هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به داستان آفرینش آدم و حوا، وسوسه‌های شیطان، هبوط آن‌ها از بهشت و مفاهیم عمیقی مانند عشق، معرفت، و رابطه‌ی انسان با خدا می‌پردازد. در این شعر، مفاهیمی مانند نور تجلی، عشق الهی، و جایگاه انسان در جهان هستی به زیبایی بیان شده‌اند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند هبوط آدم و وسوسه‌های شیطان ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.

حكایت آدم علیه السلام

جزو و کل با یکدگر جمع آمدند
پای تا سر دیدهٔ شمع آمدند ۱

از یقین نور تجلّی چون بتافت
خاک مرده روح روحانی بیافت ۲

شد نفخت فیه من روحی، نثار
سرّ جانان گشت بر خاک آشکار ۳

چل صباح آن جهانی بر گذشت
تا وجود آدم از گل زنده گشت ۴

جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم
کس نسازد زین عجائب تر طلسم ۵

جسم آدم صورت جان گشت کل
گشت پیدا راه عزّ و راه ذل ۶

عشق و عقل و فهم و ادراک و یقین
حزن و شوق و ذوق ازو شد کفر و دین ۷

آدم آنگه چشم معنی باز کرد
روی جانان دید و آنگه ناز کرد ۸

دید آنگه جنّت و حور و قصور
گشت از نور تجلّی پر زنور ۹

آسمان دید وزمین و چرخ و ماه
کرد در اشیا یکایک او نگاه ۱۰

بود تا بابود کلّی سیر کرد
آنگهی آهنگ کنج دیر کرد ۱۱

دید خود را روشن و آراسته
جمله از نور تجلّی خاسته ۱۲

عطسه آمد ورا، سوی دماغ
گفت او الحمدللّه از فراغ ۱۳

در تماشای بهشت او باز ماند
حق تعالی از میان جان بخواند ۱۴

گفت ای روشن بتو بود وجود
این بگفت و اوفتاد اندر سجود ۱۵

سجده کرد و گفت ای دانای راز
کار این بیچاره بر کلّی بساز ۱۶

این چه اسرارست و من خود کیستم
اندرین جا گاه بهر چیستم ۱۷

از کدامین ره بدینجا آمدم
عاجز و بی دست و بی پا آمدم ۱۸

خالقا بیچارهٔ را هم ترا
همچو موری لنگ در راهم ترا ۱۹

عشق آمد پرده از رخ برگرفت
آدم بیچاره را در بر گرفت ۲۰

در خطاب آمد که دریاب آدمی
تا ابد چشم و چراغ عالمی ۲۱

از دم حق آمدی آدم تویی
اصل کرّمنا بنی آدم تویی ۲۲

خویش را بشناس در زیر و زبر
سجده کردندت ملایک سر بسر ۲۳

در زمین و آسمان لشکر تراست
جسم و جان و جزو کل یکسر تراست ۲۴

قبله گاه آفرینش آمدی
پای تا سر عین بینش آمدی ۲۵

باز چون در راه حق بالغ شدی
تا ابد از جسم و جان فارغ شدی ۲۶

آنچه دیدی و آنچه بینی آن تویی
خویش را بشناس صد چندان تویی ۲۷

اولش اسما همه تعلیم داد
آنگه او را سلّموا تسلیم داد ۲۸

گفت آدم ای کریم لایزال
حی و قیوم و رحیم و ذوالجلال ۲۹

ای دل آدم بتو گشته سرور
غرقه گشته در میان نار و نور ۳۰

من بتو پیدا شدم پیدا بُدی
تو بگو تاتو بکه پیدا شدی ۳۱

حق تعالی گفت گستاخی مکن
میندانی تا چه میگوئی سخن ۳۲

راز ما هم ما بدانیم از نخست
هم بگویم با تو کاین هم حقّ تست ۳۳

تو بمن پیدا شدی و من بتو
گشته پیدا صنعهای من بتو ۳۴

