هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی است که به موضوعات عشق الهی، وحدت وجود، فنا و بقا در عشق، و رسیدن به حقیقت از طریق عشق و مستی معنوی می‌پردازد. شاعر از زبان عاشقی سخن می‌گوید که در جستجوی وصال معشوق حقیقی است و در این راه از همه تعلقات دنیوی گذر کرده و به وحدت با معشوق رسیده است. مفاهیمی مانند فنا در عشق، بقای پس از فنا، وحدت عاشق و معشوق، و تجلی حقیقت در وجود انسان از مضامین اصلی این شعر هستند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوان‌تر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا و وحدت وجود نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی برای درک کامل دارند.

در صفات جام عشق فرماید

بده جامی از آن جام سرانجام
پس آنگه مست شو تا بشکنم جام ۱

بده جامی که هشیارم دگر بار
که گردم مست چون یارم دگر بار ۲

بده جامی که اصلم رخ نموداست
مکن هستم که وصلم رخ نموداست ۳

بده جامی که جانان باز دیدم
از این دیدار او را باز دیدم ۴

بده جامی که جانان آشکار است
مرا با دید او اینجا چکار است ۵

بده جامی که جانانست پیدا
مرا با خویشتن کرد است یکتا ۶

بده جامی دگر ما را تو ساقی
که تا مانم ز اصل دوست باقی ۷

بده جامی که جانم گشت جانان
حقیقت رفت در دلدار پنهان ۸

بده جامی که خود مست الستم
ولی ایجایگه من نیمه مستم ۹

بیک ره مست کن ساقی مرا هان
از این بود وجودم هان تو برهان ۱۰

بیک ره مست کن تا وارهم من
در اینجاگه کنون دادی و هم من ۱۱

بیک ره مست کن بود وجودم
که رخ دلدار در مستی نمودم ۱۲

ز مستی من بگفتم رازها فاش
بدانستم در اینجا راز نقّاش ۱۳

من اینجا دیدهام جان و جهانم
شده از روی او کشف عیانم ۱۴

من اینجا دیدهام دلدار خود باز
کنونم رشته من از نیک و بد باز ۱۵

من اینجا دیدهام آن جان جانها
از او بشنیدهام شرح و بیانها ۱۶

من او را دیدهام در خویشتن جان
حقیقت او من و من او یقین دان ۱۷

من او را دیدهام در خویشتن دل
از او مقصود من کل گشته حاصل ۱۸

من او رادیدهام عین صفائی
چه سود آخر که دارد بیوفائی ۱۹

چنانش یافتم اینجایگه من
درون جان چون خورشید است روشن ۲۰

چنانش یافتم اینجایگه دید
که در یکی از اویم عین توحید ۲۱

چنانش یافتم در آخر کار
که پرده برگرفت از رخ بیکبار ۲۲

چنانش یافتم درجان حقیقت
که پیدا است و هم پنهان حقیقت ۲۳

چنانش یافتم اندر یکی من
که جمله اوست دیدم بیشکی من ۲۴

منم با او و او با من یکی بین
مرا او بین و او من بیشکی بین ۲۵

یکی بین همچو من تا این بدانی
حقیقت اوست اینجا در نهانی ۲۶

یکی بین همچو من در عشق اینجا
که تا در یک یکی گردی مصفّا ۲۷

یکی بین همچو من گر راز دانی
که از یکی نمودش بازدانی ۲۸

یکی بین همچو من احوال مشو هان
چو پرگاری بسر چندین مدو هان ۲۹

تو همچون نقطه و پرگار هستی
که درگردش خود اندر خویش بستی ۳۰

تو گر این سر بدانی آخر کار
حقیقت نقطهٔ و عین پرگار ۳۱

تو گراین سر بدانی هر دوئی تو
یکی بین و مبین در خوددوئی تو ۳۲

از او او باز بین پرگار مردان
که چون نقطه نهاده گشت گردان ۳۳

سر نقطه ز اوّل می نگهدار
که چون دیگر نگشت از عین پرگار ۳۴

زبالا سوی شیب آمد فرازش
دگر هم سوی بالا رفت بازش ۳۵

چو گشت آن نیمه یک نیم دگر او
ز شیب افتاده باشد بر زبر او ۳۶

دگر نیم دگر چون گشت دربند
بآن سر در رسید و گشت پیوند ۳۷

یکی شد اوّلش با آخر اینجا
یقین پرگار شد بر ظاهر اینجا ۳۸

پس آنگه اوّل و آخر یکی شد
چو بینی اوّل و آخر یکی بُد ۳۹

نظر کن دائره بنگر سراسر
طلب کن بعد از آن اینجایگه در ۴۰

بدان اوّل چو نقطه مینهادی
سر پرگار اینجاگه گشادی ۴۱

کجا بد اوّل پرگار گردان
ز اصل اوّلش اینجا یقین دان ۴۲

ز اوّل باز دان آنگاه آخر
که اسرارت شود مر جمله ظاهر ۴۳

ز اوّل بازدان و آخرین یاب
توئی نقطه یقین عین الیقین یاب ۴۴

اگر اوّل بدانی تا چه کردی
مسافت کن که آنگه ذات فردی ۴۵

اگر اوّل بدانی آخرینت
شود روشن عیان عین الیقینت ۴۶

اگر اوّل بدانی واصلی تو
وگرنه بیشکی بیحاصلی تو ۴۷

اگر اوّل بدانی آخر راز
ترا این در شود اینجایگه باز ۴۸

اگر اوّل بدانی بیشکی تو
که پرگار است ونقطه بیشکی تو ۴۹

رهائی یابی از این چرخ گردان
یکی گردان رخ از این سر مگردان ۵۰

چو پرگاری و نقطه زاده آمد
ترا پرگار خود بنهاده آمد ۵۱

تو با خود عشقبازی کردی ای یار
شدی هم نقطه و هم عین پرگار ۵۲

اگر اوّل ترا شد منکشف راز
بدیدی هم ز خود انجام و آغاز ۵۳

توئی پرگار و نقطه دل نگهدار
که پرگار است صورت کرده اظهار ۵۴

بگرد نقطه و دل گشته گردان
از اصل اوّلش اینجا یقین دان ۵۵

چنان ماندست اینجا نقطه بیچون
ولی پرگار میگردد ز بیرون ۵۶

چنان ماندست اینجاگاه پرگار
که در خود هست او گردان برفتار ۵۷

چنان ماندست نقطه باز در خویش
که تا دیدست آن آغاز در خویش ۵۸

چنان ماندست اینجا نقطهٔ دل
که تا چون برگشاید راز مشکل ۵۹

چنان ماندست اینجا نقطهٔ جان
که پرگارست اندر هر دو گردان ۶۰

در این پرگار صورت کن نظر تو
اگر هستی ز بودش با خبر تو ۶۱

ولیکن نقطه در وی محو ماند
بدانم تا که این مرموز داند ۶۲

یکی گردید هر دو در خرابی
خرابی یاب تا این سر بیابی ۶۳

یکی گردید در یکتای بیچون
نخواهد ماند آخر نقش گردون ۶۴

شود آخر خراب این نقش پرگار
فروماند ابی تو او ز رفتار ۶۵

ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی است
ترا گفتم من این راز نهانی است ۶۶

