هوش مصنوعی: این متن عرفانی از عطار نیشابوری است که به مفاهیم عمیق عرفانی مانند وحدت وجود، عشق الهی، رابطهٔ بنده و معبود، و سیر و سلوک معنوی می‌پردازد. شاعر در قالب گفت‌وگویی بین مرشد و مرید، حقایق عرفانی را بیان می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که حقیقت در درون انسان نهفته است و با شناخت خود می‌توان به شناخت خدا رسید. همچنین، متن به رابطهٔ شریعت و حقیقت اشاره دارد و بیان می‌کند که شریعت راهنمای رسیدن به حقیقت است.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم به‌کاررفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.

سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

یکی کرد است از پیر حقیقت
سؤالی تا بگفت او از شریعت ۱

سؤالی کرد وی یکی روز از پیر
که ای تو جان همه شاه و همه میر ۲

توئی دانم که تو شاه و امیری
حقیقت در حقیقت دستگیری ۳

تو دیشب حالتی بودت در اسرار
چنانت شکر بد اندر بر یار ۴

که بیخود گشته بودی در احد تو
یکی اسرار راندی سخت بد تو ۵

چنان در بیخوی بیعقل بودی
که خود میگفتی و خود میشنیدی ۶

منت حاضر بُدم تا راز گفتی
بسر دیگر همین سر باز گفتی ۷

چنین میگفتی آنگاهی در اسرار
ندانم تا بدی آنگه خبردار ۸

چنین میگفتی آن دم صاحب راز
که نامد هیچکس بی تو دگر باز ۹

تو شاهی لیک امروزی تو بنده
در اینجاگه ترا دانم پسنده ۱۰

من اوّل بنده بودم در بر تو
کنونم شاه وین دم سرور تو ۱۱

تو این دم بندهٔ من شاه گشته
که هستم این زمان آگاه گشته ۱۲

نبودم اوّل اینجاگه خبردار
شدم این لحظه من از خواب بیدار ۱۳

کنونم شد خبر کایندم تو هستی
حقیقت بندهٔ و بت پرستی ۱۴

تو این دم بت پرست و بنده باشی
چو خورشیدی کنون تابنده باشی ۱۵

همی گفتی شبی بیهوش آندم
در آن حیرت شدی بیهوش یکدم ۱۶

مگو ای شیخ دیگر مر چنین راز
ترا دادم در اینجاگه خبر باز ۱۷

منه بیرون تو پا از حدّ خویشت
وگرنه صد بلا آید به پیشت ۱۸

منه بیرون تو پای از حدّ رفتار
سخن میگوی شیخا و خبردار ۱۹

چگونه بنده گردد حق در اینجا
مرا برگوی این مطلق در اینجا ۲۰

جوابش گفت گفت آندم پیر نوری
که دریابی اگر صاحب حضوری ۲۱

که حق بنده است بنده بنده باشد
یقین او یافت کو را زنده باشد ۲۲

اگر مرد رهی میدان بتحقیق
که او بنده است در یاب این تو توفیق ۲۳

نه او میآورد او میبرد باز
یقین میدان در اینجاگه تو این راز ۲۴

که او در تست اینجا حاصل تست
حقیقت صورت جان ودل تست ۲۵

سراپای تو او دارد حقیقت
همه او دان و بنگر دید دیدت ۲۶

ببین و خوش بدان ای دیو دریاب
ز من اکنون در اینجاگه خبریاب ۲۷

اگر چیزی همی دانی در این سر
ترا میگویم اینجاگه بظاهر ۲۸

چنان در تست اینجا غمخور تو
نظر کن اندرون خواب و خور تو ۲۹

اگر تو میخوری مر آب و نانت
حقیقت او نهد اندر دهانت ۳۰

کند اینجا ترا خدمت ندانی
دگر دریاب این راز نهانی ۳۱

نمیدانی چو اندر خواب باشی
که در بحری مثل غرقاب باشی ۳۲

تو درخواب و دلت بیدار باشد
ترا او محرم اسرار باشد ۳۳

نمیدانی که اندر قربتی تو
که مر آن شاه دائم خدمت تو ۳۴

چو خدمت میکند شاه و تو فارغ
کجا دانی نداری عقل بالغ ۳۵

حقیقت گرچه اینجا بندهٔ یار
ترا چون بنده است از وی خبردار ۳۶

حقیقت گرچه اینجا یار بنده است
دل و جانت هنوز از یار زنده است ۳۷

تو شاید گر شوی امروز بنده
چنین بهتر بود اینجا پسنده ۳۸

اگر تو بنده باشی شاه گردی
در آخرگه از این آگاه گردی ۳۹

اگر آگاه گردی شاه بنده است
چو سجن است این جهان در سوی بنده است ۴۰

چنین افتاد با او عشق بازی
کند او باتو اینجا عشقبازی ۴۱

اگر آگهی از اسرار اینجا
