هوش مصنوعی:
این شعر عمیق و پراحساس، روایتگر زندگی سختیهای یک فرد با هویتی پیچیده و چندفرهنگی است که از کودکی تا بزرگسالی با رنج، تبعیض، جنگ درونی و بیرونی، و تحقیر مواجه شده است. شاعر با تصاویر تیره و نمادین، از خستگی، یأس، و مقاومت در برابر سرنوشت ظالمانه میگوید. بخش دوم شعر در بیمارستانی نمادین جریان دارد که نمایانگر فساد و پوچی نظام حاکم بر زندگی انسانهاست. در نهایت، شاعر با فریادی از نفرت و غرور، هویت خود را به عنوان «هابیل» تازیانهخورده اما سرفراز جهان reaffirm میکند.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مضامین سنگین مانند مرگ، خشونت نمادین، فساد اجتماعی، و رواندرمانیِ هویت است. همچنین، زبان پیچیده و تصاویر انتزاعیِ شعر، درک کامل آن را برای مخاطبان جوانتر دشوار میسازد. این اثر更适合 خوانندگانی با بلوغ فکری و تجربهی کافی برای تحلیل مفاهیم فلسفی و اجتماعیِ تلخ.
در جدال با خاموشی
۱
۱
من بامدادم سرانجام ۲
خسته ۳
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم. ۴
هرچند جنگی از این فرسایندهتر نیست، ۵
که پیش از آنکه باره برانگیزی ۶
آگاهی ۷
که سایهی عظیمِ کرکسی گشودهبال ۸
بر سراسرِ میدان گذشته است ۹
تقدیر از تو گُدازی خونآلوده به خاک اندر کرده است ۱۰
و تو را دیگر ۱۱
از شکست و مرگ ۱۲
گزیر ۱۳
نیست. ۱۴
۱۵
من بامدادم ۱۶
شهروندی با اندام و هوشی متوسط. ۱۷
نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد. ۱۸
نامِ کوچکم عربیست ۱۹
نامِ قبیلهییام تُرکی ۲۰
کُنیَتَم پارسی. ۲۱
نامِ قبیلهییام شرمسارِ تاریخ است ۲۲
و نامِ کوچکم را دوست نمیدارم ۲۳
(تنها هنگامی که تواَم آواز میدهی ۲۴
این نام زیباترین کلامِ جهان است ۲۵
و آن صدا غمناکترین آوازِ استمداد). ۲۶
۲۷
در شبِ سنگینِ برفی بیامان ۲۸
بدین رُباط فرود آمدم ۲۹
هم از نخست پیرانه خسته. ۳۰
۳۱
در خانهیی دلگیر انتظارِ مرا میکشیدند ۳۲
کنارِ سقاخانهی آینه ۳۳
نزدیکِ خانقاهِ درویشان. ۳۴
(بدین سبب است شاید ۳۵
که سایهی ابلیس را ۳۶
هم از اول ۳۷
همواره در کمینِ خود یافتهام). ۳۸
۳۹
در پنجسالگی ۴۰
هنوز از ضربهی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم ۴۱
و با شغشغهی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمیبالیدم ۴۲
بیریشه ۴۳
بر خاکی شور ۴۴
در برهوتی دورافتادهتر از خاطرهی غبارآلودِ آخرین رشتهی نخلها بر حاشیهی آخرین خُشکرود. ۴۵
۴۶
در پنجسالگی ۴۷
بادیه در کف ۴۸
در ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب میدویدم ۴۹
پیشاپیشِ خواهرم که هنوز ۵۰
با جذبهی کهربایی مرد ۵۱
بیگانه بود. ۵۲
۵۳
نخستینبار که در برابرِ چشمانم هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد ششساله بودم. ۵۴
و تشریفات ۵۵
سخت درخور بود: ۵۶
صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج، ۵۷
و شکوهِ پرچمِ رنگینْرقص ۵۸
و داردارِ شیپور و رُپرُپهی فرصتسوزِ طبل ۵۹
تا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد. ۶۰
۶۱
□ ۶۲
۶۳
بامدادم من ۶۴
خسته از با خویش جنگیدن ۶۵
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب ۶۶
