هوش مصنوعی:
این متن شعری است که مضامینی مانند جستجوی درون، عشق، مرگ، تنهایی، و رنجهای انسانی را بررسی میکند. شاعر با تصاویر تیره و نمادین، احساسات عمیق و گاه ناامیدانهاش را بیان میکند. بخشهایی از شعر به مفاهیمی مانند تسلیم، آشتی، و مرگ اشاره دارند، در حالی که بخشهای دیگر به تنهایی و انزوای روحی میپردازند. در نهایت، شعر با حس حسرت و اندوه به پایان میرسد.
رده سنی:
18+
متن دارای مضامین عمیق فلسفی، عرفانی و روانشناختی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار خواهد بود. همچنین، برخی تصاویر و مفاهیم (مانند مرگ، احتضار، و حسادت) ممکن است برای خوانندگان کمسنوسال نامناسب یا ناراحتکننده باشد.
Postumus
۱
۱
سنگ ۲
برای سنگر، ۳
آهن ۴
برای شمشیر، ۵
جوهر ۶
برای عشق... ۷
۸
۹
در خود به جُستجویی پیگیر ۱۰
همت نهادهام ۱۱
در خود به کاوشام ۱۲
در خود ۱۳
ستمگرانه ۱۴
من چاه میکَنَم ۱۵
من نقب میزنم ۱۶
من حفر میکُنَم. ۱۷
۱۸
□ ۱۹
۲۰
در آوازِ من ۲۱
زنگی بیهوده هست ۲۲
بیهودهتر از ۲۳
تشنجِ احتضار: ۲۴
این فریادِ بیپناهی زندگی ۲۵
از ذُروهی دردناکِ یأس ۲۶
به هنگامی که مرگ ۲۷
سراپا عُریان ۲۸
با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و ۲۹
جفتِ فصل ناپذیرش ۳۰
ــ تن ــ ۳۱
روسبیانه ۳۲
به تفویضی بیقیدانه ۳۳
نطفهی زهرآگینش را پذیرا میشود. ۳۴
۳۵
□ ۳۶
۳۷
در آوازِ من ۳۸
زنگی بیهوده هست ۳۹
بیهودهتر از تشنجِ احتضار ۴۰
که در تلاشِ تاراندنِ مرگ ۴۱
با شتابی دیوانهوار ۴۲
باقیماندهی زندگی را مصرف میکند ۴۳
تا مرگِ کامل فرارسد. ۴۴
پس زنگِ بلندِ آوازِ من ۴۵
به کمالِ سکوت مینگرد. ۴۶
۴۷
□ ۴۸
۴۹
سنگر برای تسلیم ۵۰
آهن برای آشتی ۵۱
جوهر ۵۲
برای ۵۳
مرگ! ۵۴
۱۵ مردادِ ۱۳۴۵ ۵۵
۵۶
۵۷
۲ ۵۸
از بیمها پناهی جُستم ۵۹
به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و ۶۰
در پسِ هر دیوار ۶۱
کینهیی عطشان بود ۶۲
گوش با آوای پای رهگذری، ۶۳
و لُختیِ هر خنجر ۶۴
غلافِ سینهیی میجُست، ۶۵
و با هر سینهی مهربان ۶۶
داغِ خونینِ حسرت بود. ۶۷
۶۸
تا پناهی از بیمام باشد ۶۹
محرابی نیافتم ۷۰
تا پناهی ۷۱
از ریشخندِ امیدم باشد. ۷۲
۷۳
سهمی را که از خدا داشتم ۷۴
دیری بود تا مصرف کرده بودم. ۷۵
پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم. ۷۶
بهگشادهدستی دست به مصرفِ خود گشودم ۷۷
تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را بهتمامی رها کرده باشم. ۷۸
تا مرا گُساریده باشم تا به قطرهی واپسین. ۷۹
پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پایابزار. ۸۰
من، مرا خورش بود و پوشش بود. ۸۱
به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانههای زخمین و پایَکانِ پُرآبله. ۸۲
تا به استخوان سودماش. ۸۳
چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. ۸۴
لاجرم به تنهاییِ خود وانهادمش به گونهیِ مُردارْلاشهیی. ۸۵
تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونهیی باشد میانِ فرودستی و جان، ۸۶
پیوندی بر جای بنماند. ۸۷
۸۸
تن، خسته ماند و رهاشده؛ ۸۹
