هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به موضوعاتی مانند خودشناسی، عرفان، وجود، مرگ، زندگی جاودانی، وحدت وجود، و رابطه انسان با خدا می‌پردازد. شاعر از مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی مانند «خودی»، «فنا»، «وصال»، و «حقیقت» سخن می‌گوید و به دنبال کشف معنای زندگی و وجود است. متن پر از استعاره‌ها و نمادهای عرفانی است که خواننده را به تفکر و تأمل دعوت می‌کند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌های پیچیده و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.

تمهید

ز جان خاور آن سوز کهن رفت
دمش واماند و جان او ز تن رفت ۱

چو تصویری که بی تار نفس زیست
نمی داند که ذوق زندگی چیست ۲

دلش از مدعا بیگانه گردید
نی او از نوا بیگانه گردید ۳

به طرز دیگر از مقصود گفتم
جواب نامهٔ محمود گفتم ۴

ز عهد شیخ تا این روزگاری
نزد مردی بجان ما شراری ۵

کفن در بر بخاکی آرمیدیم
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم ۶

گذشت از پیش آن دانای تبریز
قیامتها که رست از کشت چنگیز ۷

نگاهم انقلابی دیگری دید
طلوع آفتابی دیگری دید ۸

گشودم از رخ معنی نقابی
بدست ذره دادم آفتابی ۹

نپنداری که من بی باده مستم
مثال شاعران افسانه بستم ۱۰

نبینی خیر از آن مرد فرو دست
که بر من تهمت شعر و سخن بست ۱۱

بکوی دلبران کاری ندارم
دل زاری غم یاری ندارم ۱۲

نه خاک من غبار رهگذاری
نه در خاکم دل بی اختیاری ۱۳

به جبریل امین همداستانم
رقیب و قاصد و دربان ندانم ۱۴

مرا با فقر سامان کلیم است
فر شاهنشهی زیر گلیم است ۱۵

اگر خاکم به صحرائی نگنجم
اگر آبم به دریائی نگنجم ۱۶

دل سنگ از زجاج من بلرزد
یم افکار من ساحل نورزد ۱۷

نهان تقدیر ها در پردهٔ من
قیامت ها بغل پروردهٔ من ۱۸

دمی در خویشتن خلوت گزیدم
جهانی لازوالی آفریدم ۱۹

«مرا زین شاعری خود عار ناید
که در صد قرن یک عطار ناید» ۲۰

بجانم رزم مرگ و زندگانی است
نگاهم بر حیات جاودانی است ۲۱

ز جان خاک ترا بیگانه دیدم
به اندام تو جان خود دمیدم ۲۲

از آن ناری که دارم داغ داغم
شب خود را بیفروز از چراغم ۲۳

بخاک من دلی چون دانه کشتند
به لوح من خط دیگر نوشتند ۲۴

مرا ذوق خودی چون انگبین است
چه گویم واردات من همین است ۲۵

نخستین کیف او را آزمودم
دگر بر خاوران قسمت نمودم ۲۶

اگر این نامه را جبریل خواند
چو گرد آن نور ناب از خود فشاند ۲۷

بنالد از مقام و منزل خویش
به یزدان گوید از حال دل خویش ۲۸

تجلی را چنان عریان نخواهم
نخواهم جز غم پنهان نخواهم ۲۹

گذشم از وصال جاودانی
که بینم لذت آه و فغانی ۳۰

مرا ناز و نیاز آدمی ده
به جان من گداز آدمی ده ۳۱
سؤال اول ۳۲

نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر ۳۳

کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است ۳۴
جواب ۳۵

درون سینهٔ آدم چه نور است
چه نور است این که غیب او حضور است ۳۶

من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم ۳۷

گهی نازش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان جبرئیل است ۳۸

چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی ۳۹

بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است ۴۰

شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست ۴۱

گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی پایان بجامش ۴۲

همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است ۴۳

غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی ۴۴

زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی ۴۵

ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور ۴۶

ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی ۴۷

نگه از جلوهٔ او ناشکیب است
تجلی های او یزدان فریب است ۴۸

به چشمی خلوت خود را ببیند
به چشمی جلوت خود را ببیند ۴۹

اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است ۵۰

ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند ۵۱

همان دم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد ۵۲

درو هنگامه های بی خروش است
درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است ۵۳

