هوش مصنوعی: این متن عرفانی و معنوی، گفت‌وگویی بین شیخ و عطّار است که در آن مفاهیم عمیق عرفانی مانند عشق الهی، وحدت وجود، معرفت نفس، و جایگاه علی(ع) و پیامبر(ص) در سیر و سلوک عرفانی مطرح شده است. متن بر اهمیت رهایی از تعلقات دنیوی، پیروی از راه حق، و شناخت اسرار الهی تأکید دارد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده، فهم آن را برای مخاطبان جوان‌تر دشوار می‌کند.

در ارتباط ولایت با نبوت

گفت نی تو گوش داراحوال من
گر گرفتار آمدی در چاه تن ۱

حیدر کرّار با من راز گفت
ز اوّلین و آخرینم باز گفت ۲

گفت آخر چند باشی در بدن
وارهان این روح را چون جان ز تن ۳

ای بخود مغرور از شیخیّ خویش
در سرت دستار و در برصوف کیش ۴

جهد کن تا تو تکبّر کم کنی
ورنه طوق لعن در گردن کنی ۵

رو تو ترک جامه و دستار کن
از معارف جان خود در کار کن ۶

مصطفی از پیش او توفیق داشت
مرتضی از دید او تحقیق داشت ۷

مصطفی آلودهٔ دنیا نبود
مرتضی آسودهٔ اینجا نبود ۸

مصطفی سد شریعت را ببست
مرتضی در عین انسانی نشست ۹

مصطفی را جبرئیل آمد زپیش
مرتضی را خواند حق در پیش خویش ۱۰

مصطفی در اسم اعیان آمده
مرتضی در عین انسان آمده ۱۱

مصطفی درجسم چون جان آمدهٔ
مرتضی اسرار سبحان آمده ۱۲

مصطفی رفته بمعراج آله
مرتضی دیده ز ماهی تابماه ۱۳

مصطفی از حق همه اسرار دید
مرتضی ازنور حق انوار دید ۱۴

مصطفی در راه عرفان زد قدم
مرتضی دیده است حق رادمبدم ۱۵

مصطفی با حق تعالی راز گفت
مرتضی با مصطفی آن باز گفت ۱۶

مصطفی گفته است با ایمان بکوش
مرتضی گفته است جام حق بنوش ۱۷

مصطفی گفته است راه راست رو
مرتضی گفته است راز حق شنو ۱۸

مصطفی گفته است با الله باش
مرتضی گفته است زو آگاه باش ۱۹

مصطفی گفته است دینم دین اوست
مرتضی گفتادعا آمین اوست ۲۰

مصطفی گفته است که حیدر جان من
مرتضی گفتا که ای ایمان من ۲۱

مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد
مرتضی گفتا که علم احمد بداد ۲۲

مصطفی گفتا علیّ بابها
مرتضی گفتا که یا خیر الورا ۲۳

مصطفی گفتا که ای شیر اله
مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه ۲۴

مصطفی گفتا شریعت جان ماست
مرتضی گفتا طریقت ز آن ماست ۲۵

مصطفی گفتا که شرعم دین شده
مرتضی گفتادلم حق بین شده ۲۶

مصطفی گفتا که درعالم منم
مرتضی گفتا که با آدم منم ۲۷

مصطفی گفتا که در من نیست عیب
مرتضی گفتا که هستم سرّغیب ۲۸

مصطفی گفتا که حق با من بگفت
مرتضی گفتا که حق از من شنفت ۲۹

مصطفی گفتا که عالم دام اوست
مرتضی گفتا که آدم نام اوست ۳۰

مصطفی گفتا که عرفان نور من
مرتضی گفتا که انسان طور من ۳۱

مصطفی گفتا که نور کلّ علیست
مرتضی گفتا که نام من ولیست ۳۲

مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست
مرتضی گفتا که قبله روی اوست ۳۳