خستهی کویر و تازیانه و تحمیل ۶۷
خستهی خجلت از خود بردنِ هابیل. ۶۸
دیریست تا دَم بر نیاوردهام اما اکنون ۶۹
هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم ۷۰
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید. ۷۱
۷۲
صفِ پیادگانِ سرد آراسته است ۷۳
و پرچم ۷۴
با هیبتِ رنگین ۷۵
برافراشته. ۷۶
۷۷
تشریفات در ذُروهی کمال است و بینقصی ۷۸
راست در خورِ انسانی که برآنند ۷۹
تا همچون فتیلهی پُردودِ شمعی بیبها ۸۰
به مقراضش بچینند. ۸۱
۸۲
در برابرِ صفِ سردَم واداشتهاند ۸۳
و دهانبندِ زردوز آماده است ۸۴
بر سینی حلبی ۸۵
کنارِ دستهیی ریحان و پیازی مُشتکوب. ۸۶
۸۷
آنک نشمهی نایب که پیش میآید عُریان ۸۸
با خالِ پُرکرشمهی اَنگِ وطن بر شرمگاهش ۸۹
وینک رُپرُپهی طبل: ۹۰
تشریفات آغاز میشود ۹۱
۹۲
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعرهیی بیپایان تُف کنم. ۹۳
من بامدادِ نخستین و آخرینم ۹۴
هابیلم من ۹۵
بر سکّوی تحقیر ۹۶
شرفِ کیهانم من ۹۷
تازیانهخوردهی خویش ۹۸
که آتشِ سیاهِ اندوهم ۹۹
دوزخ را ۱۰۰
از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند. ۱۰۱
۱۰۲
۱۰۳
۲ ۱۰۴
در بیمارستانی که بسترِ من در آن به جزیرهیی در بیکرانگی میمانَد ۱۰۵
گیج و حیرتزده به هر سویی چشم میگردانم: ۱۰۶
۱۰۷
این بیمارستان از آنِ خنازیریان نیست. ۱۰۸
سلاطونیان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بینشاطند. ۱۰۹
جذامیان آزادانه میخرامند، با پلکهای نیمجویده ۱۱۰
و دو قلب در کیسهی فتق ۱۱۱
و چرکابهیی از شاش و خاکشی در رگ ۱۱۲
با جاروهای پَر بر سرنیزهها ۱۱۳
به گردگیریِ ویرانه. ۱۱۴
۱۱۵
راهروها با احساسِ سهمگینِ حضورِ سایهیی هیولا که فرمانِ سکوت میدهد ۱۱۶
محورِ خوابگاههاییست با حلقههای آهن در دیوارهای سنگ ۱۱۷
و تازیانه و شمشیر بر دیوار. ۱۱۸
اسهالیان ۱۱۹
شرم را در باغچههای پُرگُل به قناره میکشند ۱۲۰
و قلبِ عافیت در اتاقِ عمل میتپد ۱۲۱
در تشتکِ خلاب و پنبه ۱۲۲
میانِ خُرناسهی کفتارها زیرِ میزِ جراح. ۱۲۳
۱۲۴
اینجا قلبِ سالم را زالو تجویز میکنند ۱۲۵
تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی ۱۲۶
به شیرینترین ترانهی جانت نغمه سردهی تا آستانِ مرگ ۱۲۷
که میدانی ۱۲۸
امنیت ۱۲۹
بلالِ شیرْدانهییست ۱۳۰
که در قفس به نصیب میرسد، ۱۳۱
تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کَفَت نهد ۱۳۲
و قوطی مُسکنها را در جیبِ روپوشت: ۱۳۳
ــ یکی صبح یکی شب، با عشق! ۱۳۴
۱۳۵
□ ۱۳۶
۱۳۷
اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها میگذرد ۱۳۸
و در آشپزخانه ۱۳۹
هماکنون ۱۴۰
دستیارِ جراح ۱۴۱
برای صبحانهی سرپزشک ۱۴۲
شاعری گردنکش را عریان میکند ۱۴۳
(کسی را اعتراضی هست؟) ۱۴۴
۱۴۵
و در نعشکشی که به گورستان میرود ۱۴۶
مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند ۱۴۷
و نبضها و زبانها را هنوز ۱۴۸
از تبِ خشم کوبش و آتشی هست. ۱۴۹
۱۵۰
□ ۱۵۱
۱۵۲
عُریان بر میزِ عمل چاربندم ۱۵۳
اما باید نعرهیی برکشم ۱۵۴
شرفِ کیهانم آخر ۱۵۵
هابیلم من ۱۵۶
و در کدوکاسهی جمجمهام ۱۵۷
