هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به موضوعاتی مانند عشق، هستی، مرگ و زندگی، و رابطه انسان با جهان میپردازد. شاعر از مفاهیمی مانند جان، غم، اندیشه، و طبیعت برای بیان احساسات و تفکرات خود استفاده میکند. در این شعر، شاعر به دنبال درک عمیقتری از زندگی و مرگ است و از طریق استعارهها و تصاویر شاعرانه، به بیان این مفاهیم میپردازد.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
بیست و ششم
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده
جان را بستم در گل و گلزار کشیده ۱
دیده که جهان از نظرش دور فتادهست
نادیده بیاورده دگرباره، بدیده ۲
جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال
تا دررسد اندر هوس خویش جریده ۳
جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟!
پا در چه اندیشه و سودا بتنیده ۴
آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد
شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده ۵
آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها
باشند درختان تو از میوه خمیده ۶
جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا
جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده ۷
چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر
در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده ۸
پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن
کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده ۹
این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام
کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟ ۱۰
از بولهب و جفتی او، چونک ببریم
بینیم ز خود (حبل مسد) را سکلیده ۱۱
بیفصل خزان گلشن ارواح شکفته
بیکام و دهان هر فرس روح چریده ۱۲
افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا
مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ۱۳
ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند ۱۴
مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند ۱۵
باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،
این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ » ۱۶
میگوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس
ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می ۱۷
اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست
ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی ۱۸
از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ
کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی » ۱۹
آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »
گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی » ۲۰
آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟
بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی ۲۱
لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو
از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی ۲۲
اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی
باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی ۲۳
پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟
گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی » ۲۴
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید
وین دور نماند چو کند راه،خدا طی ۲۵
گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید
نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟ ۲۶
هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی
تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی ۲۷
خورشید نماید خبر بیدم و بیحرف
بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ۲۸
ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم ۲۹
بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم ۳۰
برجه که رسیدند رسولان بهاری
انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری ۳۱
از دشت عدم تا بوجودست بسی راه
آموخت عدم را شه، الاقی و سواری ۳۲
در باغ زهر گور یکی مرده برآمد
بنگر به عزیزان که برستند ز خواری ۳۳
در زلزلت الارض خدا گفت زمین را
امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ۳۴
ابرش عوض آب همی روح فشاند
تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ ! ۳۵
جان را بستم در گل و گلزار کشیده ۱
دیده که جهان از نظرش دور فتادهست
نادیده بیاورده دگرباره، بدیده ۲
جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال
تا دررسد اندر هوس خویش جریده ۳
جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟!
پا در چه اندیشه و سودا بتنیده ۴
آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد
شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده ۵
آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها
باشند درختان تو از میوه خمیده ۶
جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا
جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده ۷
چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر
در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده ۸
پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن
کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده ۹
این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام
کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟ ۱۰
از بولهب و جفتی او، چونک ببریم
بینیم ز خود (حبل مسد) را سکلیده ۱۱
بیفصل خزان گلشن ارواح شکفته
بیکام و دهان هر فرس روح چریده ۱۲
افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا
مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ۱۳
ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند ۱۴
مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند ۱۵
باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،
این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ » ۱۶
میگوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس
ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می ۱۷
اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست
ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی ۱۸
از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ
کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی » ۱۹
آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »
گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی » ۲۰
آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟
بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی ۲۱
لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو
از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی ۲۲
اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی
باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی ۲۳
پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟
گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی » ۲۴
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید
وین دور نماند چو کند راه،خدا طی ۲۵
گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید
نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟ ۲۶
هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی
تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی ۲۷
خورشید نماید خبر بیدم و بیحرف
بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ۲۸
ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم ۲۹
بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم ۳۰
برجه که رسیدند رسولان بهاری
انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری ۳۱
از دشت عدم تا بوجودست بسی راه
آموخت عدم را شه، الاقی و سواری ۳۲
در باغ زهر گور یکی مرده برآمد
بنگر به عزیزان که برستند ز خواری ۳۳
در زلزلت الارض خدا گفت زمین را
امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ۳۴
ابرش عوض آب همی روح فشاند
تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ ! ۳۵
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۳۳
۵۴۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بیست و پنجم
گوهر بعدی:بیست و هفتم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.