مصطفی گفتا که علمم اولین
مرتضی گفتا که جفرم را به بین ۳۴

مصطفی گفتا که جفرم روی تو
مرتضی گفتا که راهم سوی تو ۳۵

شیخ چون بشنید از نی این سخن
گفت برکندم ز دنیا بیخ و بن ۳۶

گفت تا امروز من جان باختم
کفرو ایمان را زهم نشناختم ۳۷

با همه دود چراغ و درس وعلم
با همه خلق جهان بودم بحلم ۳۸

این همه ذکر ودعا با ورد نیک
این همه خلق و کرم با کرد نیک ۳۹

مدرسه با چند مسجد ساختم
خانقه هم چند طرح انداختم ۴۰

وقف بسیار و غنیمت بیشمار
خانقه معمور و یاران دوستدار ۴۱

این همه ظاهر بدنیا بود هیچ
خود نبردم من ز دنیا سود هیچ ۴۲

رو توسود خویش از ایمان ستان
تا بیابی درّ و گوهر بیکران ۴۳

سود و سودا در درون چه بود
این چنین ها در درون شه بود ۴۴

از درون چه چو بیرون آمدم
همچو نی نالان ومجنون آمدم ۴۵

سالها اندر درون چه بدم
همچو پشّه بر سر هر ره بدم ۴۶

سالها من علم صوری خواند‌ه‌ام
لیک در راه یقین وامانده‌ام ۴۷

مانده‌ام در چها تن غرق گناه
چون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه ۴۸