لیک مقصود من از تو یک کس است
از همه نسل تو ما را او بس است ۳۵

نام او سلطان محمد آمدست
طاهر و محمود و احمد آمدست ۳۶

گرنه او بودی نبودی کاینات
گر نه او بودی نبودی این صفات ۳۷

گرنه او بودی نبودی ماه و خور
گرنه او بودی نبودی بحر و بر ۳۸

گرنه او بودی نبودی آسمان
گرنه او بودی نبودی جسم و جان ۳۹

گرنه او بودی نبودی اسم تو
کی بدی هرگز نشان جسم تو ۴۰

گرنه او بودی نبودی انبیا
گرنه او بودی نبودی اولیا ۴۱

گرنه او بودی نبودی این زمین
عرش و کرسی با مکان و با مکین ۴۲

گرنه او بودی نبودی این بهشت
نور او خاک وجود تو سرشت ۴۳

گرنه او بودی نبودی این جهان
خوب و زشت و آشکارا و نهان ۴۴

گرنه او بودی شفاعت خواه تو
کی شدی پیدا در این جا راه تو ۴۵

آفرینش را جز او مقصود نیست
پاک دامن تر ازو موجود نیست ۴۶

وصف پیغمبر چو آدم گوش کرد
یک زمان از شوق، جان بیهوش کرد ۴۷

گفت میخواهم که بینم روی او
تا شوم من گرد خاک کوی او ۴۸

حق تعالی گفت نور او ببین
کان نهادم من ترا اندر جبین ۴۹

لیک بنگر این زمان از دست راست
تا ببینی آنچه مقصود تراست ۵۰

چون نظر آدم بدست راست کرد
آنچه او از حق تعالی خواست کرد ۵۱

دید آدم عرش با لوح و قلم
بعد از آن، آن نور عالم زد علم ۵۲

شعلهٔ زد نور پاک مصطفی
کرد روشن هم زمین و هم سما ۵۳

نور عالی هر دو عالم در گرفت
آدم از آن نور مانده در شگفت ۵۴

چشم آدم شورشی آغاز کرد
بعد از آن بر هم نهاد وباز کرد ۵۵

ناخن آدم از آن روشن ببود
روی آدم همچو آئینه نمود ۵۶

بر سر هر ناخنی دیدآدمی
بود پیدا هر یکی را عالمی ۵۷

آدم از آن شوق بیهوش اوفتاد
در نبود وبود، خاموش اوفتاد ۵۸

گفت این فرزند خاص الخاص تست
ره نمای توبهٔ و اخلاص تست ۵۹

آدم آنگه پس دعاآغاز کرد
هر دو کف بر روی خود او باز کرد ۶۰

گفت آدم یا اله العالمین
راحم و رحمن و خیر النّاصرین ۶۱

آدم بیچاره را توفیق بخش
دیدهٔ جانش ره تحقیق بخش ۶۲

رحمتی کن بر تمامت جزو و کل
آدم مسکین مگردان عین ذل ۶۳

در موافق جملهٔ کروّبیان
جمله آمین گوی بودند آن زمان ۶۴

چون دو دست خویش بر روی آورید
آدم آنگه سوی جنّت بنگرید ۶۵

آنچنانش سکر عشق آورده بود
کز میان پرده فوقش پرده بود ۶۶

یک زمان در خواب شد بیهوش او
بود از آن مستی عجب مدهوش او ۶۷

ناگهان در خواب اندر خواب دید
صورتی چون ماه و خور گشتی پدید ۶۸

صورتی کاندر جهان مثلش نبود
روی خود را سوی آدم مینمود ۶۹

صورتی مانندهٔ خورشید و ماه
آدم اندر وی همی کردی نگاه ۷۰

چشم عالم همچنان دیگر ندید
کرد پیدا حق تعالی دید دید ۷۱

رغبت او کرد آدم آن زمان
گشت عاشق بر جمالش آنچنان ۷۲

خواست تا او را بگیرد در کنار
کرد ازوی ناگهان حوّا کنار ۷۳

غیرت حق در وجودش کار کرد
بعد از آن اندیشهٔ بسیار کرد ۷۴

خالق آفاق من فوق الحجاب
بر ید قدرت چنین کرد انقلاب ۷۵

آنچه آدم را بخوابش مینمود