درون شیشهٔ او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است ۵۴

حیات از وی بر اندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی ۵۵

ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ماسوا را هم فشارد ۵۶

دو عالم می شود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش ۵۷

اگر این هر دو عالم را بگیری
همه آفاق میرد ، تو نمیری ۵۸

منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن عالم که در تست ۵۹

اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو ۶۰

به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق ۶۱

خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه نه آسمان را ۶۲

گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی ۶۳

درین دیر کهن آزاد باشی
بتان را بر مراد خود تراشی ۶۴

بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را ۶۵

فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن ۶۶

به رنج و راحت او دل نبستن
طلسم نه سپهر او شکستن ۶۷

فرورفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش ۶۸

شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است ۶۹
سؤال دوم ۷۰

چه بحر است این که علمش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ۷۱
جواب ۷۲

حیات پر نفس بحر روانی
شعور آگهی او را کرانی ۷۳

چه دریائی که ژرف و موج داراست
هزاران کوه و صحرا بر کنار است ۷۴

مپرس از موجهای بیقرارش
که هر موجش برون جست از کنارش ۷۵

گذشت از بحر و صحرا را نمی داد
نگه را لذت کیف و کمی داد ۷۶

هر آن چیزی که آید در حضورش
منور گردد از فیض شعورش ۷۷

بخلوت مست و صحبت ناپذیر است
ولی هر شی ز نورش مستنیر است ۷۸

نخستین می نماید مستنیرش
کند آخر به آئینی اسیرش ۷۹

شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد ۸۰

خرد بند نقاب از رخ گشودش
ولیکن نطق عریان تر نمودش ۸۱

نگنجد اندرین دیر مکافات
جهان او را مقامی از مقامات ۸۲

برون از خویش می بینی جهانرا
در و دشت و یم و صحرا و کان را ۸۳

جهان رنگ و بو گلدستهٔ ما
ز ما آزاد و هم وابستهٔ ما ۸۴

خودی او را بیک تار نگه بست
زمین و آسمان و مهر و مه بست ۸۵

دل ما را به او پوشیده راهی است
که هر موجود ممنون نگاهی است ۸۶

گر او را کس نبیند زار گردد
اگر بیند ، یم و کهسار گردد ۸۷

جهان را فربهی از دیدن ما
نهالش رسته از بالیدن ما ۸۸

حدیث ناظر و منظور رازی است
دل هر ذره در عرض نیازی است ۸۹
ق ۹۰

تو ای شاهد مرا مشهود گردان
ز فیض یک نظر موجود گردان ۹۱

کمال ذات شی موجود بودن
برای شاهدی مشهود بودن ۹۲

زوالش در حضور ما نبودن
منور از شعور ما نبودن ۹۳

جهان غیر از تجلی های ما نیست
که بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست ۹۴

تو هم از صحبتش یاری طلب کن
نگه را از خم و پیچش ادب کن ۹۵

«یقین میدان که شیران شکاری
درین ره خواستند از مور یاری» ۹۶

بیاری های او از خود خبر گیر
تو جبریل امینی بال و پر گیر ۹۷

به بسیاری گشا چشم خرد را
که دریابی تماشای احد را ۹۸

نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر
به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر ۹۹

خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر
اسیر بند تدبیرش مه و مهر ۱۰۰

چو آتش خویش را اندر جهان زن
شبیخون بر مکان و لامکان زن ۱۰۱
سؤال سوم ۱۰۲

وصال ممکن و واجب بهم چیست؟
حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟ ۱۰۳
جواب ۱۰۴