حقیقت بنده بنگر یار اینجا ۴۲

عجب مقلوب افتادست این راز
ندانم تا کرا برگویم این راز ۴۳

نه اسراریست این در خورد هر کس
ابا خود گفتم این اسرار کل بس ۴۴

ندارد آگهی کس زین معانی
منت گفتم کجا این سر بدانی ۴۵

منت گفتم نمییابی تو این را
ولی کی یابی این عین الیقین را ۴۶

که خود با شاه بینی شاه با خویش
حجابت رفته باشد کلّی از پیش ۴۷

حجابت هیچ نبود در زمانه
یکی باشد حقیقت جاودانه ۴۸

تو با شاه حقیقت او تو بینی
نباشد اندر اینجاگه دوبینی ۴۹

دوبینی هیچ نبود جز عنایت
یکی باشد ابا تو جان جانت ۵۰

چو اندر قربت آن ذات آئی
حقیقت بیشکی نی مات آئی ۵۱

تو او گردی و او خود جملگی تست
تو او جوئی اگرچه او ترا جست ۵۲

حقیقت طالب و مطلوب یاراست
حقیقت عاشق و معشوق یار است ۵۳

حقیقت بنده و شاهست جانان
که بیشک خویش آگاهست جانان ۵۴

اگر خواهد نماید شاه اینجا
که تا بنده کند آگاه اینجا ۵۵

چو هر دو اوست اینجا صاحب راز
همیشه جان جان دارد یقین باز ۵۶

که شاه اینجاست اندر بنده پیدا
چو خورشید فلک تابنده اینجا ۵۷

حقیقت بندهٔ توت شاه جانانست
ترا اینجایگه خورشید تابانست ۵۸

کجائی این زمان عطّار مانده
از این گفتار در دلدار مانده ۵۹

حقیقت میکنی اسرار او فاش
مرو بیرون زخویش و با خبر باش ۶۰

که میداند که این اسرار چونست
معیّن شد که عقلت در جنونست ۶۱

نگفتندم بیا این راز اینجا
تو میگوئی حقیقت باز اینجا ۶۲

نگفتندم بیا این پیش هر کس
در اینجا تو حقیقت گفتهٔ بس ۶۳

نگفتندم بیا و گفتهٔ تو
دُرِ این راز اینجا سُفتهٔ تو ۶۴

مگو عطّار و همچون انبیا باش
در این معنی حقیقت با وفا باش ۶۵

اگر اینجایگه عین خدائی
مکن با جان جانت بیوفائی ۶۶

چو میدانی که این ناگفتنی است
دُرِ اسرار کل ناسفتنی است ۶۷

چو گفتی این زمان گستاخ داری
حقیقت لایق شمشاخ داری ۶۸

اگر اسرار میگوئی دگر بار
مگو با هیچکس اینجا در اسرار ۶۹

دگر باره چنین اسرار مطلق
که این سر برتر آمد از اناالحق ۷۰

حکایت شد یقین کآنجا چنین است
که این رمز از عیان عین الیقینست ۷۱

ولیکن خورد هر کس آن بدیدار
نباید جز که سر یا صاحب اسرار ۷۲

همه مردان ره خاموش گشتند
در این اسرارها بیهوش گشتند ۷۳

چو پنهان کرد این سرّ یار در خویش
مگو دیگر در اینجا بی شاز پیش ۷۴

چو پنهان کردمم پنهان کن اینجا
نظر در قربت جانان کن اینجا ۷۵

چو دلدارت ادب دارد حقیقت
منه مر پای بیرون از شریعت ۷۶

ادب چیزیست بیرون از دل و جان
ادب مر دوستدار سرّ جانان ۷۷

همه اندر اَدَب باید نمودن
در کل با اَدَب باید گشودن ۷۸

بقدر هر کسی بسیار گفتتیم
نه با هر کس همه با یار گفتیم ۷۹

سخن ما را همه با دید یار است
بیانم جملگی توحید یار است ۸۰

همه در سرّ توحیدست اسرار
که میگوید حقیقت دید عطّار ۸۱

همه در سرّ توحیدم بیانست
ولیکن هر کس این سر کی بدانست ۸۲

رموزی بود اینجا باز گفتیم
یقین با دید صاحب راز گفتیم ۸۳

رموزی بود میدانند مردان
بگفتم این زمان در چرخ گردان ۸۴

رموزی بود از اعیان همه راز
که دادم عاشقان را زان خبر باز ۸۵

مرا این دم سخن آخر رسیداست
که دریابم کنون پایان پدیداست ۸۶

منم غوّاص اندر بحر اسرار
شدستم بیشکی اینجا خبردار ۸۷

درون بحرم و جوهر بدیده
کنون در قربت جوهر رسیده ۸۸

چو جوهر یافتم هم اصل اینست
چو بحر اصل است و جوهر وصل اینست ۸۹

کنون من جوهرم در بحر جانم
که هر لحظه دُر و گوهر فشانم ۹۰

حقیقت بندهٔ دیدار شاهم
همیشه صاحب اسرار شاهم ۹۱

منم آن لحظه بیشک بندهٔ شاه
چو هستم من ز شاه خویش آگاه ۹۲

خبردارم که این دم بندهام من
چو خورشیدم عجب تابندهام من ۹۳

منم امروز بیشک بندهٔ یار
که هستم من ز شاه خود خبردار ۹۴

