خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این متن از اندوه و ناراحتی درونی خود سخن میگوید، از احساس شرم نسبت به اطرافیان و ناامیدی از دنیا مینالد. او از تلاشهای بیثمر خود در زندگی و ناکامیهایش میگوید و به مفاهیمی مانند گناه، شرم، عشق و رنجهای روحی اشاره میکند. همچنین، از استعارههای مختلف مانند چاه، خرمن اشک، و یوسف برای بیان احساساتش استفاده میکند.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و عاطفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند گناه، شرم و ناامیدی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
غزل ۵۰۷۰ - از بیقراری دل اندوهگین خویش
از بیقراری دل اندوهگین خویش
خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش ۱
در وادیی که روبه قفا می روند خلق
در قعر چاهم از نظر دوربین خویش ۲
ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال
زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش ۳
آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم
از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش ۴
یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش ۵
یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او
دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش ۶
از بس گرفته است مرا در میان گناه
از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش ۷
دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم
چون صبح صادق از نفس راستین خویش ۸
چون شبنم است بستر و بالین من ز گل
در خارزار، از نظر پاک بین خویش ۹
گرد یتیمی گهر پاک من شود
گرد از دلی که بسترم از آستین خویش ۱۰
چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم
نقش مراد ماست ز چین جبین خویش ۱۱
صید مراد ازوست که درصید گاه عشق
گردد تمام چشم وبود درکمین خویش ۱۲
صائب ز هر که هست به کردار کمترم
در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش ۱۳
خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش ۱
در وادیی که روبه قفا می روند خلق
در قعر چاهم از نظر دوربین خویش ۲
ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال
زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش ۳
آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم
از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش ۴
یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش ۵
یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او
دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش ۶
از بس گرفته است مرا در میان گناه
از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش ۷
دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم
چون صبح صادق از نفس راستین خویش ۸
چون شبنم است بستر و بالین من ز گل
در خارزار، از نظر پاک بین خویش ۹
گرد یتیمی گهر پاک من شود
گرد از دلی که بسترم از آستین خویش ۱۰
چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم
نقش مراد ماست ز چین جبین خویش ۱۱
صید مراد ازوست که درصید گاه عشق
گردد تمام چشم وبود درکمین خویش ۱۲
صائب ز هر که هست به کردار کمترم
در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش ۱۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۰۶۹ - خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
گوهر بعدی:غزل ۵۰۷۱ - از ترک مدعاست دل من به جای خویش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.