سه پهلو این جهان چون و چند است
خرد کیف و کم او را کمند است ۱۰۵

جهان طوسی و اقلیدس است این
پی عقل زمین فرسا بس است این ۱۰۶

زمانش هم مکانش اعتباری است
زمین و آسمانش اعتباری است ۱۰۷

کمان را زه کن و آماج دریاب
ز حرفم نکتهٔ معراج دریاب ۱۰۸

مجو مطلق درین دیر مکافات
که مطلق نیست جز نورالسموات ۱۰۹

حقیقت لازوال و لامکان است
مگو دیگر که عالم بیکران است ۱۱۰

کران او درون است و برون نیست
درونش پست ، بالا کم فزون نیست ۱۱۱

درونش خالی از بالا و زیر است
ولی بیرون او وسعت پذیر است ۱۱۲

ابد را عقل ما ناسازگار است
«یکی» از گیر و دار او هزار است ۱۱۳

چو لنگ است او سکون را دوست دارد
نبیند مغز و دل بر پوست دارد ۱۱۴

حقیقت را چو ما صد پاره کردیم
تمیز ثابت و سیاره کردیم ۱۱۵

خرد در لامکان طرح مکان بست
چو زناری زمان را بر میان بست ۱۱۶

زمان را در ضمیر خود ندیدم
مه و سال و شب و روز آفریدم ۱۱۷

مه و سالت نمی ارزد بیک جو
بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو ۱۱۸

بخود رس از سر هنگامه بر خیز
تو خود را در ضمیر خود فرو ریز ۱۱۹

تن و جان را دو تا گفتن کلام است
تن و جان را دو تا دیدن حرام است ۱۲۰

بجان پوشیده رمز کائنات است
بدن خالی ز احوال حیات است ۱۲۱

عروس معنی از صورت حنا بست
نمود خویش را پیرایه ها بست ۱۲۲

حقیقت روی خود را پرده باف است
که او را لذتی در انکشاف است ۱۲۳

بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید ۱۲۴

کلیسا سبحهٔ پطرس شمارد
که او با حاکمی کاری ندارد ۱۲۵

بکار حاکمی مکر و فنی بین
تن بیجان و جان بی تنی بین ۱۲۶

خرد را با دل خود همسفر کن
یکی بر ملت ترکان نظر کن ۱۲۷

به تقلید فرنگ از خود رمیدند
میان ملک و دین ربطی ندیدند ۱۲۸

«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم
عدد بهر شمارش آفریدیم ۱۲۹

