هوش مصنوعی: این متن شعری عمیق و فلسفی از علامه اقبال لاهوری است که به مسائل مختلفی مانند هویت اسلامی، خودشناسی، عرفان، انتقاد از وضعیت جامعه مسلمانان، اهمیت ایمان و عمل صالح، و رابطه انسان با خدا می‌پردازد. شاعر از مفاهیمی مانند «لااله» به عنوان نماد توحید و جهاد درونی سخن می‌گوید و به نسل جوان توصیه‌هایی برای یافتن راه درست زندگی ارائه می‌دهد.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن‌ها به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک نیاز دارد. همچنین، برخی از انتقادات اجتماعی و دینی موجود در متن ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده باشد.

خطاب به جاوید

سخنی به نژاد نو ۱

این سخن آراستن بیحاصل است
بر نیاید آنچه در قعر دل است ۲

گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب
نکته ئی دارم که ناید در کتاب ۳

گر بگویم می شود پیچیده تر
حرف و صوت او را کند پوشیده تر ۴

سوز او را از نگاه من بگیر
یا ز آه صبحگاه من بگیر ۵

مادرت درس نخستین با تو داد
غنچهٔ تو از نسیم او گشاد ۶

از نسیم او ترا این رنگ و بوست
ای متاع ما بهای تو ازوست ۷

دولت جاوید ازو اندوختی
از لب او لااله آموختی ۸

ای پسر ذوق نگه از من بگیر
سوختن در لااله از من بگیر ۹

لااله گوئی بگو از روی جان
تا ز اندام تو آید بوی جان ۱۰

مهر و مه گردد ز سوز لااله
دیده ام این سوز را در کوه و که ۱۱

این دو حرف لااله گفتار نیست
لااله جز تیغ بی زنهار نیست ۱۲

زیستن با سوز او قهاری است
لااله ضرب است و ضرب کاری است ۱۳

مؤمن و پیش کسان بستن نطاق
مؤمن و غداری و فقر و نفاق ۱۴

با پشیزی دین و ملت را فروخت
هم متاع خانه و هم خانه سوخت ۱۵

لااله اندر نمازش بود و نیست
نازها اندر نیازش بود و نیست ۱۶

نور در صوم و صلوت او نماند
جلوه ئی در کائنات او نماند ۱۷

آنکه بود الله او را ساز و برگ
فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ ۱۸

رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور
دین او اندر کتاب و او بگور ۱۹

صحبتش با عصر حاضر در گرفت
حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت ۲۰

آن ز ایران بود و این هندی نژاد
آن ز حج بیگانه و این از جهاد ۲۱

تا جهاد و حج نماند از واجبات
رفت جان از پیکر صوم و صلوت ۲۲

روح چون رفت از صلوت و از صیام
فرد ناهموار و ملت بی نظام ۲۳

سینه ها از گرمی قرآن تهی
از چنین مردان چه امید بهی ۲۴

از خودی مرد مسلمان در گذشت
ای خضر دستی که آب از سر گذشت ۲۵

سجده ئی کزوی زمین لرزیده است
بر مرادش مهر و مه گردیده است ۲۶
ق ۲۷

سنگ اگر گیرد نشان آن سجود
در هوا آشفته گردد همچو دود ۲۸

این زمان جز سر بزیری هیچ نیست
اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست ۲۹

آن شکوه ربی الاعلی کجاست
این گناه اوست یا تقصیر ماست ۳۰

هر کسی بر جادهٔ خود تند رو
ناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو ۳۱

صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟
العجب ثم العجب ثم العجب! ۳۲

گر خدا سازد ترا صاحب نظر
روزگاری را که می آید نگر ۳۳

عقلها بیباک و دلها بی گداز
چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز ۳۴

علم و فن دین و سیاست ، عقل و دل
زوج زوج اندر طواف آب و گل ۳۵

آسیا آن مرز و بوم آفتاب
غیر بین از خویشتن اندر حجاب ۳۶

قلب او بی واردات نو بنو
حاصلش را کس نگیرد باد و جو ۳۷

روزگارش اندرین دیرینه دیر
ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر ۳۸

صید ملایان و نخچیر ملوک
آهوی اندیشه او لنگ و لوک ۳۹

عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ
بسته فتراک لردان فرنگ ۴۰

تاختم بر عالم افکار او
بر دریدم پردهٔ اسرار او ۴۱

در میان سینه دل خون کرده ام
تا جهانش را دگرگون کرده ام ۴۲

من بطبع عصر خود گفتم دو حرف
کرده ام بحرین را اندر دو ظرف ۴۳

حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار
تا کنم عقل و دل مردان شکار ۴۴

