هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی و فلسفی است که به ستایش خداوند و بیان عظمت و قدرت او می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و استعاره‌های زیبا، به توصیف خلقت، عشق الهی، و رابطه‌ی انسان با خدا می‌پردازد. همچنین، مفاهیمی مانند عرفان، معرفت، و سیر و سلوک روحانی در این شعر به چشم می‌خورد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و شناختی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌های پیچیده و زبان ادبی بالا ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد.

فی التوحید باری عز اسمه

حمد پاک از جان پاک آن پاک را
کو خلافت داد مشتی خاک را ۱

آن خرد بخشی که آدم خاک اوست
جزو و کل برهان ذات پاک اوست ۲

آفتاب روح را تابان کند
در گل آدم چنین پنهان کند ۳

چون گل آدم بصحرا آورد
اینهمه اعجوبه پیدا آورد ۴

چون درون نطفهٔ جانی نهد
آفتابی در سپندانی نهد ۵

کلبه روح القدس قلبی کند
قالبش چون دحیه الکلبی کند ۶

از بن انگشت عین او آورد
بحر دل در اصبعین او آورد ۷

کوه را چون ظله آسان او کند
بحر را گهواره جنبان او کند ۸

شیر از انگشت خلیل او آورد
عیسئی از جبرئیل او آورد ۹

طفل را در مهد پیغامبر کند
وز همه پیرانش بالغ تر کند ۱۰

کوه را در گردن عوج افکند
شور در یأجوج و مأجوج افکند ۱۱

شیرخواری را بتقریر آورد
وز میان فرث و دم شیر آورد ۱۲

خاک را مهد بنی آدم کند
باد را نه ماههٔ مریم کند ۱۳

آب موج آرنده را پل سازد او
واتش سوزنده را گل سازد او ۱۴

گرگ را بر پیرهن گویا کند
وز دم پیراهنی بینا کند ۱۵

بندهٔ را منصب شاهی دهد
از چنان چاهی چنان جاهی دهد ۱۶

از عصائی سنگ را زمزم کند
گندمی تخم عصی آدم کند ۱۷

مرده را از زنده پیدا آورد
زنده از مرده بصحرا آورد ۱۸

برف و آتش جفت یکدیگر کند
تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند ۱۹

گربه را از عطسهٔ شیر آورد
گاو را از گربه در زیر آورد ۲۰

انگبین را پرده کافوری کند
وانگهش آن پرده زنبوری کند ۲۱

ماه را بر رخ سیاهی اونهد
گاو را بر پشت ماهی او نهد ۲۲

سنگ را از بیم خویش آبی کند
آب را از خوف سیمابی کند ۲۳

صدهزاران راز در موری نهد
در دلش از شوق خود شوری نهد ۲۴

گه ملک را گیرد و صلبش کند
گه چناحش بشکند قلبش کند ۲۵

جعفر طیار را پر بر نهد
شهر دین را از علی در بر نهد ۲۶

گه زنی آرد ز مردی بی زنی
گاه مردی از زنی بی بیزنی ۲۷

گاه از مرغی کند خنیاگری
گاه از نحلی کند حلواگری ۲۸

او دهد سنگی و کرمی در میانش
اونهد کرمی و برگی دردهانش ۲۹

دود را بی آتشی انجم کند
سنگ آتش آرد و هیزم کند ۳۰

سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست
چوب خشک از میوهٔ تر نرم ازوست ۳۱