منم امروز بیشک بندهٔ شاه
که هستم من ز شاه عشق آگاه ۹۵

منم امروز بیشک بندهٔ دوست
حقیقت مغز معنی دیده در پوست ۹۶

منم امروز بیشک بندهٔ خویش
حجاب خویش را برداشته خویش ۹۷

منم شاه و شده بنده در اینجا
چو خورشیدی و تابنده در اینجا ۹۸

منم شاه و منم بنده حقیقت
ولی عزت یقینم در شریعت ۹۹

ز بهر عزّت شرعم پسنده
منم مر شاه را امروز بنده ۱۰۰

اگر مرد رهی ای صاحب اسرار
ز سرّ بندگی اینجا خبردار ۱۰۱

شدی اکنون خبردار از حقیقت
کنون میباش کل راز حقیقت ۱۰۲

توئی امروز هر چیزی که بینی
حقست این جمله گر صاحب یقینی ۱۰۳

توئی امروز اینجا ذات مانده
چرائی اندر این ذرّات مانده ۱۰۴

توئی امروز بیشک ذات اللّه
همه از بهر آن گفتم که آگاه ۱۰۵

شوی و باز بینی روی جانان
سوی اصل یقین در کوی جانان ۱۰۶

کنون گر عاشق دیدار یاری
ز بهر کشتن اینجا پایداری ۱۰۷

دمی غافل مباش از خویش زنهار
نظر میکن ز هر چیزی رخ یار ۱۰۸

همه او بین و جز وی هیچ منگر
وصال این است هان ازوصل برخور ۱۰۹

همه اوئی و در وی بی نشان شو
حقیقت تو ز بود خود نهان شو ۱۱۰

همه او بین که او کلّی بدید است
تو پنداری که ذاتش ناپدیدست ۱۱۱

منم غوّاص اندر بحر اسرار
حقیقت باز دیده روی دلدار ۱۱۲

همه او بین اگر اسرار دانی
چو کلّی اوست کلّی یار دانی ۱۱۳

حقیقت عاشقان کار دیده
که ایشانند اینجا یار دیده ۱۱۴

طلب کردند اینجا دید دلدار
بآخر چون شدند اینجا خبردار ۱۱۵

نظر کردند و در خود یار دیدند
اگرچه رنج با تیمار دیدند ۱۱۶

همه معشوق خود دیدند آخر
سخن ازدوست بشنیدند آخر ۱۱۷

اگر فانی شوی یک لحظه از یار
بچشم تو نماید لیس فی الدّار ۱۱۸

وگر باقی شوی بنمایدت دوست
حقیقت مغز خود اندر شوی پوست ۱۱۹

اگر فانی شوی در عین باقی
ترا دلدار خواهد بود ساقی ۱۲۰

چو ساقی بیشکی دلدار آید
دل و جان صاحب اسرار آید ۱۲۱

چو ساقی جان جانست اندر اینجا
ترا خورشید رخشانست اینجا ۱۲۲

می از وی نوش بیجام و قرابه
دو روزی باش شادان زین خرابه ۱۲۳

خراباتی است دنیا در خرابی
اگر ساقی در اینجاگه بیابی ۱۲۴

خوری جامی و بس بیهوش گردی
ز پر گفتن بکل خاموش گردی ۱۲۵

خراباتی است دنیا پر ز غوغا
در او هر لحظه صد شور است و شرها ۱۲۶

خراباتی است دنیا تا بدانی
در او پیدا همه راز نهانی ۱۲۷

فنا خواهی شدن در این خرابات
حقیقت باز ره کل از خرافات ۱۲۸

چو آخر کار ما این اوفتاداست
چرا جانم در اینجاگاه شاداست ۱۲۹

ولی شادی جان از بهر دید است
که جان پیوسته در گفت و شنید است ۱۳۰

ز جانان گفت جان بسیار اینجا
که تادریافت اودلدار اینجا ۱۳۱

حقیقت دید در وی بی نشان شد
حقیقت جان دراینجا جان جان شد ۱۳۲

دم عین حقیقت شرع افتاد
همه در شرع شد تقریر و بنیاد ۱۳۳

شریعت رهنمون شد با حقیقت
نمودم رخ حقیقت در شریعت ۱۳۴

عیان شرع زین تحقیق پیداست
چه غم چون این زمان توفیق پیداست ۱۳۵

شریعت کرد آگاهم ز اسرار
که من در خویش میبینم رخ یار ۱۳۶

شریعت کرد آگاهم تمامت
که تادریافتم سرّ قیامت ۱۳۷

شریعت کرد آگاهم ز هر چیز
حقایق هم از او دریافتم نیز ۱۳۸

شریعت یافتم تا کل شدم من
اگرچه اصل فطرت گِل بُدم من ۱۳۹

شریعت یافتم تا یار دیدم
رخ دلدار در خود باز دیدم ۱۴۰

شریعت یافتم در جزو و کل ذات
وز آنجا گفتهام در عین آیات ۱۴۱

شریعت یافتم با عین تقوی
مرا بنمود کل دیدار مولی ۱۴۲

شریعت یافتم در دیدن جانان
یکی گشتم من از توحید جانان ۱۴۳

شریعت برتر از کون و مکانست
در او تقوی ببین گر جان جانست ۱۴۴

کسی کاندر شریعت راه برده است
حقیقت ره بسوی شاه برده است ۱۴۵

کسی کاندر شریعت یافت اسرار
ز دید یار شد اینجا خبردار ۱۴۶

خبردار آمد از کشفِ شریعت
رخ جانان بدید اندر حقیقت ۱۴۷