نردبانِ صعودی بیبازگشت ماند. ۹۰
۹۱
جان از شوقِ فصلی از ایندست ۹۲
خروشی کرد. ۹۳
۹۴
□ ۹۵
۹۶
پس به نظاره نشستم ۹۷
دور از غوغای آزها و نیازها. ۹۸
و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشهیی بارانشُسته را میمانست. ۹۹
در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایهی تن نظر کردم و در شادیِ جانِ رهاشده. ۱۰۰
و در پیرامنِ خویش به هر سویی نظر کردم. ۱۰۱
و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم. ۱۰۲
و در نیزههای سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود ۱۰۳
و آزمندانه به جانبِ خورشید میکوشید ۱۰۴
و دستانِ عاشقش در طلبی بیانقطاع از بلندیِ انزوای من برمیگذشت. ۱۰۵
۱۰۶
و من چون فریادی به خود بازگشتم ۱۰۷
و به سرشکستگی در خود فروشکستم. ۱۰۸
و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من. ۱۰۹
و چنان که کاسهی زهری ۱۱۰
در خود فروریختم. ۱۱۱
۱۱۲
دریغا مسکینتنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل ۱۱۳
که بلندیِ روح را به جز این راه نیست. ۱۱۴
۱۱۵
آنک تنم، بهخواری بر سرِ راه افکنده! ۱۱۶
وینک سپیدارها که بهسرفرازی از بلندیِ انزوای من بر میگذرد ۱۱۷
گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود! ۱۱۸
وینک باروی سنگیِ زندان، ۱۱۹
به اعماق رُسته و از بلندیها برگذشته، ۱۲۰
که در کومههای آزادهمردم از اینسان بهپستی مینگرد، ۱۲۱
و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش میگوارد! ۱۲۲
۱۲۳
«ــ آه، باید که بر این اوجِ بیبازگشت ۱۲۴
در تنهایی بمیرم!» ۱۲۵
۱۲۶
□ ۱۲۷
۱۲۸
بر دورترین صخرهی کوهساران، آنک «هفتخواهران»اند ۱۲۹
که در دلْافساییِ غروبی چنین بیگاه، ۱۳۰
در جامههای سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده میشوند. ۱۳۱
۱۳۲
ستارگان سوگند میخورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیدهاند ۱۳۳
به هنگامی که بر جنازهی خویش میگریستم و ۱۳۴
بر شاخسارانِ آسمان ۱۳۵
که میخشکید ۱۳۶
چرا که ریشههایش در قلبِ من بود و ۱۳۷
من ۱۳۸
مُرداری بیش نبودم ۱۳۹
که دور از خویشتن ۱۴۰
با خشمی به رنگِ عشق ۱۴۱
به حسرت ۱۴۲
بر دوردستِ بلندِ تیزه ۱۴۳
نگرانِ جانِ اندُهگینِ خویش بود. ۱۴۴
۱۸ مردادِ ۱۳۴۵ ۱۴۵
۱۴۶
۱۴۷
۳ ۱۴۸
بیخیالی و بیخبری. ۱۴۹
۱۵۰
تو بیخیال و بیخبری ۱۵۱
و قابیل ــ برادرِ خونِ تو ــ ۱۵۲
راه بر تو میبندد ۱۵۳
از چار جانب ۱۵۴
به خونِ تو ۱۵۵
با پریدهرنگیِ گونههایش ۱۵۶
کز خشم نیست ۱۵۷
آنقدر ۱۵۸
کز حسد. ۱۵۹
۱۶۰
و تو را راهِ گریز نیست ۱۶۱
نز ناتوانایی و بربستهپایی ۱۶۲
آنقدر ۱۶۳
کز شگفتی. ۱۶۴
۱۶۵
□ ۱۶۶
۱۶۷
شد آن زمان که به جادوی شور و حال ۱۶۸
هر برگ را ۱۶۹
بهاری میکردی ۱۷۰
و چندان که بر پهنهی آبگیرِ غوکان ۱۷۱
نسیمِ غروبِ خزانی ۱۷۲
زرینزرهی میگسترد ۱۷۳
تو را ۱۷۴
از تیغِ دریغها ۱۷۵
ایمنی حاصل بود، ۱۷۶
هر پگاهت به دعایی میمانست و ۱۷۷
هر پسین ۱۷۸
به اجابتی، ۱۷۹
شادوَرزی ۱۸۰
چه ارزان و ۱۸۱
چه آسان بود و ۱۸۲
عشق ۱۸۳
چه رام و ۱۸۴
چه زودبهدست! ۱۸۵
۱۸۶
□ ۱۸۷
۱۸۸
به کدام صدا ۱۸۹
به کدامین ناله ۱۹۰