گه زادهم اشهبی میآورد
گاه از روزی شبی میآورد ۳۲

نیش را در نوش شمع او مینهد
ماه را با مهر جمع اومینهد ۳۳

پشهٔ را صف شکن میآورد
در مصافش پیل تن میآورد ۳۴

تا سر یحیی است غارت میکند
پس بحی ماندن اشارت میکند ۳۵

ملک در دست شبانی مینهد
منت اوبر جهانی مینهد ۳۶

دیو را انگشتری در میکند
دیو مردم را پری در میکند ۳۷

صدهزاران ساله طاعت کردنی
طوق لعنت میکند در گردنی ۳۸

ذات یونس را چو سر حوت داد
در درون بطن حوتش قوت داد ۳۹

آب را در پای عیسی خاک کرد
وز دمش در خاک جان پاک کرد ۴۰

آن چنان غیبی نهان پیدا نمود
از بن جیبی ید بیضا نمود ۴۱

گه دو خاکی را ببالا راه داد
گه سه قدسی را بشیب چاه اد ۴۲

شادی روحانیان از مهر اوست
گریهٔ کروبیان از قهر اوست ۴۳

قطرهٔ را درّ مکنون میدهد
نقطهٔ را دور گردون میدهد ۴۴

هم زخونی منعقد دل میکند
هم خلیفه از کفی گل میکند ۴۵

عقل سرکش را بشرع افکنده کرد
تن بجان و جان بایمان زنده کرد ۴۶

خوان گردون پیش درگاه اونهاد
قرص مهرو کاسهٔ ماه اونهاد ۴۷

چون در آب بحر موج آغاز کرد
هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد ۴۸

ازدرخت سبز شمعی برفروخت
تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت ۴۹

آتشی در دست دشمن در گرفت
تا خلیلش طبع اسمندر گرفت ۵۰

کلب را در کهف کلب روم کرد
آهن و پولاد را چون موم کرد ۵۱

کرهٔ گردون بحق میآورد
در ره او گر طبق میآورد ۵۲

گرد خاک یسرنگونش درکشید
وز شفق دامن بخونش درکشید ۵۳

درغمش راهی که گردون میرود
سرنگوندرخاک و در خون میرود ۵۴

سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت
مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت ۵۵

مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد
در میان کعبه سنگ اندازکرد ۵۶

مور راهش از کمر چستی گرفت
با سلیمان لاجرم کستی گرفت ۵۷

نحل او چون وحی او معلوم کرد
بس که شیرین کارئی چون موم کرد ۵۸

عنکبوت او چو دام انداز شد
آن چنان مرغی بدامش باز شد ۵۹

اوست آن یک کز ددو حرف نامدار
کرد پیدا در سه بعد ارکان چار ۶۰

پنج حس در شش جهت سالار کرد
هفت را در هشتمین دوارکرد ۶۱

نه فلک چون ده یکی خواست از درس
از دو عالم جای آمد بر ترش ۶۲

چون بهشتم در دو شش را بار داد
چار را نه داد ونه را چار داد ۶۳

مردمی در آب شور و گوشهٔ
کز جهان پیه آبه بودش توشهٔ ۶۴

آب حیوان بود در تاریکیش
تیز رو آورددر باریکیش ۶۵

بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد
روشنش در تیرگی چون ماه کرد ۶۶

همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند
خلق را در عهد و میثاقش نشاند ۶۷

گه چراغ و گاه چشمش نام کرد
در چراغش روغن بادام کرد ۶۸

در خلافت جامه پوشیدش سیاه
کرد دیبای سپیدش بارگاه ۶۹

ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد
هر دو را پیوستگی درخواست کرد ۷۰