کهن دیری که بینی مشت خاکست
دمی از سر گذشت ذات پاکست ۱۳۰

حکیمان مرده را صورت نگارند
ید موسی دم عیسی ندارند ۱۳۱

درین حکمت دلم چیزی ندید است
برای حکمت دیگر تپید است ۱۳۲

من این گویم جهان در انقلابست
درونش زنده و در پیچ و تابست ۱۳۳

ز اعداد و شمار خویش بگذر
یکی در خود نظر کن پیش بگذر ۱۳۴

در آن عالم که جزو از کل فزون است
قیاس رازی و طوسی جنون است ۱۳۵

زمانی با ارسطو آشنا باش
دمی با ساز بیکن هم نوا باش ۱۳۶

و لیکن از مقامشان گذر کن
مشو گم اندرین منزل سفر کن ۱۳۷

به آن عقلی که داند بیش و کم را
شناسد اندرون کان و یم را ۱۳۸

جهان چند و چون زیر نگین کن
بگردون ماه و پروین را کمین کن ۱۳۹

و لیکن حکمت دیگر بیاموز
رهان خود را از این مکر شب و روز ۱۴۰

مقام تو برون از روزگار است
طلب کن آن یمین کو بی یسار است ۱۴۱
سؤال چهارم ۱۴۲

قدیم و محدث از هم چون جدا شد
که این عالم شد آن دیگر خدا شد ۱۴۳

اگر معروف و عارف ذات پاکست
چه سودا در سر این مشت خاکست ۱۴۴
جواب ۱۴۵

خودی را زندگی ایجاد غیر است
فراق عارف و معروف خیر است ۱۴۶

قدیم و محدث ما از شمار است
شمار ما طلسم روزگار است ۱۴۷

دمادم دوش و فردا می شماریم
به هست و بود و باشد کار داریم ۱۴۸

ازو خود را بریدن فطرت ماست
تپیدن نارسیدن فطرت ماست ۱۴۹

نه ما را در فراق او عیاری
نه او را بی وصال ما قراری ۱۵۰

نه او بی ما نه ، بی او چه حال است
فراق ما فراق اندر وصال است ۱۵۱

جدائی خاک را بخشد نگاهی
دهد سرمایه کوهی بکاهی ۱۵۲

جدائی عشق را آئینه دار است
جدائی عاشقان را سازگار است ۱۵۳

اگر ما زنده ایم از دردمندی است
وگر پاینده ایم از دردمندی است ۱۵۴

من و او چیست اسرار الهی است
من و او بر دوام ما گواهی است ۱۵۵

بخلوت هم بجلوت نور ذات است
میان انجمن بودن حیات است ۱۵۶

محبت دیده ور بی انجمن نیست
محبت خود نگر بی انجمن نیست ۱۵۷

به بزم ما تجلی هاست بنگر
جهان ناپید و او پیداست بنگر ۱۵۸

در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست
که اینجا هیچکس جز ما و او نیست ۱۵۹

گهی خود را ز ما بیگانه سازد
گهی ما را چو سازی می نوازد ۱۶۰

گهی از سنگ تصویرش تراشیم
گهی نادیده بر وی سجده پاشیم ۱۶۱

گهی هر پردهٔ فطرت دریدیم
جمال یار بیباکانه دیدیم ۱۶۲

چه سودا در سر این مشت خاکست
ازین سودا درونش تابناکست ۱۶۳

چه خوش سودا که نالد از فراقش
و لیکن هم ببالد از فراقش ۱۶۴

فراق او چنان صاحب نظر کرد
که شام خویش را بر خود سحر کرد ۱۶۵

خودی را دردمندامتحان ساخت
غم دیرینه را عیش جوان ساخت ۱۶۶

گهر ها سلک سلک از چشم تر برد
ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد ۱۶۷

خودی را تنگ در آغوش کردن
فنا را با بقا هم دوش کردن ۱۶۸

محبت در گره بستن مقامات
محبت در گذشتن از نهایات ۱۶۹

محبت ذوق انجامی ندارد
طلوع صبح او شامی ندارد ۱۷۰

براهش چون خرد پیچ و خمی هست
جهانی در فروغ یکدمی هست ۱۷۱

هزاران عالم افتد در ره ما
بپایان کی رسد جولانگه ما ۱۷۲

مسافر جاودان زی جاودان میر
جهانی را که پیش آید فراگیر ۱۷۳

به بحرش گم شدن انجام ما نیست
اگر او را تو در گیری فنا نیست ۱۷۴

خودی اندر خودی گنجد محال است
خودی را عین خود بودن کمال است ۱۷۵
سؤال پنجم ۱۷۶

که من باشم مرا از من خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفر کن» ۱۷۷
جواب ۱۷۸