حقیقت در همه موجود دیدم
نظر کردم همه معبود دیدم ۱۴۸

حقیقت در همه پیداست اینجا
ولی جمله عجب یکتاست اینجا ۱۴۹

نمیداند کسی سرّ شریعت
وگرنه هست شرع اینجا حقیقت ۱۵۰

همه شرعست و تقوی عین دیدار
کسی کاین را شود از جان خریدار ۱۵۱

همه شرعست و تقوی سالکان را
که مییابند اینجا جان جان را ۱۵۲

همه شرعست و تقوی اندر این راه
وز این هردو ببین تو مر رخ شاه ۱۵۳

همه شرعست تقوی شاه دیدن
در اینجا بیشکی آن ماه دیدن ۱۵۴

همه شرعست و تقوی در یقین باز
بدانی آخر کار این همه راز ۱۵۵

الا ای هوشمند اکنون کجائی
کیت آخر رسیده درخدائی ۱۵۶

بسی گفتی ز سرّ وحدت یار
رسیدی این زمان در قربت یار ۱۵۷

بسی گفتی ز سرّ ذات جانان
نمودی در عیان ذرّات جانان ۱۵۸

بسی گفتی ز سرّ ذات بیچون
نمودی جوهر کل بیچه و چون ۱۵۹

بسی گفتی و در آخر رسیدی
شدی مخفی و در ظاهر رسیدی ۱۶۰

بسی گفتی ز سرّ هر غرائب
نمودی بیشکی سرّ عجائب ۱۶۱

بسی گفتی و پایان یافتی باز
حقیقت جان جانان یافتی باز ۱۶۲

بسی گفتی و دیدی عین مقصود
در اینجاگه بکل دیدار معبود ۱۶۳

بسی گفتی ز سرّ جوهر ذات
ز هر بیتی حقیقت عین آیات ۱۶۴

پدیدار است از دیدار جانان
در اینجاگه همه اسرار جانان ۱۶۵

همه اسرارها اینجا پدید است
رخ جانان در این پیدا بدید است ۱۶۶

همه اسرارها اینجاست پیدا
رخ جانان ز تو پیداست اینجا ۱۶۷

نمودی راز کل عطّار آخر
رسیدت این زمان اسرار آخر ۱۶۸

بهرگامی که اینجاگه نهادی
دری دیگر ز معنی برگشادی ۱۶۹

بسی اسرارها اینجاست با دوست
حقیقت پوست شد با کسوت دوست ۱۷۰

همه بودت بکل واصل نمود است
ترا اسرار جان حاصل نموداست ۱۷۱

خبرداری کنون اعضای خویشت
بدیدی این زمان یکتای خویشت ۱۷۲

همه واصل به تست اینجا دل و جان
حقیقت باز دیدی روی جانان ۱۷۳

چو جانان با تو اینجاگه نظر کرد
ترا از سرّ خود اینجا خبر کرد ۱۷۴

خبر از بود خود کردت در اینجا
حقیقت برگشادت او در اینجا ۱۷۵

درت بگشاد و گنج کل نمودت
حقیقت کرد پیدا بود بودت ۱۷۶

درت بگشاد جانان آخر کار
که بنمودی همه اسرار اظهار ۱۷۷

درت بگشاد اینجا سرّ منصور
که تا دریافتی نور علی نور ۱۷۸

درت بگشاد اینجا ذات از خویش
یقین بنمود اسرارت همه پیش ۱۷۹

همه اسرارها داری در اینجا
شدی در جزو و کل اینجا تو یکتا ۱۸۰

تو یکتائی ز یکتائی اللّه
ز دستی دم عیان از قل هواللّه ۱۸۱

حقیقت قل هواللّه است در تو
عیان ما هواللّه است در تو ۱۸۲

حقیقت قل هواللّه است موجود
ترا قل گفت اللّه روی بنمود ۱۸۳

حقیقت قل هواللّه رخ نموداست
ترا چندین ز خود پاسخ نموداست ۱۸۴

حقیقت چون شدی از راز آگاه
همه درخویشتن بینی رخ شاه ۱۸۵

همه در خویشتن بین تاتوانی
که بیشک کل توئی راز نهانی ۱۸۶

چون بیرون ازتو چیزی نیست دیگر
ز بود خویش از معبود مگذر ۱۸۷

چو بیرون از تو چیزی نیست اینجا
یکی میبین که کل یکی است اینجا ۱۸۸

یکی میبین ومنگر در دوئی باز
یکی بین بیشکی انجام و آغاز ۱۸۹

همه از تست و تو ازذات هستی
درون جان و دل سرّ الستی ۱۹۰

تو ز اسرار الستی صاحب راز
همه در گفتهٔ جان گفتهٔ باز ۱۹۱

همه از جان برون آید یقین این
یقین دان در همه جانان همین این ۱۹۲

حقیقت چون الستت هست پیدا
دل و جان با ازل پیوست پیدا ۱۹۳

دل و جان با ازل اینجا قرین است
که ذات پاکت اینجاگه یقین است ۱۹۴

یقین در جان و دل داری حقیقت
همه اسرار دیده در شریعت ۱۹۵

یقین در جان خود دیدی رخ یار
درون جان کنون جانان پدیدار ۱۹۶

ز دیدارش کنون بر خود در اینجا
چو بگذشتی ز ماه و خور در اینجا ۱۹۷

مه و خور ذرّهٔ از بود بود است
ترا در جسم و دل اینجا نموداست ۱۹۸

همه اشیا بتو پیداست امروز