زاندرون بنشاند فراشی بکار
تا زدل آبی زند وقت غبار ۷۱

از برون دو پرده دار طرفه کرد
تانیارد غول قصد غرفه کرد ۷۲

صف کشید از مژه وبر درنشاند
تا کسی که او باش بود از در براند ۷۳

همچو یوسف گرچه جایش چاه داد
تا به هفتم آسمانش راه داد ۷۴

هر زمانی در تماشای نظر
بر طبق میریختش نقد دگر ۷۵

در سوادش مردمی را زین داد
بر طبق نقدی که دادش عین داد ۷۶

وهم را در راه او جاسوس ساخت
تازنامحسوس صد محسوس ساخت ۷۷

در خزینه داری آوردش خیال
تا همه چیزی بسازد حسب حال ۷۸

کرد مشرف حفظ چابک کار را
تا نگهبانی کند اسرار را ۷۹

در دلش گنجی نهاد از معرفت
دادش از جان جام جم عیسی صفت ۸۰

شاه چون در صدر هر کاری بکرد
حل و عقد ملک بسیاری بکرد ۸۱

در درون پرده مفرش ساختش
خواب را همخوابهٔ خوش ساختش ۸۲

خواب چون در شاه شاهد کار کرد
از سنان مژه در مسمار کرد ۸۳

دو صدف را روی بر رو برگشاد
حقهٔ سی و دو لؤلؤ برگشاد ۸۴

بیست ونه چشمه در افشان باز کرد
رستهٔ سی و دو در آغاز کرد ۸۵

از صدف لا را نهنگ آسا نمود
تا دهن بگشاد الا اللّه نمود ۸۶

شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز
زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز ۸۷

کرد ظاهر قاف را عنقا نواز
تاکند سیمرغ معنی بال باز ۸۸

عین را نونی در او پیدا نمود
تا صدف را چشمهٔ زیبا نمود ۸۹

بست بر فتراک موری طاوسین
داد اهل سر خود را یاوسین ۹۰

چون صدف را پردگی بسیار بود
پردگی را پرده فرض کار بود ۹۱

پس ده و دو پرده را بگشاد جای
تا کسی ننهد برون از پرده پای ۹۲

بست لایق پردهٔ عشاق را
تا نوائی میدهد آفاق را ۹۳

چون مخالف دید ازووا خواست کرد
تا پس پرده مخالف راست کرد ۹۴

آن یکی رادر نهاوند اوفکند
وان دگر را بسته دربند اوفکند ۹۵

پس زفان باتیغ و بانگ راه زن
بر حسینی زد بآواز حسن ۹۶

عاقبت سوز فراق آمد پدید
از سپاهان و عراق آمد پدید ۹۷

در صدف تیغ زفان بر کار کرد
تا کله بنهاد هر که انکار کرد ۹۸

بی چنین تیغی که دانستی بهش
شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش ۹۹

گر ترش تیزی کند واید بزور
تلخیش نکند ز شیرینی و شور ۱۰۰

در گهر افشاندن آویزش نمود
با سر تیز او سر تیزش نمود ۱۰۱

نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم
خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم ۱۰۲

چون صدف شد راست گردان گشت تیغ
گوهر افشانی برآمد بی دریغ ۱۰۳

چور اگر شکر نچیند گو مچین
کور اگرگوهر نبیند گو مبین ۱۰۴

ای شده هر دو جهان از تو پدید
ناپدید از جان و جان از تو پدید ۱۰۵

ای درون جان برون ناآمده
وی برون جان درون ناآمده ۱۰۶

تو برونی و درون در توئی
نه برون ونه درون بل هر دوئی ۱۰۷

چون بذات خویش بیچون آمدی
نه درون رفتی نه بیرون آمدی ۱۰۸

هر دو عالم قدرت بی چون تست
هم توئی چیزی اگر بیرون تست ۱۰۹

چون جهان را اول وآخر توئی
جزو و کل را باطن وظاهر توئی ۱۱۰

پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز
چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز ۱۱۱