پاسخی خواهی گفت ۱۹۱
وگر ۱۹۲
نه به فریادی ۱۹۳
به کدامین آواز؟ ۱۹۴
۱۹۵
پریدهرنگیِ شامگاهان ۱۹۶
دنبالهی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است. ۱۹۷
به کدامین فریاد ۱۹۸
پاسخی خواهی گفت؟ ۱۹۹
۲۰ مردادِ ۱۳۴۵ ۲۰۰
۲۰۱
سنگ ۲
برای سنگر، ۳
آهن ۴
برای شمشیر، ۵
جوهر ۶
برای عشق... ۷
۸
۹
در خود به جُستجویی پیگیر ۱۰
همت نهادهام ۱۱
در خود به کاوشام ۱۲
در خود ۱۳
ستمگرانه ۱۴
من چاه میکَنَم ۱۵
من نقب میزنم ۱۶
من حفر میکُنَم. ۱۷
۱۸
□ ۱۹
۲۰
در آوازِ من ۲۱
زنگی بیهوده هست ۲۲
بیهودهتر از ۲۳
تشنجِ احتضار: ۲۴
این فریادِ بیپناهی زندگی ۲۵
از ذُروهی دردناکِ یأس ۲۶
به هنگامی که مرگ ۲۷
سراپا عُریان ۲۸
با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و ۲۹
جفتِ فصل ناپذیرش ۳۰
ــ تن ــ ۳۱
روسبیانه ۳۲
به تفویضی بیقیدانه ۳۳
نطفهی زهرآگینش را پذیرا میشود. ۳۴
۳۵
□ ۳۶
۳۷
در آوازِ من ۳۸
زنگی بیهوده هست ۳۹
بیهودهتر از تشنجِ احتضار ۴۰
که در تلاشِ تاراندنِ مرگ ۴۱
با شتابی دیوانهوار ۴۲
باقیماندهی زندگی را مصرف میکند ۴۳
تا مرگِ کامل فرارسد. ۴۴
پس زنگِ بلندِ آوازِ من ۴۵
به کمالِ سکوت مینگرد. ۴۶
۴۷
□ ۴۸
۴۹
سنگر برای تسلیم ۵۰
آهن برای آشتی ۵۱
جوهر ۵۲
برای ۵۳
مرگ! ۵۴
۱۵ مردادِ ۱۳۴۵ ۵۵
۵۶
۵۷
۲ ۵۸
از بیمها پناهی جُستم ۵۹
به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و ۶۰
در پسِ هر دیوار ۶۱
کینهیی عطشان بود ۶۲
گوش با آوای پای رهگذری، ۶۳
و لُختیِ هر خنجر ۶۴
غلافِ سینهیی میجُست، ۶۵
و با هر سینهی مهربان ۶۶
داغِ خونینِ حسرت بود. ۶۷
۶۸
تا پناهی از بیمام باشد ۶۹
محرابی نیافتم ۷۰
تا پناهی ۷۱
از ریشخندِ امیدم باشد. ۷۲
۷۳
سهمی را که از خدا داشتم ۷۴
دیری بود تا مصرف کرده بودم. ۷۵
پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم. ۷۶
بهگشادهدستی دست به مصرفِ خود گشودم ۷۷
تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را بهتمامی رها کرده باشم. ۷۸
تا مرا گُساریده باشم تا به قطرهی واپسین. ۷۹
پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پایابزار. ۸۰
من، مرا خورش بود و پوشش بود. ۸۱
به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانههای زخمین و پایَکانِ پُرآبله. ۸۲
تا به استخوان سودماش. ۸۳
چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. ۸۴
لاجرم به تنهاییِ خود وانهادمش به گونهیِ مُردارْلاشهیی. ۸۵
تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونهیی باشد میانِ فرودستی و جان، ۸۶
پیوندی بر جای بنماند. ۸۷
۸۸
تن، خسته ماند و رهاشده؛ ۸۹
نردبانِ صعودی بیبازگشت ماند. ۹۰
۹۱
جان از شوقِ فصلی از ایندست ۹۲
خروشی کرد. ۹۳
۹۴
□ ۹۵
۹۶
پس به نظاره نشستم ۹۷
دور از غوغای آزها و نیازها. ۹۸
و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشهیی بارانشُسته را میمانست. ۹۹
در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایهی تن نظر کردم و در شادیِ جانِ رهاشده. ۱۰۰
و در پیرامنِ خویش به هر سویی نظر کردم. ۱۰۱
