۲۰۴ بار خوانده شده

غزل شمارهٔ ۵۸۳۷

خرسند با هزار تمنی نشسته ایم
با صد هزار درد تسلی نشسته ایم

از بادبان باد مرادیم بی نیاز
کشتی به خشک بسته تسلی نشسته ایم

بر آشیان ما نبود دست سنگ را
بر شاخسار سد ره و طوبی نشسته ایم

دامن ز خارزار تعلق کشیده ایم
بر مسند تجرد عیس نشسته ایم

از بخت تیره روز نداریم شکوه ای
زیر سیاه خیمه لیلی نشسته ایم

چون طفل شوخ، پیش ادیب بهانه جو
آماده تپانچه و سیلی نشسته ایم

از ترس خلق در دهن شیر رفته ایم
مجنون صفت به دامن وادی نشسته ایم

محتاج دستگیری طفلان ناقصیم
بر رهگذر چون مردم اعمی نشسته ایم

ما سایه پرور شجر طور نیستیم
در آفتاب روی تجلی نشسته ایم

ای ناخدا ز مصلحت ما بشوی دست
ما با خدای خویش به کشتی نشسته ایم

پروانه داغ شو که به این بخت خواب دوست
با شمع تا به صبح به دعوی نشسته ایم

صائب میان مردم عالم کمال ما
این بس که کم به مردم دنیی نشسته ایم
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل شمارهٔ ۵۸۳۶
گوهر بعدی:غزل شمارهٔ ۵۸۳۸
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.