دل و جان تو کل یکتاست امروز ۱۹۹

بتو پیداست این جمله که دیدی
همه دید تو بُد چون بازدیدی ۲۰۰

همه او دیدی و از وی نمودی
ابا او گفتی و از او شنودی ۲۰۱

همه او دیدی اینجا چون همه اوست
در این آیینه پیدا بیشکی دوست ۲۰۲

همه او دیدی و کلّی تو او بین
چو جمله ذات اوآمد نکو بین ۲۰۳

همه او دیدی اینجا خویشتن تو
حقیقت عقل و عشق و جان و تن تو ۲۰۴

از او پیداست از وی شد سخن گوی
همه ذرّات بُردی در سخن گوی ۲۰۵

کنون چون او است در تو رخ نموده
هزاران دم بدم پاسخ نمودی ۲۰۶

اگر مرد رهی عطّار چون اصل
که مائیم این زمان در کعبهٔ وصل ۲۰۷

همه مقصود تست اینجا پدیدار
چو اندر خیوشتن بینی رخ یار ۲۰۸

همه مقصود تو دیدار او بود
که در آخر ترا مر روی بنمود ۲۰۹

همه مقصود تودیدار جانانست
کنون جان ترا خورشید تابانست ۲۱۰

همه مقصود تو از ذات پیداست
که جان جان ترا اکنون هویداست ۲۱۱

زهی مقصود ما گشته بحاصل
که مائیم این زمان در کعبه واصل ۲۱۲

زهی مقصود ما از روی جانان
که پیدا گشته اندر کوی جانان ۲۱۳

زهی مقصود ما از یار پیدا
کنون در جوهر اسرار پیدا ۲۱۴

زهی مقصود ما در کعبه حاصل
که مائیم این زمان در کعبه واصل ۲۱۵

زهی مقصود ما دیدار اللّه
که اینجا یافتم جانست آگاه ۲۱۶

چو جان اسرار جانان یافت بیچون
حقیقت این زمان اینجادگرگون ۲۱۷

نخواهد شد همه از وصل گویم
چو ما اصلیم کل از اصل گویم ۲۱۸

منم واصل کنون چو یار درماست
ز بود ما کنون جانان هویداست ۲۱۹

رخ جانان ز ما پیداست امروز
ز ما این شور و هم غوغا است امروز ۲۲۰

رخ جانان ز ما پیداست تحقیق
ز ما دریاب سالک زود توفیق ۲۲۱

رخ جانان ز ما پیداست در راز
که پرده کردهایم از روی جان باز ۲۲۲

رخ جانان ز ما پیداست بنگر
اگر مرد رهی از ما تو مگذر ۲۲۳

یکی جانست پیدا در همه جسم
نموده خویشتن در هر صفت اسم ۲۲۴

یکی جانست صورت آشکاره
همه صورت بسوی جان نظاره ۲۲۵

یکی جانست اینجا دم زده باز
نموده اندر اینجا خویشتن باز ۲۲۶

یکی جانست همه زو گشت پیدا
از او چندین هزاران شور و غوغا ۲۲۷

چو یک جانست چندین صورت از چیست
حقیقت هست صورت پس دگر چیست ۲۲۸

چنین بین گر تو مرد راه اوئی
یقین بین گر بکل آگاه اوئ ۲۲۹

چنین بین و چنین دان از شریعت
که میگویم ترا سرّ حقیقت ۲۳۰

حقیقت این چنین است ار بدانی
که جمله دوست بینی در نهانی ۲۳۱

حقیقت اینست اندر آخر کار
که جمله دوست یابی و خبردار ۲۳۲

حقیقت اینست کاینجا باز گفتم
ز رازت گویم و هم راز گفتم ۲۳۳

حقیقت اینست مردان خدابین
چنین دیدند او دان و خدابین ۲۳۴

خدابین باش اگر ره بردهٔ تو
بدر این پرده چه در پردهٔ تو ۲۳۵

خدا بین باش در اسرار عطّار
ز جائی دیگر است این سرّ اسرار ۲۳۶

همه اویست و کس واقف نبوده
در این اسرار کس واصف نبوده ۲۳۷

بسی گفتند لیکن طرز عطّار
دمادم شو ز سرّ کل خبردار ۲۳۸

در این اسرار اگر تو مر خدائی
مکن از دوست اینجاگه جدائی ۲۳۹

ز یکی در یکی بین ذات در خویش
حجاب خویش تو خویشی بیندیش ۲۴۰

حجاب خویش اینجا عقل دیدی
بماندی چون سخن از نقل دیدی ۲۴۱

حقیقت عقل را بگذار و هم نقل
عیان عشق بین و بگذر از عقل ۲۴۲

عیان عقل بین اینجا بمانده
همی در شور و در غوغا بمانده ۲۴۳

عیان عشق بین و عقل بگذار
که اندر عقل بینی کی رخ یار ۲۴۴

عیان عشق بین وز عشق بیندیش
که عشقت کل نهد اینجای در پیش ۲۴۵

همه شور جهان از عقل دیدم
کتبها جملگی از نقل دیدم ۲۴۶

که باشد عقل تا این سرّ بداند
که عقل اینجا به جز ظاهر نداند ۲۴۷

چو عشق اینجا نماید عین دیدار
حقیقت عقل باشد ناپدیدار ۲۴۸

تویار عشق باش و یار خود بین
بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین ۲۴۹