چاشتِ سرپزشک را نوالهیی هست. ۱۵۸
۱۵۹
به غریوی تلخ ۱۶۰
نواله را به کامش زهرِ افعی خواهم کرد، ۱۶۱
بامدادم آخر ۱۶۲
طلیعهی آفتابم. ۱۶۳
۱۶۴
۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ ۱۶۵
۱۶۶
من بامدادم سرانجام ۲
خسته ۳
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم. ۴
هرچند جنگی از این فرسایندهتر نیست، ۵
که پیش از آنکه باره برانگیزی ۶
آگاهی ۷
که سایهی عظیمِ کرکسی گشودهبال ۸
بر سراسرِ میدان گذشته است ۹
تقدیر از تو گُدازی خونآلوده به خاک اندر کرده است ۱۰
و تو را دیگر ۱۱
از شکست و مرگ ۱۲
گزیر ۱۳
نیست. ۱۴
۱۵
من بامدادم ۱۶
شهروندی با اندام و هوشی متوسط. ۱۷
نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد. ۱۸
نامِ کوچکم عربیست ۱۹
نامِ قبیلهییام تُرکی ۲۰
کُنیَتَم پارسی. ۲۱
نامِ قبیلهییام شرمسارِ تاریخ است ۲۲
و نامِ کوچکم را دوست نمیدارم ۲۳
(تنها هنگامی که تواَم آواز میدهی ۲۴
این نام زیباترین کلامِ جهان است ۲۵
و آن صدا غمناکترین آوازِ استمداد). ۲۶
۲۷
در شبِ سنگینِ برفی بیامان ۲۸
بدین رُباط فرود آمدم ۲۹
هم از نخست پیرانه خسته. ۳۰
۳۱
در خانهیی دلگیر انتظارِ مرا میکشیدند ۳۲
کنارِ سقاخانهی آینه ۳۳
نزدیکِ خانقاهِ درویشان. ۳۴
(بدین سبب است شاید ۳۵
که سایهی ابلیس را ۳۶
هم از اول ۳۷
همواره در کمینِ خود یافتهام). ۳۸
۳۹
در پنجسالگی ۴۰
هنوز از ضربهی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم ۴۱
و با شغشغهی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمیبالیدم ۴۲
بیریشه ۴۳
بر خاکی شور ۴۴
در برهوتی دورافتادهتر از خاطرهی غبارآلودِ آخرین رشتهی نخلها بر حاشیهی آخرین خُشکرود. ۴۵
۴۶
در پنجسالگی ۴۷
بادیه در کف ۴۸
در ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب میدویدم ۴۹
پیشاپیشِ خواهرم که هنوز ۵۰
با جذبهی کهربایی مرد ۵۱
بیگانه بود. ۵۲
۵۳
نخستینبار که در برابرِ چشمانم هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد ششساله بودم. ۵۴
و تشریفات ۵۵
سخت درخور بود: ۵۶
صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج، ۵۷
و شکوهِ پرچمِ رنگینْرقص ۵۸
و داردارِ شیپور و رُپرُپهی فرصتسوزِ طبل ۵۹
تا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد. ۶۰
۶۱
□ ۶۲
۶۳
بامدادم من ۶۴
خسته از با خویش جنگیدن ۶۵
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب ۶۶
خستهی کویر و تازیانه و تحمیل ۶۷
خستهی خجلت از خود بردنِ هابیل. ۶۸
دیریست تا دَم بر نیاوردهام اما اکنون ۶۹
هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم ۷۰
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید. ۷۱
۷۲
صفِ پیادگانِ سرد آراسته است ۷۳
و پرچم ۷۴
با هیبتِ رنگین ۷۵
برافراشته. ۷۶
۷۷
تشریفات در ذُروهی کمال است و بینقصی ۷۸
راست در خورِ انسانی که برآنند ۷۹
تا همچون فتیلهی پُردودِ شمعی بیبها ۸۰
به مقراضش بچینند. ۸۱
۸۲
در برابرِ صفِ سردَم واداشتهاند ۸۳
و دهانبندِ زردوز آماده است ۸۴
بر سینی حلبی ۸۵
کنارِ دستهیی ریحان و پیازی مُشتکوب. ۸۶
۸۷
آنک نشمهی نایب که پیش میآید عُریان ۸۸