ابی تو هیچ دان اینجایقین دان
که چیزی می نماند جز که جانان ۶۷

بجز جانان نخواهد ماند آخر
ترا اینجا نخواهد ماند ظاهر ۶۸

بجز جانان نبینی آخر کار
بجز جانان نماند لیس فی الدّار ۶۹

بجر جانان نخواهد ماند در دید
خوشا آنکس کزین معنی نگردید ۷۰

بجز جانان نخواهد ماند پیدا
که اوزانم ز بود خویش یکتا ۷۱

بود باقی به جز او جمله هیچست
که میدانم که نقش هیچ هیچست ۷۲

اگر مرد رهی میبین و مینوش
تو جام عشق چون حلّاج مینوش ۷۳

چو گردانست در گرد تو پرگار
حقیقت نقطه را اینجا نگهدار ۷۴

ز نقطه مگذر و میباش ساکن
که تا چون انبیا باشی تو ایمن ۷۵

ز نقطه مگذر و پرگار میبین
همه ذرّات را در کار میبین ۷۶

ز نقطه مگر و پرگار دریاب
وز این هر دو نمود یار دریاب ۷۷

نموداوست این هر دو حقیقت
کز این هر دو بیابی دید دیدت ۷۸

نمود اوست این هر دو جهانست
یکی کونست و دیگر مر مکانست ۷۹

نمود اوست اینجاگه مکان بین
یقین در کون سرّ او عیان بین ۸۰

از این هر دو نمودار خدائی
مکن گر عاشقی اینجا جدائی ۸۱

از این هر دو نمود سرّ جانان
دمادم بین هزاران سرّ پنهان ۸۲

از این هر دو نمود لایزالش
نظر میکن تجلّی جلالش ۸۳

از این هر دو نمودار یقین باز
یکی انجام دان و دیگر آغاز ۸۴

توئی هر دو در اینجاگه بدانی
که هم در هر دو پیدا و نهانی ۸۵

توئی این هر دو کاینجا اصل هستی
ولیکن هم بلند و عین پستی ۸۶

توئی این هر دو کاندر آخر کار
ترا کلّی عیان آید پدیدار ۸۷

نمود هر دو از بهر تو پیداست
که این هر دو یقین در جوهر لاست ۸۸

تو از آن اصل وصل خویش دریاب
یقین از جمله اصل خویش دریاب ۸۹

وجودت از همه اشیات پیداست
ولیکن جان و دل از جوهر لاست ۹۰

ز لامگذر که کس از لا نرفتست
بجز الاّ کسی الّا نرفتست ۹۱

ز لا مگذر اگر اسرار بینی
تو از لا نقطه و پرگار بینی ۹۲

ز لا هم نقطه و پرگار بشناس
ز بعد آن نمود یار بشناس ۹۳

ز لا هم نقطه بین و عین پرگار
حقیقت لا نظر کن جوهر یار ۹۴

که میداند که سرّ لا چگونست
اگرچه هم درون و هم برونست ۹۵

که میداند که سرّ لاست در ما
شده اینجایگه دانا و بینا ۹۶

که میداند که لا خود راست تحقیق
دهد آن را که خواهد عین توفیق ۹۷

نمود لا هر آنکو یافت از لا
چو منصور آمد اندر عشق پیدا ۹۸

نمود لا اگر رویت نماید
ترا از بود خود کلّی رُباید ۹۹

مرو زنهار اندر لا تو زنهار
وگرنه کل شوی تو ناپدیدار ۱۰۰

مرو در لا و گر خواهی شدن تو
حقیقت لا نه لا خواهی بدن تو ۱۰۱

مرا در لا تو چون منصور الحق
وگرنه دم زنی کل در اناالحق ۱۰۲

براه شرع رو چون آخرت لا است
که راه شرع بیشک دید پیدا است ۱۰۳

براه شرع رو زنهار عطّار
وگرنه کل شوی تو ناپدیدار ۱۰۴

براه شرع رو عطّار زنهار
چکارت این زمان با لاست چون یار ۱۰۵

براه شرع رو پیداست دیدت
حقیقت با تو در گفت وشنیدست ۱۰۶

براه شرع رو تا آخر ای دوست
ترا مغز است بنموده عیان پوست ۱۰۷

دم آندم بدم با خویشتن تو
از او اینجا درون جان و تن تو ۱۰۸

اگرچه اصل تو از لاست موجود
ولی کار است با دیدار معبود ۱۰۹

نماید روی اندر آخر کار
ترا کلّی عیان آید بدیدار ۱۱۰

که محو جاودان گردی ز بودت
فنا گردد بیکباره نمودت ۱۱۱

تو تا در صورتی مر صاحب دل
نداند مر ترا اینجای واصل ۱۱۲

تو تادر صورتی مر صاحب جان
ترا اینجا بداند جمله جانان ۱۱۳

تو اندر صورتی در یاب مطلق
تو باشی در نمودجملگی حق ۱۱۴

تو تا در صورتی و عین آیات
کجا باشی حقیقت بیشکی ذات ۱۱۵

تو تا در صورتی و مانده درخویش
کجا هرگز رود این پرده از پیش ۱۱۶

تو تادرصورتی ای مانده غافل
کجا دریابی این مقصود حاصل ۱۱۷

تو تا در صورتی درماندهٔ تو
چو حلقه بر دری درماندهٔ تو ۱۱۸

تو تا در صورتی کی گردی اللّه
ز صورت بگذر و بنگر هواللّه ۱۱۹

همه گفتار تو از بهر صورت
بدینجاگه حقیقت در حضورت ۱۲۰

چو کردی در وصالش آخر کار
نمودی مر مرا اعیان دیدار ۱۲۱

دل وجان نیز واصل نیز گردی
دوئی نیست و حقیتق عین فردی ۱۲۲

کنونت اندر اینجا راز جانان
که آخر جان و دل آغاز جانان ۱۲۳

فنا را آخر کارت یقین است
که جان و دل حقیقت پیش بین است ۱۲۴

فنا خواه و فنا یاب و فنا جوی
سخن پیوسته در عین فنا گوی ۱۲۵

فنا آخر بقای تست اینجا
که راحت در فنای تست اینجا ۱۲۶

فنا اصل است اندر آخر کار
که پرده برفتد از کل بیکبار ۱۲۷

چو میدانم که در آخر فنایست
مرا دیدار کل عین بقایست ۱۲۸

چو میدانم که خواهم شد فنا من
بیابم در فنا دید بقا من ۱۲۹

چرا چندین سخن میبایدم گفت
که آخر در فنا میبایدم خفت ۱۳۰