بجز عشق اندر اینجا جمله هیچست
که عقل اینجای نقش هیچ هیچست ۲۵۰

اگر با عشق میری زنده گردی
چو خورشید فلک تابنده گردی ۲۵۱

اگر با عشق میری آخر کار
بمانی زنده این را یاد میدار ۲۵۲

دم آخر نمود عشق او یاب
سوی کون و مکان از بخت بشتاب ۲۵۳

در آندم خوش نظر کن تا بدانی
یکی را بین اگر مرد عیانی ۲۵۴

در آندم در یکیّ کل قدم زن
در آخر این وجودت بر عدم زن ۲۵۵

در آخر چون یکی دیدی ز حق باز
وجود خویشتن کلّی برانداز ۲۵۶

در آخر چون یکی بینی تمامی
حقیقت پختگی یابی زخامی ۲۵۷

درآخر چون یکی بینی تو در ذات
همه جا محو گردان جمله ذرّات ۲۵۸

در آخر چون یکی بینی در آخر
ترا این ذات بنماید در آخر ۲۵۹

درآخر چون یکی بینی تمامت
نظر کن آن زمان دید قیامت ۲۶۰

در آخر جمله چون روشن نماید
ترا آن لحظه کل یکی نماید ۲۶۱

در آخر چونکه جانان بینی ای دوست
شود مغز این زمان این کسوت دوست ۲۶۲

در آخر جمله جانان بین و دم زن
وجود خویش کلّی بر عدم زن ۲۶۳

در آخر جمله جان بینی تو ای یار
نظر کن نقطه را با دید پرگار ۲۶۴

نظر کن جمله اشیا محو مستی
تو باشی هیچ نبود عین پستی ۲۶۵

همه ذرّات کم باشد حقیقت
یکی باشد عیان عین طبیعت ۲۶۶

یکی باشد همه اندر یکی ذات
حقیقت وصل بینی جمله ذرّات ۲۶۷

یکی باشد حقیقت هست یا نیست
چونیکو بنگری در اصل یکیست ۲۶۸

یکی است این همه بیشک دوئی نیست
حقیقت هیچ اینجاگه دوئی نیست ۲۶۹

دم آخر نظر کن در یکی باز
که یکی باز بینی بیشکی باز ۲۷۰

دم آخر یکی بینی در اسرار
ولی سر رشتهٔ خود را نگهدار ۲۷۱

سر هر کار از اینجا باز یابی
همه در خویشتن این راز یابی ۲۷۲

هر آن چیزی که گفتم اوّل کار
در آخر در یکی آید بدیدار ۲۷۳

در آخر در یکی این جمله فانی است
ترادیدن ز خود راز نهانی است ۲۷۴

توئی گم کرده ره ای عقل دریاب
در این معنیّ دیگر وصل دریاب ۲۷۵

اگر از وصل خواهی یافت بهره
ترا باید که باشد جمله زهره ۲۷۶

قدم در نه اگر می وصل خواهی
همه خود بین یقین گر وصل خواهی ۲۷۷

قدم در نه در این ره راه خود یاب
درون جان و دل مر شاه دریاب ۲۷۸

قدم در نه در این آیینه بنگر
جمال شاه هر آیینه بنگر ۲۷۹

قدم چون در نهادی در همه تو
یکی یابی ز خویشت دمدمه تو ۲۸۰

همه بازار تست ای راز دیده
توئی بازار خود را باز دیده ۲۸۱

تو در بازار خویشی یک زمان گم
مثال جوهر ودریای قلزم ۲۸۲

تو در بازار خویشی باز مانده
چنین در عشق صاحب راز مانده ۲۸۳

تو در بازار خویشی آخر کار
در این بازار هم گشتی پدیدار ۲۸۴

تو در بازار خویشی خود طلب کن
چو دریابی دگر خود را عجب کن ۲۸۵

همه سرگشتهاند اینجا چو تو یار
بمانده خوار اندر عین بازار ۲۸۶

نمییابند اینجا دید اوّل
بماندستند اینجاگه معطّل ۲۸۷

نمییابند اینجا راز در خود
بماندستند اندر نیک و در بد ۲۸۸

نمییابند اینجا اصل جانان
از آن اینجا ندیدند وصل جانان ۲۸۹

نمییابند اینجا گنج بیشک
بماندستند اندر رنج بیشک ۲۹۰

نمییابند اینجا جوهر دوست
بماندستند اندر بند این پوست ۲۹۱

توئی ای مانده حیران در بر دوست
ترا اینجاست جانان بنگر ای دوست ۲۹۲

توئی ای مانده حیران در بر خویش
ترا اینجاست جانان بنگر از خویش ۲۹۳

ترا امروز جانانست بدیدار
تو اوئی گر تو زو باشی خبردار ۲۹۴

ترا امروز فضل است و عنایت
که جانان داری و عین سعادت ۲۹۵