حرف ته داری باند از فرنگ
نالهٔ مستانه ئی از تار چنگ ۴۵

اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر
ای تو بادا وارث این فکر و ذکر ۴۶

آب جویم از دو بحر اصل من است
فصل من فصل است و هم وصل من است ۴۷

تا مزاج عصر من دیگر فتاد
طبع من هنگامهٔ دیگر نهاد ۴۸

نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ
شسته رو تاریک جان روشن دماغ ۴۹

کم نگاه و بی یقین و نا امید
چشم شان اندر جهان چیزی ندید ۵۰

ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیر
خشت بند از خاکشان معمار دیر ۵۱

مکتب از مقصود خویش آگاه نیست
تا بجذب اندرونش راه نیست ۵۲

نور فطرت راز جانها پاک شست
یک گل رعنا ز شاخ او نرست ۵۳

خشت را معمار ما کج می نهد
خوی بط با بچهٔ شاهین دهد ۵۴

علم تا سوزی نگیرد از حیات
دل نگیرد لذتی از واردات ۵۵

علم جز شرح مقامات تو نیست
علم جز تفسیر آیات تو نیست ۵۶

سوختن میباید اندر نار حس
تا بدانی نقرهٔ خود را ز مس ۵۷

علم حق اول حواس آخر حضور
آخر او می نگنجد در شعور ۵۸

صد کتاب آموزی از اهل هنر
خوشتر آن درسی که گیری از نظر ۵۹

هر کسی زان می که ریزد از نظر
مست می گردد بانداز دگر ۶۰

از دم باد سحر میرد چراغ
لاله زان باد سحر ، می در ایاغ ۶۱

کم خور و کم خواب و کم گفتار باش
گرد خود گردنده چون پرگار باش ۶۲

منکر حق نزد ملا کافر است
منکر خود نزد من کافر تر است ۶۳

آن به انکار وجود آمد «عجول،
این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول» ۶۴

شیوهٔ اخلاص را محکم بگیر
پاک شو از خوف سلطان و امیر ۶۵

عدل در قهر و رضا از کف مده
قصد در فقر و غنا از کف مده ۶۶

حکم دشوار است تأویلی مجو
جز به قلب خویش قندیلی مجو ۶۷

حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب
حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب ۶۸

حاکمی در عالم بالا و پست
جز به حفظ جان و تن ناید بدست ۶۹

لذت سیر است مقصود سفر
گر نگه بر آشیان داری مپر ۷۰

ماه گردد تا شود صاحب مقام
سیر آدم را مقام آمد حرام ۷۱

زندگی جز لذت پرواز نیست
آشیان با فطرت او ساز نیست ۷۲

رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور
رزق بازان در سواد ماه و هور ۷۳

سر دین صدق مقال اکل حلال
خلوت و جلوت تماشای جمال ۷۴

در ره دین سخت چون الماس زی
دل بحق بر بند و بی وسواس زی ۷۵

سری از اسرار دین بر گویمت
داستانی از مظفر گویمت ۷۶

اندر اخلاص عمل فرد فرید
پادشاهی با مقام با یزید ۷۷

پیش او اسبی چو فرزندان عزیز
سخت کوش چون صاحب خود در ستیز ۷۸

سبزه رنگی از نجیبان عرب
باوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب ۷۹

مرد مؤمن را عزیز ای نکته رس
چیست جز قرآن و شمشیر و فرس ۸۰

من چه گویم وصف آن خیر الجیاد
کوه و روی آبها رفتی چو باد ۸۱

روز هیجا از نظر آماده تر
تند بادی طایف کوه و کمر ۸۲

در تک او فتنه های رستخیز
سنگ از ضرب سم او ریز ریز ۸۳

روزی آن حیوان چو انسان ارجمند
گشت از درد شکم زار و نژند ۸۴

کرد بیطاری علاجش از شراب
اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب ۸۵

شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست
شرع تقوی از طریق ما جداست ۸۶

ای ترا بخشد خدا قلب و جگر
طاعت مرد مسلمانی نگر ۸۷

دین سراپا سوختن اندر طلب
انتهایش عشق و آغازش ادب ۸۸

آبروی گل ز رنگ و بوی اوست
بی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست ۸۹