نشیب خاک اینجا هم فنایست
ازل را با ابد دید خدایست ۱۳۱

در اینجا بازیابم اصل کل باز
در اینجا مینبینم اصل کل باز ۱۳۲

من این را اختیار خویش دیدم
که آن اسرار کل از پیش دیدم ۱۳۳

وصال کل بود اندر دل خاک
مرا اینجا شوم از جزو و کل پاک ۱۳۴

وصال اندر دل خاکست جانان
که اینجا جوهر پاکست جانان ۱۳۵

ووصالم در دل خاکست تحقیق
که در اینجا بیابم عین توفیق ۱۳۶

وصالم در دل خاکست تنها
در اینجاگه نمایم جمله تنها ۱۳۷

وصالم در دل خاکست دیدار
که اینجا میشوم من ناپدیدار ۱۳۸

وصالم در دل خاکست آخر
که دیدارم شود اینجای ظاهر ۱۳۹

وصالم در دل خاکست و در ذات
حقیقت محو گردد جمله ذرّات ۱۴۰

وصالم محو فی اللّه است مانده
که اینجا حسرت وآهست مانده ۱۴۱

اگرچه وصل اینجا نیز هم هست
ولکین وصل خود اینجا دهد دست ۱۴۲

اگرچه هست اینجا وصل جانان
ولیکن اندر اینجا اصل جانان ۱۴۳

نهانم باز در محو حقیقت
چنین گفتست تفسیر شریعت ۱۴۴

همه اینجاست حاصل آخر ای دوست
مرا بیرون براز دیدار این پوست ۱۴۵

خوشا آنکس کز این عالم گذر کرد
بشد زینجایگه در حضرت فرد ۱۴۶

خوشا آنکس کز این عالم فنا شد
از این خانه بدان سوی بقا شد ۱۴۷

خوشا آنکس کز این عالم بیکبار
وجودش در حقیقت ناپدیدار ۱۴۸

برفت از خویش و در جانان یقین یافت
در اینجاگاه کل عین الیقین یافت ۱۴۹

برست از خویش وانگه دید جانان
ز دید خویش شد یکباره پنهان ۱۵۰

چه خواهی کرد این دنیای غدّار
که اندر وی بماندستی گرفتار ۱۵۱

چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوست
طلب کن گلشن جان کین نه نیکوست ۱۵۲

چه خواهی گلخنی پر دود و آتش
کجا گه چیستی تو اندر او خوش ۱۵۳

چه خواهی گلخنی پر از نجاست
عجب نگرفت خوش اینجا حواست ۱۵۴

تو اصل گلخنی نه عین تقوی
که تا یابی در او دیدار مولی ۱۵۵

رها کن بگذر از این گلخن اینجا
نظر کن بیشکی آن گلشن آنجا ۱۵۶

تو درگلخن ندیدی گلشن جان
از اینرا ماندهٔ افگار و حیران ۱۵۷

درونت گلشن و تو گلخنی آی
بمانده در تف ما و منی آی ۱۵۸

اگر آن گلشن اینجا باز یابی
از این گلخن سوی گلشن شتابی ۱۵۹

رها کن گلخن دنیا چو مردان
رخ خود را از این گلخن بگردان ۱۶۰

رها کن گلخن دنیا چو عطّار
که تا آن گلشنت آید پدیدار ۱۶۱

اگرچه این بیان گفتیم مطلق
مرا افتاد ز آنجا کار با حق ۱۶۲

مرا مقصود حقّ است از میانه
وگرنه این همه دانم فسانه ۱۶۳

مرا مقصود حقّست و نه باطل
که مقصود از حقم آید بحاصل ۱۶۴

مرا مقصود جانانست یارم
وگرنه با چنین گلخن چکارم ۱۶۵

مرا مقصود جانانست و دیدار
که دروی گردم اینجا ناپدیدار ۱۶۶

مرا مقصود جانانست بیچون
که تا اینجا نمایم من دگرگون ۱۶۷

مرا مقصود جانانست حاصل
شد و ازوی شده من جمله واصل ۱۶۸

مرا مقصود جانانست دریاب
اگر مرد رهی چون من خبریاب ۱۶۹

مرا مقصود جانانست اینجا
که در خویشم کند بیخویش و یکتا ۱۷۰

مرا مقصود جانانست بیشک
که در من او شوم از دید او یک ۱۷۱

مرا اینست مقصود از جهانم
که این باشد همیشه زو عیانم ۱۷۲

مرا اینست مقصود و دگر هیچ
که اینجا مینداند بی بصر هیچ ۱۷۳

چو خورشید است پیدا عین دیدار
ولی ذرّه در او شد ناپدیدار ۱۷۴

بقا آن دانم اینجاگه بیابم
چو ذرّه سوی خورشیدم شتابم ۱۷۵

بقا آن دانم و اینجاست رازم
سر و جان پیش یار خود ببازم ۱۷۶

بقا اینجاست در عین فنا باز
ولیکن در فنا بنگر بقا باز ۱۷۷

بقا اینجاست در عین حقیقت
اگر می بازبینی در شریعت ۱۷۸

بقا اینجاست گر از سالکانی
سزد کاین نکتهها را باز دانی ۱۷۹

بقا اینجاست بنگر در بقایت
که خودخواهد بدن آخر فنایت ۱۸۰

بقا اینجاست بنگر حضرت کل
که همچون من رسی در قربت کل ۱۸۱

بقا اینجاست گر دانی در اسرار
وجودت از میانه کل تو بردار ۱۸۲

ترا اینجاست مردان حقیقت
بقا را یافتنداندر شریعت ۱۸۳

بقا اینجا بجوی و جاودان شو
تو چون عطّار بی نام و نشان شو ۱۸۴

بقا اینجاست میجوئی بقایت
بقا اینجاست میجوئی لقایت ۱۸۵

بقا اینجاست اگر فانی بباشی
بقای کل در اینجاگه تو باشی ۱۸۶

بقا اینجاست بنگر در بقا تو
بقا با تست بنگر در لقا تو ۱۸۷

بقا با تست میجوئی ز هر دید
نیاید راست این معنی ز تقلید ۱۸۸

بقا با تست گرچه در فنائی
درآخر آن زمان کلّی بقائی ۱۸۹

بقا آمد فنا نزدیک عشّاق
که تااندر فنا گشتند کل طاق ۱۹۰

بقا آمد فنا نزدیک مردان
فنا گشتند ودیدند اصل جانان ۱۹۱

بقا آمد فنا نزدیک ذرّات
از آن گشتند محو عین ذرّات ۱۹۲

بقا آمد فنا در آخر ای دوست
بقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست ۱۹۳