در زمان از صنع او پیدا ببود ۷۶

چون چراغی از چراغی برفروخت
آن چراغ نور آدم بر فروخت ۷۷

آدم از آن خواب خوش ناگه بجست
در دو چشم خویش مالید او دو دست ۷۸

دید آن محبوب و آن روح قلوب
گفت ای رحمن و ستّار العیوب ۷۹

این چه سرّست این دگر با من بگوی
کز کجا پیدا شدست این ماهروی ۸۰

حق تعالی گفت این هم جفت تست
هم سروهم راز تو،‌هم گفت تست ۸۱

از تو و او خلق عالم سر بسر
میکنم پیدا، بدان ای بی خبر ۸۲

از ره شرع رسول هاشمی
کرد ایشان را بباید همدمی ۸۳

گفت ای آدم کنون گندم مخور
کز بهشت جاودان افتی بدر ۸۴

این شجرزنهار تا تو ننگری
چون به بینی این شجر زو بگذری ۸۵

جبرئیلش هر زمان رخ مینمود
قدر آدم لحظه لحظه میفزود ۸۶

زان شجر میداد مر وی را خبر
زینهار ای آدم این گندم مخور ۸۷

آدم از عزّت چنان در عز فتاد
تاج بر فرق جهاندارش نهاد ۸۸

هر زمان در منزلی و گوشهٔ
پیش او میرست هر جا خوشهٔ ۸۹

بود با حوا چنان در عین راز
گاه در شیب و گهی اندر فراز ۹۰

صورت حوا چنانش دوست بود
پای تا سر مغز بُد نه پوست بود ۹۱

مانده حیران در رخ آن دلنواز
در حقیقت بود اندر عین راز ۹۲

لیک ابلیس لعین در جست و جوی
خوار و ملعون گشته رفته آبروی ۹۳

جان او در تفّ نار افتاده بود
کار او بس خوار و زار افتاده بود ۹۴

مکر بر تلبیس میکرد از حسد
تا کند آدم مثال خویش رد ۹۵

سالها در ناله و در درد بود
در میان زندگان او فرد بود ۹۶

بر در جنّت نشست او، سالها
تا همه معلوم کرد احوالها ۹۷

مار با طاوس، دربان بهشت
رفت و با ایشان گل انسی بکشت ۹۸

در دهان مار بنشست آن لعین
رفت در سوی بهشت او پر ز کین ۹۹

تا بر آدم میرسید آن نابکار
دید آدم را نشسته شاهوار ۱۰۰

بود در پهلوی حوا شادمان
بد نشسته بر سر تخت روان ۱۰۱

تخت هرجائی روان مانند آب
انگبین ناب با شیر و شراب ۱۰۲

زیر آن تخت روان هر جای جوی
بود سرگردان عزازیلش چو گوی ۱۰۳

هر کجا ابلیس میشد از نخست
یک دوسه خوشه در آنجا میشکفت ۱۰۴

پیش آدم رفت و گفتا این بخور
کاین همه از بهر تست ای نامور ۱۰۵

چون شب تاریک لیل عسعسه
هر زمان میکرد بروی وسوسه ۱۰۶

عاقبت اندر تن او راه یافت
هر دم از لونی دگر بیرون شتافت ۱۰۷

خواست تا او را برد از ره برون
فعل مس الجن، باشد در جنون ۱۰۸

آنچه تقدیر خدا بود از ازل
کارگاهش، حکم رفته بی خلل ۱۰۹

هرچه هست و بود و آید در وجود
شبنمی دان آن هم از دریای جود ۱۱۰

یفعل اللّه ما یشا حق گفته است
درّ این اسرار معنی،‌سفته است ۱۱۱

هر که او اسرار اول باز دید
خویشتن را برتر از اعزاز دید ۱۱۲

هرچه حق خواهد بباشد در زمان
بی خبر زین راز آمد جسم و جان ۱۱۳

هرچه حق خواهد بباشد بی شکی
این کسی داند که او بیند یکی ۱۱۴

هرچه حق خواهد کند در قادری
این بدان ای بیخبر گر ناظری ۱۱۵

هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی
چند گویی هیچ باشد گفت و گوی ۱۱۶

