هوش مصنوعی:
این شعر به مفاهیم عمیقی مانند فطرت، وجود، سفر روح، و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد. شاعر از زبان استعاری و نمادین برای بیان مفاهیم فلسفی و عرفانی استفاده کرده است. در این شعر، پرسشهایی دربارهٔ منشأ وجود، هدف زندگی، و رابطهٔ انسان با جهان مطرح میشود.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم پیچیدهٔ عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان استعاری و نمادین ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۶۷۹ - که کشید دامن فطرتت که به سیر ما و من آمدی
که کشید دامن فطرتت که به سیر ما و من آمدی
تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی ۱
سحر حدیقهٔ آگهی ستم است جیب درون درد
چه هوا بپرورد آتشت که برون پیرهن آمدی ۲
هوس تعلق صورتت ز چه ره فتاده ضرورتت
برمیدی آنهمه از صمد که به ملک برهمن آمدی ۳
ز عدم جدا نفتادهای قدم دگر نگشادهای
نگر آنکه پیش خیال خود به خیال آمدن آمدی ۴
نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون تک و تاز شد
به خودت همین مژه باز شد که به غربت از وطن آمدی ۵
نه لبت به زمزمه چنگ زد، نه نفس در دل تنگ
عدم آبگینه به سنگ زد که تو قابل سخن آمدی ۶
چقدر تجرد معنیات به در تصنع لفظ زد
که چو تار سبحه ز یک زبان به طواف صد دهن آمدی ۷
چه شد اطلس فلکی قبا که درآید آن ملکی ردا
که تو در زیانکدهٔ فنا پی یک دو گز کفن آمدی ۸
ز خروش عبرت مرد و زن، پر یأس میزند این سخن
که چو شمع در بر انجمن ز چه بهر سوختن امدی ۹
ز مزاج سایهٔ آفتاب اثر دوِیی نشکافتم
من اگر نه جای تو داشتم تو چه سان به جای من آمدی ۱۰
به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن
چه بلاست ذوق گهر شدن که چو موج خود شکن آمدی ۱۱
تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی ۱
سحر حدیقهٔ آگهی ستم است جیب درون درد
چه هوا بپرورد آتشت که برون پیرهن آمدی ۲
هوس تعلق صورتت ز چه ره فتاده ضرورتت
برمیدی آنهمه از صمد که به ملک برهمن آمدی ۳
ز عدم جدا نفتادهای قدم دگر نگشادهای
نگر آنکه پیش خیال خود به خیال آمدن آمدی ۴
نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون تک و تاز شد
به خودت همین مژه باز شد که به غربت از وطن آمدی ۵
نه لبت به زمزمه چنگ زد، نه نفس در دل تنگ
عدم آبگینه به سنگ زد که تو قابل سخن آمدی ۶
چقدر تجرد معنیات به در تصنع لفظ زد
که چو تار سبحه ز یک زبان به طواف صد دهن آمدی ۷
چه شد اطلس فلکی قبا که درآید آن ملکی ردا
که تو در زیانکدهٔ فنا پی یک دو گز کفن آمدی ۸
ز خروش عبرت مرد و زن، پر یأس میزند این سخن
که چو شمع در بر انجمن ز چه بهر سوختن امدی ۹
ز مزاج سایهٔ آفتاب اثر دوِیی نشکافتم
من اگر نه جای تو داشتم تو چه سان به جای من آمدی ۱۰
به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن
چه بلاست ذوق گهر شدن که چو موج خود شکن آمدی ۱۱
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۱
۳۶۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۶۷۸ - برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
گوهر بعدی:غزل ۲۶۸۰ - توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.