ای ز جسم و جان نهان دیدار تو
گم شده عقل و خرد در کار تو ۱۱۲

هست عقل و جان ودل محدود خویش
کی رسد محدود در معبود خویش ۱۱۳

ای ز پیدائی خود بس آشکار
چون تو هستی چون بود کس آشکار ۱۱۴

هم خرد بخش خردمندان توئی
هم خداوند خداوندان توئی ۱۱۵

جمله را درخاک اندازی نخست
پس ببادیشان کنی آخر درست ۱۱۶

بر در حکمت ز ماهی تا بماه
در کمر بینم ز کوهی تا بکاه ۱۱۷

عرش چون بویی نیافت از هیچ جای
عرش را کرسی بشد در زیر پای ۱۱۸

کرسی از خود محو شد از بسکه جست
ثبت العرش اصل میباید نخست ۱۱۹

لوح را چون بی تو جان پر سوز شد
با سر لوح نخستین روز شد ۱۲۰

تا قلم بشکافت از آلای تو
چون قلم در خط شد از سودای تو ۱۲۱

میزند چرخ آسمان از شوق این
مینگنجد در همه روی زمین ۱۲۲

از پی گردت زمین را هر زمان
دست ماندست از دعا بر آسمان ۱۲۳

مهر از بهر سگ کویت ز شرم
شد ز رنگ و گردهٔ آورد گرم ۱۲۴

مه که در اول چونعلی زاتش است
چون زتست آن نعل در آتش خوش است ۱۲۵

صبحدم بریاد تو یک خنده کرد
خلق را از دم چو عیسی زنده کرد ۱۲۶

روز یافت ازتو بنو جانی دگر
زانکه هر روزی تو در شانی دگر ۱۲۷

زنگی شب چون نزولت هر شبست
خنده زن دندان سپید از کوکبست ۱۲۸

ابررا بی تست دل پر برق رشک
روی او و صدهزاران دانه اشک ۱۲۹

رعد را تسبیح آورده بجوش
آب برده برقش آورده خروش ۱۳۰

برق را چون بی تو صافی دردبود
لاجرم تا زاد حالی مردزود ۱۳۱

آتش از سوز تو آب خویش برد
تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد ۱۳۲

باد آمد خاکساری پای بست
خاک پاش کوی تو بادی بدست ۱۳۳

ابر را چون شوق تو آتش فروخت
آبرویش ریخت چون آتش بسوخت ۱۳۴

خاک ره را باد سرد از بهر تست
خاک بر سر سر بباد از قهر تست ۱۳۵

کوه رادل خون شد از تقریر تو
آب ازو میریزد از تشویر تو ۱۳۶

بحر چون ازآب شد لب خشک ماند
کشتی از شوقت همه بر خشک راند ۱۳۷

جملهٔ گلهای رنگارنگ پاک
می فرو ریزد ز شوق تو بخاک ۱۳۸

چون شکوفه از شکفتن سیرشد
ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد ۱۳۹

جام زر بر دست نرگس مینهی
نقرهٔ را میر مجلس مینهی ۱۴۰

لاله را بر کوه کردی در کمر
تا کلاه افکند در خون جگر ۱۴۱

یاسمین چون بر زمینت سر نهاد
چار ترکی آسمان گون بر نهاد ۱۴۲

شد بنفشه خرقه پوش کوی تو
سر ببردرمست های و هوی تو ۱۴۳

سوسنت چون شکر گفت از ده زبان
بنده گشت آزاد از هفت آسمان ۱۴۴

غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب
لعل پیکانیش دادی زین سبب ۱۴۵