خودی تعویذ حفظ کائنات است
نخستین پرتو ذاتش حیات است ۱۷۹

حیات از خواب خوش بیدار گردد
درونش چون یکی بسیار گردد ۱۸۰

نه او را بی نمود ما گشودی
نه ما را بی گشود او نمودی ۱۸۱

ضمیرش بحر ناپیدا کناری
دل هر قطره موج بیقراری ۱۸۲

سر و برگ شکیبائی ندارد
بجز افراد پیدائی ندارد ۱۸۳

حیات آتش خودیها چون شررها
چو انجم ثابت و اندر سفر ها ۱۸۴

ز خود نا رفته بیرون غیر بین است
میان انجمن خلوت نشین است ۱۸۵

یکی بنگر بخود پیچیدن او
ز خاک پی سپر بالیدن او ۱۸۶

نهان از دیده ها در های و هوئی
دمادم جستجوی رنگ و بوئی ۱۸۷

ز سوز اندرون در جست و خیز است
به آئینی که با خود در ستیز است ۱۸۸

جهان را از ستیز او نظامی
کف خاک از ستیز آئینه فامی ۱۸۹

نریزد جز خودی از پرتو او
نخیزد جز گهر اندر زو او ۱۹۰

خودی را پیکر خاکی حجاب است
طلوع او مثال آفتاب است ۱۹۱

درون سینهٔ ما خاور او
فروغ خاک ما از جوهر او ۱۹۲

تو میگوئی مرا از «من» خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟ ۱۹۳

ترا گفتم که ربط جان و تن چیست
سفر در خود کن و بنگر که «من »چیست ۱۹۴

سفر در خویش زادن بی اب و مام
ثریا را گرفتن از لب بام ۱۹۵

ابد بردن بیک دم اضطرابی
تماشا بی شعاع آفتابی ۱۹۶

ستردن نقش هر امید و بیمی
زدن چاکی به دریا چون کلیمی ۱۹۷

شکستن این طلسم بحر و بر را
ز انگشتی شکافیدن قمر را ۱۹۸

چنان باز آمدن از لامکانش
درون سینه او در کف جهانش ۱۹۹

ولی این راز را گفتن محال است
که دیدن شیشه و گفتن سفال است ۲۰۰

چه گویم از «من» و از توش و تابش
کند« انا عرضنا» بی نقابش ۲۰۱

فلک را لرزه بر تن از فر او
زمان و هم مکان اندر بر او ۲۰۲

نشیمن را دل آدم نهاد است
نصیب مشت خاکی او فتاد است ۲۰۳

جدا از غیر و هم وابستهٔ غیر
گم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر ۲۰۴

خیال اندر کف خاکی چسان است
که سیرش بی مکان و بی زمان است ۲۰۵

بزندان است و آزاد است این چیست
کمند و صید و صیاد است این چیست ۲۰۶

چراغی در میان سینهٔ تست
چه نور است این که در آئینهٔ تست ۲۰۷

مشو غافل که تو او را امینی
چه نادانی که سوی خود نبینی ۲۰۸
سؤال ششم ۲۰۹

چه جزو است آنکه او از کل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است ۲۱۰
جواب ۲۱۱

خودی ز اندازه های ما فزون است
خودی زان کل که تو بینی فزون است ۲۱۲

ز گردون بار بار افتد که خیزد
به بحر روزگار افتد که خیزد ۲۱۳

جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟
به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟ ۲۱۴

به ظلمت مانده و نوری در آغوش
برون از جنت و حوری در آغوش ۲۱۵

به آن نطقی دل آویزی که دارد
ز قعر زندگی گوهر بر آرد ۲۱۶

ضمیر زندگانی جاودانی است
بچشم ظاهرش بینی زمانی است ۲۱۷

به تقدیرش مقام هست و بود است
نمود خویش و حفظ این نمود است ۲۱۸

چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست
که تقدیر از نهاد او برون نیست ۲۱۹

