و چه دوست امّا در شریعت ۲۱۴
سخن در شرع گفتی نیک یا بد
ندیدی در میان بیشک تو مر خود ۲۱۵
ندیدی خویش را جز عین لعنت
که آخر یافتی مر عین قربت ۲۱۶
در آخر رحمتست و غم چه داری
که در لعنت در اینجا پایداری ۲۱۷
در آخر رحمتست از ربّ دادار
که رحمت نیز خواهد کرد دلدار ۲۱۸
نمیداند کسی اسرارت اینجا
نمیبیند کسی دیدارت اینجا ۲۱۹
همه در گفتگوئی تو فتاده
یقین در جستجوئی تو فتاده ۲۲۰
زهی اندر خطاب حق تعالی
بمانده خوار اندر دار دنیا ۲۲۱
ترا این همّتست ای راز دیده
که راز مصطفائی کل شنیده ۲۲۲
حقیقت حق شناس و خود شناسی
که در اعیان احمد باسپاسی ۲۲۳
از آن دیدار داری آخر کار
که بر خود داشتی لعنت بیکبار ۲۲۴
چو سرّ جمله دیدستی تو از پیش
نهادی لعنت اندرگردن خویش ۲۲۵
چو سرّ جمله مر دانی حقیقت
درونی با همه اندر طبیعت ۲۲۶
یقین را انبیا کل دیدهٔ تو
که صاحب درد و صاحب دیدهٔ تو ۲۲۷
یقین چون صاحب دردی در اینجا
بلعنت مانده تو مردی در اینجا ۲۲۸
یقین چون صاحب درد و دوائی
ز جانان یافته کل آشنائی ۲۲۹
شناسائی و خود در عین لعنت
رها کرده در اینجاگاه قربت ۲۳۰
شناسای خود و هر دو جهانی
که داری بیشکی راز نهانی ۲۳۱
شناسای خودی در عین دنیا
که برگردن نهادستی ز مولا ۲۳۲
تو طوق لعنت جانان در اینجا
شده در جزو و کل در عین غوغا ۲۳۳
همه حیران تو تا خود چه چیزی
بخواری درفتاده از عزیزی ۲۳۴
همه حیران تو تو در همه یار
حقیقت عین شادی تو بیکبار ۲۳۵
اگر شادی است اینجاگاه ازتست
کسی داند که او آگاه از تست ۲۳۶
وگر هم غم بود از زندگانی
زمانم در حقیقت هم تو دانی ۲۳۷
اگر خوفست در وی آخر کار
قلم رفتست از بیچون ستّار ۲۳۸
ولیکن در میان هستی بهانه
که این ابلیس کرد اندر زمانه ۲۳۹
چو خود دادی تو انصاف از بر یار
حقیقت نقش آوردی پدیدار ۲۴۰
همه لعنت بسوی خویش بُردی
همه خوردند صاف اینجا تو دُردی ۲۴۱
گرفتار همه اندر بلائی
چنان کاینجا که کلّی آشنائی ۲۴۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۲
۳۸۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در سؤال نمودن از ابلیس که چرا سجده بآدم نکردی
گوهر بعدی:سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.