در ازل او سر یکایک دیده است
این کسی داند که صاحب دیده است ۱۱۷

در ازل بنوشت هم خود باز خواند
خود براند از پیش و هم خود باز خواند ۱۱۸

در ازل حکمی که رفته آن بود
مرگ را آخر درین تاوان بود ۱۱۹

گر شوی در راه او، تسلیم او
درگذر زین شیوه و این گفتگو ۱۲۰

هر که خواهد برگزیند از میان
جهد کن تا خود نه بینی در میان ۱۲۱

بر سر هر کس قضائی میرود
برتن هر کس بلائی میرود ۱۲۲

خون صدّیقان ازین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت ۱۲۳

عشقبازی میکند با خویشتن
تو ندانی ای که دیدی خویشتن ۱۲۴

نه قلم دارد ازین سر آگهی
لوح خود را شسته، بر دست تهی ۱۲۵

عرش سرگردان این اسرار شد
از نمود خویشتن بیزار شد ۱۲۶

در قضای خود رضا ده از یقین
خویشتن رادر میان یکجو مبین ۱۲۷

از قضای رفته گر واقف شوی
در زمان و در مکان عارف شوی ۱۲۸

از قضای رفته کس آگاه نیست
هیچ عاقل واقف این راه نیست ۱۲۹

بر قضای رفته ای دل تن بنه
پیش حق هر لحظهٔ گردن بنه ۱۳۰

از قضای رفته، بسیاری مگوی
درد این اسرار را، درمان مجوی ۱۳۱

از قضای رفته، آدم بی خبر
بود خوش بنشسته بی خوف و خطر ۱۳۲

از قضای رفته، زد سیمرغ لاف
لاجرم از شرم شد بر کوه قاف ۱۳۳

عاقبت چون حکم ایزد کار کرد
آدم اندیشه در آن بسیار کرد ۱۳۴

چون قضای رفته بُد گندم بخورد
ناگهان افتاد در اندوه و درد ۱۳۵

رفت حوا نیز اکلی کرد از آن
خوشهٔ بستد ز آدم خورد از آن ۱۳۶

حُلّهاشان محو شد اندر وجود
آنچه اول رفته بود آخر ببود ۱۳۷

خوار و سرگردان شدند و مستمند
ناگهان نزدیکشان آمد گزند ۱۳۸

جبرئیل آمد که حق فرموده است
کاین همه رنج شما بیهوده است ۱۳۹

از بهشت عدن ما بیرون شوید
همچنان در نزد خاک و خون شوید ۱۴۰

این همه گفتم شما را پیش ازین
عاقبت خود کار خود کرد آن لعین ۱۴۱

از بهشت عدنشان بیرون فکند
بار دیگرشان میان خون فکند ۱۴۲

حق تعالی گفت با آدم براز
کای خطا کرده، بمانده در نیاز ۱۴۳

این چراکردی؟ که گفتت این بخور؟
کو فتادی از بهشت ما بدر ۱۴۴

آدم بیچاره زان خاموش شد
از خجالت یک زمان مدهوش شد ۱۴۵

بار دیگر کرد حق، با او خطاب
تا چراخاموش کشتی در جواب ۱۴۶

گفت آدم ربّنا بد کردهام
هرچه کردم با تن خود کردهام ۱۴۷

لیک شیطان لعین از ره ببرد
بر من مسکین بکرد این دست برد ۱۴۸

ربّنا یا ربّنا یا ربّنا
ظلم کردم بعد ازینم ره نما ۱۴۹

بعد از آن بادی برآمد پر خطر
کردشان هر دو جدا از یکدگر ۱۵۰

درنگر ای راه بین تاشان چه بود
حق تعالی بود با ایشان نمود ۱۵۱

هست این تمثیل جسم و جان تو
یک دو روزی آمده مهمان تو ۱۵۲

از بهشت عدن بیرون رفتهٔ
در میان خاک و در خون خفتهٔ ۱۵۳

هست ابلیس لعینت رهنمای
باز میافتی دمادم از خدای ۱۵۴

چون بلای قرب حق آدم بدید
خویشتن را در میان دردم بدید ۱۵۵

سرّ گندم بود کورا خوار کرد
سرّ گندم هفت و پنج و چار کرد ۱۵۶

سرّ گندم در درون نطفه بین
تا شود جمله گمان تو یقین ۱۵۷

گر نبودی جسم را، جانی بکار
کی شدی آدم خود آنجا آشکار ۱۵۸

بند راه آدم آمد این شجر
بر سلوک آن فتادش این خطر ۱۵۹

او بدو گندم،‌ بهشت عدن داد
این بلا و رنج را بر خود نهاد ۱۶۰

گر بیک جو میتوانی، داد ده
نفس خود را یک زمانی،‌ داده ده ۱۶۱

برگذر زین خاکدان خلق خوار
درگذر زین صورت ناپایدار ۱۶۲

ورنه دنیا زود مردارت کند
گنده تر از خویش صد بارت کند ۱۶۳

هست دنیا بر مثال آتشی
هر زمان خلقی بسوزاند خوشی ۱۶۴

هست دنیا بر مثال کژدمی
میزند او نیشها در هر دمی ۱۶۵

هست دنیا چون پلی بگذر ز وی
ورنه لرزان گرددت هم پا و پی ۱۶۶

هست دنیا آشیان حرص و آز
مانده از فرعون و از نمرود باز ۱۶۷

هست دنیا گنده پیری گوژ پشت
صد هزاران شوی هر روزی بکشت ۱۶۸

هست دنیا بی وفا و پر جفا
تو ازو امید میداری وفا ۱۶۹

هست دنیا جای مرگ و دردو داغ
گر تو مردی زود گیری زو فراغ ۱۷۰

هست دنیا کشتزار آن جهان
تو در اینجا نیز تخمی برفشان ۱۷۱

هست دنیا همچو مرداری خسیس
کم مگردان اندرو جان نفیس ۱۷۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۲
کانال گوهرین در ایتا
۸۳۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در علو مرتبه انسان
گوهر بعدی:جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.