ترا امروز جاهست و مراتب
چرا باشی ز دیدخویش غائب ۲۹۶

مرو بیرون زخود تا وصل بینی
تو اصلی شاید از خود اصل بینی ۲۹۷

مرو بیرون ز خود در جوهر ذات
نظر کن صورتت با جمله ذرّات ۲۹۸

تو اندر مرکب اصلی بصورت
ولیکن جان در آن عین حضورت ۲۹۹

یقین ذاتست پیش از مرگ دریاب
حقیقت جملگی کن ترک دریاب ۳۰۰

تو ترک هستی خود کن که اینست
ترا در نیست عین الیقین است ۳۰۱

تو ترک هستی خود کن که بمعنی
که تا باشد همه دیدار مولی ۳۰۲

تو ترک هستی خود کن حقیقت
که تا پیدا شود دیدار دیدت ۳۰۳

تو ترک هستی خود کن که آنی
چگویم تا به از این سرّ بدانی ۳۰۴

تو ترک هستی خود کن که ذاتی
اگر اندر مکان ودر صفاتی ۳۰۵

مکان صورتت خاکست اینجا
مکان جان یقین پاکست اینجا ۳۰۶

مکان صورتت در خاک پیداست
مکان جان حقیقت جوهر لا است ۳۰۷

همه اندر مکان بنگر یقین تو
که کل یکی است گرداری یقین تو ۳۰۸

همه اندر مکان بنگر یقین باز
مکان انجام دان و کون آغاز ۳۰۹

مکان انجام دان گر کاردانی
مکان اندر مکان در بی نشانی ۳۱۰

حقیقت کون بود بی نشان است
که اینجا اصل پیدا و مکانست ۳۱۱

اگرچه هر دو عالم صورت ماست
ولی در اصل هم پنهان و پیداست ۳۱۲

حقیقت اصل پنهانست از ذات
وگر پیدا نموده جمله ذرّات ۳۱۳

حقیقت اصل پنهان گر بدانی
یکی باشی تو در سرّ نهانی ۳۱۴

دگر گر اصل پیدا باز یابی
ز پیدا جملگی مر راز یابی ۳۱۵

ز پیدا اصل خود دریاب ای جان
که از پیدا بدانی خویش جانان ۳۱۶

ز پیدا اصل خود دریاب اینجا
قراری گیر و می بشتاب اینجا ۳۱۷

ز پیدا اصل خود دریاب ای یار
اگر هر جا تو میبشتاب ای یار ۳۱۸

تو در پیدائی و پنهان شدستی
تو هم با جان و هم جانان شدستی ۳۱۹

تو در پیدائی امّا مانده پنهان
از آن اینجا نمییابی تو جانان ۳۲۰

تو در پیدا توانی گشت واصل
که در پنهان شدت مقصود حاصل ۳۲۱

تو در پیدا توانی گشت جانان
یکی شو اندر این پیدا و پنهان ۳۲۲

از اوّل لاست آخر شاه بنگر
حقیقت بود الّا اللّه بنگر ۳۲۳

از اوّل لاست آخر عین اللّه
ز الاّ اللّه شو عین هواللّه ۳۲۴

تو چون این اصل داری در شریعت
حقیقت در یکی دانی حقیقت ۳۲۵

تو این دم داری از آن سالک راز
یکی بین چون یکی اصلی ز آغاز ۳۲۶

تو این دم هم نشان هم بی نشانی
که هم جانی و دل هم جان جانی ۳۲۷

حقیقت وصل یاب و جمله بین دوست
در اینجا جزو و کل دان مغز هم پوست ۳۲۸

همه از کارگاه اینجا یقین است
که اینجا اوّلین و آخرین است ۳۲۹

همه از کارگاه آمد پدیدار
در اینجا وصل شاه آمد بدیدار ۳۳۰

همه از کارگاه اینجا نموداست
خود اندر جمله در گفت و شنود است ۳۳۱

در اینجا جمله موجود پیداست
درونت بین که کل معبود پیداست ۳۳۲

یکی اندر یکی در بیشمار است
حقیقت دان که کل دیدار یارست ۳۳۳

همه دیدار یارو یار در کلّ
همه بی او شده بیرنج و در ذل ۳۳۴

همه دیدار یار و خویش در رنج
خود است اینجا طلسم چرخ و هم گنج ۳۳۵

یکی گنج است مخفی در نشانه
مر او را در عیان نام و نشانه ۳۳۶

یکی گنجست مخفی جوهرالذّات
نموده روی خود در کلّ ذرّات ۳۳۷

یکی گنج است مخفی و دمادم
نماید دید خود در روی آدم ۳۳۸

یکی گنجست مخفی رخ نموده
ابا خود گفته و دیگر شنوده ۳۳۹

یکی گنج است پر گوهر در اسرار
چو خورشید است اندر جمله انوار ۳۴۰

یکی گنجست مخفی عاشقان را
که میگویند و میجویند آن را ۳۴۱