نوجوانی را چو بینم بی ادب
روز من تاریک می گردد چو شب ۹۰

تاب و تب در سینه افزاید مرا
یاد عهد مصطفی آید مرا ۹۱

از زمان خود پشیمان میشوم
در قرون رفته پنهان میشوم ۹۲

ستر زن یا زوج یا خاک لحد
ستر مردان حفظ خویش از یار بد ۹۳

حرف بد را بر لب آوردن خطاست
کافر و مؤمن همه خلق خداست ۹۴

آدمیت ، احترام آدمی
با خبر شو از مقام آدمی ۹۵

آدمی از ربط و ضبط تن به تن
بر طریق دوستی گامی بزن ۹۶

بندهٔ عشق از خدا گیرد طریق
می شود بر کافر و مؤمن شفیق ۹۷

کفر و دین را گیر در پهنای دل
دل اگر بگریزد از دل وای دل ۹۸

گرچه دل زندانی آب و گل است
اینهمه آفاق آفاق دل است ۹۹

گرچه باشی از خداوندان ده
فقر را از کف مده از کف مده ۱۰۰

سوز او خوابیده در جان تو هست
این کهن می از نیاگان تو هست ۱۰۱

در جهان جز درد دل سامان مخواه
نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه ۱۰۲

ای بسا مرد حق اندیش و بصیر
می شود از کثرت نعمت ضریر ۱۰۳

کثرت نعمت گداز از دل برد
ناز می آرد نیاز از دل برد ۱۰۴

سالها اندر جهان گردیده ام
نم به چشم منعمان کم دیده ام ۱۰۵

من فدای آنکه درویشانه زیست
وای آنکو از خدا بیگانه زیست ۱۰۶

در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق
آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق ۱۰۷

عالمان از علم قرآن بی نیاز
صوفیان درنده گرگ و مو دراز ۱۰۸

گرچه اندر خانقاهان های و هوست
کو جوانمردی که صهبا در کدوست ۱۰۹

هم مسلمانان افرنگی مآب
چشمهٔ کوثر بجویند از سراب ۱۱۰

بی خبر از سر دین اند این همه
اهل کین اند اهل کین اند این همه ۱۱۱

خیر و خوبی بر خواص آمد حرام
دیده ام صدق و صفا را در عوام ۱۱۲

اهل دین را باز دان از اهل کین
هم نشین حق بجو با او نشین ۱۱۳

کرکسان را رسم و آئین دیگر است
سطوت پرواز شاهین دیگرست ۱۱۴

مرد حق از آسمان افتد چو برق
هیزم او شهر و دشت غرب و شرق ۱۱۵

ما هنوز اندر ظلام کائنات
او شریک اهتمام کائنات ۱۱۶

او کلیم و او مسیح و او خلیل
او محمد او کتاب او جبرئیل ۱۱۷

آفتاب کائنات اهل دل
از شعاع او حیات اهل دل ۱۱۸

اول اندر نار خود سوزد ترا
باز سلطانی بیاموزد ترا ۱۱۹

ما همه با سوز او صاحبدلیم
ورنه نقش باطل آب و گلیم ۱۲۰

ترسم این عصری که تو زادی درآن
در بدن غرق است و کم داند ز جان ۱۲۱

چون بدن از قحط جان ارزان شود
مرد حق در خویشتن پنهان شود ۱۲۲

در نیابد جستجو آن مرد را
گرچه بیند روبرو آن مرد را ۱۲۳

تو مگر ذوق طلب از کف مده
گرچه در کار تو افتد صد گره ۱۲۴

گر نیابی صحبت مرد خبیر
از اب وجد آنچه من دارم بگیر ۱۲۵

پیر رومی را رفیق راه ساز
تا خدا بخشد ترا سوز و گداز ۱۲۶

زانکه رومی مغز را داند ز پوست
پای او محکم فتد در کوی دوست ۱۲۷

شرح او کردند و او را کس ندید
معنی او چون غزال از ما رمید ۱۲۸

رقص تن از حرف او آموختند
چشم را از رقص جان بر دوختند ۱۲۹

رقص تن در گردش آرد خاک را
رقص جان برهم زند افلاک را ۱۳۰

علم و حکم از رقص جان آید بدست
هم زمین هم آسمان آید بدست ۱۳۱

فرد ازوی صاحب جذب کلیم
ملت ازوی وارث ملک عظیم ۱۳۲

رقص جان آموختن کاری بود
غیر حق را سوختن کاری بود ۱۳۳

تا ز نار حرص و غم سوزد جگر
جان برقص اندر نیاید ای پسر ۱۳۴

ضعف ایمانست و دلگیریست غم
نوجوانا «نیمه پیری است غم» ۱۳۵

می شناسی حرص «فقر حاضر» است
من غلام آنکه بر خود قاهر است ۱۳۶

ای مرا تسکین جان ناشکیب
تو اگر از رقص جان گیری نصیب ۱۳۷

سر دین مصطفی گویم ترا
هم به قبر اندر دعا گویم ترا ۱۳۸
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۱۳۸
کانال گوهرین در ایتا
۱۰۹۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حضور
بعدی:پس چه باید کرد؟
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.