دفتر گل بین که میخواند بحق
حمد تو پر زر دهان از هر ورق ۱۴۶

چند گویم کآنچه گویم آن نهٔ
چند جویم کانچه جویم آن نهٔ ۱۴۷

چون نمیدانم چگونه من زتو
چون نمییابم چه جویم من ز تو ۱۴۸

جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف ۱۴۹

جمله یک ذاتست من دانا نیم
گرچه یکراهست من بینانیم ۱۵۰

هر زمان این راه بی پایان ترست
خلق هر ساعت در او حیران ترست ۱۵۱

تا ابد این راه منزل رفتنیست
جمله در خونابهٔدل رفتنیست ۱۵۲

قصهٔ کان نه دل ونه جان شناخت
کی توان دانست و کی بتوان شناخت ۱۵۳

هرکه او این راز مشکل پی برد
گر بود صد جانش یک جان کی برد ۱۵۴

چارهٔ این چیست در خون آمدن
وز وجود خویش بیرون آمدن ۱۵۵

چون نمییابم سر این رشته باز
همچو سوزن ماندهام سرگشته باز ۱۵۶

نیست جز واماندگی بشتافتن
زانکه هست این یافتن نایافتن ۱۵۷

چرخ میخواهد که این سر پی برد
او بسرگردانی این ره کی برد ۱۵۸

حل و عقد این چنین سلطانئی
کی توان کردن بسر گردانئی ۱۵۹

چیست از سرگشتگی بیش این زمان
گر نمیدانی بدان از آسمان ۱۶۰

گر فلک گر مهر و مه گر اخترست
هر شب و هر روز سرگردان ترست ۱۶۱

در تو گر سرگشتگی را راه نیست
جان تو از جان من آگاه نیست ۱۶۲

نیست آسان وصل یار بینظیر
گر امید ولی داری خود بمیر ۱۶۳

گر توانی یافت بی رنجی وصال
صدق پیش آور برون رو از خیال ۱۶۴

در طریق عشق بی آویز شو
خاک گرد و همچو آتش تیز شو ۱۶۵

تو چو طین لازبی در وقت کار
لاجرم آویز داری بیشمار ۱۶۶

کار از آتش بایدت آموختن
مذهبی دارد عجب در سوختن ۱۶۷

چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش
جمله بگذارد شود با جای خویش ۱۶۸

دیو دل از سیم و زر برداشتست
سیم و زر جمله بتو بگذاشتست ۱۶۹

زانکه دیو از آتشست و تو زخاک
تو بگیری او بسوزد جمله پاک ۱۷۰

گرچه دنیای دنی اقطاع اوست
آتشست او زان ندارد هیچ دوست ۱۷۱

آن ندیدی تو که ابلیس لعین
زاتشی ننهاد رویش بر زمین ۱۷۲

گفت من از آتش افزوندهام
سجده نکنم زانکه من سوزندهام ۱۷۳

حق چو آتش را سرافراز آفرید
سر بسجده چون تواند آورید ۱۷۴

دوزخ از آتش چنین شد صعبناک
از که دارد آتش سوزنده باک ۱۷۵

زندگانی گر خوش و گر ناخوشست
در زمین و باد و آب و آتشست ۱۷۶

در میانچار خصم مختلف
کی توانی شد بوحدت متصف ۱۷۷

گرمیت در خشم و شهوت میکشد
خوشکیت در کبر و نخوت میکشد ۱۷۸

سردیت افسرده دارد بر دوام
تربت رعنائیت آرد مدام ۱۷۹

هرچهار از یکدگر پوشیدهاند
روز و شب با یکدگر کوشیدهاند ۱۸۰

گاه این یک غالب آید گاه آن
چون تو رفتی خواه این و خواه آن ۱۸۱

دشمن یکدیگرند این هر چهار
کی شوندت هرگز ایشان دوستدار ۱۸۲

تو بهم با دشمنان در پوستی
چشم میداری ز دشمن دوستی ۱۸۳

گر تو خواهی تا ز روی ایمنی
پشت آرد در تو چندین دشمنی ۱۸۴

همچنان کز چار خصم مختلف
شد تنت هم معتدل هم متصف ۱۸۵

جانت را عشقی بباید گرم گرم
ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم ۱۸۶

زهد خشکت باید از تقوی و دین
واه سردت باید از بردالیقین ۱۸۷

تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
اعتدال جانت نیکوتر بود ۱۸۸

هر کرا جان معتدل شد اینچنین
سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین ۱۸۹

