هوش مصنوعی: فقیهی دختری بسیار زشت داشت که با وجود جهیزیه و امکانات، کسی حاضر به ازدواج با او نبود. سرانجام به ناچار او را با مردی نابینا عقد کردند. در آن زمان حکیمی بود که می‌توانست بینایی را به نابینایان بازگرداند. وقتی به فقیه پیشنهاد شد که دامادش را درمان کند، او از این کار خودداری کرد زیرا می‌ترسید اگر داماد بینا شود، دخترش را طلاق دهد.
رده سنی: 12+ متن دارای مفاهیم اجتماعی و اخلاقی است که برای درک بهتر به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین ممکن است کودکان زیر 12 سال نتوانند طنز موجود در داستان را به خوبی درک کنند.

حکایت ۴۵ - آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت

آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمی‌نمود.

زشت باشد دَبِیقی و دیبا
که بود بر عروسِ نازیبا ۱

فی‌الجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.

آورده‌اند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همی‌کرد.

فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟

گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛

شویِ زنِ زشت‌روی، نابینا بِه.
تعداد ابیات: ۱
کانال گوهرین در ایتا
۹۸۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حکایت ۴۴ - پیرمردی لطیف در بغداد
گوهر بعدی:حکایت ۴۶ - پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.