یکی گنج است اکنون چند گوئیم
چو با ما است اکنون چند جوئیم ۳۴۲

چو با ما گفت کز اینجا نشانست
حقیقت جملگی دیدار آنست ۳۴۳

همه گنج است اینجاگه گداکیست
حقیقت با وجودش بینوا کیست ۳۴۴

همه از ذات و ذات اینجا چو گنجیست
نهاده اسم کاینجا جان سپنجست ۳۴۵

همه از ذات پیدا و نه پیداست
که اینجا کیست کو بر جمله پیداست ۳۴۶

همه ذاتست و ذات اینجا یقین جان
نمودی تا بدانی زانکه جانان ۳۴۷

تو او شو کو تو است و هم توئی یار
کنون اینجا حجاب از پیش بردار ۳۴۸

کنون اینجا حجاب از پیش برگیر
چو یارت یافتی کارت ز سر گیر ۳۴۹

کنون اینجا حجابت نیست دریاب
که کل جانست و او یکّی است دریاب ۳۵۰

کنون اینجا حجابی نیست جز پوست
حقیقت دان که اینجا پوست هم اوست ۳۵۱

کنون اینجا حجابت رفت از پیش
رخ او را نظر میکن تو درخویش ۳۵۲

کنون اینجا یکی ای تو یکی دان
همه در خویش اینجا تو یکی دان ۳۵۳

کنون یکی ببین از اصل بیشک
که اندر تست اینجا وصل بیشک ۳۵۴

کنون اینجا یکی بین از حقیقت
طریقت با حقیقت در شریعت ۳۵۵

کنون اندر یکی بنگر نمودت
که یکی است هم بود وجودت ۳۵۶

کنون چون جان جان ماست اینجا
ابا او باش اینجاگه تو یکتا ۳۵۷

حقیقت چون همه جانانست دیدت
همه بین جمله گفتارو شنیدت ۳۵۸

خدا در جمله موقوفست اویست
که اندر جمله اودر گفتگویست ۳۵۹

بجز او هیچ دیگر نیست دریاب
همه جا هست خورشید جهانتاب ۳۶۰

حقیقت بود او در جمله پیداست
چنان چون ما باو او عاشق ما است ۳۶۱

چنان بر خویش اینجا عاشق آمد
که هم درخویش با خود صادق آمد ۳۶۲

چنان با خویش دارد عشقبازی
که او در خویش دارد بی نیازی ۳۶۳

جمالش در همه دیدار بنمود
حقیقت خود بخود اسرار بنمود ۳۶۴

چنان دیدار خود در خود نمودست
که یکی در یکی بیشک فزودست ۳۶۵

توئی جز تو کسی دیگر مبین تو
یکی دان همچنین عین الیقین تو ۳۶۶

همه با تست و تو با اوئی اینجا
ترا گفت و ورا میگوئی اینجا ۳۶۷

ازل را با ابد این دم تو خود دان
یکی دید هواللّه و اَحَد دان ۳۶۸

همه ذات خداوند جهانست
سراسر اندر این صورت نهانست ۳۶۹

همه ذات خداوند است اینجا
بتوظاهر چو پیوند است اینجا ۳۷۰

همه ذات خداوند است بیچون
توئی جمله مرو ازخویش بیرون ۳۷۱

زهی دیدار جانان در همه باز
فکنده در همه این دمدمه باز ۳۷۲

زهی دیدار جانان نیست دیگر
کنون پیدا شد اینجا دید جوهر ۳۷۳

زهی دیدار جانان در دل ما
نظر کن جمله جانان حاصل ما ۳۷۴

زهی دیدار جانان دیده عطّار
طمع از خویشتن ببریده عطّار ۳۷۵

زهی دیدار جانان جمله جانانست
که اندر بود خود در جمله اعیانست ۳۷۶

زهی دیدار جانان در همه باز
نموده در عیان انجام و آغاز ۳۷۷

زهی دیدار جانان کس ندیده
همه خود گفت وز خود شنیده ۳۷۸

حقیقت خویشتن گفتست رازش
حقیقت خویش بشنفتست رازش ۳۷۹

حقیقت خویش دیده روی خود دوست
نموده مغز خود در کسوت پوست ۳۸۰

سخن چندانکه میگوئیم اینجا
ابا اویست که میجوئیم اینجا ۳۸۱

سخن چندانکه میگوئیم او گفت
ابا خود گفت وخود اسرار بشنفت ۳۸۲

سخن چندانکه رفت از وصل باقی
هنوز اسرار مانده هان تو ساقی ۳۸۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۸۳
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه
گوهر بعدی:در صفات جام عشق فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.