هوش مصنوعی:
این متن به مقایسه و تضاد بین عشق و عقل میپردازد و عشق را به عنوان یک تجربه عمیق و فداکارانه توصیف میکند که نیاز به شجاعت و ایمان دارد. عشق در این متن به عنوان یک نیروی غالب و گاهی ویرانگر نشان داده میشود که تنها برای افراد باایمان و شجاع قابل درک است. همچنین، متن به نقد عشق سطحی و مادی میپردازد و عشق واقعی را فراتر از نیازهای دنیوی میداند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فداکاری در عشق و نقد عشق مادی ممکن است برای سنین پایینتر قابل درک نباشد.
ذکر معنی و برهان عشق
دعوی عشق و عقل گفتارست
معنی عقل و عشق کردارست ۱
عشق را بیخودی صفت باشد
عشق را خون دل صلت باشد ۲
هرکرا عشق چهره بنماید
دل و جانش بجمله برباید ۳
کس نیاید به عشق بر پیروز
عشق عَنقای مُغربست امروز ۴
عشق را کیستی نگویی تو
بر دَرِ عاشقی چه پویی تو ۵
عاشقی کار شیرمردانست
نه به دعویست بل به برهانست ۶
هرکه را سر به از کلاه بُوَد
بر سرِ او کُله گناه بُوَد ۷
کانکه در عشق شمع ره باشد
همچو شمع آتشین کله باشد ۸
کودکی رَو ز دیو چشم بپوش
طفل راهی تو شو ز خود خاموش ۹
دست چپ را ز دست راست بدان
تا ز تقلید نشمری ایمان ۱۰
عشق مردان بود به راه نیاز
عشق تو هست سوی نان و پیاز ۱۱
در ره بینیازی ای درویش
رَو تو بیگانهوار از پی خویش ۱۲
کوشش از تن طلب کشش از جان
جوشش از عشق دان چشش ز ایمان ۱۳
بهرِ جان سعادت اندیشت
هشت خوانست هفت خوان پیشت ۱۴
عشق چون شمع زنده خواهد مَرد
دیده و دل سپید و طلعت زرد ۱۵
هرکجا حسن و دلکشی باشد
غمزه با شوخی و خوشی باشد ۱۶
آن چنانی ز عشق و طبع و مزیج
که نسنجی به چشم عاقل هیچ ۱۷
کی درآیی به چشم اهل خرد
تو فروشی نفاق و نفس خرد ۱۸
تا تو او را فروشی این سلعت
او به هر دم نوت دهد خلعت ۱۹
سلعتش ساعتیست با تو و بس
خلعتش دام و درد و بند و قفس ۲۰
گر از این دام و بند او برهی
کفش بیرون کنی کُله بنهی ۲۱
معنی عقل و عشق کردارست ۱
عشق را بیخودی صفت باشد
عشق را خون دل صلت باشد ۲
هرکرا عشق چهره بنماید
دل و جانش بجمله برباید ۳
کس نیاید به عشق بر پیروز
عشق عَنقای مُغربست امروز ۴
عشق را کیستی نگویی تو
بر دَرِ عاشقی چه پویی تو ۵
عاشقی کار شیرمردانست
نه به دعویست بل به برهانست ۶
هرکه را سر به از کلاه بُوَد
بر سرِ او کُله گناه بُوَد ۷
کانکه در عشق شمع ره باشد
همچو شمع آتشین کله باشد ۸
کودکی رَو ز دیو چشم بپوش
طفل راهی تو شو ز خود خاموش ۹
دست چپ را ز دست راست بدان
تا ز تقلید نشمری ایمان ۱۰
عشق مردان بود به راه نیاز
عشق تو هست سوی نان و پیاز ۱۱
در ره بینیازی ای درویش
رَو تو بیگانهوار از پی خویش ۱۲
کوشش از تن طلب کشش از جان
جوشش از عشق دان چشش ز ایمان ۱۳
بهرِ جان سعادت اندیشت
هشت خوانست هفت خوان پیشت ۱۴
عشق چون شمع زنده خواهد مَرد
دیده و دل سپید و طلعت زرد ۱۵
هرکجا حسن و دلکشی باشد
غمزه با شوخی و خوشی باشد ۱۶
آن چنانی ز عشق و طبع و مزیج
که نسنجی به چشم عاقل هیچ ۱۷
کی درآیی به چشم اهل خرد
تو فروشی نفاق و نفس خرد ۱۸
تا تو او را فروشی این سلعت
او به هر دم نوت دهد خلعت ۱۹
سلعتش ساعتیست با تو و بس
خلعتش دام و درد و بند و قفس ۲۰
گر از این دام و بند او برهی
کفش بیرون کنی کُله بنهی ۲۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱
۴۷۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:التمثّل فی احتراق العشق واظهاره
گوهر بعدی:در عشق مجازی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.