تو ای عطّار آخر از چه رازی
که در سرّ بقایت عشقبازی ۱۹۴

ترا این عشقبازی از کجایست
که معنیّت چنین بی منتهایست ۱۹۵

ترا این عشقبازی از کجا خواست
که از عشق تو اندر دهر غوغاست ۱۹۶

کمال عشق تو عین فنایست
فنایست عاقبت دید بقایست ۱۹۷

کمال عشق تو نزدیک جانست
که جانت بیشکی اسرار دانست ۱۹۸

کمال عشق تو اندر یکی بود
که چندینی عجایب روی بنمود ۱۹۹

تو گفتی نی همه او گفت اینجا
دُرِ اسرار کل او سُفت اینجا ۲۰۰

تو گفتی نی همه او گفت از خویش
حجاب خویشتن برداشت از پیش ۲۰۱

تو گفتی نی همه او گفت در دل
که تا مقصود او گردد بحاصل ۲۰۲

تو گفتی نی همه او گفت در جان
ترا بنمود روی خویش اعیان ۲۰۳

اگر مرد شهی منگر در این راه
حقیقت اندر اینجا جز رخ شاه ۲۰۴

اگر مرد رهی خود شاه با تست
حقیقت این دل آگاه با تست ۲۰۵

دلت آگاه و جان آگاه مانده
در آخر کل عیان شاه مانده ۲۰۶

دلت آگاه وجان آگاه گشته
حقیقت هر دو دید شاه گشته ۲۰۷

دلت آگاه وجان آگاه از این راز
که پرده گشته از رخسار شه باز ۲۰۸

دلت آگاه و جان آگه چه جوئی
چو دانستی دگر چندین چه جوئی ۲۰۹

دلت آگاه شد از جان جان نیز
در اینجا یافته جانان عیان نیز ۲۱۰

دلت آگاه شد از جان جانان
درون دل وطن کردست اعیان ۲۱۱

شد این سرّ بر تو سرّ راز منصور
دم کل زن کنون تا نفخهٔ صور ۲۱۲

چرا چندین سخن گوئی حقیقت
چو پیدا شد نموددید دیدت ۲۱۳

وصال یار داری در عیان تو
بدیدی کام اینجا رایگان تو ۲۱۴

وصال یار دیدی هم در اینجا
شدی در جزو و کل امروز پیدا ۲۱۵

جدائی نیست اکنون و یکی آی
حقیقت در جدائی بیشکی آی ۲۱۶

بر جانان چنان مشهور امروز
شدستی در صفات سرّ پیروز ۲۱۷

جدائی شد خدائی گشت پیدا
تو هم دانائی اینجاگاه و بینا ۲۱۸

کنون هستی ولیکن درحقیقت
فرومگذار یک لحظه شریعت ۲۱۹

فرو مگذار یک دم دید جانان
همیشه باش در توحید جانان ۲۲۰

فرو مگذار یک دم سرّ مطلق
چو پیر خویشتن میزن اناالحق ۲۲۱

چو پیر خویشتن امروز رازی
که ازخلق جهان تو بی نیازی ۲۲۲

چو پیر خویشتن امروز هستی
ولی میکن تو همچون پیر مستی ۲۲۳

بعزبت خود بخود میگوی این راز
حجاب خود تو از صورت برانداز ۲۲۴

بعزّت خود بخود عین الیقین باش
ز سرّ ذات خود را پیش بین باش ۲۲۵

دمی از عشق خالی نیستی هان
که اندر عشق گوئی نصّ و برهان ۲۲۶

از آن بر جملهٔ عشّاق میری
که هر دم پیش از مردن بمیری ۲۲۷

از آن بر جملهٔ عشّاق شاهی
که صیتت رفته از مه تا بماهی ۲۲۸

از آن بر جملهٔ عشّاق سرور
شده کامروز هستی پیرو رهبر ۲۲۹

از آن امروز در هردوجهانی
که هم کونی و هم عین مکانی ۲۳۰

از آن امروز این سر یافتستی
که سوی جزو و کل بشتافتستی ۲۳۱

از آن امروز ذاتی در همه تو
که افکندی در اینجا دمدمه تو ۲۳۲

از آن امروز پیر راز بینی
که هستی بیگمان و در یقینی ۲۳۳

از آن امروز منصوری تو در ذات
که هستی جان بلی در جمله ذرّات ۲۳۴

ندید است این زمان چون تو زمانه
که هستی بیشکی از حق یگانه ۲۳۵

یگانه هستی امّا میندانند
بدانند این زمان کاین را بخوانند ۲۳۶

اگرچه از خودی امروز پیدا
حقیقت محو شد در جان جانها ۲۳۷

تو باشی هیچ دیگر نیست اینجا
چو میدانی که کل یکیست اینجا ۲۳۸

حقیقت وصل هست و اصل دیدی
ابا صورت بکام دل رسیدی ۲۳۹

ز صورت جمله معنیت بدید است
ولی معنی ز صورت ناپدید است ۲۴۰

زهی معنی بی پایان اسرار
که شد فاش از نمود سر دلدار ۲۴۱

مرا دلدار هست امروز ساقی
که خواهد بود ما را یار باقی ۲۴۲

چنان مستم از اویش بی می خم
که از مستی شدی در جزو و کل گم ۲۴۳

چنان مستم من اندر آخر کار
که کردم پرده پاره من بیکبار ۲۴۴

چنان مستم من از امروز از دوست
که شد مغزم حقیقت جملگی پوست ۲۴۵

چنان مستم که هستم در یقین او
چو او اینجاست ما را گفت و هم گو ۲۴۶

چنان مستم که جمله یار دیدم
یکی اندر یکی دلدار دیدم ۲۴۷

چنان مستم که هستم در اناالحق
همی گویم دمادم من اناالحق ۲۴۸

اناالحق میزنددلدار خود را
یقین یکیست بیشک نیک و بد را ۲۴۹

اناالحق میزند اندر مکان یار
که خود میبیند اندر عین دلدار ۲۵۰

اناالحق میزند اندر حقیقت
که پیدا کرده از دیدش شریعت ۲۵۱

اناالحق میزند جانان که خویشست
نهاده دید خویشش جمله پیشست ۲۵۲

اناالحق میزند کو خویش دیدست
ابا خود باز در گفت و شنیدست ۲۵۳

اناالحق میزند بیچون در اینا
که در آخر بریزد خون در اینجا ۲۵۴

مرا تحقیق اندرآخر آن ماه
که از سرّ ویم امروز آگاه ۲۵۵

چو شرع او بگفتم در حقیقت
بخواهد کشتنم بهر شریعت ۲۵۶

بحکم شرع یارم کُشت آخر
مرا تا کل شود اسرار ظاهر ۲۵۷

بحکم شرع خواهد کُشت دلدار
مرا تا در یکی گردم نمودار ۲۵۸

بحکم شرع خواهد کشتنم دوست
که تا بیرون شوم چون مغز از پوست ۲۵۹

بحکم شرع خواهد کشتنم شاه
که تا کلّی شوم از شاه آگاه ۲۶۰

چو شرع او بگفتم در حقیقت
بخواهد کشتنم بهر شریعت ۲۶۱

بکش جانا که رازت گفتهام من
دُرِ اسرار اینجا سُفتهام من ۲۶۲

بکش جانا که گفتم بیشکی راز
نمودم سالکت انجام و آغاز ۲۶۳

بکش جانا که گفتم راز اینجا
بگفتم راز تو سرباز اینجا ۲۶۴

چو رازت کردم اینجا آشکاره
بکن در عشقم اینجا پاره پاره ۲۶۵

چو رازت گفتم از جان درگذشتم
بساط عقل اینجا در نوشتم ۲۶۶

کنون اینجا چه غم دارم ز کشتن
نخواهم یک دم از دیدت گذشتن ۲۶۷

سر و جان زان تست و می ندانم
یقین اکنون که چیزی پایدارم ۲۶۸

سر و جان زان تست و من نمودار
چه غم دارم کنون گر تو بردار ۲۶۹

کنی من بندهام تو شاه جانی
مرا دایم تو جان جاودانی ۲۷۰

هر آنکو کشتهٔ عشق تو آید
اناالحق بی سر اینجاگه نماید ۲۷۱

هر آنکو کشتهٔ عشق تو شد شاه
برش موئی بود از چاه تا ماه ۲۷۲

هر آنکو کشتهٔ عشقست چو منصور
برش موئی بود نورٌ علی نور ۲۷۳

هر آنکو کشته شد از عشق رویت
یکی بیند سراسر گفتگویت ۲۷۴

هر آنکو کشتهٔ عشق است از جان
حیات جاودانی یافت اعیان ۲۷۵

منم امروز دست از جان فشانده
صفات عشق تو هر لحظه خوانده ۲۷۶

بموئی نیستم من اندر این سر
که اسرار تو کردم جمله ظاهر ۲۷۷

بموی اندر این سر نیستم من
که اسرار تو کردم جمله روشن ۲۷۸

توی جز تو که است آخر بگویم
که تاکم گردد اینجا گفتگویم ۲۷۹

همه از بهر تست اینجای گفتار
که میگویم دمادم سرّ اسرار ۲۸۰

چو از بهر تو گفتار است اینجا
از آن عطّار بیزار است اینجا ۲۸۱

ز خود کاینجا توئی و آنجای هم تو
نمائی رازهایت دمبدم تو ۲۸۲

که میداند ترا تا خود چه چیزی
که هستی قلبی و چون جان عزیزی ۲۸۳

که داند تا تو خوداینجا که ای دوست
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست ۲۸۴

بهر چیزی که دیدم در زمانه
رخ خوب تو دیدم در میانه ۲۸۵

بهر چیزی که من کردم نگاهی
رخ تو دیدم از مه تا بماهی ۲۸۶

بجز تو نیست ای ذات همه تو
یقین دانم که ذرّات همه تو ۲۸۷

توئی چیز دگر اینجا نبینم
که از تو بیگمان اندر یقینم ۲۸۸

توئی جز تو ندارم هیچ دلدار
تو هستی جوهر و هم خود خریدار ۲۸۹

تو هستی عاشق و معشوق ای دوست
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست ۲۹۰