چه گویم از چگون و بی چگونش
برون مجبور و مختار اندرونش ۲۲۰

چنین فرمودهٔ سلطان بدر است
که ایمان در میان جبر و قدر است ۲۲۱

تو هر مخلوق را مجبور گوئی
اسیر بند نزد و دور گوئی ۲۲۲

ولی جان از دم جان آفرین است
به چندین جلوه ها خلوت نشین است ۲۲۳

ز جبر او حدیثی در میان نیست
که جان بی فطرت آزاد جان نیست ۲۲۴

شبیخون بر جهان کیف و کم زد
ز مجبوری به مختاری قدم زد ۲۲۵

چو از خود گرد مجبوری فشاند
جهان خویش را چون ناقه راند ۲۲۶

نگردد آسمان بی رخصت او
نتابد اختری بی شفقت او ۲۲۷

کند بی پرده روزی مضمرش را
بچشم خویش بیند جوهرش را ۲۲۸

قطار نوریان در رهگذار است
پی دیدار او در انتظار است ۲۲۹

شراب افرشته از تاکش بگیرد
عیار خویش از خاکش بگیرد ۲۳۰

چه پرسی از طریق جستجویش
فرو آرد مقام های و هویش ۲۳۱

شب و روزی که داری بر ابد زن
فغان صبحگاهی بر خرد زن ۲۳۲

خرد را از حواس آید متاعی
فغان از عشق می گیرد شعاعی ۲۳۳

خرد جز را فغان کل را بگیرد
خرد میرد فغان هرگز نمیرد ۲۳۴

خرد بهر ابد ظرفی ندارد
نفس چون سوزن ساعت شمارد ۲۳۵

تراشد روز ها شب ها سحر ها
نگیرد شعله و چیند شرر ها ۲۳۶

فغان عاشقان انجام کاریست
نهان در یکدم او روزگاریست ۲۳۷

خودی تا ممکناتش وا نماید
گره از اندرون خود گشاید ۲۳۸

از آن نوری که وا بیند نداری
تو او را فانی و آنی شماری ۲۳۹

از آن مرگی که میآید چه باک است
خودی چون پخته شد از مرگ پاک است ۲۴۰

ز مرگ دیگری لرزد دل من
دل من جان من آب و گل من ۲۴۱

ز کار عشق و مستی برفتادن
شرار خود به خاشاکی ندادن ۲۴۲

بدست خود کفن بر خود بریدن
بچشم خویش مرگ خویش دیدن ۲۴۳

ترا این مرگ هر دم در کمین است
بترس از وی که مرگ ما همین است ۲۴۴

کند گور تو اندر پیکر تو
نکیر و منکر او در بر تو ۲۴۵
سؤال هفتم ۲۴۶

مسافر چون بود رهرو کدام است
کرا گویم که او مرد تمام است ۲۴۷
جواب ۲۴۸

اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش ۲۴۹

سفر اندر حضر کردن چنین است
سفر از خود بخود کردن همین است ۲۵۰

کسی اینجا نداند ما کجائیم
که در چشم مه و اختر نیائیم ۲۵۱

مجو پایان که پایانی نداری
بپایان تا رسی جانی نداری ۲۵۲

نه ما را پخته پنداری که خامیم
بهر منزل تمام و ناتمامیم ۲۵۳

بپایان نارسیدن زندگانی است
سفر ما را حیات جاودانی است ۲۵۴

ز ماهی تا به مه جولانگه ما
مکان و هم زمان گرد ره ما ۲۵۵

بخود پیچیم و بیتاب نمودیم
که ما موجیم و از قعر وجودیم ۲۵۶

دمادم خویش را اندر کمین باش
گریزان از گمان سوی یقین باش ۲۵۷

تب و تاب محبت را فنا نیست
یقین و دید را نیز انتها نیست ۲۵۸

کمال زندگی دیدار ذات است
طریقش رستن از بند جهات است ۲۵۹

چنان با ذات حق خلوت گزینی
