هوش مصنوعی: این شعر عمیقاً عاطفی و فلسفی، تنهایی، عشق، انسانیت و جستجوی معنا را بررسی می‌کند. شاعر از فروتنی، رنج‌های انسانی، وصف طبیعت و ستایش عشق سخن می‌گوید. او از وحشت تنهایی و خلأ وجودی خود می‌نالد، اما در عین حال به عظمت انسان و معجزه‌ی زندگی اشاره می‌کند. بخش دوم شعر با امید و تولد دوباره همراه است، جایی که عشق و پیوندهای انسانی به او نیروی تازه می‌بخشد.
رده سنی: 18+ متن از مفاهیم عمیق فلسفی، تنهایی وجودی و عشق پیچیده سخن می‌گوید که درک آن برای مخاطبان جوان‌تر دشوار است. همچنین برخی تصاویر شاعرانه (مانند جراحات، جنسیت، یأس) نیاز به بلوغ فکری دارد.

غزلِ آخرین انزوا

۱ ۱
۲
من فروتن بوده‌ام ۳
و به فروتنی، ۴
از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش ۵
تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام ۶
تا نسیمی برآید. ۷
نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند. ۸
و من به‌سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم. ۹
تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می‌نشیند، ۱۰
یک‌چند در سکوت و آرامشِ بازنیافته‌ی خویش از سکوتِ خوش‌آوازِ «آرامش» سرشار شوم ــ ۱۱
چرا که من، ۱۲
دیرگاهی‌ست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه‌ها خاییده شده است نبوده‌ام؛ ۱۳
جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام... ۱۴
۱۵
۱۶
۱۷
پیکری ۱۸
چهره‌یی ۱۹
دستی ۲۰
سایه‌یی ــ ۲۱
بیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛ ۲۲
۲۳
سایه‌ها ۲۴
کودکان ۲۵
آتش‌ها ۲۶
زنان ــ ۲۷
۲۸
سایه‌های کودک و آتش‌های زن؛ ۲۹
۳۰
سنگ‌ها ۳۱
دوستان ۳۲
عشق‌ها ۳۳
دنیاها ــ ۳۴
۳۵
سنگ‌های دوست و عشق‌های دنیا؛ ۳۶
۳۷
درختان ۳۸
مردگان ــ ۳۹
و درختانِ مرده؛ ۴۰
۴۱
وطنی که هوا و آفتابِ شهرها، ۴۲
و جراحات و جنسیت‌های همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛ ۴۳
۴۴
و چیزی دیگر، چیزی دیگر، ۴۵
چیزی عظیم‌تر از تمامِ ستاره‌ها تمامِ خدایان: ۴۶
قلبِ زنی که مرا کودکِ دست‌نوازِ دامنِ خود کند! ۴۷
۴۸
چرا که من دیرگاهی‌ست ۴۹
جز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگی‌ها جویده شده است نبوده‌ام ۵۰
ــ جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبوده‌ام... ۵۱
۵۲
۵۳
۵۴
نامِ هیچ‌کجا و همه‌جا ۵۵
نامِ هیچ‌گاه و همه‌گاه... ۵۶
۵۷
آه که چون سایه‌یی به زبان می‌آمدم ۵۸
بی‌آنکه شفقِ لبانم بگشاید ۵۹
و به‌سانِ فردایی از گذشته می‌گذشتم ۶۰
بی‌آنکه گوشت‌های خاطره‌ام بپوسد. ۶۱
۶۲
۶۳
۶۴
سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده. ــ ۶۵
۶۶
سایه‌یی که با پوک سخن می‌گفت! ۶۷
۶۸
۶۹
۷۰
عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده، ۷۱
منادی‌یِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بوده‌ام؟ ۷۲
آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درون‌خالیِ قلبم فریب می‌داده‌ام؟ ۷۳
۷۴
۷۵
۷۶
من جارِ خاموشِ سقفِ لانه‌ی سردِ خود بودم ۷۷
من شیرخواره‌ی مادرِ یأسِ خود، دامن‌آویزِ دایه‌ی دردِ خود بودم. ۷۸
۷۹
آه که بدونِ شک این خلوتِ یأس‌انگیزِ توجیه‌نکردنی ۸۰
(این سرچشمه‌ی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی) ۸۱
برای درد کشیدن انگیزه‌یی خالص است. ۸۲
۸۳
و من ــ اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان ــ چگونه درین دالانِ تاریک، ۸۴
فریادِ ستارگان را سروده‌ام؟ ۸۵
۸۶
آیا انسان معجزه‌یی نیست؟ ۸۷
