این شعر به زیباییهای ظاهری و فریبندگیهای دنیوی اشاره دارد و از دزدان راه دل که با زلف و سلاسل، رهروان را گمراه میکنند، شکایت میکند. همچنین، به سادهلوحانی که نقش باطل بر دل میزنند و کسانی که با خموشی و صبر، رخنههای دل را میبندند، اشاره میکند. در ادامه، از طوفان خزان و عندلیبان که دیوار را گل میزنند، صحبت میشود و در پایان، به کسانی که زخم زندگی خوردهاند و بیتأمل سینه بر شمشیر قاتل میزنند، پرداخته میشود.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از عبارات مانند «زخم زندگی» و «قاتل» ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
غزل ۲۵۸۹ - با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند ۱
رهروان کعبه دل بی مروت نیستند
کاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند ۲
نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر
ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند ۳
می نهند آنان که دندان خموشی بر جگر
بخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند ۴
از تنور لاله طوفان خزان سر می کشد
عندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند ۵
غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اند
باده گلرنگ را در پرده دل می زنند ۶
صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اند
بی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.