تو هستی عاشق و معشوق در ذات
طلبکار تو اینجا جمله ذرّات ۲۹۱

دمی وصلی تو بنمائی در این سر
که نی اندازی اینجاگه یقین سرّ ۲۹۲

همه عشّاق را در خون ودر خاک
فکندی تا شدند از اصل تو پاک ۲۹۳

همه عشّاق حیرانند اینجا
بجزدیدت نمیدانند اینجا ۲۹۴

همه عشّاق اینجا کشته کردی
میان خاک و خون آغشته کردی ۲۹۵

نداند هیچکس عشق تو جز خویش
که عشق ذات خود دیدی تو از پیش ۲۹۶

قلم راندی ز حکم یفعل اللّه
ز سر خویش هستی جان آگاه ۲۹۷

قلم راندی کنون بر من در اینجا
که بگشادم ز دیدت در در اینجا ۲۹۸

ز عشق ذات کار خویش کرده
همه ذرّات را در پیش کرده ۲۹۹

ندارد او به جز عشقت کناره
همه در جوهر بحرت نظاره ۳۰۰

بجز روی تو هر جائی ندیدند
همه در پیش رویت ناپدیدند ۳۰۱

تو پیدا این چنین پنهان چه داری
از آن کز ذات خود خود را بداری ۳۰۲

تو پیدا این چنین پنهان چرائی
از آن کز ذات خود بی منتهائی ۳۰۳

بسی از خویش بنموده در اسرار
همه پیدا شدم در عین دیدار ۳۰۴

کجا دانم در اینجا شرح آن داد
ولی پیش رخت خواهیم جان داد ۳۰۵

گمان عشق تو منصور دیدست
کنون اندر کمالت ناپدیدست ۳۰۶

تو شد کلّی ز عشق ناز سرباز
یکی در کوی عشقت گشته سرباز ۳۰۷

تو شد وز تو اناالحق گفت اینجا
دُرِ اسرار تو او سُفت اینجا ۳۰۸

تو شد وز تو اناالحق گفت در دید
یکی شد در عیان سرّ توحید ۳۰۹

تو شد وز تو اناالحق زد حقیقت
بیکباره فنا شد از طبیعت ۳۱۰

طبیعت هم توئی اندر زمانه
حقیقت جوهری بهر نشانه ۳۱۱

در این عالم نمودستی تو از خویش
وزان جانها تو کردستی بسی ریش ۳۱۲

ز بهر دید خود این جوهر پاک
نموداری نمودی در کف خاک ۳۱۳

کف خاک این شرف دیدست جانا
که تو امروز در اوئی هویدا ۳۱۴

کف خاک این شرف در جاودان یافت
که از تو نقش خود او بی نشان یافت ۳۱۵

کف خاک از تو اینجا یافت مقصود
که دارد دید تو اینجای معبود ۳۱۶

کف خاک این همه دیدار دارد
که اینجا از توکل اسرار دارد ۳۱۷

کف خاک این همه دیدار بنمود
ز تو این جملگی اسرار بنمود ۳۱۸

کف خاکست این دم جسم عطّار
توئی اینجا ورا گشته نمودار ۳۱۹

کف خاکست این دم در میانه
ز تو دیده وصال جاودانه ۳۲۰

کف خاکست اینجا راز دیده
جمال رویت اینجا باز دیده ۳۲۱

کف خاکست بادی در میانش
توئی اینجایگه مرجان جانش ۳۲۲

کف خاکم بتو دیدم رخ تو
شنفته هم ز تو خود پاسخ تو ۳۲۳

کف خاکم بتو دیده جمالت
رسیده هم ز تو اندر وصالت ۳۲۴

کف خاکم بتو پیدا شده باز
ز تو دیده حقیقت جملهٔ راز ۳۲۵

کف خاکم زبانی در دهانم
حقیقت نور دل هم جسم و جانم ۳۲۶

کف خاکم ولی اندر درونم
تو بودی و تو باشی رهنمونم ۳۲۷

کف خاکم حقیقت هم تو جانی
که گفتی از نمود خود معانی ۳۲۸

کف خاکم تو هستی عقل و ادراک
دگر او گه کجا یابد کف خاک ۳۲۹

کف خاکم حقیقت هر چه هستم
که از دیدار و رخسار تو مستم ۳۳۰

تو میبینم از آنم عین گفتار
نموده از تو چندین سرّ اسرار ۳۳۱

جهان از روی تو حیران بماندست
فلک هم نیز سرگردان بماندست ۳۳۲

جهان از روی تو پر شور و شوقست
مر از روی تو هر لحظه ذوقست ۳۳۳

نداری اوّل و آخر چگویم
از این باطن عیان ظاهر چه جویم ۳۳۴

توئی اینجا و آنجاهم تو باشی
مرا هر جایگه همدم تو باشی ۳۳۵

دل عطّار از تو شادمانست
برون از کون و در عین مکانست ۳۳۶

دل عطّار از تو در وصالست
توئی امروز با تو در جلالست ۳۳۷

بتو میبیند اکنون آفرینش
توئی او را یقین در عین بینش ۳۳۸

بتو میبیند اینجا عین هستی
که در ذرّات او واقف شدستی ۳۳۹

تو اکنون واقفی بر کلّ اسرار
ولی رسمی است اینجاگاه عطّار ۳۴۰

تو اکنون واقفی و راز دانی
که خود انجام و خود آغاز دانی ۳۴۱

تو اکنون واقفی در هر چه دیدی
کمال خویش دیدی در رسیدی ۳۴۲

ز دید هستی خود بر خودی تو
یکی دیدی ابی نیک و بدی تو ۳۴۳

قلم در قدرت بیچون تو راندی
حقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی ۳۴۴