با خالِ پُرکرشمهی اَنگِ وطن بر شرمگاهش ۸۹
وینک رُپرُپهی طبل: ۹۰
تشریفات آغاز میشود ۹۱
۹۲
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعرهیی بیپایان تُف کنم. ۹۳
من بامدادِ نخستین و آخرینم ۹۴
هابیلم من ۹۵
بر سکّوی تحقیر ۹۶
شرفِ کیهانم من ۹۷
تازیانهخوردهی خویش ۹۸
که آتشِ سیاهِ اندوهم ۹۹
دوزخ را ۱۰۰
از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند. ۱۰۱
۱۰۲
۱۰۳
۲ ۱۰۴
در بیمارستانی که بسترِ من در آن به جزیرهیی در بیکرانگی میمانَد ۱۰۵
گیج و حیرتزده به هر سویی چشم میگردانم: ۱۰۶
۱۰۷
این بیمارستان از آنِ خنازیریان نیست. ۱۰۸
سلاطونیان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بینشاطند. ۱۰۹
جذامیان آزادانه میخرامند، با پلکهای نیمجویده ۱۱۰
و دو قلب در کیسهی فتق ۱۱۱
و چرکابهیی از شاش و خاکشی در رگ ۱۱۲
با جاروهای پَر بر سرنیزهها ۱۱۳
به گردگیریِ ویرانه. ۱۱۴
۱۱۵
راهروها با احساسِ سهمگینِ حضورِ سایهیی هیولا که فرمانِ سکوت میدهد ۱۱۶
محورِ خوابگاههاییست با حلقههای آهن در دیوارهای سنگ ۱۱۷
و تازیانه و شمشیر بر دیوار. ۱۱۸
اسهالیان ۱۱۹
شرم را در باغچههای پُرگُل به قناره میکشند ۱۲۰
و قلبِ عافیت در اتاقِ عمل میتپد ۱۲۱
در تشتکِ خلاب و پنبه ۱۲۲
میانِ خُرناسهی کفتارها زیرِ میزِ جراح. ۱۲۳
۱۲۴
اینجا قلبِ سالم را زالو تجویز میکنند ۱۲۵
تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی ۱۲۶
به شیرینترین ترانهی جانت نغمه سردهی تا آستانِ مرگ ۱۲۷
که میدانی ۱۲۸
امنیت ۱۲۹
بلالِ شیرْدانهییست ۱۳۰
که در قفس به نصیب میرسد، ۱۳۱
تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کَفَت نهد ۱۳۲
و قوطی مُسکنها را در جیبِ روپوشت: ۱۳۳
ــ یکی صبح یکی شب، با عشق! ۱۳۴
۱۳۵
□ ۱۳۶
۱۳۷
اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها میگذرد ۱۳۸
و در آشپزخانه ۱۳۹
هماکنون ۱۴۰
دستیارِ جراح ۱۴۱
برای صبحانهی سرپزشک ۱۴۲
شاعری گردنکش را عریان میکند ۱۴۳
(کسی را اعتراضی هست؟) ۱۴۴
۱۴۵
و در نعشکشی که به گورستان میرود ۱۴۶
مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند ۱۴۷
و نبضها و زبانها را هنوز ۱۴۸
از تبِ خشم کوبش و آتشی هست. ۱۴۹
۱۵۰
□ ۱۵۱
۱۵۲
عُریان بر میزِ عمل چاربندم ۱۵۳
اما باید نعرهیی برکشم ۱۵۴
شرفِ کیهانم آخر ۱۵۵
هابیلم من ۱۵۶
و در کدوکاسهی جمجمهام ۱۵۷
چاشتِ سرپزشک را نوالهیی هست. ۱۵۸
۱۵۹
به غریوی تلخ ۱۶۰
نواله را به کامش زهرِ افعی خواهم کرد، ۱۶۱
بامدادم آخر ۱۶۲
طلیعهی آفتابم. ۱۶۳
۱۶۴
۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ ۱۶۵
۱۶۶
تعداد ابیات: ۱۴
۸۰۷۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:نمیخواستم...
گوهر بعدی:انديشيدن...
نظرها و حاشیه ها
کویر
۱۴۰۲/۵/۹ ۰۸:۱۴
استاد شادروان شاملو
یوشیج شعر نو رو آغازید
شاملو به عرش رسوند
خوشحالم در زمانه ای زیسته ام که ایشان تنفس کرده اند
انسانی ظلم ستیز و صادق
m.b
۱۴۰۵/۵/۵ ۰۹:۰۱
این شعر از شاملو واقعا حرف نداره و هرجور بخوایم حساب کنیم شاملو شرف کیهان هست بکده و خواهد بود و چقدر بده که خیلیا نمیشناسنش