ترا او بیند و او را تو بینی ۲۶۰

منور شو ز نور «من یرانی»
مژه برهم مزن تو خود نمانی ۲۶۱

بخود محکم گذر اندر حضورش
مشو ناپید اندر بحر نورش ۲۶۲

نصیب ذره کن آن اضطرابی
که تابد در حریم آفتابی ۲۶۳

چنان در جلوه گاه یار میسوز
عیان خود را نهان او را برافروز ۲۶۴

کسی کو دید عالم را امام است
من تو ناتمامیم او تمام است ۲۶۵

اگر او را نیابی در طلب خیز
اگر یابی به دامانش در آویز ۲۶۶

فقیه و شیخ و ملا را مده دست
مرو مانند ماهی غافل از شست ۲۶۷

بکار ملک و دین او مرد راهی است
که ما کوریم و او صاحب نگاهی است ۲۶۸

مثال آفتاب صبحگاهی
دمد از هر بن مویش نگاهی ۲۶۹

فرنگ آئین جمهوری نهاد ست
رسن از گردن دیوی گشادست ۲۷۰

نوا بی زخمه و سازی ندارد
ابی طیاره پروازی ندارد ۲۷۱

ز باغش کشت ویرانی نکوتر
ز شهر او بیابانی نکوتر ۲۷۲

چو رهزن کاروانی در تک و تاز
شکمها بهر نانی در تک و تاز ۲۷۳

روان خوابید و تن بیدار گردید
هنر با دین و دانش خوار گردید ۲۷۴

خرد جز کافری کافر گری نیست
فن افرنگ جز مردم دری نیست ۲۷۵

گروهی را گروهیدر کمین است
خدایش یار اگر کارش چنین است ۲۷۶

ز من ده اهل مغرب را پیامی
که جمهور است تیغ بی نیامی ۲۷۷

چه شمشیری که جانها می ستاند
تمیز مسلم و کافر نداند ۲۷۸

نماند در غلاف خود زمانی
برد جان خود و جان جهانی ۲۷۹
سؤال هشتم ۲۸۰

کدامی نکته را نطق است اناالحق
چه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق ۲۸۱
جواب ۲۸۲

من از رمز اناالحق باز گویم
و گر با هند و ایران راز گویم ۲۸۳

مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت
«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت ۲۸۴

خدا خفت و وجود ما ز خوابش
وجود ما نمود ما ز خوابش ۲۸۵

مقام تحت وفوق و چار سو خواب
سکون و سیر و شوق و جستجو خواب ۲۸۶

دل بیدار و عقل نکته بین خواب
گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب ۲۸۷

ترا این چشم بیداری بخواب است
ترا گفتار و کرداری بخواب است ۲۸۸

چو او بیدار گردد دیگری نیست
متاع شوق را سوداگری نیست ۲۸۹

فروغ دانش ما از قیاس است
قیاس ما ز تقدیر حواس است ۲۹۰

چو حس دیگر شد این عالم دگر شد
سکون و سیر و کیف و کم دگر شد ۲۹۱

توان گفتن جهان رنگ و بو نیست
زمین و آسمان و کاخ و کو نیست ۲۹۲

توان گفتن که خوابی یا فسونی است
حجاب چهره آن بی چگونی است ۲۹۳

توان گفتن همه نیرنگ هوش است
فریب پرده های چشم و گوش است ۲۹۴

خودی از کائنات رنگ و بو نیست
حواس ما میان ما و او نیست ۲۹۵

نگه را در حریمش نیست راهی
کنی خود را تماشا بی نگاهی ۲۹۶

حساب روزش از دور فلک نیست
بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست ۲۹۷