گر نباشد همدم تو حبّ شاه
کی برون آیی تو از چاه گناه ۴۹

ای گرفتار درون چه شده
در پی غولان ره گمره شده ۵۰

تو بخود افتاده‌ای در چاه تن
ایستاده راه و چاه اینک رسن ۵۱

تو رسن در حلق محکم کرده‌ای
در ته چاه فنا دم کرده‌ای ۵۲

رو رسن بر دست گیر و خوش برآ
از درون چه چو حلقه بردرآ ۵۳

ای تو شیخ و دعوی تو نادرست
سلسله میدانی آخر از که است ۵۴

گر تو دین او نداری مرده‌ای
ور یقینت نیست پس افسرده‌ای ۵۵

این یقین عطّار دارد ازنخست
وین محبّت از زمین او برست ۵۶

این یقین عطّار دارد از ازل
ور نداری تو بود دینت دغل ۵۷

این یقین عطّار دارد همچو روز
تو برو از آتش حسرت بسوز ۵۸

هر که او پی رو نباشد شاه را
راه گم کرده نداند راه را ۵۹

گر تو مردی راه او رو همچو من
تا نیفتی در درون چاه تن ۶۰

هر که او در چاه تن شه را ندید
رفت در دریای کفر او ناپدید ۶۱

گر تو خواهی سرّچاه از من شنو
وین رموز سرّ شاه از من شنو ۶۲

ز آنکه حیدر از درون یار گفت
از دم منصور و هم از دار گفت ۶۳

هم از او یعقوب و هم موسی شنید
هم ازو عطّار و هم کبری شنید ۶۴

هم از او جبریل و هم آدم شنید
هم از او عیسی بن مریم شنید ۶۵

هم از او آن سالک ادهم شنید
هم از او این جملهٔ عالم شنید ۶۶

این همه اسرار سرّ شاه بود
از درون ما همه آگاه بود ۶۷

گر تو راه او روی و اصل شوی
از دوئی بگذر که تا یک دل شوی ۶۸

هر که دین او ندارد لیوه شد
چون درختی دان که او بی میوه شد ۶۹

این سخن را تو مگو عطّار گفت
حقّ تعالی با علی اسرار گفت ۷۰

ای شده سر خدا خود ورد تو
جبرئیل از کمترین شاگرد تو ۷۱

در معانی از همه آگه شدی
با جمیع رهروان همره شدی ۷۲

با محمد گفت شه در صبحگاه
پس مبارک باد معراج اله ۷۳

تو بدست مصطفی دادی نگین
خاتم ختم رسل ای شاه دین ۷۴

آنچه حقّ باتوبگفت او باتو گفت
تو باو گفتی و او از تو شنفت ۷۵

پس محمد گفت ای سرّ آله
مظهر سرّ خدا و شمع راه ۷۶

مظهر سرّعجایب شاه ماست
پرتو حقّ در دل آگاه ماست ۷۷

مظهر ما شمّه‌ای از نام اوست
دنیی و عقبی همه یک جام اوست ۷۸

این همه اسرار اگر عطّار گفت
از تو اسرار معانی او شنفت ۷۹

هر که او اسرار شه از شه شنید
او یقین از ماه تا ماهی بدید ۸۰

هر که اسرار علی را گوش کرد
جام وحدت را لبالب نوش کرد ۸۱

هر که گفت شاه را فرمان نبرد
در میان امّتان ایمان نبرد ۸۲

هر که او با شاه ما بیعت ببست
تو یقین میدان که از بدعت برست ۸۳

هر که گفت شاه مادر جان نهاد
مصطفی بر درد او درمان نهاد ۸۴

هر که او با شاه مردان بد مقیم
جای او کردند جنّات النعیم ۸۵

هر که او با شیر یزدان کرد عهد
عهد او باشد بعرفان همچو شهد ۸۶

هر که او با شاه ما باشد درست
در میان باغ او طوبی برست ۸۷

هر که او با شاه ایمان آورد
در میان سالکان جان آورد ۸۸

هر که او در دین حقّ آگاه شد
با محبّان علی همراه شد ۸۹

هر که اودر راه عرفان زد قدم
هست اودر ذات ایشان محترم ۹۰

هر که او در شرع محکم ایستاد
در میان خلق محرم ایستاد ۹۱

هر که او در راه حیدر راه رفت
از سلوک سالکان آگاه رفت ۹۲

هر که او در راه حیدر دید یافت
از امیرالمؤمنین تفرید یافت ۹۳

هر که او در راه حیدر شد نخست
بیشکی گردد همه دینش درست ۹۴

هر که او را مرتضی ایمان نبرد