تو پرگاری و هم نقطه ز آغاز
خوداینجا خود بخود اوئی خبر باز ۳۴۵

خبرداری و از اسرار خویشی
که اینجا نقطه و پرگار خویشی ۳۴۶

ندیدی غیر این جاگه به جز خویش
ولکین پردهٔ انداخته پیش ۳۴۷

ندیدی غیر خود اندر صفاتت
شناسا خود شوی بر کلّ ذاتت ۳۴۸

ندیدی غیر خود در جان و در دل
خودی اینجایگه ای دوست واصل ۳۴۹

توئی جز تو نمیبینم یکی من
که جز تو نیستی خود بیشکی من ۳۵۰

ندارم جز تو میدانی حقیقت
که گفتم با تو هم از دید دیدت ۳۵۱

صفاتت این همه بنموده اینجا
وصالت عشق در بگشوده اینجا ۳۵۲

صفاتت این همه بنموده در دید
دل و جانم ز یکی برنگردید ۳۵۳

ترا میبینم اندر پرده اینجا
که دیدت باز پی گم کرده اینجا ۳۵۴

چرا خود گم نمودی در نمودار
کنون مر پردهٔ عزّت تو بردار ۳۵۵

چو وصل تو هم از خویشست دانم
ز وصلت گویم و در وصل رانم ۳۵۶

جواهرنامهٔ تو هر زمانی
که گفتستم من از هر داستانی ۳۵۷

ز وصل تو چو جمله من تو دیدم
ز دید تو بدید خود رسیدم ۳۵۸

جواهرنامه را هر کو بدیدست
همه از سوی تو جانان رسیدست ۳۵۹

بتو دیدار تو هم یافتم باز
ز تو در سوی تو بشتافتم باز ۳۶۰

بسی میجستم از دیدار تو دوست
ترا تا مغز گردی و مرا پوست ۳۶۱

ز وصلت آن چنانم کان تو دانی
بکن با من تو جانی و تو دانی ۳۶۲

تو دانی گر چه من دانستهام راز
مرا سر زود هان از تن بینداز ۳۶۳

بجز این صورتم چیز دگر نیست
ترا افتاده جز بر خاک در نیست ۳۶۴

سوی خاک درت افتاده خوارست
حقیقت وصلت اینجا پایدارست ۳۶۵

اگرچه سرفرازم کردهٔ تو
ز تو هم عین رازم کردهٔ تو ۳۶۶

مراگفتی همهٔ اسرار جانان
نمودستم در این گفتار جانان ۳۶۷

منم آب و توئی خورشید اینجا
بتو دارم همه امّید اینجا ۳۶۸

منم آب و تو خورشیدی فتاده
حقیقت نور خود بر من گشاده ۳۶۹

توئی اینجا یقین نور جلالم
من اینجا ازتو در عین جلالم ۳۷۰

جمالت را جمالت یافته باز
خبردار است از انجام و آغاز ۳۷۱

خبردارم در اینجا از نمودت
که دارم من درون جمله بودت ۳۷۲

نمود تو منم افتاده در خاک
کنون بفشانده دستی ز خود پاک ۳۷۳

همه از تو بتو اینجا نمودار
شده الاّ منم کل صاحب اسرار ۳۷۴

منم هم من توئی اسرار گفته
تو دیداری کل از دیدار گفته ۳۷۵

منم هم من توئی جان و جهانم
تو میگوئی که من چیزی ندانم ۳۷۶

ز دانائیّ تو لافی ز دستم
که از دیدار تو واله شدستم ۳۷۷

ز دانائی تو اینجا خبردار
شدم بنمودمت با جمله گفتار ۳۷۸

دلم بربودی اوّل باز دادی
درم بستی و آخر برگشادی ۳۷۹

چنانم جان یقین کردی بخود گم
که همچون قطرهٔ در عین قلزم ۳۸۰

من این دم با تو و گمگشته در تو
بساط نیستی بنوشته در تو ۳۸۱

به هستی تو اینجا مست گشتم
دگر درخاک راهت پست گشتم ۳۸۲

دگر از نیستی هستی نمودی
ز دستانت بسی دستان نمودی ۳۸۳

ز هستی تو جانا در خروشم
چو دیگی در برت تا چند جوشم ۳۸۴

ز هستی تو اینجا نیست گشتم
چو در جمله توئی یکیست گشتم ۳۸۵

عیان تو شدم امّا نهانی
ز دریای غمت در بی نشانی ۳۸۶

تو درجمله ظهوری در بطونی
گرفته هم درون و هم برونی ۳۸۷

ولی خود را تو میدانی خود و خویش
که صورت این زمان برداشت از پیش ۳۸۸

توئی این دم که هم جانی و همدم
حقیقت راز میگوئی دمادم ۳۸۹

اگر خواهی بیک ساعت برانی
وگر خواهی به یک لحظه بخوانی ۳۹۰

کنون چون خواندهٔ دیگر مرانم
ولیکن از نشان گر بی نشانم ۳۹۱

نشانم هم ز تست و گاهگاهی
در این عین نشان در تو نگاهی ۳۹۲

کنم تا زانکه کل اصلت بیابم
همی خواهم که کل وصلت بیابم ۳۹۳

یقین دانم که میبینم ترااصل
ز دید وصل تو میبایدم وصل ۳۹۴

وصال از دیدن روی تو دیدم
حقیقت وصل در کوی تو دیدم ۳۹۵

من اندر کوی تو دیده وبالم
ولی آخر ز تو عین وصالم ۳۹۶

وصال من ز دید تست جانا
که گردی با خودم در وصل یکتا ۳۹۷

وصال من اباتست و دگر نه
توئی با جمله و کس را خبر نه ۳۹۸

خبر میکن تو جانانم ز ذرّات
که تا کلّی رسد جانم در این ذات ۳۹۹

نداند هیچکس مر عشقبازی
ترا تا چند زینسان عشقبازی ۴۰۰

