هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی سخن میگوید. او از وطن، عقل، طبیعت و عناصر مختلف مانند خورشید، ماه، ستارگان و دریاها صحبت میکند و به تأثیرات آنها بر زندگی انسان میپردازد. شاعر همچنین از غم، خواب و بیداری، و راههای رهایی از غم سخن میگوید و به مفاهیمی مانند عرفان و رهایی از دنیای مادی اشاره میکند.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۳۰۸۴ - به جان تو که بگویی وطن کجا داری
به جانِ تو که بگویی وَطَن کُجا داری
که سَخت فِتْنۀ عقلیّ و خَصْمِ هُشیاری ۱
چو خارپُشت، سَر اَنْدَرکَشید عقلْ امروز
که ساقیِ میِ گُلْگُون و رَشکِ گُلْزاری ۲
سَماع باره نبودم، تو از رَهَم بُردی
به مَکْرْ راه زَنِ صد هزار طَرّاری ۳
به گوشِ چَرخ چه گفتی، که یاوه گَرد شُده ست
به گوشِ ابر چه گفتی، که کرد دُرباری ۴
به خاکْ هم چه نِمودی، که گشت آبِسْتن
زِ باد هم چه رُبودی، که میکُند زاری ۵
به کوهها، چه سِپُردی، که گنج ساز شُدند
به بَحْرها تو بیاموختی گُهَرباری ۶
به گوشِ کُفر چه گفتی، که چَشم و گوش بِبَست
به گوشِ عقل چه گفتی، که گشت اَنْواری ۷
چگونه از کَفِ غَم میرَهانیاَم در خواب
چگونه در غَمْ وامی کَشی به بیداری ۸
به مِثْلِ خوابْ هزاران طَریق و چارَهسْتَت
که رَه دَهی دل و جان را به غُصّه نَسْپاری ۹
چُنان که عارف، بیدار و خُفته از دنیا
زِ خار رَست کسی که سَرَش تو میخاری ۱۰
به آفتاب و به ماه و به اَخْتَران و فَلَک
چه دادهیی تو که بیپَر کنند طَیّاری ۱۱
به ذَرِّههایِ پرنده، چه نَغْمه از تو رَسید
که گَر به کوه رَسانی، هَمَش به رَقص آری ۱۲
دِماغِ آب و گِلی را زِ مَکْر پُر کردی
چُنان که با تو هَمیپیچَد او به مَکّاری ۱۳
دَمی که درنَدَمی تو، تَهی شوند چو خیک
نه های و هوی بِمانَد، نه زور و رَهْواری ۱۴
خَموش کردم و بُگْریختم زِ خود صد بار
کَشانْ کَشان تو مرا سویِ گفت میآری ۱۵
که سَخت فِتْنۀ عقلیّ و خَصْمِ هُشیاری ۱
چو خارپُشت، سَر اَنْدَرکَشید عقلْ امروز
که ساقیِ میِ گُلْگُون و رَشکِ گُلْزاری ۲
سَماع باره نبودم، تو از رَهَم بُردی
به مَکْرْ راه زَنِ صد هزار طَرّاری ۳
به گوشِ چَرخ چه گفتی، که یاوه گَرد شُده ست
به گوشِ ابر چه گفتی، که کرد دُرباری ۴
به خاکْ هم چه نِمودی، که گشت آبِسْتن
زِ باد هم چه رُبودی، که میکُند زاری ۵
به کوهها، چه سِپُردی، که گنج ساز شُدند
به بَحْرها تو بیاموختی گُهَرباری ۶
به گوشِ کُفر چه گفتی، که چَشم و گوش بِبَست
به گوشِ عقل چه گفتی، که گشت اَنْواری ۷
چگونه از کَفِ غَم میرَهانیاَم در خواب
چگونه در غَمْ وامی کَشی به بیداری ۸
به مِثْلِ خوابْ هزاران طَریق و چارَهسْتَت
که رَه دَهی دل و جان را به غُصّه نَسْپاری ۹
چُنان که عارف، بیدار و خُفته از دنیا
زِ خار رَست کسی که سَرَش تو میخاری ۱۰
به آفتاب و به ماه و به اَخْتَران و فَلَک
چه دادهیی تو که بیپَر کنند طَیّاری ۱۱
به ذَرِّههایِ پرنده، چه نَغْمه از تو رَسید
که گَر به کوه رَسانی، هَمَش به رَقص آری ۱۲
دِماغِ آب و گِلی را زِ مَکْر پُر کردی
چُنان که با تو هَمیپیچَد او به مَکّاری ۱۳
دَمی که درنَدَمی تو، تَهی شوند چو خیک
نه های و هوی بِمانَد، نه زور و رَهْواری ۱۴
خَموش کردم و بُگْریختم زِ خود صد بار
کَشانْ کَشان تو مرا سویِ گفت میآری ۱۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۵
۴۰۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۰۸۳ - بیا بیا، که چو آب حیات درخوردی
گوهر بعدی:غزل ۳۰۸۵ - به حق آن که تو جان و جهان، جهانداری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.