هوش مصنوعی:
متن درباره پیرمردی در بغداد است که دخترک را به کفشدوزی میسپارد. پدر دخترک وقتی او را در این وضعیت میبیند، نزد داماد میرود و از او سوال میکند. در پایان، شاعر توصیه میکند که دل به کسی نبندیم که دل به ما نبسته است و برخی گفتارها را باید شوخی گرفت و برخی را جدی.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، نیاز به تفسیر دارد و مناسب سنین نوجوانی به بالا است.
حکایت ۴۴ - پیرمردی لطیف در بغداد
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد ۱
مردکِ سنگدل چنان بگزید
لبِ دختر، که خون از او بچکید ۲
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش ۳
کای فرومایه، این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه اَنبان است ! ۴
به مِزاحت نگفتم این گفتار
هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار: ۵
خویِ بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقتِ مرگ از دست ۶
دخترک را به کفشدوزی داد ۱
مردکِ سنگدل چنان بگزید
لبِ دختر، که خون از او بچکید ۲
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش ۳
کای فرومایه، این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه اَنبان است ! ۴
به مِزاحت نگفتم این گفتار
هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار: ۵
خویِ بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقتِ مرگ از دست ۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۶
۶۱۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۴۳ - بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا
گوهر بعدی:حکایت ۴۵ - آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.