نداند هیچکس نشناخت رویت
همه ذرّات اندر گفتگویت ۴۰۱

همه با تو تو با جمله در آواز
همی گوئی حقیقت هر بیان باز ۴۰۲

همه با تو تو با جمله سخنگوی
ترا افتاده اندر جستن و جوی ۴۰۳

همه با تو تو با کل درمیانی
حقیقت جانی و هم جان جانی ۴۰۴

که داند بود تو از اوّل کار
که چون اینجا شدی از خود پدیدار ۴۰۵

که داند بود تو اینجا بتحقیق
مگو آنکو خودت بخشی تو توفیق ۴۰۶

حقیقت برتر از حدّ و قیاسی
تو بود خویشتن هم خود شناسی ۴۰۷

تو بود خود یقین از بود دیدی
کنون در مرکز اصلی رسیدی ۴۰۸

تو بود خویش دانستی یقین باز
که اینجاگه شدی در خود سرافراز ۴۰۹

تو بود خویش دانستی بتحقیق
هم ازدید تو خواهد بود توفیق ۴۱۰

تو بود خویشتن دانی حقیقت
کمالت یافتی عین شریعت ۴۱۱

از اوّل تا بآخر راز دیدی
که خود را هم زخود می باز دیدی ۴۱۲

تو بود خود یقین از بود دیدی
که خود بودی و خود معبود دیدی ۴۱۳

تو بود خویش دانستی و کس نه
یکی اندر یکی در پیش و پس نه ۴۱۴

از اوّل تا بآخر در نمودی
ز بهر ذات خویش اندر سجودی ۴۱۵

از اوّل تا بآخر در یکی باز
نمودی هر چه بودی بیشکی باز ۴۱۶

ز اوّل تا بآخر شاه هستی
که از بود خودت آگاه هستی ۴۱۷

دوئی برداشتی در نیستی دوست
یکی میبینم این دم مغز با پوست ۴۱۸

دوئی برداشتی و راز گفتی
نمود جوهر خود بازگفتی ۴۱۹

بخود اسرار خود جانان در اینجا
که در بود خودم در عشق یکتا ۴۲۰

ز خود گفتیّ و از خود بشنویدی
جمال خویش را هم خود بدیدی ۴۲۱

نمیدانم دگر تا من چگویم
تو اینجا با منی دیگر چه جویم ۴۲۲

تو اینجا با منی من با تو دمساز
ز تو بشنفته گفته هم بتو باز ۴۲۳

ز تو بشنفتهام هم با تو گفته
منم این جوهر اسرار سُفته ۴۲۴

ز بهر عاشقانت جان فشانم
اگرچه جز یکی دیدت ندانم ۴۲۵

منم واقف شده از تو خبردار
تونیز از من من از تو هم خبردار ۴۲۶

منم واقف شده از دید دیدت
بسی گفتیم از گفت و شنیدت ۴۲۷

منم واقف شده تو واقف من
حقیقت در بطونی واصف من ۴۲۸

چگویم وصف تو خود وصف کردی
که بیشک در همه جائی و فردی ۴۲۹

چگویم وصف تو وصفت ندانم
وگر دانم ندانم تا چه خوانم ۴۳۰

ندانم وصف تو کردن من از دل
که جانی و شده درجان تو حاصل ۴۳۱

ندانم وصف تو ای واصف کل
توئی بیشک حقیقت حاصل کل ۴۳۲

چنان حیران و مدهوشند و خاموش
از آن جامی که کردند در ازل نوش ۴۳۳

چنان افتادهاند حیران شده پاک
که بر سر کردهاند از سوی تو خاک ۴۳۴

ز شوقت در یکی خاکند و خونند
حقیقت هم درون و هم برونند ۴۳۵

اگرچه وصف انسانست بسیار
توئی مر جمله را درمان و هم یار ۴۳۶

تو یاری هیچ دیگر نیست دانم
که بودت در همه یکیست دانم ۴۳۷

ز هم از جمله خود را گم نموده
نموده خویشتن هم خود ربوده ۴۳۸

کمال ذات تو منصور دانست
وگرنه که در اینجاگه توانست ۴۳۹

کمال ذات تو هر دو جهان است
شده پیدا و ذات تو نهانست ۴۴۰

نهانی وشده پیدا زدیدار
حقیقت مطلّع بر لیس فی الدّار ۴۴۱

نه اوّل دارنه آخر تو از دید
توئی اینجایگه در عین توحید ۴۴۲

تو دانی اندر این صورت رخ خود
نموده گفته اینجا پاسخ خود ۴۴۳

تو دانی اندر این صورت نهانی
که میگویم مها اسرار جانی ۴۴۴

توئی همدم که می همدم نداری
توئی محرم که نامحرم نداری ۴۴۵

چنان عاشق شده بر خود چو منصور
که میخواهی که باشی از خودی دور ۴۴۶

نمودی رخ چرا پنهان شدی باز
مگر کز جان دگر جانان شدی باز ۴۴۷

تو جانانی و هم جانان پدیدست
در این صورت ز تو گفت و شنیدست ۴۴۸

تو جانانی و هم جانها نمودار
ز تست اینجایگه در غرق اسرار ۴۴۹

تو جانانی و هم جان جهانی
کمال خویشتن از خود بدانی ۴۵۰

ندانم تا چهٔ ابا یکی دوست
ترا میبینم اندر مغز و هم پوست ۴۵۱

یکی میبینمت اندر همه باز
فکندستی در اینجا دمدمه باز ۴۵۲

یکی میبینمت اندر جهان من
گرفته نورت اندر جان نهان من ۴۵۳

بجز تو نیست اندر هر دو عالم
که بنمائی ز خود سرّ دمادم ۴۵۴

بجز تونیست تا خود را بدانی
بگوئی این همه سرّ معانی ۴۵۵

یکی ذاتست اینجا رخ نمود است