در میان کفر سرگردان بمرد ۹۵

هر که او از شاه مردان روی تافت
در دم آخر شهادت می نیافت ۹۶

گر تو می‌خواهی که باشی رستگار
دست از دامان حیدر وامدار ۹۷

رو تو فرمان خدا راگوش کن
می ز جام هل اتی خود نوش کن ۹۸

رو تو با حقّ راز خود را بازگو
در حقیقت نکته‌های رازگو ۹۹

تا تو از خود کم نه‌ای انسان نه‌ای
واقف اسرار آن جانان نه‌ای ۱۰۰

عشق باشد گوهر دریای علم
عشق باشد مظهر غوغای علم ۱۰۱

مظهر کلّ عجایب حیدر است
آنکه او در هفت ماهه حیدر است ۱۰۲

ختم بادا این کتب بر نام او
جملهٔ ذرّات نقش نام او ۱۰۳

درّ دریای نبوت مصطفی است
اختر برج ولایت مرتضی است ۱۰۴

مرتضی باشد یدالله ای پسر
وین یدالله از کلام حقّ شمر ۱۰۵

مرتضی میدان ولیّ حق یقین
انّما در شأن او آمد ببین ۱۰۶

مرتضی داده خبر از بود بود
یک زمان از راه حق غافل نبود ۱۰۷

مرتضی میدان امام راستی
این سخن از من شنو گر راستی ۱۰۸

راست دید و راست گفت وراست رفت
گمرهان را اوفکند در نار تفت ۱۰۹

تو چو قطره سوی بحر عشق رو
نه چو عاصی سوی کان فسق رو ۱۱۰

تو چو قطره فرد باش ونور شو
وانگهی سوی بهشت و حور شو ۱۱۱

جوی خلد و حور در این دار تو
گر ندانستی شوی مردار تو ۱۱۲

تو ز عقل خود به یکباره گریز
تا برآرد نام نیکت عشق نیز ۱۱۳

رو تو خود را از میان بردار تو
تا ترا سلطان دین داند نکو ۱۱۴

رو تو خو را بازگردان از وجود
تا بیابی دُر از آن دریای جود ۱۱۵

رو تو خود را در میانه نیست کن
تا بیابی سرّمعنی در سخن ۱۱۶

رو ز دنیا دور شو چون مرتضی
تا بیابی تو عیان سرّخدا ۱۱۷

هر که او اینجا بقای حقّ ندید
همچو حیوان در زمین حق چرید ۱۱۸

رو تو انسان باش و ازانسان شنو
گر تو هستی راه بین در راه رو ۱۱۹

راه بینان مصطفی و مرتضی
غیر ایشان نیست اینجا مقتدا ۱۲۰

گر تو میخواهی که از ایشان شوی
هرچه این بیچاره گوید بشنوی ۱۲۱

رو تو این سرّ معانی گوش کن
آنچه گفتم بشنو و خاموش کن ۱۲۲

راه ایشان گیر و فرد فرد شو
در طریق اهل عرفان مرد شو ۱۲۳

کم خور و کم گوی و کم آزار باش
حاضر سر رشته اسرار باش ۱۲۴

می‌نشین با عارفان نیکخو
صحبت ارباب دنیا را مجو ۱۲۵

با محبّان علی همراز شو
در مقام بیخودی ممتاز شو ۱۲۶

هرچه بینی نیک دان و نیک بین
تاتو را گردد معانی همنشین ۱۲۷

هرچه گوئی نیک گو ای نیک خو
تابماند در جهانت گفتگو ۱۲۸

بیعت نیکو تو با مظهر ببند
تا شوی در ملک معنی سر بلند ۱۲۹

جهد کن تا نیک باشی در جهان
در میان سالکان وعارفان ۱۳۰

رو تو عشق آموز و صورت کن خراب
ورنه دردنیای دون باشی بخواب ۱۳۱

علم حق را دان و خود باهوش شو
بعد از آن در علم معنی گوش شو ۱۳۲

این علوم ظاهری را ترک کن
بیش عطّار آعلاج مرگ کن ۱۳۳

کز علوم ظاهری جز قال نیست
در علوم باطنی جز حال نیست ۱۳۴

از علوم ظاهری بیجان شوی
وز علوم باطنی درمان شوی ۱۳۵

از علوم ظاهری گردی خراب
وز علوم باطنی یابی صواب ۱۳۶

از علوم ظاهری بی او شوی
وز علوم باطنی با او شوی ۱۳۷

از علوم ظاهری ترسان شوی
وز علوم باطنی انسان شوی ۱۳۸

در علوم ظاهری جز زهر نیست
همچو تو اسرار دان در دهر نیست ۱۳۹

دید علم ظاهری کورت کند
از لباس معرفت عورت کند ۱۴۰

ای تو اسرار درون جان ما
همچو خورشید جهان تابان ما ۱۴۱