ور بعکس این بود ننگی بود
ننگ نبود لعل اگر سنگی بود ۱۹۰

جهد کن ای از رعونت راه بین
تا نگردی همچو ابلیس لعین ۱۹۱

از ملایک بوده شیطانی شوی
ز اهرمن گردی و هامانی شوی ۱۹۲

از مقام بلعمی کلبت کنند
یانه چون بر صیصیا صلبت کنند ۱۹۳

جهد کن ای لعل بوده شاه را
تا نگردی مسخ و ملعون راه را ۱۹۴

در چنین ره قلب بسیاری کنند
از زری مس از گلی خاری کنند ۱۹۵

ساحران دیده عصائی را امین
گفته آمنا برب العالمین ۱۹۶

پس جهودان کوردر پیغامبری
سجده کرده پیش گاوی از خری ۱۹۷

از عصائی ساحر ایمان یافته
پس جهود از گاو کفران یافته ۱۹۸

تو چنان دانی که این بازار عشق
هست چون بازار بغداد ودمشق ۱۹۹

زنده از بادی کفی خاک آدمست
گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست ۲۰۰

عشق را امروز و فردا کی بود
کفر و دین اینجاوآنجا کی بود ۲۰۱

یارب آن خود چه نظر بودست پاک
کاشکارا کرد آدم را ز خاک ۲۰۲

این همه اعجوبه دروی گرد کرد
عرشیان را بر درش شاگرد کرد ۲۰۳

آن چه خاکی بود کز پستی فرش
چون گهر از زیر برشد فوق عرش ۲۰۴

آن بفوق العرش از آن تحویل خواست
کزیداللّه و پرجبریل خواست ۲۰۵

آسمان و عرش و عنصر چیست پوست
خاک الحق جمله را مغزی نکوست ۲۰۶

بعد خاک از قرب آن کامل ترست
کانکه آن مهجورتر واصلترست ۲۰۷

هر کمان کز پس کشندش بیشتر
تیر او بیشک شود در پیشتر ۲۰۸

تا ز پس نرود بره در حیله ساز
کی تواند جست ز آب رود باز ۲۰۹

ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک
آتشش از جان برآورده هلاک ۲۱۰

دوزخش در مغز و تن ذره شده
نه بخود چون دیگران غره شده ۲۱۱

لاجرم اندر امانت پیش شد
قرب اورا هر دو عالم بیش شد ۲۱۲

ملک را سلطان و مالک آمد او
بلکه مسجود ملایک آمد او ۲۱۳

جسم آدم صورت جان آمدست
گوهرجان جسم جانان آمدست ۲۱۴

لاجرم او جان جان آمد ترا
بی جهان جان و جهان آمد ترا ۲۱۵

چون برون آئی ز جسم و جان تمام
تو نمانی حق بماند والسلام ۲۱۶

گنج خود در قعر جان بایست برد
تا کسی آنجا نیارد دست برد ۲۱۷

لیک چون ابلیس بوی جان نیافت
برد دست ودست برد آن نیافت ۲۱۸

این چه درگاهیست قفلش بی کلید
وین چه دریائیست قعرش ناپدید ۲۱۹

گر بدین دریا درآئی یک دمی
حیرت جانسوز بینی عالمی ۲۲۰

یکدمت را صد جهان حیرت دهند
ذرهٔ حیرت بصد حسرت دهند ۲۲۱

چون تودریائی نهٔ نظاره کن
گردخشکی گردوکشتی پاره کن ۲۲۲

معرفت چه لایق هر ناکسست
کلکم فی ذاته حمقی بسست ۲۲۳

هرچه دانی آن تو باشی بیشکی
ور ندانی از خران باشی یکی ۲۲۴

ها ز باطن و او از ظاهر بود
معنی هو اول وآخر بود ۲۲۵

گر بهای هو اشارت میکنی
ور ز واو او عبارت میکنی ۲۲۶

ها بیفکن و او را آزاد کن
بنده شو بی ها وواوش یاد کن ۲۲۷

چون برونست او ز هر چیزی که هست
جز خیالی نیست زو چیزی بدست ۲۲۸

تا چنان کان هست ننماید ترا
دیده ودانسته چون آید ترا ۲۲۹

هرچه بینی جز خیالی بیش نیست
هرچه دانی جزمحالی بیش نیست ۲۳۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۰
کانال گوهرین در ایتا
۷۲۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:مظهرالعجایب
گوهر بعدی:الحكایة و التمثیل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.