مرا این سر ز خود پاسخ نمود است ۴۵۶

که اینجاگه منم عطّار جانان
منم درجملگی پیدا و پنهان ۴۵۷

منم اینجایگه عطّار جانم
که میدانم ز خویش و خویش خوانم ۴۵۸

منم عطّار اینجا هیچکس نیست
بجز من مر مرا فریاد رس نیست ۴۵۹

منم عطّار اکنون و تو در باز
که کردم با تو اینجاگاه در باز ۴۶۰

منم عطّار اکنون راز دیدی
ز ذات من عیانم باز دیدی ۴۶۱

منم عطّار اندر آفرینش
همه اینجایگه هم جان تو بینش ۴۶۲

یکی ذاتم نموده رخ در آفاق
شدم امروز اندر جزو و کل طاق ۴۶۳

یکی ذاتم تو ای عطّار دریاب
کنون از نزد ما برخیز و بشتاب ۴۶۴

ز جسم و جان و عمر و زندگانی
طمع بُر تا وصال من بدانی ۴۶۵

طمع بُر از همه با ما قدم زن
همه پیدائیت سوی عدم زن ۴۶۶

طمع بگسل دراینجا هر چه بینی
همه من بین اگر صاحب یقینی ۴۶۷

طمع بگسل که تا دیدت نمایم
ببُر سر تا که توحیدت نمایم ۴۶۸

طمع بگسل که دانستم همه راز
که ذات کل منم اینجا و سرباز ۴۶۹

دگر اینجای مانده تا بخوانیم
حقیتق هیچ ماندست تا بدانیم ۴۷۰

چو جانان با من است اینجا یقینم
چو چیزی دیگرم جز وی نه بینم ۴۷۱

چو جانان با من است اینجا نمودار
از اویم این زمان درخود گرفتار ۴۷۲

چو جانان با من است و آشنائیم
در آخر بیشکی عین خدائیم ۴۷۳

چو جانان با من است و راز گفته
همه اسرار با ما بازگفته ۴۷۴

کنون دیدار جانانست اینجا
عجب عطّار حیرانست اینجا ۴۷۵

چنانم ره نموده سوی منزل
رسیدم تا شدم در عشق واصل ۴۷۶

چنانم واصل و حیران دلدار
که جز او مینبینم من در اسرار ۴۷۷

چنانم واصل وحیران بمانده
که خود جانانم و جانان بمانده ۴۷۸

منم جانان شده بر خویش عاشق
بگفتم آنچه بد تحقیق لایق ۴۷۹

منم واقف شده اینجا ز رازم
که خود از عشق خود را سرببازم ۴۸۰

منم جانان و دیده روی خود من
رسیده این زمان در کوی خود من ۴۸۱

منم جانان و دیگر هم منم خویش
حجاب پردهام برداشت ازپیش ۴۸۲

رخ خود دیدم و عاشق شدم باز
بسوی مرکز اصلی شدم باز ۴۸۳

بجز این هیچ جوئی هیچ باشد
حقیقت این صور خود هیچ باشد ۴۸۴

بگفت اینجایگه تا چند هیچی
بجز اینکه ببینی هیچ هیچی ۴۸۵

چنین توحید دان اندر خدائی
شود بردار اینجاگه جدائی ۴۸۶

دوئی را بار دیگر پیش ما در
بآن سرّ حقیقت هان تو مگذر ۴۸۷

خدا با تست و تو اندر گمانی
نشانت میشود کل بی نشانی ۴۸۸

چو گردی بی نشان در آخر کار
تو باشی در همه دیدار گفتار ۴۸۹

خدا آن دم تو هستی چون شوی گم
همه باشد صدف تو بحر قلزم ۴۹۰

ز دید خویشتن اینجا فنا شو
پس آنگه در همه بود خدا شو ۴۹۱

خدا شو چون فنا گردی ز خویشت
همه آنگه نهد دلدار پیشت ۴۹۲

خدائی آن زمان بین از خدا تو
چو باشی دو یکی نَبْوی جدا تو ۴۹۳

چو تو مُردی از این صورت تو اوئی
که در جمله زبانها گفتگوئی ۴۹۴

بنقد امروز میبین روی جانان
که هستی زنده اندر کوی جانان ۴۹۵

بنقد امروز چون دانستی این اصل
یکی میبین و خوش میباش در وصل ۴۹۶

بنقد امروز میبین یار جمله
که چیزی نیست جزدیدار جمله ۴۹۷

بنقد امروز میبین روی معشوق
وصال یار در هر کوی معشوق ۴۹۸

بنقد امروز در نقدی میندیش
حجاب اکنون بکل بردار از پیش ۴۹۹

تو اوئی او تو است تو هیچ منگر
اگر از واصلانی هان تو برخور ۵۰۰

بود وصلش در اینجا خور نه اینجا
که در اینجاست مر دلدار پیدا ۵۰۱

کنون ازوصل برخور تا توانی
چو دانستی که هم خود جان جانی ۵۰۲

کنون ازوصل برخور صاحب راز
نمود دوست میبین و سرافراز ۵۰۳

کنون ازوصل برخور سوی دنیا
که جانان یافتی در کوی دنیا ۵۰۴

کنون ازوصل برخور آخر کار
که جانان مر ترا آمد پدیدار ۵۰۵

کنون ازوصل برخور همچو منصور
که در ذاتی و از ذاتی علی نور ۵۰۶

کنون عطّار گفتی جوهرالذّات
حقیقت وصل کل با جمله ذرّات ۵۰۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۰۷
کانال گوهرین در ایتا
۴۲۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید
گوهر بعدی:در صفت حال خود و شرح کتاب فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.