انسان... شیطانی که خدا را به‌زیر آورد، ۸۸
جهان را به بند کشید ۸۹
و زندان‌ها را درهم شکست! ۹۰
ــ کوه‌ها را درید، ۹۱
دریاها را شکست، ۹۲
آتش‌ها را نوشید ۹۳
و آب‌ها را خاکستر کرد! ۹۴
۹۵
انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز! ۹۶
انسان... این سلطانِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا! ۹۷
۹۸
انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است ۹۹
و با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند! ۱۰۰
۱۰۱
انسان! ۱۰۲
۱۰۳
و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بی‌شکافم را نورانی کرده است، ۱۰۴
با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بی‌روزنم برچیده است، ۱۰۵
بی‌عشق و بی‌زندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آورده‌ام؟ ۱۰۶
آیا انسان معجزه‌یی نیست؟ ۱۰۷
۱۰۸
۱۰۹
۱۱۰
آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛ ۱۱۱
تا دیگر این نگاهِ آینده را در نی‌نیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛ ۱۱۲
تا دیگر این زیباییِ وحشت‌انگیزِ همه‌جاگیر را احساس نکنم ۱۱۳
حصارِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند، ۱۱۴
و من، آه! چگونه اکنون ۱۱۵
تنگ در تنگیِ دردها و دست‌ها شده‌ام! ۱۱۶
۱۱۷
۱۱۸
۱۱۹
به خود گفتم: «ــ هان! ۱۲۰
من تنها و خالی‌ام. ۱۲۱
به‌هم‌ریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را می‌شنوم، ۱۲۲
و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامالِ لحظه‌های گریزنده‌ی زمان است. ۱۲۳
۱۲۴
عابرِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد می‌زند... ۱۲۵
۱۲۶
من تنها و خالی‌ام و ملتِ من جهانِ ریشه‌های معجزآساست ۱۲۷
من منفذِ تنگ‌چشمیِ خویش‌ام و ملتِ من گذرگاهِ آب‌های جاویدان است ۱۲۸
من ظرافت و پاکیِ اشک‌ام و ملتِ من عرق و خونِ شادی‌ست... ۱۲۹
۱۳۰
آه، به جهنم! ــ پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخم‌های خاطره‌ام می‌پوشم ۱۳۱
و دیگر هیچ‌گاه به دریوزگیِ عشق‌های وازده بر دروازه‌ی کوتاهِ قلب‌های گذشته حلقه نمی‌زنم. ۱۳۲
۱۳۳
۲ ۱۳۴
۱۳۵
تو اجاقِ همه‌ی چشمه‌ساران ۱۳۶
سحرگاهِ تمامِ ستارگان ۱۳۷
و پرنده‌ی جمله‌ی نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی. ۱۳۸
۱۳۹
تو به من دست می‌زنی و من ۱۴۰
در سپیده‌دمِ نخستین چشم‌گشودگیِ خویش به زندگی باز می‌گردم. ۱۴۱
۱۴۲
پیشِ پایِ منتظرم ۱۴۳
راه‌ها ۱۴۴
چون مُشتِ بسته‌یی می‌گشاید ۱۴۵
و من ۱۴۶
در گشودگیِ دستِ راه‌ها ۱۴۷
به پیوستگیِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم. ۱۴۸
۱۴۹
نوبرگی بر عشقم جوانه می‌زند ۱۵۰
و سایه‌ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم می‌افتد ۱۵۱
و چشمِ درشتِ آفتاب‌های زمینی ۱۵۲
مرا ۱۵۳
تا عمقِ ناپیدای روحم ۱۵۴
روشن می‌کند. ۱۵۵
۱۵۶
۱۵۷
۱۵۸
عشقِ مردم آفتاب است ۱۵۹
اما من بی‌تو ۱۶۰
بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم... ۱۶۱
۱۶۲
در لبانِ تو ۱۶۳
آبِ آخرین انزوا به خواب می‌رود ۱۶۴
و من با جذبه‌یِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموش‌شدن بود ۱۶۵
به سرودِ سبزِ جرقه‌های بهار گوش می‌دارم. ۱۶۶
۱۶۷
رویِ تمی از: ژ.آ. کلان‌سیه ۱۶۸
۱۳۳۱ ۱۶۹
۱۷۰
تعداد ابیات: ۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۱۶۶۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:رُکسانا
گوهر بعدی:غزلِ بزرگ
نظرها و حاشیه ها
نانیلا
۱۴۰۱/۱/۷ ۱۲:۳۱

خیلی زیباست. خیلی