هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از بیدل دهلوی، به موضوعاتی مانند گذر زمان، عشق، خودشناسی، رهایی از تعلقات دنیوی و رسیدن به حقیقت وجودی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند آب روان، عشق، آینه و پرواز، مخاطب را به تفکر در مورد ذات خود و رهایی از وهمهای دنیوی دعوت میکند.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از استعارهها و اشارات نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارند تا به درستی درک شوند.
غزل ۱۵۱۸ - چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود
کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود ۱
در بارگه عشق نه ردی نه قبولیست
ای تحفهکش هیچ تو خود را ببر از خود ۲
گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا
کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود ۳
در پلهٔ موهومی ما کوه گران است
سنگیکه ندارد به ترازو شرر از خود ۴
چشمی بگشا منشاء پرواز همین است
چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود ۵
هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم
اما نرسیدیم به گرد اثر از خود ۶
گرتا به ابد در غم اسباب بمیرد
عالم همه راضیست به این دردسر از خود ۷
افتاد بهگردن، غم پیری، چه توانکرد
زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود ۸
سیر سر زانو هم از افسون جنون بود
افکند خیالم به جهان دگر از خود ۹
سهل است گذشتن ز هوسهای دو عالم
گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود ۱۰
یاران عدم تاز، غبار تپشی چند
پیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود ۱۱
واکش به تسلیکدهٔ کنج تغافل
بشنو من و مای همه چونگوشکر از خود ۱۲
ای موجگر احسان طلب در نظر تست
در وصلگهر هم نگشاییکمر از خود ۱۳
آیینه شدن چیست درین محفل عبرت
هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود ۱۴
در خلق گر انصاف شود آینهدارت
بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود ۱۵
کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود ۱
در بارگه عشق نه ردی نه قبولیست
ای تحفهکش هیچ تو خود را ببر از خود ۲
گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا
کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود ۳
در پلهٔ موهومی ما کوه گران است
سنگیکه ندارد به ترازو شرر از خود ۴
چشمی بگشا منشاء پرواز همین است
چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود ۵
هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم
اما نرسیدیم به گرد اثر از خود ۶
گرتا به ابد در غم اسباب بمیرد
عالم همه راضیست به این دردسر از خود ۷
افتاد بهگردن، غم پیری، چه توانکرد
زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود ۸
سیر سر زانو هم از افسون جنون بود
افکند خیالم به جهان دگر از خود ۹
سهل است گذشتن ز هوسهای دو عالم
گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود ۱۰
یاران عدم تاز، غبار تپشی چند
پیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود ۱۱
واکش به تسلیکدهٔ کنج تغافل
بشنو من و مای همه چونگوشکر از خود ۱۲
ای موجگر احسان طلب در نظر تست
در وصلگهر هم نگشاییکمر از خود ۱۳
آیینه شدن چیست درین محفل عبرت
هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود ۱۴
در خلق گر انصاف شود آینهدارت
بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۴۳۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۵۱۷ - به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود
گوهر بعدی:غزل ۱۵۱۹ - جاییکه سعی حرص جنونآفرین دود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.