و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم. ۱۰۲
و در نیزههای سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود ۱۰۳
و آزمندانه به جانبِ خورشید میکوشید ۱۰۴
و دستانِ عاشقش در طلبی بیانقطاع از بلندیِ انزوای من برمیگذشت. ۱۰۵
۱۰۶
و من چون فریادی به خود بازگشتم ۱۰۷
و به سرشکستگی در خود فروشکستم. ۱۰۸
و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من. ۱۰۹
و چنان که کاسهی زهری ۱۱۰
در خود فروریختم. ۱۱۱
۱۱۲
دریغا مسکینتنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل ۱۱۳
که بلندیِ روح را به جز این راه نیست. ۱۱۴
۱۱۵
آنک تنم، بهخواری بر سرِ راه افکنده! ۱۱۶
وینک سپیدارها که بهسرفرازی از بلندیِ انزوای من بر میگذرد ۱۱۷
گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود! ۱۱۸
وینک باروی سنگیِ زندان، ۱۱۹
به اعماق رُسته و از بلندیها برگذشته، ۱۲۰
که در کومههای آزادهمردم از اینسان بهپستی مینگرد، ۱۲۱
و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش میگوارد! ۱۲۲
۱۲۳
«ــ آه، باید که بر این اوجِ بیبازگشت ۱۲۴
در تنهایی بمیرم!» ۱۲۵
۱۲۶
□ ۱۲۷
۱۲۸
بر دورترین صخرهی کوهساران، آنک «هفتخواهران»اند ۱۲۹
که در دلْافساییِ غروبی چنین بیگاه، ۱۳۰
در جامههای سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده میشوند. ۱۳۱
۱۳۲
ستارگان سوگند میخورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیدهاند ۱۳۳
به هنگامی که بر جنازهی خویش میگریستم و ۱۳۴
بر شاخسارانِ آسمان ۱۳۵
که میخشکید ۱۳۶
چرا که ریشههایش در قلبِ من بود و ۱۳۷
من ۱۳۸
مُرداری بیش نبودم ۱۳۹
که دور از خویشتن ۱۴۰
با خشمی به رنگِ عشق ۱۴۱
به حسرت ۱۴۲
بر دوردستِ بلندِ تیزه ۱۴۳
نگرانِ جانِ اندُهگینِ خویش بود. ۱۴۴
۱۸ مردادِ ۱۳۴۵ ۱۴۵
۱۴۶
۱۴۷
۳ ۱۴۸
بیخیالی و بیخبری. ۱۴۹
۱۵۰
تو بیخیال و بیخبری ۱۵۱
و قابیل ــ برادرِ خونِ تو ــ ۱۵۲
راه بر تو میبندد ۱۵۳
از چار جانب ۱۵۴
به خونِ تو ۱۵۵
با پریدهرنگیِ گونههایش ۱۵۶
کز خشم نیست ۱۵۷
آنقدر ۱۵۸
کز حسد. ۱۵۹
۱۶۰
و تو را راهِ گریز نیست ۱۶۱
نز ناتوانایی و بربستهپایی ۱۶۲
آنقدر ۱۶۳
کز شگفتی. ۱۶۴
۱۶۵
□ ۱۶۶
۱۶۷
شد آن زمان که به جادوی شور و حال ۱۶۸
هر برگ را ۱۶۹
بهاری میکردی ۱۷۰
و چندان که بر پهنهی آبگیرِ غوکان ۱۷۱
نسیمِ غروبِ خزانی ۱۷۲
زرینزرهی میگسترد ۱۷۳
تو را ۱۷۴
از تیغِ دریغها ۱۷۵
ایمنی حاصل بود، ۱۷۶
هر پگاهت به دعایی میمانست و ۱۷۷
هر پسین ۱۷۸
به اجابتی، ۱۷۹
شادوَرزی ۱۸۰
چه ارزان و ۱۸۱
چه آسان بود و ۱۸۲
عشق ۱۸۳
چه رام و ۱۸۴
چه زودبهدست! ۱۸۵
۱۸۶
□ ۱۸۷
۱۸۸
به کدام صدا ۱۸۹
به کدامین ناله ۱۹۰
پاسخی خواهی گفت ۱۹۱
وگر ۱۹۲
نه به فریادی ۱۹۳
به کدامین آواز؟ ۱۹۴
۱۹۵
پریدهرنگیِ شامگاهان ۱۹۶
دنبالهی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است. ۱۹۷
به کدامین فریاد ۱۹۸
پاسخی خواهی گفت؟ ۱۹۹
۲۰ مردادِ ۱۳۴۵ ۲۰۰
۲۰۱
تعداد ابیات: ۱۴
۱۹۰۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:چشماندازی دیگری
گوهر بعدی:پاییز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.