اگر کوئی که «من» وهم و گمان است
نمودش چون نمود این و آن است ۲۹۸

بگو با من که دارای گمان کیست
یکی در خود نگر آن بی نشان کیست ۲۹۹

جهان پیدا و محتاج دلیلی
نمیآید به فکر جبرئیلی ۳۰۰

خودی پنهان ز حجت بی نیاز است
یکی اندیش و دریاب این چه رازست ۳۰۱

خودی را حق بدان باطل مپندار
خودی را کشت بی حاصل مپندار ۳۰۲

خودی چون پخته گردد لازوالست
فراق عاشقان عین وصالست ۳۰۳

شرر را تیز بالی میتوان داد
تپید لایزالی میتوان داد ۳۰۴

دوام حق جزای کار او نیست
که او را این دوام از جستجو نیست ۳۰۵

دوام آن به که جان مستعاری
شود از عشق و مستی پایداری ۳۰۶

وجود کوهسار و دشت و در هیچ
جهان فانی خودی باقی دگر هیچ ۳۰۷

دگر از شنکر و منصور کم گوی
خدا را هم براه خویشتن جوی ۳۰۸

بخود گم بهر تحقیق خودی شو
انا الحق گوی و صدیق خودی شو ۳۰۹
سؤال نهم ۳۱۰

که شد بر سر وحدت واقف آخر؟
شناسای چه آمد عارف آخر؟ ۳۱۱
جواب ۳۱۲

ته گردون مقام دلپذیر است
و لیکن مهر و ماهش زود میر است ۳۱۳

بدوش شام نعش آفتابی
کواکب را کفن از ماهتابی ۳۱۴

پرد کهسار چون ریگ روانی
دگرگون می شود دریا بآنی ۳۱۵

گلان را در کمین باد خزان است
متاع کاروان از بیم جان است ۳۱۶

ز شبنم لاله را گوهر نماند
دمی ماند دمی دیگر نماند ۳۱۷

نوا نشنیده در چنگی بمیرد
شرر ناجسته در سنگی بمیرد ۳۱۸

مپرس از من ز عالمگیری مرگ
من و تو از نفس زنجیری مرگ ۳۱۹
غزل ۳۲۰

فنا را بادهٔ هر جام کردند
چه بیدردانه او را عام کردند ۳۲۱

تماشا گاه مرگ ناگهان را
جهان ماه و انجم نام کردند ۳۲۲

اگر یک زره اش خوی رم آموخت
به افسون نگاهی رام کردند ۳۲۳

قرار از ما چه میجوئی که ما را
اسیر گردش ایام کردند ۳۲۴

خودی در سینهٔ چاکی نگهدار
ازین کوکب چراغ شام کردند ۳۲۵

جهان یکسر مقام آفلین است
درین غربت سرا عرفان همین است ۳۲۶

دل ما در تلاش باطلی نیست
نصیب ما غم بی حاصلی نیست ۳۲۷

نگه دارند اینجا آرزو را
سرور ذوق و شوق جستجو را ۳۲۸

خودی را لازوالی میتوان کرد
فراقی را وصالی میتوان کرد ۳۲۹

چراغی از دم گرمی توان سوخت
به سوزن چاک گردون میتوان دوخت ۳۳۰

خدای زنده بی ذوق سخن نیست
تجلی های او بی انجمن نیست ۳۳۱

که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟
که خورد آن باده و ساغر بسر زد ۳۳۲

عیار حسن و خوبی از دل کیست؟
مه او در طواف منزل کیست؟ ۳۳۳

«الست» از خلوت نازی که برخاست
«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست ۳۳۴

چه آتش عشق در خاکی بر افروخت
هزاران پرده یک آواز ما سوخت ۳۳۵

اگر مائیم گردان جام ساقی است
به بزمش گرمی هنگامه باقی است ۳۳۶

مرا دل سوخت بر تنهائی او
کنم سامان بزم آرائی او ۳۳۷

مثال دانه می کارم خودی را
برای او نگهدارم خودی را ۳۳۸
خاتمه ۳۳۹

تو شمشیری ز کام خود برون آ
برون آ ، از نیام خود برون آ ۳۴۰

نقاب از ممکنات خویش برگیر
مه و خورشید و انجم را به برگیر ۳۴۱

شب خود روشن از نور یقین کن
ید بیضا برون از آستین کن ۳۴۲

کسی کو دیده را بر دل گشود است
شراری کشت و پروینی درود است ۳۴۳

شراری جسته ئی گیر از درونم
که من مانند رومی گرم خونم ۳۴۴

وگرنه آتش از تهذیب نوگیر
برون خود بیفروز ، اندرون میر ۳۴۵
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۳۴۵
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۳۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من
گوهر بعدی:بندگی نامه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.