هوش مصنوعی:
این شعر روایتگر زندگی عاشقانه و رنجآلود یک دیوانهٔ فرتوت است که در عشق و مجنونی غرق شده و همیشه در رنج و بلا به سر میبرد. او در پایان عمرش، وصیت میکند که پس از مرگش، دل پرخونش را بیرون آورده و بر کفنش بنویسند که او پاسخ عشق را داده است. شعر با تأکید بر رهایی از جهان مادی و وابستگی به معشوق الهی پایان مییابد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عشق الهی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار است. همچنین، اشاره به رنج، مرگ و وصیت ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
الحكایة و التمثیل
بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود
دایمش نه جامه و نه قوت بود ۱
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف ۲
روز و شب میسوختی از عشق دوست
هرکه میسوزد ز عشق او نکوست ۳
روزگاری بود تا در صد عنا
گرد او میگشت گرداب بلا ۴
لاجرم در جملهٔ عمر دراز
شادمان دستی بدل ننهاد باز ۵
از شراب نامرادی مست بود
زیر پای پیل محنت پست بود ۶
دایماً میگفت با چشم پر آب
ای خدا بازت دهم آخر جواب ۷
وقت مردن بیدلی را خواند او
پس وصیت کردش و بنشاند او ۸
گفت چون جانم برآید از تنم
برکش از بهر کفن پیراهنم ۹
پیش دل بشکاف از بیرون من
پس برون کن این دل پرخون من ۱۰
برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک
بر خط از خون دلم بنویس پاک ۱۱
کاخر این بیدل جوابت باز داد
مرد و مشتی خاک و آبت باز داد ۱۲
مینگنجیدی تو با او در جهان
با تو بگذاشت او جهان رفت از میان ۱۳
جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد
وز جهان جان ستان آزاد شد ۱۴
گر جهان و جانشود در مفلسی
دایماً جان و جهان را تو بسی ۱۵
من چه خواهم کرد پیدا ونهان
بی تو ای جان و جهان جان و جهان ۱۶
تامرا از عمر میماند نفس
مذهبم الجار ثم الدار بس ۱۷
دایمش نه جامه و نه قوت بود ۱
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف ۲
روز و شب میسوختی از عشق دوست
هرکه میسوزد ز عشق او نکوست ۳
روزگاری بود تا در صد عنا
گرد او میگشت گرداب بلا ۴
لاجرم در جملهٔ عمر دراز
شادمان دستی بدل ننهاد باز ۵
از شراب نامرادی مست بود
زیر پای پیل محنت پست بود ۶
دایماً میگفت با چشم پر آب
ای خدا بازت دهم آخر جواب ۷
وقت مردن بیدلی را خواند او
پس وصیت کردش و بنشاند او ۸
گفت چون جانم برآید از تنم
برکش از بهر کفن پیراهنم ۹
پیش دل بشکاف از بیرون من
پس برون کن این دل پرخون من ۱۰
برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک
بر خط از خون دلم بنویس پاک ۱۱
کاخر این بیدل جوابت باز داد
مرد و مشتی خاک و آبت باز داد ۱۲
مینگنجیدی تو با او در جهان
با تو بگذاشت او جهان رفت از میان ۱۳
جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد
وز جهان جان ستان آزاد شد ۱۴
گر جهان و جانشود در مفلسی
دایماً جان و جهان را تو بسی ۱۵
من چه خواهم کرد پیدا ونهان
بی تو ای جان و جهان جان و جهان ۱۶
تامرا از عمر میماند نفس
مذهبم الجار ثم الدار بس ۱۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷
۳۵۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:الحكایة و التمثیل
گوهر بعدی:الحكایة و التمثیل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.