از درون و از برون تابان شده
سالکان را رهنمای جان شده ۱۴۲

عرش و کرسی ذرّه‌ای از پرده‌ات
ماه و خورشید جهان پرورده‌ات ۱۴۳

این جهان و آن جهان یک نقش تو
درمیان جان نشسته بخش تو ۱۴۴

من که‌ام تاوصفت آرم بر زبان
ز آنکه هستی در همه جانها نهان ۱۴۵

یا امیرالمؤمنین عطّار را
خوش فروزان کن در او انوار را ۱۴۶

یا امیرالمؤمنین جان گفته‌ام
درّ معنی در معانی سفته‌ام ۱۴۷

یا امیرالمؤمنین با من بگو
سرّ اسرار خدا را روبرو ۱۴۸

تا شود روشن دل وجانم تمام
تا که اوصاف تو بر خوانم تمام ۱۴۹

ای ز اوصاف تو روشن جان من
پرتو نور تو شد ایمان من ۱۵۰

یا امیرالمؤمنین خود گفته‌ای
وین معانی چو درّ را سفته‌ای ۱۵۱

جهد کن عطّار خود را گوش دار
این معانی نهان را هوش دار ۱۵۲

تو مگو پیش خران اسرار را
ز آنکه جز وهمی نداند کار را ۱۵۳

کار حال ماست درعالم مدام
سلسله در سلسله میدان تمام ۱۵۴

سلسله در سلسله می‌رو بحق
چون نخواندستی چه دانی این سبق ۱۵۵

من سبق را از علی آموختم
نی ز جهّال خلی آموختم ۱۵۶

من سبق از کلّ کل آموختم
خرقهٔ ایمان از او بردوختم ۱۵۷

من زدنیا رخت خود بربسته‌ام
وز جهان دون بکلی رسته‌ام ۱۵۸

من سبق را از الاه آورده‌ام
مصطفی را عذر خواه آورده‌ام ۱۵۹

من سبق را از یقینم گفته‌ام
این یقین خود زخود بنهفته‌ام ۱۶۰

من سبق از ذات او گویم مدام
چون نمی‌دانی چه گویم با تو خام ۱۶۱

من سبق گویم ز انفاس کلام
با تو و با کل عالم خاص و عام ۱۶۲

من سبق از میم گویم یا زلام
یا زالهام عطائی یا زنام ۱۶۳

من سبق گویم ولی تو هوش دار
درّ معنی مرا در گوش دار ۱۶۴

من که با عطّار خواهم گفت راز
وآنکه با حق اوست دایم در نماز ۱۶۵

چونکه عطّار این رموز از شه شنید
گفت آمد نور حق از من پدید ۱۶۶

ای ز تو روشن همه روی زمین
هست عطّارت ز خرمن خوشه چین ۱۶۷

من که ام تادم زنم از گفت خود
من گرفتم در کلامم مفت خود ۱۶۸

من که‌ام یک بندهٔ بیچاره‌ای
از مقام جان و تن آواره‌ای ۱۶۹

من کیم خود گردی از نعلین تو
ذرّهٔ افتاده پیش عین تو ۱۷۰

یا علی واصل کن این بی بهر را
تا شوم خورشید و گیرم دهر را ۱۷۱

پس زبان بگشاد کای عطّار دین
دادمت اسرار ودرهای یقین ۱۷۲

چونکه عطّار این شنید از سرّ غیب
گفت عطّارت ندارد هیچ عیب ۱۷۳

گر همی خواهی که یابی یار را
در دل خود میطلب اسرار را ۱۷۴

راه دین راه علی دان در یقین
تا شود نور الهت راه بین ۱۷۵

در عجایب سرّها دارم نهان
لیک جوهر را بیاور در بیان ۱۷۶

تا بگوید حال و احوالت تمام
وآنگهی در وادی معنی خرام ۱۷۷

گرچه سرّها من بمظهر گفته‌ام
این کتاب از گفت حیدر گفته‌ام ۱۷۸

بعد از این خواهم سخن بسیار گفت
وین کتب را گفتهٔ کرّار گفت ۱۷۹

این کتب را مظهر حق نام کرد
در میان خلق عالم عام کرد ۱۸۰

بعد از این الهام با عطّار گفت
می‌توانی یک کتب ز اسرار گفت ۱۸۱

گفتمش گویم بحکم ذوالجلال
هم بفرمان خدای لایزال ۱۸۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۲
کانال گوهرین در ایتا
۴۶۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی
گوهر بعدی:در اشاره به کتاب جوهرالذات که از تصنیفات شیخ است و سرلقب عطار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.